تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بابافغانی : غزلیات
شماره ۱۳۴ - آه ازین ناز و دلبری که تراست
آه ازین ناز و دلبری که تراست
وین جفا و ستمگری که تراست
شاید ار آدمی پرستد بت
زین همه ظلم و کافری که تراست
ایدل آشفتگی دراز کشید
رشته در دست آن پری که تراست
تشنه لب جان دهی بخاک ایدل
زین خیال سکندری که تراست
بی سر و پا کند فغانی را
این تراش قلندری که تراست
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۵۳ - نتوانم که بینم از دورش
نتوانم که بینم از دورش
آه از شرم چشم مخمورش
نیست در شهر کس که عاشق نیست
چه بلا گشت حسن مشهورش
این چراغ از کدام انجمنست
که جهانی بسوخت از نورش
رفت آن ماه نیم مست برون
چه شبی روز کرد مخمورش
چه بود حالت نظر بازی
که چنین آفتیست منظورش
چکند عطر پیرهن، عاشق
فکر کن زعفران و کافورش
چه دلست این دل فغانی وای
که نه پیداست ماتم و سورش
بابافغانی : ترکیبات
ترجیع بند
ای زغیب الغیوب کرده نزول
بسراپرده ی نفوس و عقول
قدسیان را بطاعت تو مدار
عرشیان را بحضرت تو وصول
چارطبع از کمال حکمت تو
اثر و فعل کرده اند قبول
بحر و کانرا زجامعیت تو
نقدهای خزینه شد محصول
سبزه ها را از اقتضای قضا
داده یی گه نمو و گاه ذبول
کرده یی زین میان امین انسان
هم خودش خوانده یی ظلوم و جهول
تا بحدیست وحدتت با خلق
که نمیگنجد اتحاد و حلول
حیرتی داشتم درین معنی
تا رسید این بشارتم زرسول
که زروی معیت و نسبت
عرض و جوهر و فروع و اصول
هر چه در کارگاه امکانست
پرده دار جمال جانانست
چینیی در نگارخانه ی چین
مجلسی ساخت همچو خلد برین
قد رعنا و صورت زیبا
سرو آزاد و لاله و نسرین
عارض دلفریب و حلقه ی زلف
گل سیراب و سنبل پرچین
غنچه های دمیده ی خندان
لاله های شکفته ی رنگین
شکل لیلی و هیأت مجنون
نقش فرهاد و صورت شیرین
آب بیرنگ را بصورت رنگ
داده در دیده ی خرد تزیین
مابه الامتیاز این همه شکل
چون شود طرح لاعلی التعیین
آنچه باقی بود چه خواهد بود
باز کن دیده را و نیک ببین
این مثل را نمودم ای عارف
تا شود پاک و روشنت که یقین
هر چه در کارگاه امکانست
پرده دار جمال جانانست
بلبلی ناله یی عجب میکرد
در چمن بود و گل طلب میکرد
شام زلف بنفشه را می دیدی
صبح بر روی گل طرب میکرد
بنوا آب را گره میزد
بنفس باد را ادب میکرد
ناله میکرد از کرشمه ی گل
گل تبسم بزیر لب میکرد
جلوه ی شاخ ارغوان میدید
وز دل خونچکان شغب میکرد
شب نمیرست از فغان تا روز
روز فریاد تا بشب میکرد
غنچه میدید و تنگدل میشد
بوی گل میشنید و تب میکرد
باز میجست نسبت هر یک
همه را پرسش از حسب میکرد
تا نگویی که بلبل مشتاق
طلب یار بی سبب میکرد
هر چه در کارگاه امکانست
پره دار جمال جانانست
آفتاب من از دریچه ی نور
میکند در هزار پرده ظهور
گه شود آتش و سخن گوید
بر فراز درخت ایمن و طور
گه برون آرد از دل آتش
گل سیراب و نرگس مخمور
پرتو آفتاب طلعت اوست
داغ جانسوز عاشق مهجور
در طربخانه های هشت بهشت
قصر یاقوت و حشمت فغفور
قدح انگبین و ساغر شیر
جام فیروزه و شراب طهور
سر ما و کمند فتنه ی عشق
دست زهاد و عقد طره ی حور
مست و مخمور و خفته و بیدار
عشق و معشوق و ناظر و منظور
هر چه در کارگاه امکانست
پرده دار جمال جانانست
مبتلایی زعشق داغی داشت
آتشی در دل از چراغی داشت
نوبهاران دلش زخلق گرفت
که چو مجنون هوای راغی داشت
از ریاحین و لاله در صحرا
هر طرف نوشکفته باغی داشت
یکدمش غنچه یی حدیثی گفت
یکدمش لاله یی ایاغی داشت
چون نبودش نوای مرغ چمن
ناله ی کبک و بانگ زاغی داشت
بسته بر عود دل بریشم آه
میسرود و بخویش لاغی داشت
یافت در جمله رنگ و بوی حبیب
وه چه روشن دل و دماغی داشت
داشت جمعیتی چنان با خود
که زخلق جهان فراغی داشت
یار میجست از زمین و زمان
وز لب هر کسی سراغی داشت
هرچه در کارگاه امکانست
پرده دار جمال جانانست
خیز ای مطرب غزل پرداز
باده در جام ریز و عود بساز
هر لطافت که روی بنماید
در حضورش چراغ دل بگداز
آمد آن شاخ گل کرشمه کنان
بر سرم با هزار عشوه و ناز
گره از غنچه ی دلم بگشود
مهر برداشت از سفینه ی راز
کای هواخواه حسن ده روزه
وی طلبگار رنگ و بوی مجاز
زیر هر پوست مغز نغزی هست
مغز میگیر و پوست می انداز
نافه را مشک جوی و گلرا بوی
باغ را حسن و مرغ را آواز
گشته هر دل بدلبری مایل
کرده هر مرغ بر گلی پرواز
چشم یعقوب و جلوه ی یوسف
دل محمود و عقد زلف ایاز
هر چه در کارگاه امکانست
پرده دار جمال جانانست
می صافی و معاشران ظریف
چمن دلکش و هوای لطیف
هر درخت گلی بوصف گلی
کرده رنگین رساله یی تصنیف
همه را داده دوست جام مراد
که نکردست قطره یی تخفیف
طاق ابروی ساقیان ملیح
شادی روی شاهدان حریف
کرده آهنگ پرده ی عشاق
نی لاغر میان و چنگ نحیف
در سماع از نوای منطق طیر
هدهد تاجدار و مور ضعیف
بزمگاهی بدان صفت که خرد
میشود مست و بیخود از تعریف
مطرب از تار ارغنون طرب
بلبل از پرده ی ثقیل و خفیف
این نوا میزنند کز ره عشق
پری و آدمی وضیع و شریف
هر چه در کارگاه امکانست
پرده دار جمال جانانست
داشتم لعل پاره یی من هست
از کفم ناگهان فتاد و شکست
سودم آن پاره ها بزیر قدم
توتیا ساختم بقوت دست
نور خورشید از دریچه ی صبح
چون بدین خاک تیره در پیوست
دیدم آن ذره های نورانی
جملگی گشته آفتاب پرست
یار خورشید و لعل پاره دلیست
که درو غیر مهر نقش نبست
تا شود ذره و بمهر رسد
زیر سنگ غمش بباید خست
کی بود کی که بشکنند خمار
جرعه نوشان بامداد الست
که درین صیدگاه شیر شکار
زاهوی دام تا بماهی شست
کبک کهسار و مرغ دریا بار
میزنند این نوا بلند نه پست
هر چه در کارگاه امکانست
پرده دار جمال جانانست
باغبان از درخت چند ورق
چید و در کوره کرد بهر عرق
کوره چون کار خویش کرد تمام
شد لباب پیاله یی زمرق
آنچه باقی بماند از آنهمه گل
پاره یی خاک بود بی رونق
عقل در شیشه ماند ازین حیرت
تا کجا رفت آن گل چو شفق
رنگ زرد و بنفش و سیمابی
سبز و گلگون و مشکی و ازرق
همه در نیل عشق یکرنگست
هیچیک را نشد جدا زورق
از من و از تو نام عاریتست
اوست باقی بذات خود صدق
گل چو رو از نقاب غنچه نمود
پرده چون باز شد زروی طبق
از ره علم عین و صدق یقین
گشت چون روز روشنم الحق
هر چه در کارگاه امکانست
پرده دار جمال جانانست
من و ساقی و یکدو یار ندیم
بر در گلشنی شدیم مقیم
ناگه از بوستان نسیمی خاست
همرهش نکهت بهشت نعیم
کیست آگاه تا بگوید راست
که چه باشد نسیم و چیست شمیم
آنکه از بوی گل شود بیخود
چه کند امتیاز بوی نسیم
جان نسیمست و معنی او یار
زنده دل زان نسیم جسم رمیم
چکنم حیرتی عجب دارم
دلی از درد و غصه گشته دو نیم
کو نسیمی زبوستان وصال
تا کنم جان و دل باو تسلیم
ای فغانی بدانکه کشف رموز
نشود از تعلم و تعلیم
هر کرا جوهریست در فطرت
باز یابد زفکر و طبع سلیم
که زر و لعل و لؤلؤی شهوار
گوهر شبچراغ و در یتیم
هر چه در کارگاه امکانست
پرده دار جمال جانانست
بابافغانی : مقطعات
شمارهٔ ۶ - دوش بگرفت محتسب مستم
دوش بگرفت محتسب مستم
همره او پی قصاص شدم
گرم بگرفته بود همچو تبم
عرقی کردم و خلاص شدم
بابافغانی : مقطعات
شمارهٔ ۹ - شاه عالم پناه اسماعیل
شاه عالم پناه اسماعیل
که جهان ملک اوست یک قلمه
روز جولان ز اسب زیر آورد
شهسواران و صاحبان رمه
سفله را هم پیاده کرد کنون
بجزا خود نشسته اند همه
امامی هروی : قصاید
شمارهٔ ۷ - در مدح شمس الدین صاحب دیوان
آنکه بر تخت مکرمت شاهست
شمس دین و دول شهنشاهست
رضی الملک کز دقایق غیب
منهی نوک کلکش آگاهست
آنکه تا روز، روز دولت اوست
شب بیدولتی سحر گاهست
آنکه تا عدل، عدل شامل اوست
کهربا در حمایت کاهست
از سر کلک او سخا گوئی
در سقنقور قوه با هست
غلطم، کافتاب همت او
بر تر از اوج ماسوی اللهست
ای بزرگی که شاه جاه ترا
افسر ماه و پایه ی جا هست
وی سخا گستری که اطلس چرخ
بر قد همت تو کوتاهست
جام گیتی نماست از چه تراست
آسمان در پناه درگاهست
آفتابیست، کافتاب سپهر
ز اقتباس فروغ او، ماهست
گوئی از یاد بزم و ساغر تو
باده شادی فزا و غم کاهست
گوئی از حرض بذل و گاه سخا
معطی دست تو عطا خواهست
لفظ عذب تو در نظام جهان
رونق ملک و زیور جاهست
نوک کلک تو در معانی جود
سلب اقران و نفی اشیا هست
دین پناها بهر نفس که زند
گرچه دشمنت ناله و آهست
شاه انجم که مرکب و بنه اش
شش سوارند و هفت خرگاهست
با سپه دار آسمان، که ازو
مرگ آشفته در کمین گاهست
گوید احکام ما و جنبش او
محض اجبار و عین اکراهست
طبع من گرچه مدحت تو در او
یونس و حوت و، یوسف و چاهست
آن درختیست بارور که ترا
ذکر باقی ازو در افواهست
میوه اش نارسیده می برسد
زانکه بی برگ و بر سر راهست
در دوم مرتبت ز روی حساب
تا توان گفت پنج پنجاهست
شادمان زی که سال عمر ترا
مدت چرخ روزی از ما هست
بود مأمور تو جهان تا بود
هست محکوم تو جهان تا هست
که سخای تو و تلکم خصم
صدمت شیر و کید روباهست
امامی هروی : قصاید
شمارهٔ ۹ - در مدح شرف الدین مظفر
فکر بکرم چو روی بنماید
هوش ز ارباب عقل برباید
خاصه در مدحت جهان هنر
که ز شکرش؛ شکر همی خاید
شرف الدین مظفر، آنکه سپهر
حضرتش را بفخر بستاید
آنکه هر دم هزار سحر حلال
کلکش از نظم و نثر بنماید
و آنکه گاه عطا ز دیده ی کان
کرمش خون لعل بگشاید
جنبش چرخ با سریر درش
نزند دم که باد پیماید
ما در طبع با سحاب کفش
بر دل بحر و کان ببخشاید
ای بزرگی که روز اهل هنر
جز ز خاک در تو بر ناید
لفظ عذبت چو گوهر افشاند
ابر ازو جز بگریه نگراید
نوک کلکت چو عنبر آمیزد
مشک بر عارض سمن ساید
روح واله شود چو گاه مسیر
پرنیان را بعنبر آلاید
وحی منزل کند چو سحر مبین
بزبان صریر فرماید
گر زمین را بسبزه فضل ربیع
آفتاب از شرف، بیاراید
تو نظر بر زمین فکن، که زمین
زین شرف سر بر آسمان ساید
ور ضمیرت ز ذره باد آرد
ذره را ز آفتاب ننگ آید
قلمت دیده ی معانی را
روشنی در سواد بفزاید
کرمت مخزن ایادی را
در بروی امید بگشاید
دست ادراک گرچه نتواند
که نهال ثنات پیراید
نو عروس ضمیر من که ز حسن
سر موئیش در نمی باید
باد در حکم مدحت تو کزو،
بی گمان عمر جاودان زاید
تا بسیط زمین ز رنگ ستم
عدلت آیینه وار بزداید
بد سگالت در اندهی که مقیم
خون حسرت ز دیده پالاید
دور حکم ترا اساسی باد
که ز دور فلک نفرساید
تو ز رفعت بر آسمان که عدوت،
بر زمین گرد فرو شود، شاید
امامی هروی : قصاید
شمارهٔ ۱۵ - در مدح جمال الدین محمد یحیی
تازه و خرمست چون رخ یار
صحن گیتی ز رنگ و بوی بهار
دشت را از زمردست بساط
کوه را پر زبرجدست کنار
گشت گوئی ز بیح مینا رنگ
هست گوئی ز شاخ مرجان بار
آب و خاک چمن کز او خجلند
آب حیوان و در دریا بار
کان یاقوت، آفتاب فروغ
گهر بحر ناپدید کنار
تا ز عکس سمن در آب روان
تافتند انجم و فلک سیار
چتر بیجاده منبع لؤلؤست
تخت پیروزه معدن دینار
شاخ گوهر فشان چو بر سر کشت
گوهر شاهوار کرد نثار
کرده بر جویبار کبک و تذرو
همچو نسرین بر مجره گذار
جنبش باد و ساحت چمنست
طره چین غیرت فرخار
برگ نسرین و شاخ شمشادند
رخ زیبا و طره دلدار
سرود در حالتست از آنکه نواخت
صوت موسیچه ساز موسیقار
زین سپس عقل را کند سرمست
بعد از این مست را کند هشیار
لحن قمری و بلبل از بستان
صوت دراج و تیهو از کهسار
نال را، راست اعتدال چو بست
فارغ البال بر میان زنار
لاله و سوسن اندرین سخنند
ده دل و صد زبان چو توش و هزار
سرخ بید ار تشبهی می کرد
ببد اندیش خواجه بی هنجار
چون رگش برکشید چرخ از پوست
در پی اش خون فسرده شد ناچار
دی ز دست چنار، فاخته ای
بلبلی را که بود همدم خار
گفت: در بزم لعبتان چمن
که سمن ساعدند و لاله عذار
ساغر غنچه نارسیده هنوز
چشم نرگس چراست مست خمار
گوش بلبل چو نام غنچه شنید
کرد در آن میانه ناله ی زار
گفت دست چنار بالا بود
در چمن تا بد است در همه کار
لیک ازینسان که بید تیغ کشید
باد باشد کنون بدست چنار
گرچه بی روی دلبر از دل و جان
گشته ام سیر و بوده ام بیزار
بر سریر چمن چو؛ سایه فکند
گهر تاج غنچه دیگر بار
زین سپس دست ما و دامن دوست
پس ازین گوش ما و حلقه یار
باد گوهر فشان و عنبر سای
که چمنراست کاروان سالار
باز بیاع درّ و گوهر و مشک
در هوا می کند قطار، قطار
گوئی از نوک کلک صدر جهان
اثری یافتند باد و بهار
کاستین صبا و دست سحاب
عنبر افشان شدست و گوهر بار
معنی احتشام جنبش چرخ
صورت اهتمام ایزد بار
صاحب اعظم، آصف ایام
داور ملک و داد بخش دیار
صدر دنیا جمال دین، یحیی
سبب دور گنبد داور
آن سپهر سخا و عالم فضل
آن زمین ثبات و کوه وقار
آن در جاهش آسمان تعظیم
و آن در جودش آفتاب عیار
هست در صدر ملک مسند حکم
ز اختیار مسببین مختار
درگهش مأمن اولوالالباب
حضرتش کعبه اوالوالابصار
ای فلک را بحکمت استحکام
وی جهانرا بعدلت استظهار
حکم تو عقل و عقل را، قانون
عدل تو دین و ملک را معمار
آسمانیست، آسمان ترکیب
آسمانیست و آفتاب شعار
صورت از رفعت و درت ز احسان
لفظت از حکمت و دلت ز انوار
یا یسار و یمین و معدن و بحر
دهر نشناخته یمین و یسار
به یسار تو کرده یاد یمین
به یمین تو کسب کرده یسار
الحق آب دوات عالی تست
که ز آب حیاتش آید عار
انتظام قواعد احکام
امتزاج نتایج افکار
چمن منصب وزارت را
شبنمی زو و عالمی ازهار
شجر جویبار دولت را
زو نسیمی و یک جهان انوار
گنج گوهر شود ز فضله ی او
سطح اوراق و گردش طومار
آب کوثر بریزد از اثرش
سیر آن ابر آسمان کردار
در نهان خانه ی ازل دل تست
مخزن زار و وحی بی اغیار
گرچه ارواح در مدارج قدس
دائماً صائمند در اخبار
روح قدسی بترک لفظ تو کرد
همچو عبسی بترک روح اقطار
ابر دستت چو گوهر افشاند
سیر آن دین پناه و دنیا دار
خرد پیر نفس ناطقه را
گوید ای موجب مسیر و مدار
تجدید مطلع
چیست آن پیکر نحیف و نزار
که دهد ملک را نظام و قرار
هم سحابیست آسمان تأثیر
هم شهابیست آفتاب آثار
می نهد بر خط نظام جهان
سر اندیشه کبار و صغار
بس که آورد شب بروز چو صبح
در سواد امور لیل و نهار
طره شب فکند بر رخ روز
روز روشن نمود در شب تار
گاه چون طوطئی که تازه شود
نسق دین و ملکش از منقار
گه فشاند ز مشک بر رخ سیم
آب حیوان بیمن حرجوار
معجز دست خواجه اش بمسیر
می کند سر بریده وحی گذار
روح گویا چو وصف خامه شنید
گفت کای نقد کون را معیار
کلک دستور باشد اینکه ز دست
عدل را بر در ستم مسمار
آنکه در بندگیش خامه چو دید
کاسمانها همی کنند اقرار
بست پیش انامل خلقش
پیکر او کمر دو پیکر وار
صاحب عادل، آفتاب صدور
جان دولت، جهان عز و فخار
موجب هفت از استدارت نه
غرض پنج از امتزاج چهار
تاج دین داوری که دورانراست
بر زمین کفایتش رخسار
آنکه در خلقتش خدای جهان
نظم دنیا و دین بکرد اظهار
خاکپای زمین حضرت اوست
فلک تند و عالم غدّار
ای قضا قدرت، قدر تقدیر
وی فلک همت ملک دیدار
فخر اولاد آدمی، بهنر
صدر ابناء عالمی، بتبار
تا زمان را زمان دولت توست
وقت انعام و موسم ادرار
کرم خلقت از جهان برداشت
رسم بیداد و عادت آزار
هیچکس را بقدر خوار نکرد
دمبدم داد عیش داد بکار
دین پناها چو لطف طبع تر است
کرمت در دیار و دین دیار
هم در اثنای مدح تو غزلی
خواستم تا ادا کنم خوش و خوار
تجدید مطلع
کای پریچهره مست خواب و خمار
ای تو بهتر ز لعبتان تتار
مقد لؤلؤ نموده از یاقوت
لعل شکر گشاده از گفتار
آب حیوانش بر دو گوشه ی لعل
نظم پروپنش در دو دانه فار
سمنش رخ کشیده در سنبل
سنبلش رنگ داده بر گلنار
کرده بر طرف آفتاب پدید
سیر ماهش هلالی از زنگار
رخش از زلف ماه در عقرب
زلفش از چهره مار در گلزار
عار او در پناه بدر منیر
ماه او در ثعاب مشک تتار
آفت از شور سنبلش در شهر
فتنه از دست نرگسش در کار
ساغری نیم مست عربده جو
هندوئی پیچ پیچ و آینه دار
با رخی کافتاب پیش رخش
کرد از شرم روی در دیوار
از در حجره ام در آمد و گفت
کای بر اسب سخن چو روح سوار
گرچه امروز در بساط زمین
جز تو کس را نباشد این احضار
که کند کشف در معانی بکر
تا حجاب تراکم اطوار
خرده بین ضمیر وقادش
در پس پرده های غیب اسرار
بیتکی چند کرده ام ترکیب
به ز ترکیب عذب تو بسیار
در مدیح پناه پشت صدور
آن زمین حلم آسمان مقدار
صاحب تیغ و خامه کز قلمش
خضر ز آب حیات کرده کنار
صدر اعظم شهاب دولت و دین
قبله قدوه و صدور کیار
گهر نظم آبدار مرا
بزبانی چو آب گوهربار
بر خداوند خویش خواند و بداد
داد این قطعه آن بت عیار
تجدید مطلع
کای ضمیرت با بر گوهر بار
برده تاب نجوم و آب بحار
سخنت راز وحی را تفسیر
قلمت نقش غیر را پرگار
گفت از جود، حاتم طائی
دلت از علم، حیدر (ع) کرار
اولیای ترا ز گردش چرخ
دیده ی بخت جاودان بیدار
روز جاه تو زیور ایام
دور حکم تو زبده ی ادوار
هم ز دست تو برق گوهر فتح
روز بدخواه کرده روز شمار
هم ز شست تو مرغ دانه ی روح
چار پر گشته وانگهی طیار
روز هیجا چو بر کشد ز نیام
دست شمشیر خسروان آثار
گر نگردد ز بیم او پنهان
گر نخواهد ز تاب او زنهار
بگسلد روح روزگار ز جسم
بر کشد پود کائنات ز تاب
بر سر بدسکال دین چو نهد
آب رخسارش آتشین دستار
همه دشوار ملک ازو آسان
همه آسان خلق ازو دشوار
نیم جان گوید از زبان عدوت
چون بر آری روانش از بن و بار
مرگ را شد روان ز نایره آب
اجل آمد برون ز پوست چو مار
گرچه دریای خون بجوش آورد
بر در کازرون گه پیکار
گرچه در پای کرد کوه هنوز
موج خون زو همی رسد به حصار
قطره آب باشد اندر بحر
در کفش روز رزم و ساعت کار
دامنش پر ز گوهر است که هست
روز رزم تواش بدریا بار
ای بفضل و بزرگی از وزراء
گشته ممتاز و در زمانه مشار
بی تکلف بپایه تو، که باد
درت از جاه وجود برخوردار
دستم طبعم نمی رسد که رسید
تا بافلاک پایه اشعار
هنرت چون مکارم صدریست
بر تر از ذروه ی قیاس شمار
که فرود زمین حضرت اوست
اوج قدر اکابر و اخیار
سعد دین، فضل زمان و زمین
همچو من عاجز از ثناش هزار
دین پناهی که نوک خامه اوست
فیض بخش خرد پذیر فتاد
ای ز آب زمین دولت تو
پر ز نورند انجم سیار
وی که بی نظم و نثر تو نبود
عالم علمرا شعا رود ثار
ای بتحسین زبان تیر سپهر
برده از خامه تو چون سوفار
علم، اندر هوای سایه تست
سایه بر وی فکن، بهانه میار
اندرین هفته همتت که سپهر
باد مأمور امر او هموار
با خود از روی تجربت می گفت
کای دل عیش جوی باده گسار
گرچه هنگام عشرتست و صبوح
خاصه با نعمه ی چکاوک و سار
گرچه سرمست رنگ و بوی گلند
تخت بزاز و کلبه عطار
بی رضای خدایگان صدور
نبود فیض روح نوش گذار
گرچه جز غم نبوده حاصل عمر
سر از آن چون بدین رسد بردار
در گرفت این حدیت و حالی گشت
قدم همت سپهر سپار
ای سحاب مطیر کلک تو را
درّ مکنون مقاطر اقطار
وی فسرده ز بخششت کانرا
خون یاقوت در تن احجار
تجدید مطلع
آمدم با ثنای صدر کبار
مرکز فرد را محیط و مدار
شرف الدین علی که در همه عمر
درس تکریم او کنم تکرار
نگذارم بصد هر از قران
شکر عشر عشیری از اعشار
آنکه دست و دل مبارک اوست
منبع جود و معدن ایثار
و آنکه با یاد بزم خرم او
مدد جان دهد عقیق عقار
ای پناه تو مأمن ایام
وی جناب تو کعبه زوّار
دشمنت گرچه آدمی است، بشکل
زینهارش بآدمی، مشمار
کآدم اندر ولایت اولاد
کند از ننگ نسبتش انکار
روز خصمت سیاه باد، چو قیر
روی بختت سپید باد، چو قار
کمر دشمنت ز دوران تنگ
افسر خصمت از سپهر افسار
تا بتا بند تازه و سر سبز
شاخ بی بیخ و بیخ بی اشجار
شاخ تعظیم مقتدای جهان
باد سر سبز و تازه از بن و بار
باد مأمور امر تو همه چیز
هفت چرخت چو هفت خدمتکار
بافته ز آب و جاه و رونق و قدر
در پناه کمال این هر چار
ساعد و گوش و گردن و سرملک
افسر و طوق و گوشوار و سوار
در شان ساخته بطالع سعد
کار امسال اولیاء همه پار
امامی هروی : مقطعات
شماره ۲ - ثبت فرمای تا شوی واقف
ثبت فرمای تا شوی واقف
بی توقف ز نام آن محبوب
پارسی مدام و تازی خواب
این یکی راست و آن دگرمغضوب
امامی هروی : مقطعات
شماره ۳ - بخدائی که بی ارادت او
بخدائی که بی ارادت او
سرورا برگ خوش خرامی نیست
که ترا گرچه بنده بسیارند
بنده ی خاص جز امامی نیست
امامی هروی : مقطعات
شماره ۴ - کافی دین و دولت ای صدری
کافی دین و دولت ای صدری
که جنابت سپهر آیات است
روح پرورده ی ضمیر مرا
تا مدیح تو ورد اوقاتست
حرز دوشیزگان پرده غیب
همه یا کافی المهماتست
امامی هروی : مقطعات
شماره ۱۰ - آن شنیدی که خار در گلزار
آن شنیدی که خار در گلزار
گل خوشبوی را برادر خواند
راست می گفت لیکن از پی خار
هیچ دانا درخت گل ننشاند
بلکه دانا چو گلبنی پرورد
چون بر اندام اولیا افشاند
ای امامی بگل نگردد خار
چشم ادراکت از چه خیره بماند
گل بی خار کس نکشت و نرست
هیچکس هیچ جا ندید و نخواند
بوی گل، گل بلطف یار دهد
بلبلی را که دل ز خار بماند
امامی هروی : مقطعات
شماره ۱۲ - ای بزرگی که با نسیم وفات
ای بزرگی که با نسیم وفات
بوی شب بوی در نمی گنجد
بر در جاهت ارچه چرخ شدست
توی در توی در نمی گنجد
پس و را بنده ی بلای دلست
کهنه و نوی در نمی گنجد
پیش عشق من و لطافت یار
که دل و خوی در نمی گنجد
گل حسنست و با لطافت رو
گل خودروی در نمی گنجد
در جهانی که چین طره تست
چین ابروی در نمی گنجد
دوش می گفت رنجه شو تو ولیک
چکنم موی در نمی گنجد
امامی هروی : اشعار دیگر
شماره ۴ - خردم دوش در مراتب فکر
خردم دوش در مراتب فکر
گفت با ذروه ی سپهر برین
کای مقادیر جنبشت می عمر
کرده ار ساغر شهور و سنین
هم قضا را مراتب تعظیم
هم قدر را نهایت تمکین
حکمت اندر جهان کون و فساد
دورت اندر سرای غث و سمین
یا مکانی چنین که قدر تراست
کی بود جرم خاک را تسکین
که شود در ازاء سرعت دور
مرکز خاک را مکانت، مکین
لطف دور تو و کثافت خاک
سایه ی قدر آن و مایه ی این
بزبانی فصیح دور سپهر
روشن و عذب و آبدار و مبین
گفت کای نظم واثقت بی شک
رشک سحر حلال و ماء معین
غرض جنبشم که باقی باد
بر تو پوشیده نیست نیک به بین
کآسمانیست در مراتب صدر
کآفتابی است در مراتب دین
آسمانی که نوک خامه ی او
وحی منزل کند بسحر مبین
قدرتش کرد با کمال قران
رفعتش کرده با دوام قرین
آفتابی که جز بسایه او
نرسد چشم دل بنور یقین
صورت حل و عقد تیغ و قلم
معنی امر و نهی تاج و نگین
قبله و قدوه ی ملوک و صدور
غرض کائنات ناصر دین
ای عیال نتایج قلمت
لفظ آب حیات و در ثمین
تا شناسند در جهان حواس
گردن از گرد ران و سر ز سرین
سر گردون کسان دوران را
باد بر خاک حضرت تو جبین
امامی هروی : اشعار دیگر
شماره ۱۵ - دو نتیجه است در جهان وجود
دو نتیجه است در جهان وجود
غرض فیض علت اولی
رقم کلک منشی ارزاق
قلم صدر مسند انشی
خلف صدق مقتدای صدور
غرض دور گنبد اعلی
نور چشم و جمال یوسف ملک
تاج و فرق و پناه دین هدی
ثمر شاح دوحه ی تحقیق
گهر کان خطه ی معنی
جاه حشمت قرینه ی توفیق
جان حکمت محمد یحیی
که بزرگی شاه عرصه چرخ
از رخ رای تست اسیر عری
شکر جودت که از مراتب آن
پیک اندیشه قاصر است همی
راستی را نمی گذارم از آنک
بر ثریا نمی رسم ز ثری
تا بود در زبان مردم دهر
ذکر مجنون و خوبی لیلی
در عری حروف عمر تو باد
مدت عالم از الف تایی
اوحدالدین کرمانی : اشعار و قطعات پراکندهٔ دیگر
شماره ۳ - مهتری باش و هرچه خواهی کن
مهتری باش و هرچه خواهی کن
نه بزرگی به مادر و پدر است
نافهٔ مشک را ببین به مَثَل
کاین مثالی بزرگ و معتبر است
کاو زآهو گرفت عزّ و شرف
تا به بوی لطیف مشتهر است
اوحدالدین کرمانی : اشعار و قطعات پراکندهٔ دیگر
شماره ۶ - بر زمین آن درخت چیست که او
بر زمین آن درخت چیست که او
همنژاد سرمناره بود
برو برگش زمرّد و لعل است
مگر اصلش زسنگ خاره بود
بر سر او نشسته مرغی سبز
سبز مرغی که مار خواره بود
همه آن مار میخور[د] کاو را
در دهان ماه یا ستاره بود
اوحدالدین کرمانی : اشعار و قطعات پراکندهٔ دیگر
شماره ۹ - ما تو را حرمتی اگر داریم
ما تو را حرمتی اگر داریم
نه زاندیشه ای است یا بیمی
یا زمال تو، گر بسی داری
چشم داریم بر زر و سیمی
لیک از روی مزد می خواهیم
که تو را می کنیم تعظیمی
همه ریشت به کوه ما گفتیم
چون تو در خشم می شوی نیمی
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۳ - آیت حسن را که نام وفاست
آیت حسن را که نام وفاست
تو ندانسته ای خدا داناست
سرو پیش قدت نمی یارد
که دگر در چمن برآید راست
تا کجا شد به دلبری دهنت
کز نظر دور شد که ناپیداست
گرچه خاکِ در تو را بی وجه
آب زد دیده عذر آن برماست
تا خیالی گُزید سرو قدت
در همه کار دست او بالاست
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۱۵ - باد اگر یاد سرو ما نکند
باد اگر یاد سرو ما نکند
سرو را دل هوا هوا نکند
پیش زلف تو مشگ مسکین است
آری اصل نکو خطا نکند
گو به دست آر شیشهٔ دل ما
تا سر زلف زیر پا نکند
دارد آن رخ به خطّ سبز نشان
که مراد کسی روا نکند
کو عزیزی که از سگ کویت
بشنود خواری و دعا نکند
ای خیالی ز سیل اشک چه سود
یار اگر روی سوی ما نکند