تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۴۶ - عقل را از مغز بیرون داغ سودا می‌برد
عقل را از مغز بیرون داغ سودا می‌برد
جذبه خورشید شبنم را به بالا می‌برد
نوبهار مغفرت از مشرب ما سرخ‌روست
ابر رحمت آب از پیمانه ما می‌برد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۸۶ - از خموشی هر که سر در جیب فکرت می برد
از خموشی هر که سر در جیب فکرت می برد
در سخن از دیگران گوی سعادت می برد
آنچنان کز پنبه می سازند پاک آیینه را
خامشی از سینه من گرد کلفت می برد
مصرع برجسته در هنگامه دلمردگان
چون چراغ روز بر پروانه حسرت می برد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۸۷ - ناله بلبل به بال شیون ما می پرد
ناله بلبل به بال شیون ما می پرد
چشم شبنم در هوای گلشن ما می پرد
آفتابی هست در طالع شبستان مرا
یک دو روزی شد که چشم روزن ما می پرد
از فغان ما گلستانت بلند آوازه شد
شعله حسنت به بال دامن ما می پرد
حاصل ما تنگدستان را به چشم کم مبین
چشم برق از اشتیاق خرمن ما می پرد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۸۸ - تا به برگ سبز، خط او چمن را یاد کرد
تا به برگ سبز، خط او چمن را یاد کرد
باغبان از خرمی گل را مبارک باد کرد
سخت جانان خوب می دانند قدر یکدگر
بیستون فریادها در ماتم فرهاد کرد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۸۹ - کاوش مژگان او از بس که دست انداز کرد
کاوش مژگان او از بس که دست انداز کرد
صفحه آیینه را چون سینه شهباز کرد
چون نگردد آب حیوان در مذاق خضر تلخ؟
تیغ او در ماتم من زلف جوهر باز کرد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۹۰ - ناله من بزم عشرت را مصیبتخانه کرد
ناله من بزم عشرت را مصیبتخانه کرد
اشک شور من نمک در دیده پیمانه کرد
تازه شد زخم هواداران، مگر باد صبا
زلف مشکین ترا در دامن خود شانه کرد؟
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۹۲ - بوی خون از غنچه گل بر دماغم می خورد
بوی خون از غنچه گل بر دماغم می خورد
سوده مشک از خط ریحان به داغم می خورد
زلف سنبل گر چه شد سر حلقه آشفتگان
پیچ و تاب رشک از دود چراغم می خورد
روی گرمی هرگز از داغ نمکسودم ندید
پنبه گر فرصت بیابد خون داغم می خورد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۹۳ - می چسان مغز من آتش روان را پرورد؟
می چسان مغز من آتش روان را پرورد؟
روغن بادام چون ریگ روان را پرورد؟
زود باشد غوطه در بحر تهیدستی زند
چون صدف هر کس یتیم دیگران را پرورد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۹۴ - بر گل رخسار او تا زلف پیچ و تاب زد
بر گل رخسار او تا زلف پیچ و تاب زد
شهپر پروانه سیلی بر رخ مهتاب زد
از شکرخواب خزان امید بیداری نداشت
سایه سرو تو بر روی گلستان آب زد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۹۵ - من کیم تا دست امیدم به آن دامن رسد؟
من کیم تا دست امیدم به آن دامن رسد؟
این مرا بس کز رهش گردی به چشم من رسد
نیست هر گوشی حریف ناله جانسوز من
آتشی کو تا به فریاد سپند من رسد؟
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۹۶ - بی تو بر من شش جهت چون خانه زنبور شد
بی تو بر من شش جهت چون خانه زنبور شد
چار دیوار عناصر تنگنای گور شد
از سر مشق جنون افتاده بودم سالها
نوخطی دیدم که داغ کهنه ام ناسور شد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۹۷ - تا دل از زلفش جدایی کرد از جان سیر شد
تا دل از زلفش جدایی کرد از جان سیر شد
نافه تا افتاد دور از ناف آهو پیر شد
روزی لب تشنگان را می دهد سامان خدا
دایه هر خونی که خورد از دست طفلان، شیر شد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۹۸ - از فضولی چشم بستم خار و گل همرنگ شد
از فضولی چشم بستم خار و گل همرنگ شد
گوش را کردم گران، هر نغمه سیرآهنگ شد
چون صدف هر قطره آبی که در کامم چکید
از هوای خاطر افسرده من سنگ شد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۹۹ - دل فتاد از چشم مست یار تا فرزانه شد
دل فتاد از چشم مست یار تا فرزانه شد
تا ز جوش افتاد می آواره از میخانه شد
دل ز ترک آرزو بر آرزوها دست یافت
میهمان ترک فضولی کرد صاحبخانه شد
هیچ کافر را مبادا آرزو در دل گره!
عاقبت مشت گل ما سبحه صد دانه شد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۲۰۰ - وقت شد تا لشکر خط ماه تا ماهی کشد
وقت شد تا لشکر خط ماه تا ماهی کشد
ماجرای دل به زلف او به کوتاهی کشد
هر کجا حرفی ازان چاک گریبان بگذرد
قصه پپراهن یوسف به کوتاهی کشد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۲۰۱ - هر قدر نقاش نقش او به دقت می کشد
هر قدر نقاش نقش او به دقت می کشد
چون نظر بر رویش اندازد خجالت می کشد
شعله جواله یک نقطه است چون ساکن شود
سیر و دور سالکان آخر به وحدت می کشد
آبروی جرم اگر این است، در دیوان عفو
عاصی از ناکرده بیش از کرده خجلت می کشد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۲۰۲ - شوربختم، دل به آن کنج دهانم می کشد
شوربختم، دل به آن کنج دهانم می کشد
موشکافم، دل به آن موی میانم می کشد
خار دیوارم، وبال دامن گل نیستم
بی سبب از باغ بیرون باغبانم می کشد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۲۰۳ - خط ظالم از گل رخسار او کین می کشد
خط ظالم از گل رخسار او کین می کشد
انتقام بلبلان از باغ گلچین می کشد
کوهکن را عشق اگر هم پله پرویز ساخت
رشک خسرو هم شکر بر روی شیرین می کشد
چشم بند عیبجویان چشم خود پوشیدن است
بی زبانی سرمه در کام سخن چین می کشد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۲۰۴ - داستان عمر طی شد حرف او آخر نشد
داستان عمر طی شد حرف او آخر نشد
برگریزان زبان شد، گفتگو آخر نشد
شد به هم پیچیده طومار حیات جاودان
داستان زلف بی پایان او آخر نشد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۲۰۵ - هیچ کس بی گوشمال روزگار آدم نشد
هیچ کس بی گوشمال روزگار آدم نشد
غوطه تا در خون نزد شمشیر صاحب دم نشد
نیست گوهر را به از گرد یتیمی کسوتی
از غبار خط صفای چهره او کم نشد
از شکست خویش بالاتر نباشد هیچ فتح
نیست استاد آن که از شاگرد خود ملزم نشد