تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۹۶ - حسن از خط شود قوی بازو
حسن از خط شود قوی بازو
یار نو خط خوشست و . . .
از نظر خط حجاب بردارد
گرچه از خط نقاب سازد رو
مرشدت به جوان که این مثل است
تیر بهتر که پیر در پهلو
هرکه خواهد کند به کعبه نماز
من و محراب آن خم ابرو
موسی و طور، ما و کوچه یار
هرکسی در رهی کند تک و پو
گردن از زلف عرش پر زنار
چهره از خال مصر پر جادو
مشهد غمزه زایرش گفتار
کعبه چهره حاجبش هندو
قد برافراخته چو شعله نار
مغ آتش پرست هر سو مو
در همه شهر کافرستانی
کس ندیدست چون سر آن کو
ملک و مال و خرد «نظیری » را
همه یک سو و عشق او یک سو
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۵۱۴ - آب رز در خم آتشین نشده
آب رز در خم آتشین نشده
سیر ازو خاک جرعه چین نشده
ته این لعل دردآمیزست
در نگین خانه خوش نشین نشده
مزه نگرفته ای ز میکده ای
کز لبت باده انگبین نشده
بر چنان لب عجب که تا امروز
لعن ابلیس آفرین نشده
هر که یک بار دیده روی تو را
از غمی در جهان غمین نشده
چه شوی پایمال گل چینان
سنبلت فرش یاسمین نشده
سیب سیمین هنوز در دیده
قابل جیب و آستین نشده
کیست کز سلسبیل رخسارت
خاطرش جنت برین نشده
از مژه دیده ارغوان زارست
در این باغ خارچین نشده
بی قبول نظر «نظیری » را
رقم سجده بر جبین نشده
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۵۱۶ - دل بر این ناخوش آشیانه منه
دل بر این ناخوش آشیانه منه
چشم بر شفقت زمانه منه
ناگهان می زنند طبل رحیل
رخت خود جز بر آستانه منه
تا کفافی و شاهدی باشد
پای بر آستان خانه منه
بدره تا دست در میان دارد
باده و چنگ بر کرانه منه
می و معشوقه شبانه خوش است
نان و پیه آبه شبانه منه
مرغ دل دار از قفس آزاد
بر در خانه آب و دانه منه
گوش بر نغمه اغانی نه
چشم بر جرعه مغانه نه
دیر یا زود می رسد روزی
بر جهان قحط جاودانه منه
هرچه دستت دهد نکویی کن
عذر پیدا مکن بهانه منه
اثر زندگی به گور فرست
از پی مردگی نشانه منه
عشق همراه برنمی تابد
پای در ره به جز یگانه منه
با «نظیری »نشین و وعظ شنو
گوش بر هرزه و فسانه منه
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۵۲۲ - بر دماغم دویده شیدایی
بر دماغم دویده شیدایی
خردم را نمانده گنجایی
از جگر دود می رود به سرم
شعله ام حشک مغز و سودایی
شور عشقم دریده پرده عقل
سر برآورده ام به رسوایی
نتوان شهر را به طوفان داد
می شوم همچو سیل صحرایی
عشوه ای کرده اند در کارم
خانمان می دهم به یغمایی
گاه دستم کشد گهی دامان
کششی برتر از تقاضایی
عشق همراه خویش می آرد
سازگاری و دل پذیرایی
صد سماعم به دست افشاندن
صد نوایم به مجلس آرایی
همچو گل می گدازم از رقت
چند نازک دلی و رعنایی
منصب آفتاب می گیرم
سده بوسی و جبهه فرسایی
کشف علم ازل «نظیری » کرد
نیست نوری چو نور دانایی
نظیری نیشابوری : قصاید
شمارهٔ ۱۵ - یک قصیده
هرچه در معرض فنا باشد
دل درو بستن از خطا باشد
مال دنیا تمام عاریت است
عاریت را بقا کجا باشد؟
لیک این عاریت که می گویم
دست افزار کارها باشد
هرچه در خیر کار فرمایی
نفع آن کار مر تو را باشد
ور به غفلت معطلش داری
رود و غفلت از قفا باشد
مال دنیا چو سیل درگذرست
سیل در خانه کی روا باشد؟
سر به صحرا و کشت زارش ده
تا تو را حاصل و نما باشد
هرچه ده در عوض بود یک را
حسرت از رفتنش چرا باشد؟
بخل و همت چو بوی نیک، بد است
شهرتش در کف صبا باشد
به خوشی بو ز ناف ها آرد
گرچه در چین و در خطا باشد
به بدی بو برد ز مزبله ها
گرچه در خانه و سرا باشد
آدمی را به قدر همت و بخل
همه جا قیمت و بها باشد
زین کریمان اگرچه سایل را
خاک در دیده توتیا باشد
مرد را همت بلندخوش است
گر شهنشه اگر گدا باشد
هفت دریا به جنب خاطر من
ژاله در کام اژدها باشد
سایلان کفم که هرچه دهد
کمش افزون ز مدعا باشد
نظیری نیشابوری : قصاید
شمارهٔ ۲۷ - یک قصیده
بحر پر لؤلؤ معانی را
مشت ارزن بها فرستادم
شبنمی چند چیدم از صحرا
قلزمی را جزا فرستادم
تابش کبریا گرفتم ازو
رنگ کبر و ریا فرستادم
پیش خورشید جاودانه عشق
ذره ای از هوا فرستادم
اعمیم لابه های روشن را
گرو توتیا فرستادم
جاهلم قول های باطل را
بدل کیمیا فرستادم
ناله ای از درون خسته خویش
بهر اخذ دوا فرستادم
جذبه ای از ضمیر بسته خویش
پی کسب صفا فرستادم
خجال از کار خود نمی دانم
که چه دارم؟ کجا فرستادم؟
هیچ جنسم جواب نامه نبود
روی دیدم قفا فرستادم
شاه بلخم ترنجبین نگرفت
به نشابور وافرستادم
بهر قوت حواریان بهشت
دسته گندنا فرستادم
فدیه کافران بدر و حنین
دیت کربلا فرستادم
هرچه مکنون گنج امکان بود
از خفا برملا فرستادم
پیش آن گنج حبه ای ننمود
گرچه گنجینه ها فرستادم
قصه کوته ز قاصد رضوان
گل گرفتم گیا فرستادم
احسن احسن نوشتمش بر نظم
مرحبا مرحبا فرستادم
نفرستادم این مدیح به او
که به سعد هما فرستادم
رایتی در خورش پدید نشد
هم ز نامش لوا فرستادم
بوم شب کور و مرغ عیسی را
نزد شمس الضحی فرستادم
خس و خاشاک تشنه گشته خویش
پیش ابر سخا فرستادم
در ناسفته و عقیق کم آب
به سهیل و سهی فرستادم
نیست لایق به مدحتش گفتن
گهر کم بها فرستادم
راستی تحفه های کانی بود
که به گنج عطا فرستادم
بهر تشریف قامت سلطان
بر قد شه قبا فرستادم
کم ز مورم ولی سلیمان را
خوان نهادم صلا فرستادم
ز آسمان از برای نصرت او
آیه «لافتی » فرستادم
خرج یک روزه مجلس طربش
دخل چین و خطا فرستادم
پی عیش و نشاط احبابش
گلشنی پر نوا فرستادم
دسته سنبلی به مجلس او
رشگ مردم گیا فرستادم
شاید این تحفه دلنشین گردد
از عروج رجا فرستادم
نزل مداحش ار ثنا کردم
هم به او آن ثنا فرستادم
مرد مدحت نیم نمی دانم
به چه گفتم؟ چرا فرستادم؟
دانم این بکر مدح خود آمد
می ندانم کرا فرستادم؟
در جزای سخن سخن راندم
نه برای عطا فرستادم
لفظ و معنی ثنای من گویند
کاین ثنا را به جا فرستادم
دایه را بس که با نسب دیدم
طفل را رونما فرستادم
از عروس جمیل نوداماد
بود غافل ضیا فرستادم
رطب ارچه نه باب مریم بود
دیدمش ناشتا فرستادم
شاه هرقل قبول دعوت کرد
بر قبول دعا فرستادم
خبر راهب و بیان سطیح
بدر مصطفی فرستادم
هرچه در مدحتش ادا کردم
بر حدیثش گوا فرستادم
شاید این مرغ خوش خبر آمد
که به ظل هما فرستادم
به تغافل نمی شوم راضی
مدح گفتم دعا فرستادم
دوستان را بقا طلب کردم
دشمنان را فنا فرستادم
نظیری نیشابوری : قصاید
شمارهٔ ۳۸ - در صفت بنای خانه ممدوح
بدر ناهید بزم کیوان جاه
خان فیروز جنگ عبدالاه
چون ز روی شکوه بنشیند
تنگ سازد به دیده جای نگاه
ببر در کوه و شیر در بیشه
شاه بر گاه و ماه در خرگاه
کرد عالی بنا که می ساید
در تواضع به چرخ پر کلاه
بانی و بارگه ندیده چنین
چشم گردون ز بامداد پگاه
غره ماه ها به سلخ رسید
تا ز ایوان او برآمد ماه
قرص خورشید در حوالی او
شب تاری نموده از تک چاه
از ضمیر مدبران قضا
همچو عینک ز نه سپهر نگاه
چشم از چشمخانه برباید
اگر افتد نظر برو ناگاه
از فراخی او امل کوچک
وز بلندی او طلب کوتاه
روح در وی وزد به جای نسیم
عشق از وی دمد به جای گیاه
هرچه عیش اندرو نه، عمر دریغ
هرچه سهو اندرو نه، کار تباه
جز سرا بوستان او نکند
کاروان امید منزلگاه
رفتن راه کعبه حاجت نیست
همه حاجت رواست زین درگاه
گلش از سلسبیل ساخته اند
شسته خاکش به آب عفو گناه
کس به عقبی نظر نمی انداخت
خلد طرحش کشید بردرگاه
روح با آب و گل نمی آمیخت
دهر وصفش فکند در افواه
برنیاید ز موج آب زرش
زورق دیده با هزار شناه
می گدازد ز رشگ شمسه او
شمس گردون چو قرص از درگاه
خضر در جدول کتیبه او
رانده از چشمه حیات میاه
تاب دارد ز حسن تحریرش
بر بیاض جمال جعد سیاه
خسک و خار صحن بستانش
ناف آهو و نیفه روباه
بخت و دولت ستاده بر در او
پیش دربان او شفاعت خواه
گشت از فیض این بهارستان
ملک گجرات پر عیون میاه
آدم از رنج هند می نالید
گفت کو باغ بدر واشوقاه
داد عشرت به ساحتش داده
خان چاکرنواز حاسدکاه
دست صنعت مثال او نکشید
لوح شد نقش و خامه شد کوتاه
هر که بیند شکوه او گوید
وحده لا الاه الا الله
او به گجرات جام می بر کف
ملک جینو ازو مصیبت گاه
او به تدبیر کابل و غزنین
دکن از سهم او به واویلاه
رزمگه پر شود ازو گه کین
یک تن و در جدل هزار سپاه
روز هیجا بعون تمکینش
یک نفر از سپاه او پنجاه
عهد نشاسدش که عنین را
نبود لذتی ز قوت باه
ای همه کس زبون و تو قادر
ای همه خلق پیر و تو برناه
خیز و عز یساق کن که شدست
کار بس صعب و وقت بس بی گاه
ملک تسخیر کن که در راهست
صد ازین عیش و جیش و عشرتگاه
در حضر یاور تو شرع نبی
در سفر رهبر تو عون الاه
نظیری نیشابوری : ترکیبات
شمارهٔ ۲ - این ترکیب نیز در سوک مفخرالشعرا خواجه حسین ثنایی گفته شده
دانش از روزگار بیرون شد
همه کار جهان دگرگون شد
مژه ام از سرشگ دجله فشاند
آستینم ز گریه جیحون شد
ستمی دیدم از اجل کز درد
مردم دیده را جگر خون شد
سحر می خواست سامری بدمد
بر لبش جان ز شوق افسون شد
زین مرض کز دوا بتر گردید
زین الم کز علاج افزون شد
زندگی در دم مسیح شکست
چاره خون در دل فلاطون شد
خواجه امشب گه عروج سخن
از زمین سوی اوج گردون شد
ره برگشتنش فرو بستند
کز در وحی خواست بیرون شد
خاطر از مرگ صاحب الشعرا
در سیاهی چو لفظ و مضمون شد
شمع شب های آشنایی مرد
دلم از مردن ثنایی مرد
دستم از کار رفت وافریاد
یوسفم در درون چاه افتاد
شمع دل مرده چون کنم خنده
شب مرگست چون نشینم شاد
نوعروس سخن جوانست هنوز
به سفر از چه می رود داماد
غوطه در گریه می خورد طوفان
رستخیز آه می دهد بر باد
قدسیان سدره را بیارایند
مرغ عرشی شد از قفس آزاد
بود ازین عندلیب تازه سخن
همه مرغان باغ را فریاد
یک زبان از حدیث گفتن ماند
بر لب کاینات مهر افتاد
معنیی در ضمیر خواجه گذشت
که لب از ذوق آن دگر نگشاد
شکوه چون ناله در شکن دارم
نوحه در ماتم سخن دارم
بلبل باغ شب ز هوش شده
خنده در کام گل خروش شده
آن که یکسر زبان چو سوسن بود
همچو گلبن تمام گوش شده
شب هجران به این درازی نیست
روز محشر سیاه پوش شده
با خمی پر شراب روحانی
پیر ما دوش می فروش شده
می صافی به آسمان داده
خاک مخمور دردنوش شده
آب حیوان گرفته عالم را
زین خم می که شب به جوش شده
آن که بر بوی آشنا می رفت
به نسیم سحر ز هوش شده
از سبک روحی جنازه او
سایه سرگران به دوش شده
سر تابوت خواجه گیرید
سیمش از اشگ در گهر گیرید
خواجه نظم گران عیار گذاشت
بار بر دوش روزگار گذاشت
کیسه هفت آسمان پرداخت
گنج معنی به یادگار گذاشت
خم و خم خانه ها پر از می کرد
به حریفان باده خوار گذاشت
جز ثنا قیمت ثنا نگرفت
آبرو برد و اعتبار گذاشت
مردم چشم شد ز چشم و مرا
صد جگرگوشه در کنار گذاشت
تن خاکی کجا قبول کند؟
که جهان همتش ز عار گذاشت
آوخ آوخ که دهر کارنما
رخنه های عجب به کار گذاشت
فلک شوخ گاه دادن عمر
نیمه ای بیش از شعار گذاشت
عمر کجرو به شاه راه کمال
صد گلستان و نوبهار گذاشت
این کهن کینه خوش نشست آخر
پشت اسلام را شکست آخر
صوت بلبل برین چمن گرید
گل برین عمر و زیستن گرید
نامه هجر را چه می خوانی؟
خامه زین قصه بر سخن گرید
قصه آرای عشق شیرین مرد
سنگ بر حال کوه کن گرید
شد ستایشگر چمن ز چمن
باغ بر سرو و یاسمن گرید
در ز مرگ صدف یتیم شود
شمع از سوز انجمن گرید
زین جراحت که تا قیامت هست
روز بر مهر تیغ زن گرید
کوکب عمر تا نمود نبود
زان سحر خنده در دهن گرید
بی وفایی عمر گل تا دید
ابر بر عمر خویشتن گرید
شد زمین گل زبس که در ته خاک
خواجه بر سوز درد من گرید
آوخ آوخ که کار بی آبست
نفس آتشین جگر تابست
درد هرجاکه بار بگشاید
جان گره از نثار بگشاید
جوی خونی ز هر رگ جگرم
مژه اشگبار بگشاید
فخر ایام مرد تا ایام
دیده اعتبار بگشاید
حسن دکان ناز برچیند
عشق گیسوی یار بگشاید
گل ز گردن حلی فرو ریزد
سرو از پا نگار بگشاید
از خم می خروش برخیزد
عقل چشم از خمار بگشاید
از پی منع خنده گلبن را
رگ جان نوک خار بگشاید
کینه آسمان نشست بگو
کمر روزگار بگشاید
آسمان زین بتر چه خواهد کرد؟
برد جانم، دگر چه خواهد کرد؟
خواجه آهی به کام دل برکش
انتقام از سپهر کافر کش
زود از پا شدی، که گفت که تو؟
می ناآزموده ساغر کش
مرگ ازین بام خانه می بارد
رخت جان را به جای دیگر کش
خوان سزاوار اهل ماتم نه
غم به مقدار کوه ها برکش
گریه شایسته تو می خواهم
رگ چشمم شکاف و نشتر کش
خجلی ای اجل که گفت تو را؟
که کمان بر شکار لاغر کش
بر زمین زد فلک عمامه مهر
از سر پرغرور افسر کش
کفن فضل صبح کوتاهست
از سر روز طیلستان درکش
پهلوی آفتاب بر خاکست
از ته ماه و زهره بستر کش
ورنه گفتم به دل تظلم را
تا بسوزد سپهر و انجم را
گریه در سنگ خاره کارگرست
دیده از گریه پاره جگرست
پای پیک نگاه مجروحست
ریزه های سرشگ نیشترست
گر شود صد هزار روز چه سود؟
شب مرگست و محشرش سحرست
شعله صبح فضل می میرد
ماتم روز دانش و هنرست
در سرای مسیح تعزیتست
زهره بر آفتاب نوحه گرست
باده ای شب حریف نوشیده
که ز خود تا به حشر بی خبرست
به «نظیری » رسیده نوبت ازو
که خزان را بهار بر اثرست
جای نخل فتاده را دهقان
به نهالی دهد که بارورست
روز با معنی از عقب دارد
صبح را عمر گرچه مختصرست
پیر ما جرعه ای که نوبت ماست
زهر کز جام تست شربت ماست
عرش مست از می لقای تو باد
دست بر دوش کبریای تو باد
در مقامی که از سخن خطرست
حرز روح الامین ثنای تو باد
پاسخی کاسمان ازان برپاست
حلقه در کوش ماجرای تو باد
قلم عفو کاتب اعمال
عاشق لفظ خوش ادای تو باد
لحن روحانیان عرش برین
نسخه نظم جانفزای تو باد
آنچه فردوس را به کار آید
سر به سر وقف مدعای تو باد
چون قدم بر پل صراط نهی
ملک العرش رهنمای تو باد
همه آمرزش تو می خواهم
هرچه رحمت بود برای تو باد
تا جهان فانیست گو می باش
تا که عقبا بود بقای تو باد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۸۴ - تنگ از بسکه شد زمانه ما
تنگ از بسکه شد زمانه ما
مردمی خاست از میانه ما
چون نشینم بزیر چرخ که هست
حلقه مار آشیانه ما
راحت از ما ز بس گریزان است
میرمد خواب از فسانه ما
لخت دل نامه و، ز داغش مهر
اشک ما، قاصد روانه ما
بس بود دود آه و آتش عشق
لاجورد و طلای خانه ما
دارد از اشک شمع سان پرچم
علم آه عاشقانه ما
خاکساریم و، همچو آب حیات
میخورد خاکمال دانه ما
میکند ترک مسجد و منبر
بشنود واعظ ار ترانه ما
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۱۰۸ - رفت عهد شباب و، دندان ریخت
رفت عهد شباب و، دندان ریخت
رگ ابری گذشت و، باران ریخت
شد جوانی، نماند در سر شور
رعشه پیری این نمکدان ریخت
تنگدل چند از غم رفتن؟
برگ خود گل بروی خندان ریخت
سست شد پا، ز سیل رفتن عمر
کاخ تن، عاقبت ز بنیان ریخت
روزگارم، به نازکی پرورد
چون گلم، عاقبت ز دامان ریخت
بود مانند گریه شادی
در جوانی چو عقد دندان ریخت
جز گل خاریم، نشد حاصل
ز آبرویی که پیش دونان ریخت
شعر نتوان بهر جمادی خواند
گوهر خود بخاک نتوان ریخت
کلک واعظ نریخت لعل خوشاب
خون دل بود، کو ز مژگان ریخت
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۱۲۲ - زان لبم، چاره یک شکر خند است
زان لبم، چاره یک شکر خند است
درد دل را، علاج گلقند است
خال نیلی، برآن لب شیرین
تخم ریحان و، شربت قند است
برد دیوانه خوشدلی ز میان
غصه ها حصه خردمند است
هر طرف گریه چشمه چشمه روان است
غم عشق تو کوه الوند است
اوست مجنون ز مردم ای عاقل
که به زنجیر فکرها بند است
نیست واعظ به از سخن اثری
زاده طبع به ز فرزند است
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۱۳۰ - نه همین صبح از غمم پیر است
نه همین صبح از غمم پیر است
بهر من شام نیز دلگیر است
ناله من، ز ناتوانی ها
بی صداتر از آب تصویر است
مرو از ره به مهربانی خصم
گرمی خصم، چون تب شیر است
مال افزون، در آن فساد کند
دل پرحرص، معده سیر است
خوش به در میزنند یک یک خلق
آن سپنجی سرا چه دلگیر است
سرنوشت فنای گیتی را
آسمان و زمین زبر زیر است
گر بود پاک، شصت اخلاصت
از تو تا عرش یک سر تیر است
تا نیفتی ز پا، نمی خیزی
که خرابی بنای تعمیر است
این جهان محبس است و ما محبوس
نه فلک، حلقه های زنجیر است
هست سر رشته در کف تقدیر
فکر روزی، نه کار تدبیر است
چون نباشد تمام چشم امید؟
واعظ ما تمام تقصیر است
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۱۳۸ - در دلت آن نه رشته امل است
در دلت آن نه رشته امل است
چشم دید ترا رگ سبل است
خواجه را گو: برو بروها رفت
بعد از این آمد آمد اجل است!
حادثات جهان چو سیلاب است
خاکساری در او فراز تل است
همه جا پیروند سوختگان
اسب را جای داغ بر کفل است
نیست در سینه یاد حق در کل
جزو چندی چه شد که در بغل است؟
نیست غم را به دردمندان کار
نکشد با مو سری که کل است
دل بی غم که نیست شاهان را
اهل دل را همیشه در بغل است
راستی قوت ضعیفان است
که عصا دست گیر پای شل است
دل بیدرد، درد بیدرمان!
چشم بی گریه، علم بی عمل است
این همه قول! کو عمل واعظ
بندگی نی قصیده و غزل است
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۱۵۲ - قالیت، گرنه کار کرمان است
قالیت، گرنه کار کرمان است
زینت خانه سفره نان است
آب و جاروب خانه عاشق
مژه تر، سرشک ریزان است
نیست باغی بدلگشایی خلق
گل این باغ، روی خندان است
سبزه گلشن محبت را
روی گرم آفتاب تابان است
خلق زنجیرسان چو بافت بهم
میهمانخانه نیست زندان است
فرح آرد نهفتگی از خلق
پسته در زیر پوست خندان است
مدعا عرض گشت، گریه کجاست؟
کشته شد تخم، وقت باران است
نیست چین بر رخ تو از پیری
بر وجود تو خط بطلان است
گوش بر ناله یی نمی بیند
ورنه واعظ هزاردستان است
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۳۵۶ - عشق او جان خسته میخواهد
عشق او جان خسته میخواهد
از دو عالم گسسته میخواهد
هست چندانکه حسن غازه طلب
عشق رنگ شکسته میخواهد
هوسش زان دو لب شکر خندیست
دل مربای پسته میخواهد
پر مشو در بدر، که درگه دوست
عاشق پا شکسته میخواهد
دل نبیند گشاد کار، از آن
که ز درهای بسته میخواهد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۳۷۴ - دل که باشد نشیمن غم یار
دل که باشد نشیمن غم یار
غم دنیا در آن نیابد بار
سرکه از عشق سربلندی یافت
نرود زیر بار منت دستار
درد، کهسار کشور عشق است
دل ز غیرت پلنگ آن کهسار
نکنی روترش، ز تلخی غم
ز آنکه غم شربتست و، دل بیمار
دل آگاه نیست بی تب عشق
شمع سوزد ز دیده بیدار
در ره او ز پا نمی افتی
اگر افتد ترا بسر این کار
پای افگنده یی چه بر سر پا؟
کار افتاده است، بر سر کار!
زهد خشکی بجای مانده ز تو
برده آب رخت ز بس کردار
بدل آب رو کنون واعظ
عرق خجلتست و گریه زار
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۰۷ - موج دریای محنتی است نفس
موج دریای محنتی است نفس
رگ ابر کدورتیست نفس
هر دم از زندگی که میگذرد
در پیش آه حسرتیست نفس
اهل دل را ز بی بقائی عمر
بر لب انگشت حسرتیست نفس
سرمه چشم عبرتیست نگاه
دود آه ندامتیست نفس
واعظ از دل همیشه تا به لبم
شاهراه شکایتی است نفس
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۱۰ - تا به کی باشدت برای معاش
تا به کی باشدت برای معاش
با قضا جنگ و، با قدر پرخاش!
خط بطلان مکش بحرف رضا
چین بر ابرو برای رزق مباش
سر نپیچد ز حرف خامه رقم
بنده را با قضای حق، چه تلاش؟!
بر یقین تو نقطه های شکست
سه گره بر جبین ز فکر معاش
سرمکش زآنچه دوست پردازد
صورت حال راست او نقاش
چند باشی برای رزق عبوس؟
با پریشانی است گل بشاش!
با دل پر گره درین گلشن
خنده رو باش، چون گل خشخاش
میشماری چو مفلسی را عیب
چه کنی عیب خویشتن را فاش؟!
غصه دی خوری، غم فردا
همه عمرت بحیف رفت و، بکاش!
نیست فکری تو را برای ممات
زندگی صرف شد بفکر معاش
از پی خواب چار پهلو، چند
کنی از مخمل دو خوابه فراش؟!
گر برنگ و قماش جامه روی
پاکی اش رنگ، ابا حتست قماش
نیست رنگت ز معنی و، شده یی
محو صورت، چون خامه نقاش
گشته از فکر خرده دنیا
سر ترا همچو قبه خشخاش
بهر برکندن از کسان همه عمر
دهنی مو بموی چون منقاش
زآنچه داری، نمی خوری جز غم
از پی دیگران تراست تلاش
دیگران از برای خویشتنند
تو هم از بهر خویشتن میباش
خویشتن را کنند مهمانی
وارثان گر دهند بهر تو آش
شمع سان بهر دیگران واعظ
تب مکن، دل مخور، سرشک مپاش!
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۲۴ - نشود عاشق از فغان خاموش
نشود عاشق از فغان خاموش
کار دریا بود همیشه خروش
سخن از عشق، پخته میگردد
آب دایم خورد ز آتش جوش
کی شوی بزم شاه را قابل؟
نشوی تا ز اشک گوهر پوش
نتوانی گریختن زین تن
بسکه تنگت کشیده در آغوش
صبح پیری دمید، و از دم مرگ
میشود شمع هستیت خاموش
چشم دل را ز خاک شاه و گدا
هست گیتی دکان سرمه فروش
کشت ای دل ترا غم دنیا
باده تلخ پند من مینوش
چه غم رزق؟ کآسمان و زمین
میکشند آب و دانه تو بدوش!
حرف دنیا چو بگذرد واعظ
نیست دری ترا چو پنبه بگوش
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۰۵ - غم بود غم، شراب درویشان
غم بود غم، شراب درویشان
دل بود دل، کباب درویشان
هست رخسار حسن سیرت را
زلف، از پیچ و تاب درویشان
شب شود طالع از سیه روزی
شمع سان آفتاب درویشان
همچو آب از شنا خورد برهم
عالم از اضطراب درویشان
دل تنگست، در کتاب وجود
نقطه انتخاب درویشان
گاه و بیگاه در ره طلبند
کی نداند شتاب درویشان!
بی طالب نیستند تا هستند
خواب مرگست خواب درویشان
خواب ناز است مگر و بستر گور!
راحت تن، عذاب درویشان!
دل شب، بسکه در حساب خودند
هست روز حساب درویشان
از ورق های پرده های دل است
غنچه آسا کتاب درویشان
نیست حرف اینکه خیزد از دلشان
خون چکد از کباب درویشان
غم دنیا، بمنعم ارزانی
غم عشق است باب درویشان
باشد ازبهر دفع باد هوا
تلخی غم گلاب درویشان
آخر عمر، از جوانبختی
هست عین شباب درویشان
هست نور شکسته رنگی عشق
همه شب ماهتاب درویشان
تا تویی در حساب خود واعظ
نیستی در حساب درویشان