تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اهلی شیرازی : تواریخ
شماره ۳۰ - تاریخ وفات خواجه زین الدین
مظهر لطف خواجه زین الدین
کرد در خلد جاودان منزل
بود شمعی میان اهل دلان
ذات پاکش بنور حق واصل
زان سبب گشت سال تاریخش
شمع بمجلس فروز اهل دل
اهلی شیرازی : تواریخ
شماره ۳۱ - تاریخ وفات علاء الدین احمد
عقل اول علاء دین احمد
گشت آخر بلطف حق واصل
چشمه حکمت الهی بود
وین زلالش شد از ازل نازل
عقل گفت از برای تاریخش
عین حکمت حکیم دریا دل
اهلی شیرازی : تواریخ
شماره ۴۲ - تاریخ وفات سیدی احمد
آه ازین چرخ بیوفا کز وی
دایم آزرده است بنده و شاه
شد بباد فنا درین تاریخ
سیدی احمد گل بهشت اله
اهلی شیرازی : تواریخ
شماره ۴۶ - تاریخ شاه منصور
شاه منصور آن سعادتمند
که نبودش ز نیکویی کمیی
بود از نیکویی پی تاریخ
شاه منصور مقبل آدمیی
اهلی شیرازی : تواریخ
شماره ۴۸ - تاریخ وفات
از جهان رفت در محبت شاه
آنکه بود از ازل غلام علی
بود او آفتاب و تاریخش
هم بود آفتاب شاهقلی
اهلی شیرازی : لغزها
لغز میر کریم الدین
چیست آن نام کاوری بشمار
در حساب کواکب سیار
اولش اول می آخر هم
ثانیش ثانی می از دو کنار
مرکزش کانی و محیطش را
آنچه گفتیم از یمین و یسار
هیچ از حال خود نیمگردد
گر بگردانش عدو صد بار
در ته بحر فکر بر گردش
گوهری جسته ام بجوی و برآر
اهلی شیرازی : لغزها
لغز سوزن و رشعه
چیست آنمرغ مار هیبت کو
راست ماند بناوک دلدوز
رشته بر پا زوری دست پرد
باز آید چو مرغ دست آموز
اهلی شیرازی : مثنویات متفرقه
در وصف ستون خیمه گوید
چه نهالیست این خجسته ستون
کز زمین سر رسانده بر گردون
این ستون گلبنی است کز افلاک
شاخ و برگش زده است خیمه بخاک
نه ستون است این ز زرکاری
که درخت زرست پنداری
کلک نقاش با هزار جمال
بر ستون بسته شبروان خیال
این ستون است یا اشعه مهر
راست استاده بر زمین ز سپهر
خرم آنکسکه چون ستون همه گاه
بسته باشد میان بخدمت شاه
مرد اگر طوق عزتش باید
چون ستون پای خدمتش باید
سر ز خدمت متاب در ره دین
که ستون سعادت است همین
هر که دارد ستادگی چو ستون
زند از فخر خیمه بر گردون
مرد آنست کز ثبات قدم
چون ستون تن نهد ببار ستم
عاشقان خویش را زبون نکنند
دست غم زیر سر ستون نکنند
مرد ره گر حزین و گرشادست
چون ستون عاشقانه استادست
بوفا هر که پای بردارد
بیستون را ز جای بردارد
یار دلبر اگر چه سخت بود
برد باری ستون بخت بود
چون ستون هر که حلم پیش نهاد
بار یاران بدوش خویش نهاد
چون ستون راستباش در همه جمع
تا شوی نور دیده ها چون شمع
چون ستون مرد راست یک لختست
هر که کجبار شد نگون بخت است
هر که را راستی نهاد بود
چون ستون بر وی اعتماد بود
چون ستون گر براستی علمی
همه جا سربلند و محترمی
تا بود خانه جهان آباد
ذات صاحبقران ستونش باد
خانه گر غیر آب و خاکی نیست
چون ستون قایم است باکی نیست
در جهان باد این ستون دایم
که جهانی بود بر او قایم
اهلی شیرازی : مثنویات متفرقه
ایضا در ستون خیمه
یارب این نخل از چه گلزارست
که گل او همیشه پر بار است
زینت گنبد مقرنس اوست
تکیه گاه سپهر اطلس اوست
خیمه چرخ ازین ستون برجاست
خانه از قوت ستون برپاست
راستی از ز نقش زر کاری
قلم قدرت است پنداری
پای تا سر بشکل گلدسته
رنگ رنگ است گل بر او بسته
راست چون نخل وادی ایمن
دل اهل صفا کند روشن
قامتش چون الف بفال خوش است
راستان راه همیشه حال خوش است
هر که شد راست سرفراز بود
راستی کار سرو ناز بود
هر که دارد هوای بخت بلند
چون ستون گو کمر بخدمت بند
هر که بندد کمر بخدمت دوست
مهتران را هوای خدمت اوست
کار هر کسکه بلندی خواست
بی ثبات قدم نیاید راست
اهلی آزادگی بهمت خواست
سربلندی بپای خدمت یافت
اهلی شیرازی : قصیدهٔ اول بنام امیر علیشیر
بخش ۱۰ - از حشو مصارع اول این قصیده این قطعه بر می خیزد
کلک ملک سخن که سخیست
دم توفیق همدمت بوده
غیرکلکت کسی ز زلف سخن
گره نظم و نثر نگشوده
هیچکس بی نسیم مرحمتت
گرد محنت ز چهره نزدوده
سوده شد ذره ذره چهره مهر
بسکه درخشت درگهت سوده
کعبه رحمتی و بنده تو
ره دوری به سعی پیموده
گر تو تمکین نمیکنی هیچ است
بلکه در دسریست بیهوده
گر تو تحسین کنی چنین سخنی
کس نگفتست بلکه نشنوده
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۶۸ - چشمم از ابر اشکبارترست
چشمم از ابر اشکبارترست
از عرق جبهه بهارترست
گریه کرد از فریب و زارم کشت
نگه از تیغ آبدارترست
می برانگیزدش به کشتن من
دشمن از دوست غمگسارترست
دی مگر مست بوده ای کامروز
شکرم از شکوه ناگوارترست
ای که خوی تو همچو روی تو نیست
دیده از دل امیدوارترست
نو به دولت رسیده را نگرید
خطش از زلف مشکبارترست
طفلی و پر دلیر می شکنی
آه عهدی که استوارترست
همه عجز و نیاز می خواهند
زارتر هر که حق گزارترست
خسته از راه دور می آیم
پا ز تن پاره ای فگارترست
شکوه از خوی دوست نتوان کرد
باده تند سازگارترست
می رسد گر به خویشتن نازد
غالب از خویش خاکسارترست
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۶۹ - کشته را رشک کشته دگرست
کشته را رشک کشته دگرست
من و زخمی که بر دل از جگرست
رمد اجزای روزگار ز هم
روز و شب در قفای یکدگرست
مستی انداز لغزشی دارد
حیف پایی که آفتش ز سرست
ناله را مالدار کرد اثر
دل سختش دکان شیشه گرست
دوستان دشمنند ور نه مدام
تیغ او تیز و خون ما هدرست
پرده عیب جو دریده او
نوک کلکم ز دشنه تیزترست
عقل و دین برده ای دل و جان نیز
آنچه از ما نبرده ای خبرست
شه حریر و گدا پلاس برید
آنچه من قطع کرده ام نظر است
منت از دل نمی توان برداشت
شکر ایزد که ناله بی اثرست
قفس و دام را گناهی نیست
ریختن در نهاد بال و پرست
ریزد آن برگ و این گل افشاند
هم خزان هم بهار در گذرست
کم خود گیر و بیش شو غالب
قطره از ترک خویشتن گهرست
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۴ - تا بشوید نهاد ما ز وسخ
تا بشوید نهاد ما ز وسخ
گشت گرمابه ساز از دوزخ
تا چه بخشند در جهان دگر
کشتگان ترا چمن برزخ
وه که از کشتزار امیدم
بهره مور نیز برد ملخ
دلم اجزای ناله را مدفن
درت اشخاص بقعه را مسلخ
از دل آرم، بساط من آتش
از تو گویم، برات من بر یخ
هوس ما و دانه از یک دست
نفس ما و دام از یک نخ
برگ در خورد همت فلکست
به شکایت چه می زنیم زنخ؟
مور چون ساز میزبانی کرد
به سلیمان رسید پای ملخ
با تو شد همسخن پیام گزار
چه شکیبم به ارزش پاسخ
در سخن کار بر قیاس مکن
ترش گردد ترش نه تلخ تلخ
قاصد من به راه مرده و من
همچنان در شماره فرسخ
مرگ غالب دلت به درد آورد
خویش را کشت و هرزه کشت آوخ
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۲۳۶ - ای ترا و مرا درین نیرنگ
ای ترا و مرا درین نیرنگ
دهن و چشم و دست و دل همه تنگ
هم تو خود در کمین خویشتنی
ای به رخ ماه و ای به خوی پلنگ
هان مغنی که در هوای شراب
می سرایی غزل به ناله چنگ
زخمه می ریز هم بدین انداز
نغمه می سنج هم بدین آهنگ
فرصتت باد ساقی چالاک
ای به دفع غم ایزدی سرهنگ
شیشه بشکن قدح به خم درزن
تا نگنجد درین میانه درنگ
شود انبان ادیم کو آن فیض؟
گردد انده نشاط کو آن رنگ؟
پرتو خاص در نهاد سهیل
باده ناب در دیار فرنگ
شکوه و شکر هرزه و باطل
غالب و دوست آبگینه و سنگ
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۲۵۰ - آسمان بلند را میرم
آسمان بلند را میرم
ابر کحلی پرند را میرم
می فریبد مرا به بازیچه
دل زار و نژند را میرم
شوری اشک در نظر خوارست
تلخی زهرخند را میرم
شحنه مدح حضرت اعلی است
سخن دلپسند را میرم
سر راهش نشستنم هوس ست
خاک پای سمند را میرم
ره نشین ویم زهی توقیری
طالع ارجمند را میرم
جذب الفت به سوی وی کشدم
این نوآیین کمند را میرم
می کند رخنه در جگر غم هجر
این جگر در کلند را میرم
شاعرم منشیم ظریف و شریف
این اضافات چند را میرم
وایه جوید ز حضرت اعلی
غالب مستمند را میرم
عسجدی : اشعار باقیمانده
شمارهٔ ۶ - در سخای ممدوح گوید
با سرشگ سخای او کس را
ننماید بزرگ رود فرب
یاد کرد از لطیف طبعش بحر
گشت پر در و عنبر اشهب
باگران حلمش آشنا شد کوه
شد مکان عقیق و کان ذهب
عسجدی : اشعار باقیمانده
شمارهٔ ۹ - وله
پیش او کی شوند باز سپید
چون تذروان سرخ و چون سرخاب
عسجدی : اشعار باقیمانده
شمارهٔ ۱۱ - قطعه
آمد آن رگ زن مسیح پرست
شست الماسگون گرفته به دست
کرسی افکند و برنشست برو
بازوی خواجه عمید ببست
شست چون دید گفت عز و علا
اینچنین دست را نشاید خست
سر فرو برد و بوسه ای بربود
وز سمن شاخ ارغوان برجست
عسجدی : اشعار باقیمانده
شمارهٔ ۳۴ - وله
هر که بر درگه ملوک بود
از چنبن کار با خدوک بود
نجم‌الدین رازی : سایر اشعار
شماره ۱۷ - ای کمالت منزه از نقصان
ای کمالت منزه از نقصان
ای جمالت مقدس از تغییر
از خطایی که کرده ام همه عمر
یا فتاده به بندگی تقصیر
چو تو دانی که آن همه ز ازل
در حق بنده کرده ای تقدیر
کرمت عذر خواه من گردان
که به دست قضات بودم اسیر