تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۷۲ - کار ما باز مشکل افتاده است
کار ما باز مشکل افتاده است
بار ما باز در گل افتاده است
بار بر پشت اشتران سهل است
بار ما بر سر دل افتاده است
اگر افتاده بار باکی نیست
زانکه باری بمنزل افتاده است
ناله ماهم از جرس کم نیست
که بدنبال محمل افتاده است
در نمکدان غبغب او خال
همچو یکدانه فلفل افتاده است
یا چوهاروت بابلی از سحر
باز در چاه بابل افتاده است
آن سیاهی بر آن سپیدی بین
که چه مطبوع و خوش گل افتاده است
بار ما باز در گل افتاده است
بار بر پشت اشتران سهل است
بار ما بر سر دل افتاده است
اگر افتاده بار باکی نیست
زانکه باری بمنزل افتاده است
ناله ماهم از جرس کم نیست
که بدنبال محمل افتاده است
در نمکدان غبغب او خال
همچو یکدانه فلفل افتاده است
یا چوهاروت بابلی از سحر
باز در چاه بابل افتاده است
آن سیاهی بر آن سپیدی بین
که چه مطبوع و خوش گل افتاده است
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۹۰ - گر خدای سپهر یار من است
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۹۲ - دوستان نوبت سپیده دم است
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۹۹ - نوبت عشرت است و وقت صبوح
نوبت عشرت است و وقت صبوح
میزند مرغ صبح یا سبوح
طاب وقت الشراب والاطراب
اشرق الصبح و النسیم تفوح
می بگیر از کف غزالی مست
ان قرن الغزال کادیلوح
صبح زاهد بود دعای صباح
صبح عارف بود شراب صبوح
بحر اندیشه گشته طوفان زای
چنگ زن در رکاب کشتی نوح
گو بناصح که لب فرو بندد
ما شکستیم توبه های نصوح
باده را راح کرده نام عرب
که بود روح قلب و راحت روح
میزند مرغ صبح یا سبوح
طاب وقت الشراب والاطراب
اشرق الصبح و النسیم تفوح
می بگیر از کف غزالی مست
ان قرن الغزال کادیلوح
صبح زاهد بود دعای صباح
صبح عارف بود شراب صبوح
بحر اندیشه گشته طوفان زای
چنگ زن در رکاب کشتی نوح
گو بناصح که لب فرو بندد
ما شکستیم توبه های نصوح
باده را راح کرده نام عرب
که بود روح قلب و راحت روح
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۰۲ - روز بحث از رساله دارد شیخ
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۱۹ - ترک من سبزه گرد لب دارد
ترک من سبزه گرد لب دارد
لعل یاقوت گون سلب دارد
میدهد وعده های بوس و کنار
خندهائی که زیر لب دارد
چشم مستش بگاه ناز و عتاب
جادوئیهای بوالعجب دارد
گه بود لطفهای بی سببش
نیز گه قهر بی سبب دارد
گرد یک نیمه روز فروردین
زلفش از تیره مه دو شب دارد
قامتش همچو سرو آزاد است
سرو دیدی که بر رطب دارد
با دو چشمش سخن درشت مگوی
زانکه مست است و نیز تب دارد
لعل یاقوت گون سلب دارد
میدهد وعده های بوس و کنار
خندهائی که زیر لب دارد
چشم مستش بگاه ناز و عتاب
جادوئیهای بوالعجب دارد
گه بود لطفهای بی سببش
نیز گه قهر بی سبب دارد
گرد یک نیمه روز فروردین
زلفش از تیره مه دو شب دارد
قامتش همچو سرو آزاد است
سرو دیدی که بر رطب دارد
با دو چشمش سخن درشت مگوی
زانکه مست است و نیز تب دارد
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۲۲ - رفته سه سال تا مه خرداد
رفته سه سال تا مه خرداد
می کند جور روزه را فریاد
مه خرداد داد می طلبد
که بر او روزه می کند بیداد
کس از این ظالم ستم کاره
مه خرداد را نبخشد داد
گل پر بار بار ننهاده
شهر روزه رسید و بار نهاد
نای بلبل به ناله نگشاده
شیخ نای گلو، به وعظ گشاد
ای حریفان به یاری گل و مل
چاره جویید، کار سخت افتاد
روزه بنیاد عیش را بر کند
که خدایش همی کند بنیاد
می کنم عیش هر چه خواهی گو
می خورم باده هر چه بادا باد
می بده می مگو که رفت و چه برد
می بده می مگو که هردو که زاد
می کند جور روزه را فریاد
مه خرداد داد می طلبد
که بر او روزه می کند بیداد
کس از این ظالم ستم کاره
مه خرداد را نبخشد داد
گل پر بار بار ننهاده
شهر روزه رسید و بار نهاد
نای بلبل به ناله نگشاده
شیخ نای گلو، به وعظ گشاد
ای حریفان به یاری گل و مل
چاره جویید، کار سخت افتاد
روزه بنیاد عیش را بر کند
که خدایش همی کند بنیاد
می کنم عیش هر چه خواهی گو
می خورم باده هر چه بادا باد
می بده می مگو که رفت و چه برد
می بده می مگو که هردو که زاد
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۲۸ - دمبدم عمر میرود بر باد
دمبدم عمر میرود بر باد
باده خور باده هر چه باداباد
دیدی آخر که خواجه مرد و نبرد
آنچه در عمر خود نخورد و نداد
خود بخور یا بده و گر نه بنه
تا خورد دشمنت بروز مباد
خیمه چرخرا حبابی گیر
نیمه بر آب و نیمه ای بر باد
خانه ای سخت سست بنیاد است
کش بر آب و هوا بود بنیاد
نکته ای گویمت ز گردش چرخ
دارم این نکته را ز پیری یاد
هر که زاده است باز خواهد مرد
هر که مرده است باز خواهد زاد
دل بر این کاخ زرنگار مبند
که بسی چون من و تو دارد یاد
دادگر نیست در جهان ورنه
میزدم از جفای گردون داد
وه چه خوش گفت مردک دانا
کافرین بر روان دانا باد
گر نباشی بسان نخل کریم
باش باری بمثل سرو آزاد
باده خور باده هر چه باداباد
دیدی آخر که خواجه مرد و نبرد
آنچه در عمر خود نخورد و نداد
خود بخور یا بده و گر نه بنه
تا خورد دشمنت بروز مباد
خیمه چرخرا حبابی گیر
نیمه بر آب و نیمه ای بر باد
خانه ای سخت سست بنیاد است
کش بر آب و هوا بود بنیاد
نکته ای گویمت ز گردش چرخ
دارم این نکته را ز پیری یاد
هر که زاده است باز خواهد مرد
هر که مرده است باز خواهد زاد
دل بر این کاخ زرنگار مبند
که بسی چون من و تو دارد یاد
دادگر نیست در جهان ورنه
میزدم از جفای گردون داد
وه چه خوش گفت مردک دانا
کافرین بر روان دانا باد
گر نباشی بسان نخل کریم
باش باری بمثل سرو آزاد
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۳۱ - هر کسی در جهان غمی دارد
هر کسی در جهان غمی دارد
هر دلی راز مبهمی دارد
سخن اهل دل نشاید گفت
بهمه کس که محرمی دارد
ایخوش آندل که میتواند گفت
راز خود را که همدمی دارد
منطوی در وجود انسان است
هر دو کز حق دو عالمی دارد
هر که در خود نظر کند بیند
که بلیسی و آدمی دارد
هر که بیند بخویشتن،داند
که بهشت و جهنمی دارد
سر توحید و مشرب تحقیق
شیخ داند ولی کمی دارد
هر دلی راز مبهمی دارد
سخن اهل دل نشاید گفت
بهمه کس که محرمی دارد
ایخوش آندل که میتواند گفت
راز خود را که همدمی دارد
منطوی در وجود انسان است
هر دو کز حق دو عالمی دارد
هر که در خود نظر کند بیند
که بلیسی و آدمی دارد
هر که بیند بخویشتن،داند
که بهشت و جهنمی دارد
سر توحید و مشرب تحقیق
شیخ داند ولی کمی دارد
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۳۲ - ابر اندک ترشحی دارد
ابر اندک ترشحی دارد
آسمان قطره قطره می بارد
وقت آن شد که باز ساقی بزم
همتی سوی عشق بگمارد
چشم مخمور و زلف آشفته
دست سوی قدح فراز آرد
مست و مستانه سوی محفل عیش
قدم از روی ناز بگذارد
عفل و اندیشه را بپای جنون
با لگد کوب سخت بفشارد
غم بیهوده را بساغر می
با حریفان مست بگسارد
هوش و دانش بدست مستی و عشق
دست و پا بسته نیز بسپارد
بشکند این طلسم و هم و خیال
هر چه را هست نیست انگارد
بر کند بیخ خانه بیداد
بودنی را نبوده پندارد
شیخ اگر خورده باده باکی نیست
گو دل بیدلی نیازارد
می کند احتیاط روز شمار
جام می کو بسبحه بشمارد
سبز خواهد شدن بروز نشور
تخم اندیشه کاین زمان کارد
آسمان قطره قطره می بارد
وقت آن شد که باز ساقی بزم
همتی سوی عشق بگمارد
چشم مخمور و زلف آشفته
دست سوی قدح فراز آرد
مست و مستانه سوی محفل عیش
قدم از روی ناز بگذارد
عفل و اندیشه را بپای جنون
با لگد کوب سخت بفشارد
غم بیهوده را بساغر می
با حریفان مست بگسارد
هوش و دانش بدست مستی و عشق
دست و پا بسته نیز بسپارد
بشکند این طلسم و هم و خیال
هر چه را هست نیست انگارد
بر کند بیخ خانه بیداد
بودنی را نبوده پندارد
شیخ اگر خورده باده باکی نیست
گو دل بیدلی نیازارد
می کند احتیاط روز شمار
جام می کو بسبحه بشمارد
سبز خواهد شدن بروز نشور
تخم اندیشه کاین زمان کارد
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۳۹ - مهرش از دل مگو بدر نرود
مهرش از دل مگو بدر نرود
که خیالش هم از نظر نرود
آب چشم آتش دل است که دیک
تا نجوشد بسی، بسر نرود
هر که از سیم کیسه اش خالیست
از پی یار سیمبر نرود
ماهرو گر چه مهربان باشد
بی زر از خانه می بدر نرود
بند پای حبیب را بگسل
کز درت زی در دگر نرود
مرغ بسمل همی زند پر و بال
لیک یک گام بیشتر نرود
ماهی از شست چون بخاک افتاد
بار دیگر بآب در نرود
سر ما رفته گیر در پایش
لیک سودای او ز سر نرود
مهر او سکه ایست در دل ما
سکه دیگر ز روی زر نرود
هر که می خواهد او سلامت خویش
گو بدین راه پر خطر نرود
بیخبر مانده ایم در غربت
که بسوی وطن خبر نرود
که خیالش هم از نظر نرود
آب چشم آتش دل است که دیک
تا نجوشد بسی، بسر نرود
هر که از سیم کیسه اش خالیست
از پی یار سیمبر نرود
ماهرو گر چه مهربان باشد
بی زر از خانه می بدر نرود
بند پای حبیب را بگسل
کز درت زی در دگر نرود
مرغ بسمل همی زند پر و بال
لیک یک گام بیشتر نرود
ماهی از شست چون بخاک افتاد
بار دیگر بآب در نرود
سر ما رفته گیر در پایش
لیک سودای او ز سر نرود
مهر او سکه ایست در دل ما
سکه دیگر ز روی زر نرود
هر که می خواهد او سلامت خویش
گو بدین راه پر خطر نرود
بیخبر مانده ایم در غربت
که بسوی وطن خبر نرود
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۴۰ - قاصد آمد سحرگه از بغداد
قاصد آمد سحرگه از بغداد
خبر خوشدلی بیاران داد
وقت عشرت رسید و آخر شد
ذکر تسبیح و خواندن او راد
سر مستان رسید باز از راه
بکف او کلید گنج مراد
اول از روی فیض و رحمت عام
در میخانه امید گشاد
باده آورد و سفره ای گسترد
چنگ و عود و سبو و جام نهاد
گفت با خوب و زشت و خرد و بزرگ
همه از بد سرشت و نیک نهاد
که بیائید سوی درگه دوست
با دل پر امید و خاطر شاد
خم پر از باده گلشن آماده
کرم پیر میفروش زیاد
چه عجب خانه ایست میخانه
که همیشه ز باده باد آباد
هر که آمد بسوی این درگاه
یافت مقصود و برگرفت مراد
شاه عالم شد آنکه بر این در
سر افتادگی بخاک نهاد
هر که همراه ماست بسم الله
ما که رفتیم هر چه بادا باد
تو مگوزاد و توشه همره نیست
لطف او توشه، همت او زاد
خبر خوشدلی بیاران داد
وقت عشرت رسید و آخر شد
ذکر تسبیح و خواندن او راد
سر مستان رسید باز از راه
بکف او کلید گنج مراد
اول از روی فیض و رحمت عام
در میخانه امید گشاد
باده آورد و سفره ای گسترد
چنگ و عود و سبو و جام نهاد
گفت با خوب و زشت و خرد و بزرگ
همه از بد سرشت و نیک نهاد
که بیائید سوی درگه دوست
با دل پر امید و خاطر شاد
خم پر از باده گلشن آماده
کرم پیر میفروش زیاد
چه عجب خانه ایست میخانه
که همیشه ز باده باد آباد
هر که آمد بسوی این درگاه
یافت مقصود و برگرفت مراد
شاه عالم شد آنکه بر این در
سر افتادگی بخاک نهاد
هر که همراه ماست بسم الله
ما که رفتیم هر چه بادا باد
تو مگوزاد و توشه همره نیست
لطف او توشه، همت او زاد
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۴۴ - نیست جز عشق را رکوع و سجود
نیست جز عشق را رکوع و سجود
عشق هم ساجد است و هم مسجود
هر چه جز عشق نیست غیر عدم
هر چه عشق است نیست غیر وجود
گر بوجدان رهی بری دانیک
عشق هم واجد است و هم موجود
عقل را نیست نسبتی با عشق
عقل معدود و عشق نامعدود
عقل را نیست قدرتی بر عشق
عقل محدود و عشق نامحدود
نیست جز عشق عاقل و معقول
نیست جز عشق عابد و معبود
عشق حق است و غیر او باطل
عشق مقبول و غیر او مردود
ادب عشق بود در قرآن
هر چه فرمود از حدود و قیود
عشق هم ساغر است و هم ساقی
عشق هم شاهد است و هم مشهود
عشق هم ساجد است و هم مسجود
هر چه جز عشق نیست غیر عدم
هر چه عشق است نیست غیر وجود
گر بوجدان رهی بری دانیک
عشق هم واجد است و هم موجود
عقل را نیست نسبتی با عشق
عقل معدود و عشق نامعدود
عقل را نیست قدرتی بر عشق
عقل محدود و عشق نامحدود
نیست جز عشق عاقل و معقول
نیست جز عشق عابد و معبود
عشق حق است و غیر او باطل
عشق مقبول و غیر او مردود
ادب عشق بود در قرآن
هر چه فرمود از حدود و قیود
عشق هم ساغر است و هم ساقی
عشق هم شاهد است و هم مشهود
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۴۸ - حق بمن بنده چشم روشن داد
حق بمن بنده چشم روشن داد
با صفا تر دلی ز گلشن داد
سر پر مغزی اندرین پیکر
دل دانشوری بدین تن داد
کرد روشن فتیله ای از عقل
وز هنری زی فتیله روغن داد
دانه ای صد هزار خوشه کند
خوشه ای صد هزار خرمن داد
از دل خود چو کان و چون دریا
زر بجیب و گهر بدامن داد
من و سلوی ز خوان غیبی بود
که بمن بی اذی و بی من داد
با صفا تر دلی ز گلشن داد
سر پر مغزی اندرین پیکر
دل دانشوری بدین تن داد
کرد روشن فتیله ای از عقل
وز هنری زی فتیله روغن داد
دانه ای صد هزار خوشه کند
خوشه ای صد هزار خرمن داد
از دل خود چو کان و چون دریا
زر بجیب و گهر بدامن داد
من و سلوی ز خوان غیبی بود
که بمن بی اذی و بی من داد
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۵۲ - کفر زلف تو عرض ایمان کرد
کفر زلف تو عرض ایمان کرد
هندوی کافرم مسلمان کرد
اهرمن جادوئی بخاتم جم
داد تشریفم و سلیمان کرد
نرگس نمیخواب بیمارش
درد ما را بغمزه درمان کرد
دوش در پای خم حریفی مست
عقل را سر برید و قربان کرد
هر چه دشوار بود نزد خرد
پیر میخانه دوش آسان کرد
ترک چشمت پناه تقوی را
بیکی غمزه تیر باران کرد
پیر میخانه دوش مسئله ای
تازه و نغز، باز عنوان کرد
دم چه در هفت بند نای دمید
شرح هر هفت بطن قرآن کرد
شیخ تکفیر کرد مومن را
کفر را پیر عین ایمان کرد
هندوی کافرم مسلمان کرد
اهرمن جادوئی بخاتم جم
داد تشریفم و سلیمان کرد
نرگس نمیخواب بیمارش
درد ما را بغمزه درمان کرد
دوش در پای خم حریفی مست
عقل را سر برید و قربان کرد
هر چه دشوار بود نزد خرد
پیر میخانه دوش آسان کرد
ترک چشمت پناه تقوی را
بیکی غمزه تیر باران کرد
پیر میخانه دوش مسئله ای
تازه و نغز، باز عنوان کرد
دم چه در هفت بند نای دمید
شرح هر هفت بطن قرآن کرد
شیخ تکفیر کرد مومن را
کفر را پیر عین ایمان کرد
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۵۴ - میزند روز و شب جرس فریاد
میزند روز و شب جرس فریاد
می رود کاروان به عشق آباد
همه تن یکدهان و اندر وی
یک زبان اندر او دو صد فریاد
هیچ دانی که چیست بانگ ناقوس است
کین دم از پیر دیر دارد باد
راه عشق است و باد کبر و غرور
باید از سر بخاک راه نهاد
تا تو موری بپای عجز بپوی
چون سلیمان شدی بمسند باد
بادب گام نه که در ره عشق
اولین منزل است بحر آباد
منزل سعد و خاک سعد الدین
کز حقش صد هزار رحمت باد
می رود کاروان به عشق آباد
همه تن یکدهان و اندر وی
یک زبان اندر او دو صد فریاد
هیچ دانی که چیست بانگ ناقوس است
کین دم از پیر دیر دارد باد
راه عشق است و باد کبر و غرور
باید از سر بخاک راه نهاد
تا تو موری بپای عجز بپوی
چون سلیمان شدی بمسند باد
بادب گام نه که در ره عشق
اولین منزل است بحر آباد
منزل سعد و خاک سعد الدین
کز حقش صد هزار رحمت باد
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۵۶ - بنده گر سر بر آستان باشد
بنده گر سر بر آستان باشد
به اگر سر بر آسمان باشد
یک نفس با رضای حق بودن
بهتر از عمر جاودان باشد
هر که در بندگی سپارد جان
شاه عشق است و شه نشان باشد
در ره دین خلاف نفس و هوا
مرد را سنگ امتحان باشد
زشت زشت است، نیکوئی نیکوست
تا فلک بود و تا جهان باشد
بد و نیک از دلیل راه بپرس
هر چه گفت او چنان، چنان باشد
هر که از جان بمرد، تن گردد
هر که از تن بمرد، جان باشد
دل بدست هوا چو بیتی دان
که در او دزد پاسبان باشد
به اگر سر بر آسمان باشد
یک نفس با رضای حق بودن
بهتر از عمر جاودان باشد
هر که در بندگی سپارد جان
شاه عشق است و شه نشان باشد
در ره دین خلاف نفس و هوا
مرد را سنگ امتحان باشد
زشت زشت است، نیکوئی نیکوست
تا فلک بود و تا جهان باشد
بد و نیک از دلیل راه بپرس
هر چه گفت او چنان، چنان باشد
هر که از جان بمرد، تن گردد
هر که از تن بمرد، جان باشد
دل بدست هوا چو بیتی دان
که در او دزد پاسبان باشد
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۶۷ - هر که امروز فکر فردا کرد
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۷۱ - باغ را نوبت نشور آمد
باغ را نوبت نشور آمد
سبزه را رجعت ظهور آمد
قامت سرو چون قیامت کرد
حشر من کان فی القبور آمد
نفحه باد چون دم عیسی
نای بلبل چو نفخ صور آمد
عرق گل ز چهره بزدائید
کز رهی بس در ازو دور آمد
شاهد گل که پار غیبت کرد
بسوی محفل حضور آمد
صوت بلبل هزار دستان است
کش یکی نغمه زبور آمد
گل که زد از عدم قدم بوجود
برضا بود یا بزور آمد
چهر گل همچو آتش سینا
شاخ گلبن درخت طور آمد
سبزه را رجعت ظهور آمد
قامت سرو چون قیامت کرد
حشر من کان فی القبور آمد
نفحه باد چون دم عیسی
نای بلبل چو نفخ صور آمد
عرق گل ز چهره بزدائید
کز رهی بس در ازو دور آمد
شاهد گل که پار غیبت کرد
بسوی محفل حضور آمد
صوت بلبل هزار دستان است
کش یکی نغمه زبور آمد
گل که زد از عدم قدم بوجود
برضا بود یا بزور آمد
چهر گل همچو آتش سینا
شاخ گلبن درخت طور آمد
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۹۲ - خواجه در آرزوی عمر دراز
خواجه در آرزوی عمر دراز
که رسد ناگهش زمانه فراز
ملک الموت گویدش در گوش
که فراز آمد آن زمان دراز
خسته گرددش هر دو دست قوی
بسته گرددش هر دو دیده باز
گویدش روز عیش رفت، مبال
گویدش وقت طیش رفت، مناز
که برفتت زمان جلوه و کبر
که برفتت زمان عشوه و ناز
نشود چاره ساز ناله، و درد
نشود سودمند، عجز و نیاز
رنج بردی و گرد کردی گنج
مکر روباه بود و صید گراز
که رسد ناگهش زمانه فراز
ملک الموت گویدش در گوش
که فراز آمد آن زمان دراز
خسته گرددش هر دو دست قوی
بسته گرددش هر دو دیده باز
گویدش روز عیش رفت، مبال
گویدش وقت طیش رفت، مناز
که برفتت زمان جلوه و کبر
که برفتت زمان عشوه و ناز
نشود چاره ساز ناله، و درد
نشود سودمند، عجز و نیاز
رنج بردی و گرد کردی گنج
مکر روباه بود و صید گراز