تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۹۷ - ای دریغا کز وصال یار ما را رنگ نیست
ای دریغا کز وصال یار ما را رنگ نیست
دل ز دستم رفته و دلدارم اندر چنگ نیست
چون به مهر دوست ورزیدن مرا نیکوست نام
گر به طعن دشمنان بدنام باشم ننگ نیست
بی تو عالم بر دلم ای جان چو چشم سوزنست
چشم سوزن بر دلم چون با تو باشم تنگ نیست
کس به تو مانند و نسبت نیست با تو خلق را
زنگ همچون آینه آیینه همچون زنگ نیست
گر میانت در زرو یاقوت گیرم چون کمر
خدمتی نبود که آن جز خاک و این جز سنگ نیست
سعدی اریک چند در میدان تو اسبی براند
مرکب ما پشت ریش و باره ما لنگ نیست
در سخن نیکست هرکس را و بر بالای چنگ
این بریشمها که می بینی به یک آهنگ نیست
سازها دارند مردم مختلف بهر طرب
لیک از آنها در خوش آوازی یکی چون چنگ نیست
سیف فرغانی نکو گوید سخن منکر مشو
چون توان گفتن شکر را طعم و گل را رنگ نیست
کار خواهی کرد عاشق شو که به زین نیست کار
شعر خواهی گفت ازین سان گو که به زین لنک نیست
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۹۹ - در سمن با آن طراوت حسن این رخسار نیست
در سمن با آن طراوت حسن این رخسار نیست
در شکر با آن حلاوت ذوق این گفتار نیست
ژاله بر برگ سمن همچون عرق بر روی او
لاله در صحن چمن مانند آن رخسار نیست
دوش گفتم از لبش جانم بکام دل رسد
چون کنم او خفته و بخت رهی بیدار نیست
ای بشیرینی ز شکر در جهان معروف تر
شهد با چندان حلاوت چون تو شیرین کار نیست
چون تو روزی مرهم وصلی نهی بر جان من
گر بتیغ هجر مجروحم کنی آزار نیست
بر دل تنگم اگر کوهی نهی کاهی بود
کآنچه جز هجر تو باشد بر دل من بار نیست
تا درآید اندرو غمهای تو هر سو درست
خانه دلرا که جز نقش تو بر دیوار نیست
مستی و دیوانگی از چون منی نبود عجب
کز شراب عشق تو در من رگی هشیار نیست
گر همه جانست اندر وی نباشد زندگی
چون کسی را دل ز درد عشق تو بیمار نیست
در سخن هر لفظ کندر وی نباشد نام تو
صورتش گر جان بود آن لفظ معنی دار نیست
هرکه عاشق نیست از وصلت نیابد بهره یی
هرکه او نبود بهشتی لایق دیدار نیست
سیف فرغانی چو روی دوست دیدی ناله کن
عندلیبی و ترا جز روی او گلزار نیست
چون مدد از غیر نبود صبر کن تا حل شود
« ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست »
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۰۰ - دل زمن برد آنکه جان را نزد او مقدارنیست
دل زمن برد آنکه جان را نزد او مقدارنیست
یک جهان عشاق را دل برده ودلدار نیست
هرکه ترک جان کند آسان بدست آرد دلش
گر بدست آید دل او ترک جان دشوار نیست
در بلای عشق او بی اختیار افتاده ام
گرچه این مذهب ندارم کآدمی مختار نیست
گفتم اندر کنج عزلت رو بدیوار آورم
چون کنم در شهر ما یک خانه را دیوار نیست
دوست ازما بی نیاز و وصل مارا ناگزیر
عشق با جان همنشین وصبر با دل یارنیست
گرچو سگ ازکوی او نانی خوری اندک مدان
ور سگان کوی اورا جان دهی بسیار نیست
حضرت او منزل اصحاب کهفست ای عجب
کاندر آن حضرت سگان را بارومارا بار نیست
ای زتو روزم سیه، شبها که مردم خفته اند
جز سگ ومن هیچ کس در کوی تو بیدار نیست
بار عشقت می کشم خوش زآنکه مر فرهاد را
کوه کندن بر امید وصل شیرین بار نیست
گر سرت در پا نهم ور تیغ بر فرقم زنی
از منت خوشنودی ای جان وزتوام آزار نیست
ور نگارستان شود پشت زمین از روی گل
بلبل جان مرا جز روی تو گلزار نیست
راست گفتی آزمودم با تو گشتم متفق
(ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست)
سیف فرغانی چومن گر حاجتی داری بدوست
دوست خود ناگفته داند، حاجت گفتار نیست
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۰۲ - عاشقان را در ره عشق آرمیدن شرط نیست
عاشقان را در ره عشق آرمیدن شرط نیست
وصل جانان را نصیب خویش دیدن شرط نیست
بربلا و نعمت ارحکمت دهد چون زآن اوست
نعمتش را بر بلای او گزیدن شرط نیست
گر ترا سودای خورشید جمال او بود
همچوسایه درپی مردم دویدن شرط نیست
آتش سودای او چون تیز گشت ازباد شوق
همچو آب تیره با خاک آرمیدن شرط نیست
گرچه نزد عاشقان اوکه صاحب دولتند
زین چنین محنت بجان خود را خریدن شرط نیست
همچو آن دریادلان جان بذل کن، زیرا هنوز
راه باقی داری ازیاران بریدن شرط نیست
چون سگ وچون مرغ باش اندر شکار وصل یار
کز دویدن چون بمانی جز پریدن شرط نیست
تا بصدر صفه وصلت رساند لطف دوست
زین وحل پای طلب بیرون کشیدن شرط نیست
دی تمنای وصال دوست کردم عشق گفت
زهر غم کم خورده ای شکر مزیدن شرط نیست
آب عزت در دهان کن خاک پایش بوسه ده
زآنکه این معشوق رابر لب گزیدن شرط نیست
اندرآن مجلس که نقل عاشقان ریزد زلب
هرمگس را ذوق این شکر چشیدن شرط نیست
رو ببوی از دور قانع شو که در گلزار او
خیره چون باد صبا برگل وزیدن شرط نیست
سیف فرغانی برو تسلیم حکم عشق شو
چون گرفتار آمدی برخود طپیدن شرط نیست
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۰۵ - چون کنم ای جان مرااز چون تو یاری چاره نیست
چون کنم ای جان مرااز چون تو یاری چاره نیست
غمخور عشقم مرااز غمگساری چاره نیست
گرچه عشقت چاره دارد ازهزاران همچو ما
چاره ما کن که ماراازتو باری چاره نیست
پایدار آمد سر زلفت بدست دیگران
آخر اندر چنگ ما از چند تاری چاره نیست
تن بزن در هجر او ای دل که اندر کوی عشق
تا بدانی قدر وصل از انتظاری چاره نیست
از سر رحم ای رفیقان بنده را یاری کنید
کین زپا افتاده را از دستیاری چاره نیست
راحت دیدار جانان نیست بی رنج رقیب
هرکجا باشد گلی آنجا ز خاری چاره نیست
بی گمان چون موکب سلطان جایی بگذرد
دیده نظارگی رااز غباری چاره نیست
در شب وصلش بسی اندیشه کردم از فراق
هر که می نوشید او را از خماری چاره نیست
در جهان افسانه یی شد سیف فرغانی بعشق
عاشقان هستند لیک از نامداری چاره نیست
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۱۵ - زنده دل نبود کسی کو ذوق درویشان نداشت
زنده دل نبود کسی کو ذوق درویشان نداشت
جان ندارد زنده یی کو حالت ایشان نداشت
مرد همچون گل اگر از رنگ باشد مایه دار
رنگ سودش کی کند چون بوی درویشان نداشت
ای بسا درویش زنده دل که در دنیای دون
خفت بر خاک وز خاکش گرد بر دامان نداشت
اهل دنیا چون شترمرغند (و) درویش اندرو
بلبل قدسیست، الفت با شترمرغان نداشت
هرکه از شور آب فقرش کام جان شیرین نشد
غیر زهر اندر نواله غیر خون برخوان نداشت
بس سیه کاسه است دنیا گرد خوان او مگرد
کو نمک در شوربا و چاشنی در نان نداشت
پادشاهی فقر و هر کو آن ندانست این نگفت
کامرانی عشق و آن کو این نورزید آن نداشت
پادشاهانت چه قصد ملک درویشی کنند
با همه شمشیرزن کین مملکت سلطان نداشت
هرکرا از درد عشق دوست دل بیمار نیست
همچو عیسی مرده را گر روح بخشد جان نداشت
باش تا فردا ببینی خواجه در مضمار حشر
همچو خر در گل، که اسبی بهر این میدان نداشت
بی کمال قوت عشق ای بسی لاحول گوی
کو چو شیطان ماند و انسان بودنش امکان نداشت
ای بسا زنده که خود را کس شمرد و چون بمرد
در کفن سگ شد که اندر پیرهن انسان نداشت
سیف فرغانی برای طعمه طفلان راه
مادر طبع کسی این شیر در پستان نداشت
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۲۰ - عاشق روی تو از کوی تو ناید در بهشت
عاشق روی تو از کوی تو ناید در بهشت
نزد عاشق فخر دارد خاک کویت بر بهشت
عاشق عالی نظر آنست که کو بیند بچشم
روی تو امروز در دنیا و فردا در بهشت
وقت دیدار تو با درویش، شرکت کی بود
آن توانگر را که چون شداد هست از زر بهشت
عاشقان دوزخ آشام ترا امروز هست
در دل از یاد تو این معشوق جان پرور بهشت
عاشقت بستد بدست همت و از پس فگند
اندرین ره پیش او گر دوزخ آمد گر بهشت
چون دل بیگانگان جانا ز ذکرت غافلست
گر بود در خاطرش با یادت ای دلبر بهشت
بر امید صحت مستان خمر عشق تو
پای کوبند از طرب حوران بسی در هر بهشت
چون خضر آب حیات وصل چون یابد کسی
ایستاده در میان چون سد اسکندر بهشت
تا درو گوهر ز آب چشم عشاقت بیافت
شاهدان خلد را نگرفت در زیور بهشت
گر برحمت ننگری جنت بود همچون جحیم
ور قدم در وی نهی دوزخ شود یکسر بهشت
سیف فرغانی مکن بیرون خیال روی دوست
از درون خود که با حورست نیکوتر بهشت
گر کند در کوی تو عاشق بجنت التفات
هست بر عاشق غرامت هست منت بر بهشت
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۲۵ - یار دل بر بود و از من روی پنهان کردو رفت
یار دل بر بود و از من روی پنهان کردو رفت
ای گل خندان مرا چون ابر گریان کرد و رفت
تا بزنجیر کسی سر در نیارید بعد از این
حلقه ای از زلف خود در گردن جان کرد و رفت
یوسف خندان که رویش ملک مصر حسن داشت
خانه بر یعقوب گریان بیت احزان کردو رفت
من بدان سان که بدم دیدند مردم حال من
آمد آن سنگین دل و حالم بدین سان کردو رفت
از فراغت بنده را صد همچو خسرو ملک بود
او بشیر ینیم چون فرهاد حیران کرد و رفت
یک بیک حق مرا برخود بهیچ آورد باز
درد عشق خویش را بر من دوچندان کرد و رفت
بی تو گفتم چون کنم؟گر عاشقی گفتا بمیر
پیش از این دشوار بود، این کار آسان کردو رفت
گفتم ای دل بی دلارامت کجا باشد قرار؟
در پی جانان برو،بیچاره فرمان کرد ورفت
دوش با بنده خیالت گفت بنشین،جمع باش
گر چه یار از هجر خود حالت پریشان کردو رفت
همچو تو دلداده را در دام عشق آورد و بست
همچو تو آزاده را در بند هجران کرد و رفت
بعد از این یابی ز جانان راحت از یزدان فرج
دل بیکبار از فرج نومید نتوان کردو رفت
کز پی یعقوب محزون از بر یوسف بشیر
چون زمان آمد ز مصرآهنگ کنعان کردو رفت
سیف فرغانی بیامد چند روزی در جهان
در سخن همچو لب او شکر افشان کردو رفت
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۳۸ - از سر صدق ارکسی بر آستانت سر نهاد
از سر صدق ارکسی بر آستانت سر نهاد
تخت بختش پای برکرسی هفت اختر نهاد
حبذا آن عاشق سیار کز صدق طلب
گرد هردر گشت وپیش آستانت سر نهاد
درمقامات ارچه عاشق را مددها کرد عقل
عقل را از عشق قدسی چون توان برتر نهاد
گرچه سوی آسمان همراه باشد جبرئیل
چون تواند پای بر معراج پیغمبر نهاد
حرف عشقت نسخهای کفرو ودین را نسخ کرد
نام آن نسخه سقیم ونام این ابتر نهاد
ازپی احیای اموات وعلاج دردمند
عیسی آمد رخت جالینوس رابر خر نهاد،
کارداران تواند اندر جهان خاک وآب
ای فتاده آتش عشق تو مارا در نهاد
پرتو خورشید کندر طبع معدن زر سرشت
ابر در باران که در جوف صدف گوهر نهاد
هرکه آمد از جهانداران درین حضرت کسی
کو بنام خویش مهری بر جبین زر نهاد
چون غلامان از برای پایگاه خدمتت
گر ملکشاهست عشقت نام او سنجر نهاد
در ره وصف تومسکین سیف فرغانی چه گفت
اسب عقلم سم فگند ومرغ وهمم پر نهاد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۳۹ - گشت گرد عالم وبر آستانت سر نهاد
گشت گرد عالم وبر آستانت سر نهاد
دل که تخت خود بر از کرسی هفت اختر نهاد
کشور عشق از حوادث ایمن آمد زآن دلم
پشت برآفاق کرد ورو بدین کشور نهاد
ازخواص خانه تست آنکه دراول قدم
سرنهد بیرون درآنکس که پای اندر نهاد
همچو دانه جان فشاند پیش هر مرغ آنکه او
پای دل در دام عشق همچو تو دلبر نهاد
زآفتاب حسن تو افتاد بر دل نور عشق
پرتو خورشید در اجزای کان گوهر نهاد
پادشاهان را جهان بخشید ومارامهر خود
دیگران راسنگ ومارا در ترازو زر نهاد
چون زسیر عاشقان ازخاک کویت گرد خاست
ازبرای عزتش جبریل بر شهپر نهاد
زآتش آه زبان سوزم نمی یارد خیال
برلب خشکم بخواب اندر دهان تر نهاد
من چو شکر در قصب ایمن بدم ازسوختن
عنبر خطت مرا چون عود در مجمر نهاد
چون توانم حال خود پوشید چون عشقت مرا
در گریبان مشک واندر آستین عنبر نهاد
من بشکر زآن سبب خود رادهان خوش میکنم
کزلبت بردند شیرینی ودر شکرنهاد
حسن تو بالا وپستی زود گیر چون قدت
سر سوی بالا وزلفت سوی پستی سرنهاد
سیف فرغانی ازین پس شعر تو عالی کند
حسن اوکز پایه اعلی قدم برتر نهاد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۴۵ - در دل از عشق کسی گر خار خارت اوفتد
در دل از عشق کسی گر خار خارت اوفتد
قصه درد دل من استوارت اوفتد
توچنین آزاد و فارغ غافلی از کار من
باش تا با چون خودی زین نوع کارت اوفتد
باد عشق اریک نفس بر خرمن عقلت وزد
آتش اندر کاهدان اختیارت اوفتد
این پریشانی که مارا در دلست از عشق تو
زآن همی ترسم که اندر روزگارت اوفتد
من زعشاقت گرفتم خویشتن را در شمار
باشد آحادی چو من اندر شمارت اوفتد
تیر مژگانت چو من صد صید افگندست لیک
صادقی چو من نخیزد گر هزارت اوفتد
رنگها گیرد زنقش تو چو انگشت از حنا
گر دلی ساده بدست چون نگارت اوفتد
پشت طاقت ریش گرداند چو من اشتر دلی
کو بنا دانی چو خردر زیر بارت اوفتد
ز احتمال بار اندوهت میانم بگسلد
کآن دو زلف تا میان اندر کنارت اوفتد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۶۷ - گرترا بی عشق ازین سان زندگانی بگذرد
گرترا بی عشق ازین سان زندگانی بگذرد
وینچنین بی حاصل ایام جوانی بگذرد
زآن همی ترسم که با صد تیرگی مانند سیل
در جهان خاکت آب زندگانی بگذرد
ازجهان عشق مگذر چون رسی آنجا ازآنک
درخرابی میرد آن کز آبدانی بگذرد
خویشتن درآتش عشقی فگن تا نفس تو
در شرف زین مردم آبی ونانی بگذرد
چون همایان ملایک زین شترمرغان دهر،
کز طبیعت چون خروسانند، رانی، بگذرد
ازبرای قوت جان در دست میر اشکار عشق
گوشت بیند زین سگان استخوانی بگذرد
راحت تن ترک کردن کار مرد زاهدست
عاشق آن باشد که از راحات جانی بگذرد
چون جو حظ تو کم شد زآخر سنگین خاک
اسب سیرت زین خران کاهدانی بگذرد
آتش شوقت چو در دل تیز گردد جان تو
همچو روح القدس ازین چرخ دخانی بگذرد
ترک دام و دانه کن تا روح چون شهباز تو
آید اندر طیر و از سیر مکانی بگذرد
ثقل هستی دور کن از دوش جان کامید نیست
کز سبک روحان کسی با این گرانی بگذرد
ای که گر در کویت آید سیف فرغانی دمی
بی درنگ از حد ایام زمانی بگذرد
چون جهان سیارراهت یک هنر دارد که تو
از مقامات آنچنانکش بگذرانی بگذرد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۷۶ - دلبرا اندوه عشقت شادی جان آورد
دلبرا اندوه عشقت شادی جان آورد
بهر بیماری دل درد تو درمان آورد
هر نفس در کوی عشقت روی یوسف حسن تو
صدچو من یعقوب را در بیت احزان آورد
سالها محزون نشینیم از پی آن تا بشیر
ناگهان پیراهن یوسف بکنعان آورد
آفتاب روی تو چون در عرب پیدا شود
از حبش عاشق بلال ار پارس سلمان آورد
همتی باید که عاشق را درین راه افگند
رخش می باید که رستم را بمیدان آورد
دل فگند این نفس را اندر بلای عشق تو
برسرکافر دعای نوح طوفان آورد
دل چو از شوقت بنالد دیده گردد اشک بار
چون بغرد رعد آنگه ابر باران آورد
هیچ دنیای دوست را عشقت زتو آگه نکرد
خضر کی بهر سکندر آب حیوان آورد
برسر شاهان زند درویش با شمشیر عشق
جنگ با شیران کند چون پیل دندان آورد
ملک جان ودل بغارت می رود درویش را
کز بر سلطان حسنت عشق فرمان آورد
عاشق تو گرچه درویش است زر بخشد چو جان
نی زهر در همچو زنبیل گدا نان آورد
ماه با خرمن نشاید کز برای دانه یی
همچو خوشه سر بزیر پای گاوان آورد
آرزوی لعل خندانت که جان را شیر داد
پیر را چون طفل پستان جوی گریان آورد
گنج گوهر چون زبان اندر دهان یابد کجا
تنگ دستی چون من آن لب را بدندان آورد
روز آخر شاد خیزد سیف فرغانی زخاک
درغم عشقت اگر یک شب بپایان آورد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۹۵ - فتنه خفته ز چشم مست تو بیدار شد
فتنه خفته ز چشم مست تو بیدار شد
خاصه آن ساعت که زلفت نیز با او یار شد
در شب هجرت ببینم روز وصلت را بخواب
گر تواند بخت خواب آلود من بیدار شد
روزگاری ناکشیده محنت هجران تو
چون توان از نعمت وصل تو برخوردار شد
تا بدیدم نرگس مخمور تو از خمر عشق
آنچنان مستم که نتوانم دگر هشیار شد
آنکه مردم را بدم کردی چو عیسی تندرست
چشم بیمار تو دید از عشق تو بیمار شد
شور از مردم برآمد گریه بر عاشق فتاد
چون لب شیرین تو از خنده شکربار شد
چاره تسلیم است با تقدیر نتوان پنجه کرد
دست تدبیرم چو اندر کار تو بی کار شد
تا تو پیدا آمدی ما را خموشی بود کار
گل چو رو بنمود بلبل را سخن ناچار شد
پیش ازین بی عشق تو در نظم ما ذوقی نبود
هرکه عاشق گشت بر شیرین شکر گفتار شد
گر کسی خواهد که بیند جان مصور همچو جسم
گودرین صورت نگر کز حسن معنی دار شد
سیف فرغانی جوانی رفت تا کی عاشقی
پیر گشتی، توبه کن، هنگام استغفار شد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۰۶ - مقبل آن قومی که با تو عشق دعوی کرده اند
مقبل آن قومی که با تو عشق دعوی کرده اند
وز دو عالم قصد آن درگاه اعلی کرده اند
روضه مأوی نمی خواهند و نخلستان خلد
بینوایانی که در کوی تو مأوی کرده اند
زندگی تن چو جان را مانع است از روی تو
عاشقان زنده دل مردن تمنی کرده اند
عاشقان از بهر جانان ترک عالم گفته اند
زاهدان از بهر جنت ترک دنیی کرده اند
عاشق عالی نظر را کآرزو دیدار تست
کحل چشم جانش از نور تجلی کرده اند
خال بر روی تو گویی از سواد چشم حور
نقش بندی بر بیاض دست موسی کرده اند
زآه عشاق تو مرده زنده می گردد مگر
تعبیه در وی دم احیای عیسی کرده اند
عشق ورز ار نام خواهی ای پسر کاهل سخن
از برای عشق مجنون ذکر لیلی کرده اند
سیف فرغانی اگر بد گفت و گر نیک از کرم
بشنو و عیبش مکن کز غیبش املی کرده اند
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۱۳ - عاشقان روی یار از وصل و هجران فارغند
عاشقان روی یار از وصل و هجران فارغند
مخلصان دین عشق از کفر و ایمان فارغند
اختیار از دل برون و دل برون از اختیار
بر سر کوی رضا از وصل و هجران فارغند
دوزخ و جنت اگرچه مایه خوف و رجاست
آتش آشامان تو زین ایمن و زآن فارغند
محو کرده از دل امید حیات (و) هم مرگ
زنده از عشق تواند ای دوست وز جان فارغند
در خلافت کمتر از داود نتوان فرض کرد
این گدایان را که از ملک سلیمان فارغند
چون شوند از آتش شوقش چو موسی گرم رگ
گر خضر ساقی بود از آب حیوان فارغند
هم باستیلای عشق از کار عالم بی خبر
هم باستغنای فقر از ملک سلطان فارغند
چون کلیم از مال قارون این فقیران بی نیاز
چون خلیل از ملک نمرود این گدایان فارغند
گر بدوزخشان بری در حبس مالک خرمند
ور بجنتشان بری از باغ رضوان فارغند
وین جهان سفله شان چون هیچ دامن گیر نیست
زو قدم بیرون زده سر در گریبان فارغند
گر ز طوفان بلا دریا شود روی زمین
کشتی نوحست عشق ایشان ز طوفان فارغند
کرده اند از بهر رقص از سر نشاطی در سماع
وز دو کون افشانده دست این پای کوبان فارغند
کشتگان خنجر عشق از حوادث ایمنند
خستگان این نبرد از تیرباران فارغند
سیف فرغانی مرض داری، شفای خویشتن
زاین جماعت جو که با دردش ز درمان فارغند
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۴۵ - نام تو گر بر زبان رانم زبانم خوش شود
نام تو گر بر زبان رانم زبانم خوش شود
چون زبان از تو سخن گوید دهانم خوش شود
گر لبم بر لب نهی چون کوزه ای شیرین چو جان
در تن همچو سبو آب روانم خوش شود
ای طبیب عاشق از دارالشفای وصل خود
شربتی بفرست تا بیمار جانم خوش شود
همچو سگ از خوان تو گر نان خورم نبود عجب
مغز اگر همچون عسل در استخوانم خوش شود
زآتش عشق تو همچون چوب می سوزم ولیک
چون بخار عود از آن آتش دخانم خوش شود
چون دلم بیمار تو شد بهر صحت بعد ازین
همچو عیسی این نفس بر هر که رانم خوش شود
از شراب وصلت ار یکدم بکام من رسد
هرکرا آب دهان خود چشانم خوش شود
(این) چنین شوری که دارم از سماع نام تو
وقت در کوی تو از بانگ سگانم خوش شود
گر ز دست خویش باشد ره روی را درد سر
خاک پای تو اگر بروی فشانم خوش شود
عیش من رونق پذیرد گر پسندی شعر من
گر بشیرینی رسد آن آب و نانم خوش شود
دل چو بستانیست بی برگ از زمستان فراق
در نوا آیم چو مرغ ار بوستانم خوش شود
از مهب وصل اگر بر من وزد باد ربیع
هم درختم گل کند هم گلستانم خوش شود
بی گل روی تو (گر من) بانگ می کردم چو زاغ
بعد ازین چون ناله بلبل فغانم خوش شود
چون بنام تو رسد دستم گه تحریر شعر
کلک همچون نیشکر اندر بنانم خوش شود
سیف فرغانی همی گوید بلطف از حضرتت
گر بیابم یک نظر هر دو جهانم خوش شود
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۴۶ - هردم از عشق تو حال من دگرگون می شود
هردم از عشق تو حال من دگرگون می شود
وزغمت ای دلستان جان را جگر خون می شود
آن عجب نبود که شوریده شمو دیوانه وار
عاقل از عشق تو گر لیلیست مجنون می شود
دوستدار عاشقان تو هم از عشاق تست
چون درآمیزد بجیحون قطره جیحون می شود
تا شفا یابند از بیماری دل جمله را
همچو طب بوعلی درد تو قانون می شود
شهسواران ترا در آخر پر کاه خاک
اسب پرورده بشیر گاو گردون می شود
دست اندر آستین گوی از سلاطین می برد
پای در دامان و از کونین بیرون می شود
زاهدان از عاشقان دورند از بهر بهشت
مرد نازل مرتبه از همت دون می شود
گر کند عاشق بسوی پستی دنیا نظر
رفع عیسی در حق او خسف قارون می شود
دل درین (ره) زد قدم جان ماند تنها گفتمش
صبر کن تا بنگری کاحوال او چون می شود
کس نمی داند که اندر کارگاه حکم دوست
آدم از چه مجتبی وابلیس ملعون می شود
سیف فرغانی بعشق از خویشتن یابد خلاص
ما راز سوراخ خود بیرون بافسون می شود
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۴۷ - عشق هرجا رو نماید کفرها دین می شود
عشق هرجا رو نماید کفرها دین می شود
ور تو روی ازوی بتابی مهرها کین می شود
از حریم وقت او بیرون بود اسلام وکفر
آن قلندروش که اورا عشق تو دین می شود
تخت دولت می نهد در هند دین احمدی
کرسی اقبال محمودی چو غزنین می شود
شب بقدر خویش می گرید بروز وصل یار
شاد باد آن دل که بهر عشق غمگین می شود
زآفتاب عشق او کز دیدنش بی بهره ایم
کور مادرزاد چون دیده جهان بین می شود
یک نفس بیرون نشین تا برتو افتد نوراو
میوه چون در سایه باشد دیر شیرین می شود
در حریم عشق شو تا بوی فقر آید زتو
زآنکه عاشق گر فریدونست مسکین می شود
در زمینهای دگر آهو چو دیگر جانور
هست، لیکن ناف آهو مشک در چین می شود
اندرین ره چون کند ازآفتاب ومه رکاب
خنگ چرخ ازبهر اسب همتش زین می شود
دست لطف دوست گر برکوه افشاند گهر
چون نگین هر سنگ اورا خانه زرین می شود
حرف وصف عنبرین زلفش چو بنویسد قلم
خط اورا نقطهای خاک مشکین می شود
سیف فرغانی زبوی عشق شد رنگین سخن
ماه چون برمیوه تابد زود رنگین می شود
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۶۸ - شکر اندر پسته پنهان وآب حیوان در شکر
شکر اندر پسته پنهان وآب حیوان در شکر
لاله بر خورشید آن مه دارد وگل بر قمر
قوت دل در غم او چون شفا در انگبین
راحت جان در لب او چون حلاوت در شکر
روی معنی دار او از دانه خالش کند
طعمه مرغان روح اندر قفسهای صور
چون شکوفه پایمال هرکس وناکس شوم
گر بسنگ از وی جدا گردم چو میوه از شجر
بر در جانان نشین تا قدر تو افزون شود
کآب در دریا شود در، خاک در معدن گهر
خدمت پیوسته کن تا روی بنماید قبول
حلقه چون دائم زنی ناچار بگشایند در
خاک را تأثیر آب زندگانی آمدی
دوست گر دامن کشان بر خاک ما کردی گذر
شوق او در طبع من چون نامیه است اندر نبات
کو زشاخ خشک بیرون آورد گلهای تر
شعرمن در وصف او جلاب جان پرور شود
گر درآمیزد بهم آب وشکر با یکدگر
من نپرهیزم زروی دوست دیدن بعد ازین
کی کند پرهیز بلبل از گل ونحل از زهر
سیف فرغانی اگر جانان خوهی جان ترک کن
نزد صاحب دل زصد جانست جانان خوبتر