تعداد ۷۳۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۲۶ - عشق تو ملک خسروی، داغ تو چتر شاهیم
عشق تو ملک خسروی، داغ تو چتر شاهیم
در صف سروران رسد، دعوی کج کلاهیم
کوثر تیغت ار کند، رحم به حال مجرمان
دوزخ جاودان شود، خجلت بیگناهیم
گرنه خوش است خاطرت، با غم سینه کوب من
گوش نمی دهی چرا هیچ به داد خواهیم؟
از نگهی که نرگست کرد به کار عاشقان
صافی لای باده شد، خرقهٔ خانقاهیم
عشق تو حرز جان بود، این همه امتحان چرا؟
گاه در آتش افکنی گاه به کام ماهیم
آه چه چاره کز دلم گرد الم نمی برد
شورش اشک نیم شب، ناله صبحگاهیم؟
گرچه شکارلاغرم لیک به یمن دل حزین
کشته تیغ ناز آن عربده جو سپاهیم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۸۹ - هست چو شبنم از خودی، ننگ حجاب بر سرم
هست چو شبنم از خودی، ننگ حجاب بر سرم
تا رسد آفتاب من، گرم عتاب بر سرم
پیر مغان اشارتم کرد به غسل توبه ای
ریخت حریف میکده، جام شراب بر سرم
بارد اگر از آسمان برق بلا به راه تو
پا نکشم، که شد یکی آتش و آب بر سرم
ساقی سنگدل مرا چند بهانه می دهی؟
بادهٔ ناب در کفت، شور شراب بر سرم
وا رهد از کف اجل، جان فسردهٔ حزین
تیغ کرشمه ای رسد، گر به شتاب بر سرم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۷۰ - بی تو چسان به سر برد جان امیدوار من؟
بی تو چسان به سر برد جان امیدوار من؟
ای بت دلفریب من، صبر من و قرار من
گوهر شاهوار من، مایه افتخار من
باغ من و بهار من، راحت روزگار من
جان من و جهان من، امن من و امان من
عین من و عیان من، سرّ من، آشکار من
زهر غم تو در جهان نوش و نشاط خستگان
تلخ تو در مذاق جان باده ی خوشگوار من
دل ز خم و سبوی تو، مست به های و هوی تو
مقصد دیده روی تو عشق تو اختیار من
سرور سرفراز من، مایهٔ سوز و ساز من
دلبر و دلنواز من، مونس و غمگسار من
دلبر بی نظیر من، مهر تو در ضمیر من
لطف تو دستگیر من، خواریت اعتبار من
دل به هوای روی تو، رفته به جستجوی تو
مانده در آرزوی تو، دیدهٔ اشکبار من
دوش که شمع سان تنم مایهٔ اشک و آه بود
آمد وکرد پرسشم، هوش ربا نگار من
گفت چگونه ای بگو، در غم من حزین من؟
بیکس من غریب من، خستهٔ سوگوار من
گفتم اگر وفا کنی، هست در انتظار تو
سینهٔ داغدار من، خاطر بی قرار من
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۸۶ - من نه حریف وعده ام طاقت انتظار کو؟
من نه حریف وعده ام طاقت انتظار کو؟
تا به اجل سپارمش جان امیدوار کو؟
می رسی ای صبا اگر از سرکوی یار من
بویی از آن چمن چه شد، برگی از آن بهار کو؟
در صف منکران کنم دعوی عشق و زنده ام
تلخی حرف حق چه شد، آن همه گیر و دار کو؟
شکر که در حساب هم، فارغم از تلافیت
دعوی دل به یک طرف، داغ مرا شمار کو؟
ساقی سرگران من، کشت مرا تغافلت
تلخی عیش تا به کی، بادهٔ خوشگوار کو؟
خوش در توبه می زند ناصح بی خبر ولی
اشک ندامت ازکجا، تهمت اختیارکو؟
چارهٔ رنگ زرد من، باده نمی کند حزین
نیست دلی که خون کنم، دیدهٔ اشکبار کو؟
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۵ - هجوم گریهٔ تلخ و خروش ناله های من
هجوم گریهٔ تلخ و خروش ناله های من
شکر خواب بهاران شد، غزال شیر مستش را
زگلشن بوی خون تازه دل بر دماغم زد
دهان غنچهٔ گستاخ، بوسیده ست، دستش را
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۴۵ - جام عتاب داده ای، غمزه کینه خواه را
جام عتاب داده ای، غمزه کینه خواه را
زهر به کاسه کردهای، چاشنی نگاه را
پنجه به کینه می زنی، با دل چاک چاک من
بی خبرانه نشکنی، شانه زلف آه را
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۵۴ - از سر من چرا کشد، سرو قد تو پای را
از سر من چرا کشد، سرو قد تو پای را
خاک ره تو کرده ام، فرق سپهرسای را
شعله به خس نمی کند، اینهمه سرگران وشی
تا به کی از کفم کشی، دامن کبریای را؟
سرمهٔ خامشی دهد، بلبل خوش نوای را
چون به سخن درآورم، خامهٔ مشکسای را
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۶۰ - هرزه دراست در رهش، سینه چاک چاک ما
هرزه دراست در رهش، سینه چاک چاک ما
گوشزد اثر نشد، نالهٔ دردناک ما
سرمهٔ چشم مور شد، سوده استخوان من
کم نگهانه تا بهکی می گذری ز خاک ما؟
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۷۵ - چهره نما که در چمن، شور هزار گل کند
چهره نما که در چمن، شور هزار گل کند
طرّه گشا که در خزان، بوی بهار گل کند
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۹۱ - باده بیار و هوش را، از سر ما روانه کن
باده بیار و هوش را، از سر ما روانه کن
زاهد خرقه پوش را، مست می مغانه کن
چند به باد می دهی، طرهٔ ترهات را؟
واعظ شهر نیستی، زمزمه، عاشقانه کن
غازهٔ افتخارکش، ناصیهٔ نیاز را
صدر نشین عشق شو، سجدهٔ آستانه کن
گوشهٔ چشم عشوه ای از تو به کار می خوش است
رطل گران باده را، لجهٔ بیکرانه کن
رهبر سالکان بود، سلسلهٔ ارادتی
طّرهٔ خم به خم بکش، زلف مراد شانه کن
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۰۱ - سوخته جان دلم یکی، سنبل مشک فام، دو
سوخته جان دلم یکی، سنبل مشک فام، دو
سختی کار عشق بین، صید یکی و دام دو
خونی دین و دل بود، غمزه در ابروان تو
معجز حسن را نگر، تیغ یکی، نیام، دو
ساقی غم، به دیده ام، خون دل این قدر مکن
باده به صرفه خرج کن، شیشه یک است و جام دو
در ره عشق از دو سو، قرعه فتاده مشکلم
خاطر چاره جو یکی، ششدر ننگ و نام دو
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۰۵ - طرف نقاب اگر کشی، از رخ نازنین فرو
طرف نقاب اگر کشی، از رخ نازنین فرو
دل ز تپیدن آورد، خانهٔ عقل و دین فرو
پت ز سرمه چشم تو، طرح فرنگ تازهای
یا شده این غزال را، پای به مشک چین فرو؟
هشته سمن عذار من، طرّهٔ یاسمین فرو
کعبه به ناز افکند، حلّهٔ عنبرین فرو
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۴۴ - جلوه کند به باغ اگر سرو بلند قامتش
جلوه کند به باغ اگر سرو بلند قامتش
سرو زپا فتد که تا کس نکند ملامتش
بار دگر گر افتدم دامن وصل او بکف
باز رها نمیکنم تا نکشم ندامتش
عاشق زار خویش را تیر هلاک گو بزن
از تو کسی نمیکَشد گر بِکُشی غَرامتش
تا مگر از جفای او شکوه همی بدو کنم
کاش بجلوه دیدمی قامت در قیامتش
تا به نظر نیایدت کبک و خرام دلکشش
شیوۀ رفتنش ببین حالت استقامتش
سستی عهد او نگر محکمی وفای من
او زخدا هلاک من خواهد و من سلامتش
باد صبا غبار من گر ببرد ز تربتم
در سر کوی او بود جایگه اقامتش
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۹ - باز نما به مطربان نغمۀ جان گداز را
باز نما به مطربان نغمۀ جان گداز را
تا بدرند از طرب پردۀ اهل راز را
گر بنشانیم شبی شمع صفت برابرت
پیش رخیت بنگری سوز دل گداز را
خوش بود ای سرور جان ناز تو و نیاز من
ناز بکن تو هر زمان تا نگری نیاز را
گر بنمایی ای صنم سجده گه دو ابرویت
جانب کعبه کی برند اهل نظر نیاز را
شاهدی از هوای جان خاک ره نگار شد
تا که رسد بپای بوس آن شه سرفراز را
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۵ - پیش تو عرضه می کنم حال تباه خویش را
پیش تو عرضه می کنم حال تباه خویش را
تا تو نصیحتی کنی چشم سیاه خویش را
سرزنشم مکن که تو، شیفته تر ز من شوی
بینی اگر به ناگهان چشم سیاه خویش را
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی فاطمة الزهراء سلام الله علیها
شمارهٔ ۲ - فی مدح سیدة النساء سلام الله علیها
دختر فکر بکر من، غنچۀ لب چه وا کند
از نمکین کلام خود حق نمک ادا کند
طوطی طبع شوخ من گر که شکرشکن شود
کام زمانه را پر از شکر جانفزا کند
بلبل نطق من ز یک نغمۀ عاشقانه ای
گلشن دهر را پر از زمزمه و نوا کند
خامۀ مشکسای من گر بنگارد این رقم
صفحۀ روزگار را مملکت ختا کند
مطرب اگر بدین نمط ساز طرب کند گهی
دائرۀ وجود را جنت دلگشا کند
منطق من هماره بندد چه نطاق نطق را
منطقۀ حروف را منطقه السما کند
شمع فلک بسوزد از آتش غیرت و حسید
شاهد معنی من ار جلوۀ دلبربا کند
نظم برد بدین نسق از دم عیسوی سبق
خاصه دمیکه از مسیحا نفسی ثنا کند
وهم باوج قدس ناموس آله کی رسد؟
فهم که نعت بانوی خلوت کبریا کند؟
ناطقۀ مرا مگر روح قدس کند مدد
تا که ثنای حضرت سیدۀ نساء کند
فیض نخست و خاتمه نور جمال فاطمه
چشم دل از نظاره در مبدء و منتهی کند
صورت شاهد ازل معنی حسن لم یزل
وهم چگونه وصف آئینۀ حق نما کند
مطلع نور ایزدی مبدء فیض سرمدی
جلوۀ او حکایت از خاتم انبیا کند
بسملۀ صحیفۀ فضل و کمال معرفت
بلکه گهی تجلی از نقطۀ تحت «با» کند
دائرۀ شهود را نقطۀ ملتقی بود
بلکه سطد که دعوی لو کشف الغطا کند
حامل سر مستسر حافظ غیب مستتر
دانش او احاطه بر دانش ماسوی کند
ین معارف و حکم بحر مکارم و کرم
گاه سخا محیط را قطرۀ بی بها کند
لیله قدر اولیاء، نور نهار اصفیا
صبح جمال او طلوع از افق علا کند
بضعۀ سید بشر ام ائمۀ غرر
کیست جز او که همسری با شه لافتیٰ کند؟
وحی نبوتش نسب، جود و فتوتش حسب
قصه ای از مروتش سورۀ «هل اتی» کند
دامن کبریای او دست رس خیال نی
پایۀ قدر او بسی پایه بزیر پا کند
لوح قدر بدست او کلک قضا بشست او
تا که مشیت الهیه چه اقتضا کند
در جبروت حکمران، در ملکوت قهرمان
در نشأت کن فکان حکم بما تشا کند
عصمت او حجاب او عفت او نقاب او
سر قدم حدیث از آن سترو از آن حیا کند
نفخۀ قدس بوی او جذبۀ انس خوی او
منطق او خبر ز «لا ینطق عن هوی» کند
قبلۀ خلق روی او، کعبۀ عشق کوی او
چشم امید سوی او تا بکه اعتنا کند
بهر کنیزیش بود زهره کمینه مشتری
چشمۀ خور شود اگر چشم سوی سُها کند
مفتقرا متاب رو از در او بهیچ سو
زانکه مس وجود را فضۀ او طلا کند
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی سید الشهداء علیه السلام
شمارهٔ ۱۳ - ایضاً مخمس غزل شیخ سعدی در مصیبت
تشنه لبا به آب مهر تو سرشته شد گلم
چون بکنم دل از تو و چون ز تو مهر بگسلم
گرچه بلای دوست را از سر شوق حاملم
بار فراق دوستان بسکه نشسته بر دلم
می روم و نمی رود ناقه بزیر محملم
ملک قبول کی شود جز که نصیب مقبلی
لایق عشق و عاشقی برگ گلست و بلبلی
بار غم ترا چو من کس نکند بمحملی
بار بیفکند شتر چون برسد بمنزلی
بار دلست همچنان ور بهزار منزلم
داس غم تو می کند حاصل عمر را درو
درد و بلا همی رسد از چپ و راست تو بتو
رفتم و دل بماند در سلسلۀ غمت گرو
ای که مهار می کشی صبر کن و سبک برو
کز طرفی تو می کشی وز طرفی سلاسلم
شوق تو می زند ز شور و زنای غم نوا
تن سوی شام غم روان دل به زمین کربلا
جز من داغدیده را درد نبوده بیدوا
بار کشیدۀ جفا پرده دریدۀ هوا
راه ز پیش و دل ز پس واقعه ایست مشکلم
تا تو بخاطر منی دیده بخواب کی شود؟
راحت و عشق روی تو؟ آتش و آب کی شود؟
غفلت از تو در ره شام خراب کی شود؟
معرفت قدیم راهجر، حجاب کی شود؟
گرچه بشخص غائبی، در نظری مقابلم
ما به هوای کوی تو در بدریم و کو بکو
وز غم هجر روی تو با اجلیم روبرو
کی شود آنکه من کنم شرح غم تو مو بمو
آخر قصد من توئی غایت جهد آرزو
تا نرسد بدامنت دست امید نگسلم
سوخت ز آتش غم هجر تو پر و بال من
چون شب تار روز من هفته و ماه و سال من
نقش تو در ضمیر من مونس لایزال من
ذکر تو از زبان من فکر تو از خیال من
کی برود که رفته ای در رگ و در مفاصلم
گرچه اسیر حلقۀ سلسلۀ اجانبم
یا که چه نقطه، مرکز دائرۀ مصائبم
ورچه ز حد برون بود منطقۀ نوائبم
مشتغل توام چنان کز همه چیز غائبم
مفتکر توام چنان کز همه خلق غافلم
ایکه بعرصۀ وفا از همه برده ای سبق
جز تو که سر نهاده از بهر نثار بر طبق؟
خواهر داغدیده را یک نظر ای جمال حق
گر نظری کنی کند کِشتۀ صبر من ورق
ور نکنی چه بر دهد کشت امید حاصلم؟
مفتقرا بعاشقی گشت بساط عمر طی
کی برسی بدولت وصل نگار خویش کی؟
پیری و بندبند دل شور و نوا کند چه نی
سنت عشق سعدیا ترک نمی دهی بمی
چون ز دلم رود برون خون سرشته در گلم
منکه بلاف عاشقی همسر صد مبارزم
گرچه فنون عشق را با همه جهل حائزم
ورچه نصاب شوق را با همه فقر فائزم
داروی درد شوق را با همه علم عاجزم
چارۀ کار عشق را با همه عقل جاهلم
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۱۵ - صورت شاهد ازل جلوه گر از جمال تو
صورت شاهد ازل جلوه گر از جمال تو
معنی حسن لم یزل در خور خط و خال تو
جام جهان نمای جم ساغر درد نوش تو
طلعت لیلی قدم آینۀ مثال تو
کوکب دری فلک شمع در سرای تو
سرمۀ دیدۀ ملک خاک ره نعال تو
عرصۀ فرش ساحت گوشه نشین گدای تو
قبۀ عرش حلقۀ منطقۀ جلال تو
دفتر علم و معرفت نسخۀ حکمت و ادب
نقطۀ مهملی است در دائرۀ کمال تو
ماه دو هفته بندۀ حسن یگانه روی تو
پیر خرد به معرفت کودک خردسال تو
رفرف عقل پیر اگر از سر سدره بگذرد
باز نمی رسد به اول قدم خیال تو
نخلۀ طور اگر گهی دم زند انا اللهی
داد سماع می دهد مطرب خوش مقال تو
گلشن جان نمی دهد چون تو گلی دگر نشان
خلد جنان نپرورد سرو به اعتدال تو
خضر اگرچه زندگی ز آب حیات یافته
باز کند دوندگی در طلب زلال تو
ای بفدای ناز تو واندل دلنواز تو
سوخت ز سوز ساز تو مفتقر نوال تو
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۱۸ - ای که بر اوج نه فلک دام هوس فکنده ای
ای که بر اوج نه فلک دام هوس فکنده ای
بر لب بام یار من پر نزند پرنده ای
نبست براق عقل را ره برواق بزم او
رفته بوادی فنا رفرف هر رونده ای
بسته کمان ابروان راه خیال رهروان
ناز خدنگ غمزه اش بازوی هر زننده ای
بندۀ آن لب و دهان زندۀ جاودان بود
نیست یکیش عشق جز زندۀ یار زنده ای
بستۀ بند او بود رستۀ هر تعلقی
خستۀ درد او بود داروی هر گزنده ای
دشمن یوسف دلت گرگ طبیعت است و بس
نیست به نزد عارفان بدتر از آن درنده ای
چشمۀ نوش بایدت همت خضر می طلب
نیست زلال زندگی در خور هر رونده ای
مفتقرا متاب رو هیچ ز بند بندگی
جز به طریق بندگی خواجه نگشته بنده ای
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۲۵ - خسته هجر گشته ام با تو وصالم آرزوست
خسته هجر گشته ام با تو وصالم آرزوست
تیره شده است چشم من نور جمالم آرزوست
از تف کار عشق جان سوخت بنار تشنگی
از لب روح بخش تو آب زلالم آرزوست
بی تو حرام شد مرا با دگری نفس زدن
از نفس مبارکت سحر حلالم آرزوست
بی تو خیال شد تنم و ز هوس خیال تو
نیست خیال خواب و خور آب خیالم آرزوست
دام خطت بمرغ دل گفت اسیر چون شدی
گفت از آنکه دمبدم دانه خالم آرزوست
در دل بحر اشک خود غوطه همیخورم از آنک
دیدن آن دو رشته عقد لئالم آرزوست
گر چه وصال او حسین آرزوئی است بس محال
آرزو را چو عیب نیست چونکه وصالم آرزوست