تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بلند اقبال : قطعات
شمارهٔ ۳۴ - معما
بلند اقبال : قطعات
شمارهٔ ۳۵ - قطعه
بلند اقبال : قطعات
شمارهٔ ۳۶ - قطعه
بلند اقبال : قطعات
شمارهٔ ۳۹ - قطعه
بلند اقبال : قطعات
شمارهٔ ۴۱ - قطعه
بلند اقبال : قطعات
شمارهٔ ۴۲ - قطعه
بلند اقبال : قطعات
شمارهٔ ۴۶ - قطعه
بلند اقبال : قطعات
شمارهٔ ۴۷ - قطعه
بلند اقبال : قطعات
شمارهٔ ۴۸ - قطعه
بلند اقبال : ماده تاریخ
شمارهٔ ۳ - تاریخ فوت
بلند اقبال : متفرقات
شماره ۳ - قوت اگر نیستت ز شیر وشکر
قوت اگر نیستت ز شیر وشکر
قوت روح هست خون جگر
کف بود جام آبخور گر نیست
جام بلور یا پیاله زر
در و گوهر گرت میسر نیست
اشک چشمان تو را در وگوهر
سایه وآفتاب پیرهن است
پیرهن گر نباشد اندر بر
سر ندارد کله اگر غم نیست
کله ازمویخویش دارد سر
بالش وبستر از پرندار نیست
خاک راهست بالش وبستر
گرت آتش نباشد اندر دل
آتش عشق بس تو را در بر
خرت ار نیست رو پیاده به راه
کآدمی خود نه کمتر است از خر
در غم ار یاورت کسی نشود
غم چه داری خدا بودیاور
یاور کس چو حی داور شد
زهر درکام اوچو شکر شد
قوت روح هست خون جگر
کف بود جام آبخور گر نیست
جام بلور یا پیاله زر
در و گوهر گرت میسر نیست
اشک چشمان تو را در وگوهر
سایه وآفتاب پیرهن است
پیرهن گر نباشد اندر بر
سر ندارد کله اگر غم نیست
کله ازمویخویش دارد سر
بالش وبستر از پرندار نیست
خاک راهست بالش وبستر
گرت آتش نباشد اندر دل
آتش عشق بس تو را در بر
خرت ار نیست رو پیاده به راه
کآدمی خود نه کمتر است از خر
در غم ار یاورت کسی نشود
غم چه داری خدا بودیاور
یاور کس چو حی داور شد
زهر درکام اوچو شکر شد
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۱۲ - عاشقی کار طفل یکشبه نیست
عاشقی کار طفل یکشبه نیست
حسن عشق این بود که ملعبه نیست
نشود قطره تا به یم واصل
آگه از آن مقام و مرتبه نیست
گر کسی را حساب باشد پاک
هیچگه بیمش از محاسبه نیست
چون دو آئینه را برابر هم
بین روشندلان مکاتبه نیست
به خم ابروی نگار قسم
هر چه کج شد، هلال یکشبه نیست
هر سخن را بکار نتوان بست
پند هر کس ز روی تجربه نیست
پند (صابر) کلام اهل دلست
سخن اهل دل مطایبه نیست
حسن عشق این بود که ملعبه نیست
نشود قطره تا به یم واصل
آگه از آن مقام و مرتبه نیست
گر کسی را حساب باشد پاک
هیچگه بیمش از محاسبه نیست
چون دو آئینه را برابر هم
بین روشندلان مکاتبه نیست
به خم ابروی نگار قسم
هر چه کج شد، هلال یکشبه نیست
هر سخن را بکار نتوان بست
پند هر کس ز روی تجربه نیست
پند (صابر) کلام اهل دلست
سخن اهل دل مطایبه نیست
صابر همدانی : قطعات
شماره ۲ - گفت همسایه ای مرا دیشب
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۱ - ای صفابخش جان نسیم صبا
ای صفابخش جان نسیم صبا
حرکات تو جمله روح افزا
بگذری چون به شهر بی خبران
به وفایی رسان سلام مرا
کای تبه کار دامن آلوده
کای سیه نامه ی هزار خطا
چند با زلف و روی مغ بچگان
چند مخمور و مست صبح و مسا
چند از کار خویش غافل و مست
با خدا باش یک زمان به خود آ
شد جوانی، گذشت وقت طرب
پیر گشتی به کنج میکده ها
خرقه ی زهد و سبحه ی تقوی
دام مکرند از پی دنیا
حقه بازی به کار ما ناید
خرقه بازی است پیشه ی زهدا
نتوان شد به خرقه، «خرقانی»
پاک آیینه شو ز زنگ هوا
کفر محض است در طریقت عشق
بر بیاض خیال حرف ایا
با دل دردناک و دیده ی تر
با لب خشک و رنگ زرد درآ
چشم خود را بکن تو چشمه ی خون
رستخیزی به هم رسان ز دعا
یا رب یا رب به سوز سینه ی پاک
یارب یارب به صدق اهل صفا
یارب یارب به آه شب خیزان
یا رب یا رب به گریه ی صلحا
به مه و برج و قاب قوسینت
به شهنشاه افسر لولا
«قلم عفو بر گناهم کش»
عاصیم زرد روی و روی سیا
یا رب یا رب سگم خطاکار
زار، شرمنده ام، به جرم، خطا
یارب یارب افتاده از راهم
دستگیرم زلطف و راه نما
یکدل از هم گسل علایق روح
یکسر از دل فکن غم دو سرا
در خربات شو به آب مغان
لوح دل پاک کن ز ماسوا
دست در گردن صراحی زن
روی بر خاک پای جام بسا
جرعه ای بر دل «وفایی» ریز
گره از کار بسته اش بگشا
باز شهباز باش سدره نشین
بگسل این رشته و علایق را
جنبشی آر تا ریاض بهشت
باز شو نکته سنج و نغمه سرا
عشق جو عشق باز عشق طلب
عشق ورزند عاشقان خدا
حرکات تو جمله روح افزا
بگذری چون به شهر بی خبران
به وفایی رسان سلام مرا
کای تبه کار دامن آلوده
کای سیه نامه ی هزار خطا
چند با زلف و روی مغ بچگان
چند مخمور و مست صبح و مسا
چند از کار خویش غافل و مست
با خدا باش یک زمان به خود آ
شد جوانی، گذشت وقت طرب
پیر گشتی به کنج میکده ها
خرقه ی زهد و سبحه ی تقوی
دام مکرند از پی دنیا
حقه بازی به کار ما ناید
خرقه بازی است پیشه ی زهدا
نتوان شد به خرقه، «خرقانی»
پاک آیینه شو ز زنگ هوا
کفر محض است در طریقت عشق
بر بیاض خیال حرف ایا
با دل دردناک و دیده ی تر
با لب خشک و رنگ زرد درآ
چشم خود را بکن تو چشمه ی خون
رستخیزی به هم رسان ز دعا
یا رب یا رب به سوز سینه ی پاک
یارب یارب به صدق اهل صفا
یارب یارب به آه شب خیزان
یا رب یا رب به گریه ی صلحا
به مه و برج و قاب قوسینت
به شهنشاه افسر لولا
«قلم عفو بر گناهم کش»
عاصیم زرد روی و روی سیا
یا رب یا رب سگم خطاکار
زار، شرمنده ام، به جرم، خطا
یارب یارب افتاده از راهم
دستگیرم زلطف و راه نما
یکدل از هم گسل علایق روح
یکسر از دل فکن غم دو سرا
در خربات شو به آب مغان
لوح دل پاک کن ز ماسوا
دست در گردن صراحی زن
روی بر خاک پای جام بسا
جرعه ای بر دل «وفایی» ریز
گره از کار بسته اش بگشا
باز شهباز باش سدره نشین
بگسل این رشته و علایق را
جنبشی آر تا ریاض بهشت
باز شو نکته سنج و نغمه سرا
عشق جو عشق باز عشق طلب
عشق ورزند عاشقان خدا
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۱۳ - ساقیا سوختم بیا بشتاب
ساقیا سوختم بیا بشتاب
آتشم را نشان به آب شراب
تا بدانند ماه سرو قد است
برفکن از جمال خویش نقاب
به خیال رخ تو دیده ی من
می فشاند هزار چشمه گلاب
از غم عارض و لب نمکین
سینه پر آتش است و دل چو کباب
روز و شب نیز عاشقان اسیر
به خم طره ی بتاب متاب
یک دو روزی است عیش گلشن و گل
عیش این چند روز، هان دریاب!
مطلب عشق از افسرده دلان
که نجستند معرفت ز دواب
تا منم عاشقانه می گویم:
«سرخوشم سرخوشم به بانگ رباب»
جام می ده که تا ز برگیرم
باز پیرانه سر زمان شباب
کز نداند به جز کرشمه ی دوست
درد دل دادگان مست و خراب
هیچم اسباب نی پی می و نی
«أعطنی یا مسبب الأسباب»
به «وفایی» بده چنان جامی
که نیاید به خویش روز حساب
آتشم را نشان به آب شراب
تا بدانند ماه سرو قد است
برفکن از جمال خویش نقاب
به خیال رخ تو دیده ی من
می فشاند هزار چشمه گلاب
از غم عارض و لب نمکین
سینه پر آتش است و دل چو کباب
روز و شب نیز عاشقان اسیر
به خم طره ی بتاب متاب
یک دو روزی است عیش گلشن و گل
عیش این چند روز، هان دریاب!
مطلب عشق از افسرده دلان
که نجستند معرفت ز دواب
تا منم عاشقانه می گویم:
«سرخوشم سرخوشم به بانگ رباب»
جام می ده که تا ز برگیرم
باز پیرانه سر زمان شباب
کز نداند به جز کرشمه ی دوست
درد دل دادگان مست و خراب
هیچم اسباب نی پی می و نی
«أعطنی یا مسبب الأسباب»
به «وفایی» بده چنان جامی
که نیاید به خویش روز حساب
وفایی مهابادی : قصاید
شماره ۱ - هان وفایی چه خفته ای دریاب
هان وفایی چه خفته ای دریاب
در طریقت نه کفر شد خورد و خواب؟
پیر گشتی به جهل و نادانی
شد به بازی و لهو دور شباب
گر شد آنت ز دست، اینت هست
تا نرفته است آن همت، بشتاب
از جوانان خوش خرام سزد
رنگ خوش، روی سبز، دست خضاب
تو که پیرانه سر چه می نازی
دل سیه، موی سفید، روی بتاب
شو برون پاک دار مدرسه را
سگ و مسجد؟ دلی و عجب و حجاب؟
خرقه و عشق؟ سبحه و رندی؟
تار زنار و توبه؟ آتش و آب؟
به چه می نازی ای فقیه سفیه
استر لابه به ز اسطرلاب
تهی از حکمتی به این علت
شافی و کافی تو نیست کتاب
بگذر از زلف و غمزه ی خوبان
چه زنی دل به تیغ و خود به طناب
از مجاز توام مزاج گرفت
به حقیقت رسان بنای خراب
گفته بودی که توبه از توبه
نیکی و مصلحت چه جای جواب؟
پاک شو از دروغ و دورویی
چشمه ی کوثری نه چشم سراب
گرد دل شو به گریه ی سحری
درد این جام صیقل از خوناب
یک دو روز است عیش گلشن و گل
عیش این یک دو روز هان! دریاب!
مطلب عشق از افسرده دلان
که نجستند معرفت ز دواب
«نه کسی تا ز خیر بی خبر است
آرزو خواستن ز برق سراب»
ادب از سالکان عشق بگیر
کوشش از آب و جنش از سیماب
ناله ی عاشقانه پیدا کن
دلکی زار و دردمند و کباب
نفس با آه عاشقان چه کند؟
دیو بگریزد از خدنگ شهاب
بر تو آن است زار نالیدن
خواه لطفت کند خواه عتاب
روی بر خاک دوست مالیدن
خواه راهت دهند و خواه نقاب
جام می گیر تا ز سر گیری
باز پیرانه سر زمان شباب
سوختم ساقی از حرارت عشق
آتشم را نشان به آب شراب
تا بدانند ماه سرو قد است
برفکن از جمال خویش حجاب
از غم عارض و لب نمکین
سینه پر آتش است دل چو کباب
به خیال رخ تو دیده ی من
می فشاند هزار چشمه گلاب
روز شب خیز عاشقان اسیر
به سر طره ی بتاب بتاب
کس نداند به جز کرشمه ی دوست
درد دیوانگان مست و خراب
تا منم عاشقانه می گویم
سرخوشم سرخوشم به بانگ رباب
هیچم اسباب نی پی می و نی
«أعطنی یا مسبب الأسباب»
به «وفایی» بنده چنان جامی
که نیاید به خویش روز حساب
در طریقت نه کفر شد خورد و خواب؟
پیر گشتی به جهل و نادانی
شد به بازی و لهو دور شباب
گر شد آنت ز دست، اینت هست
تا نرفته است آن همت، بشتاب
از جوانان خوش خرام سزد
رنگ خوش، روی سبز، دست خضاب
تو که پیرانه سر چه می نازی
دل سیه، موی سفید، روی بتاب
شو برون پاک دار مدرسه را
سگ و مسجد؟ دلی و عجب و حجاب؟
خرقه و عشق؟ سبحه و رندی؟
تار زنار و توبه؟ آتش و آب؟
به چه می نازی ای فقیه سفیه
استر لابه به ز اسطرلاب
تهی از حکمتی به این علت
شافی و کافی تو نیست کتاب
بگذر از زلف و غمزه ی خوبان
چه زنی دل به تیغ و خود به طناب
از مجاز توام مزاج گرفت
به حقیقت رسان بنای خراب
گفته بودی که توبه از توبه
نیکی و مصلحت چه جای جواب؟
پاک شو از دروغ و دورویی
چشمه ی کوثری نه چشم سراب
گرد دل شو به گریه ی سحری
درد این جام صیقل از خوناب
یک دو روز است عیش گلشن و گل
عیش این یک دو روز هان! دریاب!
مطلب عشق از افسرده دلان
که نجستند معرفت ز دواب
«نه کسی تا ز خیر بی خبر است
آرزو خواستن ز برق سراب»
ادب از سالکان عشق بگیر
کوشش از آب و جنش از سیماب
ناله ی عاشقانه پیدا کن
دلکی زار و دردمند و کباب
نفس با آه عاشقان چه کند؟
دیو بگریزد از خدنگ شهاب
بر تو آن است زار نالیدن
خواه لطفت کند خواه عتاب
روی بر خاک دوست مالیدن
خواه راهت دهند و خواه نقاب
جام می گیر تا ز سر گیری
باز پیرانه سر زمان شباب
سوختم ساقی از حرارت عشق
آتشم را نشان به آب شراب
تا بدانند ماه سرو قد است
برفکن از جمال خویش حجاب
از غم عارض و لب نمکین
سینه پر آتش است دل چو کباب
به خیال رخ تو دیده ی من
می فشاند هزار چشمه گلاب
روز شب خیز عاشقان اسیر
به سر طره ی بتاب بتاب
کس نداند به جز کرشمه ی دوست
درد دیوانگان مست و خراب
تا منم عاشقانه می گویم
سرخوشم سرخوشم به بانگ رباب
هیچم اسباب نی پی می و نی
«أعطنی یا مسبب الأسباب»
به «وفایی» بنده چنان جامی
که نیاید به خویش روز حساب
وفایی شوشتری : قطعات
از افکار ابکار وفایی شوشتری
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۲۱ - در مدح قدر طغان خان
بخت یار قدر طغان خانست
فتح کار قدر طغان خانست
بخت یار کسی است کز بن گوش
بختیار قدر طغان خانست
صاحب ذوالفقار از آنکه بنام
در جوار قدر طغان خانست
بدل ذوالفقار او به نبرد
ذوالفقار قدر طغان خانست
چشم ذوالفقار نصرت حق
حق گذار قدر طغان خانست
قدرت آل نوح در کشور
ز اقتدار قدر طغان خانست
در جهان هر کجا جهانداریست
از تبار قدر طغان خانست
قبله جمله جهانداران
صدر بار قدر طغان خانست
گردن سرکشان ز بار منن
زیر بار قدر طغان خانست
شجر ملک و دین ملت را
برگ و بار قدر طغان خانست
حسن جمشید و فر افریدون
در عذار قدر طغان خانست
از ره بندگی بگوش سپهر
گوشوار قدر طغان خانست
بر فلک آفتاب شیر سوار
نی سوار قدر طغان خانست
شیر گردون بترس و بیم و هراس
از شکار قدر طغان خانست
آسمان گر شکار شیر کند
مرغزار قدر طغان خانست
روز بازار شغل عزرائیل
کارزار قدر طغان خانست
ملک جان ستان ز دشمن ملک
جان سپار قدر طغان خانست
سبزه زار سر عدو بمصاف
لاله زار قدر طغان خانست
تیغ نیلوفری از آنکه بدست
لاله کار قدر طغان خانست
خصم را بهترین ظفر که مباد
زینهار قدر طغان خانست
از همه کارها جوانمردی
اختیار قدر طغان خانست
عارض سیم و چهره دینار
بنگار قدر طغان خانست
اصل و فرع ستایش شعرا
از شعار قدر طغان خانست
یمنی تیغ در یمین و نگین
در یسار قدر طغان خانست
این چهار است اصل و باقی فرع
هر چهار قدر طغان خانست
بدعا و ثنا شبانروزی
یاددار قدر طغان خانست
در کنار فلک قرار زمین
از وقار قدر طغان خانست
تا زمین است ملک روی زمین
برقرار قدر طغان خانست
فتح کار قدر طغان خانست
بخت یار کسی است کز بن گوش
بختیار قدر طغان خانست
صاحب ذوالفقار از آنکه بنام
در جوار قدر طغان خانست
بدل ذوالفقار او به نبرد
ذوالفقار قدر طغان خانست
چشم ذوالفقار نصرت حق
حق گذار قدر طغان خانست
قدرت آل نوح در کشور
ز اقتدار قدر طغان خانست
در جهان هر کجا جهانداریست
از تبار قدر طغان خانست
قبله جمله جهانداران
صدر بار قدر طغان خانست
گردن سرکشان ز بار منن
زیر بار قدر طغان خانست
شجر ملک و دین ملت را
برگ و بار قدر طغان خانست
حسن جمشید و فر افریدون
در عذار قدر طغان خانست
از ره بندگی بگوش سپهر
گوشوار قدر طغان خانست
بر فلک آفتاب شیر سوار
نی سوار قدر طغان خانست
شیر گردون بترس و بیم و هراس
از شکار قدر طغان خانست
آسمان گر شکار شیر کند
مرغزار قدر طغان خانست
روز بازار شغل عزرائیل
کارزار قدر طغان خانست
ملک جان ستان ز دشمن ملک
جان سپار قدر طغان خانست
سبزه زار سر عدو بمصاف
لاله زار قدر طغان خانست
تیغ نیلوفری از آنکه بدست
لاله کار قدر طغان خانست
خصم را بهترین ظفر که مباد
زینهار قدر طغان خانست
از همه کارها جوانمردی
اختیار قدر طغان خانست
عارض سیم و چهره دینار
بنگار قدر طغان خانست
اصل و فرع ستایش شعرا
از شعار قدر طغان خانست
یمنی تیغ در یمین و نگین
در یسار قدر طغان خانست
این چهار است اصل و باقی فرع
هر چهار قدر طغان خانست
بدعا و ثنا شبانروزی
یاددار قدر طغان خانست
در کنار فلک قرار زمین
از وقار قدر طغان خانست
تا زمین است ملک روی زمین
برقرار قدر طغان خانست
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۲۲ - در مدح شمس الدین
در دل هر که مهر ایمانست
مهر شمس حسام برهانست
آنکه بر ملک و دین جد و پدر
ملک کامران و سلطانست
پادشاهی که حرب لشگر او
از سوآل و جواب ایمانست
مدد او چو بحث حرب شود
از حدیث رسول و قرآنست
چون دو لشگر مصاف راست کند
هر کجا اوست فتح با آنست
پیش هفتاد صف بدعت ور
سپه آرا و مرد میدانست
شیخ الاسلام اهل اسلام است
که هنوز از شماره صبیانست
از بزرگان بدانش افزونست
گرچه زیشان بسال نقصانست
نه بزرگان چو بنگرند بدو
بحقیقت ز عمر تاوانست
ای بزرگی که مثل تو بجهان
همچو آب حیات پنهانست
در الفاظ تو بجان عزیز
بخرند اهل علم و ارزانست
لفظ تو در بحر خاطر تست
خاطرت نیز بحر عمانست
بر براق بهشت فخر کند
مرکبی کز تو داغ بررانست
هر کجا مرکب تو گام زند
زیر نعلش ریاض رضوانست
از خرامیدن رکاب تو شاه
جنت و خلد هر دو یکسانست
خلدوار است خانه ای که درو
کمترین بنده تو مهمانست
گفتن وصف آن سرای که تو
میهمانی درو نه امکانست
بر تو مهمان نثار کردن جان
بر خداوند خانه آسانست
در بخارا دلی مدان امروز
که نه در فرقت تو بریانست
وز جمال تو اهل نخشب را
دل و جان چون بهار و بستانست
یوسف عهدی و دو شهر بتو
این چو مصر است و آن چو کنعانست
این و آن هر دو ملک و ملک تواند
وز تو بر هر دو جای فرمانست
شرف شمس تا بود بحمل
خانه ماه تا که سرطانست
شمس اقبال تو مشرف باد
خود مه دولت تو تابانست
تا سپهر شریف را مادام
گرد خاک کثیف دورانست
بر مراد تو باد دور سپهر
دور او تا بحکم یزدانست
باد یزدان نگاهبان ملک
علم تو دینش را نگهبان است
مهر شمس حسام برهانست
آنکه بر ملک و دین جد و پدر
ملک کامران و سلطانست
پادشاهی که حرب لشگر او
از سوآل و جواب ایمانست
مدد او چو بحث حرب شود
از حدیث رسول و قرآنست
چون دو لشگر مصاف راست کند
هر کجا اوست فتح با آنست
پیش هفتاد صف بدعت ور
سپه آرا و مرد میدانست
شیخ الاسلام اهل اسلام است
که هنوز از شماره صبیانست
از بزرگان بدانش افزونست
گرچه زیشان بسال نقصانست
نه بزرگان چو بنگرند بدو
بحقیقت ز عمر تاوانست
ای بزرگی که مثل تو بجهان
همچو آب حیات پنهانست
در الفاظ تو بجان عزیز
بخرند اهل علم و ارزانست
لفظ تو در بحر خاطر تست
خاطرت نیز بحر عمانست
بر براق بهشت فخر کند
مرکبی کز تو داغ بررانست
هر کجا مرکب تو گام زند
زیر نعلش ریاض رضوانست
از خرامیدن رکاب تو شاه
جنت و خلد هر دو یکسانست
خلدوار است خانه ای که درو
کمترین بنده تو مهمانست
گفتن وصف آن سرای که تو
میهمانی درو نه امکانست
بر تو مهمان نثار کردن جان
بر خداوند خانه آسانست
در بخارا دلی مدان امروز
که نه در فرقت تو بریانست
وز جمال تو اهل نخشب را
دل و جان چون بهار و بستانست
یوسف عهدی و دو شهر بتو
این چو مصر است و آن چو کنعانست
این و آن هر دو ملک و ملک تواند
وز تو بر هر دو جای فرمانست
شرف شمس تا بود بحمل
خانه ماه تا که سرطانست
شمس اقبال تو مشرف باد
خود مه دولت تو تابانست
تا سپهر شریف را مادام
گرد خاک کثیف دورانست
بر مراد تو باد دور سپهر
دور او تا بحکم یزدانست
باد یزدان نگاهبان ملک
علم تو دینش را نگهبان است
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۳۲ - در مدح تاج الدین
ای فلک سوخته داده بر کف تاج
هیچ نیکی ز تو نداشته ماج
بخت نیکت چو بچه ماج دهان
در نهاده بآستان تو ماج
دل اعدات در تنوره غم
چو بخاکستر اندرون کوباج
رخ احباب تو طری چون گل
خوش و شیرینتر از گلاب و کلاج
چشم بد خواه تو خلیده بخار
هم بر آنسان که سیخ در تیماج
دولت از خاج گوش بنده تو
بنده را حلعه در کشیده بخاج
هر مرادی که داری اندر دل
بتو آید چو کوز در معلاج
آن رسیده بجان دشمن تو
که ز عریر علاء دین و قماج
منم آن شاعری که شعر منست
حب بی قیل و قال و بی مج و ماج
گفته من حلالزاده طبع
نبوم مرخسوک را بازاج
شعرائی کم آرزو کم قیمت
از در مصر تا حد طعماج
از همه شاعران منم افصح
همه را از منست بر سر تاج
همچو من شاعری بجد و بهزل
نیست در روم و خلخ و قیجاج
قدر من بنده خود بود مجهول
قدر دانی بدی بگیتی کاج
تا نهد فرق خار را از گل
بید را تا دهد تمیز ز کاج
نیست غیر از عطای خواجه دگر
درد فقر مرا دوا و علاج
صاحبا ایکه در سخا و سخن
بستانی ز معن و حسان باج
به سخا و بزرگواری خویش
نگذارم به دیگری محتاج
هیچ نیکی ز تو نداشته ماج
بخت نیکت چو بچه ماج دهان
در نهاده بآستان تو ماج
دل اعدات در تنوره غم
چو بخاکستر اندرون کوباج
رخ احباب تو طری چون گل
خوش و شیرینتر از گلاب و کلاج
چشم بد خواه تو خلیده بخار
هم بر آنسان که سیخ در تیماج
دولت از خاج گوش بنده تو
بنده را حلعه در کشیده بخاج
هر مرادی که داری اندر دل
بتو آید چو کوز در معلاج
آن رسیده بجان دشمن تو
که ز عریر علاء دین و قماج
منم آن شاعری که شعر منست
حب بی قیل و قال و بی مج و ماج
گفته من حلالزاده طبع
نبوم مرخسوک را بازاج
شعرائی کم آرزو کم قیمت
از در مصر تا حد طعماج
از همه شاعران منم افصح
همه را از منست بر سر تاج
همچو من شاعری بجد و بهزل
نیست در روم و خلخ و قیجاج
قدر من بنده خود بود مجهول
قدر دانی بدی بگیتی کاج
تا نهد فرق خار را از گل
بید را تا دهد تمیز ز کاج
نیست غیر از عطای خواجه دگر
درد فقر مرا دوا و علاج
صاحبا ایکه در سخا و سخن
بستانی ز معن و حسان باج
به سخا و بزرگواری خویش
نگذارم به دیگری محتاج