تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیدای نسفی : مثنویات
شمارهٔ ۲۳ - متوجه شدن حضرت جنت مکان از میانکال با ساپه بیکران به جانب ساغرچ و فرستادن قاضی عبدالرحمن به سوی ده بید
دم صبح کاین خسرو تاج بخش
به اقلیم گیری طلب کرد رخش
برآمد برین وادی پر نفاق
گذشت از میانکال با طمطراق
به مردم خروش روا روفگند
به عالم چو خورشید پرتو فگند
به جنبش درآمد زمان و زمین
به اهل سمرقند شد این یقین
که شاه فلک قدر انجم سپاه
چو مه بر سر ما زند خیرگاه
ازین مژده کردند مردم حضور
برآمد بر افلاک بانگ سرور
شکفتند چون گل سمرقندیان
که آمد سوی باغ آن باغبان
بزرگان شهر از پی یکدگر
پی پیشبازش نهادند سر
به ده بیدیان چون رسید این خبر
که آمد شهنشاه خیرالبشر
همه سرکشان گشته فرمان برش
همه از دل و جان شده چاکرش
سپاهی که بیرون بود از حساب
ندیدست زین پیش دوران به خواب
به خدمت کمربسته چون مور چست
به هم ساخته عهد و پیمان درست
به زهر آب داده نظرهایشان
بود تیغ بازی هنرهایشان
اگر کوه آهن شود رو به رو
نتابند مانند فرهاد رو
دلیرند چون غمزه دلبران
به خون ریختن تیز کرده سنان
بود حلقه چشم ایشان کمند
به یک دیدن آرند دشمن به بند
نشینند پیوسته پیر و جوان
به یک خانه آرند تیر و کمان
چو این قصه را خواجه رازق شنید
سراسیمه با خواجه مهدی رسید
بگفتا که شاه فلک آشیان
شنیدم به ساغرچ برده عنان
هنوزش که آن آفتاب سپهر
نکرده به مردم عیان کین و مهر
هنوزش که آن برق پر از ستیز
نگشته به صحرای ما شعله ریز
گروهی که غارتگر عالمند
ز بهر اطاعت به ما همدمند
بگیریم این قوم را بی دریغ
ببریم سرهای ایشان به تیغ
به اقبال شاهنشه پاک و دین
نباشد به ما تحفه ای به ازین
به آن شه شویم از ته دل مطیع
بیاریم روح بزرگان شفیع
بود او شهنشاه صاحب کرم
به بختش چو خورشید باشد علم
محیط است آن شاه جوئیم ما
نمک خورده خوان اوئیم ما
خصومت از این خاندان نیست باب
چه سازد صف ذره با آفتاب
شهان را به شاهان بود همسری
کند شیر با شیر کین آوری
نکرده به شه دشمنی هیچ کس
چه سازد به آتش صف خار و خس
زبان بعد از آن خواجه مهدی کشاد
چنین بود با او جوابی که داد
ندانسته ای خود که من مهدیم
به این قوم تاراجگر عهدیم
چنین مصلحت سر به سر هست خام
بود آمد شه سخن های عام
مکن هیچ اندیشه بنشین به جا
بخارا کجا باشد و ما کجا
به کار خود آن خلق درمانده اند
از این ناحیت دامن افشانده اند
بگفتا به او خواجه رازق جواب
مرا آمد ارواح امشب به خواب
ز هر جانبی آتش افروختند
تر و خشک ده بید را سوختند
به افلاک شد بانگ بیداد داد
بدادند خاکسترش را به باد
نباشد مرا در دل از غیر پاک
ازین خواب شوریده ام هولناک
مرا هست امروز خاطر ملول
ندارند ارواح ما را قبول
همان به که زین جای بیرون شویم
وداع وطن کرده یکسو رویم
بگفت این و برخاست از جای خویش
ره رفتن خویش بگرفت پیش
به صد عز و شأن پادشاه و سپاه
چو کردند ساغرچ را تکیه گاه
ز هر سو خلایق به دیدار شه
نهادند شادی کنان رو به ره
رسیدند هر یک بر آن آستان
به کف تحفه های گران نقد جان
همه حال خود را بیان ساختند
وطن های خود را عیان ساختند
ندیدند مردم بر آن آستان
نشانی ز ده بید و ده بیدیان
شه مرحمت کیش و دشمن نواز
بود دایما در جهان سرفراز
رسولی طلب کرد با احترام
که از ما رسان خواجگان را سلام
بگویش که اینست خوان شما
خلایق شده میهمان شما
به مهمان نکرده کسی ترشروی
بود صاحب خانه گر تند خوی
نکردند هرگز چنین ماجرا
به اجداد ما بزرگان شما
شما تا به کی بی وفایی کنید
به ما چند ناآشنایی کنید
نباشد چنین کار کار شما
خدا می کند حق ز باطل جدا
چه باشد اگر کار آسان کنید
توجه به روح بزرگان کنید
به هر جانبی میل ایشان شود
به ما و شما کار آسان شود
ز اقبال قاصد سبک خیز شد
زمین بوسه داد و به ره تیز شد
چو قاصد ز تاب ره افروخته
به ده بید آمد نفس سوخته
نظر باز کرد از یمین و یسار
به گردون رسیده زبان شرار
ز گرمی گریزان شده آفتاب
به زیر زمین گاو ماهی کباب
شراری که ماننده اژدها
لبی بر زمین یکی لب در هوا
گریزان به هر سوی خورد و بزرگ
چو از لشکر شاه روباه و گرگ
چو بودند ده بیدیان خودپسند
در آتش فتادند همچون سپند
بزرگی که سرکش شود چون چنار
به جان خود آخر زند خود شرار
بود زلف از سرکشی در شکست
ز گردنکشی می شود شعله پست
فرستاده آمد ز ده بید زود
فرو رفته در گرد مانند دود
درآمد برافروخته در سخن
چو شمعی که روشن کند انجمن
در آغاز گفت ای خداوند کار
قیامت به ده بید شد آشکار
فتادست آتش در آن سرزمین
چه آتش که سر تا به پا قهر و کین
چو بودند آن قوم دور از ادب
خدا کرده آخر به ایشان غضب
تبه شد در ایام احوالشان
به تاراج بردند اموالشان
زمینی که می رست مهر گیاه
برابر شد آخر به خاک سیاه
به هر کس بلایی که آمد ز پیش
یقین دان که باشد ز کردار خویش
همین است تنبور را حسب حال
ز دست نوا می خورد گوشمال
بیا ساقی آن جام آتش نفس
که گرم است ازو صحبت خار و خس
به من ده که بخشد دلم را حضور
بسوزد به فرقم کلاه غرور
به اقلیم گیری طلب کرد رخش
برآمد برین وادی پر نفاق
گذشت از میانکال با طمطراق
به مردم خروش روا روفگند
به عالم چو خورشید پرتو فگند
به جنبش درآمد زمان و زمین
به اهل سمرقند شد این یقین
که شاه فلک قدر انجم سپاه
چو مه بر سر ما زند خیرگاه
ازین مژده کردند مردم حضور
برآمد بر افلاک بانگ سرور
شکفتند چون گل سمرقندیان
که آمد سوی باغ آن باغبان
بزرگان شهر از پی یکدگر
پی پیشبازش نهادند سر
به ده بیدیان چون رسید این خبر
که آمد شهنشاه خیرالبشر
همه سرکشان گشته فرمان برش
همه از دل و جان شده چاکرش
سپاهی که بیرون بود از حساب
ندیدست زین پیش دوران به خواب
به خدمت کمربسته چون مور چست
به هم ساخته عهد و پیمان درست
به زهر آب داده نظرهایشان
بود تیغ بازی هنرهایشان
اگر کوه آهن شود رو به رو
نتابند مانند فرهاد رو
دلیرند چون غمزه دلبران
به خون ریختن تیز کرده سنان
بود حلقه چشم ایشان کمند
به یک دیدن آرند دشمن به بند
نشینند پیوسته پیر و جوان
به یک خانه آرند تیر و کمان
چو این قصه را خواجه رازق شنید
سراسیمه با خواجه مهدی رسید
بگفتا که شاه فلک آشیان
شنیدم به ساغرچ برده عنان
هنوزش که آن آفتاب سپهر
نکرده به مردم عیان کین و مهر
هنوزش که آن برق پر از ستیز
نگشته به صحرای ما شعله ریز
گروهی که غارتگر عالمند
ز بهر اطاعت به ما همدمند
بگیریم این قوم را بی دریغ
ببریم سرهای ایشان به تیغ
به اقبال شاهنشه پاک و دین
نباشد به ما تحفه ای به ازین
به آن شه شویم از ته دل مطیع
بیاریم روح بزرگان شفیع
بود او شهنشاه صاحب کرم
به بختش چو خورشید باشد علم
محیط است آن شاه جوئیم ما
نمک خورده خوان اوئیم ما
خصومت از این خاندان نیست باب
چه سازد صف ذره با آفتاب
شهان را به شاهان بود همسری
کند شیر با شیر کین آوری
نکرده به شه دشمنی هیچ کس
چه سازد به آتش صف خار و خس
زبان بعد از آن خواجه مهدی کشاد
چنین بود با او جوابی که داد
ندانسته ای خود که من مهدیم
به این قوم تاراجگر عهدیم
چنین مصلحت سر به سر هست خام
بود آمد شه سخن های عام
مکن هیچ اندیشه بنشین به جا
بخارا کجا باشد و ما کجا
به کار خود آن خلق درمانده اند
از این ناحیت دامن افشانده اند
بگفتا به او خواجه رازق جواب
مرا آمد ارواح امشب به خواب
ز هر جانبی آتش افروختند
تر و خشک ده بید را سوختند
به افلاک شد بانگ بیداد داد
بدادند خاکسترش را به باد
نباشد مرا در دل از غیر پاک
ازین خواب شوریده ام هولناک
مرا هست امروز خاطر ملول
ندارند ارواح ما را قبول
همان به که زین جای بیرون شویم
وداع وطن کرده یکسو رویم
بگفت این و برخاست از جای خویش
ره رفتن خویش بگرفت پیش
به صد عز و شأن پادشاه و سپاه
چو کردند ساغرچ را تکیه گاه
ز هر سو خلایق به دیدار شه
نهادند شادی کنان رو به ره
رسیدند هر یک بر آن آستان
به کف تحفه های گران نقد جان
همه حال خود را بیان ساختند
وطن های خود را عیان ساختند
ندیدند مردم بر آن آستان
نشانی ز ده بید و ده بیدیان
شه مرحمت کیش و دشمن نواز
بود دایما در جهان سرفراز
رسولی طلب کرد با احترام
که از ما رسان خواجگان را سلام
بگویش که اینست خوان شما
خلایق شده میهمان شما
به مهمان نکرده کسی ترشروی
بود صاحب خانه گر تند خوی
نکردند هرگز چنین ماجرا
به اجداد ما بزرگان شما
شما تا به کی بی وفایی کنید
به ما چند ناآشنایی کنید
نباشد چنین کار کار شما
خدا می کند حق ز باطل جدا
چه باشد اگر کار آسان کنید
توجه به روح بزرگان کنید
به هر جانبی میل ایشان شود
به ما و شما کار آسان شود
ز اقبال قاصد سبک خیز شد
زمین بوسه داد و به ره تیز شد
چو قاصد ز تاب ره افروخته
به ده بید آمد نفس سوخته
نظر باز کرد از یمین و یسار
به گردون رسیده زبان شرار
ز گرمی گریزان شده آفتاب
به زیر زمین گاو ماهی کباب
شراری که ماننده اژدها
لبی بر زمین یکی لب در هوا
گریزان به هر سوی خورد و بزرگ
چو از لشکر شاه روباه و گرگ
چو بودند ده بیدیان خودپسند
در آتش فتادند همچون سپند
بزرگی که سرکش شود چون چنار
به جان خود آخر زند خود شرار
بود زلف از سرکشی در شکست
ز گردنکشی می شود شعله پست
فرستاده آمد ز ده بید زود
فرو رفته در گرد مانند دود
درآمد برافروخته در سخن
چو شمعی که روشن کند انجمن
در آغاز گفت ای خداوند کار
قیامت به ده بید شد آشکار
فتادست آتش در آن سرزمین
چه آتش که سر تا به پا قهر و کین
چو بودند آن قوم دور از ادب
خدا کرده آخر به ایشان غضب
تبه شد در ایام احوالشان
به تاراج بردند اموالشان
زمینی که می رست مهر گیاه
برابر شد آخر به خاک سیاه
به هر کس بلایی که آمد ز پیش
یقین دان که باشد ز کردار خویش
همین است تنبور را حسب حال
ز دست نوا می خورد گوشمال
بیا ساقی آن جام آتش نفس
که گرم است ازو صحبت خار و خس
به من ده که بخشد دلم را حضور
بسوزد به فرقم کلاه غرور
سیدای نسفی : مثنویات
شمارهٔ ۲۴ - عریضه فرستادن محمد نظربی به ولایت بلخ به حضرت سبحانقلی خان و شنیدن خان جنت آشیان مخالفت نمودن او را بعد از آن غازی بی و الله بردی را با سپاه بیکران فرمودن آنها را رفته بیگاهی خودها را به ولایت قرشی انداخته محمد نظربی را بسته فرستادن گذشته به ولایت بایسون رفته لشکر بلخ را شکست داده به فتح و نصرت تمام گشته آمدن
دم صبح سلطان گردون شکوه
برآمد به بالای البرز کوه
روان کرد کشتی به دریای آب
پی غارت ملک افراسیاب
شه کشور بلخ سبحانقلی
کزو گشت آئینه ها منجلی
پی تهنیت صحبتی ساز کرد
در انجام هنگامه آغاز کرد
که ای شیرمردان با گیرودار
به دوران شده فتنه ای آشکار
محمد نظربی یکی نامه ایی
فرستاده با سخت هنگامه ایی
نوشستست کای شاه عالی مقام
تو را ما همه چاکریم و غلام
قدم در رکاب جنیبت گذار
عنان تاب شو سوی ملک بخار
درین مشورت چیست راه صواب
به یکبار دادند جمله جواب
مبارک بود با تو تاج شهی
تو را باد پاینده شاهنشهی
بزن کوس شاهی که نوبت ز توست
تأمل مکن تاج دولت ز توست
ز تو ره نمودن دلیری ز ما
ز تو سروری ملک گیری ز ما
تو را ما همه بنده و چاکریم
به فرمان تو جمله فرمان بریم
به شهر بخارا رسید این خبر
که کرده محمد نظر فتنه سر
فراموش کردست حق نمک
نموده ره غیر بر مردمک
شه آسمان قدر عبدالعزیز
سرانگشت غیرت گزید از ستیز
بگفتن به چندی ز نام آوران
که بندید چون نی ز صد جامیان
به قرشی رسانید خود را چو باد
برآرید او را دمار از نهاد
بدل نام آن قوم یک یک شمرد
به غازی بی و الله بردی سپرد
دواندند رخش توجه چنان
که خود را رساندند شب در میان
از ایشان نشد هیچ کس باخبر
فرو رفته مردم به خواب سحر
به بالین غفلت گرفته قرار
شب پاسبانان شب زنده دار
چو شهر عدم بسته دروازها
گره در درون گشته آوازها
نشستند هر یک ز روی ستیز
به اطراف آن قلعه چون خاک ریز
ز تدبیر هر جانبی تاختند
در آخر چنین مصلحت ساختند
ز یک گوشه ای رخنه باید نمود
پس آنگه در قلعه باید گشود
چو بر خود گرفتند این رای پیش
دری باز کردند بر روی خویش
به یک بار جمله درون آمدند
نوای مخالف ز هر سو زدند
محمد نظر بی شنید این فغان
سبک جست آن شب ز خواب گران
بپرسید این شور و غوغا ز چیست
در این وقت این فتنه بر پا ز کیست
هنوزش نکرده سخن را تمام
لبش بود در گفتگوی کلام
چو ترکش به اطراف او ریختند
به دست و گریبانش آویختند
به زنجیر غل ساختند استوار
دهانش ببستند چون روزه دار
بکردند سوی بخارا روان
به گردن دو شاخ و رسن در میان
چو از کار قرشی بپرداختند
سوی بایسون اسپ انداختند
به آن قلعه دادند خود را قرار
درو بند او ساختند استوار
نشسته هنوز از جبین گرد راه
نکرده دمی گرم آرامگاه
درآمد ز در قاصدی تیز پر
بر احوال پرشور داد این خبر
که سبحانقلی خان به صد اضطراب
سوی کیلف بگذشت از روی آب
گروهی جدا کرد از لشکرش
همه تیز دم چون دم خنجرش
سوی قلعه درف شد رهنما
سر قوم کردش شکور توخبا
چو این قصه آن قوم را شد عیان
بجستند از جا چو ببر بیان
بگفتند اگر زین سفر سرکشیم
لباس نکونامی از برکشیم
چو بر پشت زین جای گیرد سپاه
همان به شود کشته در رزمگاه
سپاهی که جان روی بستر دهد
به سر جای دستار معجر نهد
کسی خدمت شه رود ابتدا
سری پیشکشها کند جان فدا
چو غنچه همان به که یکدل شویم
ازو بیشتر بر سر او رویم
گر ایشان کثیرند و ما اندکی
به کم بودن ما نباشد شکی
نباید ازین خویش را کم شمرد
نباید به دارنده خود را سپرد
اگر بخت با ما کند یاوری
برآریم نامی به نام آوری
اگر دولت از ماست ناپایدار
ازین عمر بیهوده ماراست عار
رساندند این جا سئوال و جواب
پس آنگه نهادند پا در رکاب
چو در خانه زین مکان ساختند
علم ها ز هر سو برافراختند
نهادند رو در بیابان دلیر
به صید افگنی خوی کرده چو شیر
رسیدند نزدیک آن مرحله
چو گرگی فتد در کمین گله
ز هر دو طرف قاصدان نظر
خبردار گشتند از یکدگر
فلک پهن کرد آن زمان رخت شام
گرفتند آن شب در آنجا مقام
همه شب دلیران با نیک و نام
به خود ساختند خواب شیرین حرام
فرو رفته هر یک به اندیشه ها
که فردا چه زاید ازین شبشبها
گر آن بخت و اقبال یاور شود
که را تخته خاک بستر شود
چو لاله کرد تاج افتد به خون
کرا کاسه سر شود سرنگون
کرا خانه گردد ز دوران خراب
که یابد خلاصی ز طوفان آب
که گردد مسافر ز شهر بدن
کرا سازد ایام دور از وطن
که از خانه زین برافتد نگون
سمندی که بی صاحب آید برون
کرا تیغ گردد ز خون سرخ رو
که یابد ز بحر ظفر آبرو
چو اندیشه شب به پایان رسید
گل صبح از باغ مشرق دمید
برآمد ز هر سو فغان و خروش
ز دنبال او پهن شد بانگ کوس
مؤذن خروشیدن آغاز کرد
در سجده بر عالمی باز کرد
وضو ساختند از برای نماز
نهادند سرها ز روی نیاز
چو بر ورد و اوراد شد کار تنگ
فغان کرد از هر طرف طبل جنگ
برافراخت رأیت صدای نفیر
فلک گفت دار و زمین گفت گیر
سواران جنگی چو تیر نگاه
نهادند رو جانب رزمگاه
دو لشکر نگویم دو دریای کین
نهنگان او همچو شیر عرین
رسیدند گردان ز هر دو طرف
چو مژگان خوبان ببستند صف
درآمد به میدان در آغاز کار
چو ببر بیان غازیی نامدار
به کف نیزه یوسف بهادر ز پی
چو شمشیر ایرج به پهلوی وی
ز سوی دگر همچو بال همای
رسیدش به کف تیغ معصوم سرای
درآمد ز سوی دگر چون نسیم
مرصع کمانی به بازو رحیم
ز قوم جلایر یکی بخت نیک
به نام آوری بود ترمیز بیک
یکی بود میرزا مؤمن جویبار
به کف نیزه ای در میان ذوالفقار
رسیدند گردنکشان فوج فوج
به دنبال هم همچو زنجیر موج
به کف تیغ ها جلوه گر شد ز خشم
چو ابروی خوبان به بالای چشم
بدنها ز شمشیر افگار شد
زمین سیه ارغوان وار شد
سر شیر مردان به پای سمند
بیفتاده چون تکمه پای بند
ز پای سواران تهی شد رکاب
شد از سیل کین خانه زین خراب
پرید از سپر قبه های سپر
جدا گشت چون کاسه سر ز سر
گسسته شد از زه کمان بلند
به گردن فتاده چو خم کمند
ز تیر و تفنگ کوس شد بی نوا
چو خم شکسته تهی از صدا
زره جامه شد چاک چاک از خدنگ
کفن پاره کردند مردان جنگ
چنان گرم گردید بازار مرگ
پر از نقد جان شد سپرهای گرد
در آن دم شکور تو قبای خطا
نهادش سر خود به دار فنا
به تورانیان بخت یاری نمود
در فتح بر روی ایشان کشود
به ایرانیان آخر آمد شکست
زبر دست شد عاقبت زیر دست
علمدار را دست و پا شد قلم
بکردند اسبان دم خود علم
نماند آب شمشیرها را به جوی
به دریا نهادند چون سیل روی
سپاهان بلخی ز بالای زین
فتادند چون نقش پا بر زمین
ز سر دیده زهرداران بلخ
برون گشته چون مغز بادام تلخ
یکی را شده دست از تن جدا
یکی را سرافتاده در زیر پا
یکی دست و پا غنچه کرده چو مشت
به زیر سپر خفته چون سنگ پشت
یکی گشته در زیر جبه خموش
نهان کرده خود را به سوراخ موش
یکی گشته پنهان ز دست اجل
درون مغاکی چو روباه شل
بدن پاره پاره درون ریش ریش
ره آمد خود گرفتند پیش
سوی خسرو خود به صد اضطراب
رسیدند هر یک به حال خراب
بغرید آن شاه ایران زمین
که بادا شما را هزار آفرین
چه دیدید از این یک دو سه خردسال
که با خود گرفتید چندین وبال
چه پیش آمد از گردش روزگار
که کردید خود را چنین شرمسار
از ایشان یکی گفت کای کامجو
به این قوم نتوان شدن روبرو
گروهی که مانند روئینه تن
توهم ندارند بر خویشتن
کمان ها به بازو همه تازه زه
ببر جامه فتح جای زره
همه آهنین چنگ و بازو درشت
به یکجا شده مجتمع همچو مشت
به خون ریختن بی ابا همچو مست
چو مژگان خوبان همه نیزه دست
ز مردن ندارند هرگز حذر
به تیر و سنان سینه هاشان سپر
بود نام غازی سر این گروه
ازو پشت این قوم باشد به کوه
فلک یار و دولت به او یاور است
به هر سو نهد رو ظفر همره است
شده خصم را خانه زیر زمین
نهادست تا پای بر پشت زین
نظر گر کند سوی شیراز ستیز
نهد همچو روباه رو در گریز
چو بر فرق دشمن زند تیغ کین
برآرد سر از پشت گاو زمین
میانه قد و شیر چنگال گرد
به تدبیر پیر و به سال است خورد
یکی مرکب اوراست در زیر پا
به تن همچو دیو و به سر اژدها
کس از پیش آید به دم درکشد
به ستم قفا مغز از سر کشد
به یک حمله در قلب دشمن زند
چو برقی که خود را به خرمن زند
خصومت به او هست از عقل دور
ز آتش همان به کند خس نفور
اساس سخن چون بدانجا رسید
بنایی به قصر تأمل ندید
از آنجا به ترمیز کردش عبور
شبی هم در آنجا نکرده حضور
ز دریا گذر کرده مانند باد
سوی منزل خویشتن رو نهاد
خورد سیل بر کوه اگر پیش پا
به ناچار گردد به راه قفا
بیا ساقی آن باده محترم
که باشد به یکجای ثابت قدم
به من ده که در لشکر غم زنم
صف دشمن خویش بر هم زنم
برآمد به بالای البرز کوه
روان کرد کشتی به دریای آب
پی غارت ملک افراسیاب
شه کشور بلخ سبحانقلی
کزو گشت آئینه ها منجلی
پی تهنیت صحبتی ساز کرد
در انجام هنگامه آغاز کرد
که ای شیرمردان با گیرودار
به دوران شده فتنه ای آشکار
محمد نظربی یکی نامه ایی
فرستاده با سخت هنگامه ایی
نوشستست کای شاه عالی مقام
تو را ما همه چاکریم و غلام
قدم در رکاب جنیبت گذار
عنان تاب شو سوی ملک بخار
درین مشورت چیست راه صواب
به یکبار دادند جمله جواب
مبارک بود با تو تاج شهی
تو را باد پاینده شاهنشهی
بزن کوس شاهی که نوبت ز توست
تأمل مکن تاج دولت ز توست
ز تو ره نمودن دلیری ز ما
ز تو سروری ملک گیری ز ما
تو را ما همه بنده و چاکریم
به فرمان تو جمله فرمان بریم
به شهر بخارا رسید این خبر
که کرده محمد نظر فتنه سر
فراموش کردست حق نمک
نموده ره غیر بر مردمک
شه آسمان قدر عبدالعزیز
سرانگشت غیرت گزید از ستیز
بگفتن به چندی ز نام آوران
که بندید چون نی ز صد جامیان
به قرشی رسانید خود را چو باد
برآرید او را دمار از نهاد
بدل نام آن قوم یک یک شمرد
به غازی بی و الله بردی سپرد
دواندند رخش توجه چنان
که خود را رساندند شب در میان
از ایشان نشد هیچ کس باخبر
فرو رفته مردم به خواب سحر
به بالین غفلت گرفته قرار
شب پاسبانان شب زنده دار
چو شهر عدم بسته دروازها
گره در درون گشته آوازها
نشستند هر یک ز روی ستیز
به اطراف آن قلعه چون خاک ریز
ز تدبیر هر جانبی تاختند
در آخر چنین مصلحت ساختند
ز یک گوشه ای رخنه باید نمود
پس آنگه در قلعه باید گشود
چو بر خود گرفتند این رای پیش
دری باز کردند بر روی خویش
به یک بار جمله درون آمدند
نوای مخالف ز هر سو زدند
محمد نظر بی شنید این فغان
سبک جست آن شب ز خواب گران
بپرسید این شور و غوغا ز چیست
در این وقت این فتنه بر پا ز کیست
هنوزش نکرده سخن را تمام
لبش بود در گفتگوی کلام
چو ترکش به اطراف او ریختند
به دست و گریبانش آویختند
به زنجیر غل ساختند استوار
دهانش ببستند چون روزه دار
بکردند سوی بخارا روان
به گردن دو شاخ و رسن در میان
چو از کار قرشی بپرداختند
سوی بایسون اسپ انداختند
به آن قلعه دادند خود را قرار
درو بند او ساختند استوار
نشسته هنوز از جبین گرد راه
نکرده دمی گرم آرامگاه
درآمد ز در قاصدی تیز پر
بر احوال پرشور داد این خبر
که سبحانقلی خان به صد اضطراب
سوی کیلف بگذشت از روی آب
گروهی جدا کرد از لشکرش
همه تیز دم چون دم خنجرش
سوی قلعه درف شد رهنما
سر قوم کردش شکور توخبا
چو این قصه آن قوم را شد عیان
بجستند از جا چو ببر بیان
بگفتند اگر زین سفر سرکشیم
لباس نکونامی از برکشیم
چو بر پشت زین جای گیرد سپاه
همان به شود کشته در رزمگاه
سپاهی که جان روی بستر دهد
به سر جای دستار معجر نهد
کسی خدمت شه رود ابتدا
سری پیشکشها کند جان فدا
چو غنچه همان به که یکدل شویم
ازو بیشتر بر سر او رویم
گر ایشان کثیرند و ما اندکی
به کم بودن ما نباشد شکی
نباید ازین خویش را کم شمرد
نباید به دارنده خود را سپرد
اگر بخت با ما کند یاوری
برآریم نامی به نام آوری
اگر دولت از ماست ناپایدار
ازین عمر بیهوده ماراست عار
رساندند این جا سئوال و جواب
پس آنگه نهادند پا در رکاب
چو در خانه زین مکان ساختند
علم ها ز هر سو برافراختند
نهادند رو در بیابان دلیر
به صید افگنی خوی کرده چو شیر
رسیدند نزدیک آن مرحله
چو گرگی فتد در کمین گله
ز هر دو طرف قاصدان نظر
خبردار گشتند از یکدگر
فلک پهن کرد آن زمان رخت شام
گرفتند آن شب در آنجا مقام
همه شب دلیران با نیک و نام
به خود ساختند خواب شیرین حرام
فرو رفته هر یک به اندیشه ها
که فردا چه زاید ازین شبشبها
گر آن بخت و اقبال یاور شود
که را تخته خاک بستر شود
چو لاله کرد تاج افتد به خون
کرا کاسه سر شود سرنگون
کرا خانه گردد ز دوران خراب
که یابد خلاصی ز طوفان آب
که گردد مسافر ز شهر بدن
کرا سازد ایام دور از وطن
که از خانه زین برافتد نگون
سمندی که بی صاحب آید برون
کرا تیغ گردد ز خون سرخ رو
که یابد ز بحر ظفر آبرو
چو اندیشه شب به پایان رسید
گل صبح از باغ مشرق دمید
برآمد ز هر سو فغان و خروش
ز دنبال او پهن شد بانگ کوس
مؤذن خروشیدن آغاز کرد
در سجده بر عالمی باز کرد
وضو ساختند از برای نماز
نهادند سرها ز روی نیاز
چو بر ورد و اوراد شد کار تنگ
فغان کرد از هر طرف طبل جنگ
برافراخت رأیت صدای نفیر
فلک گفت دار و زمین گفت گیر
سواران جنگی چو تیر نگاه
نهادند رو جانب رزمگاه
دو لشکر نگویم دو دریای کین
نهنگان او همچو شیر عرین
رسیدند گردان ز هر دو طرف
چو مژگان خوبان ببستند صف
درآمد به میدان در آغاز کار
چو ببر بیان غازیی نامدار
به کف نیزه یوسف بهادر ز پی
چو شمشیر ایرج به پهلوی وی
ز سوی دگر همچو بال همای
رسیدش به کف تیغ معصوم سرای
درآمد ز سوی دگر چون نسیم
مرصع کمانی به بازو رحیم
ز قوم جلایر یکی بخت نیک
به نام آوری بود ترمیز بیک
یکی بود میرزا مؤمن جویبار
به کف نیزه ای در میان ذوالفقار
رسیدند گردنکشان فوج فوج
به دنبال هم همچو زنجیر موج
به کف تیغ ها جلوه گر شد ز خشم
چو ابروی خوبان به بالای چشم
بدنها ز شمشیر افگار شد
زمین سیه ارغوان وار شد
سر شیر مردان به پای سمند
بیفتاده چون تکمه پای بند
ز پای سواران تهی شد رکاب
شد از سیل کین خانه زین خراب
پرید از سپر قبه های سپر
جدا گشت چون کاسه سر ز سر
گسسته شد از زه کمان بلند
به گردن فتاده چو خم کمند
ز تیر و تفنگ کوس شد بی نوا
چو خم شکسته تهی از صدا
زره جامه شد چاک چاک از خدنگ
کفن پاره کردند مردان جنگ
چنان گرم گردید بازار مرگ
پر از نقد جان شد سپرهای گرد
در آن دم شکور تو قبای خطا
نهادش سر خود به دار فنا
به تورانیان بخت یاری نمود
در فتح بر روی ایشان کشود
به ایرانیان آخر آمد شکست
زبر دست شد عاقبت زیر دست
علمدار را دست و پا شد قلم
بکردند اسبان دم خود علم
نماند آب شمشیرها را به جوی
به دریا نهادند چون سیل روی
سپاهان بلخی ز بالای زین
فتادند چون نقش پا بر زمین
ز سر دیده زهرداران بلخ
برون گشته چون مغز بادام تلخ
یکی را شده دست از تن جدا
یکی را سرافتاده در زیر پا
یکی دست و پا غنچه کرده چو مشت
به زیر سپر خفته چون سنگ پشت
یکی گشته در زیر جبه خموش
نهان کرده خود را به سوراخ موش
یکی گشته پنهان ز دست اجل
درون مغاکی چو روباه شل
بدن پاره پاره درون ریش ریش
ره آمد خود گرفتند پیش
سوی خسرو خود به صد اضطراب
رسیدند هر یک به حال خراب
بغرید آن شاه ایران زمین
که بادا شما را هزار آفرین
چه دیدید از این یک دو سه خردسال
که با خود گرفتید چندین وبال
چه پیش آمد از گردش روزگار
که کردید خود را چنین شرمسار
از ایشان یکی گفت کای کامجو
به این قوم نتوان شدن روبرو
گروهی که مانند روئینه تن
توهم ندارند بر خویشتن
کمان ها به بازو همه تازه زه
ببر جامه فتح جای زره
همه آهنین چنگ و بازو درشت
به یکجا شده مجتمع همچو مشت
به خون ریختن بی ابا همچو مست
چو مژگان خوبان همه نیزه دست
ز مردن ندارند هرگز حذر
به تیر و سنان سینه هاشان سپر
بود نام غازی سر این گروه
ازو پشت این قوم باشد به کوه
فلک یار و دولت به او یاور است
به هر سو نهد رو ظفر همره است
شده خصم را خانه زیر زمین
نهادست تا پای بر پشت زین
نظر گر کند سوی شیراز ستیز
نهد همچو روباه رو در گریز
چو بر فرق دشمن زند تیغ کین
برآرد سر از پشت گاو زمین
میانه قد و شیر چنگال گرد
به تدبیر پیر و به سال است خورد
یکی مرکب اوراست در زیر پا
به تن همچو دیو و به سر اژدها
کس از پیش آید به دم درکشد
به ستم قفا مغز از سر کشد
به یک حمله در قلب دشمن زند
چو برقی که خود را به خرمن زند
خصومت به او هست از عقل دور
ز آتش همان به کند خس نفور
اساس سخن چون بدانجا رسید
بنایی به قصر تأمل ندید
از آنجا به ترمیز کردش عبور
شبی هم در آنجا نکرده حضور
ز دریا گذر کرده مانند باد
سوی منزل خویشتن رو نهاد
خورد سیل بر کوه اگر پیش پا
به ناچار گردد به راه قفا
بیا ساقی آن باده محترم
که باشد به یکجای ثابت قدم
به من ده که در لشکر غم زنم
صف دشمن خویش بر هم زنم
سیدای نسفی : مثنویات
شمارهٔ ۲۵ - عزیمت نمودن خان فردوس مکان حضرت سبحانقلی خان از ولایت بخارا به طوف مزار فیض آثار حضرت شاه نقشبند و از آنجا به ولایت بلخ متوجه شدن
دم صبح خورشید زرین رکاب
برآمد به میدان افراسیاب
کمر خنجر فتح را برکشید
سیاهوش شب را سر از تن برید
شه کامجو شاه سبحانقلی
شد آئینه دهر ازو منجلی
چه شه سرمه چشم روی زمین
چه شد حامی ملک و اسلام دین
به بالای تخت آن شه کامران
تو گویی که عیاست بر آسمان
کلاه مرصع به فرقش ز دور
نمایان چو خورشید از کوه نور
به دستار آن شه پری همچو دال
چو از قبله باشد نمایان هلال
ز مادر نزاده چو او شهریار
ازو تخت شاهی شده نامدار
سبک کوه در پیش تمکین او
همیشه بود عدل آئین او
چو او شاه در مسند سروری
ندیدست از آدمی تا پری
ز نامش شرف دولت بخت را
ز پا بوس او آبرو تخت را
بخارا شد از مقدمش محترم
چو از مصطفی شد مکرم حرم
ریاضت نمودار از روی او
عبادت ز محراب ابروی او
سرافراز شد تخت و افسر ازو
چراغ شهان شد منور از او
زبان باز کرد آن شه معتبر
پس از فتح اورگنجی خیره سر
که ای نامداران اقلیم گیر
مرا تافته نیتی در ضمیر
یکی خدمتی از دل و جان کنم
پیاده طواف بزرگان کنم
همه عزل و نصب جهان ز اولیاست
طواف بزرگان شهان را رواست
کنیم ابتدا از شه نقشبند
شویم از طوافش همه ارجمند
بگفتند با شه امیر و وزیر
تویی پیشوایی صغیر و کبیر
کنون رأی ما تابع رأی توست
سر ماست هر جا کف پای توست
همان دم نهادند شاه و سپاه
ز اخلاص روی عزیمت به راه
پیاده ز دروازه بیرون شدند
به ره گرم مانند مجنون شدند
کند پایه مملکت را قوی
اگر شاه سازد پیاده روی
دهد عرصه ملک خود امتیاز
پیاده رود شاه شطرنج باز
ز هر سوی مردم شه اندر میان
چو انجم به گرد مه و آسمان
رساندند خود را چو مد نگاه
به درگاه آن روضه شاه و سپاه
چه روضه اجابت مجاور درو
نشسته فلک چون مسافر درو
گشاده درش همچو دست دعا
ز زنجیرش آید صدای درا
غم دهر از آستانش خجل
ز ابروی طاقش گره منفعل
ز چوگان او ماه اندر حجاب
ز قندیل او منفعل آفتاب
زمینش جبین سای آزادگان
هوایش فرح بخش افتادگان
به اطراف او جلوه گر سایلان
چو بر گرد کوی بتان عاشقان
ستونش بر ایوان آن خوش مکان
خط کهکشانیست بر آسمان
ز حوضش خورد رشک آب حیات
به نخلش حسد برده شاخ نبات
به خاکش نهادند روی نیاز
بخواندند دیگر دو رکعت نماز
به قرآن کشادند حفاظ لب
نشستند بر یک ز روی ادب
پس از ختم قرآن برای دعا
کشادند از هر طرف دستها
خدایا تو این شاه دلخواه را
شه مرحمت کیش آگاه را
نگهدار تا روز محشر ز رنج
که ما را تن صحت اوست گنج
به اعداش او را زبردست کن
سر دشمنان پیش او پست کن
شب و روز فتح و ظفر یار باد
خدای جهانش نگهدار باد
چو بر آخر آمد اساس دعا
شه بحر و بر خاست آن دم ز جا
چو آمد به شهر آن شه پاکدین
نظر کرد سوی یسار و یمین
دگر باره گفت ای بزرگان عهد
به طوف مزارات داریم جهد
عنان می کشد راز پنهان مرا
سوی روضه شاه مردان مرا
سرم گرم گشته ز سودای بلخ
مرا برده از جا تمنای بلخ
همه دست بر سینه بگذاشتند
سر خود علم وار برداشتند
بگفتند هر یک تو را چاکریم
به فرمان تو جمله فرمان بریم
طلب کرد رخش آن شه کامیاب
هماندم درآورد پا در رکاب
ز دروازه بیرون شد آن کامجو
به دنبال آن خلق ماندند رو
خروش روا رو به عالم فتاد
بیابان لبالب شد از گردباد
نمودند سرعت چنان بر سمند
که شد آتش از نعل اسپان بلند
یک اسبه رسیدند مانند سیل
از آنجا به قرشی نهادند میل
دو سه روز کردند آنجا قرار
پس آنگاه گشتند از آنجا سوار
ربودند از دیده ها خواب را
نمودند منزل لب آب را
شب و روز کردند طبل رحیل
چو یوسف رسیدند نزدیک نیل
نمایان شد از دور دریای آب
زمینش چو سیماب در اضطراب
چو دریا برد چشم سیاره را
حبابش کند آب نظاره را
چو دریا بود نه فلک یک حباب
درو گوش ماهی مه و آفتاب
فلک از تماشای او بی حضور
به گردابش افتاده دریای شور
بود ماهیش فیل گردون شکوه
زده موج تیغش به البرز کوه
خط کهکشان گشته تمثال او
فلک زورق و مه بود سال او
ز آبش بود آئینه منفعل
برد عکس موجش سیاهی ز دل
به عمقش فرو رفته فکر متین
بود گاو آبیش گاو زمین
به جد و حمل خاک او داده قوت
بود مرغآبی او دلو و حوت
صدف ناخن آدم آبیش
گهر بیضه غاز و مرغابیش
کف حاتم از ساحلش متهم
توان گفت او را محیط کرم
لبش چون لب دلبران آبدار
کنارش گرفته به کوثر کنار
ندارد ز سر تا به پا کوتهی
به دریای رحمت شود منتهی
چو شه بر لب آب منزل گرفت
فلک کشتی خود به ساحل گرفت
چو گردید آتش به آن شه مکان
به کشتی خدای جهان داد جان
درآمد به پرواز چون مرغ روح
خضر بادبان لنگرش عمر نوح
چه کشتی یکی ماهی بحر جان
نگین سلیمانش اندر دهان
چه کشتی کزو بحر شد محترم
بود ماهی یونس اندر شکم
به کشتی چو بنشست آن کان حلم
بدل گشت دریا به دریای علم
رسیدش سر بحر از آن شه به اوج
چو دریای احسان درآمد به موج
به دریا چو شه کرد کشتی روان
به یکجای شد مجتمع بحر و کان
درآمد به فرمان شه خشک و تر
روان گشت حکمش به بحر و به بر
گذر کرد آن شاه عالی مکان
ز دریا به همراه تخت روان
ز آغوش کشتی شه نامور
برآمد برون از صدف چون گهر
دل کشتی از شه چو خالی فتاد
به دریا شد و سینه بر غم نهاد
ز دنبال شه مردمان فوج فوج
به دریا نهادند رو همچو موج
گریزان شد از بیم ایشان نهنگ
که شد بحر مأوای شیر و پلنگ
ز گردون بر آمد همان دم خروش
ز بحر آدم آبی آمد به جوش
کسی کو برآمد ز بحر گمان
چرا سهم سازد ز آب روان
ز دنبال آن خسرو کامیاب
گذشتند چون باد صرصر ز آب
شد از حکم آن شاه صاحبقران
سوی بلخ دریای لشکر روان
بیا ساقی آن باده جام جم
شود لشکر غم ازو متهم
به من ده که امروز شیری کنم
برآیم ز خود قلعه گیری کنم
برآمد به میدان افراسیاب
کمر خنجر فتح را برکشید
سیاهوش شب را سر از تن برید
شه کامجو شاه سبحانقلی
شد آئینه دهر ازو منجلی
چه شه سرمه چشم روی زمین
چه شد حامی ملک و اسلام دین
به بالای تخت آن شه کامران
تو گویی که عیاست بر آسمان
کلاه مرصع به فرقش ز دور
نمایان چو خورشید از کوه نور
به دستار آن شه پری همچو دال
چو از قبله باشد نمایان هلال
ز مادر نزاده چو او شهریار
ازو تخت شاهی شده نامدار
سبک کوه در پیش تمکین او
همیشه بود عدل آئین او
چو او شاه در مسند سروری
ندیدست از آدمی تا پری
ز نامش شرف دولت بخت را
ز پا بوس او آبرو تخت را
بخارا شد از مقدمش محترم
چو از مصطفی شد مکرم حرم
ریاضت نمودار از روی او
عبادت ز محراب ابروی او
سرافراز شد تخت و افسر ازو
چراغ شهان شد منور از او
زبان باز کرد آن شه معتبر
پس از فتح اورگنجی خیره سر
که ای نامداران اقلیم گیر
مرا تافته نیتی در ضمیر
یکی خدمتی از دل و جان کنم
پیاده طواف بزرگان کنم
همه عزل و نصب جهان ز اولیاست
طواف بزرگان شهان را رواست
کنیم ابتدا از شه نقشبند
شویم از طوافش همه ارجمند
بگفتند با شه امیر و وزیر
تویی پیشوایی صغیر و کبیر
کنون رأی ما تابع رأی توست
سر ماست هر جا کف پای توست
همان دم نهادند شاه و سپاه
ز اخلاص روی عزیمت به راه
پیاده ز دروازه بیرون شدند
به ره گرم مانند مجنون شدند
کند پایه مملکت را قوی
اگر شاه سازد پیاده روی
دهد عرصه ملک خود امتیاز
پیاده رود شاه شطرنج باز
ز هر سوی مردم شه اندر میان
چو انجم به گرد مه و آسمان
رساندند خود را چو مد نگاه
به درگاه آن روضه شاه و سپاه
چه روضه اجابت مجاور درو
نشسته فلک چون مسافر درو
گشاده درش همچو دست دعا
ز زنجیرش آید صدای درا
غم دهر از آستانش خجل
ز ابروی طاقش گره منفعل
ز چوگان او ماه اندر حجاب
ز قندیل او منفعل آفتاب
زمینش جبین سای آزادگان
هوایش فرح بخش افتادگان
به اطراف او جلوه گر سایلان
چو بر گرد کوی بتان عاشقان
ستونش بر ایوان آن خوش مکان
خط کهکشانیست بر آسمان
ز حوضش خورد رشک آب حیات
به نخلش حسد برده شاخ نبات
به خاکش نهادند روی نیاز
بخواندند دیگر دو رکعت نماز
به قرآن کشادند حفاظ لب
نشستند بر یک ز روی ادب
پس از ختم قرآن برای دعا
کشادند از هر طرف دستها
خدایا تو این شاه دلخواه را
شه مرحمت کیش آگاه را
نگهدار تا روز محشر ز رنج
که ما را تن صحت اوست گنج
به اعداش او را زبردست کن
سر دشمنان پیش او پست کن
شب و روز فتح و ظفر یار باد
خدای جهانش نگهدار باد
چو بر آخر آمد اساس دعا
شه بحر و بر خاست آن دم ز جا
چو آمد به شهر آن شه پاکدین
نظر کرد سوی یسار و یمین
دگر باره گفت ای بزرگان عهد
به طوف مزارات داریم جهد
عنان می کشد راز پنهان مرا
سوی روضه شاه مردان مرا
سرم گرم گشته ز سودای بلخ
مرا برده از جا تمنای بلخ
همه دست بر سینه بگذاشتند
سر خود علم وار برداشتند
بگفتند هر یک تو را چاکریم
به فرمان تو جمله فرمان بریم
طلب کرد رخش آن شه کامیاب
هماندم درآورد پا در رکاب
ز دروازه بیرون شد آن کامجو
به دنبال آن خلق ماندند رو
خروش روا رو به عالم فتاد
بیابان لبالب شد از گردباد
نمودند سرعت چنان بر سمند
که شد آتش از نعل اسپان بلند
یک اسبه رسیدند مانند سیل
از آنجا به قرشی نهادند میل
دو سه روز کردند آنجا قرار
پس آنگاه گشتند از آنجا سوار
ربودند از دیده ها خواب را
نمودند منزل لب آب را
شب و روز کردند طبل رحیل
چو یوسف رسیدند نزدیک نیل
نمایان شد از دور دریای آب
زمینش چو سیماب در اضطراب
چو دریا برد چشم سیاره را
حبابش کند آب نظاره را
چو دریا بود نه فلک یک حباب
درو گوش ماهی مه و آفتاب
فلک از تماشای او بی حضور
به گردابش افتاده دریای شور
بود ماهیش فیل گردون شکوه
زده موج تیغش به البرز کوه
خط کهکشان گشته تمثال او
فلک زورق و مه بود سال او
ز آبش بود آئینه منفعل
برد عکس موجش سیاهی ز دل
به عمقش فرو رفته فکر متین
بود گاو آبیش گاو زمین
به جد و حمل خاک او داده قوت
بود مرغآبی او دلو و حوت
صدف ناخن آدم آبیش
گهر بیضه غاز و مرغابیش
کف حاتم از ساحلش متهم
توان گفت او را محیط کرم
لبش چون لب دلبران آبدار
کنارش گرفته به کوثر کنار
ندارد ز سر تا به پا کوتهی
به دریای رحمت شود منتهی
چو شه بر لب آب منزل گرفت
فلک کشتی خود به ساحل گرفت
چو گردید آتش به آن شه مکان
به کشتی خدای جهان داد جان
درآمد به پرواز چون مرغ روح
خضر بادبان لنگرش عمر نوح
چه کشتی یکی ماهی بحر جان
نگین سلیمانش اندر دهان
چه کشتی کزو بحر شد محترم
بود ماهی یونس اندر شکم
به کشتی چو بنشست آن کان حلم
بدل گشت دریا به دریای علم
رسیدش سر بحر از آن شه به اوج
چو دریای احسان درآمد به موج
به دریا چو شه کرد کشتی روان
به یکجای شد مجتمع بحر و کان
درآمد به فرمان شه خشک و تر
روان گشت حکمش به بحر و به بر
گذر کرد آن شاه عالی مکان
ز دریا به همراه تخت روان
ز آغوش کشتی شه نامور
برآمد برون از صدف چون گهر
دل کشتی از شه چو خالی فتاد
به دریا شد و سینه بر غم نهاد
ز دنبال شه مردمان فوج فوج
به دریا نهادند رو همچو موج
گریزان شد از بیم ایشان نهنگ
که شد بحر مأوای شیر و پلنگ
ز گردون بر آمد همان دم خروش
ز بحر آدم آبی آمد به جوش
کسی کو برآمد ز بحر گمان
چرا سهم سازد ز آب روان
ز دنبال آن خسرو کامیاب
گذشتند چون باد صرصر ز آب
شد از حکم آن شاه صاحبقران
سوی بلخ دریای لشکر روان
بیا ساقی آن باده جام جم
شود لشکر غم ازو متهم
به من ده که امروز شیری کنم
برآیم ز خود قلعه گیری کنم
سیدای نسفی : مثنویات
شمارهٔ ۲۶ - متوجه شدن حضرت خان فردوس مکان بعد از گذشتن دریا به جانب بلخ در قوشخانه فروز آمدن و خبر یافتن اهل بلخ و آمدن خان را و دروازه را بر روی خود کشیده محاصره شدن و در فکر کار خود شدن
دم صبح کین ماهی زرنگار
برآورد چون موج سر از کنار
فلک چون صدف شد لبالب ز در
جهان را ز آوازه اش کرد پر
چو از آب جیحون گذر کرد شاه
زمین شسته گردید از گرد راه
یکی برد بر شهر بلخ این خبر
رسید اینک آن شاه خیرالبشر
به همراه شد لشکر بی شمار
همه صاحب حشمت و نامدار
چه لشکر مزین ز صنع اله
یمینش ز خواجه یسارش سپاه
چه خواجه یکی بحر پر از گهر
رواج ولایت پدر تا پدر
شهان را ز اجداد او سروری
گدا را ز امداد او مهتری
به خویش و قبایل فلک احتقام
سیادت نسب خواجه باقر بنام
بود فخر شاهان روی زمین
مزین ز او صفحه شه نشین
صغیر و کبیر از کفش بی نیاز
ازو مسند خواجگی سرفراز
رسد هر کس از آستانش به کام
بود فیض او همچو خورشید عام
گشاده شب و روز خوان کرم
سخاوت به دوران او شد علم
سعادت نمایان ز رخسار اوست
ظفر مژده گرد رفتار اوست
بود زینت شهر بلخ و بخار
عزیزند این قوم در هر دیار
دگر شادمان خواجه نقشبند
بود مرهم سینه دردمند
به پهلوی آن خواجه خواجه کلان
به او خواجه یوسف عنان در عنان
ز میران نام آور نیک رای
قلیچ بی و غایب نظر بی سرای
ز اقبال نصرت دوان در عنان
ز دنبال فتح و ظفر توامان
یکی را گذشته اتالیق پدر
به پروانچی دیگری معتبر
ز سوی دیگر شیر غازیی دهر
که از تیغ او می چکد آب زهر
ز عدلش انوشیروان متهم
ازو رایت دادخواهی علم
به آبا و اجداد عالی تبار
پدر تا پدر آمده نامدار
جوانان شیرافگن جنگ جوی
چو ترکان صحرانشین تندخوی
سپاهی قوی چنگ و بازو درشت
که سازند کار تبرزین به مشت
سراسر مبارک پی و خیر اثر
چو مژگان خوبان همه نیزه در
بهم متصل گشته برنا و پیر
به بحر گمان غوطه خورده چو تیر
شنیدند این قصه را بلخیان
بو بستند چون نی ز صد جامیان
سوی خسرو خود به صد اضطراب
برفتند بهر سئوال و جواب
بگفتند ای شاه عالی نژاد
سر ما غریبان فدای تو با
شنیدیم خان کلان از بخار
عنان تافته جانب این دیار
گذر کرده از آب چون برق و باد
فتاده به ما آتشی در نهاد
ز کشتی چو بیرون کشیدند تخت
به قشخانه یکسر کشادند رخت
شده مغز ما آب در استخوان
به قشخانه کرده همه آشیان
ندانیم کاین آمدن بهر چیست
در این وقت کاین رهنمایی ز کیست
هراسی فتاده به دلهای ما
اثر رفته از دست و از پای ما
نظر کرد آن شاه ایران زمین
گهی بر یسار و گهی بر یمین
بگفت ای جوانان ناموس و ننگ
ره مصلحت گشته امروز تنگ
به خود چند روزی تحمل کنیم
در این کار هر یک تأمل کنیم
ولیکن بوبندیم دروازها
کشائیم بر جنگ آوازه ها
که شاید بیابیم راه صواب
پس آنگاه گوئیم ما هم جواب
نهادند سرها درین مصلحت
بو بستند بر خود در مشورت
پی قلعه بندی نهادند روی
گرفته به کف تیغ های دوروی
کشیدند بر روی زرین سپر
عصا چوب ها نیزه های دو سر
به هر گرد برجی یکی نامدار
به هر کنگری صاحب گیر و دار
سنان ها همه تیز کرده به خشم
چو مژگان ستاده بر اطراف چشم
به دوش همه ملتق پر زوزن
نمودار از کوه همچون گوزن
چه قلعه یکی کوهی از هفت جوش
عروجش نگهدار بودست هوش
صبا تا قیامت کند جست و خیز
سر خود نبردارد از خاک ریز
به بالای قلعه ز صف سپاه
بود دوره هاله بر گرد ماه
به اطراف او خندق بیکران
بود مار آبی او کهکشان
فلک آب و خورشید و مه زورقش
کواکب بود ماهی خندقش
به دروازه ای چند کس پاسبان
ز شمشیر و نیزه درو پشتبان
چه دروازه سد بسته در راه جنگ
به هم متصل گشته دو تخته سنگ
نباشد ز زنبورک او را حذر
ز گل میخ بر رو کشیده سپر
حریفان زده حلقه بر یکدیگر
چو زنجیر ایستاده بر پشت در
مقید به زلفین در روز و شب
همه کرده قفل خموشی به لب
بیا ساقی امروز دوران توست
صراحی و ساغر به فرمان توست
به من ده که گردد مرا تازه جان
که فردا چه پیش آید از آسمان
برآورد چون موج سر از کنار
فلک چون صدف شد لبالب ز در
جهان را ز آوازه اش کرد پر
چو از آب جیحون گذر کرد شاه
زمین شسته گردید از گرد راه
یکی برد بر شهر بلخ این خبر
رسید اینک آن شاه خیرالبشر
به همراه شد لشکر بی شمار
همه صاحب حشمت و نامدار
چه لشکر مزین ز صنع اله
یمینش ز خواجه یسارش سپاه
چه خواجه یکی بحر پر از گهر
رواج ولایت پدر تا پدر
شهان را ز اجداد او سروری
گدا را ز امداد او مهتری
به خویش و قبایل فلک احتقام
سیادت نسب خواجه باقر بنام
بود فخر شاهان روی زمین
مزین ز او صفحه شه نشین
صغیر و کبیر از کفش بی نیاز
ازو مسند خواجگی سرفراز
رسد هر کس از آستانش به کام
بود فیض او همچو خورشید عام
گشاده شب و روز خوان کرم
سخاوت به دوران او شد علم
سعادت نمایان ز رخسار اوست
ظفر مژده گرد رفتار اوست
بود زینت شهر بلخ و بخار
عزیزند این قوم در هر دیار
دگر شادمان خواجه نقشبند
بود مرهم سینه دردمند
به پهلوی آن خواجه خواجه کلان
به او خواجه یوسف عنان در عنان
ز میران نام آور نیک رای
قلیچ بی و غایب نظر بی سرای
ز اقبال نصرت دوان در عنان
ز دنبال فتح و ظفر توامان
یکی را گذشته اتالیق پدر
به پروانچی دیگری معتبر
ز سوی دیگر شیر غازیی دهر
که از تیغ او می چکد آب زهر
ز عدلش انوشیروان متهم
ازو رایت دادخواهی علم
به آبا و اجداد عالی تبار
پدر تا پدر آمده نامدار
جوانان شیرافگن جنگ جوی
چو ترکان صحرانشین تندخوی
سپاهی قوی چنگ و بازو درشت
که سازند کار تبرزین به مشت
سراسر مبارک پی و خیر اثر
چو مژگان خوبان همه نیزه در
بهم متصل گشته برنا و پیر
به بحر گمان غوطه خورده چو تیر
شنیدند این قصه را بلخیان
بو بستند چون نی ز صد جامیان
سوی خسرو خود به صد اضطراب
برفتند بهر سئوال و جواب
بگفتند ای شاه عالی نژاد
سر ما غریبان فدای تو با
شنیدیم خان کلان از بخار
عنان تافته جانب این دیار
گذر کرده از آب چون برق و باد
فتاده به ما آتشی در نهاد
ز کشتی چو بیرون کشیدند تخت
به قشخانه یکسر کشادند رخت
شده مغز ما آب در استخوان
به قشخانه کرده همه آشیان
ندانیم کاین آمدن بهر چیست
در این وقت کاین رهنمایی ز کیست
هراسی فتاده به دلهای ما
اثر رفته از دست و از پای ما
نظر کرد آن شاه ایران زمین
گهی بر یسار و گهی بر یمین
بگفت ای جوانان ناموس و ننگ
ره مصلحت گشته امروز تنگ
به خود چند روزی تحمل کنیم
در این کار هر یک تأمل کنیم
ولیکن بوبندیم دروازها
کشائیم بر جنگ آوازه ها
که شاید بیابیم راه صواب
پس آنگاه گوئیم ما هم جواب
نهادند سرها درین مصلحت
بو بستند بر خود در مشورت
پی قلعه بندی نهادند روی
گرفته به کف تیغ های دوروی
کشیدند بر روی زرین سپر
عصا چوب ها نیزه های دو سر
به هر گرد برجی یکی نامدار
به هر کنگری صاحب گیر و دار
سنان ها همه تیز کرده به خشم
چو مژگان ستاده بر اطراف چشم
به دوش همه ملتق پر زوزن
نمودار از کوه همچون گوزن
چه قلعه یکی کوهی از هفت جوش
عروجش نگهدار بودست هوش
صبا تا قیامت کند جست و خیز
سر خود نبردارد از خاک ریز
به بالای قلعه ز صف سپاه
بود دوره هاله بر گرد ماه
به اطراف او خندق بیکران
بود مار آبی او کهکشان
فلک آب و خورشید و مه زورقش
کواکب بود ماهی خندقش
به دروازه ای چند کس پاسبان
ز شمشیر و نیزه درو پشتبان
چه دروازه سد بسته در راه جنگ
به هم متصل گشته دو تخته سنگ
نباشد ز زنبورک او را حذر
ز گل میخ بر رو کشیده سپر
حریفان زده حلقه بر یکدیگر
چو زنجیر ایستاده بر پشت در
مقید به زلفین در روز و شب
همه کرده قفل خموشی به لب
بیا ساقی امروز دوران توست
صراحی و ساغر به فرمان توست
به من ده که گردد مرا تازه جان
که فردا چه پیش آید از آسمان
سیدای نسفی : مثنویات
شمارهٔ ۲۷ - ایلچی فرستادن خان فردوس مکان یوسف خواجه نقشبندی را جواب مقرر نایافتن دویم قلیچ بی را فرستاده و ابواب متفصل مفتوح شدن و داخل به شهر بلخ و مغضوب شدن
دم صبح کاین خسرو قلعه گیر
برآراست بزم از صغیر و کبیر
چو شد ملک ایران و توران ازو
سراسیمه هندو صفاهان ازو
فتادند خصمان او از نظر
حسودان او کور گشتند و کر
حکایت ز هر جانب آغاز کرد
در مشورت جمله را باز کرد
که او هوشمندان با نام و ننگ
ره صلح جوئیم یا راه جنگ
هنوزش که این آتش فتنه باز
نکردست از سنگ بیرون گداز
فشانیم آب سیاست درو
ببندیم با او در آرزو
زبان را کشادند خورد و کلان
که ای شهریار شجاعت نشان
به این قوم اول مدارا کنیم
نشد صلح جنگ آشکارا کنیم
رسولی فرستیم از سوی خویش
ره نرم خویی بگیریم پیش
به بینیم مقصود این قوم چیست
چنین فتنه و جنگ جویی ز کیست
ز حرف رسالت چو شد گفتگوی
سوی خواجه یوسف بکردند روی
که ای خواجه امروز بهر خدای
سوی کشور بلخ بگذار پای
در این امر مشکل تویی دلپسند
تویی نور چشم شه نقشبند
بکن تکیه بر روح اجداد خود
از ایشان طلب ساز امداد خود
دگر تکیه بر دولت شاه کن
تأمل بنه روی بر راه کن
ز ما گوی اول به سلطان سلام
سلام دگر بر خواص و عوام
که اینک رسیدست خان شما
خلایق شده میهمان شما
رسانید قدر شما بر فلک
فراموش گردید حق نمک
چو این قصه با خواجه انجام یافت
عنان عزیمت سوی بلخ تافت
به دروازه خود را رسانید زود
به دل داشت زاری به لب یا ودود
یکی قلعه ای دید آراسته
به معماریش چرخ برخاسته
چه قلعه چو غارتگران سنگدل
بود کوه قاف از سوادش خجل
سر گرد برجش به اوج کمال
به معماریش ایستاده هلال
به بالای او دیدبان ستیز
به اطراف او بیستون خاک ریز
به دروازه هایش ملک پاسبان
بود سد اسکندرش پشتبان
فگندند در شهر آوازه را
به رویش کشادند دروازه را
رسیدند جمعیت بیکران
گرفته به کف تیغ و تیر و سنان
روان بود از تیغشان جوی خون
که می آمد از هر طرف بوی خون
یکی چاکری خواجه همراه داشت
به دل هر زمان صورتی می نگاشت
به خود هر دم اندیشه ها می شمرد
دلش از توهم شد و آب برد
هجوم خلایق ز دنبال و پیش
رساندند او را به سلطان خویش
همان دم نشست و زبان برکشاد
سخن آنچه بودش همه عرضه داد
بوبستند لبها همه از جواب
نشستند گم کرده راه صواب
یکی زان میانه زبان برکشاد
که ما را نباشد به شه اعتماد
رسولی ز ما هم رود سوی شاه
گناهان ما را شود عذرخواه
پس آنگه همه عهد و پیمان کنید
به ما و به خود کار آسان کنید
یکی خواجه عصمت الله بنام
که او بود منظور خواص و عوام
به او راز خود را عیان ساختند
به همراه خواجه روان ساختند
به بیرون دروازه شاه و سپاه
نشسته به امید چشمی به راه
دو کس ناگه از دور پیدا شدند
رسیدند و در بارگه جا شدند
بگفتند هر یک ز احوال شهر
به هم بود آمیخته قند و زهر
رسیدند بر انتهای کلام
نشد فهم ازو انقیاد تمام
جوانان ز هر گوشه برخاستند
پی جنگجویی قد آراستند
بگفتند ای شاه اقلیم گیر
تو را باد پاینده تاج و سریر
ز شاهان پیشین تویی انتخاب
تویی وارث ملک افراسیاب
ز تو امر کردن دلیری ز ما
ستادن ز تو قلعه گیری ز ما
اگر آسمانست این شهر بند
بود همت ما رسا چون کمند
اگر باشد این قلعه از کوه تن
بود دست ما تیشه کوه کن
اگر خاکریزش بود کوه قاف
سر نیزه ماست خارا شکاف
اگر هست دروازه اش آهنین
بود تیغ ما را دم آتشین
چو شه دید آشوب گردنکشان
شد از لعل سیراب گوهرفشان
بگفت ای جوانان تحمل کنید
درین تندخویی تأمل کنید
برآید به تدبیر از پیش کار
به از زور دار است تدبیر وار
فرستیم در بلخ دیگر پیام
پیامی که باشد سراسر نظام
رسولی که باشد لبالب ز فن
کهنسال با رأی رنگین سخن
رسولی که چون شمع در گفتگوی
زبان آتشین باشد و نرم خوی
چراغ رسالت منور کند
به خود این ره پر خطر سر کند
ز فانوس بیرون کند شمع را
به پروانه آمد دل جمع را
زیان برکشادند از هر طرف
گهر ریختند از دهان چون صدف
قلیچ یی در این امر لایق بود
به هر کار رایش موافق بود
به علم و ادب هست آراسته
به تدبیر بنشسته و خاسته
به افسون تواند کند کار را
ز سوراخ بیرون کند مار را
دلیر و سخن سنج و فهمیده است
نهنگان و نام آوران دیده است
پدر تا پدر آمده قلعه گیر
کند حمله شیر اولاد شیر
طلب کرد او را شه کامگار
نشایند در مجلس اعتبار
به کف جام از لطف آماده کرد
ز شهد عنایت در او باده کرد
ز ساقی دوران شده سرفراز
در آن مجمع او را بداد امتیاز
چو او باده مرحمت کرد نوش
لباس رسالت کشیدش به دوش
شه مرحمت کیش گردون رکاب
به او تحفه داد از سئوال و جواب
ز رخصت چو هنگامه انجام یافت
ز صحبت همان لحظه بیرون شتافت
سوی قلعه بلخ آورد روی
زبان و دلش از خدا چاره جوی
سمندش به ره چون قدم کرد تیز
رسیدش ته قلعه چون خاکریز
نظر کرد از کنگرش دیدبان
ستاده یکی مرد آتش عنان
فغان کرد کای غافلان دیار
یکی مرد تورانی نامدار
به بیرون دروازه ایستاده است
لبش در سخن گفتن آماده است
بود نام و آوازه او علم
به تیغش قلیچ بی نموده رقم
به گوش همه چون رسید این ندا
کشادند دروازه را بی ابا
عنانش گرفتند خورد و کلان
کشیدند در پیش نام آوران
رسید و زبان رسالت کشاد
که ای تیره روزان غافل نهاد
چرا اینچنین کارها می کنید
به شاه خود این ماجرا می کنید
رود بعد از این نیکخواهی به باد
شهان را نماند به کس اعتماد
ز طعن خلایق ملامت کشید
به روز قیامت خجالت کشید
همه دست پرورد خوان ویند
به پابوسی او به سرها روند
به گردن همه ترکش آویخته
روید اشک از دیدها ریخته
منازید بر قلعه و بند خود
مسازید فخری به پیوند خود
مبادا شود بر شما کار تنگ
ز مردم بمانید در زیر ننگ
جدا گر شود بند از بند من
همین است بهر شما پند من
ز هر سو کشادند مردم زبان
سخنهایت آورده ما را به جان
یکی گفت تیغی به کارش کنید
همین دم سزا در کنارش کنید
یکی گفت زندان بود جای او
یکی گفت چاه است مأوای او
یکی گفت اینها بود ناپسند
همان به که سازیم در خانه بند
هر آن کس که با او زبان برکشاد
جوابش بگفت و سزایش بداد
در آخر ببردند در یک مکان
در آنجا بوبستند بی ریسمان
چه خانه جنون کرده تعمیر او
بود قفل وسواس زنجیر او
منقش به دیوار او نام مرگ
لب بام او داده پیغام مرگ
اجل را به خود کرده هر دم رقم
نشسته در اندیشه در کنج غم
ز در ناگاه آواز پایی شنید
ز خود دست شست و ز جان کند امید
یکی آمده گفت ای پر ستیز
تو را خان طلب می کند زود خیز
گرفتند و بردند در پیش شاه
دعا کرد و بنشست در پیشگاه
ز بعد ثنا گفت ای شهریار
به مهمانیت آمدیم از بخار
به مهمان نکرده کسی این چنین
خصوصا به شاهان روی زمین
جواب و سئوالی که شه گفته بود
به رنگی به او هر زمان می نمود
به پند و نصیحت چنان گشت گرم
دل سخت او کرد چون موم نرم
امامقل اتالیق ز سوی دگر
پی تقویت گرم شد چون شرر
عوض بی ز سوی دگر شد روان
شدندش همه چون قلم یک زبان
ز هر دو طرف این دو صاحب کمال
کشادند از بهر پرواز بال
به افسون شود اژدها زیر دست
به زنجیر گردن نهد شیر مست
گر آتش زند شعله چون آفتاب
به آتش توان کرد بی آب و تاب
هماندم طلب کرد رخش مراد
ز دروازه بیرون برآمد چو باد
ز دنبال او مردمان فوج فوج
روان بر تماشای دریای موج
ستاده به نظاره اش آسمان
ستاره به مه می کند چون قران
چو نزدیک شد بر در بارگاه
پیاده روان شد به پابوس شاه
دو رخ سود بر مسند خسروی
چو فرزین برون آمد از کجروی
نشست و سوی شهر شد رهنما
به تکلیف برخاست آندم ز جا
بگفتا فلک باد دمساز تو
سر من بود پای انداز تو
به دولت هماندم شه کامیاب
درآورد پا در هلال رکاب
چو روشن شد از مقدمش چشم شهر
قیامت شد آن روز قایم به دهر
بیا ساقی آن باده لاله گون
که از تیغ موجش زند بوی خون
به من ده که شوید ز طبعم ملال
سر دشمنان را کنم پایمال
برآراست بزم از صغیر و کبیر
چو شد ملک ایران و توران ازو
سراسیمه هندو صفاهان ازو
فتادند خصمان او از نظر
حسودان او کور گشتند و کر
حکایت ز هر جانب آغاز کرد
در مشورت جمله را باز کرد
که او هوشمندان با نام و ننگ
ره صلح جوئیم یا راه جنگ
هنوزش که این آتش فتنه باز
نکردست از سنگ بیرون گداز
فشانیم آب سیاست درو
ببندیم با او در آرزو
زبان را کشادند خورد و کلان
که ای شهریار شجاعت نشان
به این قوم اول مدارا کنیم
نشد صلح جنگ آشکارا کنیم
رسولی فرستیم از سوی خویش
ره نرم خویی بگیریم پیش
به بینیم مقصود این قوم چیست
چنین فتنه و جنگ جویی ز کیست
ز حرف رسالت چو شد گفتگوی
سوی خواجه یوسف بکردند روی
که ای خواجه امروز بهر خدای
سوی کشور بلخ بگذار پای
در این امر مشکل تویی دلپسند
تویی نور چشم شه نقشبند
بکن تکیه بر روح اجداد خود
از ایشان طلب ساز امداد خود
دگر تکیه بر دولت شاه کن
تأمل بنه روی بر راه کن
ز ما گوی اول به سلطان سلام
سلام دگر بر خواص و عوام
که اینک رسیدست خان شما
خلایق شده میهمان شما
رسانید قدر شما بر فلک
فراموش گردید حق نمک
چو این قصه با خواجه انجام یافت
عنان عزیمت سوی بلخ تافت
به دروازه خود را رسانید زود
به دل داشت زاری به لب یا ودود
یکی قلعه ای دید آراسته
به معماریش چرخ برخاسته
چه قلعه چو غارتگران سنگدل
بود کوه قاف از سوادش خجل
سر گرد برجش به اوج کمال
به معماریش ایستاده هلال
به بالای او دیدبان ستیز
به اطراف او بیستون خاک ریز
به دروازه هایش ملک پاسبان
بود سد اسکندرش پشتبان
فگندند در شهر آوازه را
به رویش کشادند دروازه را
رسیدند جمعیت بیکران
گرفته به کف تیغ و تیر و سنان
روان بود از تیغشان جوی خون
که می آمد از هر طرف بوی خون
یکی چاکری خواجه همراه داشت
به دل هر زمان صورتی می نگاشت
به خود هر دم اندیشه ها می شمرد
دلش از توهم شد و آب برد
هجوم خلایق ز دنبال و پیش
رساندند او را به سلطان خویش
همان دم نشست و زبان برکشاد
سخن آنچه بودش همه عرضه داد
بوبستند لبها همه از جواب
نشستند گم کرده راه صواب
یکی زان میانه زبان برکشاد
که ما را نباشد به شه اعتماد
رسولی ز ما هم رود سوی شاه
گناهان ما را شود عذرخواه
پس آنگه همه عهد و پیمان کنید
به ما و به خود کار آسان کنید
یکی خواجه عصمت الله بنام
که او بود منظور خواص و عوام
به او راز خود را عیان ساختند
به همراه خواجه روان ساختند
به بیرون دروازه شاه و سپاه
نشسته به امید چشمی به راه
دو کس ناگه از دور پیدا شدند
رسیدند و در بارگه جا شدند
بگفتند هر یک ز احوال شهر
به هم بود آمیخته قند و زهر
رسیدند بر انتهای کلام
نشد فهم ازو انقیاد تمام
جوانان ز هر گوشه برخاستند
پی جنگجویی قد آراستند
بگفتند ای شاه اقلیم گیر
تو را باد پاینده تاج و سریر
ز شاهان پیشین تویی انتخاب
تویی وارث ملک افراسیاب
ز تو امر کردن دلیری ز ما
ستادن ز تو قلعه گیری ز ما
اگر آسمانست این شهر بند
بود همت ما رسا چون کمند
اگر باشد این قلعه از کوه تن
بود دست ما تیشه کوه کن
اگر خاکریزش بود کوه قاف
سر نیزه ماست خارا شکاف
اگر هست دروازه اش آهنین
بود تیغ ما را دم آتشین
چو شه دید آشوب گردنکشان
شد از لعل سیراب گوهرفشان
بگفت ای جوانان تحمل کنید
درین تندخویی تأمل کنید
برآید به تدبیر از پیش کار
به از زور دار است تدبیر وار
فرستیم در بلخ دیگر پیام
پیامی که باشد سراسر نظام
رسولی که باشد لبالب ز فن
کهنسال با رأی رنگین سخن
رسولی که چون شمع در گفتگوی
زبان آتشین باشد و نرم خوی
چراغ رسالت منور کند
به خود این ره پر خطر سر کند
ز فانوس بیرون کند شمع را
به پروانه آمد دل جمع را
زیان برکشادند از هر طرف
گهر ریختند از دهان چون صدف
قلیچ یی در این امر لایق بود
به هر کار رایش موافق بود
به علم و ادب هست آراسته
به تدبیر بنشسته و خاسته
به افسون تواند کند کار را
ز سوراخ بیرون کند مار را
دلیر و سخن سنج و فهمیده است
نهنگان و نام آوران دیده است
پدر تا پدر آمده قلعه گیر
کند حمله شیر اولاد شیر
طلب کرد او را شه کامگار
نشایند در مجلس اعتبار
به کف جام از لطف آماده کرد
ز شهد عنایت در او باده کرد
ز ساقی دوران شده سرفراز
در آن مجمع او را بداد امتیاز
چو او باده مرحمت کرد نوش
لباس رسالت کشیدش به دوش
شه مرحمت کیش گردون رکاب
به او تحفه داد از سئوال و جواب
ز رخصت چو هنگامه انجام یافت
ز صحبت همان لحظه بیرون شتافت
سوی قلعه بلخ آورد روی
زبان و دلش از خدا چاره جوی
سمندش به ره چون قدم کرد تیز
رسیدش ته قلعه چون خاکریز
نظر کرد از کنگرش دیدبان
ستاده یکی مرد آتش عنان
فغان کرد کای غافلان دیار
یکی مرد تورانی نامدار
به بیرون دروازه ایستاده است
لبش در سخن گفتن آماده است
بود نام و آوازه او علم
به تیغش قلیچ بی نموده رقم
به گوش همه چون رسید این ندا
کشادند دروازه را بی ابا
عنانش گرفتند خورد و کلان
کشیدند در پیش نام آوران
رسید و زبان رسالت کشاد
که ای تیره روزان غافل نهاد
چرا اینچنین کارها می کنید
به شاه خود این ماجرا می کنید
رود بعد از این نیکخواهی به باد
شهان را نماند به کس اعتماد
ز طعن خلایق ملامت کشید
به روز قیامت خجالت کشید
همه دست پرورد خوان ویند
به پابوسی او به سرها روند
به گردن همه ترکش آویخته
روید اشک از دیدها ریخته
منازید بر قلعه و بند خود
مسازید فخری به پیوند خود
مبادا شود بر شما کار تنگ
ز مردم بمانید در زیر ننگ
جدا گر شود بند از بند من
همین است بهر شما پند من
ز هر سو کشادند مردم زبان
سخنهایت آورده ما را به جان
یکی گفت تیغی به کارش کنید
همین دم سزا در کنارش کنید
یکی گفت زندان بود جای او
یکی گفت چاه است مأوای او
یکی گفت اینها بود ناپسند
همان به که سازیم در خانه بند
هر آن کس که با او زبان برکشاد
جوابش بگفت و سزایش بداد
در آخر ببردند در یک مکان
در آنجا بوبستند بی ریسمان
چه خانه جنون کرده تعمیر او
بود قفل وسواس زنجیر او
منقش به دیوار او نام مرگ
لب بام او داده پیغام مرگ
اجل را به خود کرده هر دم رقم
نشسته در اندیشه در کنج غم
ز در ناگاه آواز پایی شنید
ز خود دست شست و ز جان کند امید
یکی آمده گفت ای پر ستیز
تو را خان طلب می کند زود خیز
گرفتند و بردند در پیش شاه
دعا کرد و بنشست در پیشگاه
ز بعد ثنا گفت ای شهریار
به مهمانیت آمدیم از بخار
به مهمان نکرده کسی این چنین
خصوصا به شاهان روی زمین
جواب و سئوالی که شه گفته بود
به رنگی به او هر زمان می نمود
به پند و نصیحت چنان گشت گرم
دل سخت او کرد چون موم نرم
امامقل اتالیق ز سوی دگر
پی تقویت گرم شد چون شرر
عوض بی ز سوی دگر شد روان
شدندش همه چون قلم یک زبان
ز هر دو طرف این دو صاحب کمال
کشادند از بهر پرواز بال
به افسون شود اژدها زیر دست
به زنجیر گردن نهد شیر مست
گر آتش زند شعله چون آفتاب
به آتش توان کرد بی آب و تاب
هماندم طلب کرد رخش مراد
ز دروازه بیرون برآمد چو باد
ز دنبال او مردمان فوج فوج
روان بر تماشای دریای موج
ستاده به نظاره اش آسمان
ستاره به مه می کند چون قران
چو نزدیک شد بر در بارگاه
پیاده روان شد به پابوس شاه
دو رخ سود بر مسند خسروی
چو فرزین برون آمد از کجروی
نشست و سوی شهر شد رهنما
به تکلیف برخاست آندم ز جا
بگفتا فلک باد دمساز تو
سر من بود پای انداز تو
به دولت هماندم شه کامیاب
درآورد پا در هلال رکاب
چو روشن شد از مقدمش چشم شهر
قیامت شد آن روز قایم به دهر
بیا ساقی آن باده لاله گون
که از تیغ موجش زند بوی خون
به من ده که شوید ز طبعم ملال
سر دشمنان را کنم پایمال
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۳۴ - کنب تاب
صغیر اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۳۸ - در تهنیت عید مولود مسعود حلال مشکلات کشتی نجات علی علیهالسلام
چه خوش گفت الحق رسول مصدق
که حق با علی و علی هست با حق
به اهل حقیقت بود این حقیقت
معین مبرهن مسلم محقق
نشان ماند از مولدش تا بعالم
از این رو جدار حرم گشت منشق
به مام وی از ادخلی بیتی آمد
خطاب از حق این هست قولی موثق
چه در انبیا و چه در اولیا کس
بدین رتبه نائل نگردیده الحق
نداده است حق ابیض و اسودی را
مقامی چنین زیر این چرخ ازرق
به از حب او طاعتی نیست حق را
مخور غم بدین طاعتی گر موفق
مشو غافل از حب آن شه که بیشک
کند حب محب را به محبوب ملحق
بدین خدا سعی او گشت بانی
بشرع نبی تیغ او داد رونق
ببین تا چه فرموده ختم رسولان
بتوصیف یک ضربتش یوم خندق
ز میدان او بود دشمن فراری
بدان سان کز آتش فراری است زیبق
نه میدان که چونمرکب انگیخت بودی
جهان بهر جولانگه او مضیق
خود او دست حق است و از اوست برپا
مر این طاق و ارون و کاخ معلق
خدایش نخوانم ولیکن ندانم
جز او ناظم نه رواق مطبق
بخورشید از آن داد رجعت که دانی
امور فلک در کف اوست مطلق
از او سر بسر ماسوی راست هستی
که گردد ز مصدر همی فعل مشتق
مقیمان خاک درش را چه حاجت
به ایوان کسری و قصر خورنق
گروهی که جز او گرفتند رهبر
بدان بیخردها خرد میزند دق
به پرهیز و مستیز و بگریز زیشان
که بگریخت عیسی ابنمریم ز احمق
کسی را که یزدان کند مدح ذاتش
چه جای صغیر و جریر و فرزدق
الا تا به بستان دمد در بهاران
گل و سنبل و لاله نسرین و زنبق
مراد محبش سراسر میسر
امور عدویش به کلی معوق
که حق با علی و علی هست با حق
به اهل حقیقت بود این حقیقت
معین مبرهن مسلم محقق
نشان ماند از مولدش تا بعالم
از این رو جدار حرم گشت منشق
به مام وی از ادخلی بیتی آمد
خطاب از حق این هست قولی موثق
چه در انبیا و چه در اولیا کس
بدین رتبه نائل نگردیده الحق
نداده است حق ابیض و اسودی را
مقامی چنین زیر این چرخ ازرق
به از حب او طاعتی نیست حق را
مخور غم بدین طاعتی گر موفق
مشو غافل از حب آن شه که بیشک
کند حب محب را به محبوب ملحق
بدین خدا سعی او گشت بانی
بشرع نبی تیغ او داد رونق
ببین تا چه فرموده ختم رسولان
بتوصیف یک ضربتش یوم خندق
ز میدان او بود دشمن فراری
بدان سان کز آتش فراری است زیبق
نه میدان که چونمرکب انگیخت بودی
جهان بهر جولانگه او مضیق
خود او دست حق است و از اوست برپا
مر این طاق و ارون و کاخ معلق
خدایش نخوانم ولیکن ندانم
جز او ناظم نه رواق مطبق
بخورشید از آن داد رجعت که دانی
امور فلک در کف اوست مطلق
از او سر بسر ماسوی راست هستی
که گردد ز مصدر همی فعل مشتق
مقیمان خاک درش را چه حاجت
به ایوان کسری و قصر خورنق
گروهی که جز او گرفتند رهبر
بدان بیخردها خرد میزند دق
به پرهیز و مستیز و بگریز زیشان
که بگریخت عیسی ابنمریم ز احمق
کسی را که یزدان کند مدح ذاتش
چه جای صغیر و جریر و فرزدق
الا تا به بستان دمد در بهاران
گل و سنبل و لاله نسرین و زنبق
مراد محبش سراسر میسر
امور عدویش به کلی معوق
صغیر اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۴۶ - در تهنیت عید مولود مسعود
زد امروز از نسل آدم به عالم
خدیوی قدم کش طفیل است آدم
چه آدم چه عالم که گر او نبودی
نه آدم پدیدار گشتی نه عالم
جهانبان مطلق نماینده حق
رسول مصدق نبی مکرم
محمد (ص) که از نام پاکش برآید
برآید هر آنکار از اسم اعظم
ظهورش اگر بود بعد از رسولان
مقامش فزود و جلالش نشد کم
اگر شه ز رجاله باشد مؤخر
بر تبت از آن جمله باشد مقدم
شدی ختم شاهی به نام سلیمان
چو نام ورا نقش کردی بخاتم
به یونس بداو دردل حوت مونس
به آدم بداو در سر اندیب همدم
ورا خوشه چینند از خرمن الحق
چه موسی بن عمران چه عیسی بن مریم
بدرک مقامش خردهاست قاصر
بوصف جلالش زبانهاست ابکم
خرد پی بذاتش توان برد گر پی
برد ذره بر مهر یا قطره بریم
بمعراج حق بود محرم بجائی
که روح الامین هم نمیبود محرم
تواند چو مه مهر را کرد منشق
که آن بنده طلعت اوست وین هم
بدرگاه او بندگانند یکسر
فریدون و دارا سکندر کی و جم
همه رایت ظلم و زحمت نگون شد
چو از عدل و رحمت برافراشت پرچم
سلام حقش بر روان وه چه شاهی
که او راست ملک دو عالم مسلم
نبودی اگر سعی آن قبله جان
نه مروه صفا یافتی و نه زمزم
نیفتاد از او سایه بر خاک زانرو
که پا تا بسر بود جان مجسم
بهر درد باید از او جست درمان
بهر ریش باید از او خواست مرهم
چو منصور از او دید در خود تجلی
سر دار زد از انا الحق همی دم
ز ملک فنا شاه ملک بقا شد
چو گردید مجذوب او پور ادهم
زند طعنه شرع منیر متینش
بنای فلک را ز احکام محکم
چو روز ازل دید آن راست قامت
بتعظیم او تا ابد شد فلک خم
قضا و قدر بهر فرمان گزاری
زنندش همی بوسه بر خاک مقدم
گر او خواست صعوه درد جسم شاهین
گر او گفت رو به خورد خون ضیغم
به امرش یکی زال از تار گیسو
تواند به بندد بهم دست رستم
زیم با درافشان کف فیض بخشش
مزن دم که اینجا بودیم کم از نم
نخواهی رسیدن به قصر جلالش
نهی زیر پا گر زنه چرخ سلم
اگر اوست غمخوارت از هول محشر
مده در دل اندیشه راه و مخور غم
خود او دست حق است و باشد بدستش
کلید بهشت و کلید جهنم
نجاتت دهد مهر او از مهالک
ولی با ولای علی (ع) شد چو توأم
علی آنکه او راست یار و برادر
علی آنکه او راست صهر و پسر عم
علی ولی آنکه سرش نگنجد
نه در علم اعلم نه در فهم افهم
علی آنکه دین خدا بود مختل
بترویج آن گر نگشتی مصمم
علی آنکه فضل و کرم معترف شد
که اینست افضل که اینست اکرم
در انفس بود نام پاکش مروح
وز آن گلشن جان بود شاد و خرم
بهر بزم و کاشانه او میفرستد
اگر عیش و شادی است یا درد و ماتم
برازنده نخلی است نخل ولایش
که بر میشود ظاهر از آن چو میثم
چو خوانم بمدحش چه گویم بوصفش
کز این بیشه هی شیر طبعم خوردرم
همان به که با یک جهان عجز و لابه
بگویم بتوصیفش الله اعلم
محب ورا باد دل بیملالت
عدوی ورا جان بغم باد مدغم
الا ای که مدحت برای محبان
بود شهد و از بهر اعدا بود سم
نه من سیر گردم ز مدح تو و نی
حریصان دنیا ز دینار و درهم
تو خود مظهر ارحم الراحمینی
صغیرت سگ آستانست اِرحَم
خدیوی قدم کش طفیل است آدم
چه آدم چه عالم که گر او نبودی
نه آدم پدیدار گشتی نه عالم
جهانبان مطلق نماینده حق
رسول مصدق نبی مکرم
محمد (ص) که از نام پاکش برآید
برآید هر آنکار از اسم اعظم
ظهورش اگر بود بعد از رسولان
مقامش فزود و جلالش نشد کم
اگر شه ز رجاله باشد مؤخر
بر تبت از آن جمله باشد مقدم
شدی ختم شاهی به نام سلیمان
چو نام ورا نقش کردی بخاتم
به یونس بداو دردل حوت مونس
به آدم بداو در سر اندیب همدم
ورا خوشه چینند از خرمن الحق
چه موسی بن عمران چه عیسی بن مریم
بدرک مقامش خردهاست قاصر
بوصف جلالش زبانهاست ابکم
خرد پی بذاتش توان برد گر پی
برد ذره بر مهر یا قطره بریم
بمعراج حق بود محرم بجائی
که روح الامین هم نمیبود محرم
تواند چو مه مهر را کرد منشق
که آن بنده طلعت اوست وین هم
بدرگاه او بندگانند یکسر
فریدون و دارا سکندر کی و جم
همه رایت ظلم و زحمت نگون شد
چو از عدل و رحمت برافراشت پرچم
سلام حقش بر روان وه چه شاهی
که او راست ملک دو عالم مسلم
نبودی اگر سعی آن قبله جان
نه مروه صفا یافتی و نه زمزم
نیفتاد از او سایه بر خاک زانرو
که پا تا بسر بود جان مجسم
بهر درد باید از او جست درمان
بهر ریش باید از او خواست مرهم
چو منصور از او دید در خود تجلی
سر دار زد از انا الحق همی دم
ز ملک فنا شاه ملک بقا شد
چو گردید مجذوب او پور ادهم
زند طعنه شرع منیر متینش
بنای فلک را ز احکام محکم
چو روز ازل دید آن راست قامت
بتعظیم او تا ابد شد فلک خم
قضا و قدر بهر فرمان گزاری
زنندش همی بوسه بر خاک مقدم
گر او خواست صعوه درد جسم شاهین
گر او گفت رو به خورد خون ضیغم
به امرش یکی زال از تار گیسو
تواند به بندد بهم دست رستم
زیم با درافشان کف فیض بخشش
مزن دم که اینجا بودیم کم از نم
نخواهی رسیدن به قصر جلالش
نهی زیر پا گر زنه چرخ سلم
اگر اوست غمخوارت از هول محشر
مده در دل اندیشه راه و مخور غم
خود او دست حق است و باشد بدستش
کلید بهشت و کلید جهنم
نجاتت دهد مهر او از مهالک
ولی با ولای علی (ع) شد چو توأم
علی آنکه او راست یار و برادر
علی آنکه او راست صهر و پسر عم
علی ولی آنکه سرش نگنجد
نه در علم اعلم نه در فهم افهم
علی آنکه دین خدا بود مختل
بترویج آن گر نگشتی مصمم
علی آنکه فضل و کرم معترف شد
که اینست افضل که اینست اکرم
در انفس بود نام پاکش مروح
وز آن گلشن جان بود شاد و خرم
بهر بزم و کاشانه او میفرستد
اگر عیش و شادی است یا درد و ماتم
برازنده نخلی است نخل ولایش
که بر میشود ظاهر از آن چو میثم
چو خوانم بمدحش چه گویم بوصفش
کز این بیشه هی شیر طبعم خوردرم
همان به که با یک جهان عجز و لابه
بگویم بتوصیفش الله اعلم
محب ورا باد دل بیملالت
عدوی ورا جان بغم باد مدغم
الا ای که مدحت برای محبان
بود شهد و از بهر اعدا بود سم
نه من سیر گردم ز مدح تو و نی
حریصان دنیا ز دینار و درهم
تو خود مظهر ارحم الراحمینی
صغیرت سگ آستانست اِرحَم
صغیر اصفهانی : ترکیبات
شمارهٔ ۱۰ - در تهنیت عید مولود
تعالی الله از نیمهٔ ماه شعبان
که شد از شرف مطلع نور یزدان
مهی تافت کش بنده شد مهر تابان
بزد سروری خیمه در ملک امکان
که امکان بود در کمندش مقید
در این روز موسی عقلست شیدا
همی نور تابد بطور سویدا
در این روز شد کنز مخفی هویدا
در این روز حق گشت از پرده پیدا
زهی روز فیروز مسعود اسعد
در این روز نوعی بود شادمانی
زمینی بوجد است چون آسمانی
عیانی به رقص آمده چون نهانی
چه روز است این روز فیروز دانی
بود مولد مهدی آن سر سرمد
در این روز نبود نشاط اختیاری
که هست از نهیب فرح غمفراری
همه ممکناتند در عشرت آری
لسان تکون پی حق گذاری
بود گرم تمجید آن میر امجد
جمالی شد امروز از پرده پیدا
که هستی شعاعی است زان روی زیبا
بود زیر حکمش ثری چون ثریا
بفرمان او بیستون گشته بر پا
مر این طاق مینا و کاخ زبر جد
به حق قائم است او به او ملک قائم
ز پاسش بود ملک اسلام سالم
به خلاق و خلق است محکوم و حاکم
قرینند او را همه خلق دائم
به احسان بیمر به الطاف بیحد
وجودی که بر ذات حق مظهر آمد
بدان شاه دور امامت سر آمد
خود این رتبه مخصوص آنسرور آمد
بشد حاصل از پرده چون او درآمد
خداوند را آنچه میبود مقصد
امیر اوست دیگر امیران عبیدش
مراد اوست دیگر مرادان مریدش
جز از جد او نیست شرع جدیدش
عجب نیست عمر شریف مدیدش
بلی ظل حق است ممدود و ممتد
هم او مقصد طالبان حقیقت
هم او رهبر ره روان طریقت
نه تنها ز احمد رسیدش ودیعت
که او وارث هر مقام و فضیلت
رسل را ز آدم بود تا به احمد
خط و خال آن مصدر دین و ایمان
زبور است و توریه و انجیل و فرقان
به هریک زلی و نبی اوست همشان
بود اندر آئینه او نمایان
جمال علی و جمال محمد
نمیگشتم ار بنده زین نکته غالی
خدایش همی خواندم از بی مثالی
زهی ذوالجلالی که از ذوالجلالی
چو حیدر مقیم مقامی است عالی
چو احمد مر او را به عرش است مسند
زهی میر افضل زهی شاه اکرم
که او را بود فرش ره عرش اعظم
چو نورش مکان یافت در صلب آدم
پی سجدهٔ او ز خلاق عالم
به کروبیان آمد امر مؤکد
تو را باید ای عاقل عافیتجو
که بر سوی او روی آری زهر سو
مکن زو تغافل مگردان از او رو
همین است آن قبله کز سجدهٔ او
ابا کرد ابلیس و گردید مرتد
شها گر چه من بندهٔ رو سیاهم
صغیرم ولی غرق بحر گناهم
همین بس که مدحت سرای تو شاهم
امید است عصیان ببخشد الهم
ز درگاه رحمت نگردانم رد
چو پنهانی از من تو ای سر ذوالمن
به صابر علی باشدم دیده روشن
که او در توفانیست بیریب و بیظن
به سوی تو گردید او رهبر من
که بادا به تأیید یزدان مؤید
که شد از شرف مطلع نور یزدان
مهی تافت کش بنده شد مهر تابان
بزد سروری خیمه در ملک امکان
که امکان بود در کمندش مقید
در این روز موسی عقلست شیدا
همی نور تابد بطور سویدا
در این روز شد کنز مخفی هویدا
در این روز حق گشت از پرده پیدا
زهی روز فیروز مسعود اسعد
در این روز نوعی بود شادمانی
زمینی بوجد است چون آسمانی
عیانی به رقص آمده چون نهانی
چه روز است این روز فیروز دانی
بود مولد مهدی آن سر سرمد
در این روز نبود نشاط اختیاری
که هست از نهیب فرح غمفراری
همه ممکناتند در عشرت آری
لسان تکون پی حق گذاری
بود گرم تمجید آن میر امجد
جمالی شد امروز از پرده پیدا
که هستی شعاعی است زان روی زیبا
بود زیر حکمش ثری چون ثریا
بفرمان او بیستون گشته بر پا
مر این طاق مینا و کاخ زبر جد
به حق قائم است او به او ملک قائم
ز پاسش بود ملک اسلام سالم
به خلاق و خلق است محکوم و حاکم
قرینند او را همه خلق دائم
به احسان بیمر به الطاف بیحد
وجودی که بر ذات حق مظهر آمد
بدان شاه دور امامت سر آمد
خود این رتبه مخصوص آنسرور آمد
بشد حاصل از پرده چون او درآمد
خداوند را آنچه میبود مقصد
امیر اوست دیگر امیران عبیدش
مراد اوست دیگر مرادان مریدش
جز از جد او نیست شرع جدیدش
عجب نیست عمر شریف مدیدش
بلی ظل حق است ممدود و ممتد
هم او مقصد طالبان حقیقت
هم او رهبر ره روان طریقت
نه تنها ز احمد رسیدش ودیعت
که او وارث هر مقام و فضیلت
رسل را ز آدم بود تا به احمد
خط و خال آن مصدر دین و ایمان
زبور است و توریه و انجیل و فرقان
به هریک زلی و نبی اوست همشان
بود اندر آئینه او نمایان
جمال علی و جمال محمد
نمیگشتم ار بنده زین نکته غالی
خدایش همی خواندم از بی مثالی
زهی ذوالجلالی که از ذوالجلالی
چو حیدر مقیم مقامی است عالی
چو احمد مر او را به عرش است مسند
زهی میر افضل زهی شاه اکرم
که او را بود فرش ره عرش اعظم
چو نورش مکان یافت در صلب آدم
پی سجدهٔ او ز خلاق عالم
به کروبیان آمد امر مؤکد
تو را باید ای عاقل عافیتجو
که بر سوی او روی آری زهر سو
مکن زو تغافل مگردان از او رو
همین است آن قبله کز سجدهٔ او
ابا کرد ابلیس و گردید مرتد
شها گر چه من بندهٔ رو سیاهم
صغیرم ولی غرق بحر گناهم
همین بس که مدحت سرای تو شاهم
امید است عصیان ببخشد الهم
ز درگاه رحمت نگردانم رد
چو پنهانی از من تو ای سر ذوالمن
به صابر علی باشدم دیده روشن
که او در توفانیست بیریب و بیظن
به سوی تو گردید او رهبر من
که بادا به تأیید یزدان مؤید
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۳ - بیا ساقی از یک دو جام شراب
بیا ساقی از یک دو جام شراب
مرا کن چو دور زمانه خراب
کنی تا خرابم به کلی بده
شرابم شرابم شرابم شراب
به هر گوشهای فتنهای خواسته است
مگر یار بگشوده چشمان ز خواب
به آتش رخی کارم افتاده است
که از عشق او گشته جانم کباب
چه تاب بر سر زلف پرچین او
بدیدم بدادم ز کف صبر و تاب
به پیش رخش آفتاب فلک
بود همچو مه در بر آفتاب
نه تنها ربوده است تاب از صغیر
که برده است صبر از دل شیخ و شاب
مرا کن چو دور زمانه خراب
کنی تا خرابم به کلی بده
شرابم شرابم شرابم شراب
به هر گوشهای فتنهای خواسته است
مگر یار بگشوده چشمان ز خواب
به آتش رخی کارم افتاده است
که از عشق او گشته جانم کباب
چه تاب بر سر زلف پرچین او
بدیدم بدادم ز کف صبر و تاب
به پیش رخش آفتاب فلک
بود همچو مه در بر آفتاب
نه تنها ربوده است تاب از صغیر
که برده است صبر از دل شیخ و شاب
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۸۳ - بیا ساقی از یکدو جام شراب
بیا ساقی از یکدو جام شراب
مرا کن چو دور زمانه خراب
کنی تا خرابم به کلی بده
شرابم شرابم شرابم شراب
به هر گوشهای فتنهای خواسته است
مگر یار بگشوده چشمان ز خواب
بآتش رخی کارم افتاده است
که از عشق او گشته جانم کباب
چه تاب سر زلف پرچین او
بدیدم بدادم ز کف صبر و تاب
به پیش رخش آفتاب فلک
بود همچو مه در بر آفتاب
نه تنها ربوده است تاب از صغیر
که برده است صبر از دل شیخ و شاب
مرا کن چو دور زمانه خراب
کنی تا خرابم به کلی بده
شرابم شرابم شرابم شراب
به هر گوشهای فتنهای خواسته است
مگر یار بگشوده چشمان ز خواب
بآتش رخی کارم افتاده است
که از عشق او گشته جانم کباب
چه تاب سر زلف پرچین او
بدیدم بدادم ز کف صبر و تاب
به پیش رخش آفتاب فلک
بود همچو مه در بر آفتاب
نه تنها ربوده است تاب از صغیر
که برده است صبر از دل شیخ و شاب
صغیر اصفهانی : مثنویات
شمارهٔ ۱ - ساقینامه
بیا ساقی ای رشگ حور بهشت
که رشگ بهشتست گلزار و کشت
در این فصل میخوردن از دست تو
خوش است ایدل خسته پا بست تو
بیا ساقی ای راحت جان من
فشان گرد هستی ز دامان من
بده ساغری زان میخوشگوار
که بیرون کند از سر جان خمار
بیا ساقی ای یار دیرینهام
فروز آتش عشق در سینهام
به می آگهم کن ز اسرار عشق
مرا مست کن تا کشم بار عشق
بیا ساقیام روز دوران ماست
دهیگر مرا کوزهٔ میرواست
که فردا شود خاک من سر بسر
گل کوزه اندر کف کوزهگر
بیا ساقی ای محرم راز من
به می بازکن راه پرواز من
بده ساغری زان میوحدتم
رهان از هیاهوی این کثرتم
بیا ساقی ای آفت عقل و هوش
چو خم میم از میآور به جوش
بده آب انگور آن تاک پاک
که پیچان کند میکشان را چو تاک
بیا ساقی آن می مرا کن به جام
که از جم رساند به مستان پیام
که تا جان بود میپرستی کنید
غنیمت شمارید و مستی کنید
بیا ساقی آن باده کن در سبو
که دل را تهی سازد از آرزو
گشاید به رخ باب آزادگی
دهد نفس را میل افتادگی
بیا ساقی اندر سبو کن شراب
که من غم ندارم ز روز حساب
چو لطف خدا شامل حال ماست
برای خطا خوردن غم خطاست
بیا ساقی از خود رها کن مرا
دمی آشنا با خدا کن مرا
به قصد خرابی مرا میبیار
دمادم کرم کن پیاپی بیار
بیا ساقی از زاهد اندیشه نیست
بجز میکشیدن مرا پیشه نیست
بزاهد بگو از تو زهد و ثواب
من و مستی و عیش و جام شراب
بیا ساقی آن می عطاکن به من
که در نغمه آیم چو مرغ چمن
قدم صد ره از سدره برتر زنم
دم از مدح ساقی کوثر زنم
به شاهان عالم کنم افتخار
ز مدّاحی شاه دُلدُل سوار
ز نظمم زنم طعنه بر سلسبیل
به مداحی مرشد جبرئیل
علی بن عم و جانشین رسول
علی شیر حق زوج پاک بتول
اگر کفر باشد خدا خوانمش
ز حق کافرم گر جدا دانمش
به حول خداوند تا زندهام
قبول ار نماید ورا بندهام
چو بیرون از این نشأه خواهم شدن
بدامان او دست خواهم زدن
چنان در دلم آتش افروخته
شرار غمش خرمنم سوخته
که چون در لحد منزل پرملال
نکیرین از من کنند این سئوال
که ای بنده بر گو خدای تو کیست
بآن هر دو شاید بگویم علی است
علی ولی صهر خیرالبشر
خداوند دین حیدر حیه در
کسی گر بذات علی برد راه
تواند برد ره به ذات اله
بیا ساقی از مهر او میبیار
مرا مست کن زان میخوشگوار
اگرچه مرا جسم و جان، مست اوست
ولی هرچه باشد فزونتر نکوست
ز مستی فزونتر مرا مست کن
وزان مستی این نیست راهست کن
بده ساقی از آن شرابم بطی
سبوئی حمی دجلهئی یا شطی
کبیرانه میده صغیرم مگیر
که صورت صغیر است و معنی کبیر
که رشگ بهشتست گلزار و کشت
در این فصل میخوردن از دست تو
خوش است ایدل خسته پا بست تو
بیا ساقی ای راحت جان من
فشان گرد هستی ز دامان من
بده ساغری زان میخوشگوار
که بیرون کند از سر جان خمار
بیا ساقی ای یار دیرینهام
فروز آتش عشق در سینهام
به می آگهم کن ز اسرار عشق
مرا مست کن تا کشم بار عشق
بیا ساقیام روز دوران ماست
دهیگر مرا کوزهٔ میرواست
که فردا شود خاک من سر بسر
گل کوزه اندر کف کوزهگر
بیا ساقی ای محرم راز من
به می بازکن راه پرواز من
بده ساغری زان میوحدتم
رهان از هیاهوی این کثرتم
بیا ساقی ای آفت عقل و هوش
چو خم میم از میآور به جوش
بده آب انگور آن تاک پاک
که پیچان کند میکشان را چو تاک
بیا ساقی آن می مرا کن به جام
که از جم رساند به مستان پیام
که تا جان بود میپرستی کنید
غنیمت شمارید و مستی کنید
بیا ساقی آن باده کن در سبو
که دل را تهی سازد از آرزو
گشاید به رخ باب آزادگی
دهد نفس را میل افتادگی
بیا ساقی اندر سبو کن شراب
که من غم ندارم ز روز حساب
چو لطف خدا شامل حال ماست
برای خطا خوردن غم خطاست
بیا ساقی از خود رها کن مرا
دمی آشنا با خدا کن مرا
به قصد خرابی مرا میبیار
دمادم کرم کن پیاپی بیار
بیا ساقی از زاهد اندیشه نیست
بجز میکشیدن مرا پیشه نیست
بزاهد بگو از تو زهد و ثواب
من و مستی و عیش و جام شراب
بیا ساقی آن می عطاکن به من
که در نغمه آیم چو مرغ چمن
قدم صد ره از سدره برتر زنم
دم از مدح ساقی کوثر زنم
به شاهان عالم کنم افتخار
ز مدّاحی شاه دُلدُل سوار
ز نظمم زنم طعنه بر سلسبیل
به مداحی مرشد جبرئیل
علی بن عم و جانشین رسول
علی شیر حق زوج پاک بتول
اگر کفر باشد خدا خوانمش
ز حق کافرم گر جدا دانمش
به حول خداوند تا زندهام
قبول ار نماید ورا بندهام
چو بیرون از این نشأه خواهم شدن
بدامان او دست خواهم زدن
چنان در دلم آتش افروخته
شرار غمش خرمنم سوخته
که چون در لحد منزل پرملال
نکیرین از من کنند این سئوال
که ای بنده بر گو خدای تو کیست
بآن هر دو شاید بگویم علی است
علی ولی صهر خیرالبشر
خداوند دین حیدر حیه در
کسی گر بذات علی برد راه
تواند برد ره به ذات اله
بیا ساقی از مهر او میبیار
مرا مست کن زان میخوشگوار
اگرچه مرا جسم و جان، مست اوست
ولی هرچه باشد فزونتر نکوست
ز مستی فزونتر مرا مست کن
وزان مستی این نیست راهست کن
بده ساقی از آن شرابم بطی
سبوئی حمی دجلهئی یا شطی
کبیرانه میده صغیرم مگیر
که صورت صغیر است و معنی کبیر
صغیر اصفهانی : مثنویات
شمارهٔ ۵۸ - نصیحت
چنان بایدت زیستن در جهان
که بعد از تو گویند حیف از فلان
نه چون مدت عمرت آید به سر
بگویند ای کاش از این زودتر
به دنیا مشو غره کاین پیره زال
گهی زال گشت و گهی پورزال
دلیران نام او را جنگجو
امیران گردنکش تند خو
حریف اجلشان چو شد هم مصاف
نمودند شمشیر خود در غلاف
ندیدند دستی برای ستیز
نجستند پائی برای گریز
کمند قضاشان چنان تنک بست
که در جسشمان استخوانها شکست
ببین خاک ره سروران را سریر
مقام دبیر و مکان وزیر
سر فیلسوفان ز حکمت تهی
پر از خاک و گل خالی از آگهی
ز هر کان و معدن ز هر بار و برگ
دوائی نجستند از بهر مرگ
گمان کن که از مال قارون شدی
بحکمت فزون از فلاطون شدی
گمان کن سلیمانی و آن حشم
بدست تو افتاده از بیش و کم
گمان کن خود اسکندری در جهان
جهان را گرفتی کران تا کران
گمان کن که خود رستمی در مصاف
ز بیمت گریزند دیوان قاف
اجل بر تو آنی نبخشد امان
نگوید که هستی فلان یا فلان
چو آنان که از غیر بشنیدهئی
چو اینان که از چشم خود دیدهئی
برفتند و آثارشان شد عدیم
بجز مشت عظمی که آنهم رمیم
مشو غره بر جاه و بر مال خویش
بکن فکریام روز بر حال خویش
که فردا تو را نیست دیگر مجال
نداری بجز حسرت و انفعال
غرض بهر رفتن تدارک بگیر
بغفلت مکن عمر طی چون صغیر
که بعد از تو گویند حیف از فلان
نه چون مدت عمرت آید به سر
بگویند ای کاش از این زودتر
به دنیا مشو غره کاین پیره زال
گهی زال گشت و گهی پورزال
دلیران نام او را جنگجو
امیران گردنکش تند خو
حریف اجلشان چو شد هم مصاف
نمودند شمشیر خود در غلاف
ندیدند دستی برای ستیز
نجستند پائی برای گریز
کمند قضاشان چنان تنک بست
که در جسشمان استخوانها شکست
ببین خاک ره سروران را سریر
مقام دبیر و مکان وزیر
سر فیلسوفان ز حکمت تهی
پر از خاک و گل خالی از آگهی
ز هر کان و معدن ز هر بار و برگ
دوائی نجستند از بهر مرگ
گمان کن که از مال قارون شدی
بحکمت فزون از فلاطون شدی
گمان کن سلیمانی و آن حشم
بدست تو افتاده از بیش و کم
گمان کن خود اسکندری در جهان
جهان را گرفتی کران تا کران
گمان کن که خود رستمی در مصاف
ز بیمت گریزند دیوان قاف
اجل بر تو آنی نبخشد امان
نگوید که هستی فلان یا فلان
چو آنان که از غیر بشنیدهئی
چو اینان که از چشم خود دیدهئی
برفتند و آثارشان شد عدیم
بجز مشت عظمی که آنهم رمیم
مشو غره بر جاه و بر مال خویش
بکن فکریام روز بر حال خویش
که فردا تو را نیست دیگر مجال
نداری بجز حسرت و انفعال
غرض بهر رفتن تدارک بگیر
بغفلت مکن عمر طی چون صغیر
صغیر اصفهانی : مثنویات
شمارهٔ ۵۹ - حکایت
شنیدم که مردی سعادت نصیب
به شهری درآمد وحید و غریب
قضا باز دولت بد اندر هوا
که تا خود نمایند سلطان که را
غریبانه آن مرد در فکر بود
که ناگه بسر بازشام د فرود
نشاندند مردم به تخت زرش
نهادند تاج شهی بر سرش
از این وقعه او را تحیر فزود
ز شخصی سئوال آن حکایت نمود
بگفتا در این شهر ای شهریار
چنین است رسم و بود این قرار
که هر سال سلطان خود را ز تخت
فرود آورند ارچه هموار و سخت
به جایش نشانند شاهی دگر
بگیرند کشور پناهی دگر
تو را نیز سال دگر این چنین
به خواری دوانند از این سرزمین
چو آن شاه از این قصه آگاه شد
همانا به ملک خرد شاه شد
در آنسال فرصت غنیمت شمرد
به یک ساله کام دوصد ساله برد
ز لعل و ز یاقوت و در و گهر
ز گنج فراوان ز سیم و ز زر
فرستاد در شهر خود بیشمار
که سال دگر آید او را بکار
چو شد سال نو خود بشوق تمام
رها کرد شاهی بدون کلام
زبان خالی از شکوه دلی بیمحن
به شادی روان شد به سوی وطن
توهم ای برادر بکن فکر خویش
که اینجا نمانی ز یک عمر بیش
وطن جای دیگر بود ای عجیب
تو اینجا غریبی غریبی غریب
دو روزی که شاهی به اقلیم تن
فرست از عمل گوهری در وطن
به شهری درآمد وحید و غریب
قضا باز دولت بد اندر هوا
که تا خود نمایند سلطان که را
غریبانه آن مرد در فکر بود
که ناگه بسر بازشام د فرود
نشاندند مردم به تخت زرش
نهادند تاج شهی بر سرش
از این وقعه او را تحیر فزود
ز شخصی سئوال آن حکایت نمود
بگفتا در این شهر ای شهریار
چنین است رسم و بود این قرار
که هر سال سلطان خود را ز تخت
فرود آورند ارچه هموار و سخت
به جایش نشانند شاهی دگر
بگیرند کشور پناهی دگر
تو را نیز سال دگر این چنین
به خواری دوانند از این سرزمین
چو آن شاه از این قصه آگاه شد
همانا به ملک خرد شاه شد
در آنسال فرصت غنیمت شمرد
به یک ساله کام دوصد ساله برد
ز لعل و ز یاقوت و در و گهر
ز گنج فراوان ز سیم و ز زر
فرستاد در شهر خود بیشمار
که سال دگر آید او را بکار
چو شد سال نو خود بشوق تمام
رها کرد شاهی بدون کلام
زبان خالی از شکوه دلی بیمحن
به شادی روان شد به سوی وطن
توهم ای برادر بکن فکر خویش
که اینجا نمانی ز یک عمر بیش
وطن جای دیگر بود ای عجیب
تو اینجا غریبی غریبی غریب
دو روزی که شاهی به اقلیم تن
فرست از عمل گوهری در وطن
صغیر اصفهانی : مثنویات
شمارهٔ ۶۰ - حکایت
صغیر اصفهانی : مثنویات
شمارهٔ ۶۱ - حکایت
شنیدم که رستم به مازندران
چو بر کشتن دیو بستی میان
بدیدی کهن اهرمن را به خواب
به خود کردی از روی مردی خطاب
که در خوابش ار لخت بران زنم
چه سان دم ز مردی به دوران زنم
خود آن فتنهٔ خفته بیدار کرد
پس آنگه بوی عزم پیکار کرد
دلیران امروز شبهای تار
ستیزند با کودک شیرخوار
به خوابست در دامن مادرش
که ریزند بمب گران بر سرش
کجایند مردان که عبرت برند
به مردانگیهایشان بنگرند
چو بر کشتن دیو بستی میان
بدیدی کهن اهرمن را به خواب
به خود کردی از روی مردی خطاب
که در خوابش ار لخت بران زنم
چه سان دم ز مردی به دوران زنم
خود آن فتنهٔ خفته بیدار کرد
پس آنگه بوی عزم پیکار کرد
دلیران امروز شبهای تار
ستیزند با کودک شیرخوار
به خوابست در دامن مادرش
که ریزند بمب گران بر سرش
کجایند مردان که عبرت برند
به مردانگیهایشان بنگرند
صغیر اصفهانی : مثنویات
شمارهٔ ۱۰۲ - در ستایش و تعریف فردوسی علیهالرحمه به الفاظ فارسی
دو تن پهلوان سخن در میان
سخن بودشان از تن و از روان
یکی گفت بایست نیروی تن
که گفتار فردوسی است این سخن
«ز نیرو بود مرد را راستی»
«ز سستی کژی زاید و کاستی»
یکی گفت پرورد باید روان
که فرموده آن شاعر پاک جان
«توانا بود هرکه دانا بود»
«ز دانش دل پیر برنا بود»
سخن بس به پیرایه آراستند
خود از بنده سنجیدنش خواستند
بگفتم که در این ره رهروان
بسی ره سپردند اندر جهان
دورهروکه مانند ایشان کم است
همانا که فردوسی و رستم است
به بینیم از این دو در روزگار
چه ماند از هنر سالها یادگار
به بینیم باشد که را برتری
ز تن پروری و ز روانپروری
بر مرد دانا روان دانش است
تن ار پروری بهر دانش خوشست
نگویم مپرور تن ای پهلوان
بپرور ولی هم تن و هم روان
بود تن چو اسب و روان چونسوار
چو نبود سوار اسب ناید بکار
سوار اسب را چون کشد زیرران
خود این رام گردد به نیروی آن
زهی خاوری اوستاد سخن
که خورشیدوش گشت پرتوفکن
بسبک خوش و گفتهٔ دلفروز
شب تار ایرانیان کرد روز
نبود ار که فردوسی نیکخوی
چه نامی بد از رستم جنگجوی
اگر بود رستم در آن روزگار
که فردوسی از خامه شد مشکبار
چو پیکارش بنوشت با اشکبوس
به دستش همیداد با اشک بوس
زرزمش به پران خدنگ گزین
به میدان اسفندیار گزین
سخن گفت آنسان که گویندگان
نیارند گفتن بگیتی چو آن
بدیوانش ار یاز بینی درست
یکی پهن میدان بود کز نخست
در آن کرده آماده نیروی جنگ
به دشمن سر راه بر بسته تنگ
خدنک از الف کرده و زنون کمان
ز را تیغ وز میم گرز گران
سنان کرده از لام آن ارجمند
ز تشدید ترکش هم از مد کمند
کشیده ز دشمن شب و روز کین
به نام دلیران ایران زمین
فرامرز و برزو فریبرز و گیو
کز ایشان جهانی بود پر غریو
همه سایه پرورد آن پرچمند
همه زندهٔ آن مسیحا مند
یکی خوان به پهنای روی زمین
بگسترده آن اوستاد مهین
جهانی بدان خوان شده میهمان
زهی خوان رنگین زهی میزبان
پی حق گذاری ز مهمانیش
ستاید صغیر سپاهانیش
روان بخشیش بر عجم یاد باد
روان روان پرورش شاد باد
سخن بودشان از تن و از روان
یکی گفت بایست نیروی تن
که گفتار فردوسی است این سخن
«ز نیرو بود مرد را راستی»
«ز سستی کژی زاید و کاستی»
یکی گفت پرورد باید روان
که فرموده آن شاعر پاک جان
«توانا بود هرکه دانا بود»
«ز دانش دل پیر برنا بود»
سخن بس به پیرایه آراستند
خود از بنده سنجیدنش خواستند
بگفتم که در این ره رهروان
بسی ره سپردند اندر جهان
دورهروکه مانند ایشان کم است
همانا که فردوسی و رستم است
به بینیم از این دو در روزگار
چه ماند از هنر سالها یادگار
به بینیم باشد که را برتری
ز تن پروری و ز روانپروری
بر مرد دانا روان دانش است
تن ار پروری بهر دانش خوشست
نگویم مپرور تن ای پهلوان
بپرور ولی هم تن و هم روان
بود تن چو اسب و روان چونسوار
چو نبود سوار اسب ناید بکار
سوار اسب را چون کشد زیرران
خود این رام گردد به نیروی آن
زهی خاوری اوستاد سخن
که خورشیدوش گشت پرتوفکن
بسبک خوش و گفتهٔ دلفروز
شب تار ایرانیان کرد روز
نبود ار که فردوسی نیکخوی
چه نامی بد از رستم جنگجوی
اگر بود رستم در آن روزگار
که فردوسی از خامه شد مشکبار
چو پیکارش بنوشت با اشکبوس
به دستش همیداد با اشک بوس
زرزمش به پران خدنگ گزین
به میدان اسفندیار گزین
سخن گفت آنسان که گویندگان
نیارند گفتن بگیتی چو آن
بدیوانش ار یاز بینی درست
یکی پهن میدان بود کز نخست
در آن کرده آماده نیروی جنگ
به دشمن سر راه بر بسته تنگ
خدنک از الف کرده و زنون کمان
ز را تیغ وز میم گرز گران
سنان کرده از لام آن ارجمند
ز تشدید ترکش هم از مد کمند
کشیده ز دشمن شب و روز کین
به نام دلیران ایران زمین
فرامرز و برزو فریبرز و گیو
کز ایشان جهانی بود پر غریو
همه سایه پرورد آن پرچمند
همه زندهٔ آن مسیحا مند
یکی خوان به پهنای روی زمین
بگسترده آن اوستاد مهین
جهانی بدان خوان شده میهمان
زهی خوان رنگین زهی میزبان
پی حق گذاری ز مهمانیش
ستاید صغیر سپاهانیش
روان بخشیش بر عجم یاد باد
روان روان پرورش شاد باد
صغیر اصفهانی : مثنویات
شمارهٔ ۱۱۴ - قطعه
صغیر اصفهانی : ماده تاریخها و قطعات مناسبتی
شمارهٔ ۸۷ - تاریخ
سیه چرده حاجی بشیر آنکه بود
دلش از ریاضت سفید و منیر
نه جز ذکر محبوبش اندر زبان
نه جز یاد مولایش اندر ضمیر
همش خوی نیک و همش خلق خوش
همش موی مشگ و همش بوعبیر
عرض رفت چون ناگهان زین سرای
بدان سو که هرکس رود ناگزیر
به تعیین تاریخ فوتش همی
ز یک جمع مستفسر آمد صغیر
بشیری سر آورد بیرون و گفت
که جا در جنان یافت حاجی بشیر
دلش از ریاضت سفید و منیر
نه جز ذکر محبوبش اندر زبان
نه جز یاد مولایش اندر ضمیر
همش خوی نیک و همش خلق خوش
همش موی مشگ و همش بوعبیر
عرض رفت چون ناگهان زین سرای
بدان سو که هرکس رود ناگزیر
به تعیین تاریخ فوتش همی
ز یک جمع مستفسر آمد صغیر
بشیری سر آورد بیرون و گفت
که جا در جنان یافت حاجی بشیر
صغیر اصفهانی : ماده تاریخها و قطعات مناسبتی
شمارهٔ ۱۱۱ - بیان حقیقت
ترا چشم گل بین چو در کار نیست
بچشمت جهان جز خس و خار نیست
بلی پیش نا بخردان از جهان
به غیر از نکوهش سزاوار نیست
جهانرا چو دانا نکوهش کند
روا باشد و جای انکار نیست
که نادان اگر مدح آن بشنود
دگر از جهان دست بردار نیست
نهان راز به پیش اهل مجاز
که او از حقیقت خبردار نیست
ز صورت اگر پی بمعنی بری
بجز حق در این دار دیار نیست
گر از دیدهات محو شد ماسوی
به بینی که جز حق پدیدار نیست
گر از نقش بردی به نقاش پی
نزاعیت با سیر پرگار نیست
گر از رنگ رستی دگر مختلف
بچشم تو شنگرف و زنگار نیست
غرض دیده تبدیل کن گر تو را
مؤثر هویدا در آثار نیست
گرت بهره از معرفت نیست فرق
میان تو و نقش دیوار نیست
دلترا مخوان دل که مشتی گلست
گر آیینهٔ روی دلدار نیست
کس ار نیست مست میمعرفت
بپرهیز از وی که هشیار نیست
در این دار بانگ انا الحق زدن
همین کار منصور بردار نیست
بداری اگر گوش دل ذرهئی
خموش از انا الحق در این دار نیست
چو حقت پی معرفت خلق کرد
چرا همتت صرف اینکار نیست
به بیند خدا را به چشم یقین
کسی کو گرفتار پندار نیست
بخواب گرانست فردای حشر
هر آنکس که امروز بیدار نیست
بر هرچه خواهی در اینچار سوق
که دیگر گذارت ببازار نیست
برو دیدهئی وام کن ز اهل دل
گرت دیده قابل بدیدار نیست
کنشت و کلیسا و دیر و حرم
اگرچه بجز خانهٔ یار نیست
ولی باید از جمله رستن که کام
میسر ز تسبیح و زنار نیست
بدریاری دل غور کن چون برون
از این بحر آن در شهوار نیست
صغیرا سخن مختصر کن که هیچ
بر خلقشامروز مقدار نیست
اگر در ملاحت چو یوسف بود
کسش با کلافی خریدار نیست
بچشمت جهان جز خس و خار نیست
بلی پیش نا بخردان از جهان
به غیر از نکوهش سزاوار نیست
جهانرا چو دانا نکوهش کند
روا باشد و جای انکار نیست
که نادان اگر مدح آن بشنود
دگر از جهان دست بردار نیست
نهان راز به پیش اهل مجاز
که او از حقیقت خبردار نیست
ز صورت اگر پی بمعنی بری
بجز حق در این دار دیار نیست
گر از دیدهات محو شد ماسوی
به بینی که جز حق پدیدار نیست
گر از نقش بردی به نقاش پی
نزاعیت با سیر پرگار نیست
گر از رنگ رستی دگر مختلف
بچشم تو شنگرف و زنگار نیست
غرض دیده تبدیل کن گر تو را
مؤثر هویدا در آثار نیست
گرت بهره از معرفت نیست فرق
میان تو و نقش دیوار نیست
دلترا مخوان دل که مشتی گلست
گر آیینهٔ روی دلدار نیست
کس ار نیست مست میمعرفت
بپرهیز از وی که هشیار نیست
در این دار بانگ انا الحق زدن
همین کار منصور بردار نیست
بداری اگر گوش دل ذرهئی
خموش از انا الحق در این دار نیست
چو حقت پی معرفت خلق کرد
چرا همتت صرف اینکار نیست
به بیند خدا را به چشم یقین
کسی کو گرفتار پندار نیست
بخواب گرانست فردای حشر
هر آنکس که امروز بیدار نیست
بر هرچه خواهی در اینچار سوق
که دیگر گذارت ببازار نیست
برو دیدهئی وام کن ز اهل دل
گرت دیده قابل بدیدار نیست
کنشت و کلیسا و دیر و حرم
اگرچه بجز خانهٔ یار نیست
ولی باید از جمله رستن که کام
میسر ز تسبیح و زنار نیست
بدریاری دل غور کن چون برون
از این بحر آن در شهوار نیست
صغیرا سخن مختصر کن که هیچ
بر خلقشامروز مقدار نیست
اگر در ملاحت چو یوسف بود
کسش با کلافی خریدار نیست