تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۴۶ - النفس الاماره و رئوسها
چو شیطانی تو را اماره نفس است
که او را در نمایش هفت رأس است
یکی شهوت دگر کبر و غضب دان
ریا و حرض و بخل است و حسد دان
سر شهوت شود ببریده ز اقلال
در آنچه اشتراک او راست در حال
پس اندرا کل و شرب و خواب و خلوت
بود تقلیل آن بر نفس کلفت
دگر رأس غضب از حلم مقطوع
شود هم از تواضع کبر ممنوع
حسد را سر ز تیغ اعتقادات
شود ببریده گر باشد جهادت
که ملک از حق و خلق او را عبیدند
بقدر حق خود ز او مستفیدند
بوداعطا و منع او بحکمت
باستحقاق خلق و قابلیت
بهر کس هر چه را داند صلاحش
دهد در عین خسران یا فلاحش
تو را هم داده جان و قوت و قوت
بآن قدری که لایق بود و قسمت
نداری قسمت از تخت و کلاهی
بآن کو دارد این نبود گناهی
شوی گر مبتلا بر درد و رنجی
بود خوار اردهندت مال و گنجی
بعالم گر دهندت میکنی پشت
که باید در عوض برندت انگشت
بهر چیزی که بخشندت کنی خشم
که باید دربهایش داد یک چشم
چرا پس حق نعمتهای مشهور
نباشد مر تو را یک لحظه منظور
زنداز حقد و حسرت سینهات جوش
ز یادت حق منعم شد فراموش
ز هر خلق بدت جان در عذاب است
بخاصه از حسد در رنج و تاب است
تو را گویم در این معنی مثالی
گرت باشد بتی صاحب جمالی
اگر بینی که دررنجست و آزار
و یا در بند جباری گرفتار
به بین حالت ز تصویرش چسانست
تو را روح از خصال بد چنانست
ز جمله باز بدتر حال حاسد
بود خوی جسد رأس مفاسد
دنیتر هیچ خلقی از حسد نیست
جز این تفسیر حبل من مسد نیست
حسد را سر باین شمشیر باری
توان ببرید گر خود مرد کاری
سر آن بخل و حرصت را قناعت
نماید قطع گر داری شجاعت
دگر چشمی که بینی هر بخیل است
حریض و هر حریصی بس ذلیل است
در اندازد همیشه نفس خود را
در اشغالی که شاید دیو و دد را
بدنیا و امور پست مرتد
بمدح و ذم و رنج و خواری و کد
مشقتها کشد در رنج و تحصیل
تمام عمر خود با طول و تفصیل
نماید فوت از خودد رزق مقسوم
که عندالله مقرر بود و معلوم
بمیرد پس بصد افسوس و حسرت
رسد مالش بغیری بیمشقت
نبودش از تعقب یکلحظه حالی
بمرد و برد از آن وزر و وبالی
سری کان بر تن نفس از ریا رست
شود ز اخلاص قطع ار نبود آن سست
بود انواع خیراتت ز اخلاص
که نبود در خیالت عام یا خاص
شوداخلاص حاصل از محبت
که جز یارت رود از یاد و نیت
کجا ماند یادت ما سوائی
که تا آید در اعمالت ریائی
هر آنطاعت ز عشق مستقیم است
برون از علت امید و بیم است
چو بیخوف و رجا شد هست خالص
نباشد از رهی مغشوش و ناقص
محبت پس یقین اصل اصولست
خود این تحقیق ارباب وصولست
نبندد دست چیزی نفس دون را
بجز حب دانی ارتو این فسون را
که او را در نمایش هفت رأس است
یکی شهوت دگر کبر و غضب دان
ریا و حرض و بخل است و حسد دان
سر شهوت شود ببریده ز اقلال
در آنچه اشتراک او راست در حال
پس اندرا کل و شرب و خواب و خلوت
بود تقلیل آن بر نفس کلفت
دگر رأس غضب از حلم مقطوع
شود هم از تواضع کبر ممنوع
حسد را سر ز تیغ اعتقادات
شود ببریده گر باشد جهادت
که ملک از حق و خلق او را عبیدند
بقدر حق خود ز او مستفیدند
بوداعطا و منع او بحکمت
باستحقاق خلق و قابلیت
بهر کس هر چه را داند صلاحش
دهد در عین خسران یا فلاحش
تو را هم داده جان و قوت و قوت
بآن قدری که لایق بود و قسمت
نداری قسمت از تخت و کلاهی
بآن کو دارد این نبود گناهی
شوی گر مبتلا بر درد و رنجی
بود خوار اردهندت مال و گنجی
بعالم گر دهندت میکنی پشت
که باید در عوض برندت انگشت
بهر چیزی که بخشندت کنی خشم
که باید دربهایش داد یک چشم
چرا پس حق نعمتهای مشهور
نباشد مر تو را یک لحظه منظور
زنداز حقد و حسرت سینهات جوش
ز یادت حق منعم شد فراموش
ز هر خلق بدت جان در عذاب است
بخاصه از حسد در رنج و تاب است
تو را گویم در این معنی مثالی
گرت باشد بتی صاحب جمالی
اگر بینی که دررنجست و آزار
و یا در بند جباری گرفتار
به بین حالت ز تصویرش چسانست
تو را روح از خصال بد چنانست
ز جمله باز بدتر حال حاسد
بود خوی جسد رأس مفاسد
دنیتر هیچ خلقی از حسد نیست
جز این تفسیر حبل من مسد نیست
حسد را سر باین شمشیر باری
توان ببرید گر خود مرد کاری
سر آن بخل و حرصت را قناعت
نماید قطع گر داری شجاعت
دگر چشمی که بینی هر بخیل است
حریض و هر حریصی بس ذلیل است
در اندازد همیشه نفس خود را
در اشغالی که شاید دیو و دد را
بدنیا و امور پست مرتد
بمدح و ذم و رنج و خواری و کد
مشقتها کشد در رنج و تحصیل
تمام عمر خود با طول و تفصیل
نماید فوت از خودد رزق مقسوم
که عندالله مقرر بود و معلوم
بمیرد پس بصد افسوس و حسرت
رسد مالش بغیری بیمشقت
نبودش از تعقب یکلحظه حالی
بمرد و برد از آن وزر و وبالی
سری کان بر تن نفس از ریا رست
شود ز اخلاص قطع ار نبود آن سست
بود انواع خیراتت ز اخلاص
که نبود در خیالت عام یا خاص
شوداخلاص حاصل از محبت
که جز یارت رود از یاد و نیت
کجا ماند یادت ما سوائی
که تا آید در اعمالت ریائی
هر آنطاعت ز عشق مستقیم است
برون از علت امید و بیم است
چو بیخوف و رجا شد هست خالص
نباشد از رهی مغشوش و ناقص
محبت پس یقین اصل اصولست
خود این تحقیق ارباب وصولست
نبندد دست چیزی نفس دون را
بجز حب دانی ارتو این فسون را
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۴۷ - تدقیق فیالنفس
چو دانستی رؤس هفتگانه
کنون بشنو هم از هر یک نشانه
چو آمد دزد در کاشانه تو
شود پنهان ز اهل خانه تو
شوند اهل سرا چون جمله در خواب
برد ره بر حریر و زر و سنجاب
نیاید ور بدست او نفیسی
شود قانع باشیاءء خسیسی
نفایس چیست اخلاق و معارف
خسایس زان پس اعمال مرادف
چو نفس اندر سرای سینه تو
کمیت گیرد پی نقدینه تو
برد گرد نقد اخلاق و عقاید
عملها جمله مغشوش است و فاسد
و گر برگشت از مخزن تهی دست
زبونی کو بود نقدینه چون هست
باین معنی که ز اعمال ارزیان کرد
تدارک از معارف میتوان کرد
تو پنداری که در فعلت گنه نیست
هوای نفس دون را در تو ره نیست
بزهد و قدس و تقوی بینظیری
ندانی در چه اغلالی اسیری
کنون بشنو هم از هر یک نشانه
چو آمد دزد در کاشانه تو
شود پنهان ز اهل خانه تو
شوند اهل سرا چون جمله در خواب
برد ره بر حریر و زر و سنجاب
نیاید ور بدست او نفیسی
شود قانع باشیاءء خسیسی
نفایس چیست اخلاق و معارف
خسایس زان پس اعمال مرادف
چو نفس اندر سرای سینه تو
کمیت گیرد پی نقدینه تو
برد گرد نقد اخلاق و عقاید
عملها جمله مغشوش است و فاسد
و گر برگشت از مخزن تهی دست
زبونی کو بود نقدینه چون هست
باین معنی که ز اعمال ارزیان کرد
تدارک از معارف میتوان کرد
تو پنداری که در فعلت گنه نیست
هوای نفس دون را در تو ره نیست
بزهد و قدس و تقوی بینظیری
ندانی در چه اغلالی اسیری
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۴۸ - علامت النفس بالفساد
نشانی گویمت تا باز دانی
که نفست چون برد از ره نهانی
ببزمی مردمی ار دیدی خطا گفت
سؤالی را جوابی ناروا گفت
کمربندی بجد در انفعالش
فزائی تا توانی بر ملالش
تو میگفتی شفیقم بر خلایق
بطبعم صلح کل آمد موافق
چه شد کز عهد خود بیگانه گشتی
عدو بردت ز ره دیوانه گشتی
خود این بود از غرور و خشم و شهوت
نمود نفس و اظهار منیت
نپنداری که بحث علم و دین بود
ره عقلت زد آن کت در کمین بود
که نفست چون برد از ره نهانی
ببزمی مردمی ار دیدی خطا گفت
سؤالی را جوابی ناروا گفت
کمربندی بجد در انفعالش
فزائی تا توانی بر ملالش
تو میگفتی شفیقم بر خلایق
بطبعم صلح کل آمد موافق
چه شد کز عهد خود بیگانه گشتی
عدو بردت ز ره دیوانه گشتی
خود این بود از غرور و خشم و شهوت
نمود نفس و اظهار منیت
نپنداری که بحث علم و دین بود
ره عقلت زد آن کت در کمین بود
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۴۹ - التنبیه
یکی هیچ اندرین سیر و جهادت
ز اخلاص علی نامد بیادت
جواب سائلی شایسته فمرود
باو بیندانشی گفت این خطا بود
ز بهر آنکه از مردم خسارت
بر او ناید بپاداش جسارت
دگر از بهر آن کورا بحالی
نباشد افتضاح و انفعالی
فتوت کرد و گفتش راست گفتی
حق این بود آنچه حق میخواست گفتی
بظاهر نفی خویش و مدح او کرد
خلاف نفس و ترک آرزو کرد
بدست نفس کی هرگز عنان داد
خیوسویش فکند آن یک امان داد
اگر مردی امان ده نی خجالت
تفقد کن نه اظهار اصالت
که من از خاندان عز و شأنم
کریم و دلنواز و مهربانم
بیمراث از علی دارم فتوت
ز مردان یادگارم در مروت
علی گر جود بر درویش میکرد
نه بهر حظ نفس خویش میکرد
اگر خوشنود از خود در عطا بود
کجا از حق سزایش هل اتی بود
خود آن مردان که صاحب سیر بودند
بخلقان رهنمای خیر بودند
بخق ایثارشان بود از فنائی
نه از خود بینی و عجب و ریائی
بود حکم شریعت جود و ایثار
دگر حکم طریقت ترک پندار
از آن نفس تو راضی بر سخا شد
که فرعونی از آن بذل و عطا شد
نشاطی آیدش زان بذل و اکرام
چو اظهار خدائی باشدش کام
و گر نه بس خسیس و بس بخیل است
ز ایثاری که الله شد علیل است
سخای الله از عجز و نیاز است
سخای للهوا مکر و مجاز است
ببزم اهل ذکرت میبرد نفس
بغیبت پردهات را تا درد نفس
که ما رفتیم و دیدیم از تمیزی
ز عارف هم نفهمیدیم چیزی
بود این غیبتی بر لفظ معقول
از و سر بسته تکذیبی است معمول
تو از خود گو بعمری غیر تقلید
چه فهمیدی که فهمی ز اهل توحید
همه عمرت بخوردن رفت و خفتن
دگر بر لهو و لعب و یاوه گفتن
چه میزانی بدستت بود خالص
که کامل را شناسی زان زناقص
خود این حرفت هم از تقلید و وهمست
یکی گفت این فضولش بر تو سهمست
گرت نور فتوت بود و انصاف
نگفتی حرفی از تقلید و اجحاف
کمند اینگونه نفست محکم انداخت
ز بهر غسل بردت دریم انداخت
بجای آنکه کوشی در علاجش
بطعن اولیا گفتی مزاجش
نشستی کور در جمع ستوران
سخن گفتی بمیل و طبع کوران
که ما رندیم کز مستی دوغی
نیفتادیم در دام دروغی
فرو گر میشدی در خویش یکدم
ندیدی از خود احمقتر بعالم
بزیر خصم خفتن افتخار است
ولی پند عزیزان بر تو عار است
ز اخلاص علی نامد بیادت
جواب سائلی شایسته فمرود
باو بیندانشی گفت این خطا بود
ز بهر آنکه از مردم خسارت
بر او ناید بپاداش جسارت
دگر از بهر آن کورا بحالی
نباشد افتضاح و انفعالی
فتوت کرد و گفتش راست گفتی
حق این بود آنچه حق میخواست گفتی
بظاهر نفی خویش و مدح او کرد
خلاف نفس و ترک آرزو کرد
بدست نفس کی هرگز عنان داد
خیوسویش فکند آن یک امان داد
اگر مردی امان ده نی خجالت
تفقد کن نه اظهار اصالت
که من از خاندان عز و شأنم
کریم و دلنواز و مهربانم
بیمراث از علی دارم فتوت
ز مردان یادگارم در مروت
علی گر جود بر درویش میکرد
نه بهر حظ نفس خویش میکرد
اگر خوشنود از خود در عطا بود
کجا از حق سزایش هل اتی بود
خود آن مردان که صاحب سیر بودند
بخلقان رهنمای خیر بودند
بخق ایثارشان بود از فنائی
نه از خود بینی و عجب و ریائی
بود حکم شریعت جود و ایثار
دگر حکم طریقت ترک پندار
از آن نفس تو راضی بر سخا شد
که فرعونی از آن بذل و عطا شد
نشاطی آیدش زان بذل و اکرام
چو اظهار خدائی باشدش کام
و گر نه بس خسیس و بس بخیل است
ز ایثاری که الله شد علیل است
سخای الله از عجز و نیاز است
سخای للهوا مکر و مجاز است
ببزم اهل ذکرت میبرد نفس
بغیبت پردهات را تا درد نفس
که ما رفتیم و دیدیم از تمیزی
ز عارف هم نفهمیدیم چیزی
بود این غیبتی بر لفظ معقول
از و سر بسته تکذیبی است معمول
تو از خود گو بعمری غیر تقلید
چه فهمیدی که فهمی ز اهل توحید
همه عمرت بخوردن رفت و خفتن
دگر بر لهو و لعب و یاوه گفتن
چه میزانی بدستت بود خالص
که کامل را شناسی زان زناقص
خود این حرفت هم از تقلید و وهمست
یکی گفت این فضولش بر تو سهمست
گرت نور فتوت بود و انصاف
نگفتی حرفی از تقلید و اجحاف
کمند اینگونه نفست محکم انداخت
ز بهر غسل بردت دریم انداخت
بجای آنکه کوشی در علاجش
بطعن اولیا گفتی مزاجش
نشستی کور در جمع ستوران
سخن گفتی بمیل و طبع کوران
که ما رندیم کز مستی دوغی
نیفتادیم در دام دروغی
فرو گر میشدی در خویش یکدم
ندیدی از خود احمقتر بعالم
بزیر خصم خفتن افتخار است
ولی پند عزیزان بر تو عار است
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۵۰ - علامه ترک الشهوه للمجاهد
دگر گویم علامتها در این باب
که تا باشد نشانی بهر اصحاب
زخوردنها تو را تا هست لذت
بتن باشد هنوز آن رأس شهوت
ز تقلیل ار که هم بیاضطرابست
مشو غافل که این ثعبان بخوابست
کند بعد از ریاضتها رجوع او
جهان را لقمه سازد ز جوع او
مکن یکجو بتقلیل اعتمادی
مگر باشد برون از هر مرادی
بود نیک ار نیابد بعد تقلیل
بمیل و مدعایی هیچ تبدیل
اگر باشد مراد و مدعایش
از آن تقلیل افزوده هوایش
مهی کم خورده تا عمری خورد بیش
نه عبدالبطن مرتاض است و درویش
نگیرد خود بعمری مرد سالک
ز نعمتهای افزون غیر اندک
دهد باقی بایتام و مساکین
نخواد هیچ هم پاداش و تحسین
بود عادت بوقت لایموتش
جوی هرگز نیفزاید بقوتش
که تا باشد نشانی بهر اصحاب
زخوردنها تو را تا هست لذت
بتن باشد هنوز آن رأس شهوت
ز تقلیل ار که هم بیاضطرابست
مشو غافل که این ثعبان بخوابست
کند بعد از ریاضتها رجوع او
جهان را لقمه سازد ز جوع او
مکن یکجو بتقلیل اعتمادی
مگر باشد برون از هر مرادی
بود نیک ار نیابد بعد تقلیل
بمیل و مدعایی هیچ تبدیل
اگر باشد مراد و مدعایش
از آن تقلیل افزوده هوایش
مهی کم خورده تا عمری خورد بیش
نه عبدالبطن مرتاض است و درویش
نگیرد خود بعمری مرد سالک
ز نعمتهای افزون غیر اندک
دهد باقی بایتام و مساکین
نخواد هیچ هم پاداش و تحسین
بود عادت بوقت لایموتش
جوی هرگز نیفزاید بقوتش
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۵۱ - علامه ترک الغضب للمجاهد
سر خشم و غصب ببریده کی شد
بوقتی کت امید از خلق طی شد
چو خشمت از خلاف هر مراد است
امید ارشد مرادت هم بیاد است
امیدار شد دگر چون و چرا نیست
کجا باشد غضب چون مدعا نیست
زد ار است لگد ناری غضب هیچ
نداری چون امید از وی ادب هیچ
بشیئی تا هنوز امید و چشم است
بجای رأس غضب باقی و خشم است
مشو ایمن که هست افسرده مارت
بجنبش تیره سازد روزگارت
بدم از حلم گر جنبد فسونش
بکش چون شد زبون در بحر خونش
ز جا مگذار تا جنبد دگر بار
توقع یعنی از مخلوق بردار
خلایق را بجا هل باش تنها
که تنها را غضب نبود به تنها
میان خلق باش و منفرد باش
چو گشتی منفرد با کیست پرخاش
اگر وقتی خورد پایت بسنگی
نداری از چه با آن سنگ جنگی
خلایق را مدان جز سنگ و چوبی
که تا آئی بخشم از زشت و خوبی
از آن صوفی بچیزی نیست خشمش
که ناید جز خدا چیزی بچشمش
بوقتی کت امید از خلق طی شد
چو خشمت از خلاف هر مراد است
امید ارشد مرادت هم بیاد است
امیدار شد دگر چون و چرا نیست
کجا باشد غضب چون مدعا نیست
زد ار است لگد ناری غضب هیچ
نداری چون امید از وی ادب هیچ
بشیئی تا هنوز امید و چشم است
بجای رأس غضب باقی و خشم است
مشو ایمن که هست افسرده مارت
بجنبش تیره سازد روزگارت
بدم از حلم گر جنبد فسونش
بکش چون شد زبون در بحر خونش
ز جا مگذار تا جنبد دگر بار
توقع یعنی از مخلوق بردار
خلایق را بجا هل باش تنها
که تنها را غضب نبود به تنها
میان خلق باش و منفرد باش
چو گشتی منفرد با کیست پرخاش
اگر وقتی خورد پایت بسنگی
نداری از چه با آن سنگ جنگی
خلایق را مدان جز سنگ و چوبی
که تا آئی بخشم از زشت و خوبی
از آن صوفی بچیزی نیست خشمش
که ناید جز خدا چیزی بچشمش
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۵۲ - علامه دفع التکبر
نشانی از تواضع وز تکبر
تو را گویم هم ار داری تدبر
تواضع کان ز بهر مال و جاهست
خلاف امر و تعظیم الهست
دگر اقسام آن بسیار باشد
یکی از عجب و استکبار باشد
تواضع باشدش عین تکبر
کند بر کبر و خود بینی تفاخر
دگر از احتیاج و افتقار است
دگر از ضعف نفس و اضطرار است
دگر باشد بعنوان تملق
دگر باشد باظهار تخلق
در اغلب از ره امید و بیم است
بنادر جائی از طبع کریم است
تواضع نیست کز دلخواه باشد
خضوع مرد رهلله باشد
تواضع گر نمائی با غرض تو
که هم خواهی تواضع در عوض تو
خضوع از مردمت باشد توقع
برنجی گر بجا نامد تواضع
دلیل است اینکه آن رأس تکبر
بجا باشد نه قطع اندر تصور
تواضع ور ز خلقت در نظر نیست
بتن آندیو را ازکبر سر نیست
تو را گویم هم ار داری تدبر
تواضع کان ز بهر مال و جاهست
خلاف امر و تعظیم الهست
دگر اقسام آن بسیار باشد
یکی از عجب و استکبار باشد
تواضع باشدش عین تکبر
کند بر کبر و خود بینی تفاخر
دگر از احتیاج و افتقار است
دگر از ضعف نفس و اضطرار است
دگر باشد بعنوان تملق
دگر باشد باظهار تخلق
در اغلب از ره امید و بیم است
بنادر جائی از طبع کریم است
تواضع نیست کز دلخواه باشد
خضوع مرد رهلله باشد
تواضع گر نمائی با غرض تو
که هم خواهی تواضع در عوض تو
خضوع از مردمت باشد توقع
برنجی گر بجا نامد تواضع
دلیل است اینکه آن رأس تکبر
بجا باشد نه قطع اندر تصور
تواضع ور ز خلقت در نظر نیست
بتن آندیو را ازکبر سر نیست
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۵۳ - علامه ترک الحسد
بود پاک از حسد آنگاه دلقت
که وحشت باشد از اجماع خلقت
ملول از صحبت شاه و وزیری
گریزان از غنی و از فقیری
نباشد چشم نفع و دفعت از کس
بهر چیزی تو را باشد خدا بس
بجز حق نافعی و دافعی نیست
عطا و منع او را مانعی نیست
تو را کی یابد این معنی تحقق
بوقتی کز کسان بری تعلق
بغیری گو رسد از خلق چیزی
که پیش تو نیرزد بر پشیزی
تو افکندی ربود ار غیر بد نیست
در اینحال احتمالی از حسد نیست
تو را باید که ترک از جود باشد
مگر کان ترکت از مقصود باشد
در آنهم هست هست آثار و نشانی
که فهمند اهل معنی در زمانی
که وحشت باشد از اجماع خلقت
ملول از صحبت شاه و وزیری
گریزان از غنی و از فقیری
نباشد چشم نفع و دفعت از کس
بهر چیزی تو را باشد خدا بس
بجز حق نافعی و دافعی نیست
عطا و منع او را مانعی نیست
تو را کی یابد این معنی تحقق
بوقتی کز کسان بری تعلق
بغیری گو رسد از خلق چیزی
که پیش تو نیرزد بر پشیزی
تو افکندی ربود ار غیر بد نیست
در اینحال احتمالی از حسد نیست
تو را باید که ترک از جود باشد
مگر کان ترکت از مقصود باشد
در آنهم هست هست آثار و نشانی
که فهمند اهل معنی در زمانی
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۵۴ - علامه ترک الحرص للمجاهد
دگر آنسر که از حرص است و از آز
نشانی گویمت در قطع آن باز
تو را گفتیم کز تیغ قناعت
شود قطع آن گرت هست این صناعت
نشانش این بود کاشیاء موجود
که آن از قدر لازم بیشتر بود
دهی بر مستحقان بی مناعت
کنی بر آنچه میکردی قناعت
بدانی کین تو را هست امتحانی
نباشد هیچ از آنت امتنانی
و گر یک حبه شد بروی زیارت
بگردد رفته رفته عیش و عادت
رسد جائی که اقلیمش کم آید
بهم این اژدها را کی فم آید
نشانی گویمت در قطع آن باز
تو را گفتیم کز تیغ قناعت
شود قطع آن گرت هست این صناعت
نشانش این بود کاشیاء موجود
که آن از قدر لازم بیشتر بود
دهی بر مستحقان بی مناعت
کنی بر آنچه میکردی قناعت
بدانی کین تو را هست امتحانی
نباشد هیچ از آنت امتنانی
و گر یک حبه شد بروی زیارت
بگردد رفته رفته عیش و عادت
رسد جائی که اقلیمش کم آید
بهم این اژدها را کی فم آید
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۵۵ - علامه دفع البخل للمجاهد
نشانی بود این در ترک آزت
دگر از بخل گویم نکته بازت
بترکش گر ترا پای ثبات است
بر احوال بخیلان التفات است
که مالی جمع کرد او با دو صد رنج
بمرد و برد وزرا و دیگری گنج
گر آید پیش فکرت گاهگاهی
که جمع مال را نبود گناهی
توئی درویش نی اهل و عیالت
کشی رنج ار نباشد ملک و مالت
شوی محتاج و بیدمساز مانی
ز ذکر و فکر یکجا باز مانی
بمال اجرای دین حق توان کرد
نه بهر هر کسی دنیا زیان کرد
غرض گر آیدت اینها بخاطر
هنوز استت بجای از بخل آن سر
اگر با حق شوی در ملکالله
ندارد بتسگی و خستگی راه
در آنجا نیست غیر از نور و نعمت
همه فتح است و فوز و بسط و وسعت
وگر بگذشته باشی زین خطرها
نباید نفس دستی زین نظرها
نکوتر امتحانی گویمت باز
ز نفش بخل خاطر شویمت باز
توانی گر دهی مال و نوائی
فزون یا کم بشخصی در خفائی
که او نشناسد آن معطی تو بودی
بود گر چه محبی یا عنودی
نیاری در نظر حب و عنادش
باو پنهان کنی جود از ودادش
ور از دستت بر آید در غیابش
کنی فارغ ز رنج و اضطرابش
بدون اطلاع او و غیری
دریغ از وی نداری هیچ خیری
اگر باشی چنین صوفی نشانی
گذشته نفست از هر امتحانی
اگر باشی چنین فارغ ز خلقی
مطهر دوده و پاکیزه دلقی
و گر زین امتحان نائی برون راست
مشو ایمن که رأس بخل برجاست
هنوز آن مرده دارد جنبجوئی
اگر خیزد تو در کامش فروئی
دگر از بخل گویم نکته بازت
بترکش گر ترا پای ثبات است
بر احوال بخیلان التفات است
که مالی جمع کرد او با دو صد رنج
بمرد و برد وزرا و دیگری گنج
گر آید پیش فکرت گاهگاهی
که جمع مال را نبود گناهی
توئی درویش نی اهل و عیالت
کشی رنج ار نباشد ملک و مالت
شوی محتاج و بیدمساز مانی
ز ذکر و فکر یکجا باز مانی
بمال اجرای دین حق توان کرد
نه بهر هر کسی دنیا زیان کرد
غرض گر آیدت اینها بخاطر
هنوز استت بجای از بخل آن سر
اگر با حق شوی در ملکالله
ندارد بتسگی و خستگی راه
در آنجا نیست غیر از نور و نعمت
همه فتح است و فوز و بسط و وسعت
وگر بگذشته باشی زین خطرها
نباید نفس دستی زین نظرها
نکوتر امتحانی گویمت باز
ز نفش بخل خاطر شویمت باز
توانی گر دهی مال و نوائی
فزون یا کم بشخصی در خفائی
که او نشناسد آن معطی تو بودی
بود گر چه محبی یا عنودی
نیاری در نظر حب و عنادش
باو پنهان کنی جود از ودادش
ور از دستت بر آید در غیابش
کنی فارغ ز رنج و اضطرابش
بدون اطلاع او و غیری
دریغ از وی نداری هیچ خیری
اگر باشی چنین صوفی نشانی
گذشته نفست از هر امتحانی
اگر باشی چنین فارغ ز خلقی
مطهر دوده و پاکیزه دلقی
و گر زین امتحان نائی برون راست
مشو ایمن که رأس بخل برجاست
هنوز آن مرده دارد جنبجوئی
اگر خیزد تو در کامش فروئی
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۵۶ - علامه دفعالریاء للمجاهد
دگر بشنو علامات ریا را
که بری سر ز اخلاص اژدها را
بکف معیاری ار نبود تو را خاص
ریا را کی توان دانست ز اخلاص
نشانی گویم ار باشد بکارت
که تا منزل نیفتد هیچ بارت
ز نفس ار بری آنسر کز ریا رست
دگر میدان که دولت دولت تست
اگر دلق تو گردید از ریا پاک
دگر در ره مدار از نفس دون باک
که او را نیست دیگر دست و پائی
همه زورش بتن بود از ریائی
یکی بنگر که فاعل غیر حق نیست
صباحت خوش جز از رب الفلق نیست
تمام خلق محتاج و فقیرند
تو را کی در شدائد دستگیرند
یکی بنگر که یک عیب ار که خلقت
ببینند از جفا در ند دلقت
بستارالعیوبی دل توان داشت
که یک عمری عیوبت را نهان داشت
بعلام الغیوبی جان توان داد
که عمری پرده پوشید و امان داد
غرض دانی ز خلق ار حاصلی نیست
تو را با خلق این روی و ریا چیست
خیال از خلق و خود یکباره بردار
دل از بیچارگی و چاره بردار
اگر جنبی ز جا جنبده نیست
بجز حق هر چه بینی زنده نیست
همه بادند خلق و نقش حمام
تو بهر صید بادی هشته دام
چو فارغ گردی از شید و ریا تو
نداری هیچ بر کف جز هوا تو
عمل را کن ز بهرد وست خالص
نباشد لایق او فعل ناقص
نه ناقص بلکه بس معیوب و مغشوش
که برداری ز رویش گر که سرپوش
گریزی و زنی بس بر سر از خبط
بصندوق آنچه عمری کرده ضبط
که بری سر ز اخلاص اژدها را
بکف معیاری ار نبود تو را خاص
ریا را کی توان دانست ز اخلاص
نشانی گویم ار باشد بکارت
که تا منزل نیفتد هیچ بارت
ز نفس ار بری آنسر کز ریا رست
دگر میدان که دولت دولت تست
اگر دلق تو گردید از ریا پاک
دگر در ره مدار از نفس دون باک
که او را نیست دیگر دست و پائی
همه زورش بتن بود از ریائی
یکی بنگر که فاعل غیر حق نیست
صباحت خوش جز از رب الفلق نیست
تمام خلق محتاج و فقیرند
تو را کی در شدائد دستگیرند
یکی بنگر که یک عیب ار که خلقت
ببینند از جفا در ند دلقت
بستارالعیوبی دل توان داشت
که یک عمری عیوبت را نهان داشت
بعلام الغیوبی جان توان داد
که عمری پرده پوشید و امان داد
غرض دانی ز خلق ار حاصلی نیست
تو را با خلق این روی و ریا چیست
خیال از خلق و خود یکباره بردار
دل از بیچارگی و چاره بردار
اگر جنبی ز جا جنبده نیست
بجز حق هر چه بینی زنده نیست
همه بادند خلق و نقش حمام
تو بهر صید بادی هشته دام
چو فارغ گردی از شید و ریا تو
نداری هیچ بر کف جز هوا تو
عمل را کن ز بهرد وست خالص
نباشد لایق او فعل ناقص
نه ناقص بلکه بس معیوب و مغشوش
که برداری ز رویش گر که سرپوش
گریزی و زنی بس بر سر از خبط
بصندوق آنچه عمری کرده ضبط
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۵۷ - علامه اخری لدفع الریاء
تو را گویم علمتهای مجموع
ریارا کی شود سر تا که مقطوع
ز مدح و ذم شوی وقتی که آزاد
نجنبد کوه عزمت هیچ ازین باد
مساوی آیدت تکذیب و تعریف
بود باید بیادت ذم و توصیف
ز بادی شد پریشان خار و خاشاک
ز طوفانها نجنبد توده خاک
بلرزد کاهی از بادی نه الوند
بود مرد ریائی قدر او چند
که گوشش بر قبول ورد خلق است
باین کند و غل و را پا و حلق است
مگر مدحش کجا در انجمن شد
کمالاتش قبول مرد و زن شد
زیاد و کم بسی گوید بتوصیف
ز خلقان تا کنندش خلق تعریف
بدی گر گفته باشندش ز جائی
پی دفعش فزاید بر ریائی
مگر ذمش بدل گردد بتحسین
کند هر سو طلب یاری سخن چین
که گویندش بمجلسها حکایت
کرامتها کنند از وی روایت
بذکر و ورد و طاعاتست دایم
بود شب در قیام و روز صائم
فلانکس شد مریدش یافت منصب
نیازی هر که بردش یافت مطلب
دعایش بس مجرب درمهمات
در انکارش بسی دیدند آفات
از آن غافل که بعد از رنج افزون
نصیب از نیل خلقش نیست جز خون
از آن غافل که این خلق مکدر
دو صد بارند از وی بینواتر
گذشته عمر و بادش برده خرمن
نه جز ریگش بجای زر بدامن
غرض تا در خیال مدح و ذمی
بتن زان مرده مارت هست سمی
پی تحصیل تریاقی کن اقدام
مهل کز کف رود اوقات و ایام
ثنای خلق معیار ریا دان
فسردنها ز دم اژدها دان
گر افشردی و او را جنبجو نیست
دگر میدان که روحی اندرو نیست
ریارا کی شود سر تا که مقطوع
ز مدح و ذم شوی وقتی که آزاد
نجنبد کوه عزمت هیچ ازین باد
مساوی آیدت تکذیب و تعریف
بود باید بیادت ذم و توصیف
ز بادی شد پریشان خار و خاشاک
ز طوفانها نجنبد توده خاک
بلرزد کاهی از بادی نه الوند
بود مرد ریائی قدر او چند
که گوشش بر قبول ورد خلق است
باین کند و غل و را پا و حلق است
مگر مدحش کجا در انجمن شد
کمالاتش قبول مرد و زن شد
زیاد و کم بسی گوید بتوصیف
ز خلقان تا کنندش خلق تعریف
بدی گر گفته باشندش ز جائی
پی دفعش فزاید بر ریائی
مگر ذمش بدل گردد بتحسین
کند هر سو طلب یاری سخن چین
که گویندش بمجلسها حکایت
کرامتها کنند از وی روایت
بذکر و ورد و طاعاتست دایم
بود شب در قیام و روز صائم
فلانکس شد مریدش یافت منصب
نیازی هر که بردش یافت مطلب
دعایش بس مجرب درمهمات
در انکارش بسی دیدند آفات
از آن غافل که بعد از رنج افزون
نصیب از نیل خلقش نیست جز خون
از آن غافل که این خلق مکدر
دو صد بارند از وی بینواتر
گذشته عمر و بادش برده خرمن
نه جز ریگش بجای زر بدامن
غرض تا در خیال مدح و ذمی
بتن زان مرده مارت هست سمی
پی تحصیل تریاقی کن اقدام
مهل کز کف رود اوقات و ایام
ثنای خلق معیار ریا دان
فسردنها ز دم اژدها دان
گر افشردی و او را جنبجو نیست
دگر میدان که روحی اندرو نیست
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۵۸ - علامت اخری لدفع الریاء
ازین بهتر تو را گویم نشانی
که باشد در ریا نیک امتحانی
نظر کن در خیال فاطن خود
بیایی چیزی ار در باطن خود
که نتوانی نمود اظهار آن را
بگیر از جزء و کل معیار آنرا
بقدر آن ریا میدان که باقیست
اگر جیزی نباشد دان ریانیست
اگر چیزی در آن نبود مخالف
ز کشفش هم نباشد مرد خائف
ابائی نیست گر نبود خلافی
چه باک از امتحانت گر تو صافی
اگر پاکی بریز انبان خود را
عیان کن شیوه پنهان خود را
دغلهائی که داری نه بیکسو
دوروئیها که هستت کن بیکرو
چو دیدی نیست دیگر هیچ چیزی
که ترس زان اگر بیند عزیزی
ز تشویش ریا جانت خلاص است
چنین خالص شدن خاص خواص است
که باشد در ریا نیک امتحانی
نظر کن در خیال فاطن خود
بیایی چیزی ار در باطن خود
که نتوانی نمود اظهار آن را
بگیر از جزء و کل معیار آنرا
بقدر آن ریا میدان که باقیست
اگر جیزی نباشد دان ریانیست
اگر چیزی در آن نبود مخالف
ز کشفش هم نباشد مرد خائف
ابائی نیست گر نبود خلافی
چه باک از امتحانت گر تو صافی
اگر پاکی بریز انبان خود را
عیان کن شیوه پنهان خود را
دغلهائی که داری نه بیکسو
دوروئیها که هستت کن بیکرو
چو دیدی نیست دیگر هیچ چیزی
که ترس زان اگر بیند عزیزی
ز تشویش ریا جانت خلاص است
چنین خالص شدن خاص خواص است
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۵۹ - کلام آخر
ز نفست گر شد این سرها ربوده
نماند در تو وصفی ناستوده
چو این اوصاف سبعه جمله اصلند
بر آینها سایر اوصاف وصلند
مثال کینه و ظلم و عداوت
که آنها بر غضب دارند نسبت
بدینسان سایر اوصاف دیگر
فروعاتند و میرویند از سر
بهر جا نسبت هر یک عیانست
نپندارم که محتاج بیان است
اگر یکوصف جائی جلوهگر هست
ز خوب و بد ز باقی هم اثر هست
خصال بد ولیکن جز عرض نیست
نه چون خق نکو عینی و ذاتی است
یکی نفس تو چون اماره آید
بدیها جمله زان پتاره آید
و گر لوامه شد از قلب نوری
بر او تابد کزو یا حضوری
باندازه تنبه کانتقالش
دهد از نوم غفلت وز ضلالش
مردد در میان نور و ظلمت
که کون حق و خلق است آن بنسبت
کند گاهی طلب از توبه مفتاح
گشاید بلکهیابی بهر اصلاح
از آن حیثی که سجینی صفاتست
همه میلش بسوی سینات است
وزان وجهی که علیین اساس است
تدارک را مهیا بر حواس است
ازو ظاهر شد ار وقتی قباحت
کند خود را ملامت زان وقاحت
دگر تا نفس را معیار چبود
کمال و فهم و استحضار چبود
اگر پس جاهلی بر کس عطائی
کند بر وی مگو بود این ریائی
که سازی از نوا دادن ملولش
کجا داند ریا نفس جهولش
بود تکلیف هر کس قدر فهمش
باستعداد هم حق داده سهمش
عطای او بمحض خود نمائی است
دگر مشعر بر اخلاص و ریانیست
شود ور نفس یکجا مطمئنه
یقینش فارغ از وهم و مظنه
ز اخلاق ذمیمه خلع و معذور
باوصاف حمیده جمع و معمور
توجه جمله باشد سوی قلبش
که بر خود روح قدسی کرده جلبش
کند تشییع قلب اندر ترقی
سوی اقلیم قدس و کون حقی
دو اسبه تازد او تا مالک الله
تو گورو دست مولایت بهمراه
صفی هم هست چشمش در رهی باز
تو دانی ایکه دانایی بهر راز
تو میدانی که علام الغیوبی
پناه و خالق هر زشت و خوبی
دعا ما بین رب و عبد غیر است
بهر حالم تو داری باز خیر است
نماند در تو وصفی ناستوده
چو این اوصاف سبعه جمله اصلند
بر آینها سایر اوصاف وصلند
مثال کینه و ظلم و عداوت
که آنها بر غضب دارند نسبت
بدینسان سایر اوصاف دیگر
فروعاتند و میرویند از سر
بهر جا نسبت هر یک عیانست
نپندارم که محتاج بیان است
اگر یکوصف جائی جلوهگر هست
ز خوب و بد ز باقی هم اثر هست
خصال بد ولیکن جز عرض نیست
نه چون خق نکو عینی و ذاتی است
یکی نفس تو چون اماره آید
بدیها جمله زان پتاره آید
و گر لوامه شد از قلب نوری
بر او تابد کزو یا حضوری
باندازه تنبه کانتقالش
دهد از نوم غفلت وز ضلالش
مردد در میان نور و ظلمت
که کون حق و خلق است آن بنسبت
کند گاهی طلب از توبه مفتاح
گشاید بلکهیابی بهر اصلاح
از آن حیثی که سجینی صفاتست
همه میلش بسوی سینات است
وزان وجهی که علیین اساس است
تدارک را مهیا بر حواس است
ازو ظاهر شد ار وقتی قباحت
کند خود را ملامت زان وقاحت
دگر تا نفس را معیار چبود
کمال و فهم و استحضار چبود
اگر پس جاهلی بر کس عطائی
کند بر وی مگو بود این ریائی
که سازی از نوا دادن ملولش
کجا داند ریا نفس جهولش
بود تکلیف هر کس قدر فهمش
باستعداد هم حق داده سهمش
عطای او بمحض خود نمائی است
دگر مشعر بر اخلاص و ریانیست
شود ور نفس یکجا مطمئنه
یقینش فارغ از وهم و مظنه
ز اخلاق ذمیمه خلع و معذور
باوصاف حمیده جمع و معمور
توجه جمله باشد سوی قلبش
که بر خود روح قدسی کرده جلبش
کند تشییع قلب اندر ترقی
سوی اقلیم قدس و کون حقی
دو اسبه تازد او تا مالک الله
تو گورو دست مولایت بهمراه
صفی هم هست چشمش در رهی باز
تو دانی ایکه دانایی بهر راز
تو میدانی که علام الغیوبی
پناه و خالق هر زشت و خوبی
دعا ما بین رب و عبد غیر است
بهر حالم تو داری باز خیر است
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۶۰ - النفس المطمئنه و اوصافها
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۶۱ - العفه
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۶۲ - الحلم
سکون و حلم جز ضد غضب نیست
غضبها از حرام است و عجب نیست
کند قوت حلال از غیب یاری
تو را در علم و عقل و بردباری
تو آنرارکن اخلاق و عمل دان
محاسن از حلالت ما حصل دان
حرامت مایه ظلم و شرور است
حلالت منشأ خیر الامور است
نشان خیر باشد عدل و انصاف
توان از عدل کردن جمع اطراف
شجاعت دست عدل اندر فنونست
از آن بینی که هر ظالم جبونست
چو عدل آمد رود ظلم و خیانت
فزاید مر تو را وزن و متانت
نترسی گر جهان جنبد بجنگت
نغلطد از هزاران سیل سنگت
ز طوفانها نلرزد شاخ بیدت
که نبود جز بعون حق امیدت
به ننشیند ز کس گردت بدامان
نباشد هم نبردت کس بمیدان
بود پس حلم معیار شجاعت
وقار از حلم و صبر است از قناعت
غضبها از حرام است و عجب نیست
کند قوت حلال از غیب یاری
تو را در علم و عقل و بردباری
تو آنرارکن اخلاق و عمل دان
محاسن از حلالت ما حصل دان
حرامت مایه ظلم و شرور است
حلالت منشأ خیر الامور است
نشان خیر باشد عدل و انصاف
توان از عدل کردن جمع اطراف
شجاعت دست عدل اندر فنونست
از آن بینی که هر ظالم جبونست
چو عدل آمد رود ظلم و خیانت
فزاید مر تو را وزن و متانت
نترسی گر جهان جنبد بجنگت
نغلطد از هزاران سیل سنگت
ز طوفانها نلرزد شاخ بیدت
که نبود جز بعون حق امیدت
به ننشیند ز کس گردت بدامان
نباشد هم نبردت کس بمیدان
بود پس حلم معیار شجاعت
وقار از حلم و صبر است از قناعت
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۶۳ - القناعه
قناعت باز ضد حرص و آزاست
ز خلقان مرد قانع بینیاز است
قناعت را مده از کف که این باد
کند از عادیان فتنه بنیاد
بسختیها بیفزا بر قناعت
بچشم خصم کن خار از مجاعت
تو هر اندیشه در این پیشه کن گرد
شد استاد آنکه او را گشت شاگرد
ز حرص است آنچه داری بیحفاظی
قناعت کن تو بر وجه تراضی
مگر زین کیمیا خاکت شود زر
به این آبت ز دریاهای گوهر
قناعت منبع هر خلق نیک است
خوشا جانی که با این نان شریکست
تضرع را قناعت گردد اسباب
خمش نار قساوت گشت ازین آب
زهی چشمی که دایم اشکبار است
خوشا قلبی که آن رقت شعار است
قناعت شکر منعم را نشان است
حریص از ناسپاسی تیره جانست
یقین و عزم و توحید و توکل
رضا و حزم و تسلیم و توسل
بود این جمله را مبنا قناعت
چنان کز حلم ظاهر شد شجاعت
ز خلقان مرد قانع بینیاز است
قناعت را مده از کف که این باد
کند از عادیان فتنه بنیاد
بسختیها بیفزا بر قناعت
بچشم خصم کن خار از مجاعت
تو هر اندیشه در این پیشه کن گرد
شد استاد آنکه او را گشت شاگرد
ز حرص است آنچه داری بیحفاظی
قناعت کن تو بر وجه تراضی
مگر زین کیمیا خاکت شود زر
به این آبت ز دریاهای گوهر
قناعت منبع هر خلق نیک است
خوشا جانی که با این نان شریکست
تضرع را قناعت گردد اسباب
خمش نار قساوت گشت ازین آب
زهی چشمی که دایم اشکبار است
خوشا قلبی که آن رقت شعار است
قناعت شکر منعم را نشان است
حریص از ناسپاسی تیره جانست
یقین و عزم و توحید و توکل
رضا و حزم و تسلیم و توسل
بود این جمله را مبنا قناعت
چنان کز حلم ظاهر شد شجاعت
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۶۴ - الشفقه
دگر ضد حسدها شد شفقت
نشان آن شفقت رحم و رفت
گرفتن دست هر افتاده باری
شدن هم پای هر نااستواری
بگیرش دست از رحمی که بودت
هم از جود جبلی و سجودت
که گر برخیزد و یابد نوائی
نپنداری که با او آشنائی
و گر افتادی و او دید پستت
نخواهی گیرد از پاداش دستت
بگیر ار باز هم افتاد بالش
محب یا خصم مپسند اختلالش
شفقت از خصال مطمئنه است
اگر نبود چنین و هم و مظنه است
ز شفقت خیزد افضال و مروت
و دادو رفق و اکرام و فتوت
نظر کردن بخلق از چشم خالص
ندیدن هیچکس را جز موافق
تلطف هم باعدا هم با حباب
رضاجوئی ز هر شیخ و زهر شاب
نباشد دشمنی عالم بود دوست
چو نفسی مطمئن شد عالم از اوست
در این حالت عدو نبود بکونین
بود اعداد عدویت بین جنبین
گر او شد کشته عالم با تو یارند
تو مهره مهر جو خلق ار چه مارند
نکوتربین که بد در این ورق نیست
بعالم فاش و پنهان غیر حق نیست
کسی کو آفریدت خصم چون شد
مشو خونی مکن خصمی تو با خود
غرض باشد شفقت راست دیدن
جهان انسان که حق آراست دیدن
نشان آن شفقت رحم و رفت
گرفتن دست هر افتاده باری
شدن هم پای هر نااستواری
بگیرش دست از رحمی که بودت
هم از جود جبلی و سجودت
که گر برخیزد و یابد نوائی
نپنداری که با او آشنائی
و گر افتادی و او دید پستت
نخواهی گیرد از پاداش دستت
بگیر ار باز هم افتاد بالش
محب یا خصم مپسند اختلالش
شفقت از خصال مطمئنه است
اگر نبود چنین و هم و مظنه است
ز شفقت خیزد افضال و مروت
و دادو رفق و اکرام و فتوت
نظر کردن بخلق از چشم خالص
ندیدن هیچکس را جز موافق
تلطف هم باعدا هم با حباب
رضاجوئی ز هر شیخ و زهر شاب
نباشد دشمنی عالم بود دوست
چو نفسی مطمئن شد عالم از اوست
در این حالت عدو نبود بکونین
بود اعداد عدویت بین جنبین
گر او شد کشته عالم با تو یارند
تو مهره مهر جو خلق ار چه مارند
نکوتربین که بد در این ورق نیست
بعالم فاش و پنهان غیر حق نیست
کسی کو آفریدت خصم چون شد
مشو خونی مکن خصمی تو با خود
غرض باشد شفقت راست دیدن
جهان انسان که حق آراست دیدن
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۶۵ - التواضع
تواضع ضد کبرت بیمظنه است
که آن ز اوصاف نفس مطمئنه است
بیک معنی تواضع با خشوع است
ولیکن در دو حال او را وقوع است
خشوع است انقیاد اندر ریاضات
تواضع ترک کل اعتراضات
بود گر انقیادت را کمالی
نباشد اعتراضت هم بحالی
ولیکن این تواضع وین تخشع
بود مخصوص خاصان در ترفع
تواضع را بود اعلی مراتب
صفتها را مراتب بس مناسب
ز ممکن رفته رفته تا بواجب
که وصف حق بخلق آنجاست غالب
در آنجا کبر رفت و کبریا گشت
کجا ماند تواضع یا تکبر
در آنمرجع که کثرت ریخت از هم
صفات عبد جز رب نیست فافهم
که آن ز اوصاف نفس مطمئنه است
بیک معنی تواضع با خشوع است
ولیکن در دو حال او را وقوع است
خشوع است انقیاد اندر ریاضات
تواضع ترک کل اعتراضات
بود گر انقیادت را کمالی
نباشد اعتراضت هم بحالی
ولیکن این تواضع وین تخشع
بود مخصوص خاصان در ترفع
تواضع را بود اعلی مراتب
صفتها را مراتب بس مناسب
ز ممکن رفته رفته تا بواجب
که وصف حق بخلق آنجاست غالب
در آنجا کبر رفت و کبریا گشت
کجا ماند تواضع یا تکبر
در آنمرجع که کثرت ریخت از هم
صفات عبد جز رب نیست فافهم