تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نیر تبریزی : غزلیات
شماره ۱۴ - در پرده حسن روی تو شد پرده در مرا
در پرده حسن روی تو شد پرده در مرا
ایوای اگر ز پرده درآید بدر مرا
جز خون دل که ریزدم از دیده برکنار
حاصل نشد ز نخل محبت ثمره را
سر بر نگیرم از درت ار فی المثل بسر
ریزند سنگ طعنه ز هربام و در مرا
گم گشت دل بظلمت زلفش خدایرا
کو خضر رهروی که شود راهبر مرا
دست طلب نمیکشم از پای بوس تو
خواهد اگر بکوی تو فرسود سر مرا
نیر تبریزی : غزلیات
شماره ۱۸ - در کار عشق حاجت تیغ و خدنگ نیست
در کار عشق حاجت تیغ و خدنگ نیست
خصمی که دل بصلح دهد جای جنگ نیست
طفلان بهایهوی کشندم بسوی دشت
کاندر خور جنون تو در شهر سنگ نیست
پیک پیام دوست بدر حلقه میزند
ای جان بدر شتاب که جای درنگ نیست
آئین قهر و مهر زمستان او مپرس
در کام ما تفاوت شهد و شرنگ نیست
گر دل زبون چشم تو گردید صعوه را
دل باختن زجلوه شهباز ننگ نیست
خواهد چه رنگ دیگرم این عشق پرفسون
بالاتر از سیاهی موی تو رنگ نیست
در عمر قانعم زدهانت ببوسه ای
رحمی که عیش کس چو من ایخواجه تنگ نیست
تن ده دلا بمرگ که زلف و رخ بتن
کمتر ز بحر قلزم و کام نهنگ نیست
گو نام خود ز دفتر اهل نظر بشوی
آنرا که چشم بر صنمی شوخ و شنگ نیست
نیر مباش غره که صوفی بغار شد
هر خفته ای فنه کوهی پلنگ نیست
نیر تبریزی : غزلیات
شماره ۱۹ - امروز خرمن گل و نسرین و سوسنست
امروز خرمن گل و نسرین و سوسنست
وینمونه بازغالیه و مشگ ولادنست
ای کز سرم میگذری باش یک زمان
کافشانمت بپای روانی که در تن است
زد آتشی به پرده ناموس سوز عشق
کامروز در جهان همه افسانه من است
آسوده نیست از شرر آهم آسمان
زلف تو تا بر آتش دل باد بیزن است
در حیرتم که اینهمه رودادنت چراست
برطره که خون جهانش بگردنست
گر ماه به تو لاف تقابل زند چه باک
حسن رخ تو بر همه چونمهر روشنست
در چین زلف روی تو پا در قفس همای
یا برگ گل بچنبر و یامه بخرمنست
بعد از توام چه حاجت صحرا و لاله زار
چون اشک لاله گونم و صحرای دامنست
گوش من و نصیحت دوران پیش بین
زین پس حکایت شتر و چشم سوزنست
نیر ملال دوست مبادا بروزگار
گر روزگار ما بتمنای دشمن است
نیر تبریزی : غزلیات
شماره ۳۸ - جانا حیوه من زلب می پرست تست
جانا حیوه من زلب می پرست تست
بندم بپا مبند که جانم بدست تست
سوگند بر لب تو که در خطه خطا
گر فته فتد همه از چشم مست تست
ایشوخ دلنشین تو ندانم چه فتنه
کاشوب کشور دل ما از نشست تست
اینجان ما و این تو که کوه ارسپر کنم
تیر از نشان بدر رود از شست شست تست
نیر تبریزی : غزلیات
شماره ۴۹ - دودی ز آهم ار بدرون نی اوفتد
دودی ز آهم ار بدرون نی اوفتد
آتش بخشک و تر ز صدای وی اوفتد
از سر ربود هوش من آنچشم پرخمار
تادیگر اتفاق افاقت کی اوفتد
آرد مذاق حکمت اشراق طبع می
عکسی اگر زروت بجام می افتد
سلطان اگر بدولت وصلت رسد بخواب
از چشمش افسر جم و تخم کی اوفتد
ترسم که جان بوصل نماند ز شوق اگر
چشمم بروی قاصد فرخ پی اوفتد
گفتم که وعدۀ تو چه شد گفت کی کجا
آری دوای درد کهن بر کی اوفتد
ترسم بهار گلشن روی تو سر شود
زینطول ناز و وعدۀ ما بردی اوفتد
ابجذ به جنون سوی لیلی مکش مرا
ایمن نیم که آتش من در حی اوفتد
نیر رو آبجو که جهان جز سراب نیست
بیحاصل است کار که بر لاشی اوفتد
نیر تبریزی : غزلیات
شماره ۵۵ - مرغی شکسته درخور تبر ستم نبود
مرغی شکسته درخور تبر ستم نبود
گیرم مقیم زلف تو صید حرم نبود
بیدار بخت من که شدم صید شست تو
پیکان جان شکار ترا صید کم نبود
شد قاتل از سر من و غم میکشد مرا
گر بود بر سرآنکه مرا کشت غم نبود
آنرا که دلخوش است بسیری ز بوستان
راندن ز در نشانۀ اهل کرم نبود
جمشید را بسلطنت ما چه اشتباه
او را ز دور اینهمه خیل و حشم نبود
در دفتر چکامۀ خوبان روزگار
جستیم نقش مهر اثری زینرقم نبود
حسنت نگین لعل بخط بر خطا سپرد
موری سزای سلطنت ملک جم نبود
با آنکه با تو بسته ام عهدی قدیم من
نگرفتمی دل از تو گر این نیر هم نبود
گر هر صنم نظیر تو بودی بدلبری
مسجود اهل دل بجهان جز صنم نبود
این حسرتم کشد که چو باز امدی بناز
ما را سری بپای تو در هر قدم نبود
مجنون که گاه سلطنت وحش و طیر یافت
نیرّ چو ما بملک بلامحتشم نبود
نیر تبریزی : غزلیات
شماره ۵۷ - زلف بملک حسن بسر تا کله نهاد
زلف بملک حسن بسر تا کله نهاد
برداشت پای نخوت و بر فرق مه نهاد
عادت نبود تیغ کشیدن بروی ماه
این رسم تازه را خم زلف سیه نهاد
گر عالمی کشد چه عجب ترک چشم او
یا سای قتل عام نه این پادشه نهاد
بر بوی خاکپای تو دل هر کجا که دید
خاک رهی است روی بر آنخاکره نهاد
آهو چنین نگه نکند چشم تو مگر
قانون دیگری ز برای نگه نهاد
مردم هلال او بسر انگشت مینمود
اینماه رسم را بشب چهارده نهاد
چشمت خرابی دل ما را بخط نگفت
تا رو بکشور دل ما با سپه نهاد
طاعت بود نظاره بهر ماه تو ولیک
ابروی او برای من اینرا گنه نهاد
بالله که جز بمهر شهنشاه لو کشف
هر کو نهاد دل بخیال تبه نهاد
نیر هوای روضۀ رضوان ز سر بهشت
هر کس که روی بر در این بارگه نهاد
نیر تبریزی : غزلیات
شماره ۵۹ - خیل خیال تست که بر چشم ما رود
خیل خیال تست که بر چشم ما رود
یا تخت جم که بر سر مور از هوا رود
یغمای دین و دل گذرد ایدل فکار
سر بر مکن ز دیده که در زیر پا رود
رفتی و سیل اشک جگرگون ز سرگذشت
بعد از تو بر سر دل ما تاچها رود
چونست دل شکسته و در سر هوای زلف
از سر اگر بشیشه شکستن بلا رود
دیوانه بر جهد ز سر جسر تا بحشر
با عاقلان کشاکش چون و چرا رود
نشگفت اگر خیال تو در چشم ما نشست
باشد که پادشه بسرای گدا رود
زلف تو بر شکست و ز چین تاختن صداست
تا نالۀ شکسته دلان تا کجا رود
نفکند اگر نظر ز حقارت بصید ما
افتد دلا که تیر نگاهی خطا رود
گفتم دلم ز کوی تو خواه شدن بقهر
گیسو گشود و گفت رها دار تا رود
گر مومیای وصل تو داروی درد مااست
ترسم که عمر در طلب مومیا رود
عاقل برو ملامت دیوانگان مکن
دیوانه آن بود که پی هر صدا رود
گر در هوای موی جوانان رود سرم
نشگفت بس سری بسر کیمیا رود
ایزلف مشگبو دل ما را نگاهدار
بس کشمکش هنوز در اینماجرا رود
صوفی همه بشیر ریا میدهد بخلق
فریاد از این معامله گر با خدا رود
گر دیگران ز کعبه بسوی خدا روند
نیرّ ز بارگاه شه هل اتی رود
نیر تبریزی : سایر اشعار
شمارهٔ ۲ - قصیدهٔ ساقی نامه
ساقی بیار باده که شد مام روزگار
آبستنی بسلطنت آل آبدار
قحط الرجال بین که جوانان بی پدر
نازد بچرخ پیر سر از اوج اعتبار
آنرا که در شمار نیارد کسش بقدر
منصب ز سال عمر فزون رفته از شمار
مات پیاده ام که ز فرزین ربوده است
از سیراین سیه رخ غدّار کج قمار
استر چو شد بدل بفرس نی شگفت اگر
سالی دگر بفیل شهنشه شود سوار
شه گنج زر به پشت خر بارکش نهاد
جمشید اگر بگاو مکلا نمود بار
گنج الحمار نیز رشتۀ یادگار ماند
چونانکه گنج گاو ز جمشد کامکار
می ننگری که سکۀ دولت چو گنج گاو
با نام این امین شده نامی بهر دیار
هرگز شنیدۀ که شود جزو دخل گنج
سرگین سر طویلۀ شاهان نامدار
آری کلید گنج و گهر چون بخر رسید
سرگین شود ذخیرۀ صندوق گنجبار
عیبش مکن برات یخ ار میدهد بخلق
این خر چه کز پدر نبود جز بخش ببار
خالی مباد جاش که خوش در آبدار
بر جای خود نهاد پس از خود بیادگار
نازم بر آن کسی ترو پشمین که گاه وضع
در یک محکم امین مکرر نهاده بار
این شد امین سلطان و آن شد امین ملک
این مالک یمین شد و آن مالک یسار
الحق سزد که عرش معلای سلطنت
نالد چو نوعروس بخود زین دو گوشوار
ای باد اگر خطه ری بگذری ز من
آهست گو بگوش شهنشاه تاجدار
شاها روا مدار که مردان شیر گیر
آرند سر فرود بطفلان شیر خوار
درگیر و دار معرکه شمشیر آبدار
آید بکار ملک نه کفگیر آبدار
درّی بدست کن که بکانی برد نسب
نی مهرۀ که برخر آبی برد تبار
یخ گر چه آبدار بود جای در ناب
نه نشاندش کسی بسر انگشت اعتبار
شه گر چه آفتاب جهانست فی المثل
کافاق را بتربیت او بود مدار
لیک ار هزار سال بتابد بکان قبر
بر مومیا نگردد و تبدیل کان قار
آرم ز شیخ پارس گواهی بدیمنثل
با حذف حرف قافیه از روی اضطرار
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست
در باغ لاله روید و در شوره زار خار
بیهوده این سخن ز حکیمان نکته سنج
ضرب المثل نبوده در الواح روزگار
از بیضۀ پیاز نیاید شمیم سیب
از شاخۀ خلاف نروید گل انار
خر گر چه ابکش بود و کم خوراک لیک
در روزگار زار نیاید بهیچ کار
دادی کلید ملک بدزدان خانگی
تو مست خواب غفلت و دزدان در انتظار
ایندزدد از طویله و آن دزدد از لبس
ایندزدد از خزینه و آن دزدد از عیار
ای پور بی پدر که بخیرات رفتگان
ریدی به تخت سلطنت شاه تاجدار
وقتست کز متاع تو کامیانی فرنگ
از آسیا بملک اروپا کشد قطار
شه کدخدات کرد و لیکن تو از خری
برگنبد عروس و زارت شدی سوار
سیخی زدی بکون وزارت که تا ابد
خون میرود چو دجله اش از دیده برکنار
خوش بر حریف سفله سپردی عروس ملک
تمثال جاکشی بتو زیبد ز شهریار
یا رب به پشم ریش سفید امین ضرب
آن کهنه اصفهانی و دجال خرسوار
یا رب بپاس ذلت زوبین آتشین
یا رب بحق عزت خرجین آبدار
تا جام آفتابه و یخدان و تنگ و لنگ
قاشیق قآوبلامۀ عصرانه و نهار
کشکول و کیسۀ نمک و چتر ترک بند
بر مال آبداری شاهان کنند بار
از لطف عام خویش از این انتخاب خوش
شه راز چشم زخ سلاطین نگاهدار
نیر تبریزی : سایر اشعار
شماره ۶ - گر نیست مه رخت ز چه رو از شکنج زلف
گر نیست مه رخت ز چه رو از شکنج زلف
هر شامگه بشکل دگر سر برآورد
زآه من دل آنسنگدل به تنگ آمد
دلا بنال که این تیر هم بسنگ آمد
نیر تبریزی : لآلی منظومه
بخش ۲ - در مراثی مولی الکونین حضرت ابی عبدالله الحسین علیه السلام فرماید
چون کرد خور ز توسن زرین تهی رکاب
افتاد در ثوابت و سیاره انقلاب
غارتگران شام به یغما گشود دست
بگسیخت از سرادق زر تار خور طناب
کرد از مجره چاک فلک بردۀ شکیب
بارید از ستاره برخساره خون خضاب
کردند سر ز پرده برون دختران نعش
با گیسوی بریده سراسیمه بی نقاب
گفتی شکسته مجمر گردون و از شفق
آتش گرفته دامن این نیلگون قناب
از کلّۀ شفق بدر آورد سر هلال
چون کودکی طپیده بخون در کنار آب
یا گوشوارۀ که بیغما کشیده خصم
بیرون ز گوش پرده نشینی چو آفتاب
یا گشته زبن توسن شاهنشی نگون
برگشته بی سوار سوی خیمه با شتاب
گفتم مگر قیامت موعود اعظم است
آمد ندا ز عرش که ماه محرم است
گلگون سوار وادی خونخوار کربلا
بی سر فتاده در صف پیکار کربلا
چشم فلک نشسته ز خون شفق هنوز
از دود خیمه های نگونسار کربلا
فریاد بانوان سراپردۀ عفافر
آید هنوز از در و دیوار کربلا
بر چرخ میرود ز فراز سنان هنوز
صوت تلاوت سر سردار کربلا
ستارگان دشت بلا بسته بار شام
در خواب رفته قافله سار کربلا
شد یوسف عزیز بزندان غم اسیر
درهم شکست رونق بازار کربلا
بس گل که برد بهر خسی تحفه سوی شام
گلچین روزگار ز گلزار کربلا
فریا از آنزمان که سپاه عدو چو سیل
آورد رو بخیمۀ سالار کربلا
مهلت گرفت آنشب از آنقوم بی حجاب
پس شد به برج سعد درخشنده آفتاب
گفت ایگروه هر که ندارد هوای ما
سر گیرد و برون رود از کربلای ما
ناداده تن بخواری و ناکرده ترک سر
نتوان نهاد پای بخلوت سرای ما
تا دست و رو نشست بخون می نیافت کس
راه طواف بر حرم کربلای ما
اینعرصه نیست جلوه گر رو به وگر از
شیر افکن است بادیۀ ابتلای ما
همراز بزم ما نبود طالبان جاه
بیگانه باید از دو جهان آشنای ما
برگردد آنکه با هوس کشور آمده
سر ناورد بافسر شاهی گدای ما
ما را هوای سلطنت ملک دیگر است
کاین عرصه نیست در خور فر همای ما
یزدان ذوالجلال بخلوتسرای قدس
آراسته است بزم ضیافت برای ما
برگشت هر که طاقت تیر وسنان نداشت
چون شاه تشنه کار بشمر و سنان نداشت
چون زد سر از سرادق جلباب نیلگون
صبح قیامتی نتوان گفتنش که چون
صبحی ولی چو شام ستمدیدگان سیاه
روزی ولی چو روز دل افسردگان ربون
ترک فلک ز جیش شب از بس برید سر
لبریز شد ز خون شفق طشت آبگون
گفتی ز هم گسیخته آشوب رستخیز
شیرازۀ صحیفۀ اوراق کاف و نون
آسیمه سر نمود رخ از پردۀ شفق
خور چون سر بریدۀ یحیی ز طشت خون
لیلای شب دریده گریبان بریده مو
بگرفت راه بادیه زین خرگه نگون
دست فلک نمود گریبان صبح چاک
بارید از ستاره به بر اشگ لاله گون
افتاد شور و غلغله در طاق نه رواق
چون آفتاب دین قدم از خیمه زد برون
گردون بکف زیرده نیلی علم گرفت
روح الامین رکاب شه جم خدم گرفت
شد آفتاب دین چو روان سوی رزمگاه
از دود آه پرده گیان شد جهان سیاه
در خون و خاک خفته همه یاوران قوم
و ز خیل اشک و آه ز پی یکجان سپاه
سرگشته بانوان سرا پرده عفاف
زد حلقه گرد او همه چون هاله گرد ماه
آن سر زنان بناله که شد حال ما زبون
وین موکنان بگریه که شد روز ما تباه
پس با دل شکسته جگرگوشه بتول
از دل کشید ناله و افغان که یا اخاه
لختی عنان بدار که گردم بدور تو
و زیات ز آب دیده نشانم غبار راه
من یکتن غریبم و دشتی پر از هراس
ویزیر شکستگان ستم دیده بی پناه
گفتم تو درد من بنگاهی دوا کنی
رفتی و ماند در دلم آن حسرت نگاه
چون شاه تشنه داد تسلی بر اهل بیت
بر تافت سوی لشکر عدوان سر کمیت
ایستاد در برابر آن لشکر عبوس
چونشاه نیمروز بر آن اشهب شموس
گفت ایگروه همین منم آن نور حق کزو
تابیده بر مراسنججل صبح ازل عکوس
بر درگه جلال من ارواح انبیا
بنهاد بر سجود سر از بهر خاکبوس
مرسل منم به آدم و آدم مرا رسول
سایش منم بعالم و عالم مرا موس
سلطان چرخ را که مدار جهان بر اوست
من داده ام جلوس بر این تخت آبنوس
در عرصه گاه کین که ز برق شهادت تیر
دیو فلک گزد زنجیر لب فسوس
گردد زخون بسیط زمین معدن عقیق
گیرد ز گرد روی هوا رنگ سندروس
افتد ز بیم لرزه برا رکان کن فکمان
آرم چو حیدرانه بر او رنگ زین جاوس
بر خاکپای توسن گردون مسیر من
ناکرده تیغ راست سجود آورد رؤس
لیکن نموده شوق لقای حریم دوست
سیرم ز زندگانی این دهر چاپلوس
نی طالب حجازم و نی مایل عراق
نی در هوای شامم و نی در خیال طوس
تسلیم حکم عهد ازل را چه احتیاج
غوغای عام و جنبش لشگر غربوکوس
درگاه عشق حاجت تیر و خدنگ نیست
آنجا که دوست جان طلبد جای جنگ نیست
لختی نمود با سپه کینه زبن خطال
جز تیر جان شکار ندادش کسی جواب
از غنچه های زخم تن نازنین او
آراست گلشنی فلک اما نداد آب
بالله که جز دهان نبی آب خور نداشت
گردون گلی که چید ز بستان بوتراب
چون برگشود در تن او تیر جان شکار
با مرغ جان نمود بصد ذوق دل خطاب
پیک پیام دوست بدر حلقه میزند
ای جان بر لب آمده لختی بدر شتاب
چون تیر کین عنان قرارش ز کف ربود
کرد از سمند بادیه پیما تهی رکاب
آمد ندا ز پردۀ غیبش بگوش جان
کایداده آب نخل بلا را ز خون ماب
مقصود ما ز خلق جهان جلوۀ تو بود
بعد از تو خاک بر سر این عالم خراب
گر سفله گان به بستر خون داد جان تو
خوشباش و غم مخور که منم خون بهای تو
تیریکه بر دل شه گلگون قبا رسید
اندر نجف بمرقد شیر خدا رسید
چون در نجف ز سینۀ شیر خدا گذشت
اندر مدینه بر جگر مصطفی رسید
زان پس که پردۀ جگر مصطفی درید
داند خدا که چونشد از آن پس کجا رسید
هر ناوک بلا که فلک در کمان نهاد
پر بست و بر هدف همه در کربلا رسید
یکباره از فلاخن آندشت کینه خاست
آن سنگهای طعنه که بر انبیا رسید
با خیل عاشقان چو در آندشت پا نهاد
قربانی خلیل کوه منا رسید
آراست گلشنی ز جوانان گلعذار
آبش نداده باد خزان از قفا رسید
از تشنگی ز پا چو در آمد بسر دوید
چون بر وفای عهد الستش ندا رسید
از پشت زین قدم چو بروی زمین نهاد
افتاد و سر بسجدۀ جان آفرین نهاد
گفت ایحبیب دادگر ایکردگار من
امروز بود در همه عمر انتظار من
این خنجر کشیده و این حنجر حسین
سرکونه بهر تست نیاید بکار من
گو تارهای طرۀ اکبر بیاد رو
تا باد تست مونس شبهای تار من
گو بر سر عروس شهادت نثار شو
دُری که بود پرورشش در کنار من
خضر ارز جوی شیر چشید آب زندگی
خونست آب زندگی جویبار من
عیسی اگر ز دار بلا زنده برد جان
این نقد جان بدست سر نیزه دار من
در گلشن جنان بخلیل ای صبا بگو
بگذر بکربلا و ببین لاله زار من
درخاک و خون بجای ذبیح منای خویش
بین نوجوان سرو قد و گلعذار من
پس دختر عقیلۀ ناموس کردگار
نالان ز خیمه تاخت بمیدان کارزار
کایرایت هدی تو چرا سرنگون شدی
در موج خون چگونه فتادی و چونشدی
ایدست حق که علت ایجاد عالمی
علت چه شد که در کف دو نان زبونشدی
امروز در ممالک جان دست دست تست
الله چگونه دستخوش خصم دون شدی
کاش آنزمان که خصم بروی تو تست آب
اینخاکدان غم همه دریای خون شدی
ایچرخ کچمدار کمانت شکسته باد
زین تیرها که بر تن او رهنمون شدی
آئینۀ که پردۀ اسرار غیب بود
ای تیر چون تو محرم راز درون شدی
گشتی بکام دشمن و کشتی بخیره دوست
ایگردش فلک تو چرا واژگون شدی
ایخور چو شد به نیزه سر شاه مشرقین
شرمت نشد که باز ز مشرق برون شدی
ای چرخ سفله داد از این دور واژگون
عرش خدای ذوالمنن و پای شمر دون؟
چون شاه تشنه ظلمت ناموت کرد طی
بر آب زندگانی جاوید برد پی
در راه حق فنا به بفا کرد اختیار
تا گشت وجه باقی حق بعد کلّ شیئ
زد پا بهر چه جز وی و سر داد شد روان
تا کوی دوست بر اثر کشتگان حیّ
چون گشت جلوه گر سر او بر سر سنان
شد پر نوای زمزمۀ طور نای و نی
شور از عراق گشت بلند آنچنان که برد
کافردلان زیاد تمنای ملک ری
پاشید آن قلادۀ دُرهای شاهوار
از هم چو برگهای خزان از سموم دی
گفتی رها نمود ز کف دختران نعش
از انقلاب دور فلک دامن جدی
آن یک نهاد رو سوی میدن که یا ابا
وان یک کشید در حرم افغان که یا اخی
رفتی و یافت بی تو بما روزگار دست
ایدست داد حق ز گریبان برآر دست
آه از دمیکه از ستم چرخ کچمدار
آتش گرفت خیمه و بر باد شد دیار
بانگ رحیل غلغله در کاروان فکند
شد بانوان پردۀ عصمت شترسوار
خورشد فرو بمغرب و تابنده اختران
بستند بار شام قطار از پی قطار
غارتگران کوفه ز شاهنشه حجاز
نگذاشتند دُر یتیمی به گنجبار
گردون بدرُ نثاری بزم خدیو شام
عقدی برشته بست ز دُرهای شاهوار
گنجینه های گوهر یکدانه شد نهان
از حلقه های سلسله در آهنین حصار
آمد بلرزه عرش ز فریاد اهلبیت
در قتلگه چو قافلۀ غم فکند یار
ناگه فتاده دید جگر گوشۀ رسول
نعشی بخون طپیده بمیدان کارزار
پس دست حسرت آن شرف دودۀ بتول
بر سر نهاده گفت جزاک الله ای رسول
اینگوهر بخون شده غلطان حسین تست
وین کشتی شکسته ز طوفان حسین تست
این یوسفی که بر تن خود کرده پیرهن
از تار زلفهای پریشان حسین تست
این از غبار تیرۀ هامون نهفته رو
در پرده آفتاب درخشان حسین تست
این خضر تشنه کام که سرچشمه حیات
بدرود کرده با لب عطشان حسین تست
این پیکریکه کرده نسیمش کفن ببر
از پرنیان ریک بیابان حسین تست
این لالۀ شگفته که زهرا ز داغ او
چونگل نموده چاک گریبان حسین تست
این شمع کشته از اثر تند باد جور
کش بیچراغ مانده شبستان حسین تست
این شاهباز اوج سعادت که کرده باز
شهپر بسوی عرش ز پیکان حسین تست
آنکه ز جور دور فلک با دل غمین
رو در بقیع کرد که ای مام بیقرین
داد آسمان بیاد ستم خانمان من
تا از کدام بادیه پرسی نشان من
دور از تو از تطاول گلچین روزگار
شد آشیان زاغ و زغن گلستان من
گردون بانتقام قتیلان روز بدر
نگذاشت یکستاره به هفت آسمان من
زد آتشی به پردۀ ناموس من فلک
کآید هنوز دو دوی از استخوان من
بیخود در این چمن نکشم ناله های زار
آنطایرم که سوخت فلک آشیان من
آنسرو قامتی که تو دیدی زغم خمید
دیدی که چون کشید غم آخر کمان من
رفت آنکه بود بر سرم آنسایۀ همای
شد دست خاک بیز کنون سایبان من
گفتم ز صد یکی بتو از حال کوفه باش
کز بارگاه شام برآید فغان من
پس رو بسوی پیکر آن محتشم گرفت
گفت این حدیث طاقت اهل حرم گرفت
اندر جهان عیان شده غوغای رستخیز
ایقامت تو شور قیامت بپای خیز
زینب برت بضایت مزجاه جان بکف
آورده با ترانۀ یا ایها العزیز
هر کس بمقصدی ره صحرا گرفته پیش
من روی در تو و دگران روی در حجیز
بگشا ز خواب دیده و بنگر که از عراق
چونم بشام میبرد اینقوم بی تمیز
محمل شکسته ناله حدی ساربان سنان
ره بیکران و بند گران ناقه بی جهیز
خرگاه دود آه و نقابم غبار راه
چتر آستین و معجر سر دست خاک بیز
کامم ز طعن نیزه بزانو سر حجاب
گاهم ز تازیانه بسر دست احتریز
یک کارزار دشمن و من یکتن غریب
تو خفته خوش ببستر و ایندشت فتنه خیز
گفتم دو صد حدیث و ندادی مرا جواب
معذوری ای ز تیر جفا خسته خوش بخواب
ایچرخ سفله تیز ترا صید کم نبود
گیرم عزیز فاطمه صید حره نبود
حلقی که بوسه گاه نبی بود روز و شب
جای سنان و خنجر اهل ستم نبود
انگشت او بخیره بریدی پی نگین
دیوی سزای سلطنت ملک جم نبود
کی هیچ سفله لست بمهمان خوانده آب
گیرم ترا سجیۀ اهل کرم نبود
داغ غمی کز و جگر کوه آب شد
بیمار را تحمل آن داغ غم نبود
پای سریر زاده هند و سر حسین
در کیش کفر سفله چنین محترم نبود
ایزادۀ زیاد که دین از تو شد بباد
آن خیمه های سوخته بیت الصنم نبود
آتش به پردۀ حرم کبریا زدی
دستت بریده بادنشان بر خطا زدی
زینغم که آه اهل زمین ز آسمان گذشت
با عترت رسول ندانم چه سان گذشت
نمرود ناوکی که سوی آسمان گشاد
در سینۀ سلیل خلیل از نشان گذشت
در حیرتم که آب چرا خون شد چو نیل
زان تشنۀ که بر لب آب روان گذشت
آورد خنجر آب زلالش ولی دریغ
کاب از گلو نرفته فرو از جهان گذشت
شد آسمان ز کرده پشیمان در این عمل
لیک آنزمان که تیر خطا از کمان گذشت
الله چه شعله بود که انگیخت آسمان
کز وی کبوتران حرم ز آشیان گذشت
در موقعی که عرض صواب و خطا کنند
کاری نکرده چرخ که از وی توان گذشت
خاموش نیرّا که زبان سوخت خامه را
خونشد مداد و قصه ز شرح بیان گذشت
فیروز بخت من نهدار سر خط قبول
بر دفتر چکامه من بضعۀ رسول
چون تیر عشق جا بکمان بلا کند
اول نشست بر دل اهل ولا کند
در حیرتند خیره سران از چه عشق دوست
احباب را به تند بلا مبتلا کند
بیگانه را تحمل بار نیاز نیست
معشوق ناز خود همه بر آشنا کند
تن پرور از کجا و تمنای وصل دوست
دردی ندارد او که طبیبش دوا کند
آنرا که نیست شور حسینی بسر ز عشق
با دوست کی معامله کربلا کند
یکباره پشت پا بر ماسوا زند
تا زآنمیان از این همه خود را سوا کند
آری کسی که کشته او این بود سزاست
خود را اگر بکشته خود خونبها کند
بالله اگر نبود خدا خون بهای او
عالم نبود در خور نعلین پای او
عنقای قاف را هوس آشیانه بود
غوغای نینوا همه در ره بهانه بود
جائیکه خورده بود می آنجا نهاد سر
دردی کشی که مست شراب شبانه بود
یکباره سوخت ز آتش غیرت هوای عشق
موهوم پردۀ اگر اندر میانه بود
در یک طبق بجلوه جانان نثار کرد
هر در شاهوار کش اندر خزانه بود
نامد بجز تو ای حسینی به پرده راست
روزیکه در حریم الست این ترانه بود
بالله که جا نداشت بجز نی نشان در او
آن سینۀ که تیر بلا را نشانه بود
کوری نظاره کن که شکستند کوفیان
آئینه که مظهر حسن یگانه بود
نی نی که باقی حق را هلاک نیست
صورت بجا است آئینه گر رفت باک نیست
ایخرگه عزای تو این طارم کبود
لبریز خون ز داغ تو پیمانۀ وجود
وی هر ستاره قطرۀ خونیکه علویان
در ماتم تو ریخته از دیدگان فرود
گریه است و تو هر چه و ازنده را نواست
ناله است بیتو هر چه سراینده را سرود
تنها نه خاکیان بعزای تو اشگریز
ماتم سراست بهر تو از غیب تا شهود
از خون کشتگان تو صحرای ماریه
باغی و سنبلش همه گیسوی مشگبود
کی بر سنان تلاوت قران کند سری
بیدار ملک کهف توئی دیگران رقود
نشگفت اگر برند ترا سجده سروران
ایداده سر بطاعت معبود در سجود
پایان سیر بندگی آمد سجود تو
برگیر سر که او همه خود شد وجود تو
ثاراللهی که سرّ اناالحق نشان دهد
دنیا نگر که در دل خونش مکان دهد
وانسرکه سرّ نقطۀ طغرای بسمله است
کورانه جاش بر سر میم سنان دهد
عیسی دمیکه جسم جهانرا حیات ازوست
الله چه سان رواست که لب تشنه جان دهد
چرخ دنی نگر که بی قتل یکتنی
هر چه آیدش بدست به تیر و کمان دهد
نفس اللهی که هر زمان او را بکوی وصل
هاتف ندای ارجعی از لامکان دهد
ایچرخ سفله باش که بهر لقای دوست
تاج و نگین بدشمن دین رایگان دهد
آنطایریکه ذروۀ لاهوت جای اوست
کی دل بر آشیانۀ این خاکدان دهد
مقتول عشق فارغ از این تیره گلخن است
کانشاهباز را بدل شه نشیمن است
دانی چه روز دختر زهرا اسیر شد
روزیکه طرح بیعت منا امیر شد
واحسرتا که ماهی بحر محیط غیب
نمرود کفر را هدف نوک تیر شد
با داجل بساط سلیمان فرو نوشت
دیو شریر وارث تاج و سریر شد
مولود شیرخوارۀ حجر بتول را
پیکان تیر حرمله پستان شیر شد
از دور خویش سیر نشد تا نه چرخ پیر
از خون خنجر شه لب تشنه خیر شد
در حیرتم که شیر خدا چون بخاک خفت
آندم که آهوان حرم دستگیر شد
زنجیر کین و گردن سجاد ایعجب
روباه چرخ بین که چه سان شیر گیر شد
تغییری ای سپهر که بس واژگونه‌ای
شور قیامت از حرکات نمونه‌ای
ای در غم تو ارض و سما خون گریسته
ماهی در آب و وحش بهامون گریسته
وی روز و شب بیاد لبت چشم روزگار
نیل و فرات و دجله و جیهون گریسته
از تابش سرت بسنان چشم آفتاب
اشک شفق بدامن گردون گریسته
در آسمان زدود خیام عفاف تو
چشم مسیح اشک جگرگون گریسته
با درد اشتیاق تو در وادی جنون
لیلی بهانه کرده و مجنون گریسته
تنها نه چشم دوست بحال تو اشگبار
خنجر بدست قاتل تو خون گریسته
آدم پی عزای تو از روضۀ بهشت
خرگاه درد و غم زده بیرون گریسته
گر از ازل ترا سر اینداستان نبود
اندر جهان ز آدم و حوا نشان نبود
بی شاه دین چه روز جهان خراب را
ای آسمان دریچه به بیند آفتاب را
جلباب نیلگون شب از هم گشای باز
یکسر سیاه پوش کن این نه قباب را
اشک شفق ز دیدۀ آفاق کن روان
در خون کش این سراچۀ پر انقلابرا
نی نی کزین پس از همه خون بارد آسمان
بیحاصل است خوردن مستسقی آبرا
آب از برای حلق شه تشنه کام بود
چونرفت گو بلاوه نریزد سحابرا
خور گو دگر ز پردۀ شب برهپارسر
کافکند زینب از رخ چونمه نقاب را
ایکاش بوالبشر نکشیدی سر از تراب
زین آتشی که سوخت دل بوتراب را
تنها نه زین قضیه دل بوتراب سوخت
موسی در آتش غم و یونس در آب سوخت
قتل شهید عشق نه کار خدنگ بود
دنیا برای شاه جهان دار ننگ بود
عصفور هر چه باد هم آورد باز نیست
شهباز را ز پنچه عصفور ننگ بود
آئینه خود ز تاب تجلی بهم شکست
گیرم که خصم را دل پر کینه سنگ بومد
نیرو از او گرفت برآویخت تیغ کین
قومیکه با خدای مهیای جنگ بود
عهد الست اگر نگرفتی عنان او
شهد بقا بکام مخالف شرنگ بود
از عشق پرس حالت جانبازی حسین
پای براق عقل در اینعرصه لنگ بود
احمد اگر بذروه قوسین عروج کرد
معراج شاه تشنه بسوی خدنگ بود
از تیر کین چو کرد تهی شاهد بن رکاب
آمد فرا بگوش وی از پرده این خطاب
کایشهسوار بادیه ابتلای ما
باز آ که ز آن تست حریم لقای ما
معراج عشقرا شب اسراست هین بران
خوش خوش براق شوق بخلوتسرای ما
تو از برای مائی و ما از برای تو
عهدیست این فنای ترا با بقای ما
دادی سری ز شوق و خریدی لقای دوست
هرگز زیان نبرد کس از خون بهای ما
جان بازیت حجاب دوبینی بهم درید
در جلوه گاه حسن توئی خود بجای ما
باز آ که چشم ناز ازل بر قدوم تست
خود خاکروب راه تو بود انبیای ما
هین زان تست تاج ربوبیت از ازل
گر رفت بر سنان سرت اندر هوای ما
گر ز آتش عطش جگرت سوخت غم مخور
از تست آب رحمت بی منتهای ما
ور سفله برد ز تو دستی مشو ملول
با شهپر خدنگ بپرد همای ما
گسترده ایم بال ملایک بجای فرش
کازار بر تنت نکند کربلای ما
دلگیر گو مباد خلیل از فدای دوست
کافی است اکبر ت و ذبیح منای ما
کو نوح کو بدشت بلا آی باز بین
کشتی شکستگان محیط بلای ما
موسی ز کوه طور شنید ار جواب لن
گو باز شو بجلوه گه نینوای ما
گر زنده جان ببرد ز دار بلا مسیح
گو دار کربلا نگر و مبتلای ما
منسوخ کرد ذکر اوائل حدیث تو
ایداده تن ز عهد ازل بر قضای ما
زینب چو دید پیکر آنشه بروی خاک
از دل کشید ناله بصد درد سوزناک
کایخفته خوش ببستر خون دیده باز کن
احوال ما ببین و سپس خواب ناز کن
ایوارث سریر امامت به پای خیز
بر کشتگان بی کفن خود نماز کن
طفلان خود بورطۀ بحر بلانگر
دستی بدستگیری ایشان دراز کن
بس دردهاست در دلم از دست روزگار
دستی بگردنم کن و گوشم براز کن
سیرم ز زندگانی دنیا یکی مرا
لب بر گلو رسان و ز جان بی نیاز کن
برخیز صبح شام شد ای میر کاروان
ما را سوار بر شتر بی جهاز کن
یا دست ما بگیر و از ایندشت پر هراس
بار دگر روانه بسوی حجاز کن
پس چشمه سار دیده پر از خون ناب کرد
با چرخ کچمدار بزاری خطاب کرد
کایچرخ سفله داد از این سر کرانیا
کردی عزیز فاطمه خوار و ندانیا
خوش درجهان بکام رسید از تو اهلبیت
تا حشر در جهان نکنی کامرانیا
این کی کجا رواست که دونان دهر را
در کاخ زر بمسند عزّت نشانیا
قومیکه پاس عزتشان داشت ذوالجلال
تا شام شان بقید اسیری کشانیا
بستی بقید بازوی سجاد هیچ رحم
نامد ترا بر آن تن و آن ناتوانیا
کشتی بزاری اصغر و هیحت نسوخت دل
زانشمع روی دلکش و آن گل فشانیا
از پا فکندی اکبر و مینا مدت دریغ
ایچرخ ببر از آن قد و آن نوجوانیا
سودی بحلق خسرو دین تیغ هیچ شرم
نامد ترا از آن نگه خسروا نیا
هرگز نکرده بود کس ایدهر سفله طبع
بر میهمان خویش چنین میزبانیا
آتش شو ایدرون و بسوزان زبان من
ای خاک بر سر من و این داستان من
نیر تبریزی : لآلی منظومه
بخش ۶ - جامیکه شاه تشنه لبان بود مست از او
جامیکه شاه تشنه لبان بود مست از او
هر کو چشید از آن زغم خویش رست از او
عباس نامدار که کس دست از او نبرد
چونخورد از آنپیاله بخون شست دست از او
افتاد نخل قامتش از پا نخورده آب
از ضربتیکه پشت امامت شکست از او
بیخواب شد سکینه و در خواب شد عدو
چونخواب مرگ چشم جهانبین ببست از او
موجی بجنبش آمد و آبش ز سر گذشت
ابری ببارش آمد و از پا نشست از او
تسلیم شاه تشنه لبان کرده دو دست
جامیکه خورده بود شراب الست از او
چشمی بسوی دشمن و چشمی بروی دوست
بگذشت ماند یاد بگیتی دو دست از او
نیر تبریزی : لآلی منظومه
بخش ۱۸ - ایضاً
نادم نئی ز دور خود ای آسمان هنوز
دشمن بگریه آمد و تو سرگران هنوز
شرمت نشد فرات که لب تشنه جان حسین
بسپرد در کنار تو و تو روان هنوز
غلطان بخون برادر با جان برابرم
دردا که زنده ام من نامهربان هنوز
ایشاه تشنه لب که برید از قفا سرت
کاید صدای العطشش بر سنان هنوز
آواز کوس و سوت جرس بانک الرحیل
شرح جفای شمر و سنان در میان هنوز
ایساربان عنان شتر باز کن دمی
در خواب رفته اصغر شیرین زبان هنوز
نیر تبریزی : لآلی منظومه
بخش ۲۲ - ایضا
چون کاروان دشت بلا ره بشام کرد
صبح امید اهل حرم رو بشام کرد
قوم یهود از پی تأئید کیش خویش
؟؟ را به ستن دست اهتمام کرد
چرخ دنی نگر که بکام سگان دون
لب تشنه آهوان حرم را بدام کرد
خاصان سایه پرور سبط رسول را
خورشید وار جلوه گر بزم عام کرد
آل زیاد را بسراپرده داد جای
سبط رسول را شرر اندر خیام کرد
گسترد بر یزید لعین بستر حریر
بالین سید حرم از خشت خام کرد
بیدار کرد فتنۀ خوابیده در جهان
تا خواب را بدیدۀ زینب حرام کرد
نیر شرر بخرمن اهل جهان فکند
از آتشی که تعبیه اندر کلام کرد
نیر تبریزی : لآلی منظومه
بخش ۵۱ - ایضاً در مدح حضرت اسد الله الغالب امیرالمؤمنین
از هوش جانگداز شد آب استخوان من
آن ققنسم کز آتش خود سوخت جان من
چون کرم قزکه دام وی آمد رضاب خویش
سحر نیان من شده عقد اللسان من
خم گشت پشت مردیم از کنجکاو دهر
دیدیکه چون کشید عجوزی کمان من
افکار سیه بار فکندم بچاه غم
آن یوسفم که گرگ من آمد شبانمن
چونمرغ شب چرا نکشم ناله های زار
کز تیر مار آه پراست آشیان من
آید بگوش صحفه دمادم زیردلی
چون نی هزار ناله ز کلک بنان من
از زعفران چهره و از ارغوان اشک
نتوان زهم شناخت بهار و خزان من
طبع آورد زبان سخن سنج را به نطق
شد طبع نکته سنج عقال زبان من
غارتگران درد و غم آورده روز خون
از چارسو بگنج دُر شایگان من
دل همچو سنگپاره دمادم جهد زجای
از تف آه سینۀ آتش فشان من
آنزر خالصم که بخارا کند فلک
جای محک ز کور دلی امتحان من
وانطوطیم که در قفسم کرده روزگار
یاران خبر برید بهندوستان من
وانکوکبم که از نظر نحس ناکسان
در برج غم و بال من آمد قران من
غم بحر خون و آه من انفاس جزر و مد
در وی چو تخته پاره دل ناتوان من
من پیل صید گشته و سرکوب جاهلان
مضراب آهنین فلک بیلبان من
پیلم میاد یاد ز هندوستان کند
جوز ستاره ریزد هر شب بخوان من
چشم بهان فضلم و بر چهره نیم شب
اشگروان ستارۀ هفت آسمان من
فیلاسفان صدر دبستان هفت خط
بر دست علم کودک سر عشر خوان من
در کلبۀ تفلسف من صد چو بوعلی
یا خسته از تسابق یوم الرهان من
بودم قین صدر نشینان بزم خاص
زامیزش عوام فروکاست شأن من
چون سنگ کیمیا بنظرها نهان شدم
کس آگهی نیافت ز سرّ نهان من
چون توتیا بدیده نشاندی مرا ز لطف
بردی پی ار زمانه بروح کیان من
قرع فلاطن است مرا چشم و خون اشک
بر دامن آب احمر و دل دیگدان من
کبریت احمر است مرا کبریای قدر
کاندر فراز قله قافست کان من
دردا که فیلسوف کهن سال دهر پیر
نشناخت قدر جوهر چاراخشجان من
بر گور غم ز آتش نمرودی از قصور
بشکست شیشه دل سیمابسان من
غافل که با لطافت طبعی که مرمر است
از حلم من بیاید و نارالخصان من
ماندم بصد حجاب ز خرگاه قرب دور
تا از کدام پرده بر آید فغان من
دادم مقام پاک و ستادم حضیض خاک
خاکم بسر نه سود من و نی زیان من
گوش از طنین خرمکسانم صدا گرفت
ایکاش بود منزل عنقامکان من
در ظلمت سکندرم ایکاش خضر بخت
زی بارگاه شاه کشیدی عنان من
شاهنشه سریر ولایت که از ازل
با مهر او سرشته گل خاندان من
روحانیان به تحفه براندازدمم عبیر
هر دم که نام او گذرد بر زبان من
در سایۀ وی ایمنم از دیو خیره سر
کز پاس اوست جوشن و برکستوان من
جز صوت او صدای دگر در طوی نبود
با این نوا پر است رگ استخوان من
دانی که ترجمان هویت لسان اوست
گو مدعی زنخ نزند برهوان من
خصم ار کند مخاصمه با من در اینحدیث
اینکوی و اینچمانه و این صولجان من
تو دست ایزدی و جهان دستگار تو
منت خدایرا که ادا شد ضمان من
معذورم از نفس ز مدیحت فرو کنم
ای برتر از خیال و قیاس و گمان من
ترسم که گر باوج ثنایت قدم نهم
آتش فتد بشهپر نطق و بیان من
گیرم که چون معانی وصفت ادا کنم
روح القدس سخن کند اندر دهان من
اوراق نه سپهر بود صحفه نگار
از شاخ سدره خامه طراز دنیان من
رضوان ز حوض کوثرم آرد همی مداد
آید دبیر راد فلک ترجمان من
با اینهمه حکایت مو راست وکیل بحر
ایخاک بر سر من و این داستان من
قافی که از حضیض وی عنقا پر افکند
تا خود کجا رسد مگس پرفشان من
خوشتر که ناقۀ سخن از عجز پی کنم
کاینراه نیست در خور توش و توانمن
شاها مرا بخا کدرت رخصتی فرست
کافسرده نک ز باد خزان گلستان من
تا بار دیگری مگر از دستبوس خویش
لطفت روان تازه دمد بر روان من
بالله ز پرنیان و حریر بهشت به
خاک درت حریر من و پرنیان من
آنذره که خلق نیارند در حساب
از خوان قسمتت بود آنذره ز آن من
لیکن سزد که باج ستانم زآفتاب
گر شهپر همات بود سایه بان من
نامی ز خود ستائیم از بر زبان گذشت
توقیر نام تو است ز توقیر شأن من
ز اصحاب کهف شد چو سگی نامور چرا
ز افلاک نگذرد ز تو نام و نشان من
آخر نه خود ز روی عنایت مرا بخواب
گفتی که تیر است سگ آستان من
تن را رخ ارز لوث معاصی بود سیاه
جان پر هوای توست ببخشا به جان من
نیر تبریزی : لآلی منظومه
بخش ۵۴ - در مدح حضرت علی ابن موسی الرضا
پیچم بخود چو مار در این تنگنای تار
دردا که شد طلسم من این آتشین حصار
گیجی است در دلم ز غم و رنج مهر و ماه
زین بس عجب مدار که پیچم بخود چو مار
دستی بخوان دهر نیالوده چون مگس
شد تار عنکبوت مرا دور روزگار
هر در شاهوار که بودم به بحر طبع
خون گشت قطره قطره فرو ریخت بر کنار
شد عقل چیربختی نطق مرا عقال
شد بخت تیر طبع مرا بخت دیوسار
نقصان فزود پایه من از کمال فضل
پستی گرفت شان من از رفعت تبار
آری ز خوشه سنک خورد نخل سربلند
آری ز ناقه تیر خورد آهوی تتار
ایچشم دل نگفتم باریک بین مشو
کاخر شوی بچشم بد روزگار تار
ایهوش دیگر آهن سردم بسر مکوب
ایفکر دیگر از رک اندیشه خون مبار
ایچشمۀ مداد من از غصه قیر شو
ایخانۀ نزار من از غم چو نی بزار
ایجان بر لب آمده کامی دو پیش نه
ایعمر دیر پا قدمی باز پس گذار
ای بخت تیره دست بدار از شکست من
توئی نسیم صبحگهی من نه زلف یار
هر دم بسینه میبردم سیخ آتشین
گردون چرا چو نی نکشم ناله های زار
بردم بسی ز کوکب طالع همی سپاس
کز علم هشت بر سر من تاج افتخار
غافل که کنج عقل تیر زد به تیم جو
تا مام غم بطالع قوسم نهاده بار
فارغ نبوده سینۀ تنگم ز تیرآه
طی کن بساط عیش که بگذشت نوبهار
آبی نه آب صدّاد بادی نه باد صبح
بنتی نه بنت سعدان صوتی نه صوت سار
خاکی نه عنبرین و هوائی نه مشگا
بیدی نه سایه افکن و ابری نه ژاله بار
نطق کلیم بسته و گوساله درّ خوار
پای مسیح خسته و دجال خرسوار
دوری چنان نگون که ربایند کوی سبق
طفلان نی سوار ز مردان کارزار
دانا قرین نقص ز زاوش علم زای
نادان بکار رقص زناهید شادخوار
آنرا ز کنج فصل مکان در حضیض ذل
وین را ز غنج هزل مدارا اوج اعتبار
بخت جوان ز چرخ طلب کن که عقل پیر
ماند در ایندیار به تقویم سال پار
در بوستان دهر رخ انبساط نیست
تا غنچه تنگدل بود و لاله داغدار
چشم گهر مدار زد و نان بد گهر
خر را بغیر مهره نباشد بگنج یار
آبی که داشت فضل و هنر ریخت هین بمیر
ای تشنه کاب رفته نیاید بجویبار
ایعقل پیر دفتر دانش بآب شوی
ایهوش چیر گوهر بینش بخاک دار
ای اشک چشم نیمشب ای آب زندگی
پنهان کنم چو خضر ز ابنای روزگار
دهقان دهر بیخته تخم نیاز بیخ
بر روی پروزن همه خس مانده است و خار
ایکاش مام دهر ززادن شدی عقیم
تا این بنین زباب نماندی بیادگار
در معرفت ضعیفتر از زال مرده ریک
بر مخرقت حریصتر از طفل شیرخوار
عهدی ولیک سست تر از تار عنکبوت
نیشی ولیک سخت تر از نیش تیرمار
دستی نه دست موسی و چوبی نه اژدها
شستی نه شست حیدر و تیغی نه ذوالفقار
تنگست این سرا بسرآ ایزمان عمر
سیرم زجان شتاب کن ایمرگ ناگداز
دوشم بسر برآمد و استاد عقل پیر
دیدم نوان بگوشه غم با دل فکار
گفت ایرسوم فضل و ادبرا تو اوستاد
گفت ایرموز علم و حکم را تو سیمبار
آیینه ضمیر تو جام جهان نما
سیاره خیال تو شید فلک سپار
اندر انین زفطنت تو هوش زیتموس
واندر طنین زحکمت تو گوش گوشیار
تیری قرین صورت جوزابگاه صبح
برسیم صفحه در کف تو کلک زرنگار
تا کی چو پور زال بچاه اندرت مقر
تا کی چو دانیال بچال اندرت قرار
گر در حضر عظیم بدی مرد را خطر
ور در وطن عزیز بدی شخص را جوار
یوسف چرا بچاه حسودان شدی اسیر
عیسی چرا بدار یهودان شدی دچار
چرخ از مسیر مسکن اجرام نوربخش
خاک از سکون مکان دود دیو و مور و مار
گردون اگر بخون تو یازیده دست چیر
دوران اگر بکین تو پاکرده استوار
رو کن بخاک درگه سلطان دین رضا
کاو داد زند بار ستاند زنند بار
زاستادم این سخن چو برآمد بگوش هوش
دردم ز جای جستم و بستم بسیج بار
کردم رکاب سخت و عنان سست بیدرلک
هشتم زشوق رو سوی خورشید ذره دار
کردم زدرج طبع یکی چامه مدیح
تقدیم بارگاه جلالش بر اهوار
ایطلعت تو هیکل توحید کردگار
موسی بخواب غشوه و در جلوه روی بار
فرزند خانه زاد خداوند لم یلد
همنام نقش بند، موالید هفت و چار
ناموس کردگار ترا مام بیقرین
سالار کاینات تر اباب تاجدار
امر تو بر ممالک ایجاد ناگزیر
حکم تو در مجاری اقدام ناگذار
طوری سنای تو چو سناباد طوس شد
گو با کلیم دامن سینا فروگذار
روشندلان عیب که پیک حواد شد
در ششجهه بامر تو پیوسته بی سپار
درج چهار گوهر و غواص هفت بحر
ضرغام نه کنام و سلیل دو شهریار
رفعت ترا فلک تو در او مهر دلفروز
عصمت ترا صدف تو درو درّ شاهوار
نوریکه آدم از آن در خور سجود
از مطلع جبین مبین تو آشکار
اعیان ماسوا همه یکسر ظلال تست
دیار نیست غیر وجود تو درد یار
روزیکه شد ز پرده ابداع کن بلند
آوازه حدوث موالید چارتار
جز صیت خلق چارده هیکل که از ازل
ایروز ممکنات جهان گردش اختیار
در پرده وجود سرودی دگر نبود
باقی همه حدیث و صدا بود کوهسار
حیران بورطه عظمت کشتی خرد
نی موج را نهایت نی بحر را کنار
مرآت حق نماست سراپا وجود تو
نشگفت اگر بنام خدا گشته نامدار
شیخ ار به نقص گفته من کپ زند بگو
نا بالغست عقل تو لالا بر او گمار
گر بار کاروان شب و روز واکنند
بیند همی عیان همه با چشم اعتبار
کاثقال علم تست که گردیده از ازل
سوی ابد روانه قطار از پی قطار
ذرات کاینات بساط شهود و غیب
از ذره تا بذره و از قطره تا بحار
آیات فضل تست که نبوشته کلک صنع
بر لوح آسمان و زمین باخط غبار
ابلیس را اگر رقم بندگی دهی
در حشر کمترین خدمش جنت است و نار
چوبی کجا بدست کلیم اژدها شدی
دست تو گر نبود بر آن دست دستیار
اینخود مبرهنست که یکدست بیصداست
بیهوده اینمثال نپذیرفته اشتهار
لطفت اگر به پشه ناچیز پر دهد
عنقابه پشت قاف عدم جوید استتار
ریزد بر اوجگاه عروجش عقاب پر
بازد زاهتز از هیوطش هما قرار
نسر کنام چرخ بدزدد بخویش بال
چون کبک کر ز جلوه شاهین جانشکار
پیلان مست نخوت نمرودی از دماغ
بیرون برد زصیت طنینش به پیل سار
شب باز اگر بظل همای تو جا کند
بر سر زآفتاب نهد تاج افتخار
از یکنظر بقوت اعجاز عیسوی
ضعف عشا برون برد از چشم روزگار
طاووس نیمروز کند کور پی چو بوم
دزدد بزیر پرده شب سر زچشم تار
هدهد که بیند آب روان در تک زمین
گردد زضعف باصره خویش شرمسار
از نه فلک به تهنیت و چشم روشنی
آید بر مسیح سر و شان دیده دار
تا روز واپسین نرود کس بخواب مرگ
گر زیر سر نهند سرش وقت احتضار
برگ چنار اگر نگوارد بطبع او
از بن برافکند زجهان ریشه چنار
گر ماه مصر را بغلامی کنی قبول
خور در بهاش در هم انجم کند نثار
تیر چو پی به کعبه مقصود برده
از خاک آستان درش جبهه برمدار
پرکن زتوشه در جهان دامن امید
در سفره کرم نبود جای انتظار
پای جراده است شها با تو مدح من
در پیشگاه تخت سلیمان بروز بار
ورنه من از کجا و مدبح تو از کجا
ای دفتر مدیح تو الواح روزگار
موئی بغفلت از در تو گر سپید شد
آورده ام رخ سیه اینک باعتذار
نیر تبریزی : لآلی منظومه
بخش ۶۱ - مدیحه من کلام آقامیرزا اسماعیل حجه الاسلام برادر نیرطاب ثراهما
ایمظهر صفات خداوند بیمثال
ایذات پاکت آئینه ذوالجلال
عکس است از جمال تو در جام آفتاب
وز عکس عکس بسته بمه در گه قبال
از فیض ایندو کوکب تابان بچاست جهان
جانها زنور روی تو بگرفته اعتدال
شمس الشموس از آنی و هم مونس نفوس
در عین قرب بعد بظاهر بسی محال
لیکن اگر بعالم باطن نهم قدم
بس واضح است در نظرم سر اینمقال
در جلوه بس قریب ولی در مقام ذات
هرگز بدرگهش نرسد طائر خیال
حق را ظهور ذات محال است ممتع
مرآت حق نماست بعالم علی و آل
ارواح شان نجوم سموات ممکنات
اوتادارض باشد اجساد کالجبال
شمس رواق حضرت سلطان دین رضا
آتش بطور از تف او دارد اشتعال
بر درگهش ملایک موت و حیوه و رزق
از بهر استفاضه گشوده کف سئوال
جبریل گر موکل خلقست و خادمی است
از خادمان در گه آشاه بیهمال
شاها ز انقلاب جهان بس مکدره
وز قیل قال خلق دلم گشته پرملال
بر هرچه بنگرم همه فانی است در نظر
بر جمله کاینات کشیدم خط زوال
نور هدایت ار نرسد از تو بر ضمیر
عالم تباه گردد در وادی ضلال
غمهای دل به پیش تو محتاج عرض نیست
با عالم خبیر چه حاجت بیان حال
زآب قبول و آتش شوق و هوای عشق
از خاک آستان تو بسرشته ذوالجلال
اینقالب ضعیف نیاز نیازمند
این چار عنصر است مرا مبدء و مآل
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
غزل آغازین - شمارهٔ ۱
شد خاک راه این سر سودانوشت ما
این شد مگر ز روز ازل سرنوشت ما
از کوی دوست ما سوی جنت چرا رویم
رضوان حسد برد ز نعیم و بهشت ما
تخم اَمَل که دل به هوای تو کشته بود
جز دانه‌های اشک نیاید ز کشت ما
ور برده چون محرک جمع صور یکی است
بنگر محرک و منگر خوب و زشت ما
مقصود شاهدی چو تویی هر کجا که هست
دیگر نگفت مسجد ما یا کنشت ما
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۳ - پر کن به دور لعل نگارم پیاله را
پر کن به دور لعل نگارم پیاله را
تا بشکنیم توبه ی هفتاد ساله را
گشتند منفعل گل و سنبل به رنگ و بوی
تا برفکند ماه من از گل کلاله را
دوران دون ببین که چو خواهیم جرعه‌ای
پر می کند ز خون جگر جام لاله را
غیر از صبا چو نامه بری نیست سوی دوست
من هم دهم به باد هوا این رساله را
چون یافت شاهدی ره قانون عشق را
دیگر ز چنگ کی دهد آهنگ ناله را
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۵ - جز ناله نیست مونس جان دل ربوده را
جز ناله نیست مونس جان دل ربوده را
شادی بود محال دل غم فزوده را
زاری چه سود شب همه شب بر در حبیب
از گریه نیست فایده بخت غنوده را
از ما صلاح و زهد چه جویی تو ای فقیه
باشد ندم چو تجربه آزموده را
گفتم دلم به فکر دهان تو تنگ شد
گفتا مکن تفکر امر نبوده را
گفتم نهان کنم غم عشقت درون دل
اشکم گشود جمله غم ناگشوده را
با شاهدی مکن سخن از کینه ای رقیب
تا نشنواندت سخن ناشنوده را