تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخ‌ها
۱۶- تاریخ مرگ ماماچه و مشاطه جندق در یک روز
از مردن ماماچه و مشاطه ی این مرز
کو ترک نما مادر گیتی ره و هر هفت
مشاطه و ماماچه ز دنیا همه رفتند
تاریخ فتاد این دو نفر را که ز کف رفت
۱۳۰۷ق
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخ‌ها
۸۵- تاریخ تعمیر برج صفای امام قلی خان در سمنان
فخر امرا راد امام آنکه ز رفعت
بنیان جلات راست بی واسطه بانی
در خطه ی سمنان به نشیمن گه خود ساخت
برجی به صفا داغ دل آرزو مانی
زد کلک صفایی رقم انجام بنا را
از دار صفا برج صفا ماند نشانی
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۱۰۳ - شیخ سعدی فرماید
خرما نتوان خورد ازین خارکه کشتیم
دیبا نتوان بافت بدین پشم که رشتیم
در جواب آن
اطلس نتوان دوخت از ین پنبه که کشتیم
کمخا نتوان بافت ازین پشم که رشتیم
با جامه چرکن بسیه چال جحیمیم
با رخت نو پاک ببستان بهشتیم
از دست چو رفت آستی و دامن جامه
کردیم ببر رخت نو و کهنه بهشتیم
از جامه اگر دست بشوئیم عجب نیست
زانروی که بسیار بشستیم و بمشتیم
باشال جلی گفت چودلال فکندش
شاید که ز مشاطه نرنجیم که زشتیم
بردست گرفتیم همه داس زمقراض
بر مزرعه سبز سسقرلاط گذشتیم
از بهر گلیم و برک و صوف بسی پشم
چون موی سرخویش درودیم ونکشتیم
از معنی باریک و خیالات چومویست
این رشته باریک درینجامه که رشتیم
قاری صفت حله و استبرق و سندس
بر البسه بنویس که از اهل بهشتیم
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۱۳۰ - شیخ سعدی فرماید
چون تنک نباشد دل مسکین حمامی
کش یار هم آواز بگیرند بدامی
در جواب آن
بی لبس نفیست که کند پیش قیامی
هر جا که روی پیش بزرگان بسلامی
فانوس بوالا چه کند خیمه پردود
قندیل بکش تا نبشینم بظلامی
بآاسترای روی اتو دیده مگو حال
هرگز نبرد سوخته قصه بخامی
بر شرب فراویزکه راندند خوش افتاد
چون دست من ودامن طاوس خرامی
خرگاه به پیرامن وی خج ببرکت
گوئی بر شاهیست کمر بسته غلامی
معجر چو بر آن دامک سر دید سر آغوش
میگفت زاندوه جدائی بمقامی
چین گربجین آورد از غم نه عجب آن
کش یارهم آغوش بگیرند بدامی
قاری جهت رخت بود جاه و بزرگی
هربی سروپائی نشود صدر انامی
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۱۳۱ - وله ایضا
ای مقنعه و شده مرا صبحی و شامی
مو بندو سرانداز چو نوری و ظلامی
آن زینت و ترتیب در آرایش آن گوشک
خوش بود دریغا که نکردند دوامی
هرگاه که با پیر نمد نیست جرز دان
حقا که عصارا نبود رسم قیامی
روشن نکنی دیده بالباس چهله
از رخت سیه تا ننشینی بظلامی
پرگار صفت انکه بزیلو چه قدم زد
بیرون ننهد هرگز ازین دایره کامی
از جقه و دربندی و تشریف سقرلاط
خاصی بجهان فرق توان کرد زعامی
گر خواجه دهد مژده تشریف بقاری
آن لحظه بدل میرسد از دوست پیامی
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۱۳۲ - شیخ کمال الدین خجند فرماید
هر لحظه بغمزه دل ریشم چه خراشی
روی از نظرم پوشی و خون از مژه پاشی
در جواب آن
تا جنس خطائی بود ای اطلس کاشی
در بارمنه لاف تو باری چه قماشی
گر اطلس یزدی ندهد دست زنان را
میسازد اگر زانکه بسازند بکاشی
چون موزه و دستار و قبا و فرجی هست
آنگاه توان کآدمی از چوب تراشی
پر عطر شود آستی و دامن آفاق
زان رخت که پوشی و از آن مشک که پاشی
از گلفتنت عقد نیاید بشماری
تا بسته پیچ و شکن شیله و شاشی
قاری ببرت رخت معانی همه جمعست
میبر بقد فکر معطل زچه باشی
نظام قاری : قطعات
شماره ۱ - قاری بقد خیالت این جامه نو
قاری بقد خیالت این جامه نو
در البسه انصاف چه چست است و چه زیبا
فی کل لباس لزم البغیازی
البست جدیدا وتمنیت حبیبا
نظام قاری : فردیات
شماره ۳۴ - با ما همه از بندقی و شمله سخن گوی
با ما همه از بندقی و شمله سخن گوی
نی ریشه که ما را سر افسانه نباشد
نظام قاری : فردیات
شماره ۴۹ - المنه لله که کشیدیم ببر باز
المنه لله که کشیدیم ببر باز
رخت نو و از جامه چرکن برهیدیم
میرزا حبیب خراسانی : قصاید
شماره ۲۴ - نبود ره بیرون شدن امروز زمشکوی
نبود ره بیرون شدن امروز زمشکوی
بگذار به روز دگر ای ترک تکاپوی
از روزن مشکوی نظر کن، که نبینی
جز برف چو بینی به سوی روزن مشکوی
از کوی نشاید شدن امروز به برزن
چونان که ز برزن نتوان رفت سوی کوی
هر کس که به هر سوی مقیم است چنین روز
گامی نتواند زد از آن سو به دگر سوی
هی توده ی سیم است به هر سو که نهی گام
هی خرمن کافور به هر ره که کنی روی
ای کاخ من از موی تو چون نامه ی مانی
وی کوی من از روی تو چون ساحت مینوی
یک چنگ به ساغر زن و یک چنگ به مینا
وانگه بنشین همچو صراحی به دو زانوی
جویی ز می ناب در این کاخ روان کن
از کاخ قدم چون نتوان زد به لب جوی
گر سنبل و گل یکسره در برف نهان شد
من سنبل و گل چینم از آن روی و از آن موی
در باغ چو زلفت نبود سنبل مشکین
در دشت چو رویت نبود لاله ی خود روی
ای ترک طرازی چو برخ زلف طرازی
از سیم طبق سازی و از مشک ترازوی
از چشم تو و زلف تو افتاده مرا دل
یک باره به چنگال دو جادوی و دو هندوی
دو زلف و دو مژگان و دو چشم تو به یک بار
کردند همه روز مرا تیره ز شش سوی
امروز که کس را نسزد حلقه به در زد
ما دست نداریم از آن حلقه ی گیسوی
گه باده خوریم از دو لبت گاه ز دو چشم
گه بوسه زنیم از دو رخت گه ز دو ابروی
امروز ببین باز که چون سینه ی باز است
آن باغ که دی دیدی چون پر پرستوی
سیمین شود از ساق و سرین تا به سر ریش
امروز سوی دشت نهد گام گر آهوی
بگشوده دهان طفل شکوفه زپی شیر
کز برف رسد بر دهنش تیر سه پهلوی
گیتی همه سرسبز و چمن نادره و نغز
گلزار شده رنگ به رنگ از گل خود روی
مانند خط یار به گرد لب و رخسار
نورسته بسی سبزه ی خود رو ز لب جوی
مستانه به هر سوی خرامان و غزل خوان
خوبان سیه چشم سیه خال سیه موی
ناگاه زمستان ز کمین گاه برآمد
زد برصف فروردین با پنجه و نیروی
آن چهره ی آراسته ی باغ به یک بار
ناگاه فرو شست ز خال خط و ابروی
نه لاله پدیدار به گلزار و نه نرگس
نه سرو هویدا به گلستان و نه ناژوی
یک نیمه ز آزار فزون رفته دگر بار
برگشت سپندار مه و بهمن جادوی
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۶ - ای برده دل ما و سپرده دل خود را
ای برده دل ما و سپرده دل خود را
آتش زده با خرمن ما حاصل خود را
تو دین و دل خویش سپرده به حریفان
ما یاوه سپرده به تو دین و دل خود را
ای مرغ دلت بسمل ترکان کماندار
مسپار به دست دگران بسمل خود را
ما داد تو زان ترک جفا جوی بخواهیم
گر باز نمائی تو به ما قاتل خود را
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۳۷ - خوبی بخوش اندامی و سیمین ذقنی نیست
خوبی بخوش اندامی و سیمین ذقنی نیست
حسن آیت روح است بنازک بدنی نیست
این حسن قبولی است خدا داده بخوبان
از موهبت غیب که جانی است، تنی نیست
این واعظ اگر چند سخن سنج و سخنگو است
چون پیر خرابات بشیرین سخنی نیست
این دیر مغان است و همه مست و خرابند
ایشیخ برو محفل مائی و منی نیست
چون پسته خندان تو با لعل سخندان
گر طوطی هند است بشکر شکنی نیست
عشق است و غریب است و خوش افتد بغریبان
کین پیشه جز آوارگی و بی وطنی نیست
دنیا طلبی علم غراب است وی آموخت
این پیشه بقابیل که جز گور کنی نیست
معشوقه دنیا ز شه دین سه طلاق است
زآنروی که یاقوت لبش بوالحسنی نیست
هر انجمن از شمع رخش روشن وعشاق
گویند که شمع رخ او انجمنی نیست
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۴۲ - در سلسله عشق که بگسیختنی نیست
در سلسله عشق که بگسیختنی نیست
غیر از دل سودا زده آویختنی نیست
در سایه زلف تو نهد دام بلا را
هر فتنه که از چشم تو انگیختنی نیست
ما سر بکف خویش نهادیم درین کوی
از بخت سیه تیغ تو آهیختنی نیست
مردانه گوارا و بجان نوش کن ایدل
این جام بلا را که ز کف ریختنی نیست
خاکستر ما و تو گر افتیم بدوزخ
ایشیخ پس از سوختن آمیختنی نیست
سختم عجب آید که بود سختترش بند
هر بنده که از قید تو بگریختنی نیست
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۴۹ - در مدرسه علم و عمل آموختنی نیست
در مدرسه علم و عمل آموختنی نیست
جز درس نفاق و دغل اندوختنی نیست
گویند که در بزم دل افروخته شمعی است
روشن، که بدیر و حرم افروختنی نیست
این دفتر دانش اگر از سر حقیقت
یک نکته در او هست بگو سوختنی نیست
در خلق بهائم سخن از علم معارف
ایخواجه سپوزی عبث، اسپوختنی نیست
آن علم بیان است که آموختنی بود
این علم عیان است که آموختنی نیست
گر سوزن عیسی بود و رشته مریم
ای شیخ میان من و تو دوختنی نیست
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۵۲ - قسم تو اگر بیش بود کم شدنی نیست
قسم تو اگر بیش بود کم شدنی نیست
ور کم بود افزون تر از آن هم شدنی نیست
با دست قضا پنجه مزن خواجه بدین دست
بازو چه کنی رنجه، کمان خم شدنی نیست
دانی که چه مقصود بود بیخردان را؟
بیمایه بزرگی که بعالم شدنی نیست
اندیشه مکن نظم جهان را که در این کار
من کرده ام اندیشه، منظم شدنی نیست
با صید هوا لوت منه نفس دغا را
کاین کلب عقور است معلم شدنی نیست
جز کزره تسلیم اگرت ملک سلیمان
افتد بکف، ایخواجه مسلم شدنی نیست
باطل مکن این عمر خدا داده بتشویش
در حسرت کاری که فراهم شدنی نیست
صبر است علاج دل خود کام که با داغ
دارو شود آن زخم که مرهم شدنی نیست
راز دل و دین حرمت عشق است و ازین راز
با شیخ مگوئید که محرم شدنی نیست
با خوی دد و دیو بزفتی و ستبری
زینسان که تناور شده آدم شدنی نیست
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۵۳ - بشکست اگر جام سر سنگ سلامت
بشکست اگر جام سر سنگ سلامت
بگریخت اگر نام سرننگ سلامت
رفتیم که در مدرسه زهدی بفروشیم
حالی که نشد باده گلرنگ سلامت
ور باده گلرنگ نیفتاده بچنگم
آن چرس بیامیخته در بنگ سلامت
در صلح بزهاد مرا مصلحتی بود
اکنون که نشد، باز سرجنگ سلامت
در روشنی شمع و حرم نیست گشادی
آن خانه تاریک و دل تنگ سلامت
تا در پی خاکستر همسایه نگردی
این آینه را باز همان زنگ سلامت
یکران فلک لایق ما نیست حبیبا
آن لاشه یک پا و خر لنگ سلامت
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۵۴ - این کیست که او پرده ز رخسار کشیده است
این کیست که او پرده ز رخسار کشیده است
سرمست و چمان جانب گلزار چمیده است
در دشت چنین لاله خودرو نشکفته است
در باغ چنین میوه شیرین نرسیده است
چون است که هر کس که طمع کرده بدان باغ
زین لاله و گل غیرخس و خار نچیده است
دانی بحقیقت که گلی بوی نکرده است
هر کس که بپایش سرخاری نخلیده است
زلفت چه ببینم ز شب هجر کنم بیم
آن مار گزیده است که آن موی بدیده است
سرهای عزیزان همه را همچو سرزلف
در پای فکنده است و پس آنگاه بریده است
از جور رقیب تو چرا شکوه کنم من
حلوا که چشیده است که صفرا نکشیده است
زینگونه سخن گفتن شیرین حبیبت
پیداست که وقتی لب لعل تو مکیده است
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۵۷ - تسبیح تو ایشیخ که صد دانه تمام است
تسبیح تو ایشیخ که صد دانه تمام است
ظاهر همگی دانه و باطن همه دام است
پیوسته چرا مست غرور از می دنیاست
در مذهب این شیخ اگر باده حرام است
راهی است نهانی ز دل خلق سوی حق
از شیخ بپرسید که آن راه کدام است
گرداند از این ره اثری، مرشد خلق است
ور دارد از این ره خبری، شیخ انام است
در گام نخستین ز همه کام گذشتن
شرط است در این راه اگر چند دو گام است
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۵۸ - از داغ غمت هر که دلش سوختنی نیست
از داغ غمت هر که دلش سوختنی نیست
از شمع رخت محفلش افروختنی نیست
گرد آمده از نیستی این مزرعه را برگ
ای برق! مزن! خرمن ما سوختنی نیست
در طوف حریمش ز فنا جامهٔ احرام
کردیم که این جامه به تن دوختنی نیست
یک دانهٔ اشک است روان بر رخ زرین
سیم و زر ما شکر که اندوختنی نیست
در مدرسه آموخته‌ای گر چه بسی علم
در میکده علمی‌ست که آموختنی نیست
خود را چه فروشی به دگر کس به خود، ای دل!
بفروش اگر چند که بفروختنی نیست
گویند که در خانهٔ دل هست چراغی
افروخته کاندر حرم افروختنی نیست
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۵۹ - اگنون که گذشته ز شب تیره دو پاس است
اگنون که گذشته ز شب تیره دو پاس است
زی باده کشان نوبت تبدیل لباس است
از سر فکند شیخ بخلوتگه رندان
آن خرقه صد پاره که پشمینه پلاس است
در هندسه بینی دهن شیخ و لب جام
دو دائره کان هر دو بیک نقطه مماس است
گوید که بتدقیق نظر حرمت می نی
در نص صریح است و نه در حکم قیاس است
بل در نظر شرع که از قاعده عقل
ترتیب مبانیش بتاسیس اساس است
هنگام کلال از الم و خستگی روح
واجب بود این جرعه که ترویج حواس است
معجون مفرح که کند تربیت عقل
در نزد خردمند چه باک است و چه باس است
در مجلس خاصش سخن از باده و ساغر
در محفل عامش سخن از حیض و نفاس است
هر کس که شود تابع این شیخک نسناس
بی شبهه توان گفت که از ارذل ناس است