عبارات مورد جستجو در ۱۰۱۸۱ گوهر پیدا شد:
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ٢ - وله
ایدل ار خواهی گذر برگلشن دارالبقا
جهد کن کز پای خود بیرون کنی خار هوا
ور نمیخواهی که پای از راه حق یکسو نهی
دست زن در عروه و ثقای شرع مصطفی
راه شرع مصطفی از مرتضی جوزانکه نیست
شهر علم مصطفی را در بغیر از مرتضی
مرتضی را دان ولی اهل ایمان تا ابد
چون ز دیوان ابد دارد مثال انما
غیر او را کس نزیبد از سلونی دم زدن
زانکه او داناست ما فوق السموات العلا
خلعت با زیب و زین انت منی کس نیافت
از نبی الا علی کو داشت فر انبیا
در سخا بود از دل و دستش خجل دریا و کوه
این سخن دارد مصدق هر که خواند هل اتی
بعد ازو در راه دین گر پیشوا خواهی گرفت
بهتر از اولاد معصومش نیابی پیشوا
کیستند اولاد او اول حسن وانگه حسین
آنکه ایشانرا نبی فرمود امام و مقتدا
بنده این هر دو مخدومیم در دیوان شرع
میکنم ثابت بحکم مصطفی این مدعا
از نبی من کنت مولاه چو تشریف علیست
از طریق ارثشان بس بندگان باشیم ما
بعد از ایشان مقتدی سجاد وانگه باقر است
چون گذشتی جعفر و موسی و سبط او رضا
پس تقی آنگه نقی آنگه امام عسگری
بعد ازان مهدی کزو گیرد جهان نور و صفا
کردگارا جان پاک هر یکی زین جمع را
از کرم در صدر فردوس برین ده متکا
بخشش ایدل زین بزرگان چونکه هر یک بوده اند
در دریای فتوت گوهر کان سخا
پیروی کن گر نجات مخلصانت آرزوست
هر که را با خاندان عصمت آمد انتما
در طریق دین بهر کس اقتدا فرهنگ نیست
گر کنی باری بمعصومان کن ایدل اقتدا
گر چه من کابن یمینم کرده ام عصیان بسی
لیک میدارم توقع زانکه هستم بیریا
دوستدار خاندان مصطفی و مرتضی
کایزد از لطف و کرم بخشد بدان پاکان مرا
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ۴ - وله ایضاً در مدح حضرت مولی علی (ع) والصلوه
مقتدای اهل عالم چون گذشت از مصطفا
ابن عم مصطفی را دان علی مرتضا
آن علی اسم و مسمی کز علو مرتبت
اوج گردون با جنابش ارض باشد با سما
آنکه از مغرب بمشرق کرد رجعت آفتاب
تا نماز با نیاز او نیفتد در قضا
آنکه نسبت خرقه را یکسر بدرگاهش برند
سالکان راه حق از اولیاء و اتقیا
وانکه می زیبد که روح الله ز بهر افتخار
نوبت صیتش زند فوق السموات العلا
اوست مولانا بفرمانی که از حق ناطق است
چون توان منکر شدن در شأن او من کنت را
بر جهان جاهش سرادق میکشد خورشید وار
و از تواضع او بزیر سایبانی از عبا
خسرو سیاره بر شیر فلک بودی سوار
چون به دلدل بر نشستی مرتضی روز وغا
جز بقوتهای روحانی کجا ممکن شدی
در ز خیبر کندن و بر هم دریدن اژدها
زان کرامتها که ایزد کرد و خواهد کرد نیز
با علی اکنون بشارت میرساند هل اتا
بهر اثبات امامت گر بود قاضی عدل
علم وجود و عفت و مردیش بس باشد گوا
گر نکردی در نبوت را نبی الله مهر
مرسلی بودی علی افضل ز کل انبیا
آنکه در حین صلوه از مال خوددادی زکوه
جز علی را کس نمیدانم بنص انما
آنچه او را از فضایل هست از اقرانش مجوی
جهل باشد جستن انسانیت از مردم کیا
کی رسیدیش ار نبودی افضلیت وصف او
از سلونی دم زدن در بارگاه مصطفا
رهنمائی جوی از وی کو شناسد راه را
چون نبرد اینره کسی هرگز بسر بی رهنما
ترک افضل بهر مفضول از فضول نفس دان
در طریق حق مکن جز نور عصمت پیشوا
و آن ندانم هیچکس را از نبی چون بگذری
جز علی مرتضا را پادشاه اولیا
تا بدو دارم تولا باتبر ایم ز غیر
چون نیابد بی تبرا از تولا دل صفا
در ولای او نمایم پایداری همچو قطب
ور بگرداند فلک بر سر بخونم آسیا
منقبت از جان و دل کابن یمین میگویدش
هست اظهار عبودیت نه انشاء ثنا
من که باشم کش ثنا گویم ولی مقصودم آنک
از شمار بندگان داند مرا روز جزا
کردگارا مجرمم اما تو آگاهی که من
بنده اویم چه باشد گر بدو بخشی مرا
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ٢٠ - ایضاً له
ای سایه خدای توئی همچو آفتاب
با خاص و عام بر سر اظهار تربیت
گرد بسیط خاک فلک دورها بگشت
قادر نیافت کس چو تو برکار تربیت
مهر ترا مهندس فکر تو دوختست
بر هر دلی که هست ز مسمار تربیت
من بنده کمینه که ننواخت مدتی
لطف توأم بلفظ گهر بار تربیت
یکچند اگر بخانه چو ذره نتافتم
از آفتاب رأی تو انوار تربیت
ور شد حسود مانع آن کافتدم بدست
از بحر جود گوهر شهوار تربیت
شکر خدا که باز پس افتاد کار آنک
پیش تو کرد در حقم انکار تربیت
دی گفت فخر ملت و دین آنکه عقل او
داند نکو طریقه و هنجار تربیت
کز آصف زمانه شنیدم که بعد ازین
ابن یمین شدست سزاوار تربیت
گفتم بلی درین سخنم نیست شبهه ئی
زیرا که میرسد بمن آثار تربیت
در حق من بسیط جهان سربسر گرفت
چون صیت عدل شاملش اخبار تربیت
وقتست اگر بسایه لطفم در آورد
آن دوحه مبارک پر بار تربیت
خوشگوی بلبلی چو من آخر دریغ نیست
محروم و بی نصیب ز گلزار تربیت
تا هست عادت اهل کرم را که مینهند
بر کتف فاضلان جهان بار تربیت
بادا روان ز عامل دیوان لطف او
بر اهل فضل متصل ادرار تربیت
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ٢۴ - قصیده فی المنقبه
خرم دلی که مجمع سودای حیدرست
فرخ سری که خاک کف پای حیدرست
جائیکه جبرئیل بدانجا نمیرسد
برتر هزار مرتبه ز آن جای حیدرست
در دعوت ملائکه بر خوان آرزو
هر نعمتی که هست به آلای حیدرست
در خطیر معرفت سر کاینات
یک قطره حقیر ز دریای حیدرست
علمی که هست عالم افلاک را زبر
عکسی ز نور خاطر دانای حیدرست
کس حال کاینات به علم الیقین ندید
ور دید کار دیده بینای حیدرست
عقل ار چه در ممالک هستی سرآمدست
دیوانه وار واله و شیدای حیدرست
شمع جهانفروز که خوانندش آفتاب
برقی ز تاب مشعله رأی حیدرست
گر ممکن است معجزه ئی از پس نبی
الفاظ جانفزای دلارای حیدرست
دانی که عرش چیست بر اهل معرفت
اول قدم ز منبر والای حیدرست
از صبغه الله ار بیقین آگهیت نیست
هست اتفاق عقل که سیمای حیدرست
ز آنروی بر وحوش جهان شیر شد امیر
کان هم یکی ز جمله اسمای حیدرست
لطفی که در خزانه غیب است مد خر
اظهار آن بسیرت زیبای حیدرست
فرزانگان عالم غیب آنچه داشتند
از رازها نهان همه پیدای حیدرست
با جبرئیل هم ننهادند در میان
سری که در صمیم سویدای حیدرست
هر چند دارد ابن یمین جرم بیشمار
اما از آن چه باک که مولای حیدرست
بیشک بدینوسیله که دارم مقام من
روز جزا بحضرت اعلای حیدرست
نندیشم از تزلزل اقدام کاعتصام
من بنده را بحبل تولای حیدرست
فردا که اختیار دهندم که جای گیر
گیرم بخلد جای که مأوای حیدرست
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ٢٩ - قصیده در مدح خواجه یحیی
کار ملک و دین بحمدالله نظام از سرگرفت
مصطفی بطحا گشاد و مرتضی خیبر گرفت
رایت منصور شاه از عون یزدان هر زمان
لشکری دیگر شکست و کشوری دیگر گرفت
خسرو جمشید فر سلطان نظام ملک و دین
آنکه ملک و دین از صد فرخی و فر گرفت
سرور گردنکشان یحیی که چون الیاس و خضر
از مددکاری ایزد ملک بحر و بر گرفت
سایه الطاف یزدان آنکه همچون آفتاب
ز ابتدای باختر تا غایت خاور گرفت
وانکه چون بهر شکار آورد پای اندر رکاب
شهریاری با سپاه و تخت با افسر گرفت
شاهباز همت او سر بسر آفاق را
همچو سیمرغ فلک در زیر بال و پر گرفت
خسرو سیاره زان گیرد جهان کو هر صباح
فال فرخ زان رخ همچون مه انور گرفت
یک سحر بهر تماشا رأی عالی همتش
ره سوی این منظر فیروزه پیکر بر گرفت
از برای مقدم میمونش آئین بند صنع
چارطاق هفت منظر در زر و زیور گرفت
ذره ئی از شمع رأیش کرد خورشید اقتباس
وز فروغ آن چراغ مهر انور در گرفت
منشی گردون قلم الا بمدح او نراند
زهره زهرا بیاد بزم او مزمر گرفت
از برای بزم عامش خسرو سیارگان
زرگری میکرد تا آفاق را در زر گرفت
گر نبرد از بحر طبعش ابر نیسان فضله ئی
پس چرا در دل صدف از فیض او گوهر گرفت
در صفات لفظ شیرینکار او ابن یمین
هست چون طوطی که در منقار خود شکر گرفت
عقل کار آگاه داند کز لب و چشمست بس
گر بگیتی دشمنش قسمی ز خشک و تر گرفت
حزم او وقت درنگ و عزم او گاه شتاب
رسم خاک آورد پیدا عادت صرصر گرفت
نو عروس حجله زربفت یعنی آفتاب
در سر از تشویر رأیش نیلگون چادر گرفت
از نهیب احتساب حزم او بیند خرد
کز صراحی خون چکید و در دل ساغر گرفت
سرکشید از آتش خشمش بگردون شعله ئی
وز شرارش سطح گردون سر بسر اخگر گرفت
آستانش هر که چون در بوسه جای خود نکرد
حلقه وار از دار دنیا زود راه در گرفت
از شهان کس را جز او گویند کانی کانچنانک
هر یکی یا شهریاری یا یکی صفدر گرفت
خسرو مازندران چون مرزبان طوس بود
رأی نقض عهد میزد لاجرم کیفر گرفت
تا عدوش از زخم گرزسرگران در خواب شد
هر کجا شاهی ز بیمش ترک خواب و خور گرفت
کافران جستند راه از مؤمنان سوی گریز
خود میسرشان نشد مؤمن ره کافر گرفت
گر جهانی را بهم بر زد که داند سر آن
کهتران را کی رسد بر سیرت مهتر گرفت
هر چه باشد بعد ازین گو باش خود نیکی بود
شه بکام خویش باری اینزمان کشور گرفت
کشور شاهان گرفتن باد کار شهریار
تا ردیف شعر سازد هر سخن گستر گرفت
هر که دید آن حال یا از دیگری بشنید گفت
کار ملک و دین بحمد الله نظام از سر گرفت
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ٣٠ - قصیده در مدح حضرت علی بن موسی الرضا علیه آلاف التحیه و الثناء و تعریف بقعه منوره او
گوهر افشان کن ز جان ایدل که میدانی چه جاست
مهبط نور الهی روضه پاک رضاست
در دریای فتوت گوهر کان کرم
آنک شرح جود آباء کرامش هل اتاست
ظلمت و نور جهان عکسی ز موی و روی اوست
موی او واللیل اذا یغشی و رویش والضحاست
قبه گردون ندارد قدر خاک درگهش
یا رب این فردوس اعلی یا مقام کبریاست
سرمه ئی از خاک پای او کشیدست آفتاب
موجب این دانم که عینش منبع نور و ضیاست
اوست بعضی از وجود آنکه در معراج قدس
گرد نعل مرکبش روح الامین را توتیاست
قلب میگردد روان از بوی خاک درگهش
خاک نتوان گفتنش کز روی عزت کیمیاست
قبه پر نورش از رفعت سپهر دیگریست
و اندرو ذات پر انوارش چو مهر اندر سماست
رفعت گردون گردان دارد آنگه بر سری
مجمع تقوی و عصمت مرکز صدق و صفاست
حاسد ار نشناسدش کز روی رفعت کیست او
پادشاه اتقیا و ازکیا و اصفیاست
قره العین نبی فرزند دلبند وصی
مظهر الطاف ایزد فخر اصحاب عباست
مقتدای شرق و غرب و پیشوای بر و بحر
خود چنین باشد کسی کو نور پاک مصطفاست
هست مخدوم بحق اهل جهان را بهر آنک
وارث آنست کو را بر جهان حق ولاست
وارث شاهی که از تشریف خاص مصطفی
کسوت من کنت مولاه بقد اوست راست
طاعت صد ساله گر باشد بوزن کوه طور
چون کند ایزد تجلی بی هوای او هباست
کوکب دری تاج شهریاران جهان
با وجود نیم ذره خاک پایش بی بهاست
هست سلطان خراسان نی چه گفتم زینهار
بر سر هر هفت اقلیم و دو عالم پادشاست
صیت اقبالش که برهاند چو آب از آتشت
در بسیط خاک پیمودن مگر باد صباست
اصل علمی را که بخشد ایمنی از مهلکات
در حقیقت با علوم منجیاتش انتماست
حاسد از درد حسد هرگز کجا یابد نجات
بی اشاراتش که کلیات قانون شفاست
شاهباز همتش بر لامکان سازد مکان
تا نپنداری که او را شاخ سدره منتهاست
سر فرو نارد بطوبی و بکوثر همتش
کی فرود آرد که آن با همتش آب و گیاست
بس عجب ناید نعیم خلد اگر خوش نایدش
چون ز مهمان خانه قدسش ابا اندر اباست
از نژندی خصم او را جایگه تحت الثری
از بلندی قدر او فوق سماوات العلاست
همت عالی او را خاک و زر یکسان بود
اینکه زر بر خاک پاشیده است بر حالش گواست
قبه گردون گردان حلقه درگاه اوست
زآنسبب چون حلقه دائم قامتش در انحناست
هر که مهرش در میان جان ندارد چون الف
قامتش روز جزا از غم چو جیم و نون دو تاست
ایجنابت قبله حاجات ارباب نیاز
حاجتی کاینجا رود معروض بی شبهت رواست
حاجت ابن یمین را هم روا کن بهر آنک
حاجت خلقان روا کردن ز اخلاق شماست
در ره اخلاص تو جز افتقارم هیح نیست
و آنکه زاد او نه فقرست اندرین ره بینواست
نیستم محتاج دنیا چون فنایش در پی است
کار عقبی دار و حالش را که در دار البقاست
جرم اینعاصی مجرم روز حشر از حق بخواه
کز تو استغفار و غفران فراوان از خداست
وین شکسته بسته بیتی چند ازین مسکین پذیر
کاین نه مدح تست بهر شهرت اخلاص ماست
من کدامین مدح گویم کان ترا لایق بود
چون صفات ذات پاکت برتر از حد ثناست
کردگارا طاق این فیروزه قصر زرنگار
تا بحکم واضع دین قبله اهل دعاست
حضرت عالیش را بر داعیان مفتوح دار
کز جنابش یافت داعی هر مراد دل که خواست
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ٣١ - قصیده در مدح خاتم الانبیاءعلی مرتضی و بقیه امامان هدی
مظهر نور نخستین ذات پاک مصطفاست
مصطفی کو اولین و آخرین انبیاست
آنکه هستی بر طفیلش حاصل است افلاک را
وین نه من تنها همیگویم بدین گویا خداست
در صفات ذات پاکش زحمت اطناب نیست
گفته شد او صاف او یکسر چو گفتی مصطفاست
چون نبی بگذشت امت را امامی واجبست
وین نه کاری مختصر باشد مر اینرا شرطهاست
حکمتست و عصمتست و بخشش و مردانگی
کژ نشین و راست میگو تا زیاران این کراست
اینصفات و زین هزاران بیش و عصمت بر سری
با وصی مصطفی یعنی علی المرتضاست
جز علی مرتضی در بارگاه مصطفی
هیچکس دیگر به دعوی سلونی بر نخاست
مصطفی و جمله یارانش مسلم داشتند
اینچنین دعوی چو دانستند کان رمز از کجاست
حجت اثبات علمش لو کشف باشد تمام
از فتوت خود چگویم قائل آن هل اتاست
او باستحقاق امام است و بنص مصطفی
بر سر این موجب نص نیز حکم انماست
با چنین فاضل ز مفضولی تراشیدن امام
گر صواب آید ترا باری بنزد من خطاست
چون گذشت از مرتضی اولاد او را دان امام
اولین زیشان حسن وانگه شهید کربلاست
بعد ازو سجاد و آنگه باقر و صادق بود
بعد از او موسی نجی الله و بعد از وی رضاست
چون گذشتی زو تقی را دان امام آنگه نقی
پس امام عسکری کاهل هدی را پیشواست
بعد ازو صاحب زمان کز سالهای دیر باز
دیده ها در انتظار روی آن فرخ لقاست
چون کند نور حضور او جهان را با صفا
هر کژی کاندر جهان باشد شود یکباره راست
این بزرگان هر یکی را در جناب ذوالجلال
از بزرگی رفعتی فوق سماوات العلاست
بنده خود را گر چه حد آن نمیداند ولیک
دائم از اخلاص ایشان کارش انشاء ثناست
بر امید آنکه روز حشر ازینشاهان یکی
گوید این ابن یمین از بندگان خاص ماست
این عنایت بس بود ابن یمین را بهر آنک
هر که باشد بنده شان در این دو دنیا پادشاست
روح پاک هر یکی در جنه المأوی مقیم
بود و باشد کان مقام اتقیا و اصفیاست
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ٣٢ - قصیده در مدح حضرت ولایت
نوری که هست مطلع آن هل اتی علیست
خلوت نشین صومعه اصطفا علیست
مهر سپهر حکمت و جان و جهان فضل
فهرست کارنامه اهل صفا علیست
آنکس که بت پرستی و میخوارگی نکرد
سلطان اولیاء و شه اصفیا علیست
آنکس که در یقینش نگنجد زیادتی
صد بار اگر ز پیش بر افتد غطا علیست
آنطفل شیردل که بتوفیق ایزدی
در عهد مهد کرد شکار اژدها علیست
آنکس که با نبی چو بخلوت دمی زدی
گرد سرادقات جلال از عبا علیست
و آنکو برای دین بسر کفر برفشاند
از میغ تیغ صاعقه روز وغا علیست
آمد ز حق ندا به نبی در مضیق حرب
کآنکس که بر کند در خیبر ز جا علیست
گر بود مستحق ز سلف یک وجود کو
باشد بحق وصی ز پی مصطفی علیست
وز حجت نبوت امامت عدالتست
با عفت و شجاعت وجود و سخا علیست
علم نبی همی طلبی از علی طلب
کاو هست شهر علم در آن شهر را علیست
نشگفت اگر ملائکه گردند مقتدی
آنرا که در مناهج حق مقتدا علیست
هرگز جهان نبود که دروی علی نبود
بی ابتدا علی بد و بی انتها علیست
بودست و هست و باشد و تصدیق واجبست
زیرا که نور ساطع ذات خدا علیست
کردن بیان رفعت قدرش چه حاجتست
دانند اهل عقل که فوق السما علیست
ما عمرو و زید را نشناسیم در جهان
ما را بس این شناخت که مولای ما علیست
ترک حسب بگیر خود این بس که در نسب
داماد و ابن عم شه انبیا علیست
از هر عطیه کابن یمین را خدای داد
فاضلترینش دوستی مرتضی علیست
دارم امید عفو گرم هست صد گناه
بر اعتماد آنکه مرا پیشوا علیست
ایدل ز تشنگی قیامت مترس از آنک
ساقی حوض کوثر دارالبقا علیست
دانم که از تو باز ندارد بهیچ حال
یک شربت آب از آنکه سر اسخیا علیست
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ٣٧ - ایضاً قصیده در منقبت حضرت علی مرتضی(ع) والصلوه
آنرا که پیشوای دو عالم علی بود
نزد خدای منزلتی بس علی بود
اقبال دارد آنکه زند دم ز دوستیش
بل بندگی قنبرش از مقبلی بود
امروز هر دلی که تهی باشد از ولاش
روز جزا ز نار سقر ممتلی بود
بر اتفاق مرشد و هادی اولیاست
از نور اوست مقتبس آنکو ولی بود
شرطست در نماز جماعت امام را
کاو را از آن میان صفت افضلی بود
فاضل بجای ماندن و مفضول را امام
کردن نه در طریقه حق مبطلی بود
هر کس که مؤمنست بفرمان مصطفی
مولاش اگر عناد ندارد علی بود
گر فیض او مدد نکند خاطر مرا
آخر مرا بگوی که این پر دلی بود
ممدوح از این قبیل که گفتم فضایلش
گفتن مدیح غیر وی از جاهلی بود
تا زنده ماند ابن یمین کار افضلش
در گلشن مدایح او بلبلی بود
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ٣٨ - قصیده فی النصیحه
ایها الناس دل از کار جهان برگیرید
رستگاری طلبید و ره داور گیرید
تا چو پروانه درآئید بنور از ظلمات
هر زمان شمع صفت سوز دل از سر گیرید
چهره در بوته اخلاص بکردار خلاص
از تف آتش دل یکسره در زر گیرید
بگذرید از سر شر چون ز شما خیری نیست
خیر بسیار بود آنکه کم شر گیرید
خیزد از بحر معاصی گهر عیش و لیک
تا نگردید غریقش کم گوهر گیرید
هر چه از نیک و بد امروز نهان میدارید
جمله فردا بظهور آید و کیفر گیرید
آخر کار چو این ره بدری می نرود
ترک این راه کنید و ره دیگر گیرید
دهقنت بر صفت اهل صفا پیشه کنید
تا بتدریج بر کشته خود بر گیرید
ره بمقصد نبرید ار نبود راهبری
تا رسد راه بمقصد پی رهبر گیرید
مصطفی آنک چو بر تربت یثرب گذرید
از چراغ دل او شمع صفا در گیرید
رهبری کو بود ایمن ز خطا در ره حق
جز پیمبر نبود راه پیمبر گیرید
و آنکه ذاتش بصفا هست یکی شهر علوم
تا بدان شهر در آئید ره در گیرید
مرتضی را در آن شهر شناسید که اوست
آن کز او رسم و ره شرع مطهر گیرید
رفعت منبر او گر بیقین نشناسید
اولین پایه او طارم اخضر گیرید
کثرت علم وی از لفظ سلونی دانید
زور بازوش قیاس از در خیبر گیرید
هست چندان هنر او را که چو تعداد کنید
کمترین منقبتش کشتن عنتر گیرید
ایعزیزان سخنی بیغرض از ابن یمین
بشنوید و همه بر خاطر انور گیرید
اگر از تشنگی روز قیامت ترسید
دامن مرحمت ساقی کوثر گیرید
در زمین دل و جان دانه مهرش کارید
تا بر کشته خود هر چه نکوتر گیرید
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ٣٩ - وله قصیده در مدح امیرمعز الدین حسین کرت
این منم یا رب که بختم پیشوائی میکند
دولت بیگانه طبعم آشنائی میکند
آنچه محبوبست میجوید بمن پیوستگی
و آنچه دل زو میرمد از من جدائی میکند
در شب تاریک فکرت رغم انف روزگار
اختر فیروز روزم روشنائی میکند
بیگمان از شام نکبت رستگاری حاصل است
هرکرا صبح سعادت پیشوائی میکند
مگذر ای ابن یمین از مرکز توفیق حق
سوی شاه دین پناهم رهنمائی میکند
سرور عالم معز الدین که خاک پای او
از شرف در چشم اختر توتیائی میکند
آنکه روز رزم رمح مار پیکر در کفش
چون عصا در دست موسی اژدهائی میکند
دین پناهی کز نهیب احتساب عدل او
طبع رند زهره میل پارسائی میکند
دشمنش در صف چو صفر اندر حساب هندسه است
هیچ نه وز بهر کثرت خودنمائی میکند
رنگ روی خصم او از خون دل گشتست لعل
تیغ مینا رنگش آنرا کهربائی میکند
عنف و لطفش هر بدو هر نیکرا در رزم و بزم
سر همی آرد به بند و دلگشائی میکند
در علاج خستگان صنعت گردون دون
لطف روح افزاش کار مومیائی میکند
از دل تاریکتر از شام خصمش هر سحر
آه میل آسمان از تنگ جائی میکند
با وجود جود او گردم زند ابر از سخا
جز حیا زو گر نیاید بیحیائی میکند
ابر میخواهد ز ابر دست فیاضش مدد
اینهمه زاری و سوز از بینوائی میکند
شهریارا تا درین فرخ جناب ابن یمین
برگل مدحت چو بلبل خوشنوائی میکند
عقل کارآگاه نیک اندیش میگوید مگر
پیر گردون ماه را مدحت سرائی میکند
بکر فکرم گر بیابد از قبولت زیوری
عالمی گیرد چو بی آن دلربائی میکند
ور خطا رفت از بزرگی خرده بر چاکر مگیر
کو بدعوی در جنابت خود نمائی میکند
پیش صرافان معنی قلب روی اندود من
زان روان باشد که لطفت کیمیائی میکند
تا نسیم نوبهاری چون زگلشن میرسد
همچو خلق جانفزایش عطرسائی میکند
تازه بادا گلشن خلق خوشش کانفاس او
چون نسیم نوبهاری جانفزائی میکند
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ۴۶ - وله
با شاه بین چه مرحمتست این که حق نمود
دنیاش داده بود کنون دین بر آن فزود
دادش کلیم وار ز بیدای شک خلاص
نور یقین ز وادی ایمن بمن نمود
حالش بدان رسید که ناگه بگوش هوش
توبوا الی الله از لب کر و بیان شنود
مصحف گشاد و دولت و اقبال بهر فال
در خط اول آیت الصلح خیر بود
دانست شاه عهد که در کشتزار عمر
تخمی که کشت حاصل آن بایدش درود
زد آتش محبت خاصان ملک فقر
در باطنش زبانه و فی الحال همچو دود
بشتافت سوی آنکه بمیدان معرفت
از جمله اولیا قصب السبق در ربود
یعنی جناب حضرت شیخی که همتش
بر فرق فرقد از ره رفعت قدم بسود
شیخ از کرم بصیقل نور یقین خویش
زنگ شکوک ز آینه رأی شه زدود
با آنکه کس نیافت زیان زین مصالحت
آمد ز جانبین بسی رنج دل به سود
آنکس که سعی کرد درین صلح با صفا
جاوید خواهدش همه خلق جهان ستود
منبعد عقده ئی که فتد در امور ملک
روشن شدست ابن یمین را که زود زود
گردد بیمن همت این قطب اولیا
یکسر گشاده چون ره صدق و صفا گشود
بیدار باد دولت اسلام تا ابد
باشد یکی که شرک بیکبارگی غنود
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ۶٣ - ایضاً له مدح طغایتمورخان
فروغ صبح سعادت جهان منور کرد
نسیم نصرت حق ملک جان معطر کرد
فتاد نیک و بد کار خلق با شاهی
که در امور جهان ایزدش مخیر کرد
شهی که خنجر او کرد در مساکن خصم
که ذوالفقار علی در حصار خیبر کرد
محیط مرکز شاهنشهی طغایتمور
که مشکلات جهان ایزدش میسر کرد
خدیو مشرق و مغرب که ملک هفت اقلیم
برأی و دولت پیر و جوان مسخر کرد
بکارخانه تقدیر نقشبند قضا
طراز رایت او در ازل مظفر کرد
دوات وار شود پر ز تیرگی شکمش
که بندگی نه چو کلکش بتارک سر کرد
خدای عزوجل ذات او ز نور سرشت
بدست خود چو گل بوالبشر مخمر کرد
بوقت قسمت اعمال ایزد متعال
برو خلافت خود در جهان مقرر کرد
زهی خجسته جنابی که خاک درگه او
فلک بدیده چو کحل الجواهر اندر کرد
ز شرم رأی تو پیوسته آفتاب فلک
حریر ازرق گوهر نگار در بر کرد
بروز معرکه اندر دماغ دشمن ملک
خیال تیغ تو نقش اجل مصور کرد
کسیکه بوسه نه بر خاک آستان تو داد
فلک چو حلقه ز دار البقاش بر در کرد
بموسمی که فلک زازدحام حادثه ها
صفای مشرب اهل هنر مکدر کرد
رسید زهره بجائیکه طیلسان بربود
ز مشتری و بسر برفکند و چادر کرد
حکیم رأی تو در بوته هوان جهان
بکیمیای خرد کار جمله چون زرکرد
خلیل وار بت اهل شرک را بشکست
بقدر مرتبه مقدارها مقرر کرد
نظیر بعین عنایت بسوی اهل هنر
فکند و تربیت هر کسی فراخور کرد
گزید ابن یمین را و بر هنرمندان
بدین قصیده غرای عذب سرور کرد
جهان بکام دلت باد و خود چنین باشد
که هر چه خواست برایش خدای داور کرد
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ٧٠ - وله ایضاً در مدح امیر یحیی
یکچند بکام دلم ایام زمان داد
تا عاقبتم قبله اقبال نشان داد
المنه لله که مرا درگه پیری
لطف ازلی بار دگر بخت جوان داد
اینست جوانبختی من کین فلک پیر
توفیق زمین بوس سرافراز جهان داد
سلطان فلک مرتبه یحیی که نشانی
از رفعت حالش بحقیقت نتوان داد
برتر ز فلک وهم بسی سال سفر کرد
آخر خبر از پایه قدرش نتوان داد
طبعش بکرم ابر بهار است ولیکن
زر وقت سخا بر صفت باد خزان داد
عدلش به دل کینه ور گرگ ستمگر
در پرورش بره نر مهر شبان داد
سیمرغ فلک را ملک از سکه عدلش
در گوشه وطن بر صفت زاغ کمان داد
بدخواه وی از آتش غم تشنه جگر بود
آبش فلک از چشمه شمشیر و سنان داد
ای سرور عالم ز معالی و جلالت
آن رتبه که جستی ز خدا بیش از آن داد
رازی که پس پرده زنگاری چرخ است
آئینه رأیت خبر از جمله عیان داد
دایم ز خطای فلک ایمن بود آنکس
کورا زحوادث کرمت خط امان داد
با تربیت عدل تو نشگفت که گویند
مهتاب بکتان و قصب تاب و توان داد
شمشیر تو برندگی تیغ اجل کرد
گوئی که طبیعت گهرش از دبران داد
برنده چنین تیغ تو زانست که چرخش
از سنگ سیاه دل اعدات فسان داد
در معرکه از غرش کوست بدل خصم
چون رایت خفاق تو هیبت خفقان داد
خصم تو در آتشکده یعنی جگر خویش
سیاف صفت تیغ ترا آب روان داد
ای سایه حق یکدمه انعام تو نبود
هر نقد که خورشید همه عمر بکان داد
هر کس که ترا دست ببوسید چو خاتم
بر تخت زرش بخت نگین وار مکان داد
امروز در آفاق بسی خلق که خود را
شهرت بثنا گوئی تو شاهنشان داد
اما تو بانصاف نگه کن که از آنها
جز ابن یمین کیست که او داد بیان داد
توهم بدهش داد که فهرست سعادات
اینست که گویند فلان داد فلان داد
از داد تو جان تازه شدست اهل جهانرا
زان دم که بتو خالق جان ملک جهان داد
تا هست جهان جان تو بادا و بود ز آنک
از بهر به افتاد جهان حق بتو جان داد
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ٧١ - قصیده فی مدح پادشاه عالی مقدار تاج الدین علی
یا رب این خرم نسیم از عالم جان میرسد
یا ز بستان ارم یا باغ رضوان میرسد
یا دم پیراهن یوسف شده همراه او
از برای نور چشم پیر کنعان میرسد
یا مشام جان پاک مصطفی را از یمن
همدم آه اویس انفاس رحمان میرسد
یا ز بهر شادی دلهای غم فرسودگان
از خم زلفین مشک افشان جانان میرسد
یا برای راحت ارواح محنت دیدگان
چون دم روح القدس با روح و ریحان میرسد
یا بشارت میدهد کز قتلگاه دشمنان
بر مراد دوستان رایات سلطان میرسد
تاج ملک و دین علی کآنچ از مطالب آرزوست
بودش اکنون با حصول و بیشتر زان میرسد
جان فدای این بشارت کاهل دلرا خوشترست
زان بشارت کز صبا نزد سلیمان میرسد
بر مبشر دوستان او زر افشان میکنند
از نشاط آنک شاهنشاه ایران میرسد
مردم چشم عدو هم میکند گوهر نثار
وین عجب نبود ازو کز بحر عمان میرسد
در صف هیجا ز بهر قهر بدخواهان او
لشکرش را دمبدم تأیید یزدان میرسد
روی خصم از تیغ سبزش گر چه زرد آمد چو زر
لیک در سرخی سرشک او بمرجان میرسد
سعد و نحس آسمان چون خیر و شر قسمت کند
قسم او و خصم او هر یک دگر سان میرسد
از سعادت افسر و اورنگ میافتد بدو
وز شقاوت خصم او را بند و زندان میرسد
از سنان آبدار او بدشمن آن رسد
کز شهاب آتشین پیکر بشیطان میرسد
حاسدش را آرزوی رتبتش باشد ولی
کی زهاب پارگین در آب حیوان میرسد
عدل او گشتست شامل خلق عالم را ولیک
از دل و دستش ستم بر بحر و برکان میرسد
با عطای بحر دست درفشانش قطره ایست
آنچه عالم را ز فیض ابر نیسان میرسد
رتبتی میجست خصمش عقل گفت آهسته باش
آهت آخر بسکه بر گردون گردان میرسد
تا همی رانم سخن در ارتفاع قدر او
از بلندی شعر من بر اوج کیوان میرسد
گر چه اهل فضل را از صدمت گردون دون
زخم بی اندازه و رنج فراوان میرسد
آفتاب لطف او چون سایه دارد بر سرم
دمبدم درد مرا دارو و درمان میرسد
با چنین الطاف بیغایت که بادا بر مزید
بر تواتر بنده را از شاه شاهان میرسد
زود گویند اهل فریومد بهم کابن یمین
اینک از تکلیف دیوان گشته تر خان میرسد
شهریارا خاطر وقاد من در مدح تو
بر سر معنی مشکل گر چه آسان میرسد
لیک خواهم از ثنا سوی دعا آمد و لیک
هست نا ممکن که آن دفتر بپایان میرسد
تا فلک دایر بود باد اقتضای دور تو
آنچنان کت هر زمان ملکی ز دوران میرسد
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ٧٢ - قصیده در مدح نظام الدین یحیی
آفرین باد آفرین ای حیدر خنجر گذار
کامد از تیغ تو آبی ملک را بر روی کار
مدتی بر خویشتن خندید خصمت همچو گل
دست تقدیرش نهاد از خنجرت ناگاه خار
دشمنانرا کار زار از خوبی کردار تست
وینچنین آمد ز مردان کار وقت کارزار
منتظر بودند خلقان مدتی این فتح را
جمله را دادی بیکساعت خلاص از انتظار
دشمنت چون حرص و آزی داشت غالب همچو مور
پایمال دهر شد از بهر فتحش همچو مار
تند باد قهر تو چون آتش کین برفروخت
شد بجوش آب روان از چشم خصم خاکسار
دوستانرا گشت خندان غنچه دلها چه باک
دشمنانرا دیده شد چون ابر نیسان در بهار
تا جهان بودست و باشد نامد و ناید دگر
بر سر میدان مردی چون تو مردی شهسوار
آسمان در سایه خود جز تو هرگز کس ندید
کو جهانگیری به تنهائی کند خورشید وار
دور بادا چشم بد از بال و برز پهلوی
کاهل عالم را چو رستم هست گوئی یادگار
ترک رزم آرای گردون گرد دار یابد مجال
کمترین هندوت را چاکر ز بهر افتخار
چون عنان عزم تا بی سوی میدان روز رزم
با تو آندم جز رکابت کس نباشد پایدار
گر چه هست آبی تنک تیغت ولی در پیش او
کوه آتش گر بود ناچیز گردد چون شرار
بر فکند آئین مستی حزم هشیارت چنانک
می نخواهد رست نرگس تا قیامت از خمار
در زمان بخت بیدارت ز بهر خواب خوش
فتنه را دادست دهر از باغ عدلت کو کنار
با تو همراه آمده ز آغاز فطرت چار چیز
هم سعادت هم سخاوت هم شجاعت هم وقار
در درافشانی و زرپاشی خجالتها برند
از کفت باد خزان و از دمت باد بهار
دوستانرا دلنوازی کن که جانبازی کنند
آشنا کن باز را کو خود همیداند شکار
غم نصیب دشمنان افتاد زین پس شاد باش
تا ابد با دوستان عمری بعشرت میگذار
آنزمان کآری بیاد از بندگان خویشتن
چاکرت ابن یمین را هم از ایشان میشمار
شاخ امیدی که بیخش تازه ز آب لطف تست
ز آفتاب ملک و ملت سایه پروردگار
صاحب اعظم نظام الدین که کرده تربیت
رأی او را شاه انجم بهر صیت و اشتهار
شهریار ملک و دین یحیی که دین و ملک را
تا بقا باشد مبادا غیر او کس شهریار
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ٧٧ - قصیده
دوش رفتم از ره فکرت بر این نیلی حصار
دیدمش فیروزه گون صرحی زمرد زرنگار
منزل اول به پیشم چست پیکی باز جست
آنچنان کش بادگاه سیر بشکافد غبار
در دوم ایوان دبیری بود کافشاندی ز کلک
گوهر شهوار بر اوراق سیم از بحر قار
در سیم منزل نشسته حور منظر مطربی
در میان اهل عشرت ارغنونی بر کنار
در چهارم تخت دیدم خسروی فیروز بخت
پادشاهی کامران و شهریاری کامکار
در صف پنجم رسیدم پیش ترکی آنچنانک
ز آب دریا آتش تیغش بر آوردی شرار
در ششم مسند چه دیدم قاضی نیک اختری
قد او شاخی که هستش بخت و دولت بیخ و بار
چون بهفتم پایه بر رفتم به پیش آمد مرا
پیر دهقانی باصل از حد هندو زنگبار
چون شدم در خانقاه هشتم آنجا یافتم
صوفیان با صفا و سالکان با وقار
با خرد گفتم که دانی این جماعت کیستند
گفت دانم مستفید از آن مفید روزگار
شیخ عالم قطب ملت کآسمان فضل را
محور رأی منیر او بود دائم مدار
قطب دین یحیی که علمش مردگان جهل را
همچو مه کز مهر باشد نور رأیش مستعار
و آنکه او باشد فذلک جمع آن اصحاب را
کز هوای حق بپردازند با دار القرار
بلبل طبعش چو در گلزار دانش دم زند
در دل روح القدس افتد ز ذوقش خار خار
تیغ بران زبانش چون گهر پیدا کند
ناطقه فریاد بر دارد که یا رب زینهار
تیغ گوهر بارش ار بر سطح دریا خط کشد
در صدف گردد ز خجلت آب در شاهوار
آسمان چون کرد قدرش را تصور در ازل
تا ابد باشد ز بس حیرت که دارد در دوار
ز آه سرد اندر دل خصمش بامید بهی
قطره های خون افسرد است دایم چون انار
ز آنکه میباید مساس پای گردونسای او
میرسد بر آسمان خاک زمین را افتخار
از سم یکران او نعلی فتادش آسمان
زو کند بهر شرف چون از مه نو گوشوار
گر نسیم لطف او بر عرصه بستان وزد
با کف خالی نخیزد از چمن دیگر چنار
از مسام ابرهم ناید بجز آب حیا
بسکه میگردد ز بحر دست رادش شرمسار
اقتباس ماه اگر باشد ز مهر رأی او
تا قیامت گردد ایمن از محاق و از شرار
چون نهد بر پایه منبر ز بهر وعظ پای
آنکه چون کروبیان دارد بعصمت اشتهار
باز ماند صوفیان خانقاه قدس را
گوش بهر استماع و چشم بهر انتظار
ربع مسکون فی المثل گر مجلس وعظش بود
چون اجیبوا داعی الله دردمند اندر دیار
طول و عرضش با همه وسعت ز انبوهی خلق
آنچنان گردد که در وی باد را نبود گذار
مجلسی را کو بر افرازد ز بهر صالحان
رحمت یزدان بود بر اهل آن مجلس نثار
نور پاکست از صفای دل ز بهر آن بود
راز پنهان فلک در پیش رأیش آشکار
خاک پایش نه فلک را بر سر افسر از چه شد
ز آنکه بگشادست هفت اعضا به بند پنج و چار
نفس نامی گر ز بیداریش یابد آگهی
پرورد از بهر دفع خواب کودک کوکنار
خرقه نیلی که یابد فخر میمون کتف او
آیدش از حله های سبز اهل خلد عار
حاسدانش را هوس باشد که همچون او شوند
لیک مشکل مهره گردد قطره های زهر مار
ایکه اندر کارگاه کن فکان گشتست راست
برد اخلاص ترا از زهد و تقوی پود و تار
در جنابت نفثه المصدور خواهم عرضه داشت
از ره چاکر نوازی گوش سوی بنده دار
آسمان زان سان که با اهل هنر آئین اوست
دیده و دانسته ئی با من دگرگون کرد کار
چون همیدیدم ازین بس بر محک امتحانش
نقد اصحاب سخن خواهد نمودن کم عیار
جز توجه سوی دار الامن یعنی حضرتت
می ندیدم هیچ راهی از یمین و از یسار
از حوادث میگریزم در پناهت بهر آنک
عقل را دستور بینم در حدیث الفرار
عروه وثقی که ذیل کسوت طاعات تست
و اعتصام عاصیان و مذنبان روز شمار
چون بچنگ آورده ام از دست مگذارم دگر
تا بخواهی عذر عصیانم بنزد کردگار
از تو استمداد همت میکنم از غیر نی
ز آنکه لطف گل نجوید هوشیار از نوک خار
مفلسم از نقد طاعت یکنظر کن سوی من
تا بیمن همتت ابن یمین یابد یسار
تا بود ابر بهار و تا وزد باد خزان
درفشان بر مرغزار و زرفشان بر شاخسار
باد چون باد خزان زر پاش دست دوستت
باد چشم دشمنت در بار چون ابر بهار
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ٨٠ - وله ایضاً
دوش بادی مشکبو آمد بهنگام سحر
گفتم ای خرم نسیم از خلد میآئی مگر
کز عبیر تست عطر مجلس اصحاب دل
وز غبار تست نور چشم ارباب نظر
گفت نی کز خلد زینسان خوش نفس نآید نسیم
بر جناب سرور گردنکشان کردم گذر
صفدر مازندران افراسیاب گرد گیر
آن بمردی در جهان چون رستم دستان سمر
خیر مقدم گفتمش چون از جنابت میرسید
ای بتو شوقم چو الطاف تو بیش از حد و مر
نامه نامی از آنعالیجناب آورده بود
روح را معنی آن در خور چو طوطی را شکر
نامه بود از راه معنی چون بدو در بنگری
هست در جی پر لطایف هست در جی پر درر
چون بقعر بحر آن در غوص کردم بارها
یافتم در کسوت وعظ اندر و چندین گهر
مشتمل بر قسر و قهر اهل طغیان دیدمش
صورت و معنیش را چون ضبط کردم سر بسر
حق همیداند که تا من روی دوران دیده ام
نامدست از من بجز دین پروری کاردگر
من نیم در بند آسایش تو هم دانسته ئی
کز برای نصرت دین بسته ام دائم کمر
نصرت اسلام و قهر کفر از آنسان کرده ام
کافرین گوید اگر بیند امام منتظر
صلح در بسته ام بگشاده ام در جنگ را
ز آنک از کافر نیاید هیچ صلحی معتبر
اعتماد جمله بر توفیق یزدانست و بس
ز آنکه توفیق است سوی فتح و نصرت راهبر
از مدد و از عدد بسیار ناید هیچ کار
گر معاون می نگردد کردگار دادگر
بس که گردد لشکر بسیار از اندک منهزم
در صف هیجا چو بخشد ایزد قادر ظفر
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ٨٣ - وله ایضاً
زهی خجسته شبی کز درم نسیم سحر
بفرخی و سعادت بمن رسید خبر
که تاج دولت و دین سرور زمان و زمین
که بر زمین و زمان باد تا ابد سرور
خدایگان جهان آنکه با جلالت و قدر
نزاد مثل وی از مادر زمانه پسر
ستوده تاجوری خسروی شهنشاهی
که زیب و زینت گاهست و زیور افسر
بیمن طالع فیروز و فال سعد رسید
بمستقر سعادت قرین فتح و ظفر
ز فر مقدم میمونش گشت دار الملک
چو روضه ئی که بود چشمه ساراوکوثر
چو حال رجعت و کیفیت قدوم بگفت
بشارت دگرم داد باد جان پرور
چه گفت گفت که دارای ملک و داور دین
که دین و ملک بدو فرخ اندو نیک اختر
محیط مرکز جاه و جلال خواجه علی
که چون علی ابوطالب است نام آور
جهان جود که با طبعش آشنائی یافت
کرم چنانکه بود امتزاج شیر و شکر
بیافت از کرم کردگار عزوجل
هزارگونه فتوح اندرین ستوده سفر
ز هر چه داد خدایش ستوده تر آنست
که با هزار شکوه و جلال و زینت و فر
خجسته مسند بلقیس عهد را افتاد
بتختگاه سلیمان روزگار گذر
گذر مگوی که خورشید برج عصمت را
فلک بسایه ماه دو هفته داد مقر
چو یافت ابن یمین آگهی ز صورت حال
بر آن مبشر میمون بجای نقره و زر
ز بحر خاطر خویش آنچنان کزو آید
نثار کرد چو ابر بهار در و گهر
بقرنها نه همانا که اتفاق افتد
بدین سعادت و بهجت طراز شمس و قمر
بلطف خویش خدا تا ابد جدا مکناد
مر این دو اختر فرخنده راز یکدیگر
بحسن عشرت و بزم و نشاطشان همه وقت
زمانه باد ندیم وز زهره خنیاگر
هر آنچه خاطر ایشان ملول باشد از آن
چو حلقه باد ز خلوتسرایشان بر در
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ٨٧ - ایضاً در تهنیت عید و مدح وجیه الدین مسعود
فرخنده باد مقدم عید خجسته فر
بر روزگار دولت دارای بحر و بر
فرمانده بسیط زمین سرور زمان
سلطان وجیه دولت و دین شاه دادگر
آن صفدر زمانه که در شأن رایتش
نازل شد از سپهر برین آیت ظفر
تاراج حادثات به بدخواه ملک او
نگذاشت غیر دیده و لب هیچ خشگ و تر
ای صد هزار بنده چو محمود بر درت
بسته ایاز وار بفرمانبری کمر
بهر نثار حضرت میمونت روز عید
ابن یمین اگر چه ندارد بدست زر
لیکن ز بحر خاطر در بار در ثنات
اینک نثار میکند از جان و دل گهر
تا حکم آب بر سر آتش بود روان
تا بر بساط خاک بود باد را گذر
از تیغ همچو آتش و آبت گه مصاف
بادا عدوی تو از خاک پست تر