تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۹۴ - گفتمش حال دل گمشده دانی چون شد
گفتمش حال دل گمشده دانی چون شد
گفت با ما چو در افتاد همان دم خون شد
پارسایان که نظر از همه می پوشیدند
چشم تان تو دیدند و همه مفتون شد
تا لب جام گرفت از لب لعلت رنگی
ای با خرقة ازرق که بمی گلگون شد
ما چو شمعیم که از سر زنش دشمن و دوست
سوز ما کم نشد و آتش دل افزون شد
تا نگویند به پیش تو مرا آبی نیست
اشکم از دیده به بیرون شدنت بیرون شد
مطرب از گفته او گر غزلی خواهد خواند
گوش دارید که در سخنش موزون شد
مینوشتی سخن از وصف تو دوشینه کمال
هرچه آمد به زبان قلمش مقرون شد
کمال خجندی : قصاید
شماره ۱ - افتتاح سخن آن به که کنند اهل کمال
افتتاح سخن آن به که کنند اهل کمال
به ثنای ملک الملک خدای متعال
پادشاهی که به پیراهن جاهش نرسد
از ازل تا به ابد وصمت نقصان و زوال
بر در بار جلالش نبود جای نشست
شهریاران جهان را بجز از وصف نعال
در حریم ملکوتش که ملک راه نیافت
عقل و حس امر محالست که یابند مجال
آهنین پای چو پرگار شد و هم نرسید
پیک اندیشه در آن دایره الا به خیال
هست در چشم همه ناقص و معتل العین
هر که مقرون به چنین ذات کند شبه و مثال
قدرت اوست که پرورده شیرین کاری
طوطی ناطقه را در شکرستان مفال
حکمت اوست که پروانه دین داد به عقل
تا نهد شمع هدایت به شبستان ضلال
گر بخوانی به مثل آیت حمدش بر کوه
با همه سنگدلی ناله بر آید ز جبال
پیش اصحاب یقین بردن نامش به زبان
همچنانست که با تشنه لبان وصف زلال
برده ز آئینه دل غصه او زنگ حزن
رفته از گوشه خاطر غم او گرد ملال
می پرد مرغ رجا جلوه کنان شاخ به شاخ
در هوای چمن رحمت او فارغ بال
گر شود ماضی و حالات جهان مستقبل
ذات پاکش نشود منتقل از حال به حال
گر شهادت بنویسیم به کژ طبعی خویش
ذال خود بر کژی هیات خود باشد دال
ور نه از بنده عاصی چه عبادت آید
با چنین فعل بدو نفس نکوهیده خصال
چشم ب راه عنایت نهد این جسم ضعیف
عجز پیش آورد آن روز شود مسکین حال
یارب آن دم که ز سیلاب اجل خانه عمر
بپذیرد خلل و تن شود از غم چو خلال
به چراغ رخ آن ماه که بردند به چرخ
هفت قندیل زر اندود ازو نور و جمال
به کمالات محمد که ازو یافته اند
چار یار از شرف صحبت او عز و جلال
که از آنجا که عنایات خداوندی تست
نظر رحمت خود باز نگیری ز کمال
هر یک از مائده وصل نصیبی طلبند
تا کرا بخت نشاید بسر خوان وصال
شده از ساقی لطف تو جهانی سیراب
همچنان بحر کرم موج زنان مالامال
کمال خجندی : مقطعات
شماره ۱۱ - ذاکر حق که دل روشنت از بیداریست
ذاکر حق که دل روشنت از بیداریست
همدم صبح سحر خیز و خنک جان و تنت
گر تو در ذکری و فکری شده زانسان مشغول
که دگر باد نیاید زمن و حال منت
من هم از فکر نیم خالی و از ذکر دمی
گو بذکر توام و گاه بفکر دهنت
کمال خجندی : مقطعات
شماره ۱۶ - صاحبا شوکت دی ماه بان پایه رسید
صاحبا شوکت دی ماه بان پایه رسید
که زحل کرسی نه پایه به هیزم بفروخت
بر قد هیچکس ایام قبایی نبرید
که طمع چشمه خورشید بان چشم ندوخت
میکند باد برفتن حرکتهای خنک
مگر این شیوه ز زهاد ریایی آموخت
با همه ذوق درون گرم نشد وقت کمال
تا که در خلوت او دمبدم آتش نفروخت
بر سر نقده وامی بدعاگو بفرست
پاره هیزم و انگار که آن نیز بسوخت
کمال خجندی : مقطعات
شماره ۴۶ - قطعه مدح تو گردید ترک شد مکتوب
قطعه مدح تو گردید ترک شد مکتوب
عفو فرما ز دعاگو که قلم دیر کشید
ورنه آن گفته چون آب روان بود چنان
که ببوسید خاک قدمت خواست دوید
تو روانی سخن بین که ز دروازه شهر
تا در خلوت خاص تو بسه ماه رسید
کمال خجندی : مقطعات
شماره ۴۷ - طبع من هر چه بسازد بسر خوان سخن
طبع من هر چه بسازد بسر خوان سخن
قسمت تست اگر بد سازد
بنده در هر غزلی کرد ادا قول کمال
تا بتصنیف ترا معتقد خود سازد
کمال خجندی : مقطعات
شماره ۵۱ - کردم از سید راگوی سوالی که ترا
کردم از سید راگوی سوالی که ترا
هست جز رای و جز اندیشه سودای دگر
گفت صد رای دگر با تو بگویم لیکن
که من از دست تو فردا بروم جای دگر
کمال خجندی : مقطعات
شماره ۵۳ - گفتم از مصر معانی بفرستم بتو باز
گفتم از مصر معانی بفرستم بتو باز
سخن چند که آید به دهانت چو شکر
باز ترسیدم ازین نکته که گویی چو همام
شکر از مصر به تبریز میارید دگر
کمال خجندی : مقطعات
شماره ۶۹ - حاجی احمد گله میکرد که در خانه مرا
حاجی احمد گله میکرد که در خانه مرا
نیست برگ و شده ام راضی ازین غصه به مرگ
گفتم ای کله کدو فهم نشد اینقدرت
که زمستان نبود هیچ کدو خانه به برگ
کمال خجندی : مقطعات
شماره ۸۶ - گله کردی که زرنجور نکردی پرسش
گله کردی که زرنجور نکردی پرسش
تو ببرس از من بیدل که بروزان و شبان
مونسی نیست مرا در بر و مشهور است این
دلبری هست ترا در برو معروفست آن
صامت بروجردی : قصاید
شمارهٔ ۶ - در مدح عین‌الله الناصره امیرالمومنین(ع)
عمر در منقبت حیدر کرار گذاشت
حبذا زندگی من که در این کار گذشت
سیف مسلول خداوند که در موقع جنگ
بانک تکبیر وی از گنبد دوار گذشت
شوهر فاطمه طاهره داماد رسول
که ز جان در مدد احمد مختار گذشت
دهن خویشتن آلوده لذات نکرد
خورد نان جو و از دهر سبکبار گذشت
بست در تربیت جان نظر از الفت تن
بتمنای رخ یار اغیار گذشت
ای امیری که شده برق تن خرمن کفر
هر کجا شعله تیغ تو به پیکار گذشت
منکرت را بود این بس که ز دنیا به حجیم
گفت النار ولا العار و سوی نار گذشت
می‌کند شکر که رفته ز جهنم به بهشت
هر که در ناز ز تیغ تو به ناچار گذشت
عمرو را بود گر انکار یداللهی تو
خورد چون چاشتی تیغ توزانکار گذشت
خواست مرحب که ز دست تو گریزد سوی نار
چاره در دادن جان دید و به یک بار گذشت
یا علی سوی سف کرببلا کن گذری
تا ببینی به حسینت چه ز اشرار گذشت
آه از آن لحظه که شاه شهدا در میدان
بسر کشته عباس علمدار گذشت
گفت ای پشت و پناه سپه بی‌سردار
خیز و بنگر چه به من بی تو ز کفار گذشت
زندگی بیتونه تنها به حسین گشت حرام
آب یک جا ز سر عترت اطهار گذشت
کمرم خم شد از این غصه و خو نشد جگرم
تا که دست تو درین معرکه از کار گذشت
شد سوی شام مهیای اسیری زینب
روز آسودگی عابد بیمار گذشت
خیز خجلت مکش از روی سکینه که دگر
آب را کرد فراموش وز اصرار گذشت
خوش بدین دولت جاوید که عمر (صامت)
به عزا داری شاهنشه بی‌یار گذشت
صامت بروجردی : قصاید
شمارهٔ ۱۰ - در مدح شاه اولیاء(ع)
روز ایجاد که حق خلقت دنیا می‌کرد
در پس پرده علی بود تماشا می‌کرد
بلکه از آینه کنت نبیا چو نبی
سیر در آب گل آدم و حوامی کرد
بود سر منزل آدم بشبستان عدم
که دو تا قدرسا در بر یکتا می‌کرد
گهر پاک وی اندر صدف علم اله
مشق آموختن حکمت اشیا می‌کرد
به خیابان چنان سیر احبا می‌داد
بحر کیفر بسقر منزل اعدا می‌کرد
یاد می‌داد ره و رسم عیادت به ملک
چون به تمحید خدا درج دهن وا می‌کرد
یاور دین احد بود معین احمد
هر کجا روی به بازوی توانا می‌کرد
روز را روز عزا در بر چشم کافر
تیره و تار به مثل شب یلدا می‌کرد
ذوالفقار دو دمش از رک شریان عدو
دشت را سر به سر از موج چو دریا می‌کرد
بدرش دیده امید مه گردون داشت
زرخش کسب ضیاء بیضه بیضا می‌کرد
بهر ایتام و ارامل شب و روز و مه و سال
وقف آسایششان رنج سر و پا می‌کرد
کاش در یاری فرزند غریبش ز نجف
یک زمانی به صف کرببلا جا می‌کرد
اندر آن دم که سرسینه دلبند رسول
شمر بی‌واهمه می‌آمد و ماوی می‌کرد
یا علی ساقی کوثر توو از شمر حسین
قطره آبی بلب تشنه تمنا می‌کرد
بی‌کسی بین که بنزد پسر سعد پلید
التماس شه دین دختر زهرا می‌کرد
شمر حنجر به گلوی شه لب تشن نهاد
زینب غمزده با گریه تماشا می‌کرد
هر یتمی شرر شعله‌اش اندر دامن
روی از خیمه سراسیمه به صحرا می‌کرد
چادر آن یک ز سر زینب بی‌کس می‌برد
و آن دگر رو به حرم از پی یغما می‌کرد
کرد خولی چو سر خسرو دین زیب‌ تنور
کاش از دود دل فاطمه پروا می‌کرد
برد سیلاب فنا خرمن صبر (صامت)
اندر آن روز که این مرثیه انشا می‌کرد
صامت بروجردی : قصاید
شمارهٔ ۲۰ - در مدح شاه اولیاء علی مرتضی(ع)
هدهد باد بهاری به چمن گشت برید
کو به برج حمل از حوت قدم زد خورشید
وه از این روز که مانند نوروز
جا باور نک طرب ساخته ا یمن سه عید
ساقیا ساغر می ده که به طرف صحرا
موسم سیر گل و سایه بید است و نبید
ش سه عید متوالی به یکی روز عیان
که برون از حد و عد هر سه شریفند و سعید
عید نوروز و دگر جمعه وعید اضحی
چشم آفاق به فیروزی این روز برید
عید اضحی ز فداآمدن از بهر ذبیح
کرده تشریف شرافت ببر از حی مجید
شرف جمعه مقرر شده از روز ازل
ز پی عید محبان محمد ز حمید
سبب شادی نوروز نه تنها این است
کان درو کرده بنا جشن عجم از جمشید
انبیای امم سابقه اندر هر قرن
کرده نوروز عجم را به تمامی تمجید
هر کتابی که ز یزدان به زمین کرده نزول
اندرو داده خداوند از این روز نوید
کبریا ساخته در حرمت این عید شریف
به رسول عربی احمد امی تاکید
اندرین عید نکو ترجمه جاء الحق
به صنا دید جهان پیر و جوان گشته پدید
بعد پیغمبر اکرم که سریراسلام
شد ملوث به تقاضای فساد سه پلید
سر مکنون خدا صهر نبی زوج بتول
به خلافت علم افراخت پس از عید بعید
غازه تازه امروز به رخساره شرع
چو نو ضوئیست که بعد از سه حدث شد تجدید
بود ویران اگر ارکان هدایت غم نیست
که عیان نیز معطل شده با قصر مشید
سر «اکمنت لکم دینکم» از قول خدا
گشت «الیوم» عیان پیش موالی و عبید
مدعی را اگر انکار بود گو بر خوان
ز نبی معنی «قدمت الیکم» بوعید
عقل را ساز حکم تکیه به اقوال مکن
که فلانی چه نوشته است به شرح تجرید
باید از تقویت عقل بری پی به اصول
نه به عنوان تعصب نه به طور تقلید
مقتدابودن مفضول به فاضل غلط است
به خدایی که بود اقرب من حبل ورید
یا علی ای که معلق به ولای تو بود
کار پیغمبری و معنی علی و توحید
حب و بغض تو بود باعث خلد و نیران
امر و نهی تو بود کشف یقین و تردید
سند تست به اثبات خلافت یک یک
صحف عهد عتیق و کتب عهد جدید
نیست جز پیروی امر تو بخت مسعود
نیست جز داشتن مهر تو عیش جاوید
چه کند با اثر مرحمتت روی سیاه
چه کند با عدم مغفرتت روز سفید
بغم هر دو جهان جذبه لطف مفتاح
بهر آزادی کونین عطای تو کلید
کندن از مهر تو دل معنی شرک و الحاد
رفتن راه تو سرمایه صدیق و شهید
شرب احباب تو در خلدر حیق مختوم
اکل اعدای تو در هاویه ز قوم و صدید
سخنت در دل دشمن چو دل افعی و زهر
در دل دوست چو بطن صدف و مروارید
علم قرآن ز تو از فعل و اسامی و حروف
فرق فرقان ز تو از فتح و کسر و تشدید
تو به انوار حقیقت به شریعت حامی
تو به احکام نبوت ز ولایت تایید
صف تیغ تو را ساخته قرآن واضح
مبتدا نزل حدید و خبرش یاس شدید
سرورا دادگرا (صامت) عامی چه کند
عمر در کوتهی و مدحت مدح تو مدید
نیست قاآنی و خاقانی و حسان و صهیب
نیست فردوسی طوسی و منوچهر ولید
که به تحسین من از دولت مداحی تو
لب گشایند به شکر نعم رب معید
تا بود مرکز مهر فلکی چرخ اثیر
تا کند مطربی عالم علوی ناهید
لب احباب تو خندان ز تنعم چون گل
دل اعدادی تو لرزان ز تزلزل چون بید
صامت بروجردی : غزلیات
شماره ۱ - آتش عشق کنون سوخت دیگر پیکر ما
آتش عشق کنون سوخت دیگر پیکر ما
بعد از این تا چه کند باد به خاکستر ما
کوس آزادی ما سر و صفت گشت بلند
سوخت بابرق محبت همه بال و پر ما
می‌شود کشتی تن زود غریق یم اشک
نشود سستی اندام اگر لنگرها
همه نقشی نبود نقش کف پای نگار
بر وای خاک تو خود راهنما همسر ما
موسم خرج معین شود و وقت حساب
حالیا فاش بود قلبی سیم و زر ما
فلک از گردش وارونه مترسان ما را
زآنکه از دفتر تو فرد شده اختر ما
(صامت) آسوده نشین در کف همت دوست
که نبسته است کمر هیچ کس از کیفر ما
صامت بروجردی : غزلیات
شماره ۳ - تا به خاک قدمت روی نیاز است مرا
تا به خاک قدمت روی نیاز است مرا
کعبه کوی تو خلوتگه راز است مرا
حاجیان را حرم کعبه خوش آید لیکن
قبله روی تو خوش‌تر ز حجاز است مرا
با وجود تو نظر باری بی‌جا عیب است
روی بنما که گه راز و نیاز است مرا
فخر زاهد همه از مسجد و محراب بود
طاق ابروی تو محراب نماز است مرا
از تماشای گل و سیر گلستان سیرم
دیده تا بر رخ نیکوی تو باز است مرا
دفتر غصه دلی طی نشود روز جرا
بسکه دور از شب هجر تو دراز است مرا
(صامتا) ره بسوی ملک حقیقت نبری
تا بسر شورش اقلیم مجاز است مرا
صامت بروجردی : غزلیات
شماره ۵ - باز آراسته بینم صف مژگان تو را
باز آراسته بینم صف مژگان تو را
عزم غوغا بود آن نرگس فتان تو را
کاش آید مه کنعان و ببیند در بند
بس جو خود بی سر و پاطره افشان تو را
دعوی حسن به یوسف نشدی راست به مصر
گر نکردی وطن آن چاه ز نخدان تو را
حق نعمت نشناسد بر اهل بصر
هر که از دیده برآرد بر پیکان تو را
آشیانی نشدش یافت ز دل بر سر دل
موبه موست چو دل زلف پریشان تو را
نرساند به لبش جام تجلی می عشق
هر که نازد به نظر گردش چشمان تو را
به تامل چه کشی تیغ به قتل (صامت)
خونبها نیست صف حشر شهیدان تو را
صامت بروجردی : غزلیات
شماره ۱۲ - ای خوش آن روز که دل به هر غمت جایی داشت
ای خوش آن روز که دل به هر غمت جایی داشت
سر سودازده با مهر تو سودایی است
هر چه سوز دلم از درد فراقت غم نیست
کاشکی شام غمت و عده فردایی داشت
گفت از دامن مقصود مکش دست ای کاش
دل شوریده من تاب و توانای داشت
خانه بر دوش کسی یاد ندارد چون من
باز مجنون به جهان گوشه صحرایی داشت
هر کجا رفتم اگر کعبه و گر بتکده بود
دیدم از زلف تو یک سلسله برپایی داشت
روز و شب در قفس سینه دلم ناله کند
آه اگر رخنه از بهر تماشایی داشت
کور خوانده است مراز اهد مغرور ای کاش
سود خود دیدی اگر دیده بینایی داشت
هر قدم در ره عشقت که نهادم دیدم
خسته و مانده چه من آبله برپایی داشت
عاقبت دست تقاضای قضا برهم زد
هر کجا دید کسی عیش مهیایی داشت
(صامتا) هر که من و عیش مرا دید به خویش
گفت ای کسی که جا بر لب دریایی داشت
صامت بروجردی : غزلیات
شماره ۲۰ - گرچه هر تیر جفا کز تو رسد مطلوبست
گرچه هر تیر جفا کز تو رسد مطلوبست
خود بگو عاشق بیچاره مگر ایوبست
ترک اولی نبود شیوه حسن است ولی
آنکه در خاطر یوسف نبود یعقوبست
یا رب این شاخ محبت که خزانش مرساد
گرچه بارم ندهد سایه او هم خوبست
نی همین مسجد و محراب پرافسانه ز اوست
بهر هفتاد و دو ملت رخ او آشوبست
به حجاب از من مسکین شده و بار همه
چیست این فتنه اگر ماه رخت محجوبست
(صامت) و عشق تو و زاهد و سجاده زهد
اندرین دایره هر کس به کسی منسوبست
صامت بروجردی : غزلیات
شماره ۳۴ - غمت آن روز که جا در دل ویرانم کرد
غمت آن روز که جا در دل ویرانم کرد
سیر از سیر و صفای گل و بستانم کرد
گرچه ز نار پرستی همه کفر است ولیک
زلف زنار وشت خوب مسلمانم کرد
چه بلایی به سر زلف تو خفته است که باز
یاد آن طره طرار پریشانم کرد
این همه غنچه داغی که ز دل سرزده است
خنده‌ها بود که دل بر سر سامانم کرد
اینم از مرحمتت بس ز پی رد و قبول
که سر خوان بلا عشق تو مهمانم کرد
دل بریدم ز تو اما چگنم با لب تو
کز حق نمک خویش پشیمانم کرد
لطف جانان به من و بار گرانش (صامت)
فرق این بود که پیش از همه قربانم کرد
صامت بروجردی : غزلیات
شماره ۴۸ - پیش از آنی که محبت به جهان باب نبود
پیش از آنی که محبت به جهان باب نبود
دل ما بود که آسوده از این باب نبود
شده پرخون اگر از نام جدایی چه کنم
تاب زین بیش دگر بر دل بی‌تاب نبود
نظر حسرت ما کرد دل خنجر آب
ورنه تقصیر ز بی‌رحمی قصاب نبود
رقص‌کردن بدم تیر می‌خواست دلم
ورنه اسباب طرب این همه نایاب نبود
سحر چشم سهمیت کرد گران خواب او را
اینقدر بخت من غمزده در خواب نبود
ما که با دست تهی پشت به دنیا کردیم
لازم این همه زینب و اسباب نبود
(صامتا) در بر من ذوق عجیبی دارد
این غزل گرچه پسندیده احباب نبود