تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۴۱ - شکر لله که هفته ای مهلت
شکر لله که هفته ای مهلت
یافتم از حیات کم فرصت
که برین چند صفحه، ریخت قلم
از خط مشک فام، طرح ارم
قلمم، سرو جویباران است
رقمم خطّ گلعذاران است
قرنها بگذرد که طبع و قلم
از یم فیض بخش، گیرد نم
می نیابی پس از هزاران سال
دل دریاکش و زبان مقال
همه گویا و گنگ، از کِه و مَه
منفذ سِفلیند، خامش به
سر و مغز مقلّدان پوچ است
جوز نغز مقلدان پوچ است
این به خود بستگان که می بینی
خام لفظند و خاسر معنی
همه لالند و خوش مقال این کلک
پیر زالند و پور زال این کلک
خامه البرز کوه لرزاند
رگ خارا به مصرعم ماند
فلتانم که در مجاز افتد
لخت کوه است کز فراز افتد
موج معنی، ز کلک دریا دل
ریخت چندان که بحر شد، ساحل
خامه ام قصر خلد کرد بنا
کس چه داند، درین سپنج سرا
قصرهای ریاض رضوانی
می نگنجد به کاخ دهقانی
مرد باید، حریف نامهٔ من
نفخ صور است، بانگ خامهٔ من
جان کند زنده، تن بمیراند
تن چه داند، قلم چه می راند؟
این نگفتم که عامیان خوانند
قدر این نامه، عارفان دانند
در جهان نکته رس نمی بینم
مرد این نامه کس نمی بینم
آتش است این نوا که می دارد
شعله را، مرد باد پندارد
زنده را نان غذای تن باشد
مرده را، خاک در دهن باشد
مرغ سدره ست، کلک دستان زن
گوش عامی ست، روزن گلخن
شکن نامه، رشک چین دارم
در رقم، مشک و انگبین دارم
نافه، دریوزه گر، دوات مراست
نیل، لب تشنهٔ فرات مراست
جوی شهدی که از قلم جاری ست
نه شراب عوام بازاریست
دل دریاکشی همی باید
که ازین جرعه، بحر پیماید
بوالهوس را، مزاج صفراوی ست
شهد بنمودنش، جگرکاویست
نبرد هر کسی ز حلوا بهر
که بود در مزاج بر وی، زهر
طفل شش روزه را طعام ترید
می فشارد گلو، به عصر شدید
لقمه ای گر دهی به کودک خرد
طمع از وی ببرکه کودک مرد
پیر کودک مزاج، بی حصر است
بالغ الرشد، نادر العصر است
ک...ون کشان، قد کشیده اند امروز
همه مالابکور و ریش به گوز
ریش گاوند، لافیان جهان
دم گاو است به، ز ریشِ چنان
مرد بالغ، به ریش و سبلت نیست
مردی و مردمی به حیلت نیست
مکر و تلبیس، خوی ابلیس است
همه ریش تو قحبه، تلبیس است
تیز بازیگران بازاری
ریشخندی به ریش خود داری
پَرِ پندار، عرش پرواز است
پشّه، در چشم خویش شهباز است
قید پندار، نشکند آسان
جز به عون خدای ذوالاحسان
تلخ اگر حرف ماست، در کامت
عقل، شیرین کناد، در جامت
داروی تلخ، رنج بزداید
سخن تلخ سودمند آید
صدق محضم، کتاب مرقومم
لب مدزد، از رحیق مختومم
رشح این خامه، موج تسنیم است
طعنه بر خود مدان،که تعلیم است
چه کنم چون تو فرق نگذاری؟
سخن راست، طعنه پنداری
نفس رعناست، خصم جانی تو
به زیان داد، زندگانی تو
کرد، ای دوغ خورده ی بد مست
خودپرستی تو را سپاس پرست
هیچ در دیدهٔ تو نیست فروغ
هجی راست، به ز مدح دروغ
دل آزاده، فارغ از مدح است
هرچه گویم زمانه را قدح است
نه هجا پیشه ام نه مدح شعار
خفته ای را مگر کنم بیدار
خیرخواهیست مقصد و نیت
پاک نیت چه باکش از تهمت؟
راست بینی و راست گفتاری
می کند برکجان، گرانباری
این نگویم که نیک و دانا شو
هرچه هستی، به خویش بینا شو
خواه نسناس باش و خواهی ناس
هرچه هستی، تو حد خود بشناس
کار مردان به خود مبند به زور
دل به دعوی گری مکن مغرور
نیست کار تو، بینش معنی
اینقدر بس که پیش پا بینی
نرساندی به هیچ دل، جز درد
لاف مردی چه می زنی، نامرد؟
نزده نقش بوربابافی
در شگفتم که از چه می لافی
پا ته و گام، خوش فراخی زن
با خریت، به ابر شاخی زن
مانده در کار خویش بیچاره
وندرین کارگاه، هر کاره
کار پاکان به خویشتن بستی
دستی و پشت دستی و پستی
نکنی درک، معرب و مبنی
از تو دور است راه تا معنی
چه کنی فکر در حدوث و قدم؟
باش درفکر فرج خویش و شکم
نشکیبد زکار خود مزدور
کار فرج و شکم تو راست، ضرور
لایق هرکسی بود کاری
به مثل، هر لُریّ و بازاری
در نگیرد تو را چو هیچ سخن
وقت تنگ است، هر چه خواهی کن
یک دو روزیست مهلت دنیا
چند پاید حیات سست بنا؟
حرف حق را، اگر رواجی نیست
مرض جهل را علاجی نیست
مرده از فیض عیسی، احیا گشت
عیسی از جاهلان گریخت به دشت
عامی خیره سر، بلاخیز است
دشمنی در جهان بداحیز است
نوش جاهل، همیشه نیش آمد
انبیا را ببین چه پیش آمد
همسریها به اولیا کردند
عهد بدگوهری ادا کردند
حق، بدان را بلای نیکان کرد
آفرینش، برای نیکان کرد
ز گزندی کزین گروه کشند
شهد جان پروری ز دوست چشند
دولتی را کز ابتدا دارند
همه زین خلق جانگزا دارند
خامه فرسوده شد ز رَه سپری
وه چه سازم به آتشین جگری
دل من تنگ بود و فرصت تنگ
غنچه را فصل دی چه بوی و چه رنگ؟
آنچه من دیدم از زمانهٔ خویش
آن ندیده ست از نمک، دل ریش
بار دردی که دل به دوش کشید
می نیارم تو را به گوش کشید
مدتی رفت و روزگاری شد
کز هنر، دل به زیر باری شد
بارها عهد بستمی با دل
که نریزد گهر،کف با دل
شکنم خامه، صفحه پاره کنم
سینه می جوشدم، چه چاره کنم؟
چه کنم؟ موج می زند دل ریش
موجهٔ بحر را، که بندد پیش
شور دل، چون لبم بجنباند
زور این لطمه، کوه غلتاند
نه به فکرم سر است و نه گفتار
سخنم چیست؟ موج دریا بار
حق علیم است کاندرین پیشه
روز اول، نبودم اندیشه
لبم از شیر شست، آب سخن
لوح پیشانیم، کتاب سخن
سخن از ماست جاودان، زنده
وز سخن های ماست، جان زنده
به من از چین رسید، قافله ها
پر شد از بوی مشک، مرحله ها
بوشناسان دماغ بگشایند
برو آغوش داغ بگشایند
صفحه ها، طبله های عطار است
نقطه ها، نافه های تاتار است
غیر مشک ختن طراز قلم
نبود داغ عشق را مرهم
می کند می، به کام مخمورم
مشک پرورده، داغ ناسورم
رگ جان تار و ناله مضراب است
ساغرم داغ و باده خوناب است
چکد آتش ز نالهٔ سردم
همه دردم، که عشق پروردم
خلفم، عشق کیمیاگر را
شعله می پرورد، سمندر را
مایه دار، از محیط بوی من است
آتشین باده در سبوی من است
مرحبا عشق جان و دل پرور
پخته نام من است از آن آذر
از بهارش، شکفته باغ دلم
آتشین لاله است، داغ دلم
دیده هر جا فشاند مژگانی
چهره افروز شد، گلستانی
از کنارم که خلوت یار است
ز جگر پاره پاره گلزار است
شد کمان گرچه قامت چو خدنگ
چنگ عشقم خمیده باشد تنگ
می خروشد، دل خراشیده
غمم از بهر آن تراشیده
چنگ باید که در خروش بود
نپرم سازم ار خموش بود
روم از خود به نالهٔ سحری
ناقه را، از حدی ست، رَه سپری
بی سماعم نمی شود رَه طی
می روم هم عنان ناله، چون نی
نی منم، نایی آن مسیح نفس
دم اقبال فیضه الاقدس
عشق می ‎گویم و زبان سوزد
لب ز تبخاله، خرمن اندوزد
نفسم آتش و زبان عشق است
تب گرمم در استخوان عشق است
در نیستانم آتش افتاده
کار با عشق سرکش افتاده
نیستان رفت و آتش است بلند
همه آتش بود، کجاست سپند؟
از سپند است، یک خروشیدن
چاره نبود به جز که جوشیدن
صبح در سینه، یک نفس دارد
دستگاه فغان، جرس دارد
فرصت گفتن و شنیدن کو؟
طاقت یک نفس کشیدن کو؟
رفته از جوش رعشهٔ پیری
از کفم قدرت قلم گیری
گوهری چند، از قلم سفتم
چند ساعت، ز هفته ای گفتم
داشتم گر مجال یک شبه ای
می رساندم سخن، به مرتبه ای
که به سالی نیاریش خواندن
لیک واماندم از سخن راندن
به کلیمی که آفریده سخن
که ندارم سر سخن گفتن
قلم اکنون به دیده ام خار است
صفحه بر طبع نازکم بار است
سر و برگ سخن سرایی کو
کلّ شیءٍ یزول اِلّا هو
غفر الله ربنا و عفی
حسبنا الله ربّنا وکفیٰ
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۹ - لب لعلت گزیدنم هوس است
لب لعلت گزیدنم هوس است
خون او مکیدنم را هوس است
ای سراپا نمک سر انگشتی
از بیانت چشیدنم هوس است
فحش از کان قند لبهایت
من مکرّر شنیدنم هوس است
من بدور از لبت چون اسکندر
سوی حیوان دویدنم هوس است
تا فکندی بتا ز رخ پرده
حور و رضوان ندیدنم هوس است
تا نمودی تو روی شهر آشوب
بت پرستی گزیدنم هوس است
تا که کفر دو زلف تو دیدم
دل ز ایمان بریدنم هوس است
از کمان تو ناوک غمزه
به دل و جان خریدنم هوس است
گلی از گلستان عارض تو
یعنی یک بوسه چیدنم هوس است
همچو کحل الجواهری به بصر
خاک پایت کشیدنم هوس است
پرده ای شد حجاب چهرۀ جان
پردۀ جان دریدنم هوس است
هان غبارا چو طایر قدسی
سوی رضوان پریدنم هوس است
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۶۷ - تا به زلف تو تاب می بینم
تا به زلف تو تاب می بینم
خویش را در طناب می بینم
دم به دم از هجوم لشکر عشق
ملک دل را خراب می بینم
بسکه از تشنگی روانم سوخت
هرچه میبینم آب می بینم
بر سر موج بحر ناکامی
خویشتن را حباب می بینم
سوی هر راه می گشایم چشم
صد هزار آفتاب می بینم
با همه تشنه کامی از هر سو
می شتابم سراب میبینم
دیده را در میان لجۀ اشک
مضطرب چون حباب می بینم
پیش آن آفتاب رو چو غبار
همه خود را حجاب می بینم
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۸ - هیچ دانی که کیستیم و شما
هیچ دانی که کیستیم و شما
سایه ی آفتاب نور خدا
سایه ی آفتاب تابش اوست
تابش مهر هست عین ضیا
نیست خورشید از شعاع بعید
نیست سایه از آفتاب جدا
سایه و آفتاب یک چیزند
هست او واحد کثیر نما
چون یکی بود سایه ی خورشید
یا رب این کثرت از چه شد پیدا
نظر از عین کائنات بدوز
تا که سایه نمایدت یکتا
بگذر از سایه زانکه خورشید است
آن که تو سایه خوانیش هر جا
شیی واحد بگو که چون گردد
عین هستی جمله ی اشیا
هست یک عین این همه اعیان
یک مسما است این همه اسما
ذات و وجهت و اسم و نعت و صفت
عقل و نفس است طبع و شکل قوا
جمله نقش معینات و بیند
هرچه هستند در زمین و سما
به هزاران هزار نقش غریب
مینماید به خویشتن خود را
هست اندر جهان کهنه و نو
آخرین نامش آدم و حوا
گاه مجنون شود گهی لیلی
گاه وامق بود گهی عذرا
آنچه امواج خوانمش مجراست
گشته ظاهر مکسوت من و ما
نقش این موج بحر بی پایان
مغربی و سنایی است و سنا
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۱۷ - ای صفاتت حجاب چهره ی ذات
ای صفاتت حجاب چهره ی ذات
ذات پاکت ظهور بخش صفات
آفتاب رخت چو تابان گشت
منهدم شد ز نور او ظلمات
لب تو بر جهان مرده دمید
نفسی زان بیافت حیات
آن جهان در خروش و جوش آمد
پیش مهر رخ تو چون ذرّات
عالمی را چو نفی بود عدم
لب جان بخش تو نمود اثبات
جنبش از توست جمله عالم را
ورنه دارد عدم سکَون و ثبات
از چه شد عالمِ فقیر غنی
گر نکردی برون ز گنج ذکوات
وانچه او آدمش همی دانند
نسخه ی عالم است و مظهر ذات
مغربی آنچه عالمش خوانند
عکس رخسار تست در مرآت
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۲۱ - مهر سر گشته کافتاب کجاست
مهر سر گشته کافتاب کجاست
آب هر سودان که آب کجاست
خواب دوشم ز دیده ام پرسید
کاین جهان را مگو که خواب کجاست
مست پرسان که مست را دیدی
یارب آن بیخود و خراب کجاست
باده در میکده همی کرده
کرد مجلسی که کو شراب کجاست
یار خود بی نقاب می گردد
که همان یار بی نقاب کجاست
همه سرگشته مضطرب احوال
رسته گاو ز اضطراب کجاست
همه در پرده خویش را جویان
عارف رسته از حجاب کجاست
چند پرسی که خود کلید خودی
چیست مفتاح و فتح باب کجاست
مغربی چون تو مهر مشرقی ای
چند پرسی که آفتاب کجاست
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۴۸ - ریخت خونم که این شراب من است
ریخت خونم که این شراب من است
سوخت جانم که این کباب من است
چونکه چشمش خراب و مستم دید
گفت کاین بیخود و خراب من است
چونکه در بوته غمم بگداخت
گفت در زیر لب که آب من است
چون در آن آب روی خود را دید
گفت کاین عکس آفتاب من است
کرد با عکس روی خویش خطاب
یعنی این مظهرخطاب من است
گفت با تو عتاب ها دارم
گر ترا طاقت عتاب من است
آنچه پرسی ازو جواب شنید
گفت سایل که این جواب من است
مهر رویش بمغربی میگفت
پرتو ذات تو حجاب من است
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۷۹ - بی نقاب آن جمال نتوان دید
بی نقاب آن جمال نتوان دید
در رخش جز مثال نتوان دید
روی او را بزلف و خال توان
دید بی زلف و خال نتوان دید
بخیالش از آن شدم قانع
که از او جز خیال نتوان دید
خود جمال کمال روی ترا
بی حجاب جلال نتوان دید
ذات مخفی است از صفات کمال
بی صفات کمال نتوان دید
آفتابی است در ظلال نهان
زو بغیر از ظلال نتواندید
بپذیرد زوال مهر رخش
مهر او را زوال نتواندید
همه گرد سراب میگردیم
چونکه آب زلال نتواندید
مغربی هیچ چیز از آن عنقا
بجز از پر و بال نتوان دید
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۹۲ - ایجمال تو در جهان مشهور
ایجمال تو در جهان مشهور
لیکن از چشم انس و جان مستور
نور رویت بدید ها نزدیک
لیکن از دیدنش نظر ها دور
غیر گرمی کجا کند ادراک
ز آفتاب منیر تابان کور
گرچه باشد عیان چه شاید دید
قرص خورشید را بدیده مور
هم بتو میتوان ترا دیدن
بل توئی ناظر و توئی منظور
مدتی این گمان همیبردم
که منم ذاکر و تویی مذکور
شد یقینم کنون که غیر توست
ذاکر و ذکر و شاکر و مشکور
مهر رویت چو تافت بر عالم
یافت ذرّات کاینات ظهور
گشت پیدا از عکس زلف و رخت
در جهان کفر و دین و ظلمت و نور
لب شیرین او چشم فتانت
در زمانه فکنده متنه و شور
مغربی را مدام تز لب و چشم
در جهان مست دارد و مخمور
شمس مغربی : ترجیعات
شماره ۱ - آفتاب وجود کرد اشراق
آفتاب وجود کرد اشراق
نور او سربسر گرفت آفاق
سر فرو کرد پرتو خورشید
در تنزل ز هر دریچه و طاق
مطلق آمد به جانب تقیید
گشت تقیید عازم اطلاق
هرکه بد جفت ظلمت عدمی
کرد نورش ز جفت ظلمت طلاق
مدتی رزق بر دوام رسید
تا عدم را وجود شد رزاق
کاروان وجود گشت روان
جانب چین و هند و روم و عراق
مجتمع گشت با وجود عدم
اجتماعی قرین بوس و عناق
چه عروسی است آنکه هستی حق
باشد او را که نکاح صداق
هرکه او شد زین نکاح آگه
دو جهان شد مطلع بدین میثاق
می هستی بکام عالم ریخت
ساقی جانفزای سیمین ساق
چون می هستیش بکام رسید
تلخی نیستیش شد ز مذاق
جامه ظلمت و عدم بدرید
مست بیرون دوید سینه بطاق
درد او را شراب شد درمان
زهر اورا مدام شد تریاق
آمد ایام قرب و عهد وصال
رفت هنگام بعد و هجر و فراق
چونکه صحرا فروق مهر گرفت
رو بصحرا ز خانقاه و رواق
نیست ایام خلوت و عزلت
نیست هنگام انزوا و وثاق
پای بر مرکب عزیمت آر
زانکه عزم درست تست براق
بگذر ز کرسی و ز عرش مجید
التفاتی مکن بسبع طباق
روی آور به عالم توحید
ور گذر زین جهان شرک و نفاق
تا رهی زین جهان جور و جفا
به سرای پر از وفا و وفاق
اسم خود محو کن از این طومار
رسی خود برتراش ازین اوراق
وصف او را مدان بخویش مضاف
لغت او را مکن بخود الحاق
هستب او را بود باستقلال
نیستی مر ترا باستحقاق
زانکه اندر جهان حکمت و علم
نام هستی کنند بر او اطلاق
رو ز اخلاق خویش فانی شو
تا که حق مر ترا شود اخلاق
دیده وام کن ز خالق خلق
تا ببینی به دیده اخلاق
که جز او نیست در سرای وجود
به حقیقت کسی دگر موجود
عشق پیش از جهان کن فیکون
در سرابی منزّه از چه و چون
بود آزاد از حدوث و قدم
بود مستغنی از ظهور و بطون
با نهاد از حریم خلوت خود
بهر اظهار حسن خود بیرون
جلوه کرد بر مظاهر کون
تا برون را بداد رنگ درون
داد بر چشم خویشتن جلوه
حسن خود در لباس گوناگون
روی خود دید در هزاران روی
چون نظر کرد چشم او ز عیون
گاه وامق شد و گهی عذرا
گاه لیلی شد و گهی مجنون
صفت آن یکی ظهور و بروز
صفت آن دگر خفا و کمون
نام او گشت عاشق و معشوق
چونکه شد برجمال خود مفتون
وصف آن شده غنی و قوی
نام آنیکی شده فقیر و زبون
در هر آیینه روی خود را دید
شاهد شنگ و دلبر موزون
رنگهای عجیب تعبیه کرد
عشق نیرنگ ساز بوقلمون
وصف معشوق را بعاشق داد
تا فرحناک شد دل محزون
نقطه را کرد در الف ترکیب
داد پیوند کاف را با نون
چرخ را شوق دز بروج آورد
نام او گشت زین سبب گردون
ساخت معجونی از وجود عدم
دو جهان ممتزخ از آن معجون
جامع عز و ذل و فقر و غنا
شامل علم و جهل و عقل و جنون
بر جهان و جهانیان باشید
در خزائن هرآنچه بد محزون
بدر انداخت موج قلزم عشق
هرچه در قعر بحر بد مکنون
گشت موجود هرچه بد معدوم
گشت دریا هرآنچه بد هامون
مدتی بود عقل دون همت
مانده دور از رخش بهمت دون
حسن دلدار چون تجلی کرد
هوش او گمشد و جنون افزون
چشم سرمست ساقی باقی
به‌هزاران فریب و مکر و فسون
قدحی پر شراب و افیون کرد
عقل را داد با شراب افیون
بند بگشاد و پرده‌ها بدرید
شد سراسیمه والجنون فنون
مدد عشق چون پیاپی شد
در ربودش ز رویت مادون
عین توحید دوست گشت عیان
تا بعین عیان بدید عیون
که جز او نیست در سرای وجود
بحقیقت کسی دیگر موجود
محرمی کو تا بگوید راز
که حقیقت چگونه گشت مجاز
پیشتر از ظهور پرده کون
عشق در پرده بوده پرده نواز
راز خود را برای خود میگفت
خویشتن می‌شنید از خود راز
مستمع کس نبود تا شنود
زانکه او داشت قصبهای دراز
همدم خویش بود و مونس خود
چون مر او را نبود کس دمساز
کی شود صادر او کسی نبود
سخن خوب از سخن پرداز
مرغ خود را بود آشیانه خود
شاه خود بود و شاه را شهباز
داشت اندر فضای خود طیران
بودش اندر هوای خود پرواز
گل صد برگ حسن دوست نداشت
عندلیبی که تا نوازد ساز
طاق ابروش سجده میطلبید
قامتش بود مستحق نماز
بوسه میخاست تا دهد لب او
غمزه اش خاست دلبر طناز
حسن معشوق عاشقی می‌جست
بیدلی خاست دلبر طناز
زانرا در ....اوست جانرا عز
زانکه در سوز اوست جانرا ساز
بگدائیست پادشه پیدا
بنسیب است سربلند فراز
گرنه حاجی شوق او باشد
کس نگوید که هیچ هست حجاز
نار او را نیاز می‌بایست
ناگزیر است ناز راز نیاز
گرنه محمود عشق او باشد
که شناسد که بوده است ایاز
حسن او گفت دیده خود را
یکنظر در جمال او انداز
جز که با سمع خویش راز مگوی
جز که با حسن خویش عشق بساز
ای زتو برگ و ساز ما پیدا
بیتو ما را نه برگ هست و نه ساز
چون نظر بر جمال خویش انداخت
کرد بر حسن خویش عشق آغاز
زان نظر عشق و عاشق و معشوق
گشت هریک زغیر خود ممتاز
زان نظر گشت کاینات پدید
زان نظر ماند چرخ در تک و تاز
گشت یک حرف صد هزار کتاب
داد یکصوت صد هزار آواز
عشق خود بود ناظر و منظور
کردم اقصه قصه را ایجاز
ور ز من باورت نمی‌آید
چشم بگشا تا ببینی باز
که جز او نیست در سرای وجود
بحقیقت کسی دگر موجود
پیش از آن کز جهان نبود نشان
عشق در نفس خویش بود نهان
بود در شین او جمیع شیون
بود در عین او همه عیان
قاف او بود مسکن عنقا
بود عنقا بقاف او پنهان
کان او بود مندرج در ذات
شان او بود مندمج در کان
شان کان چون قدم نهاد برون
گشت اسرار کان پدید از شان
کرد سلطان عزیمت صحرا
شد روانه سپاه با سلطان
وحش و طیر و پری و دیو و بشر
با سلیمان شدند جمله روان
همه عالم سپاه او بگرفت
پر شد از لشکرش زمین و زمان
دمبدم کاروان روان میشد
سوی شهر وجود از امکان
از راه عدد پادشاه قدیم
کرد معمور خطه حدثان
بود با مستیش رفیق ایجاد
بود با حسن او قرین احسان
کرد از لازمان زمان پیدا
کرد از لامکان بدید امکان
سوی عالم چو تاختن آورد
عالم جسم گشت و عالم جان
چون بمیدان کاینات رسید
گوی وحدت فکند در میدان
گرد میدان کاینات بگشت
کرد در عرصه جهان جولان
نام او شد جواهر و اعراض
لقب او عنایت ارکان
کثرت خویش گشت و وحدت خود
شد ملبس بوین لباس و بدان
ماه فی‌الشبه ز اجر الاحمال
حاز فی‌الند سابق الاعیان
عاقل و عقل گشت و هم معقول
شد مقید به علت و برهان
نظری سوی عالم جان کرد
عکس رخسار خویش دید در آن
گشت بر عکس روی خود واله
ماند در نقش روی خود حیران
نام او گشت عاشق و معشوق
چونکه شد بر جمال خود نگران
کرد مافوق حسن خویش نثار
هر جواهر که بودش اندر کان
شد ز رخسار قامتش پیدا
گل هر باغ و سرو هر بستان
خلعت کاینات در پوشید
کرد در خود نظر بچشم عیان
تا شنید از ره هزاران گوش
راز خود را ز صد هزار دهان
راز خود را بسمع او میگفت
هر زمانی بصد هزار زبان
چونکه خود را بخود تمام نمود
نام خود کرد بعد از آن انسان
گر نشد زین بیان ترا روشن
در برون ماندت یقین و گمان
جام گیتی نمای را بطلب
تا ببینی در او بعین عیان
که جز او نیست در سرای وجود
بحقیقت کسی دگر موجود
عشق بی‌کثرت حدوث و قدم
نظری کرد در وجود عدم
هردو را دید منقطع ز اغیار
هر دو را دید متحد با هم
هریکی زان دگر نه پیش و نه پس
هریکی زاندگر نه بیش و نه کم
گشت هریک در آن‌دگر مدرج
بود هریک در آن دگر مدغم
هر دو با یکدیگر شده مربوط
هر دو با یکدیگر شده محکم
عشق آمد میان هر دو نشست
تا که گردید هر دو را مجرم
برزخی گشت جامع و فاضل
همچو خطی میان نور و ظلم
شد یکی فاضل و یکی قابل
شد یکی ظاهر و یکی مبهم
کرد ظاهر وجوبرا امکان
کرد پیدا حدوث را ز قدم
بود امکان ز هستی آبستن
بجهان داشت باردار شکم
گشت زاینده عالم از امکان
بدمی همچو عیسی از مریم
نیست تنها جهان شبیه پدر
نسبتی دارد او بمادر هم
بلکه از عشق شد جهان آزاد
بلکه عشق است سر‌بسر عالم
چون شه عشق عزم صحرا کرد
چتر برداشت برکشید عَلَم
تاج بر سر نهاد و بست کمر
دربر افکند خلعت معلم
کرد آهنگ جلوه از خلوت
سوی صحرا شد از حریم حرم
چون روانه شد از پی جولان
گشت با او روانه خیل و حشم
بقدم زنده کرد عالم را
چون ز‌خلوت برون نهاد قدم
شد جهان از جمال او زیبا
گشت عالم ز‌حسن او خرّم
یافت خود را بکسوت حوا
دید خود را بصورت آدم
قدرتش بود بر جهان میمون
چو جهان شد بدید از آنقدم
دارد انگشت دست دولت عشق
شد سلیمان نهفته در خاتم
ذرّه زو و صد هزاران مهر
قطره زو و صد هزاران نم
آدم از مهر اوست یکذرّه
عالم از بحر اوست یک شبنم
رام فرمان او دوصد کسری
مست جام مدام او صد جم
بود عالم ز نیستی غمناک
عشق او را خلاص داد از غم
بکرم دست بر جهان بگشود
بلکه چون او ندید جان کرم
که شنیده است در جهان هرگز
متعمی را که نفس اوست نعم
یا که دیده است باعثی در کون
که بود مرسل رسول امم
چون یکی باشد از ره تحقیق
حاجی و راه و کعبه و زمزم
قلم او براست کرد روان
گرچه خود بود راست همچو قلم
نام خود را نوشت بر کف خود
چونکه بر لوح برکشید رقم
کردم القصه قصه را کوتاه
لب ببستم فرو کشیدم دم
بعد ازین گر زمن سخن شنوی
مشو از من ازین سخن درهم
که نه من بلکه هر زمان ازمن
عشق میگوید این سخن را هم
میرسد این صدا بگوش
از پس پرده نهان هر دم
که جز او نیست در سرای وجود
بحقیقت کسی دگر موجود
آنچنانم ز جام عشق خراب
که ندانم شراب را از سراب
مدتی شد که فارغ امده ام
از امید و نعیم و بیم و عقاب
نه منعم شناسم و نه نعیم
نه معذب شناسم نه عذاب
هست یکرنگ نیک و بد پیشم
هست یکسان برم خطا و صواب
چه خبر سایه را ز ظلمت و نور
چه اثر نیست راز آتش و آب
آنکه حیران و مست و مدهوش است
چه خبر دارد از ثواب و عقاب
نیست هرگز نمیشود محجوب
نیست را نیست هیچ خوف حجاب
بیخبر را کسی نجست خبر
بیخبر را کسی نکرد عتاب
ادب از عقل و عاقلان طلبند
کس ز‌دیوانگان نجست آداب
من که از رفع و نصب بیخبرم
کس ز من چون طلب کند اعراب
مت که در پیچ و تاب زلف ویم
نشود هیچ کس زمت در تاب
عشق را عقل چو بدید بگفت
جان وقت الرحیل یا احباب
مثل من تاب از کجا دارد و
الوداع الوداع یا اصحاب
تیغ در دست ترک سرمست است
حذروا منه یا الوالاباب
بستاند ز دست عقل عنان
عشق چون پا درآورد بر رکاب
عشق را عقل چون برد در دام
بکند پشه شکار عقاب
پای صرصر نداشت هیچ بعوض
صید عنقا نکرد هیچ زباب
عشق چون سایبان بصحرا زد
از ازل تا ابد کشید طناب
عشق را عقل مادراست و پدر
عقل را عشق مرجع است و مآب
لوح بر دست عقل، عشق نهاد
عشق فرمود تا بنشت کتاب
عقل از عشق شد امام مبین
عقل ازو شد مقدم اصحاب
بگذز از عقل زانکه عشق
خود امام است و مسجد و محراب
در عدد نیست جز یکی محسوب
گر هزاران درآوری بحساب
دائماگرد خویش گردان است
از سر شوق عشق چون دولاب
هست از شوق خویشتن گردان
هست از مهر خویشتن در تاب
گاه ظاهر شود گهی باطن
میدود گرد خویشتن بشتاب
بر سر بحر بینهایت عشق
دو جهانست برمثال طناب
خیمه آب چون رود بر باد
چه بود بعد از آن تو خود دریاب
اول و آخر جهان عشق است
بلکه جز او نمایش است و سراب
نسبت عشق چونکه غالب شد
مضمحل گشت اندرو انتساب
محو گردید عاشق و معشوق
عشق از رخ چو برفکند نقاب
غیر سلطان عشق هیچ کس
لمن الملک را نداد جواب
مدتی شد که میرسد از غیب
لحظه لحظه بگوش هوش خطاب
که جز او نیست در سرای وجود
بحقیقت کسی دگر موجود
ای بخورشید رخ عالم گیر
کرده هر ذرّه را چو بدر منیر
جز در آینه دل انسان
روی خود را ندیده مثل و نظیر
نفس خود را نگاشته بردل
شسته نقش جهان زلوح و ضمیر
کرده بر لوح عالم ترکیب
صورتی برمثال خود تصویر
هم بخود نفخ روح او کرده
هم بخود کرده طینتش تخمیر
نام او کرده آدم و حوا
در جهان عبارت و تعبیر
کشته مجموعه همه عالم
گشته آنموزج جهان کبیر
نسخه حق زراح روح شده
زان عالم زراه و جسم صغیر
او کتابست و عالمش آیات
اوست آیات و عالمش تفسیر
اوست خورشید کاینات شعاع
اوست دریا و کاینات غدیر
در زوایای قلب متشعش
همه عالم چو ذرّه است حقیر
کی در او اتساع غیر بود
دل که سلطان عشق راست اسیر
در درونی که نیست عین و اثر
غیر دلدار خویش هیچ مگیر
زانکه با او جزا و محال بود
زین سبب شد سریر عین امیر
گر نکردی تو فهم این اسرار
ور نشد روشنت ازین تقریر
باز تو نیست باز این پرواز
مرغ تو نیست مرغ این انجیر
پس فطیر تو خام سوخته است
پس خمیر تو مانده است فطیر
خیز و مردانه مایه به کف آر
تا بدو گردد این فطیر خمیر
ورنه دست از طلب مکن کوتاه
بطلب مرشدی حکیم و خبیر
تا که ترکیب تو کند تحلیل
تا کند روغنت چراغ منیر
بحق و محقی چنانکه باید کرد
بکند با تو استاد بصیر
تا که آبا و امهات بهم
مترکب شوند بی تقصیر
ز اتحادی که گرددت حاصل
چه پذیرد زوال ظل پذیر
پس زتو نقاب شود اعیان
چونکه هستی به نقش خویش اکسیر
پس بدانی که ذرّه ارواح
چون در اجساد میکند تاثیر
بشناسی که چون یکی گردد
آنکه پیوسته بوده است کثیر
از چه رو عشق و عاشق و معشوق
متحد می شوند بی تقصیر
چه عزیز و ذلیل هر دو یکیست
یا غنی از چه روست عین فقیر
پس سزد مرترا اگر گویی
بزبان فصیح بی تفسیر
که جز اونیست در سرای وجود
بحقیقت کسی دگر موجود
عشق در چندین حجاب و ظلمت و نور
ب‌رخ اویخت شد بدان مستور
تا که عاشق به جد و جهد تمام
کند از روی عشق یکیک دور
پس بتدریج .......او گیرد
یابد از هرچه غیر اوست نفور
چون به نیروی وقت و قوت عشق
یابد از پرده های عشق عبور
بعد از آتش جمال بنماید
وحدت عشق بی‌نیاز غیور
بستاند ز دست اغیارش
کندش قرب عشق از همه دور
برهاند ز جور معشوقش
وصل عشقش ازو کند مهجور
خرقه نیستیش در پوشد
چو کند از لباس هستی عبور
غرض از نام عاشق و معشوق
بل مراد از حجاب ظلمت و نور
نیست الا خفا غیبت و کون
نیست الا بر ز عین و ظهور
زانکه عشق وحید و بی همت
بیشتر از جهان زو ره غرور
بود مستور در جهان قدیم
بود مسرور در سرای سرور
خود بخود بود طالب و مطلوب
خود بخود بود ناظر و منظور
بود در نور او همه انوار
بود در بحر او جمیع بحور
حکم او را نبود کس محکوم
امر او را نبود کس مامور
لیک میخاست علم او معلوم
باز میجست قدرتش مقهور
نعمتش بود طالب شاکر
تا که منعم شود بدان مشکور
نظری کرد در جهان خرای
شد جهان خراب از او معمور
بدمی زنده کرد عالم را
نفخه عشق همچو صاحب صور
همه را نفخ عشق حاضر کرد
بزمین ظهور و ارض نشور
خوش برانگیخت صور نفخه عشق
کلمات دو کون را از قبور
گشت داود عشق نغمه سرای
خواند در گوش کائنات زبور
شد سلیمان بسوی شهر سبا
برد با خویشتن وحوش و طیور
سوی ظلمت شتافت خضر روان
کرد موشی جان عزیمت طور
شاه قیصر بسوی روم آمد
جانب چین روانه شد فغفور
همه عالم سپاه عشق گرفت
شد جان زان سپاه پرشر و شور
گاه سلطان شد و گهی بنده
گاه استاد شد و گهی مزدور
گاه عارف شد و گهی معروف
گاه ذاکر شد و گهی مذکور
چونکه خود را برنگ عالم دید
مستترد در تنوعات ستور
پردها برافکند از رخ خویش
تا که شد در همه جهان مشهور
که جز ا نیست در سرای وجود
بحقیقت کسی دگر موجود
بر سر کوی عشق بازاریست
اندر او هرکسی پی کاریست
هست در وی متاع گوناگون
هر متاعیش را خریداریست
بر سر چارسوی بازارش
متمکن نشسته عطاریست
شربت نوش آن روان بخش است
لب شیرین او شکر باریست
هر طرف ز آرزوی چشم خوشش
نگران او فتاده بیماریست
از شفا خانه لب ساقیش
هرکسی را امید بیماریست
گشت از چشم مست او سرمست
در جهان هرکجا که هشیاریست
از لبش وام کرده باده ناب
در جهان هر کجا که خماریست
گشته از قامت رخش پیدا
هرکجا سر و باغ و گلزاریست
از پی گلستان روی وی است
هر کسی را که در قدم خاریست
زیر هر زلف او چینی است
زیر هر تار موش تاتاریست
قامت چابکش چو چالاکی است
خال زنگی او چو عیاریست
کرد بر گرد نقطه جانش
دل سرگشته همچو پرگاریست
غمزه جادوش چو غمازیست
طره هندوش چو طراریست
هست شاگرد چشم خونخوارش
هر کجا در زمانه خونخواریست
همه از مکر او پدید آمد
هرکجا نام مکر و مکاریست
غم بگردش کجا تواند گشت
همچو او هر کجا غمخواریست
روی او بهر طرف روئیست
هر طرف سوی روش نظاریست
میکند بر وجود او اقرار
هستی هرکرا که انکاریست
هرچه تو دیده و میبینی
بمثل دانه ز خرواریست
گرچه منکر همی کند انکار
نقش انکار منکر اقراریست
یا ز انبار علم او مشتی است
چونکه مشتی نمونه خرواریست
یار دیوان اوست یکدفتر
یا ز دفتر نوشته طوماریست
سوی او میرود چو دود در او
هر کرا جنبشی و رفتاریست
از پی کسش زلف او بسته است
در میان هرکرا که زناریست
رو بمحراب ابرویش دارد
در جهان هر کجا دینداریست
بحقیقت ورا پرستیده است
هرکجا در جهان پرستاریست
یک سخنگوی صد هزار زبان
از پس هر دهان بگفتاریست
دو جهان از جمال او عکسی است
عالم از روی او نموداریست
گشته پیدا ز تاب رخسارش
هر کجا آفتاب رخساریست
نیست جز او کسی دگر موجود
غیر او هرچه هست پنداریست
این همه کار و بار و گفت و شنود
جز یکی نیست گرچه بسیاریست
چشم بگشای تا عیان بینی
گر ترا دیده و دیداریست
که جز او نیست در سرای وجود
بحقیقت کسی دگر موجود
ای تو مخفی شده ز پیدائی
وی نهان گشته از هویدائی
هیچ سوئی نه ای و هر سوئی
هیچ جائی نه ای و هر‌جایی
تا بصحرا شدی تماشا را
گشته ام از پی تو صحرائی
هست امروز حسن بی‌مثلت
در خور دیده تماشائی
از پیت در بدر همی گردم
شده ام از پی تو هر جائی
از چه ساکن نمیشود دل من
چو که تو ساکن سویدائی
تو نشسته درون خانه دل
من ز سودات گشته ام سودائی
چون ز‌چشمم همی پنهان
چونکه از چشم من تو بینائی
غیر تو نیست کس ترا جویا
بحقیقت ترا تو جویائی
با تو یکدم نمیتوانم بود
بیتوام نیست هم شکیبائی
تاب دیدار تو ندارد کس
گرچه برقع ز روی بگشایی
من ندانم ترا دگر دانم
بخود از من توئی که دانایی
کس نداند درون دریا را
مگر آنکس که هست دریائی
از تو یابد مذاق شیرینی
نه ز حلوی و نه حلوائی
بی لبت خود کجا تواند کرد
لب شیرین لبان شکر خائی
از خطت یافت باغ سرسبزی
وز قدت یافت سرو بالائی
هست بر روی تو جهان خالی
که رخت را از اوست زیبائی
یا بگرد عذرا تو خطی است
یافته زو عذرا رعنایی
من چنانم ترا که مییابم
تو چنانی مرا که میبائی
نیستم غیر آنچه فرمودی
نکنم غیر آنچه فرمائی
هرچه در من دمی هما نشنوی
که منم چون نئی تو چون مائی
کم و افزون شوم زتو نه زخود
تو اگر کم کنی ورا فزائی
نه بدی دارم نه نیکی هم
نه خودی دارم و نه خود راءیی
من که باشم که تا ترا شایم
توئی آنکس که خویش را شائی
زانکس که نیستی که زان خودی
هیچکس رانه که خود رائی
غیر تو نیست هیچکس موجود
زان سبب بی‌شریک و همتایی
دو جهان همچو جسم و تو جانی
دو جهان اسم و تو مسمائی
غیر و عینی و وحدت و کثرت
هم تو مجموع و هم تو تنهایی
چون ترا از تو مانند اشیا
چون تو هستی جمله اشیائی
صفت و اسم غیر تو چون نیست
چون تو عین صفات و اسمائی
هرزمان کسوت دگر پوشی
بلباس دگر برون آیی
که به بالای خویش راست کنی
کسوت آدمی و حوائی
هر نفس قد و قامت خود را
بلباس دگر بیارائی
گاه لیلی و گاه مجنونی
گاه یوسف و گه زلیخایی
چون یکجا دلم شود ساکن
یار من نیست چونکه یکجائی
باید از کائنات یکتا شد
از پی وصل یار یکتائی
مغربی کی رسی به مغرب خود
تا ز مشرق چو ماه برنائی
از تو داد است بیتو و اوئی
از من و ماست بی‌من و مایی
جهد کن تا شوی بدو بینا
چونکه یابی بدوست بینائی
پس بدانی یقین و بشناسی
پس به‌بینی عیان و بنمائی
که جز او نیست در سرای وجود
بحقیقت کسی دگر موجود
نیر تبریزی : لآلی منظومه
بخش ۵۰ - در مدح امیرالمؤمنین علیه السلام
سحّ طرفی الدّموع حتی تخلی
و فوادی من الجوی لا یسلی
من یودی لصیر عنی سلاماً
ان قلباً@ حواه منه تخلی
یا نذیر المشیب اغدرت اما
کان یجدی الانذار فیه ضلی
قل لطرف لم یخط فی السحر سهماً
قر عیناً فقد هویت المعلی
لا تصدّن طرف عینک عنی
هود الله قاتلی لیس الا
سل بین الجفون منه سیوف
و دم الناظرین فی البین طلا
اعذرانی فی تاثر لا یراعی
من زمام و لا یراقب و الا
لا یغرنک ابتام لماه
علّه طارق یری الجدّ هزلا
فاقض یا ذو القصاص ما انت قاص
قد ملکت الرقاب عقداً و حلا
کاد من ذاق ما بفیک لیبلی
ان روح بن مریم فیک حلا
عن لی مدح من ثوی بالعزبین
فان النشید من فیک اهلی
حبذا وقفه بنهر المعلّی
و نجوم من افقه تتجلّی
و عهود خلت بارض الغربین
سقتها الحیاء و بلا و طلّا
لست انسی بها معرّس انس
جمع الله للمنی فیه شملّا
و جناناً حوت قنادیل یاقوت
علی قبه الزبرجد تدلی
و عیوناً کانها نحر عین
بعقود من اللآلی تحلّی
و طیوراً علی القصون نغبین
لحون الزبور فصلاً ففصلا
و ظباء یطقن حول حمامها
لا کظبی الفلاء عطفاً و دلّا
هذه انما و لیکم الله
نناوی به نهاراً و لیلا
بابی مصدر الوجود و لو لاه
لعادت ام القوابل نکلی
صوره الزعیه من رآها
کبرّ الله ذالعلی و اهلاً
ذاک نور الله الذی خرموسی
صعقاً من سناه لما تجلّی
و کتاب الله الّذی نفخات
القدس آیا علی الناس تتلی
ضل من قال با التمثل فی الله
ولو انّه لما کان الاّ
عرّفوه بکل نعت بدیع
من معاینه و المعرف اجلی
کم لمن رام ان یصیب مداه
قلت مهلا ابعدت مرماک مهلا
جل وجه الله المیهمن عن نعت
سوی من براه عزّ و جلا
عیلم تستقی جد اول جدواه
صودای النفوس علا و نهلا
کم له السماء آیات نصّ
باهرات کالشمس بل هی اجلی
فسل النجم اذنهادی الی الارض
الی بیت من هوی و ادلاّ
و سل الشمس من اقام قناها
بعد ما کورت فقام و صلی
و لمن سلمت عذاه دعاها
فی حضور من الجماعه قبلا
یا لها من مناقب عی عنها
یعملات النهار و اللیل ثقلا
جل نفس الرّسول عن ان تسامی
ضل قوم بغو لمثلک مثلا
اوسئلت البیت المحرم عن اول
من صدق الرسول وصلی
لتجیبک الحصا انّه هو
و علوج الحجاز یدعون بغلا
این ماحی الاصنام من عابدیها
تعس قوم قاست علی الشمس ظلاّ
یاتری این کان شیخا قریش
یوم نادی جبرئیل لا سیف الا
رب امر لا یحسن الکشف و عنه
سعدد عنی عن ذکر سعدی و لیلا
کم باحد و خیبر و حنین
هنوات او فصلت لا ملاّ
من محی ظلمه الضلال بیدر
و عتیق تحت العریش استضلا
قدماه حتی اقسام قنا
الاسلام فاستاخره لما استقلا
سر حنانیک فی البلاد و باحث
عن بطون الکرام جیلا فجیلا
فانظرن هل و تری لتیم بن مر
اوعدی یا سعد فیها محلا
لا و من شق جانب البیت حتی
دخلت فیه امه و هی حبلی
فتخلّت عن اسجع هاشمی
بورکت حاملا و بورکت حلا
و سمی غارب النبی فخی
عنه اصنامهم و حسبک نبلا
لو امیدت باهلها الارض حتی
لا یری آثر لادم نسلا
ولد تیم بن مره و عدی
لا یکونان للخلافته اهلاً
لیت شعری اکان فیم بنی
بعد حتی یکون بالناس اولی
ام اجاد صلحاً بغیر ارتضاء
من ذویه اولی لهم ثم اولی
ام باجماع امته لیس فیها
قول اهدی الوری الی الحق سبلاً
اقضاء بلا حضور الخصمین
قضی الله فی ذوی الجور عدلا
فلیجیز و افعال امت موسی
حین ما قلّدو الا لوهیته عجلاً
حیث کاوا اشد و کنا و اقوی
عده منهم و اعذر قولا
لا و حق النبی اما امام
امر الله بعده ان یولی
او جهود به و قول بان
الله خلی سبیلها لتصلاّ
اثر الله ما لک الملک عن
تدبیره للعبید عی و ملاّ
فصفا ملکه لرعیان منیب
کسوام الهیام بهماً و جهلاً
فعدو غب رعیهم فی المراعی
زعمائ الامور عقد وحلاّ
ام رسول الا آله ضیع دیناً
طل فیه الدمآء حتی تعلی
اذ تولی و لم یخلف زعیماً
یتحامی حریمه ان یحلاّ
لا و حق الاسلام لاذی و لاذا
کذب العادلون حاشا و کلا
سعد سرنحو طیبته و ائت قبراً
خضعت دونه الملائک ذلا
قبر خیر الوری و اکرم من
داس تراب الغبراء حزناً و سهلاً
زر وطف حوله تجد فیه انوار
هدی من قبابه تتجلی
ثم صح صحیه الصریخ و قل یا
ذالمعالی علیک ذوالعرش صلی
ان دیناً بذات نفسک فیه
او دعته العلوج شیخاً عتلاً
فقضی فیه ما قضی ثم اوصی
با البقایا الی اخیه و دلی
ثم اولی بها ثالث القوم
غلولا لا حی فیما اغلاّ
فتولاه اطهر العرب ذیلاً
لم تولد له العقائل مثلاً
فذراه ذر و الهشیم فلم تبرک
حراماً اتاه الا احلا
فتملت بها امی و لما
اوغلت اوطئته خیلا و رجلا
ثم عرج الی ضجیعیه و اسئل
لمن المرقد الذی فیه حلا
یا خلیلی خلیاً عن ملامی
ن و حراً فی الصدر لا زال یغلا
افتر ذی خلافته الله عمن
حفه الله ان یساجل فضلا
و هو قطب الرحی تدور علیه
ذائرات الا کوان علواً و سفلا
خص من ربه بانوار قدس
ملات خافقیه عرضاً و طولا
و بلیها من لاله جمل فیها
و لا ناقته و لا هزخیلا
یا امیر الوری مدیحته عبد
قداتی موصلا بحبلک حبلا
فتقبل منه بضاعه عاف
لم یجد للو قود غیرک اهلا
صل وجد ایها العزیز و اوف
الکیل و ازدده من نوالک کیلا
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۳۹ - خوب رویان چو صید عام کنند
خوب رویان چو صید عام کنند
ناوک از غمزه تو دام کنند
آن دو چشمان مست خواب آلود
خواب بر چشم ما حرام کنند
عاشقان میپزند سودایش
دل بسوزند و فکر خام کنند
گر بگویند روی او را ماه
زین سخن ماه را تمام کنند
شاهدی گر طمع به لعل تو کرد
عاشقان زین طمع مدام کنند
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۴۴ - دیده از دیدن تو بس نکند
دیده از دیدن تو بس نکند
با لبت دل به جان هوس نکند
گر چه عیسی دمی ولی طالع
یک دمم با تو هم نفس نکند
آنچه با ما رقیب کرد ز جور
غیر سگ با غریب کس نکند
دل بی باک ما در آن خم زلف
تیز تر رفت و رو به پس نکند
آنچه با شاهدی بکرد فراق
سوز آتش به خار و خس نکند
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۴۸ - هر چه آن سرو ناز می گوید
هر چه آن سرو ناز می گوید
شرح عمر دراز می گوید
پیش نازش دل شکسته ما
روز و شب از نیاز می گوید
چون حدیث از دهان او گذرد
دل سخن را به راز می گوید
حال خود را به شمع پروانه
بس بسوز و گداز می گوید
دل به تنگ است از رقیب که او
سخن رفته باز می گوید
شاهدی را دلش چو می سوزد
سوز با اهل ساز می گوید
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۶۳ - بر گلت از عرق گلاب افتاد
بر گلت از عرق گلاب افتاد
چون خیال قدت در آب افتاد
شد پریشان چو زلف مشکینت
ابر بر روی آفتاب افتاد
بر خیالت چو خیمه زد دل من
رشته جان بر او طناب افتاد
سرو شد سرنگون به پابوست
چون خیال قدت در آب افتاد
دل به جوش آمد از حرارت می
رفت و در خیمه حباب افتاد
اشک گلگون من ز گرم روی
به سر از غایت شتاب افتاد
شاهدی را مدام در تو بود
چون لبت دید در شراب افتاد
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۸۴ - بنما طلعت موجه خویش
بنما طلعت موجه خویش
تا بگیرند دلبران ره خویش
بهر تو غیر جان نثارم نیست
چون کنم من زدست کوته خویش
شب هجران من شود روشن
گر نمایی تو رو چون مه خویش
نیست ما را ز خرمن حسنت
حاصلی غیر روی چون که خویش
شاهدی را بناوک هجران (مژگان)
بنوازش ز لطف گه گه خویش
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۸۶ - مرغ دل راست عزم مسکن خویش
مرغ دل راست عزم مسکن خویش
خاطرش می کشد به گلشن خویش
چند باشد درین قفس محبوس
نیست جایش بجز نشیمن خویش
جان من چون لب تویاد آرم
پر کنم من ز لعل دامن خویش
گر نه فکر تو قصد جان من است
چیست مو جب به لب گزیدن خویش
شمع روی تو نور دیده ماست
رد مکن دیده را ز دیدن خویش
لب شیرین چو کام خسرو شد
ماند فرهاد و کوه کندن خویش
تیغ برکش بکش مرا و مپرس
گنه شاهدی به گردن خویش
جلال عضد : قصاید
شماره ۲ - دوش چون آفتاب عالمتاب
دوش چون آفتاب عالمتاب
رخ بپوشید در نقاب حجاب
زیر این هفت خیمه خیمه شب
بست بر چار رکن دهر طناب
بود درج زمرّدین سپهر
چون یکی حقّه پر ز گوهر ناب
من چو در سیر شارع تحقیق
اوفتادم ز فکر در تک و تاب
درِ هفت آسمان چو باز گشود
بر دل من مفتّح الابواب
برتر از چرخ قبّه ای دیدم
عاری از خاک و باد و آتش و آب
شرفش در سعادتش طارم
عصمتش پرده دولتش بوّاب
قدسیانش به سجده پیرامن
عرشیان را به آستانش مآب
عقل جز باب عرش ننهادست
فکر چندان که کرد در هر باب
زان گروه از یکی بپرسیدم
گفتم ار زانکه هیچ هست صواب
بازگو کاین چه جایی ست که هست
دیده عقل خیره زین اعجاب
پاسخم داد و گفت: دانی چیست؟
درگهِ خسرو سپهر جناب
داور دور شیخ ابواسحق
آنکه نازد به نام او القاب
ذوالجلالش جمال دولت و دین
کرده بر دست جبرئیل خطاب
شاکر نعمتش چه خاصّ و چه عام
داعی دولتش چه شیخ و چه شاب
ای درت کعبه ذوی الاَمال
حضرتت قبله اولوالالباب
چرخ با همّتت چه وزن آرد
همّتت هست بحر و چرخ حباب
تا زمین شد به دورت آبادان
آسمان شد ز جام غصّه خراب
با تو دعوی همسری کردند
ارض و افلاک در درنگ و شتاب
خود گواهی همی دهد حق را
معنی کلّ مدّعِ کذّاب
عدل تو سایه بر جهان افکند
زو چنان گشت دهر را اسباب
که ز عصمت نهفته می دارند
نوعروسان غنچه رخ به نقاب
مثل تو تا هزار قرن دگر
چشم گردون نبیند اندر خواب
چرخ در آرزوی دولت تست
همچو پیران در آرزوی شباب
پیش دست و دل تو از خجلت
در عرق غرق گشته بحر و سحاب
مقدم عید بر تو میمون باد
وین چنین عید را هزاران یاب
دشمنان را ز رشک ساغر تو
دل پر از خون و دیده پر خوناب
جلال عضد : قصاید
شماره ۳ - خسروا عید بر تو میمون باد
خسروا عید بر تو میمون باد
سال و ماهت همه همایون باد
سحر و شام و ساعتت سعد است
روز و سال و مه تو میمون باد
باغ عمرت همیشه سرسبز است
روی بختت همیشه گلگون باد
رام حکم و مطیع فرمانت
چرخ والا و عالم دون باد
دست تو ابر بخشش است و ازو
کمترین قطره بحر جیحون باد
از سر خنجر جهانگیرت
طاس زنگار چرخ پرخون باد
از جهانی که جام حشمت تست
کهترین خانه رُبع مسکون باد
نی غلط گفتم از سر کویت
کمترین ذرّه هفت گردون باد
در زوایای طشت خانه تو
چرخ و خورشید طشت و صابون باد
طول میدان عید و نوروزت
شرق تا غرب صحن و هامون باد
فضله ای کز بزم تو برون ریزند
لعل مفتوح و درّ مکنون باد
تا به حشر از زمانه بهره تو
ملک جمشید و گنج قارون باد
پرچمت زلف لیلی است و بر او
دهر آشفته حال و مجنون باد
سرمنجوق طوقت از رفعت
از درون سپهر بیرون باد
جان عالم تویی که بر جانت
آفرین خدای بی چون باد
دل خصمت چو حلقه میم است
قد او همچو قامت نون باد
جان خصمت گریزگاه غم است
از حوادث بر او شبیخون باد
همه چیز از حسابت افزون است
از همه چیز عمرت افزون باد
کار تو خود خدای می سازد
من چه گویم که کار تو چون باد
هر ملک کت دعا نمی گوید
همچو شیطان همیشه ملعون باد
شعر من بنده در مدایح تو
همچو طبع تو پاک و موزون باد
با وفاق تو زهر چون شهد است
به اتفّاق تو شهد افیون باد
سالت اکنون نکوتر است از پار
زان آینده بِهْ ز اکنون باد
هر دعایی که کرد بنده جلال
به اجابت قرین و مقرون باد
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۳۸ - از رخت ارغوان نموداری ست
از رخت ارغوان نموداری ست
وز رخم زعفران نموداری ست
نقش سودا که هست بر جانم
لب و خطّت از آن نموداری ست
از ستاره که ریخت مژگانم
از زمین آسمان نموداری ست
روی خوب تو با طراوت حسن
از ریاض جنان نموداری ست
ز آتش و دود و شعله دوزخ
سینه عاشقان نموداری ست
نرگس ناتوان جادویت
از فریب جهان نموداری ست
سر زلفت ز دود دل نقشی ست
لب لعلت ز جان نموداری ست
دیدم از توتیای بینایی
خاک آن آستان نموداری ست
خلق مجروح چشم و ابرویت
کان ز تیر و کمان نموداری ست
حلقه زلف و تیر مژگانت
از کمند و سنان نموداری ست
لاله زار سرشک و روی جلال
از بهار و خزان نموداری ست