تعداد ۶۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ادیب الممالک : غزلیات
شماره ۱۲۹ - چون پدرم باغ خلد داد به خشتی
چون پدرم باغ خلد داد به خشتی
ما به بهشتی فروختیم بهشتی
خاک وطن را بظلم و جور سرشتیم
زانکه در او نیست مرد پاک سرشتی
ما به بهشتی شدیم و مسلم و ترسا
بهر بهشتی به کعبه ای و کنشتی
حاصل تحصیل علم و دانش ما شد
یاری و جام شرابی و لب کشتی
وز نفس ما خدا بمردم ایران
طالع شومی بداد و طلعت زشتی
بیضه اسلام را بسنگ بکوبیم
گر رسد از روس تخم نیم برشتی
سنگ ملامت بما اثر نکند هیچ
بحر نفرساید از تحمل خشتی
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۵ - دولت جاوید خواهم از در یزدان
دولت جاوید خواهم از در یزدان
«دانش » دانش پژوه صلح طلب را
آنکه نمود است وصف ذات جمیلش
غیرت ارژنگ کارگاه ادب را
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۷ - ترجمه از عربی در نکوهش جنگ
جنگ در اول بود بسان عروسی
دلبر و دلجوی و دلفریب و دلارا
روئی دارد به روشنی رخ نوروز
هر که قدش دید گشت مست تماشا
لیک در آخر چو گشت تفته تنورش
و آتش کین زد همی زبانه ببالا
گرگی بین درشت بینی و بد شکل
خوکی دندان شکسته زالی شمطا
نه کند از غمزه هوش مرد به تاراج
نه برد از بوسه جان خلق به یغما
تاراج آرد روان مرد دلاور
یغما سازد تن مجاهد برنا
هر که قدش دید کوژپشت زمین شد
هر که رخش دید پشت کرد به هیجا
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۱۴ - خطاب به میرزا احمدخان اشتری
الحذر ای مدعی العموم که دزدی
شرط قضا شد چو در نماز طهارت
خاصه به عدلیه کز قضا نبرد کام
هر که ندارد به صید و کید مهارت
قاضی عدلیه آنکس است که باشد
شهره به اخذ و عمل دلیل بغارت
رشوه ز ظالم گرفته خانه مظلوم
رو بدو کوبد همی به اسم خسارت
قاضی اگر دزد و دزد شده قاضی
نیست ترا حد اعتراض و جسارت
گر در دزدی در این زمانه نباشد
یک دو قدم بیش تا مقدم صدارت
دزد بگیری مکن که عاقبت الامر
برخورد این نکته بر مقام وزارت
غافلی از آنکه بر امور تو دارد
آنکه تو خوانیش دزد حق نظارت
آنکه تو خوانیش دزد نفس وزیر است
همچو وزارت که هست نفس سفارت
کس نتواند درون عدلیه دزدی
تا نرسد بر وی از وزیر اشارت
از وزراء گر خط جواز نیابد
کس نشود مصدر خلاف و شرارت
محرم راز و شریک دخل وزیر است
دزد دغل منگرش به چشم حقارت
قسمت حلوای خود بگیر و خمش زی
بیهده خود را چه افکنی به مرارت
دولت مشروطه نیست تا که نباشد
عدل الهی رهین عدل تجارت
بلکه بود دور هرج و مرج و تن خلق
گشته گرفتار بند ذل و اسارت
خستگی آید ز جد و سعی و تکاپو
سردی زاید ز تاب و جوش و حرارت
زین وزراء رسم عدل و داد چه جوئی
هیچ شنیدی ز سیل طرح عمارت
مرد نیند این مخنثان و عجب ز آنک
بکر حیا را سترده اند بکارت
خانه حجاج دان سرای عدالت
درگه شداد شد سرای زیارت
هر که فتد در کمند آز وزیران
قتل بر او راحت است و مرگ بشارت
زین وزراء کس ندیده است بجز زور
هست وزارت مگر ز زور عبارت
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۱۸ - در آغاز سلطنت محمد علیشاه و امیدواری به همراهی وی با مشروطه و آزادی فرماید
رایت و دیهیم و خاتم و کمر و تخت
باد مبارک به شهریار جوان بخت
شاه محمد علی که پنجه عزمش
آسان از هم گشوده هر گره سخت
ای ملک از فره جلوس تو امروز
نور الهی به تاج تابد و بر تخت
شاد و جوان باش جاودانه که اقبال
تا ابد اندر به سایه تو کشد رخت
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۵۰ - مردم ایران دو فرقه اند که هر یک
مردم ایران دو فرقه اند که هر یک
تخم امل را درون مزرعه دارند
قومی مشروطه خواه گشته و بر دوش
چتر ظفر با شعاع و شعشعه دارند
فرقه دیگر ز ارتجاع جهان را
گاه به تضییق و گه به توسعه دارند
هر دو پی عادت جراید ملی
شور بنی عامربن صعصعه دارند
کوری آبای سبعه بین که سه مولود
خشم بر آن مهارت اربعه دارند
مرتجعین مبتلای خیفره! هستند
مردم مشروطه خواه جبلعه دارند
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۵۵ - بار خدایا مگیر سایه خود را
بار خدایا مگیر سایه خود را
از سر این کودکان خفته در این مهد
وین ملک ملک بخش را که شبانروز
دارد در انتظار کار جهان جهد
عهدش جاوید کن به گیتی و جاوید
بر ما منت نه از ادامه این عهد
پر شکر و شهد کن مذاقش ازیراک
کرده مذاق جهان پر از شکر و شهد
باد ولیعهد زیر سایه سلطان
سایه سلطان فراز فرق ولیعهد
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۵۶ - ای وزرای عظام ای که در این ملک
ای وزرای عظام ای که در این ملک
بر رمه عدل کردگار شبانید
گله شما را سپرده صاحب اغنام
تا به چراگاه عافیت بچرانید
همتی آرید و گوسفند خدا را
از کف گرگان خیره سر برهانید
ورنه چون از هم درید و خورد و تبه کرد
چاره ندارید و معذرت نتوانید
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۵۹ - از سر این شهریار تاج بنازد
از سر این شهریار تاج بنازد
وز قدم شاه تخت عاج بنازد
تا ملک آید به باغ ملک خرامان
سرو شود در سجود و کاج بنازد
چون به عدالت زده خراج ستاند
در کنف شه ده از خراج بنازد
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۹۵ - آمد نغز و هژیر و فرخ و فیروز
آمد نغز و هژیر و فرخ و فیروز
اضحی و عید غدیر و جمعه و نوروز
گشته برابر چهار عید مبارک
آمده از پی چهار طالع فیروز
چار نوید امید و مژده شادی
چار شب جان فزا و صبح دل افروز
بیشتر از پار شد غنیمت امسال
خوبتر از دی رسید نعمت امروز
ساخته سنبل کمند طره ی پیچان
آخته نرگس خدنگ غمزه دلدوز
نیم شب آمد به باغ مرغ شب آویز
وقت سحر رفت در چمن، چمن افروز
برد عجوز ارچه سخت، سخت کمان بود
لیک سته شد ز جنگ دشمن کین توز
خست و به فتراک بست هر چه غم و سوگ
جست و به همراه برد آنچه غم و سوز
بدرقه ی وی بتا به روی بهاران
آتشی از آن شراب لعل برافروز
دانه خال سیاه کنج لبت را
جای سپند اندران شراره فرو سوز
شهد بقا با شراب عشق بیامیز
سر وفا از ادیب عقل بیاموز
افسر کبر و منی به گوشه ای انداز
وز در سلطان عشق توشه ای اندوز
بوالحسن آن شه که از عنایت و باسش
مهر جهانتاب زاد و برق جهان سوز
چرخ ازو چرخ گشت و خاک ازو خاک
شام بدو شام گشت و روز بدو روز
صبح دوم از شمایلش طرب افزا
عقل نخست از فضایلش خرد آموز
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۰۲ - این ز تو شایان و بر بماست سزاوار
این ز تو شایان و بر بماست سزاوار
اقسم بالخنس الجوار الکنس
بنده درگه امیریست که آمد
در نسب اندر یکی ز دوده افطس
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۱۱۱ - خطاب به آقای بینش
ذره بینی که ماند از این ذره
روز پیشین به خانه بینش
سیداصغر به بنده باز آورد
گشت پیدا نشانه بینش
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۴۱ - گفت ظریفی که دولت از حدث اندر
گفت ظریفی که دولت از حدث اندر
ریش بیالود و خم شدش کمر از دین
عین نجس را اگر ازاله توان کرد
کوژی و آلودگی نماند در بین
گفتمش ار طاهری نجس شود آنرا
شست توان و اندرین سخن نبود بین
لیک بشو دست زین خبیث ازیرا
پاک نگردد بشست و شو نجس العین
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۶۳ - ای ملک ملک فضل ای که خرد را
ای ملک ملک فضل ای که خرد را
از کلماتت ذخیرتست و مؤنه
اشراق ار پرتوی ز شرق دیدی
تیره نمودی روان ابن کمونه
یک دو سه مثقال چای لعل مصفا
زی تو فرستادم از برای نمونه
تا که بنوشی و با مذاق شکر بار
نیک بسنجی که هست چون و چگونه
تا ببر قلزم است رحل ینابیع
تا بدر، بنطس است بندر تو نه
تا که نه باز هر مار باشد هلیون
تا که نه با نیش کژدم است درونه
یار ترا سبز باد تارک و افسر
خصم ترا زرد باد چهره و گونه
روزت فردا به فال خوشتر از امروز
حالت آینده سال به ز کنونه
شاطر عباس چون خمیر سخن را
مشت زند در تغار و گیرد چونه
ریش عطارد بکون وی رودار کرد
در فن دانش چو من پیازش کونه
ادیب الممالک : فرهنگ پارسی
شمارهٔ ۳۹ - سبعه منحوسه
سبعه منحوسه هفت اختر شومند
نحس و ترش روی و زشت در همه احیان
کید و غطیط و غریم باشد و سرموس
نیز گلاب است و ذوذوابه و لحیان
ادیب الممالک : اضافات
شماره ۲۶ - چند کشی جور این سپهر کهن را
چند کشی جور این سپهر کهن را
چند بکاهی روان و خواهی تن را
مرد چو رخت شرف ندوخت بر اندام
باید پوشد بدوش خویش کفن را
ادیب الممالک : مفردات
شماره ۱۹ - گریه مینا، نگر به چشم ترش بین
گریه مینا، نگر به چشم ترش بین
ناله بربط شنو به داد دلش رس
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۵۴ - عاشقم و عشق من زوال ندارد
عاشقم و عشق من زوال ندارد
رفتنم از کویت احتمال ندارد
وای به حالم، ز بی کسی که به کویت
هیچ کسم آگهی ز حال ندارد
چون ندهم تن به دوری تو که از پی
روز فراقت، شب وصال ندارد
کام دل از نخل قامت تو چه جویم؟!
غیر بر حسرت، این نهال ندارد!
شکوه ی جورش کجا برم که شهیدم
کرده و از کرده انفعال ندارد؟!
خون اسیری کنون مریز که دانی
در صف محشر زبان لال ندارد
چون نکند ناله در شکنجه ی دامش
مرغ دل آذر فراغ بال ندارد؟!
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۵۵ - پیش عذار تو، مه جمال ندارد
پیش عذار تو، مه جمال ندارد
پیش قدت، سرو اعتدال ندارد
هست دو تابنده رخ، چو مهر و چو ماهت
مهر پی خط و مه جمال ندارد
شرم ز قتلم مکن، که کشتن عاشق
هست گناهی، که انفعال ندارد
در شکن دام او، ز بیم رهایی
رشک به مرغی برم، که بال ندارد
درد چه گویی، بآنکه درد ندارد؟!
حال چه جویی، از آنکه حال ندارد؟!
آه که تا تشنه ی کام عشق نمیرد
راه به سرچشمه ی وصال ندارد
غیر تو آذر که در خیال وصالی
هیچ کس اندیشه ی محال ندارد!
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۸۹ - شب پره کو روز آفتاب نبیند
شب پره کو روز آفتاب نبیند
روشنی دیده جز بخواب نبیند
وادی عشق است، از فریب حذر کن؛
تشنه در این دشت جز سراب نبیند
ساکن بزم تو، قدر وصل نداند
گر چه در آب است ماهی، آب نبیند
محتشمان را، چه آگهی ز غم دل؟!
چشم هما گنج در خراب نبیند
آنکه بداغ فراق سوخته جانش
ز آتش دوزخ دگر عذاب نبیند
تا ز پی آهوی ختن نرود کس
جیب و بغل پر ز مشک ناب نبیند
من ز ادب ننگرم بروی وی آذر
یار بسوی من، از حجاب نبیند!