تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۱ - بسم اللّه الرحمن الرحیم
باز طبعم را هوای دیگر است
بلبل جان را نوای دیگر است
باز شهباز دلم پرواز کرد
تا چه رسم است اینکه یار آغاز کرد
این چه شور است آخر اندر خاطرم
مایه ی سودا بود اندر سرم
در مشام من چه گل دارد خبر
این نسیم از باغ خلد آمد مگر
موج دریای معانی میرسد
یا نشان از بی نشانی میرسد
طبع را الهام ربانیست این
یا مگر تلقین روحانیست این
از جهان جان فتوحست این سخن
ماورای عقل و روحست این سخن
برتر است از عرش اعلی منزلش
زانکه توحید خدایست اولش
گرچه گفتم آنچه از تقلید ماست
وحدتست او برتر از توحید ماست
بر زبان حرف آید و در دل خیال
برتر است از هر دو ملک لایزال
هیبتش مرغ خرد را پر بسوخت
طوطی اندیشه ها را لب بسوخت
دور از این اندیشه تأویل همه
برتر از تشبیه و تمثیل همه
سر توحیدش نیابد فهم کس
حیرت آمد حاصل دانا و بس
عزتش اندیشه را مسمار زد
تا یقین اینجا در انکار زد
کفر و ایمان گفته در حیرت ورا
جل و عز تشبیه یا رب الوری
هرچه هستش آشنائی میدهد
جمله بر وحدت گواهی میدهد
تا نپنداری که او بیش و کم است
کاین همه از نوع و جنس عالمست
پنج و چار و شش نباشد ذات او
نفی هستی ها بود اثبات او
چون نگشت آگه کس از سر قدم
علت معلول را درکش قلم
مبدع بیچون و بی آلت خداست
هرچه عقلت پی برد اینجا خطاست
کفر و ایمان عرصه ی میدان او
گوی دلها درخم چوگان او
آنچه دریابد همه زیبا نهاد
الذی هو قاهر فوق العباد
فعل او با فعل کس مانند نی
جز خموشی رهبری مانند هی
پرتو او داده مارا خرمی
ورنه چند و چیست اصل آدمی
صنع او چون لطف خود اظهار کرد
آب و گل را قابل دیدار کرد
کنت کنزاً تا چه حکمتهاست این
فیه من روحی چه نسبتهاست این
این همه آب حیات از جوی تو
عقل را سرگشته گم در کوی تو
آتش شوقت جهانی سوخته
بی تو شمع هیچکس نفروخته
از صفات ذات پاکت نیک ب د
معترف گشته به نادانی خود
خطبه ب ر نام تو خوانند این همه
از تو جز نامی ندانند این همه
گرچه توحید تو می خوانیم ما
هم تو دانائی و نادانیم ما
ای پر از غوغای تو بازار دل
حیرت و سوداست با تو کاردل
عقل چون زائل شود خود غافل است
کی شناسد مر تو را این مشکل است
تا قبول فیض تو همره نشد
جان زجان و دل ز دل آگه نشد
قدرتت یک نفخه در حکمت دمید
جوهر و جسم و طبایع شد پدید
قسمت از امر تو آمد بیش و کم
گردش افلاک باشد متهم
زیر و بالا و نهان و آشکار
نیست جز آثار صنع کردگار
حضرت او برتر از الا و لاست
این مگس دان از پی غوغای ماست
ای مبرا از خیالات و گمان
ای منزه از اشارات و بیان
آدمی را کی رسد اثبات تو
ای بخود معروف و عارف ذات تو
گر دمی لطف توام تلقین کند
جبرئیلم از فلک تحسین کند
چون کمال دانشم نادانیست
چاره کارم همه حیرانیست
باریم توفیق ده تا یک نفس
بر زبان رانم همی حمد تو بس
این عروسی را که گشتم جلوه گر
تازه دارش پیش هر صاحبنظر
پرده بر رویش فروهشتم بسی
تا نبیند خویشتن را هر کسی
مریم بکر آمد این پوشیده رو
همچو مریم بی گناه از گفتگو
یا رب از چشم بدانش دور دار
اهل دل را چشم از او پرنور دار
من که حلقه بر در جان میزنم
رب هب لی چون سلیمان میزنم
بخششی کن تا بدار الملک دین
ملک معنی را کنم زیر نگین
مهر خود کن تا بخوانندش همه
داغ خود کن تا بدانندش همه
وارهان از محنت آب و گلم
تا شود هستی تو جان و دلم
کاشف اسرار و دانای ضمیر
چون تو را دانم خدایا دستگیر
بر سر کوی خودم خورسندکن
هرچه من بگسسته ام پیوند کن
گر بگردد قبله معبودم توئی
و ر بپاید قصه مقصودم توئی
ای ورای هرچه میگیرم قیاس
نعمتم دادی و کردی حق شناس
گر زیان کردم تو دیدی از نهفت
صد یکی نتوانم از شکر تو گفت
گر بهر موئی دو صد سجده برم
شکر موئی ناورم چون بنگرم
بد بسی کردم نکو پنداشتم
هیچ جای آشتی نگذاشتم
ای شب افروز سحرخیزان راه
همچو شب دارم دل و نامه سیاه
حالت من گشته چون صبح نخست
بی ثبات و خود نما ونادرست
غافلم از کار و عقلم داده ای
من گریزانم تو در بگشاده ای
رحم کن بر غفلت و نادانیم
کی بخواند گر تو بیرون رانیم
ای امید ناامیدان کوی تو
هر دو عالم را اشارت سوی تو
زان عنایتهای بی علت که هست
این ز پا افتاده را مفکن ز دست
پیش از آن کز من توانائی رسد
رحمتی کن گرچه رسوائی رسد
دانشم از عالم تحقیق بخش
بر طریق مصطفی توفیق بخش
بلبل جان را نوای دیگر است
باز شهباز دلم پرواز کرد
تا چه رسم است اینکه یار آغاز کرد
این چه شور است آخر اندر خاطرم
مایه ی سودا بود اندر سرم
در مشام من چه گل دارد خبر
این نسیم از باغ خلد آمد مگر
موج دریای معانی میرسد
یا نشان از بی نشانی میرسد
طبع را الهام ربانیست این
یا مگر تلقین روحانیست این
از جهان جان فتوحست این سخن
ماورای عقل و روحست این سخن
برتر است از عرش اعلی منزلش
زانکه توحید خدایست اولش
گرچه گفتم آنچه از تقلید ماست
وحدتست او برتر از توحید ماست
بر زبان حرف آید و در دل خیال
برتر است از هر دو ملک لایزال
هیبتش مرغ خرد را پر بسوخت
طوطی اندیشه ها را لب بسوخت
دور از این اندیشه تأویل همه
برتر از تشبیه و تمثیل همه
سر توحیدش نیابد فهم کس
حیرت آمد حاصل دانا و بس
عزتش اندیشه را مسمار زد
تا یقین اینجا در انکار زد
کفر و ایمان گفته در حیرت ورا
جل و عز تشبیه یا رب الوری
هرچه هستش آشنائی میدهد
جمله بر وحدت گواهی میدهد
تا نپنداری که او بیش و کم است
کاین همه از نوع و جنس عالمست
پنج و چار و شش نباشد ذات او
نفی هستی ها بود اثبات او
چون نگشت آگه کس از سر قدم
علت معلول را درکش قلم
مبدع بیچون و بی آلت خداست
هرچه عقلت پی برد اینجا خطاست
کفر و ایمان عرصه ی میدان او
گوی دلها درخم چوگان او
آنچه دریابد همه زیبا نهاد
الذی هو قاهر فوق العباد
فعل او با فعل کس مانند نی
جز خموشی رهبری مانند هی
پرتو او داده مارا خرمی
ورنه چند و چیست اصل آدمی
صنع او چون لطف خود اظهار کرد
آب و گل را قابل دیدار کرد
کنت کنزاً تا چه حکمتهاست این
فیه من روحی چه نسبتهاست این
این همه آب حیات از جوی تو
عقل را سرگشته گم در کوی تو
آتش شوقت جهانی سوخته
بی تو شمع هیچکس نفروخته
از صفات ذات پاکت نیک ب د
معترف گشته به نادانی خود
خطبه ب ر نام تو خوانند این همه
از تو جز نامی ندانند این همه
گرچه توحید تو می خوانیم ما
هم تو دانائی و نادانیم ما
ای پر از غوغای تو بازار دل
حیرت و سوداست با تو کاردل
عقل چون زائل شود خود غافل است
کی شناسد مر تو را این مشکل است
تا قبول فیض تو همره نشد
جان زجان و دل ز دل آگه نشد
قدرتت یک نفخه در حکمت دمید
جوهر و جسم و طبایع شد پدید
قسمت از امر تو آمد بیش و کم
گردش افلاک باشد متهم
زیر و بالا و نهان و آشکار
نیست جز آثار صنع کردگار
حضرت او برتر از الا و لاست
این مگس دان از پی غوغای ماست
ای مبرا از خیالات و گمان
ای منزه از اشارات و بیان
آدمی را کی رسد اثبات تو
ای بخود معروف و عارف ذات تو
گر دمی لطف توام تلقین کند
جبرئیلم از فلک تحسین کند
چون کمال دانشم نادانیست
چاره کارم همه حیرانیست
باریم توفیق ده تا یک نفس
بر زبان رانم همی حمد تو بس
این عروسی را که گشتم جلوه گر
تازه دارش پیش هر صاحبنظر
پرده بر رویش فروهشتم بسی
تا نبیند خویشتن را هر کسی
مریم بکر آمد این پوشیده رو
همچو مریم بی گناه از گفتگو
یا رب از چشم بدانش دور دار
اهل دل را چشم از او پرنور دار
من که حلقه بر در جان میزنم
رب هب لی چون سلیمان میزنم
بخششی کن تا بدار الملک دین
ملک معنی را کنم زیر نگین
مهر خود کن تا بخوانندش همه
داغ خود کن تا بدانندش همه
وارهان از محنت آب و گلم
تا شود هستی تو جان و دلم
کاشف اسرار و دانای ضمیر
چون تو را دانم خدایا دستگیر
بر سر کوی خودم خورسندکن
هرچه من بگسسته ام پیوند کن
گر بگردد قبله معبودم توئی
و ر بپاید قصه مقصودم توئی
ای ورای هرچه میگیرم قیاس
نعمتم دادی و کردی حق شناس
گر زیان کردم تو دیدی از نهفت
صد یکی نتوانم از شکر تو گفت
گر بهر موئی دو صد سجده برم
شکر موئی ناورم چون بنگرم
بد بسی کردم نکو پنداشتم
هیچ جای آشتی نگذاشتم
ای شب افروز سحرخیزان راه
همچو شب دارم دل و نامه سیاه
حالت من گشته چون صبح نخست
بی ثبات و خود نما ونادرست
غافلم از کار و عقلم داده ای
من گریزانم تو در بگشاده ای
رحم کن بر غفلت و نادانیم
کی بخواند گر تو بیرون رانیم
ای امید ناامیدان کوی تو
هر دو عالم را اشارت سوی تو
زان عنایتهای بی علت که هست
این ز پا افتاده را مفکن ز دست
پیش از آن کز من توانائی رسد
رحمتی کن گرچه رسوائی رسد
دانشم از عالم تحقیق بخش
بر طریق مصطفی توفیق بخش
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۲ - فی نعت النبی صلی الله علیه و آله
خواجه کونین ختم مرسلین
صدر عالم رحمة للعالمین
صاحب شرع احمد مرسل که هست
یک دوگام او از همه بالاتر است
ذات او مقصود کونین آمده
مسند اوقاب قوسین آمده
شعلۀ در بزم او افروخته
شهپر طاوس اکبر سوخته
همتش برده به دار الملک دین
چار بالش برتر از حق الیقین
سیر أسری در طریقت یافته
سرّ ما اوحی حقیقت یافته
گشته دار الضیف حق را رهنما
بوده بر خوان خدا روزه گشا
هرکه بر خوان حقیقت یافت دست
قرص مه را زود بتواند شکست
قرب او ادنی نموده رتبتش
در مقام لی مع اللّه خلوتش
مشرق خورشید قرب روی او
مطلع شه بیت دولت کوی او
داده مشکین بوی اووقت سحر
خشک مغزان دو عالم را جگر
در جواب خصم بگشاده عیان
هم زبان تیغ و هم تیغ زبان
صفحه ای از دفترش ام الکتاب
آیت صاحبدلی عالی جناب
گوهر اندر سنگ باشد این رواست
س نگ نااهلان در آن گوهر چراست
خاک شهرش سجدگاه آدم است
نور پاکش آبروی عالمست
فاستقم سرمایه احوال او
قُم فانذر حاکم اقوال او
جمله یارانش به دار الملک دین
هفت کشور را امیرالمؤمنین
آن یک از نور حقیقت سر بلند
در مقام محرمیت بهره مند
پیروانش رهنمای مردمند
آسمان شعر را چون انجمند
جمله غواصان دریای صفا
بلبلان باغ شرع مصطفی
پادشاه ملک روحانی همه
مخزن اسرار ربانی همه
صدر عالم رحمة للعالمین
صاحب شرع احمد مرسل که هست
یک دوگام او از همه بالاتر است
ذات او مقصود کونین آمده
مسند اوقاب قوسین آمده
شعلۀ در بزم او افروخته
شهپر طاوس اکبر سوخته
همتش برده به دار الملک دین
چار بالش برتر از حق الیقین
سیر أسری در طریقت یافته
سرّ ما اوحی حقیقت یافته
گشته دار الضیف حق را رهنما
بوده بر خوان خدا روزه گشا
هرکه بر خوان حقیقت یافت دست
قرص مه را زود بتواند شکست
قرب او ادنی نموده رتبتش
در مقام لی مع اللّه خلوتش
مشرق خورشید قرب روی او
مطلع شه بیت دولت کوی او
داده مشکین بوی اووقت سحر
خشک مغزان دو عالم را جگر
در جواب خصم بگشاده عیان
هم زبان تیغ و هم تیغ زبان
صفحه ای از دفترش ام الکتاب
آیت صاحبدلی عالی جناب
گوهر اندر سنگ باشد این رواست
س نگ نااهلان در آن گوهر چراست
خاک شهرش سجدگاه آدم است
نور پاکش آبروی عالمست
فاستقم سرمایه احوال او
قُم فانذر حاکم اقوال او
جمله یارانش به دار الملک دین
هفت کشور را امیرالمؤمنین
آن یک از نور حقیقت سر بلند
در مقام محرمیت بهره مند
پیروانش رهنمای مردمند
آسمان شعر را چون انجمند
جمله غواصان دریای صفا
بلبلان باغ شرع مصطفی
پادشاه ملک روحانی همه
مخزن اسرار ربانی همه
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۳ - در بیان معرفت و نصیحت گوید
هان حسینی این همه سودا چراست
بر سر بازارت این غوغا چراست
بشکن این گوهر که مقدارش نماند
در دو عالم یک خریدارش نماند
مرغ زیرک باش بشکن دام را
خاک ره بر سر فکن ایام را
آتش انگیز است هر بادی که هست
بر گذر زین محنت آبادی که هست
جای غولست این سرای پر نهیب
مردمی خواهی از این مردم مکیب
این سگ نفست چو روبه پرفنست
خواب خرگوشت دهد این روشنست
چون تک آهو نداری در نبرد
ای دهان بسته در این صحرا مگرد
بیشه پر شیر است از آن پرهیز کن
چون پلنگان سوی صحراخیز کن
ای غریب خسته درتابی هنوز
کاروان بگذشت و در خوابی هنوز
آدمی خوار است چرخ خیره گرد
تا نگردی غافل ای داننده مرد
با که کرد این چرخ سرگردان وفا
این طمع خامست و این دانش خطا
یک قدح بی رنج مخموری کراست
هر گلی را زخم خاری در قفاست
این نمایش ها به روی روزگار
می توان دیدن به چشم اعتبار
با چنین گردنده حالاتی که هست
دیده بردوز از خیالاتی که هست
بی تصرف باش در راه یقین
هرکه بد باشد تو او را نیک بین
درد اگر قسم تو آید نوش کن
صافش انگار این سخن در گوش کن
بر سر بازارت این غوغا چراست
بشکن این گوهر که مقدارش نماند
در دو عالم یک خریدارش نماند
مرغ زیرک باش بشکن دام را
خاک ره بر سر فکن ایام را
آتش انگیز است هر بادی که هست
بر گذر زین محنت آبادی که هست
جای غولست این سرای پر نهیب
مردمی خواهی از این مردم مکیب
این سگ نفست چو روبه پرفنست
خواب خرگوشت دهد این روشنست
چون تک آهو نداری در نبرد
ای دهان بسته در این صحرا مگرد
بیشه پر شیر است از آن پرهیز کن
چون پلنگان سوی صحراخیز کن
ای غریب خسته درتابی هنوز
کاروان بگذشت و در خوابی هنوز
آدمی خوار است چرخ خیره گرد
تا نگردی غافل ای داننده مرد
با که کرد این چرخ سرگردان وفا
این طمع خامست و این دانش خطا
یک قدح بی رنج مخموری کراست
هر گلی را زخم خاری در قفاست
این نمایش ها به روی روزگار
می توان دیدن به چشم اعتبار
با چنین گردنده حالاتی که هست
دیده بردوز از خیالاتی که هست
بی تصرف باش در راه یقین
هرکه بد باشد تو او را نیک بین
درد اگر قسم تو آید نوش کن
صافش انگار این سخن در گوش کن
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۴ - حکایت
قصه خوانی بر سر حرفم رسید
گفت روزی شیخ عالم بوسعید
با مرید چند بیرون شد بگشت
از قضا برآسیائی برگذشت
در تحیر ماند از آن سرگشتگی
با همه تیزی بدان آهستگی
با مریدان گفت پس رازی نهفت
با من این سنگ از زبان حال گفت
کاین همه دام از پی یک دانه چیست
همچو او باش این همه افسانه چیست
با همه سرگشتگی باری به پشت
میدهم نرم ارچه میابم درشت
گر گرانی باشدم از یار خویش
هم سبک روحم من اندر کار خویش
ای دل سنگین، گران جانی مکن
کار جانبازان به نادانی مکن
کم زنی را پیشه کن در راه دین
کم زنی بیش از همه یابی یقین
کمتر از کم شو اگر داری خبر
این طریق کاملانست ای پسر
گر تو را با کار خود کاری بدی
طاعت صد ساله زناری بدی
بی نیازی بر نتابد بود تو
تاب این آتش ندارد عود تو
از تو بدمستی نمی باید تو را
زانکه دع نفسک همی آید تو را
گفت روزی شیخ عالم بوسعید
با مرید چند بیرون شد بگشت
از قضا برآسیائی برگذشت
در تحیر ماند از آن سرگشتگی
با همه تیزی بدان آهستگی
با مریدان گفت پس رازی نهفت
با من این سنگ از زبان حال گفت
کاین همه دام از پی یک دانه چیست
همچو او باش این همه افسانه چیست
با همه سرگشتگی باری به پشت
میدهم نرم ارچه میابم درشت
گر گرانی باشدم از یار خویش
هم سبک روحم من اندر کار خویش
ای دل سنگین، گران جانی مکن
کار جانبازان به نادانی مکن
کم زنی را پیشه کن در راه دین
کم زنی بیش از همه یابی یقین
کمتر از کم شو اگر داری خبر
این طریق کاملانست ای پسر
گر تو را با کار خود کاری بدی
طاعت صد ساله زناری بدی
بی نیازی بر نتابد بود تو
تاب این آتش ندارد عود تو
از تو بدمستی نمی باید تو را
زانکه دع نفسک همی آید تو را
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۵ - در بیان معرفت عشق و تحقیق آن
چون سمند فکرتم جولان نمود
گوی معنی از دو عالم در ربود
پرتو عشق آمد این افسانه چیست
آشنا داند که این بیگانه نیست
عالمی دانم به گفتگوی عشق
در میان یک تن ندارد بوی عشق
عشق بر چرخ حقیقت اختراست
از محبت یک قدم بالاتر است
عشق بر نابودنی سودا کند
عشق در ویرانه ها غوغا کند
عشق را یکسان نماید کفر و دین
عشق را نبود غم شک و یقین
عشق شاهان را چه در تاب افکند
خلوتی را در خرابات افکند
عشق غواصست در دریای حق
مرکبش روحست در دریای حق
شهسوار عشق چون لشکر کشد
خواجه را در خدمت چاکر کشد
در حقیقت حل مشکلهاست عشق
صیقل آئینه ی دلهاست عشق
ضد عقلست این حکایت گوشدار
تا به عقل اندر نکوشی هوشدار
عقل گوید جبه و دستار کو
عشق گوید خانه ی خَمار کو
عقل هستی می کند کاین درخور است
عشق مستی می کند کاین خوشتر است
عقل می گوید پریشانی مکن
عشق می خندد که نادانی مکن
عقل گوید کارسازی می کنم
عشق گوید پاکبازی می کنم
عقل می سازد که این آسوده کیست
عشق می سوزد که این آلودگیست
عقل می خندد که این ننگست و نام
عشق می پرد که این دانه است و دام
عقل گوید که خدائی می کنم
عشق گوید پارسائی میکنم
عشق هم جویای عشق است ای پسر
جان جانها جای عشق است ای پسر
ملک عشق آمد ورای کاینات
فارغ از غوغای افعال و صفات
عشق و عاشق را قلم در کش تمام
تا همه معشوق ماند والسلام
گر ز معشوقت خیالی بر سر است
نیست معشوق آن خیالی دیگراست
هرچه در فهم تو آید آن توئی
برگذر اینجا نمی گنجد دوئی
عشق را گیرم که در قرآن نگفت
عشق را در گنج ما اوحی نهفت
رَب ارنی از زبان عشق گفت
لی مَعَ اللّه از زبان عشق سفت
عشق نبود پیشه ی هر بوالهوس
عشق را هم عاشقان دانند و بس
گوی معنی از دو عالم در ربود
پرتو عشق آمد این افسانه چیست
آشنا داند که این بیگانه نیست
عالمی دانم به گفتگوی عشق
در میان یک تن ندارد بوی عشق
عشق بر چرخ حقیقت اختراست
از محبت یک قدم بالاتر است
عشق بر نابودنی سودا کند
عشق در ویرانه ها غوغا کند
عشق را یکسان نماید کفر و دین
عشق را نبود غم شک و یقین
عشق شاهان را چه در تاب افکند
خلوتی را در خرابات افکند
عشق غواصست در دریای حق
مرکبش روحست در دریای حق
شهسوار عشق چون لشکر کشد
خواجه را در خدمت چاکر کشد
در حقیقت حل مشکلهاست عشق
صیقل آئینه ی دلهاست عشق
ضد عقلست این حکایت گوشدار
تا به عقل اندر نکوشی هوشدار
عقل گوید جبه و دستار کو
عشق گوید خانه ی خَمار کو
عقل هستی می کند کاین درخور است
عشق مستی می کند کاین خوشتر است
عقل می گوید پریشانی مکن
عشق می خندد که نادانی مکن
عقل گوید کارسازی می کنم
عشق گوید پاکبازی می کنم
عقل می سازد که این آسوده کیست
عشق می سوزد که این آلودگیست
عقل می خندد که این ننگست و نام
عشق می پرد که این دانه است و دام
عقل گوید که خدائی می کنم
عشق گوید پارسائی میکنم
عشق هم جویای عشق است ای پسر
جان جانها جای عشق است ای پسر
ملک عشق آمد ورای کاینات
فارغ از غوغای افعال و صفات
عشق و عاشق را قلم در کش تمام
تا همه معشوق ماند والسلام
گر ز معشوقت خیالی بر سر است
نیست معشوق آن خیالی دیگراست
هرچه در فهم تو آید آن توئی
برگذر اینجا نمی گنجد دوئی
عشق را گیرم که در قرآن نگفت
عشق را در گنج ما اوحی نهفت
رَب ارنی از زبان عشق گفت
لی مَعَ اللّه از زبان عشق سفت
عشق نبود پیشه ی هر بوالهوس
عشق را هم عاشقان دانند و بس
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۶ - در بیان معرفت اسلام و کیفیت آن
هان دهان این گوهر کان خرد
دستۀ بند از گلستان خرد
هر زمان پرسی که شرط راه چیست
ای برادر جاهدوا فی الله چیست
طفل راه خویش را تعلیم کن
چیست اسلام ای پسر تسلیم کن
همچو طفلان بسته ی گهواره شو
بی تصرف بنده ی بیچاره شو
قدرت حق بین و پس اقرار کن
هرچه دون حق بود انکار کن
گر سخن از دین احمد می کنی
با همه آن کن که با خود می کنی
هر کرا دست و زبان کوتاه نیست
در مسلمانی یقینش راه نیست
سینه را در کوی ایمان هر نفس
انشراح از نور اسلام است و بس
نقد هستی محو کن در لااله
تا ببینی دار ملک پادشاه
غیر حق هر ذره کان مقصودتست
تیغ را برکش که آن معبود تست
گرچه الاگفتی ای نادان نه اوست
هرچه در فهم تو آید آن نه اوست
نفی و اثبات از برای گمرهیست
هرچه کم گوئی در این معنی بهیست
لا و الا را ز دفتر برتراش
این جهان وحدتست آهسته باش
در هم آمیزد در اینجا کفر و دین
دیدۀ باید پر از نور یقین
لا که عرش و فرش را برمی درد
از فنا سوی بقا ره می برد
لا تو را از تو رهائی میدهد
با خدایت آشنائی میدهد
لا نهنگ قلزم توحیدتست
این اشارت از پی تجرید تست
لاچو در وحدت رسد الاشود
آن الف بالا از آن پیداشود
لا چو الا گشت در راه یقین
اول و آخر یکی گردد ببین
لام هم لا بود آمد بی شکی
نفی خود کن تا نماند جز یکی
چون تو خود را ازمیان برداشتی
قصر ایمان را دری افراشتی
تا دلت در حکم او چون موم نیست
خالصاً مخلص تو را معلوم نیست
در شهادت چون درست آمد ندم
بر فراز بام عالم زن قدم
دستۀ بند از گلستان خرد
هر زمان پرسی که شرط راه چیست
ای برادر جاهدوا فی الله چیست
طفل راه خویش را تعلیم کن
چیست اسلام ای پسر تسلیم کن
همچو طفلان بسته ی گهواره شو
بی تصرف بنده ی بیچاره شو
قدرت حق بین و پس اقرار کن
هرچه دون حق بود انکار کن
گر سخن از دین احمد می کنی
با همه آن کن که با خود می کنی
هر کرا دست و زبان کوتاه نیست
در مسلمانی یقینش راه نیست
سینه را در کوی ایمان هر نفس
انشراح از نور اسلام است و بس
نقد هستی محو کن در لااله
تا ببینی دار ملک پادشاه
غیر حق هر ذره کان مقصودتست
تیغ را برکش که آن معبود تست
گرچه الاگفتی ای نادان نه اوست
هرچه در فهم تو آید آن نه اوست
نفی و اثبات از برای گمرهیست
هرچه کم گوئی در این معنی بهیست
لا و الا را ز دفتر برتراش
این جهان وحدتست آهسته باش
در هم آمیزد در اینجا کفر و دین
دیدۀ باید پر از نور یقین
لا که عرش و فرش را برمی درد
از فنا سوی بقا ره می برد
لا تو را از تو رهائی میدهد
با خدایت آشنائی میدهد
لا نهنگ قلزم توحیدتست
این اشارت از پی تجرید تست
لاچو در وحدت رسد الاشود
آن الف بالا از آن پیداشود
لا چو الا گشت در راه یقین
اول و آخر یکی گردد ببین
لام هم لا بود آمد بی شکی
نفی خود کن تا نماند جز یکی
چون تو خود را ازمیان برداشتی
قصر ایمان را دری افراشتی
تا دلت در حکم او چون موم نیست
خالصاً مخلص تو را معلوم نیست
در شهادت چون درست آمد ندم
بر فراز بام عالم زن قدم
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۷ - در بیان معرفت نماز و کیفیت آن
نفس تست آلوده حرص و هوا
رو طهارت کن به دریای فنا
پس بشوی از هر دو عالم دست و روی
تا شوی شایسته ی این گفتگوی
خلوتی کن بر در امید رو
بر مصلای زه توحید رو
قبله را چون یافتی دستی برآر
دست خود یعنی ز غیر حق بدار
گرچه بردی گوی طاعت از ملک
هم به عجز خویش خم زن چون فلک
اختیار خود برون کن از وجود
تا بیابی نقد اسرار سجود
چون برآوردی سر از تدبیر کار
سهو خود را سجده سهوی بدار
نفس زنگی طبع دارد بوی یار
هرچه پیش آید بگردان سوی یار
دولت هر دو جهانت داده اند
پنج نوبت بهر آنت داده اند
رو طهارت کن به دریای فنا
پس بشوی از هر دو عالم دست و روی
تا شوی شایسته ی این گفتگوی
خلوتی کن بر در امید رو
بر مصلای زه توحید رو
قبله را چون یافتی دستی برآر
دست خود یعنی ز غیر حق بدار
گرچه بردی گوی طاعت از ملک
هم به عجز خویش خم زن چون فلک
اختیار خود برون کن از وجود
تا بیابی نقد اسرار سجود
چون برآوردی سر از تدبیر کار
سهو خود را سجده سهوی بدار
نفس زنگی طبع دارد بوی یار
هرچه پیش آید بگردان سوی یار
دولت هر دو جهانت داده اند
پنج نوبت بهر آنت داده اند
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۸ - در بیان معرفت زکوة و کیفیت آن
مالها داری تو ای صاحب نصاب
حق درویشان بده گردن متاب
سر این معنی نقد این دنیا بدان
آیت ممارزقناهم بخوان
چیست دنیا با همه خشک و ترش
گرهمه عقلست برخیز از سرش
هر چه دادنت برون آر و بپاش
اندرین معنی کم از خاکی مباش
گل شو و میده نسیم دلفروز
همچو آتش هر کرا یابی مسوز
از جوانمردی برآمد نام مرد
حاتم طی بین که در هیجا چه کرد
اهل عشرت چون بهم آمیختند
جرعه ای بر خاک مجلس ریختند
مور را گر پای ملخ بر خوان نهاد
آنچه بودش در بر مهمان نهاد
گر نکردی خود جوانمردی پدید
در جهان نه پیر بودی نه مرید
آنچه می باید مرید از جمله پیش
مایه دارست از زکوة پیر خویش
چون گدا را از توانگر می رسد
امتنان را از پیمبر می رسد
حق درویشان بده گردن متاب
سر این معنی نقد این دنیا بدان
آیت ممارزقناهم بخوان
چیست دنیا با همه خشک و ترش
گرهمه عقلست برخیز از سرش
هر چه دادنت برون آر و بپاش
اندرین معنی کم از خاکی مباش
گل شو و میده نسیم دلفروز
همچو آتش هر کرا یابی مسوز
از جوانمردی برآمد نام مرد
حاتم طی بین که در هیجا چه کرد
اهل عشرت چون بهم آمیختند
جرعه ای بر خاک مجلس ریختند
مور را گر پای ملخ بر خوان نهاد
آنچه بودش در بر مهمان نهاد
گر نکردی خود جوانمردی پدید
در جهان نه پیر بودی نه مرید
آنچه می باید مرید از جمله پیش
مایه دارست از زکوة پیر خویش
چون گدا را از توانگر می رسد
امتنان را از پیمبر می رسد
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۹ - در بیان معرفت روزه
تا تو باشی بسته ی هر بیم و تاب
روزه داری صرفه ی نان است و آب
ای تهی کرده شکم از غافلی
دل تهی کن این بود الصوم لی
خانۀ نه در ببند ای کدخدای
پس روان هفت منظر برگشای
پای خود افشردۀ از گمرهی
چنگ در دنیا مزن تا وارهی
همچو ماه نو چه باشی پایبند
گر بگه خیزی چو صبح خیره خند
گر تو افطار از هوای خود کنی
روزه خود را همه باطل کنی
روزه داری را که با خود کار نیست
جز به دیدار خدا افطار نیست
هر نفس عیدی کن ای صاحب نظر
ماجرائی نیست با مرد سفر
روزه داری صرفه ی نان است و آب
ای تهی کرده شکم از غافلی
دل تهی کن این بود الصوم لی
خانۀ نه در ببند ای کدخدای
پس روان هفت منظر برگشای
پای خود افشردۀ از گمرهی
چنگ در دنیا مزن تا وارهی
همچو ماه نو چه باشی پایبند
گر بگه خیزی چو صبح خیره خند
گر تو افطار از هوای خود کنی
روزه خود را همه باطل کنی
روزه داری را که با خود کار نیست
جز به دیدار خدا افطار نیست
هر نفس عیدی کن ای صاحب نظر
ماجرائی نیست با مرد سفر
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۱۰ - در بیان معرفت حج
زین گریبان هر که سر برمی زند
هر زمان صد حج اکبر می زند
از بیابان هوا احرام گیر
پس طواف کعبه ی اسلام گیر
هر زمان سوی تو یابد از صفا
در صفای مروه ی خوف و رجا
آتش اندر خرمن پندار زن
آنگهی لبیک عاشق وار زن
چون پدید آمد حریم بارگاه
نفس خود قربان کن اندر پیش شاه
همچو مویت این طریق ای هوشمند
مو بمو از خود جدا باید فکند
زین به پشت مرکب توفیق کن
پس طواف کعبه تحقیق کن
از جهت بگذر که اینجا کبریاست
خود بهرجائی که روآری خداست
کعبه مردان نه از آب و گلست
طالب دل شو که بیت الله دلست
گر ز معنی بایدت سرمایه ای
بهتر از دانش ندانم مایه ای
آشنا باید در این دریای ژرف
یاد گیر این نکته حرفاً بعد حرف
هر زمان صد حج اکبر می زند
از بیابان هوا احرام گیر
پس طواف کعبه ی اسلام گیر
هر زمان سوی تو یابد از صفا
در صفای مروه ی خوف و رجا
آتش اندر خرمن پندار زن
آنگهی لبیک عاشق وار زن
چون پدید آمد حریم بارگاه
نفس خود قربان کن اندر پیش شاه
همچو مویت این طریق ای هوشمند
مو بمو از خود جدا باید فکند
زین به پشت مرکب توفیق کن
پس طواف کعبه تحقیق کن
از جهت بگذر که اینجا کبریاست
خود بهرجائی که روآری خداست
کعبه مردان نه از آب و گلست
طالب دل شو که بیت الله دلست
گر ز معنی بایدت سرمایه ای
بهتر از دانش ندانم مایه ای
آشنا باید در این دریای ژرف
یاد گیر این نکته حرفاً بعد حرف
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۱۱ - در بیان معرفت علم
ای گرامی گوهر عالی نسب
دانش آموز و شناسائی طلب
رهنمایانی که بینا بوده اند
هم بدانش راه حق پیموده اند
مردم دانش ورای عالمست
دیو مردم هم ز نسل آدمست
ای بداغ جهل خود را سوخته
جز فراموشی دلت نا م وخته
سر برآر از خواب نادانی خویش
تا نمانی در پریشانی خویش
خالقی کز هر دو کونت برگزید
نی برای خواب و خوردت آفرید
در پی دانش رو ای فرزانه مرد
نیست عذری رو بنادانی مگرد
مردۀ جهلی چه سود آب و گلست
علم خوان تا زندگی یابد دلت
علم باید تا عمل گنجی بود
زانکه بی دانش عمل رنجی بود
علم بنیاد است و طاعت خانۀ
بی اساسی کی بود کاشانۀ
چیست دانش آنکه تن بیرون بری
تا بدانی کز همه نادان تری
چون بنادانی خود دانا شوی
روکنی بر تخت خود والا شوی
مردم از گفتن نبیند جز زیان
دانش اندر دل بود نی در زبان
گر عمل با علم تو پیوند نیست
جبه و دستار دانشمند نیست
خنده دیو است بیدانش عمل
شحنه شیطان بود مرد جدل
قیل و قالت ره ندارد هیچ سوی
معرفت حاصل کن ای بسیار گوی
گر تو علم صورتی داری بسی
بر لب دریای علمی چون خسی
در ره معنی اگر دانا شوی
چون صدف در قعر این دریا شوی
علم صورت پیشه آب و گلست
علم معنی رهبر جان و دلست
آنچه نگذارد تو را جز سوی دوست
مغز دانش آن بود بگذر ز پوست
جهد میکن تا ز خود یابی خبر
واجب این علمست اگر داری خبر
گر بجهد اینجا رسانی منزلت
آنچه مقصود است گردد حاصلت
کار دل باشد همه کشف و عیان
شرح این معنی نگنجد در بیان
حالتی از غیب غیب آید پدید
جز بذوق این حرف را نتوان شنید
گنج پنهانست علم معنوی
در تو آید چون ز خود بیرون شوی
علم تو معلول را در بر کشد
دفتر مقبول را خط درکشد
اول از علم شریعت بهره گیر
طفل را نبود غذائی به ز شیر
علم کسبی گر نباشد حاصلت
علم میراثی نیاید در دلت
زبده علمت حصول دین بود
اطلب العلم ای پسر در این بود
بندگی طاعت بود پندار نی
علم دانستن بود گفتار نی
دانش آموز و شناسائی طلب
رهنمایانی که بینا بوده اند
هم بدانش راه حق پیموده اند
مردم دانش ورای عالمست
دیو مردم هم ز نسل آدمست
ای بداغ جهل خود را سوخته
جز فراموشی دلت نا م وخته
سر برآر از خواب نادانی خویش
تا نمانی در پریشانی خویش
خالقی کز هر دو کونت برگزید
نی برای خواب و خوردت آفرید
در پی دانش رو ای فرزانه مرد
نیست عذری رو بنادانی مگرد
مردۀ جهلی چه سود آب و گلست
علم خوان تا زندگی یابد دلت
علم باید تا عمل گنجی بود
زانکه بی دانش عمل رنجی بود
علم بنیاد است و طاعت خانۀ
بی اساسی کی بود کاشانۀ
چیست دانش آنکه تن بیرون بری
تا بدانی کز همه نادان تری
چون بنادانی خود دانا شوی
روکنی بر تخت خود والا شوی
مردم از گفتن نبیند جز زیان
دانش اندر دل بود نی در زبان
گر عمل با علم تو پیوند نیست
جبه و دستار دانشمند نیست
خنده دیو است بیدانش عمل
شحنه شیطان بود مرد جدل
قیل و قالت ره ندارد هیچ سوی
معرفت حاصل کن ای بسیار گوی
گر تو علم صورتی داری بسی
بر لب دریای علمی چون خسی
در ره معنی اگر دانا شوی
چون صدف در قعر این دریا شوی
علم صورت پیشه آب و گلست
علم معنی رهبر جان و دلست
آنچه نگذارد تو را جز سوی دوست
مغز دانش آن بود بگذر ز پوست
جهد میکن تا ز خود یابی خبر
واجب این علمست اگر داری خبر
گر بجهد اینجا رسانی منزلت
آنچه مقصود است گردد حاصلت
کار دل باشد همه کشف و عیان
شرح این معنی نگنجد در بیان
حالتی از غیب غیب آید پدید
جز بذوق این حرف را نتوان شنید
گنج پنهانست علم معنوی
در تو آید چون ز خود بیرون شوی
علم تو معلول را در بر کشد
دفتر مقبول را خط درکشد
اول از علم شریعت بهره گیر
طفل را نبود غذائی به ز شیر
علم کسبی گر نباشد حاصلت
علم میراثی نیاید در دلت
زبده علمت حصول دین بود
اطلب العلم ای پسر در این بود
بندگی طاعت بود پندار نی
علم دانستن بود گفتار نی
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۱۲ - در بیان معرفت توحید
چون مسافر گشتی اندر راه دین
صدق باشد مرکب و رهبر یقین
باز کن چشم خرد را پیش و پس
عقل فرزانه تورا استاد بس
نفی کن اثبات هر موجود را
تا بدانی هستی معبود را
چون یقین شد کافر نیند خداست
ذات پاکش را مگو چون و چراست
حضرت او برتر از حد و مثال
درنگنجد صورت و وهم و خیال
بی بدایت بوده ذات او نخست
بی نهایت همچنان باشد درست
وصف خود کرد و بدان موصوف شد
نام خود کرد و بدان معروف شد
او به خود هست و همه هستی از اوست
نیست آمد هرچه آمد جمله اوست
ذات او را نیست نقصان و زوال
نی سکون و نی تحرک را مجال
در کمال لایزالی کاملست
بی جهت هرجا که جوئی حاصلست
در دو عالم هیچ کس همتاش نیست
همچو عالم پستی و بالاش نیست
دانش عامی ندارد زین گذر
اهل صورت را تمامست این قدر
رهروان کز ملک معنی آگهند
کشتگان خنجر الا الله اند
از دو کون آزاد و از خود بی نشان
در فنای کل شده دامن کشان
محو بینند آنچه غیر حق بود
نیستی شان زین سبب مطلق بود
هرچه باشد از نهایتها که هست
جمله را در نور حق یابند و بس
از فنای خویشتن یکتا شده
جمله در حق هم بحق بینا شده
چون رسد آنجا همه گردد مراد
دور از این معنی حلول و اتحاد
هوشیار و مست و گویا و خموش
گاه جمله چشم و گاهی جمله گوش
نور حق در سر او پیدا شده
او ز سر خویشتن یکتا شده
هرکه او از بند خود آزاد نیست
دار ملک وحدتش آبادنیست
سر توحید آن زمان گردد عیان
کز قفس یابد رهائی مرغ جان
بگذرد از گلخن طبع و حواس
نی خیال و وهم بیند نی قیاس
نفس رعنا را ببرد دست و پای
عقل دور اندیش را ماند بجای
هر دو عالم با همه شادی و غم
غرقه گرداند بدریای عدم
چون بیاسود از گرامی مرکبش
در بر معشوق خود باداش و بس
تا بدانی هر که رفت آنجا رسید
با کسی کاو دیدۀ دارد پدید
ای بسی دانا که گفت این سر گذشت
سر فرو آورد و حیران درگذشت
صدق باشد مرکب و رهبر یقین
باز کن چشم خرد را پیش و پس
عقل فرزانه تورا استاد بس
نفی کن اثبات هر موجود را
تا بدانی هستی معبود را
چون یقین شد کافر نیند خداست
ذات پاکش را مگو چون و چراست
حضرت او برتر از حد و مثال
درنگنجد صورت و وهم و خیال
بی بدایت بوده ذات او نخست
بی نهایت همچنان باشد درست
وصف خود کرد و بدان موصوف شد
نام خود کرد و بدان معروف شد
او به خود هست و همه هستی از اوست
نیست آمد هرچه آمد جمله اوست
ذات او را نیست نقصان و زوال
نی سکون و نی تحرک را مجال
در کمال لایزالی کاملست
بی جهت هرجا که جوئی حاصلست
در دو عالم هیچ کس همتاش نیست
همچو عالم پستی و بالاش نیست
دانش عامی ندارد زین گذر
اهل صورت را تمامست این قدر
رهروان کز ملک معنی آگهند
کشتگان خنجر الا الله اند
از دو کون آزاد و از خود بی نشان
در فنای کل شده دامن کشان
محو بینند آنچه غیر حق بود
نیستی شان زین سبب مطلق بود
هرچه باشد از نهایتها که هست
جمله را در نور حق یابند و بس
از فنای خویشتن یکتا شده
جمله در حق هم بحق بینا شده
چون رسد آنجا همه گردد مراد
دور از این معنی حلول و اتحاد
هوشیار و مست و گویا و خموش
گاه جمله چشم و گاهی جمله گوش
نور حق در سر او پیدا شده
او ز سر خویشتن یکتا شده
هرکه او از بند خود آزاد نیست
دار ملک وحدتش آبادنیست
سر توحید آن زمان گردد عیان
کز قفس یابد رهائی مرغ جان
بگذرد از گلخن طبع و حواس
نی خیال و وهم بیند نی قیاس
نفس رعنا را ببرد دست و پای
عقل دور اندیش را ماند بجای
هر دو عالم با همه شادی و غم
غرقه گرداند بدریای عدم
چون بیاسود از گرامی مرکبش
در بر معشوق خود باداش و بس
تا بدانی هر که رفت آنجا رسید
با کسی کاو دیدۀ دارد پدید
ای بسی دانا که گفت این سر گذشت
سر فرو آورد و حیران درگذشت
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۱۳ - در بیان تعریف عارف
چون به وحدت درگذشتی از دویی
عارف اسرار توحیدش تویی
کس نداند شرح حال معرفت
عاجزی آمد کمال معرفت
معرفت اصل شناسائی بود
چشم و دل را نور بینائی بود
گر تو بینائی به انوار یقین
عارف و معروف را جز حق مبین
عارف از خود هیچ کاری درنیافت
زانکه حق را جز بحق نتوان شناخت
گر نبودی بخشش حق رهنمون
سر بی چون را که پی بردی برون
معرفت خورشید گشت و ذره جان
ذره از خورشید چون داند نشان
زین چمن در دست ماند چون گلی
چیست از هر سو نفیر بلبلی
این گره را کی توان هرگز گشاد
چون سررشته به دست کس نداد
راهرو اینجا قدم سری نیافت
جز تحیر هیچ رمزی درنیافت
آنکه حیران گشت از این راز نهفت
رب زدنی هم ز عجز خویش گفت
عارف او از جان خود گشته جدا
از امید و بیم و از فقر و غنا
گم شد از خود هر که حق را باز یافت
سر او را هر دو عالم بر نتافت
در حریم آشنائی یار اوست
هرچه غیر حق بود زنار اوست
دیده و دانسته ونادان شده
جسته و دریافته حیران شده
سر سر شرا قدم پوینده نیست
جز خدا بیننده و گوینده نیست
آه اگر یابی ز حال خود خبر
این همه افسانه گردد مختصر
چند از این سرگشته بودن بی سبب
کان این گوهر توئی از خود طلب
همچو نابینا مبر هر سوی دست
با تو در زیر گلیم است آنچه هست
ای یگانه چند از این نقش دوئی
طالب خود شو که این جمله توئی
در طریق معرفت نائی درست
تا تو خود را باز نشناسی نخست
عارف اسرار توحیدش تویی
کس نداند شرح حال معرفت
عاجزی آمد کمال معرفت
معرفت اصل شناسائی بود
چشم و دل را نور بینائی بود
گر تو بینائی به انوار یقین
عارف و معروف را جز حق مبین
عارف از خود هیچ کاری درنیافت
زانکه حق را جز بحق نتوان شناخت
گر نبودی بخشش حق رهنمون
سر بی چون را که پی بردی برون
معرفت خورشید گشت و ذره جان
ذره از خورشید چون داند نشان
زین چمن در دست ماند چون گلی
چیست از هر سو نفیر بلبلی
این گره را کی توان هرگز گشاد
چون سررشته به دست کس نداد
راهرو اینجا قدم سری نیافت
جز تحیر هیچ رمزی درنیافت
آنکه حیران گشت از این راز نهفت
رب زدنی هم ز عجز خویش گفت
عارف او از جان خود گشته جدا
از امید و بیم و از فقر و غنا
گم شد از خود هر که حق را باز یافت
سر او را هر دو عالم بر نتافت
در حریم آشنائی یار اوست
هرچه غیر حق بود زنار اوست
دیده و دانسته ونادان شده
جسته و دریافته حیران شده
سر سر شرا قدم پوینده نیست
جز خدا بیننده و گوینده نیست
آه اگر یابی ز حال خود خبر
این همه افسانه گردد مختصر
چند از این سرگشته بودن بی سبب
کان این گوهر توئی از خود طلب
همچو نابینا مبر هر سوی دست
با تو در زیر گلیم است آنچه هست
ای یگانه چند از این نقش دوئی
طالب خود شو که این جمله توئی
در طریق معرفت نائی درست
تا تو خود را باز نشناسی نخست
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۱۴ - در بیان معرفت نفس گوید
چون تو نفس خویش را بشناختی
مرکب معنی به صحرا تاختی
ای ندانسته ز غفلت پیش و پس
با تو زین معنی همین نامست و بس
دانش نفست نه کار سرسریست
گر بحق دانا شوی دانی که چیست
نفس تو آشوب و افعال خداست
نی ز وصف و دانش این معنی جداست
بهر این گفت آنکه بینای رهست
حق شناسست آنکه از حق آگهست
در حقیقت کی از آن دانا شوی
عیب خود بشناس تا بینا شوی
گه بطاعت گه به عصیان ره زند
آتش اندر بار دل ناگه زند
گه لباس بت پرستی برکشد
گه بدعوی خدائی سرکشد
جرعۀ ناخورده مستیها کند
نیستی نادیده هستیها کند
گر مراد خود نیابد از درت
جوهری گرد د نفیس اندر برت
نفس را گردن بزن فارغ نشین
من بیان کردم سلوک راه دین
مرکب معنی به صحرا تاختی
ای ندانسته ز غفلت پیش و پس
با تو زین معنی همین نامست و بس
دانش نفست نه کار سرسریست
گر بحق دانا شوی دانی که چیست
نفس تو آشوب و افعال خداست
نی ز وصف و دانش این معنی جداست
بهر این گفت آنکه بینای رهست
حق شناسست آنکه از حق آگهست
در حقیقت کی از آن دانا شوی
عیب خود بشناس تا بینا شوی
گه بطاعت گه به عصیان ره زند
آتش اندر بار دل ناگه زند
گه لباس بت پرستی برکشد
گه بدعوی خدائی سرکشد
جرعۀ ناخورده مستیها کند
نیستی نادیده هستیها کند
گر مراد خود نیابد از درت
جوهری گرد د نفیس اندر برت
نفس را گردن بزن فارغ نشین
من بیان کردم سلوک راه دین
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۱۵ - در بیان نفس اماره گوید
از مقام سرکشی بیرون برش
مار اماره است میزن بر سرش
نفس بد فرمای از آنجا چون گذشت
در طریق بندگی لوامه گشت
گه رود در کوی طاعت پارسا
گه شود قلاش بازار هوا
زین مقام ار یک نفس بالا شود
مطمئنه گردد و زیبا شود
چون برون شد از هوای خاک و آب
هر زمانش ارجعی آمد خطاب
نفس را این هر سه وصف آمد عیان
آنچه اسرار است ناید بر زبان
گرچه گفتند این معانی نارواست
با تو رمزی باز گویم از کجاست
روح حیوانی بد اول نام او
در وجود آدمی آرام او
روح قدسی چون بدو سایه فکند
شد ز الهام الهی سربلند
گفتگویش داد و نفسش نام کرد
از بدو نیکش همه اعلام کرد
نفس تو چون مرکب جان و دلست
راه بی مرکب بریدن مشکلست
پاسبان مرکب خود باش و خیز
تا سوار آئی به روز رستخیز
دانش نفس ار نباشد حاصلت
کی خبر یابی تو از جان و دلت
مار اماره است میزن بر سرش
نفس بد فرمای از آنجا چون گذشت
در طریق بندگی لوامه گشت
گه رود در کوی طاعت پارسا
گه شود قلاش بازار هوا
زین مقام ار یک نفس بالا شود
مطمئنه گردد و زیبا شود
چون برون شد از هوای خاک و آب
هر زمانش ارجعی آمد خطاب
نفس را این هر سه وصف آمد عیان
آنچه اسرار است ناید بر زبان
گرچه گفتند این معانی نارواست
با تو رمزی باز گویم از کجاست
روح حیوانی بد اول نام او
در وجود آدمی آرام او
روح قدسی چون بدو سایه فکند
شد ز الهام الهی سربلند
گفتگویش داد و نفسش نام کرد
از بدو نیکش همه اعلام کرد
نفس تو چون مرکب جان و دلست
راه بی مرکب بریدن مشکلست
پاسبان مرکب خود باش و خیز
تا سوار آئی به روز رستخیز
دانش نفس ار نباشد حاصلت
کی خبر یابی تو از جان و دلت
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۱۶ - در بیان معرفت دل گوید
دل چه باشد مخزن اسرار حق
خلوت جان بر سر بازار حق
دل امین بارگاه محرمیست
دل اساس کارگاه آدمیست
دل پذیرفت آنچه عالم برنیافت
دل بدانست آنچه عرش اندر نیافت
بلبل جان را بباغ او نشست
شاهباز معرفت او را بدست
روح قدسی همنشین و در برش
عقل کل خود پاسبانی بر سرش
وصف شیطانی و روحانی در اوست
ملک روحانی و جسمانی در اوست
زورق روحست در آب حیات
سیر او در قعر دریای صفات
گاه انس و گاه قرب و گاه عین
چون فلک گردنده بین الاصبعین
حق نظرها دارد اندر کوی دل
نی بهرچوگان درآید گوی دل
آنکه بر پهلوی چپ خوانی دلش
آن نه دل باشد ولیکن منزلش
در میان نفس و جانش مستقر
آن یکی چون مادر و دیگر پدر
روح تو آبست و نفست همچو خاک
زین دو جوهر زاید این فرزند پاک
سوی هر دو روز وشب گردان بود
نام او قلب از برای آن بود
چون بهر دو جانبش فرماندهیست
در وجودش مسند شاهنشهیست
هرکه او غواص دریای دلست
صدهزاران در معنی حاصلست
گر تو را معنی دل حاصل شود
آن زمان دل در وجودت دل شود
ور در این معنی نداری دسترس
دل مخوانش خانه دیواست و بس
طالبی کاین راه پنهان باز یافت
گوهر کان را در این کان بازیافت
آسمان دل چو آمد دروجود
آفتاب جان در آن تابان نمود
خلوت جان بر سر بازار حق
دل امین بارگاه محرمیست
دل اساس کارگاه آدمیست
دل پذیرفت آنچه عالم برنیافت
دل بدانست آنچه عرش اندر نیافت
بلبل جان را بباغ او نشست
شاهباز معرفت او را بدست
روح قدسی همنشین و در برش
عقل کل خود پاسبانی بر سرش
وصف شیطانی و روحانی در اوست
ملک روحانی و جسمانی در اوست
زورق روحست در آب حیات
سیر او در قعر دریای صفات
گاه انس و گاه قرب و گاه عین
چون فلک گردنده بین الاصبعین
حق نظرها دارد اندر کوی دل
نی بهرچوگان درآید گوی دل
آنکه بر پهلوی چپ خوانی دلش
آن نه دل باشد ولیکن منزلش
در میان نفس و جانش مستقر
آن یکی چون مادر و دیگر پدر
روح تو آبست و نفست همچو خاک
زین دو جوهر زاید این فرزند پاک
سوی هر دو روز وشب گردان بود
نام او قلب از برای آن بود
چون بهر دو جانبش فرماندهیست
در وجودش مسند شاهنشهیست
هرکه او غواص دریای دلست
صدهزاران در معنی حاصلست
گر تو را معنی دل حاصل شود
آن زمان دل در وجودت دل شود
ور در این معنی نداری دسترس
دل مخوانش خانه دیواست و بس
طالبی کاین راه پنهان باز یافت
گوهر کان را در این کان بازیافت
آسمان دل چو آمد دروجود
آفتاب جان در آن تابان نمود
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۱۷ - در بیان معرفت روح میفرماید
شمع جان را در لگن پنهان نهاد
قفل این گنجینه را نتوان گشاد
جان به امر ایزد آمد در وجود
در عبارت بیش از این فرمان نبود
جان ندارد زندگی آب و گل
عقل ز این معنی فرو ماند خجل
نور و عزت هر دو جان آدمست
زان عزیز بارگاه و محرمست
چون نقاب کُنت کنزاً برفکند
شور و غوغا در همه کشور فکند
نامه جان را به مهر خود نوشت
خاک آدم را بدست خود سرشت
چون بسر شد روزگار چل صبوح
بر سریر قالب آمد شاه روح
از جهان بی نشان اورانشان
در حریم خاص شد دامن کشان
چون کس از گنج نگه آگه نبود
هم بخود از خود نشانی وا نمود
گرنه این گوهر در این دریا بدی
ساحل این بحر ناپیدا بدی
گر نبودی پرتو حق در وجود
آب و گل را ک ی ملک کردی سجود
آفرینش را حیات از جام او
آدم معنی از آن شد نام او
عارفان را حیرتست از و ی بسی
زانکه نشناسد بتحقیقش کسی
علم و قدرت دارد و سمع و بصر
جز بچشم دل نیاید در نظر
در شبستان محبت بار او
در هوای دل پریدن کاراو
چشم او را سرمه حق الیقین
دست او نقد امانت را مبین
رهروان را برتر از و ی راه نیست
کانچه او داند کسی آگاه نیست
او بهر صورت براندازد نقاب
نایدم اظهار این معنی صواب
شهسواری کاندرین معنی رسد
درد او را دارو از موئی رسد
خاص خاص است این چنین فرزانهای
گر تواند برد از اینجا دانهای
نفس او رسته ز بند آب و گل
از صفای خود گرفته جا بدل
دل بدار الملک جان سلطان شده
جان ندیم حضرت جانان شده
رهرو اینجا وارهد از ما و من
بیش از این محرم نمیباشد سخن
آنچه مق ص ود است از او یابی خبر
قطب عالم را شد آن صاحب نظر
مرد ک امل جهل را در هر قدم
زنده گرداند چو روح الله بدم
وصف او از هرچه گویم برتر است
امتان را مصطفی دیگراست
نه بغفلت زین حکایت برخوری
باز کن چشم خرد تا بنگری
قفل این گنجینه را نتوان گشاد
جان به امر ایزد آمد در وجود
در عبارت بیش از این فرمان نبود
جان ندارد زندگی آب و گل
عقل ز این معنی فرو ماند خجل
نور و عزت هر دو جان آدمست
زان عزیز بارگاه و محرمست
چون نقاب کُنت کنزاً برفکند
شور و غوغا در همه کشور فکند
نامه جان را به مهر خود نوشت
خاک آدم را بدست خود سرشت
چون بسر شد روزگار چل صبوح
بر سریر قالب آمد شاه روح
از جهان بی نشان اورانشان
در حریم خاص شد دامن کشان
چون کس از گنج نگه آگه نبود
هم بخود از خود نشانی وا نمود
گرنه این گوهر در این دریا بدی
ساحل این بحر ناپیدا بدی
گر نبودی پرتو حق در وجود
آب و گل را ک ی ملک کردی سجود
آفرینش را حیات از جام او
آدم معنی از آن شد نام او
عارفان را حیرتست از و ی بسی
زانکه نشناسد بتحقیقش کسی
علم و قدرت دارد و سمع و بصر
جز بچشم دل نیاید در نظر
در شبستان محبت بار او
در هوای دل پریدن کاراو
چشم او را سرمه حق الیقین
دست او نقد امانت را مبین
رهروان را برتر از و ی راه نیست
کانچه او داند کسی آگاه نیست
او بهر صورت براندازد نقاب
نایدم اظهار این معنی صواب
شهسواری کاندرین معنی رسد
درد او را دارو از موئی رسد
خاص خاص است این چنین فرزانهای
گر تواند برد از اینجا دانهای
نفس او رسته ز بند آب و گل
از صفای خود گرفته جا بدل
دل بدار الملک جان سلطان شده
جان ندیم حضرت جانان شده
رهرو اینجا وارهد از ما و من
بیش از این محرم نمیباشد سخن
آنچه مق ص ود است از او یابی خبر
قطب عالم را شد آن صاحب نظر
مرد ک امل جهل را در هر قدم
زنده گرداند چو روح الله بدم
وصف او از هرچه گویم برتر است
امتان را مصطفی دیگراست
نه بغفلت زین حکایت برخوری
باز کن چشم خرد تا بنگری
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۱۸ - در بیان کیفیت عقل گوید
ای ز نور عقل گشته بهره مند
در همه عالم به دانش سربلند
در ولایت خطبه ها بر نام تست
این همه دانه برای دام تست
حجة الله است عقلت هوش دار
تا نیاری هیچ عذری بهرکار
پیش دارم منزلی دورودراز
زیر هرگامی دو صد شیب و فراز
حلقۀ درنازدم بسیار من
نیک ترسانم ز ختم کار من
عالمی را خون شده جان و جگر
از قبول و ردّ کس ناید خبر
رخ به نومیدی نمی باید نهفت
آیۀ لاتَق نط وا بهر چه گفت
لطف حق در عین قهر او ببین
این بود امید ارباب یقین
رهروان کاین طبل شادی می زنند
از در قُل یا عبادی می زنند
از یقین اول مقام آمد رجا
ما کجا و سر این معنی کجا
تکیه بر امید و بیم خود مدار
فضل حق دان هم بناوهم مدار
در همه عالم به دانش سربلند
در ولایت خطبه ها بر نام تست
این همه دانه برای دام تست
حجة الله است عقلت هوش دار
تا نیاری هیچ عذری بهرکار
پیش دارم منزلی دورودراز
زیر هرگامی دو صد شیب و فراز
حلقۀ درنازدم بسیار من
نیک ترسانم ز ختم کار من
عالمی را خون شده جان و جگر
از قبول و ردّ کس ناید خبر
رخ به نومیدی نمی باید نهفت
آیۀ لاتَق نط وا بهر چه گفت
لطف حق در عین قهر او ببین
این بود امید ارباب یقین
رهروان کاین طبل شادی می زنند
از در قُل یا عبادی می زنند
از یقین اول مقام آمد رجا
ما کجا و سر این معنی کجا
تکیه بر امید و بیم خود مدار
فضل حق دان هم بناوهم مدار
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۱۹ - در بیان معرفت توکل میفرماید
چون تو رو از غیر حق برتافتی
نقد اسرار توکل یافتی
این بنارا هرکه میخواهد ثبات
مرده باید بود او را در حیات
در پی تدبیر نفسانی مرو
بی خدا هرجا که میدانی مرو
روز و شب سودای نیک و بد کنی
خودپرستی چون حدیث خود کنی
روزت امروز است اگر داری خبر
از غم فردا مخور خون جگر
گر تو خواهی ورنه حق روزی ده است
حق طلب کن یاد آن باری به است
نقد اسرار توکل یافتی
این بنارا هرکه میخواهد ثبات
مرده باید بود او را در حیات
در پی تدبیر نفسانی مرو
بی خدا هرجا که میدانی مرو
روز و شب سودای نیک و بد کنی
خودپرستی چون حدیث خود کنی
روزت امروز است اگر داری خبر
از غم فردا مخور خون جگر
گر تو خواهی ورنه حق روزی ده است
حق طلب کن یاد آن باری به است
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۲۰ - حکایت ابراهیم علیه الرحمة باراهب
رفت ادهم در یکی دیر کهن
راهبی دید آشنای این سخن
امتحان کردش که ای سرگشته مرد
پایبند این چنین جایت که کرد
گر در این دیر کهن منزل کنی
پوشش و خور از کجا حاصل کنی؟
راهبش گفت این سخن از من خطاست
از خداپرس اینکه روزی ده خداست
بندگان سر بر خط فرمان نهند
پوشش و خورشان خداوندان دهند
این گره بگشا اگر پیوند تست
زانکه پنداری توکل بند تست
رهروی بر هر گلی صد خارکش
امتحان کردن خدا را نیست خوش
بنده باش و هرچه آید رد مکن
جز رضا دادن طریق خود مکن
راهبی دید آشنای این سخن
امتحان کردش که ای سرگشته مرد
پایبند این چنین جایت که کرد
گر در این دیر کهن منزل کنی
پوشش و خور از کجا حاصل کنی؟
راهبش گفت این سخن از من خطاست
از خداپرس اینکه روزی ده خداست
بندگان سر بر خط فرمان نهند
پوشش و خورشان خداوندان دهند
این گره بگشا اگر پیوند تست
زانکه پنداری توکل بند تست
رهروی بر هر گلی صد خارکش
امتحان کردن خدا را نیست خوش
بنده باش و هرچه آید رد مکن
جز رضا دادن طریق خود مکن