تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۱۰۴ - مدح الغ جاندار نور الدین حسن
مملکت خوش سر برآورد از وسن
کی الغ جاندار نورالدید حسن
استقامت یافت زو عالم چنانک
زلف خوبان هم نمیگیرد شکن
آسمان را در کفن پیچد چو میغ
گر نیاید پیش با تیغ و کفن
دست او جلاد زر شد زان نهد
هر درستی را شهادت در دهن
شب نشان خصم او دارد از آن
بر نیاید صبح، الا، تیغ زن
گر نیاوردی جهان مردی چنو
صد فضیلت یافتی بر مرد و زن
کور را در خر کمان گیرد برمح
همچو مرغ خانگی را باب زن
برگذار حمله ی او بو قبیس
توده ی خلخان شمر بر باد خن
ماه را از مهر او در راه دور
نیست یک ساعت بیک منزل وطن
گر بفرماید نیاید باد دی
جامه ی زیبا چمن را حلّه کن
تیغ حراقش ببرق منعکس
نُشره بردارد ز اندام سفن
در کمند او سزد پای هژیر
چون کمان در پنجه ی زه مرتهن
خصم پیش آن کمند چار پر
چار تکبیری کند بر جان و تن
کوه را تب لرزه گیرد روز رزم
چون کند آهنگ گرز شست من
آن زمان کزشط و دریا بارخرد
جز بکشتی عبره نتواند شدن
گه زبان تیغ میگوید که لم
گه دهان کوس میگوید که لن
قبه بندد گرد خون ابر سیاه
تیغ سبز و نیزه ..............ن
زخم سنگ منجنیق آرد عمود
تا که بسپارد روان حصن بدن
نای روئین سبز شمشیر خموش
در سماخ کوه خواند بر علن
در بهار رزم بوقلمون علم
جان چو گل بر تن بدرد پیرهن
نام نورالدین حسن در خون کشد
زهره بر جنگاوران رزم زن
زو، صف تورانیان محکم شود
چون صف ایرانیان از تهمتن
شاد باش، ای گوهری کز رشک تو
خاصیت بگذاشت دریای عدن
هر کجا خورشید چهرت تیغ زد
ماه سیم اندام بر دارد محن
زان عقیدت گر نظر یابد سهیل
آنکه خورشید است بر چرخ سنن
گردد از یک ترکتاز مقدمش
کارگاه روم صحرای یمن
ریزد اندر پای و دست راد تو
روح نامی چون خرامی در وطن
لولوی نسرین و لعل سرخ گل
زر آذر گون و سیم نسترن
چون نهد مشاطه تو قیع تو
طره شمشاد بر کوش سمن
همچو نرگس آسمانی جمله چشم
بر عروس ملک گردد مفتتن
والله، ار بینی ز اسواق جهان
جز در آئینه نظیر خویشتن
صفدرا، من بنده تا کردم نزول
در جناب خسرو دشمن فکن
شاه مغرب، کز نهیبش مشرقی است
هرچه هست از جنس آشوب و فتن
شرح حال خود چگویم کز خلل
هم مرا باور نمی آید ز من
دیده ی دور از تو یابم هم نشین
سینه خاشاک با غم مقترن
آسمان با من چو سازد ارغنون
هر زمانی در دگر دستان و فن
گه، دنی را با تن من انتقام
گه، بلا را بر دل من تاختن
اشک را سد گشته بر هنجار رخ
آه قاطع گشت بر راه سخن
از برونم جوله ی معقول باف
وز درون. غم. عنکبوت خانه تن
از در کوشم سرود السفر
خوانده بر عقلم قناعت الوطن
گر بجستی بادی از درگاه تو
چون شمیم قدسی از صوب قرن
طفل لب تا حشر نگشادی لبان
آب حیوان، چون مزیدی در لبن
ای بمال از من خریده نام ننک
این متاع الحق ورای این ثمن
دیرزی، کز فرط احسان و کرم
کار من چون نام خود کردی حسن
تا نهد در جیب گل دست نسیم
چون بهاران نافه ی مشک ختن
باد، در کوش حسودت نوک خار
ور نباشد جز برای خار کن
روی، احباب تو چون چشم خروس
روی، بدخواه تو چون پرّ زغن
چون رکاب عزم کردانی درست
همعنانت باد حفظ ذوالمنن
کی الغ جاندار نورالدید حسن
استقامت یافت زو عالم چنانک
زلف خوبان هم نمیگیرد شکن
آسمان را در کفن پیچد چو میغ
گر نیاید پیش با تیغ و کفن
دست او جلاد زر شد زان نهد
هر درستی را شهادت در دهن
شب نشان خصم او دارد از آن
بر نیاید صبح، الا، تیغ زن
گر نیاوردی جهان مردی چنو
صد فضیلت یافتی بر مرد و زن
کور را در خر کمان گیرد برمح
همچو مرغ خانگی را باب زن
برگذار حمله ی او بو قبیس
توده ی خلخان شمر بر باد خن
ماه را از مهر او در راه دور
نیست یک ساعت بیک منزل وطن
گر بفرماید نیاید باد دی
جامه ی زیبا چمن را حلّه کن
تیغ حراقش ببرق منعکس
نُشره بردارد ز اندام سفن
در کمند او سزد پای هژیر
چون کمان در پنجه ی زه مرتهن
خصم پیش آن کمند چار پر
چار تکبیری کند بر جان و تن
کوه را تب لرزه گیرد روز رزم
چون کند آهنگ گرز شست من
آن زمان کزشط و دریا بارخرد
جز بکشتی عبره نتواند شدن
گه زبان تیغ میگوید که لم
گه دهان کوس میگوید که لن
قبه بندد گرد خون ابر سیاه
تیغ سبز و نیزه ..............ن
زخم سنگ منجنیق آرد عمود
تا که بسپارد روان حصن بدن
نای روئین سبز شمشیر خموش
در سماخ کوه خواند بر علن
در بهار رزم بوقلمون علم
جان چو گل بر تن بدرد پیرهن
نام نورالدین حسن در خون کشد
زهره بر جنگاوران رزم زن
زو، صف تورانیان محکم شود
چون صف ایرانیان از تهمتن
شاد باش، ای گوهری کز رشک تو
خاصیت بگذاشت دریای عدن
هر کجا خورشید چهرت تیغ زد
ماه سیم اندام بر دارد محن
زان عقیدت گر نظر یابد سهیل
آنکه خورشید است بر چرخ سنن
گردد از یک ترکتاز مقدمش
کارگاه روم صحرای یمن
ریزد اندر پای و دست راد تو
روح نامی چون خرامی در وطن
لولوی نسرین و لعل سرخ گل
زر آذر گون و سیم نسترن
چون نهد مشاطه تو قیع تو
طره شمشاد بر کوش سمن
همچو نرگس آسمانی جمله چشم
بر عروس ملک گردد مفتتن
والله، ار بینی ز اسواق جهان
جز در آئینه نظیر خویشتن
صفدرا، من بنده تا کردم نزول
در جناب خسرو دشمن فکن
شاه مغرب، کز نهیبش مشرقی است
هرچه هست از جنس آشوب و فتن
شرح حال خود چگویم کز خلل
هم مرا باور نمی آید ز من
دیده ی دور از تو یابم هم نشین
سینه خاشاک با غم مقترن
آسمان با من چو سازد ارغنون
هر زمانی در دگر دستان و فن
گه، دنی را با تن من انتقام
گه، بلا را بر دل من تاختن
اشک را سد گشته بر هنجار رخ
آه قاطع گشت بر راه سخن
از برونم جوله ی معقول باف
وز درون. غم. عنکبوت خانه تن
از در کوشم سرود السفر
خوانده بر عقلم قناعت الوطن
گر بجستی بادی از درگاه تو
چون شمیم قدسی از صوب قرن
طفل لب تا حشر نگشادی لبان
آب حیوان، چون مزیدی در لبن
ای بمال از من خریده نام ننک
این متاع الحق ورای این ثمن
دیرزی، کز فرط احسان و کرم
کار من چون نام خود کردی حسن
تا نهد در جیب گل دست نسیم
چون بهاران نافه ی مشک ختن
باد، در کوش حسودت نوک خار
ور نباشد جز برای خار کن
روی، احباب تو چون چشم خروس
روی، بدخواه تو چون پرّ زغن
چون رکاب عزم کردانی درست
همعنانت باد حفظ ذوالمنن
اثیر اخسیکتی : قطعات
شماره ۲۰ - نیست آئین وفا در شهر ما
اثیر اخسیکتی : ترکیبات
شمارهٔ ۱ - مدح سلطان ارسلان طغرل
ای کمین گاه فلک ابروی تو
آبروی آفتاب از روی تو
جای جانها گوشه شب پوش تو
دام دلها حلقه گیسوی تو
رنگکی دارد بهشت آباد و باغ
بر نتابد با دو آب و بوی تو
چون برابر گونه ئی باشد بجهد
ملک هر دو عالم و یک موی تو
سوی خود میخوانیم یک باره بگوی
تا کدامین سوست آخر سوی تو
کس نداند تا چه ترکی میرود
با جهان از طره ی هندوی تو
کرد خلقی را چوغنچه چشم بند
یک فسون از نرگس جادوی تو
ز آتش دل پیه چشمم آب گشت
چربشم این است در پهلوی تو
بر سر کوی غمت برپا اثیر
های و هوئی میزند بر بوی تو
کم نگردد رونق حسن تو هیچ
کز سفر آید سگی در کوی تو
نیستم نومید کآخر عدل شاه
بر کشد کوش دل بدخوی تو
شهریاری کآسمانش بنده گشت
روی بخت ازروی او پرخنده گشت
زلف برگیر از پس گوش ای پسر
کژ منه ما را چو شب پوش ای پسر
از ره چشمم چو در جان آمدی
پیش کش بستان دل و هوش ای پسر
هم چنین پیشم کمر بسته چو شمع
یکزمان بنشین و می نوش ای پسر
شاهد حال است خالت کزرهی
بوسه ئی پذرفته ئی دوش ای پسر
بوسه بخشیدی و وقت آمد بده
بیش از اینم عشوه مفروش ای پسر
هم چو بحر از باد مآشوب ای غلام
هم چو ابر از رعد مخروش ای پسر
یا چو روز رفته بیرون شو ز چشم
یا، در آی امشب به آغوش ای پسر
از پی من، نی ز بهر مدح شاه
در رضای طبع من کوش ای پسر
خسروی کافاق زیر رای اوست
افسر خورشید خاکپای اوست
روی در روی جفا آورده ئی
هرچه بتوران کرد با من کرده ئی
از بن و بارم چو گل پرکنده ئی
در پی جورم چو گل بسپرده ئی
جانم آوردی بلب رحمی بیار
این نه بس رسمی است جان کاورده ئی
هر که را زنهاری خود خوانده ئی
تا نه بس زنهاری خود خورده ئی
شد دریده پرده من در جهان
تا توازمن همچوجان در پرده ئی
یا مکن با من درشتی ور کنی
نرم شو چون گویمت می خورده ئی
گر سرم چون کلک برداری رواست
نامم از دیوان چرا بسترده ئی
نان در انبانم منه شرمی بدار
بس بوداین کآبرویم برده ئی
می نیازاری چو خسرو گویدت
کان فلانی را چرا آزرده ئی
آنکه عدلش هر کجا لشکر کشد
صبح هم ترسد که خنجر برکشد
چرخ، یار ارسلان طغرل است
کار کار ارسلان طغرل است
از در ایجاد تا خط عدم
گیر و دار ارسلان طغرل است
هر دلی کز داغ خذلان فارغ است
دوستدار ارسلان طغرل است
این همه ناموس عقل خواجه فش
پیشگار ارسلان طغرل است
چرخ گردان باکمر شمشیرنعش
چتر دار ارسلان طغرل است
بارگاه فتح و ایوان ظفر
در جوار ارسلان طغرل است
قصه بگذار آرزوی هردو کون
در کنار ارسلان طغرل است
شعر من سر بر نُهم کردون کشید
کاختیار ارسلان طغرل است
نه سپهر از اختر مسعود اوست
هفت دریا جرعه یک جود اوست
ای به رتبت ز آسمان پیش آمده
نوبت تو با ابد خویش آمده
چون سپاه کاینات افتاده عرض
رایت قدر تو در پیش آمده
در ره قهر تو در بازار عدل
بر قفای چرخ بد کیش آمده
سینه خصم تو چون روی فسان
زاین کمان چرخ نگون ریش آمده
در دل گل میرود اندیشه وار
هر که بر ملکت بداندیش آمده
در برغارت گریهای کفت
کان فر به کیسه درویش آمده
قهر و لطفت نحل را دریافته
نوش او همسایه نیش آمده
گفته با دشمن زبان تیغ تو
آنچه ز مه برسرخیش آمده
هرچه منقوش است بر لوح وجود
آیتی بوده تو معنیش آمده
صیقل آئینه ی دل روی توست
نافه ی جان خلق عنبر بوی توست
داد قربت خسرو اعظم مرا
برکشید از جمله ی عالم مرا
چون فلک بر چرخ گردان جای داد
رای سلطان بنی آدم مرا
عقل کل برماجرای غیب داشت
بر طفیل مدح او محرم مرا
آفاب رای او برجی گزید
از ورای گنبد اعظم مرا
تا قیامت پرده ی احسان او
کرد متواری ز چشم غم مرا
بخت مهماندار از صدر بقا
مرحبائی میزند هر دم مرا
دفتر من چون بمدحش ابلق است
کم نماید اشهب و ادهم مرا
گرچه با مُهر قبول شهریار
حلقه در گوش است ملک جم مرا
فتنه آنم که پیش تخت شاه
چون برآرد اطلس معلم مرا
تا مرا سودای مدحش در سر است
همچو تیغش یک زبان پر گوهر است
ای جنابت چون سپهر افراشته
چرخ ارکان چون توئی ناداشته
در وغا روز هزیمت شیر چرخ
ز اژدهای رایتت بر کاشته
هرچه در این سفره ی آب است و خاک
تیغ ناهار تو را یک چاشته
بر جبین آستانت معتکف
ابرو این فتنه علم افراشته
نوبری نی چون تو در بستان طبع
زانچ دهقانان کردون کاشته
فکرت تو در نُه اقلیم سپهر
منهیانی معتبر بگماشته
پیش ذهنت لاشه اوهام را
در گل بیچارگی بگذاشته
قدر تو از راه استقلال جود
هر دو عالم را به هیچ انگاشته
بر نگین خاتم پیروزه رنگ
نیست الا نام تو، بنگاشته
خصم تو یک قطره از دریای توست
لقمه ی تیغ نهنگ آسای توست
خسروا دولت قرین بادا تو را
بارگه چرخ برین بادا تو را
هرچه در نه حلقه ی افلاک هست
تا ابد زیر نگین بادا تو را
عقل کلی در میان حل و عقد
قهرمانی پیش بین بادا تو را
تا بحشر آن خنجر هندو نسب
پاسبان ملک و دین بادا تو را
پاسبان و نوبتی بر بام و در
رای هندو خان چین بادا تو را
سایبان فتح، یعنی بال چتر
شهپر روح الامین بادا تو را
هرچه آبی هست در مغز عدوت
مشرب شمشیر کین بادا تو را
تا بود گرد آخور گردون بپای
رخش دولت زیر زین بادا تو را
کمترین ملکی که در فرمان بود
عرصه ی روی زمین بادا تو را
آبروی آفتاب از روی تو
جای جانها گوشه شب پوش تو
دام دلها حلقه گیسوی تو
رنگکی دارد بهشت آباد و باغ
بر نتابد با دو آب و بوی تو
چون برابر گونه ئی باشد بجهد
ملک هر دو عالم و یک موی تو
سوی خود میخوانیم یک باره بگوی
تا کدامین سوست آخر سوی تو
کس نداند تا چه ترکی میرود
با جهان از طره ی هندوی تو
کرد خلقی را چوغنچه چشم بند
یک فسون از نرگس جادوی تو
ز آتش دل پیه چشمم آب گشت
چربشم این است در پهلوی تو
بر سر کوی غمت برپا اثیر
های و هوئی میزند بر بوی تو
کم نگردد رونق حسن تو هیچ
کز سفر آید سگی در کوی تو
نیستم نومید کآخر عدل شاه
بر کشد کوش دل بدخوی تو
شهریاری کآسمانش بنده گشت
روی بخت ازروی او پرخنده گشت
زلف برگیر از پس گوش ای پسر
کژ منه ما را چو شب پوش ای پسر
از ره چشمم چو در جان آمدی
پیش کش بستان دل و هوش ای پسر
هم چنین پیشم کمر بسته چو شمع
یکزمان بنشین و می نوش ای پسر
شاهد حال است خالت کزرهی
بوسه ئی پذرفته ئی دوش ای پسر
بوسه بخشیدی و وقت آمد بده
بیش از اینم عشوه مفروش ای پسر
هم چو بحر از باد مآشوب ای غلام
هم چو ابر از رعد مخروش ای پسر
یا چو روز رفته بیرون شو ز چشم
یا، در آی امشب به آغوش ای پسر
از پی من، نی ز بهر مدح شاه
در رضای طبع من کوش ای پسر
خسروی کافاق زیر رای اوست
افسر خورشید خاکپای اوست
روی در روی جفا آورده ئی
هرچه بتوران کرد با من کرده ئی
از بن و بارم چو گل پرکنده ئی
در پی جورم چو گل بسپرده ئی
جانم آوردی بلب رحمی بیار
این نه بس رسمی است جان کاورده ئی
هر که را زنهاری خود خوانده ئی
تا نه بس زنهاری خود خورده ئی
شد دریده پرده من در جهان
تا توازمن همچوجان در پرده ئی
یا مکن با من درشتی ور کنی
نرم شو چون گویمت می خورده ئی
گر سرم چون کلک برداری رواست
نامم از دیوان چرا بسترده ئی
نان در انبانم منه شرمی بدار
بس بوداین کآبرویم برده ئی
می نیازاری چو خسرو گویدت
کان فلانی را چرا آزرده ئی
آنکه عدلش هر کجا لشکر کشد
صبح هم ترسد که خنجر برکشد
چرخ، یار ارسلان طغرل است
کار کار ارسلان طغرل است
از در ایجاد تا خط عدم
گیر و دار ارسلان طغرل است
هر دلی کز داغ خذلان فارغ است
دوستدار ارسلان طغرل است
این همه ناموس عقل خواجه فش
پیشگار ارسلان طغرل است
چرخ گردان باکمر شمشیرنعش
چتر دار ارسلان طغرل است
بارگاه فتح و ایوان ظفر
در جوار ارسلان طغرل است
قصه بگذار آرزوی هردو کون
در کنار ارسلان طغرل است
شعر من سر بر نُهم کردون کشید
کاختیار ارسلان طغرل است
نه سپهر از اختر مسعود اوست
هفت دریا جرعه یک جود اوست
ای به رتبت ز آسمان پیش آمده
نوبت تو با ابد خویش آمده
چون سپاه کاینات افتاده عرض
رایت قدر تو در پیش آمده
در ره قهر تو در بازار عدل
بر قفای چرخ بد کیش آمده
سینه خصم تو چون روی فسان
زاین کمان چرخ نگون ریش آمده
در دل گل میرود اندیشه وار
هر که بر ملکت بداندیش آمده
در برغارت گریهای کفت
کان فر به کیسه درویش آمده
قهر و لطفت نحل را دریافته
نوش او همسایه نیش آمده
گفته با دشمن زبان تیغ تو
آنچه ز مه برسرخیش آمده
هرچه منقوش است بر لوح وجود
آیتی بوده تو معنیش آمده
صیقل آئینه ی دل روی توست
نافه ی جان خلق عنبر بوی توست
داد قربت خسرو اعظم مرا
برکشید از جمله ی عالم مرا
چون فلک بر چرخ گردان جای داد
رای سلطان بنی آدم مرا
عقل کل برماجرای غیب داشت
بر طفیل مدح او محرم مرا
آفاب رای او برجی گزید
از ورای گنبد اعظم مرا
تا قیامت پرده ی احسان او
کرد متواری ز چشم غم مرا
بخت مهماندار از صدر بقا
مرحبائی میزند هر دم مرا
دفتر من چون بمدحش ابلق است
کم نماید اشهب و ادهم مرا
گرچه با مُهر قبول شهریار
حلقه در گوش است ملک جم مرا
فتنه آنم که پیش تخت شاه
چون برآرد اطلس معلم مرا
تا مرا سودای مدحش در سر است
همچو تیغش یک زبان پر گوهر است
ای جنابت چون سپهر افراشته
چرخ ارکان چون توئی ناداشته
در وغا روز هزیمت شیر چرخ
ز اژدهای رایتت بر کاشته
هرچه در این سفره ی آب است و خاک
تیغ ناهار تو را یک چاشته
بر جبین آستانت معتکف
ابرو این فتنه علم افراشته
نوبری نی چون تو در بستان طبع
زانچ دهقانان کردون کاشته
فکرت تو در نُه اقلیم سپهر
منهیانی معتبر بگماشته
پیش ذهنت لاشه اوهام را
در گل بیچارگی بگذاشته
قدر تو از راه استقلال جود
هر دو عالم را به هیچ انگاشته
بر نگین خاتم پیروزه رنگ
نیست الا نام تو، بنگاشته
خصم تو یک قطره از دریای توست
لقمه ی تیغ نهنگ آسای توست
خسروا دولت قرین بادا تو را
بارگه چرخ برین بادا تو را
هرچه در نه حلقه ی افلاک هست
تا ابد زیر نگین بادا تو را
عقل کلی در میان حل و عقد
قهرمانی پیش بین بادا تو را
تا بحشر آن خنجر هندو نسب
پاسبان ملک و دین بادا تو را
پاسبان و نوبتی بر بام و در
رای هندو خان چین بادا تو را
سایبان فتح، یعنی بال چتر
شهپر روح الامین بادا تو را
هرچه آبی هست در مغز عدوت
مشرب شمشیر کین بادا تو را
تا بود گرد آخور گردون بپای
رخش دولت زیر زین بادا تو را
کمترین ملکی که در فرمان بود
عرصه ی روی زمین بادا تو را
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۲۰ - ایکه قدرت صد چو گردون آورد
ایکه قدرت صد چو گردون آورد
دور گردون چون توئی چون آورد
رأی تو رسمی که آرد در جهان
همچو رویت خوب و میمون آورد
رنگ و بوی خلق و خلقت آسمان
گر نیارد ماه گردون آورد
آتش خشمت که بر کوه اوفتد
همچو لاله سنگ را خون آورد
جان ز جودت زر ناموزون برد
چون نثارت در موزون آورد
گفتم آرد سعی تو تشریف من
کی گمان بردم که اکنون آورد
گر چه بشکستم در این تشریف نیک
زان شکستم نیز بیرون آورد
دور گردون چون توئی چون آورد
رأی تو رسمی که آرد در جهان
همچو رویت خوب و میمون آورد
رنگ و بوی خلق و خلقت آسمان
گر نیارد ماه گردون آورد
آتش خشمت که بر کوه اوفتد
همچو لاله سنگ را خون آورد
جان ز جودت زر ناموزون برد
چون نثارت در موزون آورد
گفتم آرد سعی تو تشریف من
کی گمان بردم که اکنون آورد
گر چه بشکستم در این تشریف نیک
زان شکستم نیز بیرون آورد
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۳۷ - سرو را ساکن به تخت آباد باش
سرو را ساکن به تخت آباد باش
همچنین باقی بمانی شاد باش
دست تنگ دشمنان درخاک باد
پای مرد دوستان چون باد باش
چون به طالع با کرم همشیره ای
در طبیعت با وفا همزاد باش
در سحرگاهی هم اکنون بر دمد
صبح اقبالت که افزون باد باش
ای جهانی بنده خلقت چو گل
همچو سوسن از جهان آزاد باش
با رخ خوبان سفلی کامران
بر دل پاکان علوی یاد باش
همچنین باقی بمانی شاد باش
دست تنگ دشمنان درخاک باد
پای مرد دوستان چون باد باش
چون به طالع با کرم همشیره ای
در طبیعت با وفا همزاد باش
در سحرگاهی هم اکنون بر دمد
صبح اقبالت که افزون باد باش
ای جهانی بنده خلقت چو گل
همچو سوسن از جهان آزاد باش
با رخ خوبان سفلی کامران
بر دل پاکان علوی یاد باش
سید حسن غزنوی : مقطعات
شماره ۳۲ - دوستان را بند گردان از وفا
سید حسن غزنوی : ترجیعات
شمارهٔ ۱ - در مدح رشید الدین ابوطاهر گوید
در همه عالم یکی محرم نماند
اینت بی یاری مگر عالم نماند
غصه چنان شد که تو بر تو جای
گریه چونان شد که نم در نم نماند
دل بود جای غم و نادرتر آنک
ماند غم بر جای و جای غم نماند
گه گهی لب خنده می کرد یار
بر من مسکین گری کانهم نماند
صد هزاران حیرت از دیدار دوست
راست خواهی بیش ماند و کم نماند
گر دل از جان برگرفتم بر حقم
زانکه یک دم ماند و یک همدم نماند
چون رشید الدین که بر خوردار باد
یک وفادار از بنی آدم نماند
آنکه چون ماه از کواکب ظاهر است
کنیتش بوطاهر و او طاهر است
از دل و دلبر جدا افتاده ایم
خود چنین تنها چرا افتاده ایم
او گل و من بلبل و از یکدگر
هر دو بی برگ و نوا افتاده ایم
خاکپای و سر برهنه مانده ایم
زانکه غم خوار و ز پا افتاده ایم
خود بجو نخرید ما را هیچ کس
تا بدین حد کم بها افتاده ایم
همچو سایه بر زمین هرکس فتد
ما چو ذره در هوا افتاده ایم
جای آن کز جای برخیزیم نیست
در چنین عصری که ما افتاده ایم
کافران بر ما گواهی می دهند
ای مسلمانان کجا افتاده ایم
دستگیر ما نصیرالدین بس است
گرچه درپای بلا افتاده ایم
آنکه چون ماه از کواکب ظاهر است
کنیتش بوطاهر و او طاهر است
آنکه رایش رنگ گوهر می دهد
وانکه خلقش بوی عنبر می دهد
دولتش طاوس را دم می دهد
همتش سیمرغ را پر می دهد
صورتش نادیده هم دل می برد
خدمتش ناکرده هم بر می دهد
ماه را هر شب که بنهد مهرها
رای چابک دست او خور می دهد
تیغ خورشید است عالی رای او
هر کجا سر می زند زر می دهد
سحر کلکش بین که همچون خط یار
تعبیه در مشک شکر می دهد
خاک را از حزم پائی می کند
باد را از عزم در سر میدهد
اینت بی یاری مگر عالم نماند
غصه چنان شد که تو بر تو جای
گریه چونان شد که نم در نم نماند
دل بود جای غم و نادرتر آنک
ماند غم بر جای و جای غم نماند
گه گهی لب خنده می کرد یار
بر من مسکین گری کانهم نماند
صد هزاران حیرت از دیدار دوست
راست خواهی بیش ماند و کم نماند
گر دل از جان برگرفتم بر حقم
زانکه یک دم ماند و یک همدم نماند
چون رشید الدین که بر خوردار باد
یک وفادار از بنی آدم نماند
آنکه چون ماه از کواکب ظاهر است
کنیتش بوطاهر و او طاهر است
از دل و دلبر جدا افتاده ایم
خود چنین تنها چرا افتاده ایم
او گل و من بلبل و از یکدگر
هر دو بی برگ و نوا افتاده ایم
خاکپای و سر برهنه مانده ایم
زانکه غم خوار و ز پا افتاده ایم
خود بجو نخرید ما را هیچ کس
تا بدین حد کم بها افتاده ایم
همچو سایه بر زمین هرکس فتد
ما چو ذره در هوا افتاده ایم
جای آن کز جای برخیزیم نیست
در چنین عصری که ما افتاده ایم
کافران بر ما گواهی می دهند
ای مسلمانان کجا افتاده ایم
دستگیر ما نصیرالدین بس است
گرچه درپای بلا افتاده ایم
آنکه چون ماه از کواکب ظاهر است
کنیتش بوطاهر و او طاهر است
آنکه رایش رنگ گوهر می دهد
وانکه خلقش بوی عنبر می دهد
دولتش طاوس را دم می دهد
همتش سیمرغ را پر می دهد
صورتش نادیده هم دل می برد
خدمتش ناکرده هم بر می دهد
ماه را هر شب که بنهد مهرها
رای چابک دست او خور می دهد
تیغ خورشید است عالی رای او
هر کجا سر می زند زر می دهد
سحر کلکش بین که همچون خط یار
تعبیه در مشک شکر می دهد
خاک را از حزم پائی می کند
باد را از عزم در سر میدهد
سید حسن غزنوی : ترجیعات
شمارهٔ ۱۰ - در ترجیع بند در مدح مجدالملک گوید
ای جهان از عکس تو گلگون شده
چون بهارت حسن روزافزون شده
در هوای آفتاب روی تو
آسمان از دائره بیرون شده
بی تو ای دیوانه رویت پری
مردم چشم مرا دل خون شده
تا مگر پی کور گردد چشم بد
چشم نیکوی تو در افسون شده
دل فرو شد در زمین از سهم تو
زانکه بود از گنج غم قارون شده
زلف تو کان هست دل را پای بند
بوده در دست من دل خون شده
گلبن حسنی که بادا نوبهار
بر تو ای مخدوم من میمون شده
صاحب صاحب نسب مخدوم من
عمده دولت قوام الدین حسن
دل که با زلف تو حالی می کند
جان ما را بدسگالی می کند
جان چو دل از تو نخواهد رست لیک
شوخیی دان آنکه حالی می کند
سایه تو دید خورشید و هنوز
دعوی صاحب جمالی می کند
کرد خالت حال من همرنگ خویش
از چه رو این لاابالی می کند
خال تو در قصد جان من شده
جان من بی قصد خالی می کند
نقش روی چون نگارت بر دلم
دست عشق لایزالی می کند
عشق ما را تا ابد باقی ذکر
سایه شمس المعالی می کند
صاحب صاحب نسب مخدوم من
عمده دولت قوام الدین حسن
سروری کو را سعادت بنده گشت
روز ملک از طاعتش فرخنده گشت
عهد عدل ز رحمت او تازه شد
جان شکر از نعمت او زنده گشت
دولت او دوست را انصاف داد
لاجرم اینک چنین پاینده گشت
روی لعل جان عیارش بین که هست
نقد این پیروزه گردنده گشت
کام چون خوش کرد چرخ از حاسدش
صبح صادق را دهن پر خنده گشت
خواست بد خواهش مرادی کان مباد
خواست عادت کرد تا خواهنده گشت
من که سلطان سخن گشتم به حق
دولتش بین خواجه من بنده گشت
صاحب صاحب نسب مخدوم من
عمده دولت قوام الدین حسن
ای صلا در داده جود عام تو
ابر دریا غرقه انعام تو
چشمهای آسمان خوش شنو
گوش های گشته بر پیغام تو
کیست حاسد دوستکام از سعی تو
بی زبان باد ار نجوید کام تو
دل که از مهر تو دارم عاریت
بس گرانبار است زیر نام تو
عقد سیار است غیب اندر شبی
بسته ام برگردن ایام تو
جز چو من سیمرغ که تواند فکند
این چنین یک دانه اندر دام تو
حرز دولت گر کسی خواهد ز بخت
گرم برخواند خطاب نام تو
صاحب صاحب نسبت مخدوم من
بنده دولت قوام الدین حسن
تاج روز از رای تو پر نور باد
طاق چرخ از قدر تو معمور باد
ظل ملک از یمن تو ممدود گشت
کاردین بر رأی تو مقصور باد
منزل تو شاهراه مردمیست
مرکز تو جلوه گاه حور باد
گرچه آن منشور من مسطور ماند
این سخن در حق تو منشور باد
سال و مه عمر تو و شاهان تو
همچو این نوروز روز سور باد
روز نیک حاسدت چون چشم بد
چشم بد از روزگارت دور باد
حق نعمتهات کان نتوان گذارد
گر بنگذارد حسن معذور باد
چون بهارت حسن روزافزون شده
در هوای آفتاب روی تو
آسمان از دائره بیرون شده
بی تو ای دیوانه رویت پری
مردم چشم مرا دل خون شده
تا مگر پی کور گردد چشم بد
چشم نیکوی تو در افسون شده
دل فرو شد در زمین از سهم تو
زانکه بود از گنج غم قارون شده
زلف تو کان هست دل را پای بند
بوده در دست من دل خون شده
گلبن حسنی که بادا نوبهار
بر تو ای مخدوم من میمون شده
صاحب صاحب نسب مخدوم من
عمده دولت قوام الدین حسن
دل که با زلف تو حالی می کند
جان ما را بدسگالی می کند
جان چو دل از تو نخواهد رست لیک
شوخیی دان آنکه حالی می کند
سایه تو دید خورشید و هنوز
دعوی صاحب جمالی می کند
کرد خالت حال من همرنگ خویش
از چه رو این لاابالی می کند
خال تو در قصد جان من شده
جان من بی قصد خالی می کند
نقش روی چون نگارت بر دلم
دست عشق لایزالی می کند
عشق ما را تا ابد باقی ذکر
سایه شمس المعالی می کند
صاحب صاحب نسب مخدوم من
عمده دولت قوام الدین حسن
سروری کو را سعادت بنده گشت
روز ملک از طاعتش فرخنده گشت
عهد عدل ز رحمت او تازه شد
جان شکر از نعمت او زنده گشت
دولت او دوست را انصاف داد
لاجرم اینک چنین پاینده گشت
روی لعل جان عیارش بین که هست
نقد این پیروزه گردنده گشت
کام چون خوش کرد چرخ از حاسدش
صبح صادق را دهن پر خنده گشت
خواست بد خواهش مرادی کان مباد
خواست عادت کرد تا خواهنده گشت
من که سلطان سخن گشتم به حق
دولتش بین خواجه من بنده گشت
صاحب صاحب نسب مخدوم من
عمده دولت قوام الدین حسن
ای صلا در داده جود عام تو
ابر دریا غرقه انعام تو
چشمهای آسمان خوش شنو
گوش های گشته بر پیغام تو
کیست حاسد دوستکام از سعی تو
بی زبان باد ار نجوید کام تو
دل که از مهر تو دارم عاریت
بس گرانبار است زیر نام تو
عقد سیار است غیب اندر شبی
بسته ام برگردن ایام تو
جز چو من سیمرغ که تواند فکند
این چنین یک دانه اندر دام تو
حرز دولت گر کسی خواهد ز بخت
گرم برخواند خطاب نام تو
صاحب صاحب نسبت مخدوم من
بنده دولت قوام الدین حسن
تاج روز از رای تو پر نور باد
طاق چرخ از قدر تو معمور باد
ظل ملک از یمن تو ممدود گشت
کاردین بر رأی تو مقصور باد
منزل تو شاهراه مردمیست
مرکز تو جلوه گاه حور باد
گرچه آن منشور من مسطور ماند
این سخن در حق تو منشور باد
سال و مه عمر تو و شاهان تو
همچو این نوروز روز سور باد
روز نیک حاسدت چون چشم بد
چشم بد از روزگارت دور باد
حق نعمتهات کان نتوان گذارد
گر بنگذارد حسن معذور باد
فضولی : غزلیات
شماره ۱۲۱ - کرد درد غیر را دلبر علاج
کرد درد غیر را دلبر علاج
داد ما را رشک تغییر مزاج
ناصحا مستغنیم از پند تو
نیست با پند تو ما را احتیاج
باز نقد اشکم از سودای تو
داد بازار محبت را رواج
می دهم از دل بهر مه پاره
ره رو عشقم مرا اینست باج
خون دل گر خورد عشقت دور نیست
پادشاه از ملک می گیرد خراج
خاک بر سر می کنم دیوانه ام
گاه تختم گشته خاک و گاه تاج
یار می داند فضولی حال تو
عرض حاجت نیست محتاج لجاج
داد ما را رشک تغییر مزاج
ناصحا مستغنیم از پند تو
نیست با پند تو ما را احتیاج
باز نقد اشکم از سودای تو
داد بازار محبت را رواج
می دهم از دل بهر مه پاره
ره رو عشقم مرا اینست باج
خون دل گر خورد عشقت دور نیست
پادشاه از ملک می گیرد خراج
خاک بر سر می کنم دیوانه ام
گاه تختم گشته خاک و گاه تاج
یار می داند فضولی حال تو
عرض حاجت نیست محتاج لجاج
فضولی : غزلیات
شماره ۳۰۷ - نیست در آیینه عکس آن صنم
نیست در آیینه عکس آن صنم
مریمی دارد مسیحی در شکم
دولت پابوس او دستم نداد
گر چه این حسرت قدم را کرد خم
چون رخ و ابروی او کم دیده ایم
چشمه خورشید و ماه نو بهم
بود نقش قامتش بر سینه ام
پیشتر از خلقت لوح و قلم
چون نباشد تازه ریحان خطش
می کشد از چشمه خورشید نم
شد کهن ایوان گردون را بنا
چون نریزد بر سر ما گرد غم
روزگاری شد فضولی خون دل
می خورد بر یاد آن لب دم بدم
مریمی دارد مسیحی در شکم
دولت پابوس او دستم نداد
گر چه این حسرت قدم را کرد خم
چون رخ و ابروی او کم دیده ایم
چشمه خورشید و ماه نو بهم
بود نقش قامتش بر سینه ام
پیشتر از خلقت لوح و قلم
چون نباشد تازه ریحان خطش
می کشد از چشمه خورشید نم
شد کهن ایوان گردون را بنا
چون نریزد بر سر ما گرد غم
روزگاری شد فضولی خون دل
می خورد بر یاد آن لب دم بدم
فضولی : مقطعات
شماره ۳۲ - در دیار ما ندارد هیچ قدر
نسیمی : غزلیات
شماره ۶ - این حضور عاشقان است، الصلا
نسیمی : غزلیات
شماره ۲۳ - هیچ می دانی که عالم از کجاست؟
هیچ می دانی که عالم از کجاست؟
یا ظهور نقش آدم از کجاست؟
یا حروف اسم اعظم در عدد
چند باشد یا خود اعظم از کجاست؟
گنج دانش را طلسم محکم است
این طلسم گنج محکم از کجاست؟
آن دمی کز وی مسیحا مرده را
زنده گردانید آن دم از کجاست؟
خاتم ملک سلیمانی ز چیست؟
حکم تسخیر است خاتم از کجاست؟
چیست اصل فکرهای مختلف
وین خیالات دمادم از کجاست؟
آن یکی اندوهگین دانی ز چیست؟
وین یکی پیوسته خرم از کجاست؟
ای نسیمی ز آنچه میدانی بگوی
کاین یکی بیش آن یکی کم از کجاست؟
یا ظهور نقش آدم از کجاست؟
یا حروف اسم اعظم در عدد
چند باشد یا خود اعظم از کجاست؟
گنج دانش را طلسم محکم است
این طلسم گنج محکم از کجاست؟
آن دمی کز وی مسیحا مرده را
زنده گردانید آن دم از کجاست؟
خاتم ملک سلیمانی ز چیست؟
حکم تسخیر است خاتم از کجاست؟
چیست اصل فکرهای مختلف
وین خیالات دمادم از کجاست؟
آن یکی اندوهگین دانی ز چیست؟
وین یکی پیوسته خرم از کجاست؟
ای نسیمی ز آنچه میدانی بگوی
کاین یکی بیش آن یکی کم از کجاست؟
نسیمی : غزلیات
شماره ۲۹ - گفتمش زلف تو مأوایی خوش است
گفتمش زلف تو مأوایی خوش است
گفت خوبان را همه جایی خوش است
گفتمش همتا ندارد قامتت
گفت چشمم نیز همتایی خوش است
گفتمش دور خوش است ایام عمر
گفت آن با روی زیبایی خوش است
گفتمش در بند بالای توام
گفت از این مگذر که بالایی خوش است
گفتمش سودای چشمت کرده ام
گفت می بینی چه سودایی خوش است
گفتمش کار خوش است این کار عشق
گفت با چون من دلارایی خوش است
گفتمش عشق رخت شد رای من
گفت عاشق را همه رایی خوش است
گفتمش سرو چمن پیش تو کیست؟
گفت بی رفتار و بی پایی خوش است
گفتمش دارم تمنای تو، گفت
ای نسیمی این تمنایی خوش است
گفت خوبان را همه جایی خوش است
گفتمش همتا ندارد قامتت
گفت چشمم نیز همتایی خوش است
گفتمش دور خوش است ایام عمر
گفت آن با روی زیبایی خوش است
گفتمش در بند بالای توام
گفت از این مگذر که بالایی خوش است
گفتمش سودای چشمت کرده ام
گفت می بینی چه سودایی خوش است
گفتمش کار خوش است این کار عشق
گفت با چون من دلارایی خوش است
گفتمش عشق رخت شد رای من
گفت عاشق را همه رایی خوش است
گفتمش سرو چمن پیش تو کیست؟
گفت بی رفتار و بی پایی خوش است
گفتمش دارم تمنای تو، گفت
ای نسیمی این تمنایی خوش است
نسیمی : غزلیات
شماره ۱۵۴ - رق منشور است انسان، رق نگر
رق منشور است انسان، رق نگر
چشم جان بگشای و روی حق نگر
سوره واللیل زلفش را بخوان
وز رخ همچون مهش «وانشق » نگر
ما جوالق پوش عشقیم ای پسر
این قلندر بین و این جولق نگر
ای مقید کرده در سجین کتاب
معجز این آیت مطلق نگر
تکیه برفردا و طاعت کرده است
فکر خام زاهد احمق نگر
ذات اشیا با مسمای الف
همچو بی با اسم حق ملحق نگر
(حسن خوبان شد ز فضل حق پدید
ای نسیمی حسن با رونق نگر)
ای نسیمی طالبی در راه او
اندرآ در بحر و این زورق نگر
(ای نسیمی از جمال دلبران
مصحف حق را بخوان و حق نگر)
(چون نسیمی از رخت اعلام خواند
پادشاهی بین و این سنجق نگر)
چشم جان بگشای و روی حق نگر
سوره واللیل زلفش را بخوان
وز رخ همچون مهش «وانشق » نگر
ما جوالق پوش عشقیم ای پسر
این قلندر بین و این جولق نگر
ای مقید کرده در سجین کتاب
معجز این آیت مطلق نگر
تکیه برفردا و طاعت کرده است
فکر خام زاهد احمق نگر
ذات اشیا با مسمای الف
همچو بی با اسم حق ملحق نگر
(حسن خوبان شد ز فضل حق پدید
ای نسیمی حسن با رونق نگر)
ای نسیمی طالبی در راه او
اندرآ در بحر و این زورق نگر
(ای نسیمی از جمال دلبران
مصحف حق را بخوان و حق نگر)
(چون نسیمی از رخت اعلام خواند
پادشاهی بین و این سنجق نگر)
نسیمی : غزلیات
شماره ۲۲۶ - ای دهانت پسته خندان من
ای دهانت پسته خندان من
خاک پایت چشمه حیوان من
زلف و رخسار تو، ای خورشید حسن!
لیلة القدر و مه تابان من
جان شیرینم فدای لعل تو
کو بسی شیرین تر است از جان من
در بهشت جاودانم تا که هست
روضه کویت سرابستان من
داروی درمان من درد تو بس
ای دوای درد بی درمان من
ز آتش عشق تو، هردم می رود
بر فلک دود دل سوزان من
روز بختم بی رخت تاریک شد
ای چراغ دیده گریان من
ترسم انجامد به طوفان در غمت
رستخیز اشک چون مرجان من
سنبلت در هر زمان داغی نهد
بر دل مجروح سرگردان من
دل بر آتش چون کباب افتاده است
تا غم عشق تو شد مهمان من
کفر زلفت با نسیمی درگرفت
ای رخت دین من و ایمان من
خاک پایت چشمه حیوان من
زلف و رخسار تو، ای خورشید حسن!
لیلة القدر و مه تابان من
جان شیرینم فدای لعل تو
کو بسی شیرین تر است از جان من
در بهشت جاودانم تا که هست
روضه کویت سرابستان من
داروی درمان من درد تو بس
ای دوای درد بی درمان من
ز آتش عشق تو، هردم می رود
بر فلک دود دل سوزان من
روز بختم بی رخت تاریک شد
ای چراغ دیده گریان من
ترسم انجامد به طوفان در غمت
رستخیز اشک چون مرجان من
سنبلت در هر زمان داغی نهد
بر دل مجروح سرگردان من
دل بر آتش چون کباب افتاده است
تا غم عشق تو شد مهمان من
کفر زلفت با نسیمی درگرفت
ای رخت دین من و ایمان من
نسیمی : غزلیات
شماره ۲۴۱ - عاشقم بر قامت رعنای تو
عاشقم بر قامت رعنای تو
حسن می بارد ز سر تا پای تو
هر کجا ای سرو! اندازی قدم
روی زرد ماست خاک پای تو
شکل بالایت بلای جان ماست
هست عاشق کش قد و بالای تو
یک دلی داریم و صد اندوه و غم
یک سری داریم و صد سودای تو
نیست اندر دیده من جای خواب
جز خیال چهره زیبای تو
ای نسیمی! پاک می بازی نظر
آفرین بر دیده بینای تو
حسن می بارد ز سر تا پای تو
هر کجا ای سرو! اندازی قدم
روی زرد ماست خاک پای تو
شکل بالایت بلای جان ماست
هست عاشق کش قد و بالای تو
یک دلی داریم و صد اندوه و غم
یک سری داریم و صد سودای تو
نیست اندر دیده من جای خواب
جز خیال چهره زیبای تو
ای نسیمی! پاک می بازی نظر
آفرین بر دیده بینای تو
نسیمی : غزلیات
شماره ۲۷۳ - با چنین رفتن، به منزل کی رسی؟
با چنین رفتن، به منزل کی رسی؟
با چنین خصلت، به حاصل کی رسی؟
بس گرانجانی و بس اشتر تنی
در سبکروحان یکدل کی رسی؟
با چنین رفتن چگونه دم زنی؟
با چنین وصلت به واصل کی رسی؟
چون که اندر سر گشادی نیستی
در گشاد سر مشکل کی رسی؟
همچو آبی اندر این گل مانده ای
پس بیا از آب و از گل کی رسی؟
بگذر از خورشید و از مه چون خلیل
ورنه در خورشید کامل کی رسی؟
چون ضعیفی رو به فضل حق گریز
زان که بی مفضل به مفضل کی رسی؟
بی عنایت های آن دریای لطف
در چنین موجی به ساحل کی رسی؟
بی براق عشق و سعی جبرئیل
چون محمد در منازل کی رسی؟
بی پناهان را پناه خود کنی
در پناه شاه مقبل کی رسی؟
پیش بسم الله بسمل شو تمام
ورنه چون مردی به بسمل کی رسی؟
با چنین خصلت، به حاصل کی رسی؟
بس گرانجانی و بس اشتر تنی
در سبکروحان یکدل کی رسی؟
با چنین رفتن چگونه دم زنی؟
با چنین وصلت به واصل کی رسی؟
چون که اندر سر گشادی نیستی
در گشاد سر مشکل کی رسی؟
همچو آبی اندر این گل مانده ای
پس بیا از آب و از گل کی رسی؟
بگذر از خورشید و از مه چون خلیل
ورنه در خورشید کامل کی رسی؟
چون ضعیفی رو به فضل حق گریز
زان که بی مفضل به مفضل کی رسی؟
بی عنایت های آن دریای لطف
در چنین موجی به ساحل کی رسی؟
بی براق عشق و سعی جبرئیل
چون محمد در منازل کی رسی؟
بی پناهان را پناه خود کنی
در پناه شاه مقبل کی رسی؟
پیش بسم الله بسمل شو تمام
ورنه چون مردی به بسمل کی رسی؟
نسیمی : غزلیات
شماره ۲۸۲ - زلف را بر هر دو رخ جا می کنی
زلف را بر هر دو رخ جا می کنی
غارت جان، قصد دلها می کنی
می دهی ساغر ز چشم پرخمار
سالکان را مست و شیدا می کنی
در جهان از زلف و رخسار این قمر!
هر زمان صد فتنه پیدا می کنی
کرده ای آیینه ما را و در او
صورت خود را تماشا می کنی
پرده برمی داری از روی چو ماه
گنج حق را آشکارا می کنی
گوشه گیران مرقع پوش را
بت پرست عشق و رسوا می کنی
دانه می سازی ز خال عنبرین
دام دل زلف سمن سا می کنی
می کنی با عاشقان ناز و عتاب
مدعی را آفرین ها می کنی
بیدلی را هردم ای لیلی چو من
عاشق و مجنون و شیدا می کنی
مشکل هردو جهان حل می شود
چون ز گیسو یک گره وا می کنی
کس ندیده است این قیامت ها که تو
در جهان ای سدره بالا! می کنی
اهل معنی را به دور زلف و خال
همچو نقطه بی سر و پا می کنی
طور سینای تجلی توییم
ای که ما را طور سینا می کنی
ای نسیمی از دم روح القدس
مردگان را حشر و احیا می کنی
غارت جان، قصد دلها می کنی
می دهی ساغر ز چشم پرخمار
سالکان را مست و شیدا می کنی
در جهان از زلف و رخسار این قمر!
هر زمان صد فتنه پیدا می کنی
کرده ای آیینه ما را و در او
صورت خود را تماشا می کنی
پرده برمی داری از روی چو ماه
گنج حق را آشکارا می کنی
گوشه گیران مرقع پوش را
بت پرست عشق و رسوا می کنی
دانه می سازی ز خال عنبرین
دام دل زلف سمن سا می کنی
می کنی با عاشقان ناز و عتاب
مدعی را آفرین ها می کنی
بیدلی را هردم ای لیلی چو من
عاشق و مجنون و شیدا می کنی
مشکل هردو جهان حل می شود
چون ز گیسو یک گره وا می کنی
کس ندیده است این قیامت ها که تو
در جهان ای سدره بالا! می کنی
اهل معنی را به دور زلف و خال
همچو نقطه بی سر و پا می کنی
طور سینای تجلی توییم
ای که ما را طور سینا می کنی
ای نسیمی از دم روح القدس
مردگان را حشر و احیا می کنی
نسیمی : غزلیات
شماره ۲۸۸ - از می عشقش کنون مستم نه هی
از می عشقش کنون مستم نه هی
بی می عشقش دمی هستم نه هی
جز کمند زلف عنبرچین او
نقش زناری دگر بستم نه هی
ای که می گویی به جان رستی ز عشق
من ز جان از عشق او رستم نه هی
دل ز جوی عشق می گوید بجه
من حریف این چنین جستم نه هی
با سر زلفش دلم عهدی که بست
بشنوی روزی که بشکستم نه هی
چون بدارم دامن وصلش ز دست
من در آن سودا از آن دستم نه هی
عروة الوثقی است آن گیسوی او
چون توانم گفت بگسستم نه هی
عهد «قالوا» بسته ام روز الست
من جز آن «قالوا» و آن لستم نه هی
دام زلفش هست شست حوت جان
دل به تنگ آید از آن شستم نه هی
چون قدش را سرو گفتم یا بلند
در ره همت چنین پستم نه هی
تا نسیمی حق نشد سر تا قدم
یک زمان از پای ننشستم نه هی
بی می عشقش دمی هستم نه هی
جز کمند زلف عنبرچین او
نقش زناری دگر بستم نه هی
ای که می گویی به جان رستی ز عشق
من ز جان از عشق او رستم نه هی
دل ز جوی عشق می گوید بجه
من حریف این چنین جستم نه هی
با سر زلفش دلم عهدی که بست
بشنوی روزی که بشکستم نه هی
چون بدارم دامن وصلش ز دست
من در آن سودا از آن دستم نه هی
عروة الوثقی است آن گیسوی او
چون توانم گفت بگسستم نه هی
عهد «قالوا» بسته ام روز الست
من جز آن «قالوا» و آن لستم نه هی
دام زلفش هست شست حوت جان
دل به تنگ آید از آن شستم نه هی
چون قدش را سرو گفتم یا بلند
در ره همت چنین پستم نه هی
تا نسیمی حق نشد سر تا قدم
یک زمان از پای ننشستم نه هی