تعداد ۶۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۵۵۶ - نه تنها غنچه را کیفیت چشمش سبو بخشد
نه تنها غنچه را کیفیت چشمش سبو بخشد
که گل را عارض زلفش شراب رنگ و بو بخشد
اگر ساقی نگاه اوست مستان زندگانی کن
خدا جرم سیه کاران به چشم مست او بخشد
فلک جولان شوم در بیخودی از ساغر لطفش
شررواری اگر سرگرمی ام آن شعله خو بخشد
به رنگ چشم مست یار خواهم نکته سنجان را
خدا در شعر پردازی زبان گفتگو بخشد
زلطف حضرت شاه خراسان چشم آن دارم
که جویا را ز فیض خاک مشهد آبرو بخشد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۵۶۵ - رخت آیینه را لبریز صاف نور می سازد
رخت آیینه را لبریز صاف نور می سازد
شرر را در دل خارا چراغ طور می سازد
دل اهل ریا از ترک دنیا تیره می گردد
سحر را چشم پوشیدن شب دیجور می سازد
ز دونان بیشتر اهل بصیرت در تعب باشند
مگس با چشم مردم خویش را زنبور می سازد
علاج چرخ کج رو پشت دست همتم داند
کمان سخت را سرپنجهٔ پرزور می سازد
ز خود دوری گزین باشد زنزدیکان او گردی
به خود نزدیکیت از بزم جانان دور می سازد
به عنوان کنایه ریزه خواینهای غیر امشب
ز غیرت خاطرم را محشور زنبور می سازد
نباشد بی سبب آمیزش می با کدو جویا
مزاج خشک مغزان را می انگور می سازد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۵۷۶ - شکست از جوش غم بازار رنگم ناله پیدا شد
شکست از جوش غم بازار رنگم ناله پیدا شد
به خود پیچید آهم شعلهٔ جواله پیدا شد
سرشکم آب و رنگ خون حسرت گشت بی رویت
به خون غلطید آهم بی تو داغ لاله پیدا شد
تب عشقش ز بس بیتاب دارد خاطر جویا
نگاه گرم کردم بر لبش تبخاله پیدا شد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۵۷۷ - نه تنها بی تو رنگ از روی گل آزاد برخیزد
نه تنها بی تو رنگ از روی گل آزاد برخیزد
که بو از غنچه چون آه از دل ناشاد برخیزد
زخاکم آن قدر بود بهار درد می آید
که چون گردم نشیند بر زمین فریاد برخیزد
زهجرت اشک خونین ریخت دردآلود از چشمم
به رنگ لاله ای کز تربت فرهاد برخیزد
عروج رتبه در پستی نماید خویش را جویا
سبک سیری که در راه طلب افتاد برخیزد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۵۷۹ - زچشمم جز سرشک لعل گون بیرون نمی آید
زچشمم جز سرشک لعل گون بیرون نمی آید
بلی هرگز در از دریای خون بیرون نمی آید
نمک ها بر جراحت زد تن درد آشنایم را
دلم از خجلت شور جنون بیرون نمی آید
دلم را هر قدر خواهی به سنگ امتحان بشکن
صدا زین ساغر لبریز خون بیرون نمی آید
نباشد شکوه ای صاحب هنر را بر زبان جویا
که هرگز از رگ یاقوت خون بیرون نمی آید
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۵۸۲ - زفن خویش نفعی اهل فن هرگز نمی یابد
زفن خویش نفعی اهل فن هرگز نمی یابد
زبان چون گوش فیضی از سخن هرگز نمی یابد
چو ریگ شیشهٔ ساعت کسی ذوق سفر داند
که آرام و سکون را در وطن هرگز نمی یابد
برون از پوست سیر عالم آزادگی خواهم
تنم آسایشی زین پیرهن هرگز نمی یابد
زآب دیده می بالد گل داغ جگر جویا
جز اشک ما طراوت این چمن هرگز نمی یابد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۵۸۶ - زهجرت همچو خارا در تنم آتش نهان باشد
زهجرت همچو خارا در تنم آتش نهان باشد
به رنگ شمع محفل شعله مغز استخوان باشد
شرف دارد بر آهوی حرم صدبار آن صیدی
که غلطیده به خون از تیر آن ابرو کمان باشد
دمی خالی نباشد از خیالش دیده ام جویا
در این آیینه دلیم عکس چون جوهر نهان باشد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۵۸۹ - گل داغ سر پرشور سودا عالمی دارد
گل داغ سر پرشور سودا عالمی دارد
تکلف بر طرف دیوانگیها عالمی دارد
حریفی در دو عالم نیست چون چشم سیه مستت
که دارد عالمی با غیر و با ما عالمی دارد
گل سودای داغ لاله بر سر می زنم جویا
گریبان چاکی و دامان صحرا عالمی دارد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۵۹۴ - دلم را گریه بر مژگان آتش بار می آرد
دلم را گریه بر مژگان آتش بار می آرد
سرشکم راز پنهان را بروی کار می آرد
دل غمدیده را آخر هجوم گریه کند از جا
چو سیلابی که سنگ از دامن کهسار می آرد
ز بس لبریز او شد تنگنای خاطرم جویا
نفس از سینه ام بر لب پیام یار می آرد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۵۹۸ - زجوش ناز دندانت در نایاب را ماند
زجوش ناز دندانت در نایاب را ماند
تبسم بر لبت صبح شب مهتاب را ماند
کدامین نوگل، آئین بند گلشن شد، که هر بلبل
ز هر افشاندن بالی دل بیتاب را ماند
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۰۵ - ز آهم حسن روی یار بی اندازه می گردد
ز آهم حسن روی یار بی اندازه می گردد
صبا رخسارهٔ میگون گل را غازه می گردد
پی جمعیت اوراق خوبی زلف مشکینش
کتاب روی او را رشتهٔ شیرازه می گردد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۱۰ - هوای او فلاطون را زخود بیگانه می سازد
هوای او فلاطون را زخود بیگانه می سازد
نگه را نوبهار جلوه اش دیوانه می سازد
من آن مجنون عنقا جلوه ام کز غایت وحشت
برون از تنگنای آب و گل کاشانه می سازد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۱۵ - از آن گلگشت با غم بر سر فریاد می آرد
از آن گلگشت با غم بر سر فریاد می آرد
که سیر اومرا از خندهٔ گل یاد می آرد
به حسرت لخت دل از جیب آهم بر زمین آید
چو آن برگ گلی کز بوستانش باد می آرد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۱۶ - زمی حسن فرنگش چون به فکر آب و رنگ افتد
زمی حسن فرنگش چون به فکر آب و رنگ افتد
چنان رخسارش افروزد که آتش در فرنگ افتد
اگر زخم تو ننوازد مرا از گرمی آهم
چنان کز نوک مژگان اشک پیکان از خدگ افتد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۳۱ - گل فیض از ریاض حسن زاهد چیدنی دارد
گل فیض از ریاض حسن زاهد چیدنی دارد
چرا می پوشی از حق چشم، باطل دیدنی دارد
که با چشم سخن گویت تواند بود همدستان
سرت گردم زبان ناز هم فهمیدنی دارد
گره بیگانه است از جبههٔ گل شوخ من واشو
چه گفتم غیر یک قربان شوم رنجیدنی دارد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۳۴ - چو او در بزم ارباب هوس می رفت و می آمد
چو او در بزم ارباب هوس می رفت و می آمد
مرا جان در بدن همچون نفس می رفت و می آمد
زشوق دیدن لعلش سحرگه غنچهٔ گل را
تذرو رنگ بیرون از قفس می رفت و می آمد
اگرچه پای سعیم بود در دامان صبر، اما
دلم در سینه مانند جرس می رفت و می آمد
روان بیقرار از جسم غم فرسوده ام بر لب
به شوق پای بوست هر نفس می رفت و می آمد
ز دل سختیش جویا همچنان کز کوه برگردد
فغانم جانب فریادرس می رفت و می آمد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۴۸ - رهی از خود نرفتن غیر گمراهی نمی باشد
رهی از خود نرفتن غیر گمراهی نمی باشد
ز خود تا آگهی می باشد آگاهی نمی باشد
در آن وادی که نبود رهروان را رو سوی مقصد
اگر باشی دلیلی غیر گمراهی نمی باشد
ادب از طره اش کوتاه سازد دست سعیم را
وگرنه با کمند زلف کوتاهی نمی باشد
جبین ناز را چندین منه بر ساعد سیمین
سرت گردم قران ماه با ماهی نمی باشد
کند یکرنگ با معشوق، جذب عشق، عاشق را
که رنگ کهربا جویا بجز کاهی نمی باشد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۵۱ - زموج چین توانی ساده کردن گر جبین خود
زموج چین توانی ساده کردن گر جبین خود
کشی چون آفتاب آفاق را زیر نگین خود
توانی در کمند وحدت آری خویش را آسان
پس زانوی عزلت گر نشینی در کمین خود
کند آن کس که از شب زنده داری چشم دل روشن
ید بیضا برون آرد چو شمع از آستین خود
به چشم خواب اگر ریزی نمک از صبح بیداری
توانی ساخت چون انجم فلک ها را زمین خود
مکافات عمل پشت لبش را سبز خواهد کرد
به آن زهری که از دشمنام دارد در نگین خود
زآشوب پریشان خاطری ها جمع کن خود را
که چون خرمن شوی سازی جهانی خوشه چین خود
به شوق عشق بازی خویشتن را زنده می دارم
کسی چون من نباشد در جهان جویا رهین خود
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۶۱ - به قدر دستگه پامال حب مال خواهی شد
به قدر دستگه پامال حب مال خواهی شد
اگر دستی نخواهی داشت فارغ بال خواهی شد
خمار آرزویم بشکن و یک جرعه بر لب نه
چو جام گل زصاف رنگ مالامال خواهی شد
اگر طاووس رنگین جلوهٔ من در خرام آید
تو هم زاهد سراپا چشم از دنبال خواهی شد
تکلف بر طرف زین دست و بازو در نظر دارد
که چون دست هما بر مایهٔ اقبال خواهی شد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۶۹ - سوی گلشن شو اکسیر حیاتت گر هوس باشد
سوی گلشن شو اکسیر حیاتت گر هوس باشد
هوایش پر به دل نزدیک ماند نفس باشد
به حسرت دل ترا از رخنه های سینه می بیند
چو آن بلبل که محو گلشن از چاک قفس باشد
به راه کعبهٔ از خویش رفتن در شب هجران
دلم را نالهٔ پهلو شکافی چون جرس باشد
در این وادی نیارد کامیاب صید مطلب شد
سگ نفسی که از طول املها در مرس باشد
تو از نفس دنی مغلوب خست پیشگان گردی
هما در عالم دون همتی صید مگس باشد
در این دوران بود فریادرس را معنیی جویا
به گوش هر که فریادت رسد فریادرس باشد