تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ١٠٧ - ایضاً در مدح امیر مولای بیگ
ندانم آن رخ حورست یا جمال ملک
که رشک میبرد از حسنش آفتاب فلک
بسان دائره کارم شدست بی سر و پای
ز عشق آن دهن همچو نقطه کوچک
زهی جمال تو بر هم شکسته رونق حور
خهی ز شرم تو اندر حجاب رفته ملک
کمان ابروی مشکین کشیده تا بن گوش
گشاده بر هدف جان عاشقان ناوک
شدست پسته شرینت شور هفت اقلیم
شگفت نیست چو دروی مرکبست نمک
خرد چو زلف ترا دید بر رخت میگفت
که هندوئیست بسی نیکبخت و بس زیرک
رخ چو ماه تو از زیر زلف میتابد
چنانک نور یقین در میان ظلمت شک
دلم چو ماهی بر خاک میطپد ز آندم
که گرد آب کشیدی ز مشک ناب شبک
مکن ستم صنما بر دلم که ناگاهی
رسد بسرور آفاق این سخن یکیک
امیر شاهنشان سرور جهان مولای
که صیت عدل ویست از سماک تا بسمک
محیط مرکز رفعت که تیغ معدلتش
کند ز صفحه گیتی نشان حادثه حک
چو کلکش از پی ضبط جهان میان دربست
فکند مهر شبان گرگ بر سر شیشک
ز بیقراری کلکش جهان گرفت قرار
چنان کز آب نیابد دگر گزند آهک
بظل رأفتش ار فی المثل رود گنجشک
شود موافق طبعش چو دانه سنگ تفک
ز رشک نفحه گلزار خلق فایح او
مژه بدیده دشمن درون شدست خسک
بگاه کوشش و بخشش بر او حسد دارد
روان رستم دستان و یحیی برمک
ز بیم خنجر او خصم مأمنی میجست
قضا بگوشه چشمش نمود هفت درک
توئی که خصم تو در عرضگاه نقد هنر
دو روی همچو زر آمد سیاه دل چو محک
نوشت قاضی تقدیر بر صحیفه دهر
امارت همه روی زمین بنام تو چک
چو گشت مرکب قدر تو ابلق گردون
شدند ماه و خورش گوی گردن و طاسک
قضا چو تیغ قدر پیکر تو در گه رزم
ز حرف تیغ تو خواند این که العد و هلک
سزد که خصم تو نالد رباب وار از آنک
خمید قامتش از بار فسق همچو خرک
حیات حاسد جاهت بیکنفس گروست
رسید نوبت آن کان ازو شود منفک
چو گشت ابن یمین مادحت مسلم شد
له ولایه فضل کما الاماره لک
سپاه فکر من آفاق را گرفت چنانک
دعای جاه تو لشکر کش است و فتح یزک
منم بتربیت اولی ولیک پیش از ما
وجود فاطمه بودست و غیر برده فدک
همیشه تا بتموز و به دی خلایق را
دهد بگرمی و سردی خلاص جنبش و تک
جهان بحکم تو بادا چنانک گر خواهی
کند اشارت تو بسته بر قضا مسلک
چو قمری آنکه بگردنش طوق حکمت نیست
خروس وار مبادش جز اره بر تارک
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ١٠٩ - ایضاً له
چو از نشیمن قدسی بیمن طالع و فال
گشاد باز سفیده سفیده دم پر و بال
بتی بچهره چو آتش بلب چو آب حیات
درآمد از در من با هزار غنج و دلال
شکار مرغ دلم را فراز خرمن گل
کشیده دام ز زلف و نهاده دانه ز خال
شکر ز پسته خندان فشانده میلا میل
ز گریه دیده عشاق کرده مالامال
مرا چو دید سبک از پی بشارت خوش
گشاد پسته شکر شکن بحسن مقال
چه گفت گفت که اینک باوج برج شرف
رسید خسرو سیارگان بفرخ فال
بلطف گفتمش ای دلبر این چنین خبری
چنان بگوی که دانم که چیست صورتحال
جواب داد که خورشید را چه حاجت آنک
که دیده رنج کشد بهر دیدنش چو هلال
چو آفتاب یقین سایه بر جهان فکند
بقاء ظلمت شب صورتی بود ز محال
بلا به بار دگر گفتمش که رمز مگوی
نگر حقیقت احوال بی کلال و ملال
بناز گفت که دستور دین پناه رسید
بمستقر شرف با هزار جاه و جلال
سپهر مهر فتوت محیط مرکز جود
علاء دولت و دین سرور ستوده خصال
محمد بن محمد که در فنون هنر
کمال یافت کزو دور باد عین کمال
هنر پناه وزیری که هیچ باقی نیست
که نیست جمع در او از فضایل و افضال
چو نصب رایت رای منیر او کردند
رسید مملکت شاه اختران بزوال
گهی که موکب عزمش شتاب در گیرد
قضا چو مهره دود بی درنگ در دنبال
چو زین صفات بپرداخت گفت هین برخیز
کمر ببند چو دولت بعزم استقبال
نیاز و حاجت خود عرضه دار بی دهشت
که هست روی تو اکنون بقبله اقبال
چرا بخویشتن آخر روا همی داری
نشسته تشنه و عالم گرفته آب زلال
جواب دادم و گفتم ز رأی انور او
که سر غیب شناسد چه حاجتست سؤال
دوای ناله ابن یمین ز جور فلک
همین بس است که فرمایدش بلطف منال
جهان پناه وزیرا دعای دولت تو
مهم تر است ز تقریر کردن احوال
توئی خلاصه سال و مه ای جهان کرم
جهان بکام دلت باد تا بود مه و سال
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ١١٠ - وله ایضاً
خجسته صبحدمی کان نگار مهر گسل
بفال سعد نماید ز حبیب ماه چگل
ز طرف جاه ذقن خال عنبرینش بسحر
کند حکایت هاروت در چه بابل
ز عشق سلسله زلف مشک پیکر او
خرد بجانب دیوانگی شود مایل
دلم بسلسله زلفش از جنون افتاد
وگرنه مار نگیرد برای خود عاقل
زمانه بر رخ او وقف کرد خوبی را
کنون همیکند آن خط مشکبار سجل
زبانحال و رخ و برقعش همیگوید
که قلب عقرب ازین روست ماه را منزل
فروغ چهره خورشید زرد فام چراست
اگر نه ز آنرخ چون ماه آسمانست خجل
نهال قامت او را رسد سرافرازی
که پای سرو ز رشکش فرو شدست بگل
دلش ز ناله نی هیچ نرم می نشود
چه سخت دل صنم است آن نگار مهر گسل
بلی ز ناله زار جرس چه رنج رسد
بکاروانی خفته نباز در محمل
جفا ز جمله جهان تلخ و وز لبت شیرین
ز جان بریدنم آسان و از لبش مشگل
امیدوار چنانم که باز از سر شوق
اگر رقیب نگردد میان ما حائل
چو نرگسی که درافتد بپای سرو سهی
بپای دوست در افتیم مست و لایقعل
بگفتم آنمه تابان توئی که غمزه تو
بریخت خون دلم بیگناه و تو غافل
بگفت اگر چه گناهیست بس بزرگ ولیک
مگیر خرده که مستی بر آن شدش حامل
پیام دادم و گفتم دلم تو داری گفت
کدام دل چه دل آخر دل از کجا تو و دل
ستم همیکند آن بت مگر که آگه نیست
که هست ابن یمین بنده شه عادل
محیط مرکز رفعت سپهر حشمت و جاه
علاء دولت و اقبال هندوی مقبل
جهان لطف محمد که خلق او بدمی
هزار معجز عیسی بحق کند باطل
جهان ز کتم عدم سوی بارگاه وجود
ز شوق خدمتش آمد بفرق مستعجل
بیک زمان کف گوهر فشانش بذل کند
ذخیره ئی که کند کان بصد قران حاصل
جهان پناه وزیرا توئیکه خامه تست
میان خیر و شر و نفع و ضر بحق فاصل
توئی فذلک جمع حساب اهل هنر
توئی باصل زباقی سروران فاضل
چو ذکر جود ترا روزگار نشر کند
حدیث حاتم طی طی کند کطی سجل
ز مهر رأی تو گر ماه مقتبس بودی
کجا بصف نعال فلک شدی نازل
وزارت از همه عالم وصال با تو گزید
زهی سعادت طالع که شد بحق واصل
خدایگانا دانی که نیست ابن یمین
بیمن مدح تو از مرکب هنر راجل
چو بحر خاطر من موج فکرت انگیزد
زمانه گوهر موزون بچیند از ساحل
عروس طبع مرا هیچ در نمی باید
بجز ز زیور لطفت که هست از آن عاطل
ولی گهی که بود شهره در هنر چو توئی
شگفت نیست اگر چون منی بود خامل
هنر بحضرت تو عرضه داشتن چونست
چنانکه بار بهندوستان بری پلپل
سخن به پیش تو آراستن چنان باشد
که تحفه بر در سحبان سخن برد باقل
کمال و فضل تو از حد و شرح بیرون است
توئی که جمله کمالات را شدی شامل
ز ذات پاک تو عین الکمال قاصر باد
که نیست همچو تو امروز فاضل کامل
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ١١٩ - وله ایضاً در مدح علاء الدین وزیر خراسان
زهی جمال تو خورشید آسمان کرم
وجود پاک تو سر خیل دودمان کرم
علاء دولت و ملت توئی که یافت خرد
خجسته حضرت والات را مکان کرم
دعای دولت تو ورد خویشتن کردی
گر اقتدا بسخن داشتی زبان کرم
بصد قران فلک اندر زمانه ننماید
بسان همت تو گوهری ز کان کرم
نیافت پرورش از چشمه سار آب حیات
براستی چو تو سروی ببوستان کرم
هزار بار اگر خامه را زبان ببری
نه ممکن است که باز استد از بیان کرم
گهی که نام کرم بر زبان من رفتی
فلک بنام تو دادی مرا نشان کرم
چه واجبست که شد با کریم طبعی تو
ببخت ابن یمین منقطع زمان کرم
سپهر سفله سیه کاسگی چو پیشه گرفت
نداد بی جگرم لقمه ئی ز خوان کرم
مرا ز گفته غیری لطیفه ئی یاد است
که آیتیست فرو آمده بشأن کرم
ببوی فضل و کرم خان و مان رها کردم
که روی فضل سیه باد و خان و مان کرم
نه نیک باشد اگر پایمال دهر شود
سری که پیش تو باشد بر آستان کرم
همیشه تا ز کریمان بیادگار بود
نوشته بر ورق دهر داستان کرم
وجود پاک تو اندر زمانه باقی باد
که از وجود تو دارد حیات جان کرم
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ١٢۴ - وله ایضاً قصیده در مدح طغایتمورخان
ترا سزد بصفا ماه آسمان گفتن
ترا بحسن توان زینت جهان گفتن
اگر تو از درم ای حور چهره باز آئی
توان مقام مرا خلد جاودان گفتن
کج است در نظر قد چون صنوبر تو
سخن ز راستی سرو بوستان گفتن
اگر تو قصد بجانم کنی روا نبود
به پیش طلعت جانان مرا ز جان گفتن
بترک جان و جهان زود میتوانم گفت
بترک صحبت جانان نمیتوان گفتن
بدان هوس که ز طبعت برون کنم صفرا
توان سرشک مرا آب ناردان گفتن
ز رشک رسته در تو بس عجب نبود
تن ضعیف مرا تار ریسمان گفتن
وصال همچو توئی گر بجهد دست دهد
توان بترک تن و جان و خان و مان گفتن
نه لایقست ز لطف چو تو سبکروحی
جواب عاشق بیچاره سرگران گفتن
کنون چو داد غزل داد طبعت ابن یمین
بوصف خال و خط و زلف دلبران گفتن
میان خامه ببند و زبان او بگشای
پس از غزل بمدیح خدایگان گفتن
فروغ اختر شاهنشهی طغایتمور
که میتوانش بحق شاه شه نشان گفتن
زمین درگه او را ز بس جلالت و جاه
توان بگاه بیان سطح آسمان گفتن
جناب حضرت او را رسد ز رفعت و قدر
سخن ز منزلت اوج لا مکان گفتن
بروز معرکه گر برگ نی بکف گیرد
توان ز قوتش آن برگ را سنان گفتن
کمینه بنده که از درگهش روان گردد
توان بکشور اعداش مرزبان گفتن
ز عدل او شده با گوسفند گرگ چنان
که میتوان ز شفقت سگ شبان گفتن
جواب خصم ترا زیبد ای همایون فر
برأی پیر و باقبال نوجوان گفتن
همان زمان که نهی پای بر زمین عدو
بر آسمان رسد آوای الامان گفتن
بجز تو در همه عالم نمیرسد کس را
پناه اهل زمین خسرو زمان گفتن
عطای یکدمه بذل ترا بمجلس انس
توان ذخیره صد گنج شایگان گفتن
شنوده ام ز سخنهای سوزنی بیتی
مناسب ار چه توانم نظیر آن گفتن
ولی بصورت تضمین چرا ادا نکنم
چو میتوان سخن خوش برایگان گفتن
دروغ راست نمایست در ولایت شاه
ز عدل او بره با گرگ توأمان گفتن
جهانپناه شها بنده پرورا از آنک
که تا بود بجهان صنعت زبان گفتن
مدیح جاه تو گویم که مدح همچو توئی
زبان بنده تواند بصد بیان گفتن
تو یوسفی و سلیمان صفت فریضه شدست
دعات بر همه ابنای انس و جان گفتن
همیشه تا بود اندر حضور اهل خرد
ز ارغوان صفت طبع زعفران گفتن
ز دیده بر رخ چون زعفران خصم تو باد
چنانکه می نتوان آب ارغوان گفتن
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ١٣٠ - ایضاً له در مدح علاءالدین محمد
مرا که هست زبان تیغ آبدار سخن
گهر نما شد ازو در شاهوار سخن
رها نمیکند ایام ورنه بگشایم
بدستکاری فکرت گره ز کار سخن
مبارزان سخن چون صف جدال کنند
نخواندم خرد الا که شهسوار سخن
منم که خاطر من نو عروس معنی را
بگاه جلوه دهد زینت از نگار سخن
زمانه دست تعدی گشاد تا ز حسد
کند بر اهل هنر بسته رهگذار سخن
کراست زهره کزین پس بکارخانه فضل
طراز بر کشد از شعر بر شعار سخن
اگر نه تربیت خسرو زمان باشد
فرو شود بزمین آب خوشگوار سخن
سپهر حشمت و رفعت علاء دولت و دین
که گرد مرکز مدحش بود مدار سخن
محمد بن محمد که در ممالک فضل
ز فر مدحت او بینم اشتهار سخن
سخن که آن نه صفات کمال او باشد
سخنورانش نیارند در شمار سخن
بکارگاه طبیعت درون مهندس فکر
ببافت کسوت مدحش بپود و تار سخن
چو نای خامه مشکین زبانش نیشکری
نرست بر همه اطراف جویبار سخن
سپهر فضل شود پر کواکب دری
گهی کز آتش طبع افکند شرار سخن
بنفس نامیه گر بوی فضل او برسد
زبان سوسن ازو یابد اقتدار سخن
زهی رفیع محلی که نفس ناطقه را
گلی چو مدح تو نشکفت در بهار سخن
توئیکه زرگر فطرت زد است سکه مدح
بنام نیک تو بر زر یا عیار سخن
بدرگه تو که بازار گوهر هنر است
گشاد قافله سالار فضل بار سخن
کنون چو کلک تو معمار خطه هنر است
خراب می نشود بعد ازین دیار سخن
چو کلک تیز زبانت ادا کند سخنی
سزد که ناطقه جانها کند نثار سخن
گهی که موج زند بحر خاطر تو شود
کنار فضل پر از در شاهوار سخن
ز ابر دست تو بینم بخشگسال کرم
که میرود بقرار آب چشمه سار سخن
خدایگانا ابن یمین چو مادح تست
بیمن دولت تو دارد آن یسار سخن
که اهل فضا بدین شعر معترف گردند
که نیست همچو وی امروز کامکار سخن
همیشه تا ز لطافت عروس معنی را
بگاه جلوه نشانند در کنار سخن
عروس خوب رخ مدح در کنار تو باد
که در جهان چو توئی نیست خواستار سخن
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ١٣٣ - وله ایضاً در مدح علاءالدین وزیر
هوای آنرخ چون ماه و زلف غالیه گون
بهیچ حال نخواهد شد از سرم بیرون
غلام دلبر خویشم که بامداد پگاه
چو سر ز حبیب بر آرد بطالع میمون
روا بود که پدید آید آفتاب دگر
ز عکس چهره او بر سپهر آینه گون
پیام دادم و گفتم که بوسه ایم بده
بگیر جان بعوض گر چه هست غرقه بخون
جواب داد که از سر برون کن این سودا
که این نشان جنونست و الجنون فنون
چو شاخ سنبل تر بر سمن کشد مفتول
شود بهر سر مویش هزار دل مفتون
فراز عارض چون روز و زلف او لیلیست
که عاقلان جهانرا همی کند مجنون
صبا چو سلسله زلف او بجنباند
خرد برغبت خود سر بر آورد بجنون
ز عشق آن دهن همچو میم و زلف چو جیم
مرا شدست قد چون الف خمیده چو نون
چو یاد چشمه حیوانش بگذرد بدلم
ز موج چشمه چشمم خجل شود جیحون
سزد که درد دل من دوا پذیر شود
اگر ز حقه لعلش بمن رسد معجون
اگر چه عارض دلدار من دو هفته مهست
ولی بحسن چو ماه نو است روز افزون
ستم همیکند آن ماهروی بر دل من
سزد که عرضه کنم حال خویشتن اکنون
به پیش سرور گیتی علاء دولت و دین
که باد مهر جلال وی از زوال مصون
بگاه عزم دهد خاک را چو با دشتاب
بوقت حزم دهد باد را چو خاک سکون
بدست سایس عدلش زبون شد ابلق دهر
اگر چه سرکش و بدخوی و تند بود و حرون
طبیب حاذق دار الشفای معدلتش
بفتنه داد ز بهر نجات خلق افیون
چو نعل گشت هلال و چو جل شد اطلس چرخ
ز بهر موکب جاهش بحکم کن فیکون
ز بهر خیمه جاهش سپهر ساخته کرد
ز خیط فجر طناب از عمود صبح ستون
اگر عدوش کشد سر بماه چون نمرود
فرو برد بزمین آسمانش چون قارون
نخست کسوت خصمش چو کرم قز کفن است
تو آن مبین که بود کسوت اطلس و اکسون
بهای تره یکروزه خوان همت اوست
هر آن ذخیره که در بحر و کان بود مخزون
معالم کرمش در زمانه قانونی است
که هست مختصری فیض ابراز آن قانون
هزار یک نشود گفته از فضایل او
اگر هزار مجلد بدان کنم مشحون
گهی که حکمت تو با بیان کند تقریر
باستفادتش آید هزار افلاطون
بزرگوار وزیرا توئی که خاطر تو
نماند مشگل و صعبی که آن نکرد زبون
ضمیر روشنت از راه کشف میداند
که چیست راز پس پرده سپهر درون
زمانه خصم ترا کرد زآن بسنگ نیاز
بسنگ اگر چه که گردن فراز بد چو هیون
سخن بنزد تو آوردن آنچنان باشد
که سوی خطه کرمان کسی برد کمون
ز یمن مدح تو ابن یمین یساری یافت
که کرد جمله جهان پر ز لولو موزون
دعای جاه تو از هر چه گویم اولیتر
مباد جز باجابت دعاء من مقرون
همیشه تا که بود گوژپشت و سرگردان
زرشک رفعت جاهت سپهر انگلیون
کسی که با تو نه بر سمت مستقیم بود
خمیده قامت و سرگشته باد چون گردون
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ١٣۴ - وله ایضاً در مدح علاءالدین حسین
هزار شکر و سپاسم ز خالق ثقلین
که باز کرد ز لطف خودم قریرالعین
بنور طلعت میمون قدوه النقبا
ستوده سرور اولاد تارک الثقلین
سپهر مهر فتوت جهان جان کرم
علاء دولت و دین افضل زمانه حسین
بزرگوار امیری که بر قضا همه وقت
ادای واجب حکمش بود فریضه چو دین
اگر کشد بمثل تیغ بر سر کهسار
به بیقراری زیبق شود زهم لجین
بچنگ و تیغ گه جنگ میدهد خبرم
ز ذوالفقار و کف مرتضی و حرب حسین
بدفع دشمن ازو دوست گر مدد طلبد
جهد ز جای چو برق و نترسد از کم و این
جواز بر رخ ماه ار بحکم او نبود
نیارد آنک ز شرطین ره برد ببطین
و گر ز پرتو رأیش سها مدد خواهد
شود بزیر شعاعش نهفته پیکر عین
بود ز بیم کف راد گوهر افشانش
درون قلعه خارا همیشه مسکن عین
سماع دشمن او درگه طرب نبود
بغیر ناله زیر و بم غراب البین
عدوش اگر ز در بخت امید دل طلبد
بود ز ساحت او رجعتش بخف حنین
اگر ز روی نسب سیدی مشارک اوست
فضیلت حسبش بس بود تفاوت بین
بصورت ارچه که مانند عین و غین بهم
ولی بنهصد و سی زائدست غین ز عین
هنر پناه امیرا ندارد ابن یمین
بغیر نشر ثنای تو کار تا گه حین
عروس مدح تو از حجله طبیعت من
بگاه جلوه معری شود ز کسوت شین
ور از قبول تو خود زیوری بر او بندند
شکست حور دهد از بس که زیب یابد وزین
ضمیر پاک تو هم بیشک آگهست که من
درین قضیه نیم سالک مسالک هین
همیشه تا بود از عین در زمانه اثر
ز دشمنت نه اثر باد در زمانه نه عین
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ١٣٨ - ایضاً له در مدح علاءالدین محمد
اگر بیابم از آن ترک دلستان بوسه
ز حور یافته باشم درینجهان بوسه
بر آسمان لطافت مهی است عارض او
خوشا اگر دهد آن ماه آسمان بوسه
گر آشکار نکردی ز ناز کی رخ او
نشان بوسه برو داد می نهان بوسه
بخواب لعل لبش را نهان ببوسیدم
هنوز در سخنم هست ذوق آن بوسه
سئوال کردم ازو بوسه ئی جوابم داد
که کس نخواست ز خوبان برایگان بوسه
بجان ازو بخرم بوسه لیک میگوید
بدین بها نفروشم من ایفلان بوسه
جمال دوست چو شمع است و من چو پروانه
شگفت نیست کزو میخرم بجان بوسه
بپایبوس شدم زو چو زلف او قانع
چو بخت آن نه که یابم از آن دهان بوسه
چو چشم من دهنم گشت پر گهر ز آندم
که داد برکف دستور کامران بوسه
وزیر شاهنشان آصف سلیمان فر
که خاک در گه او داد انس و جان بوسه
علاء دولت و ملت که پیش دست و دلش
همی دهند بتعظیم بحر و کان بوسه
بسان بحر توانگر شود به در سائل
گرش بخواب دهد دست درفشان بوسه
دهد ز معدلتش شیر چشم آهو را
چو عاشقی لب معشوق مهربان بوسه
عروس مملکتش در حباله ز آن آمد
که داد بر لب تیغ و سر سنان بوسه
بدیده باز نهد خصم نوک پیکانی
که یافت در کفش از قبضه کمان بوسه
بدان امید مه نو شود رکاب آسا
که تا دهد بهوس پاش ناگهان بوسه
شدست دری اکلیل آسمان میخی
که داد بر سم اسب خدایگان بوسه
زهی جناب تو در رفعت آنچنانک فلک
ز آستانش نیابد بصد قران بوسه
ز کاینات اگر بگذرند وهم و خیال
گمان مبر که دهندت بر آستان بوسه
سپهر پیر از آن سر نهد ترا بر پای
که داد دست ترا بخت نوجوان بوسه
زبان خامه سخن گوید ار سرش ببری
بدانسبب که ترا داد بر بنان بوسه
سزد که خرده نگیری شها بر ابن یمین
که در جناب تو آورد بر زبان بوسه
دلم ببوسه خوبان نه مایلست ولیک
ردیف مدح تو کردم بامتحان بوسه
همیشه تا ندهد آهن لکام هوان
بزیر زین کسی اشهب زمان بوسه
بزیر زین تو باد ابلق سپهر چنانک
گهت رکاب دهد مهرو گه عنان بوسه
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۹ - توئی که مهر تو دلبند و دلگشاست مرا
توئی که مهر تو دلبند و دلگشاست مرا
منم که عشق تو هم درد و هم دواست مرا
من و توئیم نگارا که مه بصورت و شکل
چو شد تمام ترا ماند و چو کاست مرا
نظیر قد تو جستم بسی نداد کسی
بغیر سرو سهی زو نشان راست مرا
گل جمال ترا تا حسن یک برگست
چو بلبلان ز طرب کار با نواست مرا
چو شمع جمع توئی پس بگو همیشه چو شمع
بروز کشتن و شب سوختن چراست مرا
بروز وصل دلم همچو بید لرزانست
ز بیم آنکه شب هجر در قفاست مرا
کنون چه سود که گویند دل بدوست مده
چه دل کدام دل آخر دل از کجاست مرا
اگر چه با تو بسی ماجرای عشقم هست
ولی چو روی تو بینم همه صفاست مرا
تو خواه ابن یمین را بخوان و خواه بران
بهر چه رأی تو فرمان دهد رضاست مرا
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۶ - بیاض غمزه روی و سواد طره شب
بیاض غمزه روی و سواد طره شب
ز روی و موی نمود آن نگار شیرین لب
رخش سایه زلف اندرون بدان ماند
که آفتاب درخشان شود میانه شب
کنم تحمل جور رقیبش از پی آنک
ز مار مهره بدست آید و ز خار رطب
پیام دادم و گفتم که سوخت پیکر من
ز مهر روی تو چون از فروغ ماه قصب
جواب داد که من ماهم و تنت قصب است
قصب ز پرتو مه گر بسوخت نیست عجب
اگر چه آن صنم آذری خلیل منست
مرا عذاب چو نمرود میکند بلهب
بیا و بر لبم آبی زن ایمسیح نفس
که تاب مهر تو میسوزدم در آتش تب
ز سر برون نکنم جستجوت در همه عمر
اگر چه در تک و پویم شکست پای طلب
سفر ز کوی تو ابن یمین چگونه کند
که باشد از رخ و زلف تو ماه در عقرب
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۳۰ - بحسن روی تو خورشید عالم آرانیست
بحسن روی تو خورشید عالم آرانیست
بلطف رسته دندان تو ثریا نیست
توئی چو سرو ولی سرو ماهرخ نبود
توئی چو ماه ولی ماه سرو بالا نیست
ز جان غلام قد همچو سرو آزادت
شدم ولی سخن راست با تو یارا نیست
ز دست غم بر هم گر ترا بجانب من
نظر بعین عنایت بود فاما نیست
از اینطرف که منم نیست در میان میلی
میان تست اگر هست لیک پیدا نیست
بزلف کافرت ایمان ندارد ابن یمین
اگر چو زلف تو شوریده وش ز سودا نیست
ز چین زلف تو هر حلقه ئی بدست دلیست
عجب که مملکت زنگبار یغما نیست
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۳۹ - تو را ز شکر شیرین از آن دمید نبات
تو را ز شکر شیرین از آن دمید نبات
که یافت پرورش از آب چشمه سار حیات
اگر نه چشمه ی حیوان دهان تنگ تو بود
بگوی تا ز چه پوشیده گشت در ظلمات
چو بر کشید قضا نیل حسن بر بقمت
مرا ز حسرت آن دیده گشت عین فرات
بیا که بی تو مرا لذت حیات نماند
حیات بی تو چه گویم که هست عین ممات
شفای درد دلم لعل روح پرور توست
بیا که بی تو نیابد دلم ز درد نجات
دلی که بسته ی زلفین مشکبار تو شد
چو زلف پر شکنت کس نبیندش به ثبات
گشادم از پی وصل تو مصحف تقدیر
ز بهر فال بر آمد خط نخست برات
گرم چو خامه سر از تن به تیغ بر دارند
نگردم از خط فرمانت تا به روز وفات
به خاک ابن یمین گر گذرکنی روزی
هنوز بوی وفای تو آیدش ز رفات
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۴۰ - تویی که سایه ی زلفت شعار خورشیدست
تویی که سایه ی زلفت شعار خورشیدست
غبار خط تو نقش و نگار خورشیدست
فروغ روی تو کز لطف آب ازو بچکد
چو آتش است که در چشمه سار خورشیدست
بگرد عارض تو خط عنبرین گویی
هلال غالیه گون بر کنار خورشیدست
بسان ذره دلم بی قرار گشت چو دید
که زیر سایه ی زلفت قرار خورشیدست
کسی که دید بناگوش و در شهوارت
سهیل گفت مگر گوشوار خورشیدست
ز نور روی تو یک ذره تافت بر خورشید
به حسن طلعت از آن اشتهار خورشیدست
به نور چهره ی خود ظلمت از دلم بزدای
از آنکه تربیت ذره ی کار خورشیدست
بسان دیده ی حربا همیشه ابن یمین
ز شوق روی تو در انتظار خورشیدست
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۴۶ - دلا به دست گرفتی می این چه دستانست
دلا به دست گرفتی می این چه دستانست
نه می گلست و نه طبعت هزار دستانست
ز خوی دختر رز عفت و صلاح مجوی
که رو شناس خرابات و یار مستانست
به دست کاری فعلش در اوفتد از پای
هر آن که سرکش و پر دل چو پور دستانست
کجا به خانه نشیند مگر بود محبوس
کسی که پرورش او به باغ و بستانست
گرت قراضه ی زر بر کفست همچون گل
ز نور عارض او مجلست گلستانست
و گر چو سرو تهیدست می روی بر او
مرو که او متنفر ز تنگدستانست
شگفتم آید از آن کس که داد گوهر عقل
به مهر آن که نه اندر خور شبستانست
ز جام عشق طلب کن شراب جان پرور
که خون دختر رز بهر می پرستانست
بشوی دست ز خویش و بس آنگه از می عشق
بسان ابن یمین مست شو که مستانست
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۶۳ - شبی خیال تو بر من بصد دلال گذشت
شبی خیال تو بر من بصد دلال گذشت
غلام خوابم از آنشب که آنخیال گذشت
بر آمد از تتق غیب چون غزاله ز میغ
بمن نمود رخ از دور و چون غزال گذشت
چنان نمود مرا در نظر ز غایت لطف
که پیش تشنه تو گوئی مگر زلال گذشت
بخاک پای تو کاندر صفت نمیآید
که بر سرم زغم هجر تو چه حال گذشت
شب فراق تو با روز حشر می مانست
کز امتداد ز پنجه هزار سال گذشت
امید هست که نقصان پذیردم غم دل
بدان دلیل که از غایت کمال گذشت
پیام دادم و گفتم ز رنج فرقت تو
به لاغری تن زار من از هلال گذشت
ازین سپس نتواند کشید ابن یمن
بلای عشق تو کز حد اعتدال گذشت
جواب داد که بانگ نماز در باقی
نرفت اگر چه که دیریست تا بلال گذشت
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۷۱ - گل جمال تو چون بر فراز سرو شکفت
گل جمال تو چون بر فراز سرو شکفت
بر او چو سنبل زلفت هزار دل آشفت
فروغ روی ترا خانه کی حجاب شود
بگل چگونه توان نور آفتاب نهفت
دهان تنگ تو یاقوت سفته را ماند
در او دو رشته نهفته جواهر ناسفت
هوای سرو روان تو هست در دل من
چه سود چون سخن راست با تو نتوان گفت
مرا که قبله جان طاق ابروی تو بود
روا مدار که باشم همیشه با غم جفت
امیدم از همه عالم بتوست رد مکنم
که گر توام نپذیری که خواهدم پذرفت
نشست در دل من مهر عارض چو مهت
چنانکه بر تن آزادگان نشیند زفت
ز شام تا بسحر در غم تو ابن یمین
چو بخت صاحب صاحبقران عهد نخفت
علاء دولت و ملت محمد زنگی
که گرد حادثه از ساحت زمانه برفت
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۸۱ - نه هر گیاه که در باغ رست شمشادست
نه هر گیاه که در باغ رست شمشادست
نه هر درخت که پیر است سرو آزادست
نه هر که را لب چون شکرست شیرینست
نه هر که کوه تواند برید فرهادست
هزار فکر دقیقست فکر بکر اینجا
نه هر که لوح تواند نبشت استادست
نه هر که صومعه دارد شقیق بلخی شد
نه هر که صوف بپوشد جنید بغدادست
رقیب ابن یمین را چه میکنی انکار
جزالت سخن عذب او خدا دادست
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۹۳ - امیدوارم از آنمه که مهربان گردد
امیدوارم از آنمه که مهربان گردد
اگر حقیقت حال منش عیان گردد
چو بگذرد بدلم یاد رشته گهرش
ز شوق آن تن زارم چو ریسمان گردد
ز تاب لاله سیراب آتش افروزش
گلاب دیده من آب ارغوان گردد
گهی که شعر سیه در حریر ساده کشد
تنم ضعیفتر از تار پرنیان گردد
بآستینش چو دستم نمیرسد آن به
بزیر پاش سرم خاک آستان گردد
ز کوی وی نه گزیری مرا که بلبل مست
نیارد آنکه نه بر طرف گلستان گردد
بسوزم از غم و پروانه وار دم نزنم
بسان شمع گرم جمله سر زبان گردد
بیا که خط تو منشور حسن را طغراست
مثال فائده مند از پی نشان گردد
بگاه وصف لبت از دهان ابن یمین
ز بس لطیف که آید سخن روان گردد
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۲۱ - ز تاب می چو خوی از روی دلستان بچکد
ز تاب می چو خوی از روی دلستان بچکد
مرا ز نرگس تر آب ارغوان بچکد
ز غنچه لب یاقوت رنگ او چه عجب
که خون شود دل لعل از عروق کان بچکد
زرنگ و بوی ندانم گلاب یا عرق است
خویی که از رخ آن ماه مهربان بچکد
ز شرم عارض چون ماه او شگفت مدار
گر آب از آتش خورشید آسمان بچکد
بدان امید که صفرای او شود کمتر
ز ثقبه ی عنبیم آب ناردان بچکد
تن نزار من از عشق او چنان زرد است
کزو به جای عرق آب زعفران بچکد
ز لطف خود به سرم دست اگر فرود آرد
چو خوی زهر بن مویم هزار جان بچکد
گهی که ابن یمین وصف آن نگار کند
ز نازکی سخن آید که آب از آن بچکد