تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۹۳ - دوست داند زبان خاموشی
دوست داند زبان خاموشی
ناله! جان تو، جان خاموشی!
کام گوشی نکرده هرگز تلخ
یار شیرین زبان خاموشی
بد نیندیشد از برای کسی
همدم مهربان خاموشی
سرفراز، آن زبان که جای گرفت
چون الف در میان خاموشی
هست بی آب و رنگ لعل لبی
کآن نباشد ز کان خاموشی
از گزند جهان بکش خود را
در حصار امان خاموشی
خصم را افگند ز اسب غرور
نیزه جانستان خاموشی
سر دشمن نیفگند در پیش
غیر تیغ زبان خاموشی
هست شیرین شدن بکام جهان
ثمر بوستان خاموشی
کس چرا رنجد از خموش؟، که نیست
خار در گلستان خاموشی
شوخ و جلف است بس کمیت زبان
مده از کف عنان خاموشی
نیست گوشی، وگرنه بسیار است
حرف ها در میان خاموشی
گر متاع نجات میطلبی
نیست جز در دکان خاموشی
باش واعظ خموش، زآنکه بوصف
نیست محتاج شان خاموشی
ناله! جان تو، جان خاموشی!
کام گوشی نکرده هرگز تلخ
یار شیرین زبان خاموشی
بد نیندیشد از برای کسی
همدم مهربان خاموشی
سرفراز، آن زبان که جای گرفت
چون الف در میان خاموشی
هست بی آب و رنگ لعل لبی
کآن نباشد ز کان خاموشی
از گزند جهان بکش خود را
در حصار امان خاموشی
خصم را افگند ز اسب غرور
نیزه جانستان خاموشی
سر دشمن نیفگند در پیش
غیر تیغ زبان خاموشی
هست شیرین شدن بکام جهان
ثمر بوستان خاموشی
کس چرا رنجد از خموش؟، که نیست
خار در گلستان خاموشی
شوخ و جلف است بس کمیت زبان
مده از کف عنان خاموشی
نیست گوشی، وگرنه بسیار است
حرف ها در میان خاموشی
گر متاع نجات میطلبی
نیست جز در دکان خاموشی
باش واعظ خموش، زآنکه بوصف
نیست محتاج شان خاموشی
واعظ قزوینی : قصاید
شمارهٔ ۱۲ - در عشق و سلوک و مذمت دنیا و مدحت پیشوای بحق ناطق حضرت امام جعفر صادق «ع »
شور عشق است بر سر من زار
یا طبیبی است بر سر بیمار؟!
گل داغست بر سر مجنون
یا پلنگی بقله کهسار
پیچ و تاب است در دل ویران
یا به سر گنج یاد حق را مار
هست زنجیر، یا که غیرت عشق
همه را کرده حلقه جز غم یار
بر سر عاشق آتش عشق است
یا طبق های نور گشته نثار؟!
دود آه است از دل عارف
یا که ابری بروی دریا بار؟!
تار اشک است، یا ز دیده دل
نگه حسرت از پی دلدار؟!
راز عشق است، یا که یوسف حسن
میکند جلوه بر سر بازار؟!
نیست سودا که بهر خود سازیست
بر سر سعی عاشقان سر کار
چیست خودسازی تو؟ ویرانی!
بشکن تا درست گردد کار!
در خرابی است بس که آبادی
میتوان گفت سیل را معمار!
جان من، تن به سیل گریه بده
چشم من، کم مباش ز ابر بهار!
شورش عشق، گریه پر خواهد
این نمک آب میبرد بسیار!
نه کمره چهره بایدت زرین
نه قبا، اشک بایدت گلنار!
رگ و پی درگرفته ز آتش عشق
بر تنت به ز جامه زر تار
آتش بی علاقگی بر سر
خوشتر است از علاقه دستار
زینت جسم، جان و دل باشد
زینت جان و دل، غم دلدار!
تاکی از شانه؟ جسم سازی چو موی!
چند از سرمه؟ چشم کن خونبار!
هست پهنای سینه، کو دل تنگ؟
هست طرف کلاه، کو سر یار؟!
پا نسازد بکفش در ره عشق
سر نگیرد کلاه با این کار
جامه بر تن درد حباب صفت
هر که دارد هوای آن دلدار
عاشقان در قبا نمی گنجند
پردگی نیستند این اسرار
پای ننهاده راز عشق بدل
سر بر آورده است از بازار!
عشق را دشمنی است همچو هوس
اهل دل را ز پاس خود ناچار
بیغمی رخنه تا در او نکند
لاله بر داغ دل کشیده حصار
دست اگر باشدت تهی، چه غمست
دل چو پر باشد از غم دلدار؟!
هیچ از نعمت جهان کم نیست
عاشقان را ز دولت غم یار
رخشان در هوای او همه زر
دلشان از جفای او همه زار
حقه دل، تمام لعل خوشاب
مخزن دیده، پر در شهسوار
در دل افتاده درد بر سر درد
بر سر افتاده کار بر سر کار
نه چنان پر ز داغ کیسه دل
که بود جای درهم و دینار!
آگهان را نظر بدنیا نیست
خواب دیدن نیاید از بیدار!
چیست دنیای شوم، جز رفتن؟
مخور از وی فریب آمد کار!
جای آرام نیست، این بر و بوم
گل از آن رو نشسته بر سر خار!
سیل گیر حوادث است این دشت
زده زآن، لاله خیمه بر کهسار
صر صر فتنه بس که پر زور است
کرده فانوس خود ز سنگ، شرار
کرده دزدیده ساز برگ نشاط
تاک را میکشند از آن بردار
سربلندیش نخل بی ثمری است
ارجمندیش گلبنی همه خار
از برای شکستگان جهان
خواری از عزت است به صد بار
هیچ پشتی چو خاکساری نیست
هستی صورت است از دیوار
جان من، تن بخاکساری ده
که بخاک است عاقبت سروکار
عمر من سرکشی بنه از سر
که ز پایت در آرد این غدار
بگذر از وی که بر نمی خیزد
غیر گند دماغ ازین مردار
مسپر غیر راه همواری
که رهت هست سخت ناهموار
زندگی را بخویش آسان کن
که ره مرگ هست بس دشوار
هست صعب آنچنان گریوه مرگ
که در آن شد پیام سام سوار
کنده گور ترا شغاد اجل
دعوی رستمی مکن زنهار!
رستم آنگاه میتوانی شد
که بر آری ز دیو نفس دمار
چون کنی رستمی، که زال زری؟
پیر یعنی ز غصه دینار!
رستمی، این چنین نمی باشد
که کند هر زمان غمیت شکار!
گه فتد خاطرت ببند قبا
گه زند بر سرت غم دستار!
گه کنی بهر نان، چو آب خروش
گه دوی همچو شعله بر سر خار!
گه کشد شوق منصبت بمیان
گه برد موج نکبتت بکنار
گه دلت را براه دور أمل
غم اسب و شتر کشد بقطار
در دماغت گه از غم شتران
کرده فکر جل و جهاز مهار
بهر یک عمر این همه مردن؟
بهر این راحت این همه آزار؟!
بهر یک جسم خاکی این همه رنج؟
بهر ویرانی این همه پیکار؟!
چکند یک تن و هزار تعب؟!
چکند؟ یک خر و هزاران بار؟!
چکند؟ یک دل و دوصد تشویش؟!
چکند؟ یک گل و هزاران خار؟!
چه دل؟ اسفندیار رویین تن
که ندارد در او اثر گفتار!
سخت از آن گشته دل، که با سگ نفس
کرده یی نرم شانگی بسیار
چون بمنزل رسی؟ که در ره دین
توسن نفس بر تو گشته سوار!
گوی چوگان عشق کن سر نفس
تا بری گوی دولت از مضمار
عشق میدان کار زار خود است
مکن از خود فروشیش بازار
زیر کن نفس را در این میدان
نه بزر، یا بزور، با دل زار!
بهر این کار زار، دل باید
که دل است این مصاف را سردار
نه همین دل، که درد باید درد!
نه همین حرف، کار باید کار!!
چاره جویی؟ چو درد چاره کجاست؟!
یار خواهی؟ چو غم نباشد یار!
غم چو داری، دگر چه غم داری؟
غم دین، لیک نی غم دینار!
دین، ولی دین «جعفر صادق »!
قرة العین سید اخیار!
آنکه از وی قوی است، دین را پشت
هم از او گرم، شرع را بازار
ملک دل را بیاد اوست معاش
چرخ دین را به مهر اوست مدار
ز آسمان است رتبتش را ننگ
وز جهان است همتش را عار
راه حق راست دانشش رهبر
روی دین راست رایش آینه وار
نطق او آب علم را میرآب
علم او کاخ شرع را معمار
خلق را از شباهت سخنش
شد بگوش آشنا در شهوار
غوطه چون بید در نبات زند
چون حدیثش قلم کند تکرار
حرف علمش چو در میان آید
میکشد بحر خویش را بکنار
کشد از شرم رای انور او
برخ آیینه پرده از زنگار
پیش مرآت رایش از دل خصم
بی نفس میدود بلب اقرار
دیده تا گل گشاد جبهه او،
خنده ها میزند بصبح بهار
غنچه گردد ز شرم او گل، صبح
گر کند سایه بر سر شب تار
بر سر جا، بدرگهش دایم
روز و شب راست در میانه نقار
پیش او، تا زیاد خود نرود
خویش را صبح میکند تکرار!
داده از حیرت رخش همه روز
نور خورشید پشت بر دیوار!
تا کند مشق مدح او دوران
کرده چسبانده ها ز لیل و نهار!
بر سر صبح صادق، از نامش
طبق نور کرده مهر نثار!
لنگر یاد کوه تمکینش
عصر را باز دارد از رفتار!
بس که در پیش قدر اوست خفیف
میزند کبک خنده بر کهسار!
کوه را سایه گر بسر فگند
سنگ گردد عرق فشان ز شرار!
نیست دور از ضعیف پروریش
تکیه بر کاه اگر کند دیوار
بالد از نام او سلیمانی
تاکه بر خویش بگسلد زنار
پیش گلزار خلق او از شرم
عرق فیض میچکد ز بهار
خورده آب از ریاض نسبت او
ز آن گل جعفری ندارد خار
با گل آتشی نمی جوشد
نکهت از ربط خلق او بسیار
نکهت از آشنایی خلقش
با گل آتشی نگردد یار
پیشش، از نام خود ز بس خجل است
عرق فتنه نیست دور از کار
گر شود رنجه پای راهروی
رنگ بازد ز بیم او گل خار
خصم در کین او دو دل گردد
گر کند یاد تیغ او یکبار
گر دهندش بتیغ او نسبت
چاک افتد بشعله چون منقار
هر که در دعا وسیله نه اوست
باشد از زاریش خدا بیزار
نشود گفت از هزار یکی
گویم ار فضل او یکی ز هزار!
عدد از همرهی فرو ماند
راه مدحش چو سرکند گفتار!
نیست حد تو ای زبان این حرف
نیست کار تو ای قلم این کار
تو، چه با این شکستگی واعظ
کرده یی عزم این ره دشوار؟!
در طریق عمیق مدحت اوست
پای فکر سخنوران افگار
سر ورا، قدر تست ز آن برتر
که بود چون منش مدیح نگار
از مدیحت چه آورم بزبان
بجز این، کآورم بعجز اقرار؟!
مقصد من تلاش مدحت تست
ورنه مدحت نیاید از من زار
صله میخواهم از تو، اینکه ز لطف
کنیم از سگان خویش شمار
بر درم رخ نهد فلک صدره
گر نهم روی بر درت یکبار
پیش حق جای خویش بگشایم
دهیم جا، اگر در آن دربار
عارم از پادشاهی است اگر
مدحتت را ز من نباشد عار
قبله گاها گذشته ز آن جرمم
که برآید ز عهده استغفار
روز بر من ز نامه سیهم
همچو شب بسکه گشته تیره و تار
گر نه مهر تو در میان باشد
روی بخشش نبیندم کردار
تا نیفتد به پیش آب رخت
بر در حق دعا نیابد بار
بارالها بآبروی شهی
کوست آب رخ صغار و کبار
که بخواب اجل نرفته، ز لطف
بکن از خواب جمله را بیدار
از دو عالم معاصیم بگذر
در دو عالم حوائجم بگزار
یا طبیبی است بر سر بیمار؟!
گل داغست بر سر مجنون
یا پلنگی بقله کهسار
پیچ و تاب است در دل ویران
یا به سر گنج یاد حق را مار
هست زنجیر، یا که غیرت عشق
همه را کرده حلقه جز غم یار
بر سر عاشق آتش عشق است
یا طبق های نور گشته نثار؟!
دود آه است از دل عارف
یا که ابری بروی دریا بار؟!
تار اشک است، یا ز دیده دل
نگه حسرت از پی دلدار؟!
راز عشق است، یا که یوسف حسن
میکند جلوه بر سر بازار؟!
نیست سودا که بهر خود سازیست
بر سر سعی عاشقان سر کار
چیست خودسازی تو؟ ویرانی!
بشکن تا درست گردد کار!
در خرابی است بس که آبادی
میتوان گفت سیل را معمار!
جان من، تن به سیل گریه بده
چشم من، کم مباش ز ابر بهار!
شورش عشق، گریه پر خواهد
این نمک آب میبرد بسیار!
نه کمره چهره بایدت زرین
نه قبا، اشک بایدت گلنار!
رگ و پی درگرفته ز آتش عشق
بر تنت به ز جامه زر تار
آتش بی علاقگی بر سر
خوشتر است از علاقه دستار
زینت جسم، جان و دل باشد
زینت جان و دل، غم دلدار!
تاکی از شانه؟ جسم سازی چو موی!
چند از سرمه؟ چشم کن خونبار!
هست پهنای سینه، کو دل تنگ؟
هست طرف کلاه، کو سر یار؟!
پا نسازد بکفش در ره عشق
سر نگیرد کلاه با این کار
جامه بر تن درد حباب صفت
هر که دارد هوای آن دلدار
عاشقان در قبا نمی گنجند
پردگی نیستند این اسرار
پای ننهاده راز عشق بدل
سر بر آورده است از بازار!
عشق را دشمنی است همچو هوس
اهل دل را ز پاس خود ناچار
بیغمی رخنه تا در او نکند
لاله بر داغ دل کشیده حصار
دست اگر باشدت تهی، چه غمست
دل چو پر باشد از غم دلدار؟!
هیچ از نعمت جهان کم نیست
عاشقان را ز دولت غم یار
رخشان در هوای او همه زر
دلشان از جفای او همه زار
حقه دل، تمام لعل خوشاب
مخزن دیده، پر در شهسوار
در دل افتاده درد بر سر درد
بر سر افتاده کار بر سر کار
نه چنان پر ز داغ کیسه دل
که بود جای درهم و دینار!
آگهان را نظر بدنیا نیست
خواب دیدن نیاید از بیدار!
چیست دنیای شوم، جز رفتن؟
مخور از وی فریب آمد کار!
جای آرام نیست، این بر و بوم
گل از آن رو نشسته بر سر خار!
سیل گیر حوادث است این دشت
زده زآن، لاله خیمه بر کهسار
صر صر فتنه بس که پر زور است
کرده فانوس خود ز سنگ، شرار
کرده دزدیده ساز برگ نشاط
تاک را میکشند از آن بردار
سربلندیش نخل بی ثمری است
ارجمندیش گلبنی همه خار
از برای شکستگان جهان
خواری از عزت است به صد بار
هیچ پشتی چو خاکساری نیست
هستی صورت است از دیوار
جان من، تن بخاکساری ده
که بخاک است عاقبت سروکار
عمر من سرکشی بنه از سر
که ز پایت در آرد این غدار
بگذر از وی که بر نمی خیزد
غیر گند دماغ ازین مردار
مسپر غیر راه همواری
که رهت هست سخت ناهموار
زندگی را بخویش آسان کن
که ره مرگ هست بس دشوار
هست صعب آنچنان گریوه مرگ
که در آن شد پیام سام سوار
کنده گور ترا شغاد اجل
دعوی رستمی مکن زنهار!
رستم آنگاه میتوانی شد
که بر آری ز دیو نفس دمار
چون کنی رستمی، که زال زری؟
پیر یعنی ز غصه دینار!
رستمی، این چنین نمی باشد
که کند هر زمان غمیت شکار!
گه فتد خاطرت ببند قبا
گه زند بر سرت غم دستار!
گه کنی بهر نان، چو آب خروش
گه دوی همچو شعله بر سر خار!
گه کشد شوق منصبت بمیان
گه برد موج نکبتت بکنار
گه دلت را براه دور أمل
غم اسب و شتر کشد بقطار
در دماغت گه از غم شتران
کرده فکر جل و جهاز مهار
بهر یک عمر این همه مردن؟
بهر این راحت این همه آزار؟!
بهر یک جسم خاکی این همه رنج؟
بهر ویرانی این همه پیکار؟!
چکند یک تن و هزار تعب؟!
چکند؟ یک خر و هزاران بار؟!
چکند؟ یک دل و دوصد تشویش؟!
چکند؟ یک گل و هزاران خار؟!
چه دل؟ اسفندیار رویین تن
که ندارد در او اثر گفتار!
سخت از آن گشته دل، که با سگ نفس
کرده یی نرم شانگی بسیار
چون بمنزل رسی؟ که در ره دین
توسن نفس بر تو گشته سوار!
گوی چوگان عشق کن سر نفس
تا بری گوی دولت از مضمار
عشق میدان کار زار خود است
مکن از خود فروشیش بازار
زیر کن نفس را در این میدان
نه بزر، یا بزور، با دل زار!
بهر این کار زار، دل باید
که دل است این مصاف را سردار
نه همین دل، که درد باید درد!
نه همین حرف، کار باید کار!!
چاره جویی؟ چو درد چاره کجاست؟!
یار خواهی؟ چو غم نباشد یار!
غم چو داری، دگر چه غم داری؟
غم دین، لیک نی غم دینار!
دین، ولی دین «جعفر صادق »!
قرة العین سید اخیار!
آنکه از وی قوی است، دین را پشت
هم از او گرم، شرع را بازار
ملک دل را بیاد اوست معاش
چرخ دین را به مهر اوست مدار
ز آسمان است رتبتش را ننگ
وز جهان است همتش را عار
راه حق راست دانشش رهبر
روی دین راست رایش آینه وار
نطق او آب علم را میرآب
علم او کاخ شرع را معمار
خلق را از شباهت سخنش
شد بگوش آشنا در شهوار
غوطه چون بید در نبات زند
چون حدیثش قلم کند تکرار
حرف علمش چو در میان آید
میکشد بحر خویش را بکنار
کشد از شرم رای انور او
برخ آیینه پرده از زنگار
پیش مرآت رایش از دل خصم
بی نفس میدود بلب اقرار
دیده تا گل گشاد جبهه او،
خنده ها میزند بصبح بهار
غنچه گردد ز شرم او گل، صبح
گر کند سایه بر سر شب تار
بر سر جا، بدرگهش دایم
روز و شب راست در میانه نقار
پیش او، تا زیاد خود نرود
خویش را صبح میکند تکرار!
داده از حیرت رخش همه روز
نور خورشید پشت بر دیوار!
تا کند مشق مدح او دوران
کرده چسبانده ها ز لیل و نهار!
بر سر صبح صادق، از نامش
طبق نور کرده مهر نثار!
لنگر یاد کوه تمکینش
عصر را باز دارد از رفتار!
بس که در پیش قدر اوست خفیف
میزند کبک خنده بر کهسار!
کوه را سایه گر بسر فگند
سنگ گردد عرق فشان ز شرار!
نیست دور از ضعیف پروریش
تکیه بر کاه اگر کند دیوار
بالد از نام او سلیمانی
تاکه بر خویش بگسلد زنار
پیش گلزار خلق او از شرم
عرق فیض میچکد ز بهار
خورده آب از ریاض نسبت او
ز آن گل جعفری ندارد خار
با گل آتشی نمی جوشد
نکهت از ربط خلق او بسیار
نکهت از آشنایی خلقش
با گل آتشی نگردد یار
پیشش، از نام خود ز بس خجل است
عرق فتنه نیست دور از کار
گر شود رنجه پای راهروی
رنگ بازد ز بیم او گل خار
خصم در کین او دو دل گردد
گر کند یاد تیغ او یکبار
گر دهندش بتیغ او نسبت
چاک افتد بشعله چون منقار
هر که در دعا وسیله نه اوست
باشد از زاریش خدا بیزار
نشود گفت از هزار یکی
گویم ار فضل او یکی ز هزار!
عدد از همرهی فرو ماند
راه مدحش چو سرکند گفتار!
نیست حد تو ای زبان این حرف
نیست کار تو ای قلم این کار
تو، چه با این شکستگی واعظ
کرده یی عزم این ره دشوار؟!
در طریق عمیق مدحت اوست
پای فکر سخنوران افگار
سر ورا، قدر تست ز آن برتر
که بود چون منش مدیح نگار
از مدیحت چه آورم بزبان
بجز این، کآورم بعجز اقرار؟!
مقصد من تلاش مدحت تست
ورنه مدحت نیاید از من زار
صله میخواهم از تو، اینکه ز لطف
کنیم از سگان خویش شمار
بر درم رخ نهد فلک صدره
گر نهم روی بر درت یکبار
پیش حق جای خویش بگشایم
دهیم جا، اگر در آن دربار
عارم از پادشاهی است اگر
مدحتت را ز من نباشد عار
قبله گاها گذشته ز آن جرمم
که برآید ز عهده استغفار
روز بر من ز نامه سیهم
همچو شب بسکه گشته تیره و تار
گر نه مهر تو در میان باشد
روی بخشش نبیندم کردار
تا نیفتد به پیش آب رخت
بر در حق دعا نیابد بار
بارالها بآبروی شهی
کوست آب رخ صغار و کبار
که بخواب اجل نرفته، ز لطف
بکن از خواب جمله را بیدار
از دو عالم معاصیم بگذر
در دو عالم حوائجم بگزار
واعظ قزوینی : مقطعات
شمارهٔ ۳ - قهوه و غلیان
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۹ - تاریخ وفات سالک قزوینی
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۲۴ - تاریخ آیینه کاری عمارتی
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۳۵ - ماده تاریخ فتح قندهار
شاه جم حشمت «سلیمان » جاه
که بود چشم بد ز ملکش دور
آن که باشد ز پرتو مهرش
چون دل دوستان جهان پر نور
بسکه دارد بحال خلق نظر
نیستش جرم مجرمان منظور
گاه از آن شعله ور شود غضبش
کز کمان ستم ستاند زور
تخم شورش ز بس فگند از دهر
غیر دیوانه کس ندارد شور
اهل آزار بسکه زو ترسند
نیش پنهان شده است در زنبور
گشته در روزگار معتدلش
از طبایع ز بس گرفتن دور
آب شمشیر او، مگر گیرد
آتش چشم دشمن مغرور
او «سلیمان » و هند وادی نمل
گر سپاهش بر آن کنند عبور
دور نبود ز هندیان دغا
گر بسوراخ در خزند چو مور
ز آب عدل «نجف قلی خان » کرد
کشور «قندهار» را معمور
آن بمردی زبانزد عالم
و آن بجوهر مسلم جمهور
نیست از ضبط او در آن کشور
سرکشی غیر خوشه را مقدور
کس در او از ضعف پروریش
نتواند گرفت دانه ز مور
خصم اگر برد جان زتیغش، کرد
زنده از گرد کلفتش در گور
برق تیغش چو داغ لاله کند
دشمن روسیاه را محصور
خصم در کین او دو دل گردد
تیغ او در دلش کند چو خطور
بر عدو از نهیب او، گردد
وسعت هند همچو دیده مور
این ایالت، براو مبارک باد
آن ولایت ز عدل او معمور
بر احبا همیشه فیض رسان
بر اعادی مظفر و منصور
دوستش، سربلند باد و عزیز
دشمنش، دلشکسته و مقهور
مرو سان چون ز عدل و احسانش
گشت دارالقرار، دار سرور
گفت واعظ برای تاریخش:
«شد ازو قندهار هم معمور»
که بود چشم بد ز ملکش دور
آن که باشد ز پرتو مهرش
چون دل دوستان جهان پر نور
بسکه دارد بحال خلق نظر
نیستش جرم مجرمان منظور
گاه از آن شعله ور شود غضبش
کز کمان ستم ستاند زور
تخم شورش ز بس فگند از دهر
غیر دیوانه کس ندارد شور
اهل آزار بسکه زو ترسند
نیش پنهان شده است در زنبور
گشته در روزگار معتدلش
از طبایع ز بس گرفتن دور
آب شمشیر او، مگر گیرد
آتش چشم دشمن مغرور
او «سلیمان » و هند وادی نمل
گر سپاهش بر آن کنند عبور
دور نبود ز هندیان دغا
گر بسوراخ در خزند چو مور
ز آب عدل «نجف قلی خان » کرد
کشور «قندهار» را معمور
آن بمردی زبانزد عالم
و آن بجوهر مسلم جمهور
نیست از ضبط او در آن کشور
سرکشی غیر خوشه را مقدور
کس در او از ضعف پروریش
نتواند گرفت دانه ز مور
خصم اگر برد جان زتیغش، کرد
زنده از گرد کلفتش در گور
برق تیغش چو داغ لاله کند
دشمن روسیاه را محصور
خصم در کین او دو دل گردد
تیغ او در دلش کند چو خطور
بر عدو از نهیب او، گردد
وسعت هند همچو دیده مور
این ایالت، براو مبارک باد
آن ولایت ز عدل او معمور
بر احبا همیشه فیض رسان
بر اعادی مظفر و منصور
دوستش، سربلند باد و عزیز
دشمنش، دلشکسته و مقهور
مرو سان چون ز عدل و احسانش
گشت دارالقرار، دار سرور
گفت واعظ برای تاریخش:
«شد ازو قندهار هم معمور»
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۴۶ - در زاد روز کودکی
بگرامی برادر جانی
که مبادا بدش ز دور فلک
آن بتن مردمی، بجان یاری
آن بخلق آدمی، بخلق ملک
داد یکدانه گوهری ایزد
چه گهر؟ بهر چشم دل عینک!
عمر و توفیق، سرنوشتش باد
حرف غم گرددش ز خاطر حک
تا برد ره بکعبه مقصود
جاده شرع باشدش مسلک
تا برد ره بکعبه مقصود
جاده شرع باشدش مسلک
گردد از نخل عمر برخوردار
نشود لطف حق از او منفک
بهر تاریخ مولدش، گفتم:
«بشب مبعث آمد این کودک »
که مبادا بدش ز دور فلک
آن بتن مردمی، بجان یاری
آن بخلق آدمی، بخلق ملک
داد یکدانه گوهری ایزد
چه گهر؟ بهر چشم دل عینک!
عمر و توفیق، سرنوشتش باد
حرف غم گرددش ز خاطر حک
تا برد ره بکعبه مقصود
جاده شرع باشدش مسلک
تا برد ره بکعبه مقصود
جاده شرع باشدش مسلک
گردد از نخل عمر برخوردار
نشود لطف حق از او منفک
بهر تاریخ مولدش، گفتم:
«بشب مبعث آمد این کودک »
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۶۳ - تاریخ منصب میردیوانی زینل خان
از شناسایی شه عادل
آنکه دوران ندیده چون او شه
آن محیط کرم که گوش سؤال
نشیند از زبان جودش نه
آرزوها ز نقطه جودش
صد، هزار است و، ده صد و یک، ده
خرد از رای او گرفته فروغ
زآفتاب است روشنایی مه
بالد از آشنایی عفوش
پیرهن پیرهن بخویش گنه
میر دیوان چو گشت «زینل خان »
آن ز نیک و بد جهان آگه
معدلت پیشه خان عالیشان
سر آزادگان و بنده شه
از گریبان اهل حق عدلش
کرده دست خلاف را کوته
در ترازوی عدل او نکند
کوه یک جو زیادتی برکه
گر نویسند از گشاد کفش
صفحه دیگر بخود نگیرد ته
میر دیوان چو گشت، شد تاریخ:
«میسر دیوان عدل شاهنشه »
آنکه دوران ندیده چون او شه
آن محیط کرم که گوش سؤال
نشیند از زبان جودش نه
آرزوها ز نقطه جودش
صد، هزار است و، ده صد و یک، ده
خرد از رای او گرفته فروغ
زآفتاب است روشنایی مه
بالد از آشنایی عفوش
پیرهن پیرهن بخویش گنه
میر دیوان چو گشت «زینل خان »
آن ز نیک و بد جهان آگه
معدلت پیشه خان عالیشان
سر آزادگان و بنده شه
از گریبان اهل حق عدلش
کرده دست خلاف را کوته
در ترازوی عدل او نکند
کوه یک جو زیادتی برکه
گر نویسند از گشاد کفش
صفحه دیگر بخود نگیرد ته
میر دیوان چو گشت، شد تاریخ:
«میسر دیوان عدل شاهنشه »
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۶۸ - در سوگ و تاریخ مرگ ولی محمدخان فرزند نواب خان
چون به حکم قضا، ز دار جهان
شد بحسرت «ولی محمدخان »
آن مه نو که کرده بودش بدر
مهر نواب خان عالیقدر
رفت رنگین گلی برون زین باغ
که نه گلبن، از او چمن شد داغ
گل بر نگینیش کسی کم دید
رنگی از چهره زمانه پرید
تا ز مکتب شده است آن ناکام
مشق ها را نمانده ربط کلام
از سخن تا لبش خموش شده است
حرف از خط سیاهپوش شده است
مدها، مانده خشک ازو برجا
رفته در پیچ و تاب دایره ها
زیر مشق از فراق او درهم
گشته ابدال پوست پوش از غم
خورده بر یکدگر ز بیصبری
کار خط و سواد چون ابری
کرده از اشک پر بصد افغان
دامن خویش کاغذ افشان
همه تن، دست گشته است کتاب
سوره بر هم ز حسرتش بیتاب
بی سوادش، بیاضها باطل
زو نشسته سفینه ها در گل
نامه و خامه و روز وشب زین غم
چون دو همدرد رو کنند بهم
آن ز دوریش سینه بخراشد
وین بنالد سرشک غم پاشد
تا قلم هست اشک می بارد
زخم او سر بهم نمی آرد
زخم او راست التیام محال
نمک خط او، بروست حلال
بر ورق، کی خط سیاه است آن؟
از دل خامه دود آه است آن!
از غم درویش گه و بیگاه
خط بکاغذ دود چو دود سیاه
بسکه شد خانه قلم ویران
گرد خط غبار خیزد از آن
بوده با خامه اش گهی همراه
زآن مرکب ز غصه گشته سیاه
خوش زبانی ز کلک او دیده است
لیقه بر خود عبث نپیچیده است
قطعه ها، راه جزوه دان جستند
دست چسبانده ها ز خط شستند
شد ز جدول چو آب صبر و قرار
کار سطاره گشت بی پرگار
تا خدنگ قدش بخاک نشست
گشت از آن خانه کمان دربست
رفته بی او زکار، تیر و کمان
ماتم او گرفته پیر و جوان
نیست پیکان به تیر او دمساز
تیر را مانده چشم حسرت باز
از قدش میدهد خدنگ نشان
سر به پایش نهاده ز آن پیکان
آن نه پیچیده جوهر است آن را
آب گردد بدیده پیکان را!
دور از آن گوهر است خانه زین
چون نگین خانه فتاده نگین
کند از ناله، طبل بازش قال
زند انگشت بر لبش چو دوال
کرده تا مرغ روح او پرواز
نقش ناخن بود بسینه باز
نتوانست جای او را دید
چرغ بر سر از آن تماقه کشید
گر ز نادیدنش نه رسم عزاست؟
چشم شاهین سیاه پوش چراست؟!
بی سر دست آن گزیده جوان
باشه آورده علت یرقان
عالمی زین غم جگر پرداز
زد بسر دست، چون نشینه باز
چاکرانش شکسته پر پیچان
مانده بی او چو طلبه سرگردان
جامه جان دریده میر شکار
دستکش دست دل کشیده ز کار
دور نبود ز صاحب این فن
گر کشد دست جان ز بهله تن
تا ز خاکش اثر بجا باشد
عمر نواب خان ما باشد
رطبی گر بخاک راه افتاد
هم سر نخل آن سلامت باد
یافتم دوش در جهان خیال
جای در بزم خان نیک خصال
جست تاریخ فوت آن فرزند
از من بیدل فقیر نژند
تا گرفتم قلم ز بهر رقم
از کف طبع من کشید قلم
بهر تاریخ آن رقم زد خود:
«گهری بی بها زدستم شد»!
شد بحسرت «ولی محمدخان »
آن مه نو که کرده بودش بدر
مهر نواب خان عالیقدر
رفت رنگین گلی برون زین باغ
که نه گلبن، از او چمن شد داغ
گل بر نگینیش کسی کم دید
رنگی از چهره زمانه پرید
تا ز مکتب شده است آن ناکام
مشق ها را نمانده ربط کلام
از سخن تا لبش خموش شده است
حرف از خط سیاهپوش شده است
مدها، مانده خشک ازو برجا
رفته در پیچ و تاب دایره ها
زیر مشق از فراق او درهم
گشته ابدال پوست پوش از غم
خورده بر یکدگر ز بیصبری
کار خط و سواد چون ابری
کرده از اشک پر بصد افغان
دامن خویش کاغذ افشان
همه تن، دست گشته است کتاب
سوره بر هم ز حسرتش بیتاب
بی سوادش، بیاضها باطل
زو نشسته سفینه ها در گل
نامه و خامه و روز وشب زین غم
چون دو همدرد رو کنند بهم
آن ز دوریش سینه بخراشد
وین بنالد سرشک غم پاشد
تا قلم هست اشک می بارد
زخم او سر بهم نمی آرد
زخم او راست التیام محال
نمک خط او، بروست حلال
بر ورق، کی خط سیاه است آن؟
از دل خامه دود آه است آن!
از غم درویش گه و بیگاه
خط بکاغذ دود چو دود سیاه
بسکه شد خانه قلم ویران
گرد خط غبار خیزد از آن
بوده با خامه اش گهی همراه
زآن مرکب ز غصه گشته سیاه
خوش زبانی ز کلک او دیده است
لیقه بر خود عبث نپیچیده است
قطعه ها، راه جزوه دان جستند
دست چسبانده ها ز خط شستند
شد ز جدول چو آب صبر و قرار
کار سطاره گشت بی پرگار
تا خدنگ قدش بخاک نشست
گشت از آن خانه کمان دربست
رفته بی او زکار، تیر و کمان
ماتم او گرفته پیر و جوان
نیست پیکان به تیر او دمساز
تیر را مانده چشم حسرت باز
از قدش میدهد خدنگ نشان
سر به پایش نهاده ز آن پیکان
آن نه پیچیده جوهر است آن را
آب گردد بدیده پیکان را!
دور از آن گوهر است خانه زین
چون نگین خانه فتاده نگین
کند از ناله، طبل بازش قال
زند انگشت بر لبش چو دوال
کرده تا مرغ روح او پرواز
نقش ناخن بود بسینه باز
نتوانست جای او را دید
چرغ بر سر از آن تماقه کشید
گر ز نادیدنش نه رسم عزاست؟
چشم شاهین سیاه پوش چراست؟!
بی سر دست آن گزیده جوان
باشه آورده علت یرقان
عالمی زین غم جگر پرداز
زد بسر دست، چون نشینه باز
چاکرانش شکسته پر پیچان
مانده بی او چو طلبه سرگردان
جامه جان دریده میر شکار
دستکش دست دل کشیده ز کار
دور نبود ز صاحب این فن
گر کشد دست جان ز بهله تن
تا ز خاکش اثر بجا باشد
عمر نواب خان ما باشد
رطبی گر بخاک راه افتاد
هم سر نخل آن سلامت باد
یافتم دوش در جهان خیال
جای در بزم خان نیک خصال
جست تاریخ فوت آن فرزند
از من بیدل فقیر نژند
تا گرفتم قلم ز بهر رقم
از کف طبع من کشید قلم
بهر تاریخ آن رقم زد خود:
«گهری بی بها زدستم شد»!
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۶۹ - در سوگ و تاریخ مرگ میر فضل الله
از جهان رفت «میرفضل الله »
پاک چون از سواد دیده نگاه
از گل جنتش چو بود سرشت
باز خود را کشید سوی بهشت
تشنه اش بود چون لب کوثر
لب نکرد از شراب، هستی تر
بست بهر خرید جنس بقا
بار جان سوی بندر عقبی
نخلی افگنده شد بخاک هلاک
که چو او کم فتاده بود بخاک
دست دوران ز باغ حسن سیر
بسته گلدسته یی چنین کمتر!
در نکویی، ز جمله افزون شد
آدمی این قدر ملک چون شد؟!
نیک ذات، ظاهر از خویش
همچو نور سیادت، از رویش
فرقتش، سوخت یار و همدم را
رفتنش، داغ کرد عالم را
دوریش طاقت از میان برداشت
رحلتش صبر در کسی نگذاشت
بهر تاریخ، عقل را جستم
بود او نیز بیخود از این غم
باز آمد ز بیخودی چو بخود
گفت:«وی، همنشین جدش شد»
پاک چون از سواد دیده نگاه
از گل جنتش چو بود سرشت
باز خود را کشید سوی بهشت
تشنه اش بود چون لب کوثر
لب نکرد از شراب، هستی تر
بست بهر خرید جنس بقا
بار جان سوی بندر عقبی
نخلی افگنده شد بخاک هلاک
که چو او کم فتاده بود بخاک
دست دوران ز باغ حسن سیر
بسته گلدسته یی چنین کمتر!
در نکویی، ز جمله افزون شد
آدمی این قدر ملک چون شد؟!
نیک ذات، ظاهر از خویش
همچو نور سیادت، از رویش
فرقتش، سوخت یار و همدم را
رفتنش، داغ کرد عالم را
دوریش طاقت از میان برداشت
رحلتش صبر در کسی نگذاشت
بهر تاریخ، عقل را جستم
بود او نیز بیخود از این غم
باز آمد ز بیخودی چو بخود
گفت:«وی، همنشین جدش شد»
حمیدالدین بلخی : سفرنامهٔ منظوم
آغاز کتاب
بادِ مرو است یا نسیم سمن
اینکه وقت سحر رسید به من
نافه های نسیم او از دور
کرده مغزم پُر از بخار و بخور
گرچه دردِ سرِ سواری داشت
دامنِ پر گلی بهاری داشت
نامه در پرّ و بیضه در چنگُل
جیب پر مشک و آستین پر گُل
مرحبا ای نسیم عنبر بال
حزم تو خوشتر از جنوب و شمال
کی رسیدی ز مرو کی رفتی
بر گلی یاسمین دمی رفتی
از پی رغبت خریداران
در تو معلوم طبل عطّاران
با چنین ثروت و چنین هستی
مگر از عقد زلف او جستی
بده ای باد خوش مزاج جوان
خبر رحبه و سر ماجان
زین دو موضع به ما تنسّم کن
چون از این درگذشت پی گم کن
ای خجسته بریدِ بادِ صبا
چه نشان داری از زمین سبا
نکهت باده ی رزی داری
بوی یارانِ مروزی داری
از فلان کوی و از فلان دلبر
هیچ آورده ای نشان و خبر
خبری ده از آن که من دانم
که همی نام گفته نتوانم
بر درِ او گذشته به درست
اثرِ خاکِ کوی او بر تو است
به تو زین روی طبع خرسند است
که مرا با تو طرزِ پیوند است
در میان هرچه هست جز تو نه
حاصل هر دو دست جز تو نه
حاصلُ الامر حلّ و عقد تویی
نسیه هر دو دست و نقد تویی
در دلم گرم و بر لبم سردی
گه همه عطر و گه همه گردی
از سرِ کوی او چو برخیزی
آتش عشق بر سرم ریزی
چون بر آن روی و موی همرازی
با تو در سازم ار چه غمّازی
اندر آی آخر از در و روزن
پر کن از مشک خانه و برزن
به محبّی خبر ز محبوب آر
بوی پیراهنی به یعقوب آر
نی که از بیم خوی خودکامش
باد را راه نیست بر بامش
نگذارد رقیب توسن او
که ببوسد نسیم دامن او
کی رها می کنند خصمانش
که وزد باد بر گریبانش
باد را زآنکه پیک پندارند
روزِ بارش به کوی نگذارند
آخر ای عشق تازه و تویی
گفته زآن نگار برگویی
ای نگاری که زیر چرخ کبود
نبود مثلت و نخواهد بود
پُرشد از محنت توام رگ و پی
حبّذا ای غم مبارک پی
عشقِ مُلک تو آسمان طلبد
درگذر از کسی که نان طلبد
عاشق ار چیت خواهی و در خور
پس غلام تو ماه زیبد خور
زینت و زیب و فتنه ی مروی
چرخ را ماه و باغ را سروی
بوسه بر خاک داد(ه) سرو از تو
خوشتر از جنّت است مرو از تو
ماه نو مر تو را سوار سزد
عقد و پروینت گوشوار سزد
مهر تو در نیاید از درِ ما
بارگیرِ تو کی شود خر ما
از تو بر خاک اگر فتد سایه
نور او ماه را دهد مایه
هم نباشد به حُسن در خورِ تو
گر شود آفتاب زیور تو
بار حُسن تو آسمان نکشد
چرخ بارِ تو یک زمان نکشد
ای فلک مرکب عماری تو
اشک ما کی کشد سماری تو
ای به دولت چو جانِ شیرین تو
خسرو صد هزار شیرین تو
نام خوبیت اگر به کرخ رسد
ناله ی من ز تو به چرخ رسد
گرچه گردِ جهان بسی گشتم
به قبول تو من کسی گشتم
این شرف مر مرا تمام بود
که مرا بنده ی تو نام بود
جز به نام تو نیست زندگیَم
حلقه در گوش کن به بندگیَم
بر فزون است هر زمان هوسم
که رسم در پی تو یا نرسم
عشق تو گرچه آتش و آب است
عزّ اسلاف و، فخرِ اعقاب است
روزها بر امید بنشینم
تا خیالِ تو را شبی بینم
ای همه حُسن ها مسخّر تو
کی دود اسب بنده با خر تو
ما که از خیل رند و اوباشیم
از چه رو اهل عشق او باشیم
ما که شنگولیان و رندانیم
زحمت راه و حشوِ زندانیم
خارِ بستان و وردِ بتکده ایم
در تکاپوی کار بیهوده ایم
در رهِ تو که پُر ز بوالعجبی است
راه و دعویی عشق بی ادبی است
ای گل و سرو و، بوستان از تو
دشمنانند دوستان از تو
نار و، خارند در دل و دیده
از من و از تو هیچ نادیده
گر بفرمایی و روا داری
در غمت عزِّ من بود خواری
بنشینم چو تابه بر آتش
ساکن و ثابت و، مسلّم و خوش
من که چوگان تو گشاده زنم
بوسه بر تیغ آب داده زنم
گر ز آتش مرا بود بستر
بنشینم بر او چو خاکستر
غم چو می راحتِ روان باشد
چون رضای تو در میان باشد
روزگار ار کُشد به تیغ مرا
نیست جان از غمت دریغ مرا
با منت گر بدین سبب کینه است
تیرهای تو را هدف سینه است
من ز پیکانِ تیر تیمارت
آه نکنم ز بیم آزارت
در تعدّی و، در جفاکاری
یار گیتی مباش اگر یاری
مشکن آن خُم که پُر ز باده بود
مفکن او را که اوفتاده بود
من خود از روزگارِ رنگ آمیز
هستم اندر میانِ رستاخیز
دل و دستی است چون دهانِ تو تنگ
چون رُخان تو اشک ها گلرنگ
اشکم از دیده چون بپالاید
همه جامه به خون بیالاید
ای قوی گشته در شکایت من
از تو و از فلک حکایت من
چندازاین جنگ وجورِ هرروزه
از جفاهای چرخ پیروزه
رمقی مانده روح را باقی
اِدر الکأس ایّها السّاقی
تن و جان و دل از چه شد محروم
از تو و از سپهر و از مخدوم
آنکه دولت طرازِ جامه اوست
آنکه دولت طرازِ جامه اوست
صدرِ عالی رضییّ دولت و دین
شرف مُلک پادشاه زمین
آنکه پیش از وجود فایده را
کرم آموخت معنِ زایده را
حاتم طایی ار بماندی حیّ
سایل دست او شدی از حیّ
صاحب ار در ولایتش بودی
مهره و دُرّ کفایتش بودی
آل برمک گرش بدیدندی
خدمت صدرِ او گزیدندی
سرورِ این مقدّمات کرام
که نکو سیرت اند و نیکو نام
سربه سر عاشق وجودِ تواند
که شرم زدگانِ جودِ تواند
کرمشان جمله در وجود آرند
همه از جان تو را سجود آرند
این (صفت ها) و این مناقب توست
ماه در نورِ رای ثاقب توست
مخلص نفس و راحتِ روحی
وقتِ سیلاب کشتی نوحی
در صبوح خرد مصابیحی
در فتوح هنر مفاتیحی
چرخ را با علوت پیوند است
کس نداند که قدرِ تو چند است
دشمنانِ تو گرچه بسیارند
دشمنانِ تو گرچه بسیارند
گرچه در اطلسند و تعبیرند
قالب نفس های تزویرند
ور چه در دار و گیرِ مشغله اند
نقش دیوارهای مزبله اند
کز تو چون درگذشت رونق نیست
در قدح صافی مروّق نیست
ندود در معارجِ تگِ تو
شیر دشمن برابرِ سگِ تو
جمع کرده است از پی آوار
دستِ ادبارشان ثریّاوار
سلک پروین چو درهم افکندند
چون بنات فلک پراکندند
گرچه با پرّ و بال چون مگس اند
در غبارِ مراکبت نرسند
ای سرِ حاسدِ تو از درِ دار
دل و طبع عزیز رنجه مدار
دشمنان را به تیغِ خویش مکُش
دست رنگین مکن به خون شِپُش
کز پی کَیک گام ننهد کس
وز پی پشه دام ننهد کس
ای چو تو در سرای گیتی کم
قُدوه و، قِبله بنی آدم
بودی ار تو نبوده در دهر
شکر روزگار تلخ چو زهر
ای ز تو در نقاب قلابی
حاتم و معن و صاحب و صابی
وز پی بخششِ تو هم معنی
خالد و فضل و جعفر و یحیی
یک دو ماه است کز بدِ گردون
با منت هست حال دیگرگون
با خیالِ مکارمت ننهفت
این شکایت ز تو بخواهم گفت
ای شده روشن از تو در آفاق
مشکلات و مکارم اخلاق
رنج را گرچه من سزاوارم
از تو این ظلم کی روا دارم
چون منی را بدین صفت ماندن
پیل و خر را به یک نسق راندن
من چو بیگانگان ز صولتِ تو
گشته نظّاره گیی دولتِ تو
روزِ من نحس و ناخجسته شده
نظر تو ز من گسسته شده
رو شده لفظ چون جریمه من
گم شده شاه راهِ خیمه من
طبع تو با سباع خو کرده
به هوس ژنده ها رفو کرده
گر به جانم رسد نکایتِ تو
کس ز من نشنود شکایتِ تو
شب من زین حدیث یلدا شد
رشته صبرِ بنده یکتا شد
زآنکه این ریسمان ندارد دیر؟
مانده از رشته قلاده شیر
داشت نتوان ببند و زنجیرم
گر دل از خدمتِ تو بر گیرم
آخر ای آفتاب نورانی
سرّ این حال ها همی دانی
دوستان دشمنند می بینی
در جفای منند می بینی
چون شد امروز حال ها دیگر
من نه چون کشتیَم نه چون لنگر
چون من و هر که هست یکسان شد
از درِ تو گذشتن آسان شد
دوستان بوده اند روزِ نخست
وان که امروز دشمنند ز توست
ای محاسب ترین اهل زمین
دفتر رنج های بنده ببین
جمع وتفریق ومجمل و تفصیل
عقد کن جمله از کثیر و قلیل
یکی از حشو پرسش آن ها
باز دان از «فذلک و منها»
پس بده وجه رایج و واصل
آنچه بر توست باقی و حاصل
در من این ظنّ مبر که نان طلبم
سگ به از من گر استخوان طلبم
داند این حال عابد و عاصی
کز پی دُرّ کنند غوّاصی
من که سلمانِ مهر جوی توام
من که حسّان مدح گوی توام
ازچه گشتم ترید و نامقبول
همچو عبدالله ابن سلول
زآن بر این گونه گشتی از من سیر
که بر این آستانه ماندم دیر
قوم موسی بر آن صفا و، ولا
دید نورِ کف و نشان عصا
منّ و سلوی چو درکشید دراز
آرزو خواستند سیر و پیاز
قلم از کارها بر آسوده است
عقل ها اندر این بفرسوده است
دیگری یافتی و بگزیدی
گفتنی گفتی و دیدنی دیدی
من ز تو روی هم بتافتمی
صد یک از تو اگر بیافتمی
ای همه آفتاب و بر من میغ
وی همه پرنیان و بر من تیغ
خاص بر من نه بر سبیل عموم
کرده رای تو حکم های سدوم
رو که حقّ های من گزارده شد
یک شبه ماه من چهارده شد
مشک دادن به گنده روی خطاست
گرچه این راه و رسمِ اهل خطاست
خلعتِ مه به اختران دادی
عمل من به دیگران دادی
در کشیدی به رشته دُرّ و شبه
جمع کردی بسان ذنب و غبه
این مَثَل بشنو از منِ ناشاد
کاین مثل را هم از تو دارم یاد
هست اندر میانِ نامه تو
این مَثَل از زبانِ خامه تو
اینکه وقت سحر رسید به من
نافه های نسیم او از دور
کرده مغزم پُر از بخار و بخور
گرچه دردِ سرِ سواری داشت
دامنِ پر گلی بهاری داشت
نامه در پرّ و بیضه در چنگُل
جیب پر مشک و آستین پر گُل
مرحبا ای نسیم عنبر بال
حزم تو خوشتر از جنوب و شمال
کی رسیدی ز مرو کی رفتی
بر گلی یاسمین دمی رفتی
از پی رغبت خریداران
در تو معلوم طبل عطّاران
با چنین ثروت و چنین هستی
مگر از عقد زلف او جستی
بده ای باد خوش مزاج جوان
خبر رحبه و سر ماجان
زین دو موضع به ما تنسّم کن
چون از این درگذشت پی گم کن
ای خجسته بریدِ بادِ صبا
چه نشان داری از زمین سبا
نکهت باده ی رزی داری
بوی یارانِ مروزی داری
از فلان کوی و از فلان دلبر
هیچ آورده ای نشان و خبر
خبری ده از آن که من دانم
که همی نام گفته نتوانم
بر درِ او گذشته به درست
اثرِ خاکِ کوی او بر تو است
به تو زین روی طبع خرسند است
که مرا با تو طرزِ پیوند است
در میان هرچه هست جز تو نه
حاصل هر دو دست جز تو نه
حاصلُ الامر حلّ و عقد تویی
نسیه هر دو دست و نقد تویی
در دلم گرم و بر لبم سردی
گه همه عطر و گه همه گردی
از سرِ کوی او چو برخیزی
آتش عشق بر سرم ریزی
چون بر آن روی و موی همرازی
با تو در سازم ار چه غمّازی
اندر آی آخر از در و روزن
پر کن از مشک خانه و برزن
به محبّی خبر ز محبوب آر
بوی پیراهنی به یعقوب آر
نی که از بیم خوی خودکامش
باد را راه نیست بر بامش
نگذارد رقیب توسن او
که ببوسد نسیم دامن او
کی رها می کنند خصمانش
که وزد باد بر گریبانش
باد را زآنکه پیک پندارند
روزِ بارش به کوی نگذارند
آخر ای عشق تازه و تویی
گفته زآن نگار برگویی
ای نگاری که زیر چرخ کبود
نبود مثلت و نخواهد بود
پُرشد از محنت توام رگ و پی
حبّذا ای غم مبارک پی
عشقِ مُلک تو آسمان طلبد
درگذر از کسی که نان طلبد
عاشق ار چیت خواهی و در خور
پس غلام تو ماه زیبد خور
زینت و زیب و فتنه ی مروی
چرخ را ماه و باغ را سروی
بوسه بر خاک داد(ه) سرو از تو
خوشتر از جنّت است مرو از تو
ماه نو مر تو را سوار سزد
عقد و پروینت گوشوار سزد
مهر تو در نیاید از درِ ما
بارگیرِ تو کی شود خر ما
از تو بر خاک اگر فتد سایه
نور او ماه را دهد مایه
هم نباشد به حُسن در خورِ تو
گر شود آفتاب زیور تو
بار حُسن تو آسمان نکشد
چرخ بارِ تو یک زمان نکشد
ای فلک مرکب عماری تو
اشک ما کی کشد سماری تو
ای به دولت چو جانِ شیرین تو
خسرو صد هزار شیرین تو
نام خوبیت اگر به کرخ رسد
ناله ی من ز تو به چرخ رسد
گرچه گردِ جهان بسی گشتم
به قبول تو من کسی گشتم
این شرف مر مرا تمام بود
که مرا بنده ی تو نام بود
جز به نام تو نیست زندگیَم
حلقه در گوش کن به بندگیَم
بر فزون است هر زمان هوسم
که رسم در پی تو یا نرسم
عشق تو گرچه آتش و آب است
عزّ اسلاف و، فخرِ اعقاب است
روزها بر امید بنشینم
تا خیالِ تو را شبی بینم
ای همه حُسن ها مسخّر تو
کی دود اسب بنده با خر تو
ما که از خیل رند و اوباشیم
از چه رو اهل عشق او باشیم
ما که شنگولیان و رندانیم
زحمت راه و حشوِ زندانیم
خارِ بستان و وردِ بتکده ایم
در تکاپوی کار بیهوده ایم
در رهِ تو که پُر ز بوالعجبی است
راه و دعویی عشق بی ادبی است
ای گل و سرو و، بوستان از تو
دشمنانند دوستان از تو
نار و، خارند در دل و دیده
از من و از تو هیچ نادیده
گر بفرمایی و روا داری
در غمت عزِّ من بود خواری
بنشینم چو تابه بر آتش
ساکن و ثابت و، مسلّم و خوش
من که چوگان تو گشاده زنم
بوسه بر تیغ آب داده زنم
گر ز آتش مرا بود بستر
بنشینم بر او چو خاکستر
غم چو می راحتِ روان باشد
چون رضای تو در میان باشد
روزگار ار کُشد به تیغ مرا
نیست جان از غمت دریغ مرا
با منت گر بدین سبب کینه است
تیرهای تو را هدف سینه است
من ز پیکانِ تیر تیمارت
آه نکنم ز بیم آزارت
در تعدّی و، در جفاکاری
یار گیتی مباش اگر یاری
مشکن آن خُم که پُر ز باده بود
مفکن او را که اوفتاده بود
من خود از روزگارِ رنگ آمیز
هستم اندر میانِ رستاخیز
دل و دستی است چون دهانِ تو تنگ
چون رُخان تو اشک ها گلرنگ
اشکم از دیده چون بپالاید
همه جامه به خون بیالاید
ای قوی گشته در شکایت من
از تو و از فلک حکایت من
چندازاین جنگ وجورِ هرروزه
از جفاهای چرخ پیروزه
رمقی مانده روح را باقی
اِدر الکأس ایّها السّاقی
تن و جان و دل از چه شد محروم
از تو و از سپهر و از مخدوم
آنکه دولت طرازِ جامه اوست
آنکه دولت طرازِ جامه اوست
صدرِ عالی رضییّ دولت و دین
شرف مُلک پادشاه زمین
آنکه پیش از وجود فایده را
کرم آموخت معنِ زایده را
حاتم طایی ار بماندی حیّ
سایل دست او شدی از حیّ
صاحب ار در ولایتش بودی
مهره و دُرّ کفایتش بودی
آل برمک گرش بدیدندی
خدمت صدرِ او گزیدندی
سرورِ این مقدّمات کرام
که نکو سیرت اند و نیکو نام
سربه سر عاشق وجودِ تواند
که شرم زدگانِ جودِ تواند
کرمشان جمله در وجود آرند
همه از جان تو را سجود آرند
این (صفت ها) و این مناقب توست
ماه در نورِ رای ثاقب توست
مخلص نفس و راحتِ روحی
وقتِ سیلاب کشتی نوحی
در صبوح خرد مصابیحی
در فتوح هنر مفاتیحی
چرخ را با علوت پیوند است
کس نداند که قدرِ تو چند است
دشمنانِ تو گرچه بسیارند
دشمنانِ تو گرچه بسیارند
گرچه در اطلسند و تعبیرند
قالب نفس های تزویرند
ور چه در دار و گیرِ مشغله اند
نقش دیوارهای مزبله اند
کز تو چون درگذشت رونق نیست
در قدح صافی مروّق نیست
ندود در معارجِ تگِ تو
شیر دشمن برابرِ سگِ تو
جمع کرده است از پی آوار
دستِ ادبارشان ثریّاوار
سلک پروین چو درهم افکندند
چون بنات فلک پراکندند
گرچه با پرّ و بال چون مگس اند
در غبارِ مراکبت نرسند
ای سرِ حاسدِ تو از درِ دار
دل و طبع عزیز رنجه مدار
دشمنان را به تیغِ خویش مکُش
دست رنگین مکن به خون شِپُش
کز پی کَیک گام ننهد کس
وز پی پشه دام ننهد کس
ای چو تو در سرای گیتی کم
قُدوه و، قِبله بنی آدم
بودی ار تو نبوده در دهر
شکر روزگار تلخ چو زهر
ای ز تو در نقاب قلابی
حاتم و معن و صاحب و صابی
وز پی بخششِ تو هم معنی
خالد و فضل و جعفر و یحیی
یک دو ماه است کز بدِ گردون
با منت هست حال دیگرگون
با خیالِ مکارمت ننهفت
این شکایت ز تو بخواهم گفت
ای شده روشن از تو در آفاق
مشکلات و مکارم اخلاق
رنج را گرچه من سزاوارم
از تو این ظلم کی روا دارم
چون منی را بدین صفت ماندن
پیل و خر را به یک نسق راندن
من چو بیگانگان ز صولتِ تو
گشته نظّاره گیی دولتِ تو
روزِ من نحس و ناخجسته شده
نظر تو ز من گسسته شده
رو شده لفظ چون جریمه من
گم شده شاه راهِ خیمه من
طبع تو با سباع خو کرده
به هوس ژنده ها رفو کرده
گر به جانم رسد نکایتِ تو
کس ز من نشنود شکایتِ تو
شب من زین حدیث یلدا شد
رشته صبرِ بنده یکتا شد
زآنکه این ریسمان ندارد دیر؟
مانده از رشته قلاده شیر
داشت نتوان ببند و زنجیرم
گر دل از خدمتِ تو بر گیرم
آخر ای آفتاب نورانی
سرّ این حال ها همی دانی
دوستان دشمنند می بینی
در جفای منند می بینی
چون شد امروز حال ها دیگر
من نه چون کشتیَم نه چون لنگر
چون من و هر که هست یکسان شد
از درِ تو گذشتن آسان شد
دوستان بوده اند روزِ نخست
وان که امروز دشمنند ز توست
ای محاسب ترین اهل زمین
دفتر رنج های بنده ببین
جمع وتفریق ومجمل و تفصیل
عقد کن جمله از کثیر و قلیل
یکی از حشو پرسش آن ها
باز دان از «فذلک و منها»
پس بده وجه رایج و واصل
آنچه بر توست باقی و حاصل
در من این ظنّ مبر که نان طلبم
سگ به از من گر استخوان طلبم
داند این حال عابد و عاصی
کز پی دُرّ کنند غوّاصی
من که سلمانِ مهر جوی توام
من که حسّان مدح گوی توام
ازچه گشتم ترید و نامقبول
همچو عبدالله ابن سلول
زآن بر این گونه گشتی از من سیر
که بر این آستانه ماندم دیر
قوم موسی بر آن صفا و، ولا
دید نورِ کف و نشان عصا
منّ و سلوی چو درکشید دراز
آرزو خواستند سیر و پیاز
قلم از کارها بر آسوده است
عقل ها اندر این بفرسوده است
دیگری یافتی و بگزیدی
گفتنی گفتی و دیدنی دیدی
من ز تو روی هم بتافتمی
صد یک از تو اگر بیافتمی
ای همه آفتاب و بر من میغ
وی همه پرنیان و بر من تیغ
خاص بر من نه بر سبیل عموم
کرده رای تو حکم های سدوم
رو که حقّ های من گزارده شد
یک شبه ماه من چهارده شد
مشک دادن به گنده روی خطاست
گرچه این راه و رسمِ اهل خطاست
خلعتِ مه به اختران دادی
عمل من به دیگران دادی
در کشیدی به رشته دُرّ و شبه
جمع کردی بسان ذنب و غبه
این مَثَل بشنو از منِ ناشاد
کاین مثل را هم از تو دارم یاد
هست اندر میانِ نامه تو
این مَثَل از زبانِ خامه تو
حمیدالدین بلخی : سفرنامهٔ منظوم
حکایت نخست
وقتی اندر زمین و امر شاست
بود مردی گدا و گاوی داشت
از قضا را وبای گاوان خاست
هر که را پنج بود چهار بکاست
روستایی ز بیم درویشی
خواست تا بر قضا کند پیشی
بخرید آن حریصِ بی مایه
بدل گاو، خر ز همسایه
چون نگه کرد هم به روزِ بیست
از قضا خر بمرد و گاو بزیست
سر بر آورد از تحیّر و گفت
کای شناسای آشکار و نهفت
هرچه گویم بود ز نسناسی
چون تو خر را ز گاو نشناسی
زین سپس پای بر سرِ خود دار
ندمای لطیف در خود دار
نی که هر روز پایم افزون است
که وثاقم به نزد جیحون است
خار ماندم ز کم خریداری
عملم عُطلت است و بیکاری
علّت افزون شد و طبیب نماند
غمگسارم به جز ربیب نماند
کار او تیز از تملّق من
هم معلّق شد از تعلّق من
گشته چون تیز اوفتان خیزان
کار او همچون خایه آویزان
با سخای تو بحر در هستی است
وز علوّ تو چرخ در پستی است
ناظر مجلس تو ناهید است
نعل اسب تو تاج خورشید است
ای چو تو حاتمی و معنی نِه
بی تو در شخصِ دهر معنی نِه
سرِ چرخ بلند پست کنی
که چو من چاکری به دست کنی
چند چون کودکانِ بی تمیز
چند چون کودکانِ بی تمیز
آنچه کِشتی ببین به وقتِ دِرَو
آنچه کِشتی ببین به وقتِ دِرَو
ای چو خورشیدِ چرخ خسس پرور
وی چو طبع خزان مگس پرور
در بساتینِ روضه های بهشت
خاک و خاشاک چند خواهی کشت
فرق کن فرق کن ز روی قیاس
گوهر از سنگ و دیبه از کرباس
گرچه اندر زبان ابدال است
این مثل لایق چنین حال است
بود مردی گدا و گاوی داشت
از قضا را وبای گاوان خاست
هر که را پنج بود چهار بکاست
روستایی ز بیم درویشی
خواست تا بر قضا کند پیشی
بخرید آن حریصِ بی مایه
بدل گاو، خر ز همسایه
چون نگه کرد هم به روزِ بیست
از قضا خر بمرد و گاو بزیست
سر بر آورد از تحیّر و گفت
کای شناسای آشکار و نهفت
هرچه گویم بود ز نسناسی
چون تو خر را ز گاو نشناسی
زین سپس پای بر سرِ خود دار
ندمای لطیف در خود دار
نی که هر روز پایم افزون است
که وثاقم به نزد جیحون است
خار ماندم ز کم خریداری
عملم عُطلت است و بیکاری
علّت افزون شد و طبیب نماند
غمگسارم به جز ربیب نماند
کار او تیز از تملّق من
هم معلّق شد از تعلّق من
گشته چون تیز اوفتان خیزان
کار او همچون خایه آویزان
با سخای تو بحر در هستی است
وز علوّ تو چرخ در پستی است
ناظر مجلس تو ناهید است
نعل اسب تو تاج خورشید است
ای چو تو حاتمی و معنی نِه
بی تو در شخصِ دهر معنی نِه
سرِ چرخ بلند پست کنی
که چو من چاکری به دست کنی
چند چون کودکانِ بی تمیز
چند چون کودکانِ بی تمیز
آنچه کِشتی ببین به وقتِ دِرَو
آنچه کِشتی ببین به وقتِ دِرَو
ای چو خورشیدِ چرخ خسس پرور
وی چو طبع خزان مگس پرور
در بساتینِ روضه های بهشت
خاک و خاشاک چند خواهی کشت
فرق کن فرق کن ز روی قیاس
گوهر از سنگ و دیبه از کرباس
گرچه اندر زبان ابدال است
این مثل لایق چنین حال است
حمیدالدین بلخی : سفرنامهٔ منظوم
حکایت دوم
وقتی اندر سرا، و مَطبخِ جم
جنگ کردند دیگ و کاسه به هم
کاسه زرّین و دیگ سنگین بود
هر دو را طبع و دل پُر از کین بود
دیگ با کاسه گفت هر فضلی
گر تو فرعی و من بزرگ اصلی
گرچه بر روی خوان سواری تو
داری از من هر آنچه داری تو
از چه باشی به من تو ماننده
من بخشنده تو ستاننده
کاسه بعد از تحمّل بسیار
گفت لفظِ لطیف و معنی دار
که از این قال و قیل چه بگشاید
کار وقت گرو پدید آید
بامدادان شویم طوّافان
تا کرا برخرند صرّافان
ای که حلم تو جودی و سهلان
باز خر مرمرا ز نااهلان
شهرِ خوارزم و نقدِ محمودی
من بدین کاسدی و مردودی
گشته ام بی بضاعت و کاسد
منکه محمودیَم چنین فاسد
آخر ای سر فراز تا کی و چند
دار و شمشیر و تازیانه ببند
دل مرنجان مرا به غصّه ای کس
که مرا جنبش نسیمی بس
خاری ار با حیاتم آمیزد
دلم از صحبتت نپرهیزد
ای تن ای تن عزیز باش عزیز
زرِّ کانی تویی مجوی پشیز
راه گم کرده ای و می نازی
مانده در شِشدری و می بازی
کعبه را در خطا همی جویی
با زرِ کین خطب همی جویی
ای دل از عقل و از خرد تا چند
نام نیکو و حال بد تا چند
چون به دست است رزق هر روزه
منقطع دار دستی در یوزه
مزن از طبع زرِّ صافی نیز
که در این شهر رایج است پشیز
سنگ و یاقوت هر دو یک نرخ است
وین هم از عکس طبع این چرخ است
هستی از آفتاب در سایه
تا تو را هست عقل سرمایه
در کفِ ظلم روز و شب خون شو
یا ز اقلیم عقل بیرون شو
رنج بینی در آشیانه ای عقل
چون نهی پای در میانه ای عقل
خاریی چرخ بر عزیزان است
تیغ مردان به دست هیزان است
کوپ خداوند همّت و رایی
سرورِ پُر دلی صف آرایی
گر بخندد طراز جامه بر او
حشو نبود سرو عمامه بر او
زین بر اطراف ماه و مهر نهد
پای بر تارک سپهر نهد
همّتش فرق آسمان ساید
مشتری در پیَش عنان ساید
چرخ گردان ز بیم صولت او
گشته نظّارگیی دولتِ او
این همه ذات در مراتب و جاه
نیست جز اصل پاک فضل الله
آن شرف داده صدرِ ایوان را
پی سپر کرد(ه) فرق کیوان را
گرچه اندر زبان شکایت اوست
همه گیتی ز من حکایتِ اوست
از من است و ز آرزوی محال
که همی گردد او ز حال به حال
ای زمانه نهادِ گردون قدر
از تو خالی مباد مسند صدر
مشناس از حساب عامه مرا
عاشق سیم و زرّ و جامه مرا
عرض باید ز جایگه به نیاز
که نشد قیمتی به جامه پیاز
زآن به صدرِ تو متّصل بودم
که اسیرِ هوایِ دل بودم
خدمتِ تو همی به جان کردم
نه از پی کسبِ آب و نان کردم
دور باشد ز روی دین و خرد
هر که او نان به آب روی خورد
من ز جاهِ تو گر ندیدم کام
تو ز الفاظِ من گرفتی نام
ورد من در توشد ز قاف به قاف
کسب قوّال و مایه قوّاف
ورد حجّاج گشته وقت طواف
حرز مردان شده به گاه مصاف
روزگارش نهاد بر احداق
ظلم باشد گرش نهی بر طاق
همچو کاریگری رسن تابم
هر زمان خویشتن ز بس یابم
نزد آن کس که او کریم تر است
حق مر آن راست کاو قدیم تر است
از چه معنی چومن قدیم شدم
با ندامت چنین ندیم شدم
ظنّم آن بُد که چون به کام رسی
وز شراب جهان به جام رسی
شهنه ای گیر و دار من باشم
ثانی اثنینِ غار من باشم
خود به فرسنگ ها ز پس ماندم
پای در کُنده ای عَسس ماندم
حالِ امسالِ خود همی بینم
گرچه تقویم های پارینم
سرو را موسم وداع آمد
وقت تفریق اجتماع آمد
رفتم و بارِ منّتت بر دوش
حلقه ای حقّ نعمتت در گوش
از تو گویم حدیث با هر گل
در نواهای نظم چون بلبل
هر زمان در زمانه رو آرم
از ثنای تو گفتگو آرم
بالله ار بر تنم بدرّی پوست
هیچ دشمنت را ندارم دوست
چون به بدخواهِ دولتِ تو رسم
گر به سگ دارمش لئیم کسم
گرچه بی تو در آتش نفتم
به خدایت سپردم و رفتم
جان شیرین به لب رسید اکنون
صبح خدمت به شب رسید اکنون
از لب دلبران لبت خوش باد
روز من تیره شد شبت خوش باد
بار بر خر نهادم و بر دل
تا کجا یابم از جهان منزل
منزل روز و شب بپیمودم
گرچه در منزلی نیاسودم
کارم از جاه تو به ماه رسید
کوهِ حالم به حالِ کاه رسید
این عمل را که من رهی دارم
به که فرمان دهی که بسپارم
خاندانِ علی و محمودی
ثابت و راسخ است چون جودی
خاکِ او جای هر جبین بوده است
آشیانِ رسوم دین بوده است
خللی کاوفتاده گرچه قوی است
نه ز چرخ کهن چنان تقوی است
به خدا آرمید روز و شبی
اثر صبح خود نمود شبی
ای جهان را به بخشش و اکرام
خلفِ صدق و یادگارِ گرام
ار چه شد حالِ من بدین تبهی
نقدهای امیدِ من ندهی
از پس رنج پنج ساله من
استخوان است در نواله من
حال و کارم ز گردش گردون
نیست چون دولتِ تو روز افزون
وقتِ دل دادن و نواختن است
که نه هنگام ناشناختن است
خاتم صبر را نگینه نماند
خاتم صبر را نگینه نماند
من نه آنم که از تو بگریزم
یا ز تأدیب تو بپرهیزم
دُرج مدح تو غمگسار من است
گوشمال تو گوشوار من است
گر بخوانی مرا وگر رانی
قیمت و قدر من تو بر دانی
دل ز تو آن زمان که بر دارم
از دل و جانت دوست تر دارم
آن شبم خوابگه بر آتش باد
که ز دل گویمت شبم خوش باد
اگر از دیده خون بپالایم
جز به مدحت زبان نیالایم
لفظِ من بنده جوان نبُدی
گر ثنای تو در میان نبُدی
من که ممدوح صد هزار کَسَم
از چه مدّاحیی تو را نه بسم
هست نظم من ای سپهرِ جلال
هست نظم من ای سپهرِ جلال
تا شود بر همه جهان پیروز
شد سوادش شب و بیاضش روز
گرچه نزد تو خار و معیوب است
بر جبین زمانه مکتوب است
عقل و جان بر هواش لرزان است
گرچه نزدِ تو خار و ارزان است
روزگارش به بحر و کان بخرد
مردِ جان دوستش به جان بخرد
ای ز خُلق تو نوبهار به رشک
هم چنین از تو چند بارم اشک
مر مرا چون سپهر و بخت مزن
چون هدف آن تو است سخت مزن
خُلق چون نوبهار تو بر من
از چه معنی است چون دی و بهمن
چند باشم در این گریز چو باز
از قضای زمانه دیده فراز
ماندم اندر میان چو منقطعی
با که گویم که نیست مستمعی
مقطع این فسانه هم چو نبید
از مهِ دی به نوبهار کشید
وقتِ افسانه های این افسون
بود رنگِ زمانه دیگرگون
بر زمین و هوا ز برق و سحاب
بود فرشش حواصل و سنجاب
گرچه آغازش از مهِ دی بود
آخرش عهدِ لاله و می بود
بودم از چرخ در مصافِ جمل
که رسید آفتاب سوی حمل
ز اعتدالِ طبیعیِ عالم
شد هوا صافی و خوش و خرّم
روز ایمن شد از ملالتِ شب
کسوتِ روز شد به قامت شب
مهدی روزگار سر بر کرد
حالت روز و شب برابر کرد
تا در آمد صبا به طوّافی
نفسِ روزگار شد صافی
کز نسیم خوش رضا بندی
شور و آشوب در من افکندی
پرده رازِ سینه بدریدی
تا تو از جای خود بجنبیدی
بادم از حال خود بگردانید
آنکه زنجیر من بجنبانید
وزشِ جنبش نسیم بهار
به من آورد بوی طرّه یار
سرخ رویی لاله چون رخ او
تلخ شد طبع من چو پاسخ او
چون دو زلفش بنفشه درهم شد
سر به سر تاب و سر به سر خم شد
نرگس از چشم او خمار گرفت
نرگس از چشم او خمار گرفت
ارغوان از خجالتِ رویش
سرخ شد چون رخان دلجویش
تا ببینندش سوسنِ آزاد
یک قدم هم چو بندگان ایستاد
دمد از خاک بی شمار اکنون
سبزه بر طرف جویبار اکنون
خوش گوارد به روی دوست نبید
بر لب جوی و در میان خدید؟
طی کند باد فرش ساده کنون
تلخ گردد مزاج باده کنون
باغ صد گونه رنگ بر سازد
بلبل مست چنگ بنوازد
بلبل عشق از سرِ مستی
با گل اندر میان نهد مستی
بدرخشد می نهفته ز خُم
بدرخشد می نهفته ز خُم
کند اکنون درنگ در باقی
ساغر و باده در کف ساقی
اندر این فصل بر کسی بخشای
که ندارد به عیش و عشرت رای
لذّت و شادیِ صباحیِ نی؟
جرعه ای باده در صراحی می
نوش و شاباش در لب ساقی
کرده از روزگار در باقی
ای نگار رخت بهار افزای
چند بینم به باغ و راغت رای
شمع خود را برِ چراغ مبر
آنچنان سرو را به باغ مَبَر
با چنان روی و عارض رنگین
چه به کار است لاله و نسرین
یک زمان روی سوی آیینه کن
صد بهشت اندر آن معاینه کن
اندر آیینه آن رخانت بین
صد هزاران نگارخانه چین
عکست ار بر فتد به خارستان
شود اندر زمان نگارستان
شرق وغرب زمین فسانه ای توست
هرچه خواهی بکن زمانه ای توست
شب اگرچه سیاه و دیجور است
از رخانت چو نور بر نور است
زآنکه در کویت آفتاب این است
نیم شب چون نماز پیشین است
آخر ای زُهره نشاط انگیز
به شب آمد صباح رستاخیز
گلِ اقبال اگر به رنگ آید
دامن وصل او به چنگ آید
باوصالت رسم در این وصلت
که غریبم قضا دهد مهلت
جام خلوت بخندد از صهبا
گر بخندد زمانه رعنا
زین سپس گر فلک کند خامی
من و فتراک مجلس سامی
باز جویم از این سخن سر و بَن
به سخن های نو و زرّ کهن
این سخن را هزار در داریم
که من و آن زبان و زر داریم
جنگ کردند دیگ و کاسه به هم
کاسه زرّین و دیگ سنگین بود
هر دو را طبع و دل پُر از کین بود
دیگ با کاسه گفت هر فضلی
گر تو فرعی و من بزرگ اصلی
گرچه بر روی خوان سواری تو
داری از من هر آنچه داری تو
از چه باشی به من تو ماننده
من بخشنده تو ستاننده
کاسه بعد از تحمّل بسیار
گفت لفظِ لطیف و معنی دار
که از این قال و قیل چه بگشاید
کار وقت گرو پدید آید
بامدادان شویم طوّافان
تا کرا برخرند صرّافان
ای که حلم تو جودی و سهلان
باز خر مرمرا ز نااهلان
شهرِ خوارزم و نقدِ محمودی
من بدین کاسدی و مردودی
گشته ام بی بضاعت و کاسد
منکه محمودیَم چنین فاسد
آخر ای سر فراز تا کی و چند
دار و شمشیر و تازیانه ببند
دل مرنجان مرا به غصّه ای کس
که مرا جنبش نسیمی بس
خاری ار با حیاتم آمیزد
دلم از صحبتت نپرهیزد
ای تن ای تن عزیز باش عزیز
زرِّ کانی تویی مجوی پشیز
راه گم کرده ای و می نازی
مانده در شِشدری و می بازی
کعبه را در خطا همی جویی
با زرِ کین خطب همی جویی
ای دل از عقل و از خرد تا چند
نام نیکو و حال بد تا چند
چون به دست است رزق هر روزه
منقطع دار دستی در یوزه
مزن از طبع زرِّ صافی نیز
که در این شهر رایج است پشیز
سنگ و یاقوت هر دو یک نرخ است
وین هم از عکس طبع این چرخ است
هستی از آفتاب در سایه
تا تو را هست عقل سرمایه
در کفِ ظلم روز و شب خون شو
یا ز اقلیم عقل بیرون شو
رنج بینی در آشیانه ای عقل
چون نهی پای در میانه ای عقل
خاریی چرخ بر عزیزان است
تیغ مردان به دست هیزان است
کوپ خداوند همّت و رایی
سرورِ پُر دلی صف آرایی
گر بخندد طراز جامه بر او
حشو نبود سرو عمامه بر او
زین بر اطراف ماه و مهر نهد
پای بر تارک سپهر نهد
همّتش فرق آسمان ساید
مشتری در پیَش عنان ساید
چرخ گردان ز بیم صولت او
گشته نظّارگیی دولتِ او
این همه ذات در مراتب و جاه
نیست جز اصل پاک فضل الله
آن شرف داده صدرِ ایوان را
پی سپر کرد(ه) فرق کیوان را
گرچه اندر زبان شکایت اوست
همه گیتی ز من حکایتِ اوست
از من است و ز آرزوی محال
که همی گردد او ز حال به حال
ای زمانه نهادِ گردون قدر
از تو خالی مباد مسند صدر
مشناس از حساب عامه مرا
عاشق سیم و زرّ و جامه مرا
عرض باید ز جایگه به نیاز
که نشد قیمتی به جامه پیاز
زآن به صدرِ تو متّصل بودم
که اسیرِ هوایِ دل بودم
خدمتِ تو همی به جان کردم
نه از پی کسبِ آب و نان کردم
دور باشد ز روی دین و خرد
هر که او نان به آب روی خورد
من ز جاهِ تو گر ندیدم کام
تو ز الفاظِ من گرفتی نام
ورد من در توشد ز قاف به قاف
کسب قوّال و مایه قوّاف
ورد حجّاج گشته وقت طواف
حرز مردان شده به گاه مصاف
روزگارش نهاد بر احداق
ظلم باشد گرش نهی بر طاق
همچو کاریگری رسن تابم
هر زمان خویشتن ز بس یابم
نزد آن کس که او کریم تر است
حق مر آن راست کاو قدیم تر است
از چه معنی چومن قدیم شدم
با ندامت چنین ندیم شدم
ظنّم آن بُد که چون به کام رسی
وز شراب جهان به جام رسی
شهنه ای گیر و دار من باشم
ثانی اثنینِ غار من باشم
خود به فرسنگ ها ز پس ماندم
پای در کُنده ای عَسس ماندم
حالِ امسالِ خود همی بینم
گرچه تقویم های پارینم
سرو را موسم وداع آمد
وقت تفریق اجتماع آمد
رفتم و بارِ منّتت بر دوش
حلقه ای حقّ نعمتت در گوش
از تو گویم حدیث با هر گل
در نواهای نظم چون بلبل
هر زمان در زمانه رو آرم
از ثنای تو گفتگو آرم
بالله ار بر تنم بدرّی پوست
هیچ دشمنت را ندارم دوست
چون به بدخواهِ دولتِ تو رسم
گر به سگ دارمش لئیم کسم
گرچه بی تو در آتش نفتم
به خدایت سپردم و رفتم
جان شیرین به لب رسید اکنون
صبح خدمت به شب رسید اکنون
از لب دلبران لبت خوش باد
روز من تیره شد شبت خوش باد
بار بر خر نهادم و بر دل
تا کجا یابم از جهان منزل
منزل روز و شب بپیمودم
گرچه در منزلی نیاسودم
کارم از جاه تو به ماه رسید
کوهِ حالم به حالِ کاه رسید
این عمل را که من رهی دارم
به که فرمان دهی که بسپارم
خاندانِ علی و محمودی
ثابت و راسخ است چون جودی
خاکِ او جای هر جبین بوده است
آشیانِ رسوم دین بوده است
خللی کاوفتاده گرچه قوی است
نه ز چرخ کهن چنان تقوی است
به خدا آرمید روز و شبی
اثر صبح خود نمود شبی
ای جهان را به بخشش و اکرام
خلفِ صدق و یادگارِ گرام
ار چه شد حالِ من بدین تبهی
نقدهای امیدِ من ندهی
از پس رنج پنج ساله من
استخوان است در نواله من
حال و کارم ز گردش گردون
نیست چون دولتِ تو روز افزون
وقتِ دل دادن و نواختن است
که نه هنگام ناشناختن است
خاتم صبر را نگینه نماند
خاتم صبر را نگینه نماند
من نه آنم که از تو بگریزم
یا ز تأدیب تو بپرهیزم
دُرج مدح تو غمگسار من است
گوشمال تو گوشوار من است
گر بخوانی مرا وگر رانی
قیمت و قدر من تو بر دانی
دل ز تو آن زمان که بر دارم
از دل و جانت دوست تر دارم
آن شبم خوابگه بر آتش باد
که ز دل گویمت شبم خوش باد
اگر از دیده خون بپالایم
جز به مدحت زبان نیالایم
لفظِ من بنده جوان نبُدی
گر ثنای تو در میان نبُدی
من که ممدوح صد هزار کَسَم
از چه مدّاحیی تو را نه بسم
هست نظم من ای سپهرِ جلال
هست نظم من ای سپهرِ جلال
تا شود بر همه جهان پیروز
شد سوادش شب و بیاضش روز
گرچه نزد تو خار و معیوب است
بر جبین زمانه مکتوب است
عقل و جان بر هواش لرزان است
گرچه نزدِ تو خار و ارزان است
روزگارش به بحر و کان بخرد
مردِ جان دوستش به جان بخرد
ای ز خُلق تو نوبهار به رشک
هم چنین از تو چند بارم اشک
مر مرا چون سپهر و بخت مزن
چون هدف آن تو است سخت مزن
خُلق چون نوبهار تو بر من
از چه معنی است چون دی و بهمن
چند باشم در این گریز چو باز
از قضای زمانه دیده فراز
ماندم اندر میان چو منقطعی
با که گویم که نیست مستمعی
مقطع این فسانه هم چو نبید
از مهِ دی به نوبهار کشید
وقتِ افسانه های این افسون
بود رنگِ زمانه دیگرگون
بر زمین و هوا ز برق و سحاب
بود فرشش حواصل و سنجاب
گرچه آغازش از مهِ دی بود
آخرش عهدِ لاله و می بود
بودم از چرخ در مصافِ جمل
که رسید آفتاب سوی حمل
ز اعتدالِ طبیعیِ عالم
شد هوا صافی و خوش و خرّم
روز ایمن شد از ملالتِ شب
کسوتِ روز شد به قامت شب
مهدی روزگار سر بر کرد
حالت روز و شب برابر کرد
تا در آمد صبا به طوّافی
نفسِ روزگار شد صافی
کز نسیم خوش رضا بندی
شور و آشوب در من افکندی
پرده رازِ سینه بدریدی
تا تو از جای خود بجنبیدی
بادم از حال خود بگردانید
آنکه زنجیر من بجنبانید
وزشِ جنبش نسیم بهار
به من آورد بوی طرّه یار
سرخ رویی لاله چون رخ او
تلخ شد طبع من چو پاسخ او
چون دو زلفش بنفشه درهم شد
سر به سر تاب و سر به سر خم شد
نرگس از چشم او خمار گرفت
نرگس از چشم او خمار گرفت
ارغوان از خجالتِ رویش
سرخ شد چون رخان دلجویش
تا ببینندش سوسنِ آزاد
یک قدم هم چو بندگان ایستاد
دمد از خاک بی شمار اکنون
سبزه بر طرف جویبار اکنون
خوش گوارد به روی دوست نبید
بر لب جوی و در میان خدید؟
طی کند باد فرش ساده کنون
تلخ گردد مزاج باده کنون
باغ صد گونه رنگ بر سازد
بلبل مست چنگ بنوازد
بلبل عشق از سرِ مستی
با گل اندر میان نهد مستی
بدرخشد می نهفته ز خُم
بدرخشد می نهفته ز خُم
کند اکنون درنگ در باقی
ساغر و باده در کف ساقی
اندر این فصل بر کسی بخشای
که ندارد به عیش و عشرت رای
لذّت و شادیِ صباحیِ نی؟
جرعه ای باده در صراحی می
نوش و شاباش در لب ساقی
کرده از روزگار در باقی
ای نگار رخت بهار افزای
چند بینم به باغ و راغت رای
شمع خود را برِ چراغ مبر
آنچنان سرو را به باغ مَبَر
با چنان روی و عارض رنگین
چه به کار است لاله و نسرین
یک زمان روی سوی آیینه کن
صد بهشت اندر آن معاینه کن
اندر آیینه آن رخانت بین
صد هزاران نگارخانه چین
عکست ار بر فتد به خارستان
شود اندر زمان نگارستان
شرق وغرب زمین فسانه ای توست
هرچه خواهی بکن زمانه ای توست
شب اگرچه سیاه و دیجور است
از رخانت چو نور بر نور است
زآنکه در کویت آفتاب این است
نیم شب چون نماز پیشین است
آخر ای زُهره نشاط انگیز
به شب آمد صباح رستاخیز
گلِ اقبال اگر به رنگ آید
دامن وصل او به چنگ آید
باوصالت رسم در این وصلت
که غریبم قضا دهد مهلت
جام خلوت بخندد از صهبا
گر بخندد زمانه رعنا
زین سپس گر فلک کند خامی
من و فتراک مجلس سامی
باز جویم از این سخن سر و بَن
به سخن های نو و زرّ کهن
این سخن را هزار در داریم
که من و آن زبان و زر داریم
حمیدالدین بلخی : سفرنامهٔ منظوم
پایان کتاب
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۸۲ - لبت از می چو لعل رنگ آید
لبت از می چو لعل رنگ آید
نام آب خضر به ننگ آید
ننهم از کف آبگینه قدح
گرز روئینه چرخ سنگ آید
می سپارم رهی که اول گام
رخش رستم نرفته لنگ آید
تا نگنجد در او به جز غم عشق
خوشدلم چون دلم به تنگ آید
کفن از خنجر تو خون آلود
به ز دیبای رنگ رنگ آید
باده آبی بود کز او ماهی
کام اگر تر کند نهنگ آید
نبرد ز آهوان چشم تو جان
دل به سر پنجه گر پلنگ آید
چه غم ار چاک شد گریبان ها
اگرم دامنش به چنگ آید
چون کنم ز آن دهان تنگ حدیث
شکر از خامه تنگ تنگ آید
از پی نرم کردن دل دوست
می روم تا سرم به سنگ آید
آنکه صلحش هزار خون ریزد
تا چه خیزد اگر به جنگ آید
دل من در سواد زلف تو کیست
آن مسلمان که در فرنگ آید
نشنوم وعظ تا ز کوی مغان
نوش ساقی و بانگ چنگ آید
سینه یغما سپر نمود ای کاش
که یکی تیر او خدنگ آید
نام آب خضر به ننگ آید
ننهم از کف آبگینه قدح
گرز روئینه چرخ سنگ آید
می سپارم رهی که اول گام
رخش رستم نرفته لنگ آید
تا نگنجد در او به جز غم عشق
خوشدلم چون دلم به تنگ آید
کفن از خنجر تو خون آلود
به ز دیبای رنگ رنگ آید
باده آبی بود کز او ماهی
کام اگر تر کند نهنگ آید
نبرد ز آهوان چشم تو جان
دل به سر پنجه گر پلنگ آید
چه غم ار چاک شد گریبان ها
اگرم دامنش به چنگ آید
چون کنم ز آن دهان تنگ حدیث
شکر از خامه تنگ تنگ آید
از پی نرم کردن دل دوست
می روم تا سرم به سنگ آید
آنکه صلحش هزار خون ریزد
تا چه خیزد اگر به جنگ آید
دل من در سواد زلف تو کیست
آن مسلمان که در فرنگ آید
نشنوم وعظ تا ز کوی مغان
نوش ساقی و بانگ چنگ آید
سینه یغما سپر نمود ای کاش
که یکی تیر او خدنگ آید
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۱۸ - روضه خلد
جنت این، یا فضای گلزار است
کوثر این، یا زلال انهار است؟
عنبر این یا شمیم باد صبا،
لادن این، یا نسیم اسحار است؟
روضه خلد یا که ساحت باغ،
غرفه حور یا که گلزار است؟
گلستان یا که دکّه بزاز
بوستان یا که تخت عطار است؟
لاله، یا روی دلفریب صنم،
سبزه، یا زلف نازنین یار است؟
نسترن، یا که حقه کافور،
اسپرم، یا که درج زنگار است؟
ارغوان، یا که طلعت جانان،
ضیمران، یا که خط دلدار است؟
آب، یا جدولی سراسر سیم،
باد، یا کاروان تاتار است؟
بسدّین مجمر است یا لاله،
آذرین جام، یا که گلنار است؟
غنچه این، یا مغی سبو بر دوش،
چمن این، یا که کوی خمار است؟
صفحه مانوی است یا بستان،
کاخ ارژنگ یا که گلزار است؟
کان شنگرف، یا که لاله ستان
معدن سیم، یا سمن زار است؟
ورق لاله، یا فروزان شمع،
ارغوان یا که مشتعل نار است؟
چمن این، یا نگارخانه چین،
دمن این، یا سرای تجار است؟
باغ یا خرگه خدیو جهان
راغ یا درگه جهاندار است؟
کوثر این، یا زلال انهار است؟
عنبر این یا شمیم باد صبا،
لادن این، یا نسیم اسحار است؟
روضه خلد یا که ساحت باغ،
غرفه حور یا که گلزار است؟
گلستان یا که دکّه بزاز
بوستان یا که تخت عطار است؟
لاله، یا روی دلفریب صنم،
سبزه، یا زلف نازنین یار است؟
نسترن، یا که حقه کافور،
اسپرم، یا که درج زنگار است؟
ارغوان، یا که طلعت جانان،
ضیمران، یا که خط دلدار است؟
آب، یا جدولی سراسر سیم،
باد، یا کاروان تاتار است؟
بسدّین مجمر است یا لاله،
آذرین جام، یا که گلنار است؟
غنچه این، یا مغی سبو بر دوش،
چمن این، یا که کوی خمار است؟
صفحه مانوی است یا بستان،
کاخ ارژنگ یا که گلزار است؟
کان شنگرف، یا که لاله ستان
معدن سیم، یا سمن زار است؟
ورق لاله، یا فروزان شمع،
ارغوان یا که مشتعل نار است؟
چمن این، یا نگارخانه چین،
دمن این، یا سرای تجار است؟
باغ یا خرگه خدیو جهان
راغ یا درگه جهاندار است؟
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۳۹ - مرحبا ای برید باد شمال
سراج قمری : غزلیات
شماره ۸ - سرو، نازان شود ز رفتارش
سرو، نازان شود ز رفتارش
پسته، شیرین شود ز گفتارش
شادی سنبل، بنفشه دمش
برخی پسته ی شکربارش
همه نقش است خط چون مورش
همه پیچ است زلف چون مارش
پیش گلزار روی و سرو قدش
سرو پست وی است و گلزارش
برصف عقل من شکست آورد
شکن طره ی زره وارش
گل مسکین چه کرد در حقش
که به هر لحظه می نهد خارش؟
کار دل همچو سایه بی نور اسن
تا لب فکند سایه بر کارش
حق به دست وی است، کی ماند
سایه با آفتاب دیدارش؟
پسته، شیرین شود ز گفتارش
شادی سنبل، بنفشه دمش
برخی پسته ی شکربارش
همه نقش است خط چون مورش
همه پیچ است زلف چون مارش
پیش گلزار روی و سرو قدش
سرو پست وی است و گلزارش
برصف عقل من شکست آورد
شکن طره ی زره وارش
گل مسکین چه کرد در حقش
که به هر لحظه می نهد خارش؟
کار دل همچو سایه بی نور اسن
تا لب فکند سایه بر کارش
حق به دست وی است، کی ماند
سایه با آفتاب دیدارش؟
سراج قمری : از ترکیبات
شماره ۱ - غنچه گر پیش آن دهن خندد
غنچه گر پیش آن دهن خندد
بر بتر جای خویشتن خندد
به شکر خنده گر گشاید لب
مغز در استخوان من خندد
دهن غنچه گرید از خجلت
راست کان غنچه ی دهن خندد
تا برآمد نفشه از گل او
سبزه بر برگ نسترن خندد
پیش شمشاد زلف پر شکنش
باغ بر زلف یاسمن خندد
از در خنده باشد، ار پس ازین
با رخش لاله در چمن خندد
برمن، ار دل ز زلف او طلبم
دلی از زیر هرشکن خندد
بر بتر جای خویشتن خندد
به شکر خنده گر گشاید لب
مغز در استخوان من خندد
دهن غنچه گرید از خجلت
راست کان غنچه ی دهن خندد
تا برآمد نفشه از گل او
سبزه بر برگ نسترن خندد
پیش شمشاد زلف پر شکنش
باغ بر زلف یاسمن خندد
از در خنده باشد، ار پس ازین
با رخش لاله در چمن خندد
برمن، ار دل ز زلف او طلبم
دلی از زیر هرشکن خندد
سراج قمری : از ترکیبات
شماره ۵ - صبحدم با دو چشم خواب زده
صبحدم با دو چشم خواب زده
با رخی از عرق گلاب زده
راست چون وعده ی خود و دل من
درسر زلف، پیچ و تاب زده
از خط مشکبوی غالیه فام
طعنه در بوی مشک ناب زده
وز دهانی چو چشمه ی حیوان
خاک در روی آفتاب زده
وز دل همچو سنگ و آهن خویش
آتش اندر دل خراب زده
من برای قدوم موکب او
خاک را از دودیده آب زده
گفت تاکی چو چشم من باشی
چنگ در دامن شراب زده؟
با رخی از عرق گلاب زده
راست چون وعده ی خود و دل من
درسر زلف، پیچ و تاب زده
از خط مشکبوی غالیه فام
طعنه در بوی مشک ناب زده
وز دهانی چو چشمه ی حیوان
خاک در روی آفتاب زده
وز دل همچو سنگ و آهن خویش
آتش اندر دل خراب زده
من برای قدوم موکب او
خاک را از دودیده آب زده
گفت تاکی چو چشم من باشی
چنگ در دامن شراب زده؟