تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۰۶ - العله
بود علت بقای حظ سالک
در آن اعمال و حالی کوست مالک
بقا در رسم هم یا در صفت دان
بقای حظ او را زین جهت دان
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۰۷ - العما
عما در نزد ارباب تصوف
احدیت بود آن بی‌تخلف
کسی او را جز او نشناسد آنجا
نباشد هیچ ممکن را حد آنجا
باطلاق وجودش انتسابست
جال ذوالجلالی را حجابست
یکی هم واحدیت را عما گفت
نگویم من ادب را کو خطا گفت
مراد این بوده وین خود ناتمام است
که معنی عما بیشک غمام است
غمام آن بین ارض و آسمانست
خود این معنی بچشم حس عیانست
پس او بین سماء احدیت
بود خود با زمین خلق و کثرت
مساعد نیست این معنی خبر را
که پرسیدند آن فخر بشر را
ز قبل از خلق رب ما کجا بود
نبی فرمود در عین عما بود
پس آن حضرت که باشد واحدیت
عما نبود بود مبدای کثرت
خود آنحضرت که باشد واحدیت
عما نبود بود مبدای کثرت
خود آنحضرت تعین راست لایق
محل کثرت و وضع خلایق
بود مخلوق پس خود هر تعین
نخستین عقل باشد با تمکن
کما قول نبی سلطان ابرار
نباشد در عما از خلق آثار
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۰۸ - العمد المعنویه
عمد گویند ارباب کرامات
باو بر پاست بالمعنی سموات
حق آنرا گر بقرآن بیعمد گفت
بچشم خلق از بهر سند گفت
بظاهر خود تو بیتی بیستونش
ندانی لیک اسرار درونش
تو بینی بیعمد رمز است و تلویح
عمادش نیست یعنی بر تو تصریح
عمادش در حقیقت هست آدم
که باشد روح و قلب و نفس عالم
عماد عرش و فرش و اوج وسافل
بود اندر حقیقت شخص کامل
کس او را گر که نشناسد عجب نیست
چه عارف بر وجودش غیر رب نیست
خدا را اولیا اندر قباب‌اند
ز عرفان خلایق در حجاب‌اند
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۰۹ - العنقاء
بود عنقا کنایه از هیولا
که ز انظار است مخفی همچو عنقا
تو او را جز که با صورت نیابی
نشان از وی بکونیت نیابی
بزیبایی صور را قابل آمد
وجود او بصورت حاصل آمد
بود او را تحرک بین اجسام
که باشد عنصر اعظم در افهام
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۱۰ - عوالم اللبس
عوالم چیست با لبست بحاصل
مراتب کز احد گردید نازل
چو آمد در تنزل ذات اقدس
تعینهاست در هر عالمش بس
بهر جا متصف شد ذات عالی
بروحانی صفات و هم مثالی
بپا از جود هر جا کرد اساسی
بپوشید از همان معنی لباسی
شناسد عارفش در هر لباس است
که چشم تیز بینش شه‌شناس است
غرض باشد لباس او عوالم
شناسد در لباسش عین سالم
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۱۱ - العین الثابته
ز عین ثابت ارجوئی حقیقت
حقیقتهاست اندر علم حضرت
نه موجود دست ازین ره باش ساکت
که معدوم است و اندر علم ثابت
بود او در وجود از رتبه ثانی
که می‌باشد خفی اندر معانی
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۱۲ - عین‌الشیی
ز عین‌الشیی صوفی گفته مطلق
که آن حق است و گوید حق همه حق
مدان جز حق بمعنی عین شی را
که حق بود آنکه عارف دید ویرا
می و میناست عکس روی ساقی
چو شیئیت نماند اوست باقی
از آنرو کل شیئ گفت هالک
بجز وجهش که آن حق است و مالک
بمعنی وجه شیئ جز عین شی نیست
که آن فانی و باقی غیرحی نیست
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۱۳ - عین‌الاله و عین العالم
ز عین العالم و عین الالهت
نمایم نکته بی اشتباهت
شد انسانی که دارد در حقیقت
تحقق او بکبری برزخیت
چو حق بیند ز چشم او بعالم
کند رحمت به هستیها دمادم
باین معنی است ظاهر سر لولاک
نبودی گر تو کی می‌بود افلاک
خود انسانیست دیگر بی‌تفرق
که بر اسم بصیرستش تحقق
چو هر شیئ شود مرئی بعالم
باین اسم است معلوم و مسلم
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۱۴ - عین‌الحیوه
بود عین الحیوتت باطن حی
هر آن زان چشمه نوشد جرعه وی
نیابد بر حیاتش ره مماتی
که یابد از حیات حق حیاتی
بود پس زنده هر شیئ بعالم
حیات اوست زین انسان اعظم
چو بر حق زنده هر چیزیست ز اشیاء
که جز او را حیاتی نیست اصلا
هر آدم جلوه‌گاه اسم حی شد
سبب او بر حیات کل شی‌ء شد
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۱۵ - العید
خود آن عودی که بر قلبت پدید است
بنزد اهل قلب و دید عید است
بود آن از تخلی یا تجلی
تو را یابد دل از هر یک تسلی
از آن گفتند ارباب معارف
بود هر دم دو عید از بهر عارف
یکی زان شد تخلی از ذمائم
دگر باشد تجلی ملایم
بدینان هم در اسلامت مبارک
دو عید آمد که باشد تاج تارک
تو را زین هر دو نیکو انبساطیست
که بر عیدین اصلی ارتباطیست
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۱۶ - باب الغین الغراب
غراب از جسم کلی شد کنایت
بعید از عالم قدس او بغایت
ز نورانیت و ادراک خالی
سواد بعد را وجه مثالی
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۱۷ - الغشاوه
غشاوه پرده‌ئی باشد که حایل
شود مرآت دل را در مشاغل
غشا خوانندش از بر دل نشیند
چو آید بر بصر تاریک بیند
بدل آنهم تواندکز صدا شد
صدا آن خاطره‌های ناروا شد
بود خود این صدا جز آن صدایت
که بر گوش آید آن بیمدعایت
بگوش آید اگر در ره صدائی
بود رو بر قفا کردن خطائی
غشاوه هست باری از صدایت
نه بر گوش آنکه آید از قفایت
صدای هر که بر اندازه اوست
ز نفس دون و فکر تازه اوست
غرض پیدا شود بر دل غشائی
که افتد روی مرآت از جلائی
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۱۸ - الغنا
غنا مالکیست بی‌آسیب و مالی
که آنرا نیست از حیثی زوالی
غنای تام جز حق را محال است
که مستغنی بذات او در کمال است
غنای عبد از حیث فنا شد
که مستغنی بحق از ماسوا شد
چو شداز هستی یکذات فائز
بهستیهاست حکمش جمله جایز
هر آنکس ره بدریا برد دریاست
حباب و موج و قطره جمله او راست
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۱۹ - الغوث
دگر غوث ار برآنت احتیاج است
همان قطب است کاندر ره سراجست
نبرده تا کسی سویش پناهی
نه غوث است او بود قطبی و شاهی
کسی و اندر پناه او کشد بار
خود او را غوث خوانند اهل اسرار
باین معنی است غوث ار نکته دانی
وگرنه نیست مخصوصش نشانی
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۲۰ - غیب الهویه و غیب المطلق
دهد غیب الهویه در تمکن
خبر از ذات حق لاتعین
باین معنی بود هم غیب مطلق
که آنجا نیست غیر از هستی حق
در آنجا هیچ غیر از ذات حق نیست
نشان از نقطه و خط در ورق نیست
در آنجا کنز مخفی بی‌نشان است
نه از «احببت ان اعرف» بیان است
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۲۱ - غیب‌المصون و غیب‌المکنون
دگر غیب‌المصون و غیب مکنون
عبارت دان ز سر ذات بیچون
نیابد کس بکنه ذات او راه
زکنه او بجز او نیست آگاه
مصون باشد ز استحضار اغیار
دگر مکنون ز ادراکات و ابصار
ز خود بنمود آثار و صفت را
معین کرد حد معرفت را
که بشناسند او را تا بآن حد
و زان پس راه عرفانش بود سد
بود آن حد مقام واحدیت
وزان پس نیست رسم از خلق و خلقت
مگر صوفی که اسرار از کمون گفت
خود آنرا غیب مکنون و مصون گفت
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۲۲ - الغین
دگر ز الفاظ اهل فقر غین است
که آن باشد صداء و دون رین است
حجاب رین تاریک و کثیف است
میان قلب و ایمان شریف است
ولی آن غین نبود سخت حایل
شود از یک تجلی زود زایل
چه آن رین از فساد اعتقاد است
ولیکن غین عاری زین فساد است
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۲۳ - باب‌الفاء الفتق
بود فتق آن بنزد اهل تحقیق
که هست از ماده بالجمله تفصیل
ز مطلق ماده تفصیل قابل
که صورتهای نوعی راست حامل
ظهور آنچه اندر واحدیت
ز اسماء بود مستور آن به نسبت
بروز آنچه مخفی بود در ذات
بقدر قابلیت از شئونات
شئوناتی که بر کونست لایق
معین شد بخارج آن حقایق
برون آمد زبحر ذات چون موج
حقایق دسته دسته فوج در فوج
درآمد از حصار افواج وصف بست
صفوف کاینات از هر طرف بست
حروفی کز دوات آمد در اوراق
خود آنرا فتق خوانند اهل اشراق
بدینسان فتق تفصیل نبات است
که قبل از فتق مخفی در نوات است
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۲۴ - الفتوح
فتوح اندر لغت باشد گشایش
که هر جائی کند نوعی نمایش
فتوح دنیوی رزق است و نعمت
دگر هم مال و جاه و عز و نصرت
فتوح اخروی شد حسن اعمال
دگر تهذیب خلق و صحت حال
بعارف نسبت فتح از شهود است
بسالک فتح در سیر وجود است
فتوح قلب را کشف حجب دان
ز بهر عاشق استعمال حب دان
غرض در هر مقامش وجه خاصیست
بهر حیثیت او را اختصاصی است
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۲۵ - الفتح القریب
مقام قلب باز ار درگشاید
بدل فتح قریبت رخ نماید
نماید روی از قلب و جهاتش
ظهورات و کمالات صافتش
سراسر حل مشکلهای نفست
شود در طی منزلهای نفست
گشاید دولت نصر من‌الله
در از فتح قریبت اندرین راه
گذشتی از صفات نفس و یکدل
شدی اندر صفات قلب داخل
گذار از تیه نفست گر نصیب است
رسی بر قلب و آن فتح قریب است