تعداد ۸۸۱۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۲۰۰ - با تو ای چرخ زنم به نیرو گرچه
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۲۰۸ - در ستایش صدر اعظم
آنکه درگاهش با چرخ همی گوید
نه مرا مانی و نه با تو رقیبستم
که تو مطموره بیدادی و من دایم
ملجا خائف و ما و ای غریبستم
ای خداوند پی مدح تو در محضر
من یکی شاعر دانای لبیبستم
که گهر ریزم و از غالیه دان خیزم
مشک تر بیزم و با نفخه طبیبستم
همه دانند ز قحطانی و عدنانی
بعد اما بعد این بنده خطیبستم
گر ادیبم بممالک شمری شاید
که ممالک را من نیک ادیبستم
نه مرا مانی و نه با تو رقیبستم
که تو مطموره بیدادی و من دایم
ملجا خائف و ما و ای غریبستم
ای خداوند پی مدح تو در محضر
من یکی شاعر دانای لبیبستم
که گهر ریزم و از غالیه دان خیزم
مشک تر بیزم و با نفخه طبیبستم
همه دانند ز قحطانی و عدنانی
بعد اما بعد این بنده خطیبستم
گر ادیبم بممالک شمری شاید
که ممالک را من نیک ادیبستم
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۲۲۵ - داورا ای که بهنگام مدیحت بورق
داورا ای که بهنگام مدیحت بورق
بیزد از خامه مه و مهر و سهیل یمنم
تا بحدیکه همه مدعیان پندارند
مالک مرسله زهره و عقد پرنم
تو همه ماهی و خورشیدی و ابری و نسیم
من خزان دیده و پژمرده گلی در چمنم
آفتابی که بگردون شده تابنده توئی
سایه کافتد از آن، بر زبر خاک منم
خرد بودم من و دادیم بزرگی چندان
که نگنجد بتن ای خواجه دگر پیرهنم
پیرهن بر تن سهل است که از وجد و طرب
جای آنست که بیرون شود از پوست تنم
شیوه بوالحسنی داری وجود علوی
ویژه با من که ز نسل علی «ع » بوالحسنم
برگزیدی ز خردمندان در بارگهم
برکشیدی زسخن سنجان در انجمنم
کرمت ماء معین ریخت بجام هوسم
سخنت در ثمین داد بجای ثمنم
چون تو آوردی و اینجا تو نگهداشتیم
هم تو بردی بر شاهنشه با خویشتنم
می نترسم زبد چرخ و نباشم حیران
کانکه آورده مرا باز برد در وطنم
بیژن آسا ز چه غصه برون آرد باز
رستم فضل تو بی منت دلو و رسنم
تو پرستنده حقی و گر این بنده ترا
نپرستم ز سر صدق کم از برهمنم
ور ترا نیک پرستم همه دانند که من
بنده حقم و از جان عدوی اهرمنم
تو بنامیزد نقاد سخن باشی و من
نیست در مخزن دانش گهری جز سخنم
گر سخن راست سرودم دهنم شیرین کن
ورنه شاید که دو صد مشت زنی بر دهنم
بیزد از خامه مه و مهر و سهیل یمنم
تا بحدیکه همه مدعیان پندارند
مالک مرسله زهره و عقد پرنم
تو همه ماهی و خورشیدی و ابری و نسیم
من خزان دیده و پژمرده گلی در چمنم
آفتابی که بگردون شده تابنده توئی
سایه کافتد از آن، بر زبر خاک منم
خرد بودم من و دادیم بزرگی چندان
که نگنجد بتن ای خواجه دگر پیرهنم
پیرهن بر تن سهل است که از وجد و طرب
جای آنست که بیرون شود از پوست تنم
شیوه بوالحسنی داری وجود علوی
ویژه با من که ز نسل علی «ع » بوالحسنم
برگزیدی ز خردمندان در بارگهم
برکشیدی زسخن سنجان در انجمنم
کرمت ماء معین ریخت بجام هوسم
سخنت در ثمین داد بجای ثمنم
چون تو آوردی و اینجا تو نگهداشتیم
هم تو بردی بر شاهنشه با خویشتنم
می نترسم زبد چرخ و نباشم حیران
کانکه آورده مرا باز برد در وطنم
بیژن آسا ز چه غصه برون آرد باز
رستم فضل تو بی منت دلو و رسنم
تو پرستنده حقی و گر این بنده ترا
نپرستم ز سر صدق کم از برهمنم
ور ترا نیک پرستم همه دانند که من
بنده حقم و از جان عدوی اهرمنم
تو بنامیزد نقاد سخن باشی و من
نیست در مخزن دانش گهری جز سخنم
گر سخن راست سرودم دهنم شیرین کن
ورنه شاید که دو صد مشت زنی بر دهنم
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۲۲۸ - تاریخ وفات میرزا حسین خان مافی فرزند نظام السلطنه
آوخ از دور سپهر آه و افسوس و دریغ
کان مه روشن ماگشت بنهفته بمیغ
گوهری روشن و پاک شد نهان در دل خاک
در هنر فرد وحید در سخن سخت و بلیغ
تیغی از کلک زبان آخت بر خصم وطن
ای دریغا بنیام رفت آن آخته تیغ
چاره جز صبر نماند زانکه کس را نبود
با قضا دست ستیز از قدر پای گریغ
چون امیری زغمش آگهی یافت بدرد
بهر تاریخ نگاشت «آه و صد آه دریغ »
کان مه روشن ماگشت بنهفته بمیغ
گوهری روشن و پاک شد نهان در دل خاک
در هنر فرد وحید در سخن سخت و بلیغ
تیغی از کلک زبان آخت بر خصم وطن
ای دریغا بنیام رفت آن آخته تیغ
چاره جز صبر نماند زانکه کس را نبود
با قضا دست ستیز از قدر پای گریغ
چون امیری زغمش آگهی یافت بدرد
بهر تاریخ نگاشت «آه و صد آه دریغ »
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۲۳۸ - در علم کف شناسی
نام تلهای کواکب که بود در کف دست
گر ز ابهام شماری و به خنصر گروی
زهره و مشتری است و زحل و شمس آنگاه
تیر و مریخ و قمر نیک شناس ای اخوی
خط زهره است چو از شمس روی سوی زحل
خط مریخ چو از زهره به برجیس روی
خط قوس از متوازی بخط مریخ است
نام آن خط حیات است و بآن شاد شوی
از تل شمس عمودی که بپایان آمد
خط شمس است و شود فال تو زان نیک قوی
زیر تیر است بشکل افقی خط قران
قوس آن سوی قمر خط بداهت شنوی
از زحل خط عمودی سوی کف خط نصیب
هست تقدیر تو آسوده زبی یا بدوی
خط مایل زقرآن سوی کف از صحت دان
کهکشان از سوی مریخ بر آید بسوی
گر ز ابهام شماری و به خنصر گروی
زهره و مشتری است و زحل و شمس آنگاه
تیر و مریخ و قمر نیک شناس ای اخوی
خط زهره است چو از شمس روی سوی زحل
خط مریخ چو از زهره به برجیس روی
خط قوس از متوازی بخط مریخ است
نام آن خط حیات است و بآن شاد شوی
از تل شمس عمودی که بپایان آمد
خط شمس است و شود فال تو زان نیک قوی
زیر تیر است بشکل افقی خط قران
قوس آن سوی قمر خط بداهت شنوی
از زحل خط عمودی سوی کف خط نصیب
هست تقدیر تو آسوده زبی یا بدوی
خط مایل زقرآن سوی کف از صحت دان
کهکشان از سوی مریخ بر آید بسوی
ادیب الممالک : فرهنگ پارسی
شمارهٔ ۱۸ - در اسامی خمسه مسترقه بپارسی
ادیب الممالک : فرهنگ پارسی
شمارهٔ ۱۹ - نامهای پنج دزدیده در اوستا
ادیب الممالک : فرهنگ پارسی
شمارهٔ ۳۰ - فرجودهای پنجگانه اشوزرتشت
پنج «فرجود» پدید آمده ازشت زرتشت
که به پیغمبریش راست بود پنج گواه
آتش «آذربرزین » که همی سوخت بحود
«چوبدستی » که بدان کور برفتی در راه
«سرو کشمر» که چو بیخش بدل خاک نشاند
شد بسی کشن و تنومند پس از یک دو سه ماه
«بیست و یک در ز اوستا» که از آنان هر یک
هفت «پرگرد» بود روشن و نغز و دلخواه
«سدره و کشتی » کز بندگی و بهدینی
جامه ای بود نشانی بر مرد آگاه
که به پیغمبریش راست بود پنج گواه
آتش «آذربرزین » که همی سوخت بحود
«چوبدستی » که بدان کور برفتی در راه
«سرو کشمر» که چو بیخش بدل خاک نشاند
شد بسی کشن و تنومند پس از یک دو سه ماه
«بیست و یک در ز اوستا» که از آنان هر یک
هفت «پرگرد» بود روشن و نغز و دلخواه
«سدره و کشتی » کز بندگی و بهدینی
جامه ای بود نشانی بر مرد آگاه
ادیب الممالک : فرهنگ پارسی
شمارهٔ ۳۳ - پایه آیین مازدیسی بر سه چیز است
ادیب الممالک : فرهنگ پارسی
شمارهٔ ۴۵ - در شمار اعداد از یک تا کاترلیون
از یکی تا ده بگو آن، دو، تروا، کاتر، سنگ
سیزدهست، ویت نف، دگر دیز است در سر و علن
عشر ثانی انز، دوز است و تریز آنگه کاترز
گنزوسیزو دیزست و دیزویت و دیزنف دان وون
یازده دوازده سیزده چهارده
پانزده شانزده هفده هجده نوزده بیست
پس ترانت است و کارانت آنگاه سنکانت آمده
هم سواسانت و سواسان دیز شد با کاترون
سی چهل پنچاه
شصت هفتاد هشتاد
کاترون دیز است و سان و میل و میلیون آنگهی
هست بیلیون و ترلیون کاترلیون بی سخن
نود صد، هزار
سیزدهست، ویت نف، دگر دیز است در سر و علن
عشر ثانی انز، دوز است و تریز آنگه کاترز
گنزوسیزو دیزست و دیزویت و دیزنف دان وون
یازده دوازده سیزده چهارده
پانزده شانزده هفده هجده نوزده بیست
پس ترانت است و کارانت آنگاه سنکانت آمده
هم سواسانت و سواسان دیز شد با کاترون
سی چهل پنچاه
شصت هفتاد هشتاد
کاترون دیز است و سان و میل و میلیون آنگهی
هست بیلیون و ترلیون کاترلیون بی سخن
نود صد، هزار
ادیب الممالک : فرهنگ پارسی
شمارهٔ ۴۷ - در شمار شهور شمسیه مطابق بروج منطقه
ادیب الممالک : اضافات
شماره ۸ - سی چهل سال از این پیش و یا برتر از این
ادیب الممالک : در تقریظ شاهنامه و مثنویات و قطعات دیگر
شمارهٔ ۵ - ترجمه اشعار تیمور
گفت تیمور که این ملک شود برهم و درهم
نو شود واقعه فاجعه قتل محرم
لشکر صبر گریزد که چنین خواسته ایزد
ملک ری جمله به یغما رود و کس نستیزد
نعره توپ وتفنگ از در و دیوار خروشد
بگریزد سر لشگر نتواند که بکوشد
غارت و قتل در آن ناحیه تا چند بماند
شاه ایران به کمند افتد و در بند بماند
پادشاهی است که شاهی نکند سالی و ماهی
هر گدائی شده در دوره او صدری و شاهی
ده نشینان جهان در طلب ملک جهانند
در پی تخت کیانند و ندانی که کیانند
رستخیزی است در آن روز بهر شهر و زمینی
هر کسی در پی تختی و کلاهی و نگینی
شاه از تخت فرود آید و دستور ز کرسی
ظلم چندانکه ببینی و ندانی ز که پرسی
هر زمان ناله آید ز دل سرور و سردار
شهرها یکسره ویرانه و سرها همه بر دار
سر و سردار گرفتار عذابند در ایران
شهر پاتخت ملک ناصردین شه شده ویران
ناصحا منع مکن از من و تیمور که مستیم
در شیون بگشودیم و لب از زمزمه بستیم
نو شود واقعه فاجعه قتل محرم
لشکر صبر گریزد که چنین خواسته ایزد
ملک ری جمله به یغما رود و کس نستیزد
نعره توپ وتفنگ از در و دیوار خروشد
بگریزد سر لشگر نتواند که بکوشد
غارت و قتل در آن ناحیه تا چند بماند
شاه ایران به کمند افتد و در بند بماند
پادشاهی است که شاهی نکند سالی و ماهی
هر گدائی شده در دوره او صدری و شاهی
ده نشینان جهان در طلب ملک جهانند
در پی تخت کیانند و ندانی که کیانند
رستخیزی است در آن روز بهر شهر و زمینی
هر کسی در پی تختی و کلاهی و نگینی
شاه از تخت فرود آید و دستور ز کرسی
ظلم چندانکه ببینی و ندانی ز که پرسی
هر زمان ناله آید ز دل سرور و سردار
شهرها یکسره ویرانه و سرها همه بر دار
سر و سردار گرفتار عذابند در ایران
شهر پاتخت ملک ناصردین شه شده ویران
ناصحا منع مکن از من و تیمور که مستیم
در شیون بگشودیم و لب از زمزمه بستیم
ادیب الممالک : مفردات
شماره ۳۱ - هنر اکنون به دل خاک طلب باید کرد
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۶ - درد دل گویم و بر طبع گران است تو را
درد دل گویم و بر طبع گران است تو را
چه کنم؟! گوش به حرف دگران است تو را!
مکن انکار دلم اینهمه، انگار که رفت؛
وز پیش دیده به حسرت نگران است تو را!
غیر میخواهدم از کوی تو آواره کند
وای بر حالم اگر میل بر آن است تو را
گر شبی با من غمگین گذرانی، چه شود؟!
ای که ایام به شادی گذران است تو را!
آذری را که کنون از نظر انداخته ای
یکی از جمله ی خونین جگران است تو را!
چه کنم؟! گوش به حرف دگران است تو را!
مکن انکار دلم اینهمه، انگار که رفت؛
وز پیش دیده به حسرت نگران است تو را!
غیر میخواهدم از کوی تو آواره کند
وای بر حالم اگر میل بر آن است تو را
گر شبی با من غمگین گذرانی، چه شود؟!
ای که ایام به شادی گذران است تو را!
آذری را که کنون از نظر انداخته ای
یکی از جمله ی خونین جگران است تو را!
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۲۱ - غیر، بیهوده، پی یار وفادار من است
غیر، بیهوده، پی یار وفادار من است
نشود یار کسی اگر یار من است
شب به گوشت چو رسد ناله ی مرغان اسیر
ناله ی بی اثر از مرغ گرفتار من است
از غمش مردم و گر شکوه کنم شرمم باد
آخر این غم که مرا کشت غم یار من است!
من و آن درد که هر چند بزاری کشدم
خلق را رشک به جان کندن دشوار من است!
دوش پرسیدم از آذر سبب رنجش دوست
گفت از صبر کم و شکوه ی بسیار من است!
نشود یار کسی اگر یار من است
شب به گوشت چو رسد ناله ی مرغان اسیر
ناله ی بی اثر از مرغ گرفتار من است
از غمش مردم و گر شکوه کنم شرمم باد
آخر این غم که مرا کشت غم یار من است!
من و آن درد که هر چند بزاری کشدم
خلق را رشک به جان کندن دشوار من است!
دوش پرسیدم از آذر سبب رنجش دوست
گفت از صبر کم و شکوه ی بسیار من است!
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۳۸ - ای که گفتی: ز در دوست درون نتوان رفت!
ای که گفتی: ز در دوست درون نتوان رفت!
شوق چون خضر ره ما شده چون نتوان رفت؟!
عشق در کوی بتان، بسته طلسمی ز وفا؛
که توان رفت درون، لیک برون نتوان رفت!
ای که داری هوس روی بتان در هر گام
بسکه افتاده سر و ریخته خون نتوان رفت!
پیش ازین ما، ز مقیمان دیاری بودیم؛
که ز ناسازی اغیار کنون نتوان رفت
چشم لیلی نگهی، تا نزند راه کسی؛
همچو مجنون به بیابان جنون نتوان یافت
خاری ار نیست بدل، از پی گلرخساری
کش بود سبزه ی خط غالیه گون نتوان رفت
آذر این ره ره عشق است، اگرت خضری هست؛
مرو این راه، که بی راه نمون نتوان رفت!
شوق چون خضر ره ما شده چون نتوان رفت؟!
عشق در کوی بتان، بسته طلسمی ز وفا؛
که توان رفت درون، لیک برون نتوان رفت!
ای که داری هوس روی بتان در هر گام
بسکه افتاده سر و ریخته خون نتوان رفت!
پیش ازین ما، ز مقیمان دیاری بودیم؛
که ز ناسازی اغیار کنون نتوان رفت
چشم لیلی نگهی، تا نزند راه کسی؛
همچو مجنون به بیابان جنون نتوان یافت
خاری ار نیست بدل، از پی گلرخساری
کش بود سبزه ی خط غالیه گون نتوان رفت
آذر این ره ره عشق است، اگرت خضری هست؛
مرو این راه، که بی راه نمون نتوان رفت!
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۳۹ - حرف جورت، همه جا با همه کس خواهم گفت
حرف جورت، همه جا با همه کس خواهم گفت
این حدیثی است که تا هست نفس، خواهم گفت!
برد صیادم ازین باغ و ز بی مهری گل
حرفها دارم و در کنج قفس خواهم گفت
تا نماند به سر کوی تو جز من دگری
قصهی جور تو با اهل هوس خواهم گفت
حال خود، کز پی آن قافله سرگردانم؛
چون بگوشم رسد آواز جرس خواهم گفت
کنم آذر گله از دشمن اگر بینم دوست
نیست گل ورنه دل آزاری خس خواهم گفت
این حدیثی است که تا هست نفس، خواهم گفت!
برد صیادم ازین باغ و ز بی مهری گل
حرفها دارم و در کنج قفس خواهم گفت
تا نماند به سر کوی تو جز من دگری
قصهی جور تو با اهل هوس خواهم گفت
حال خود، کز پی آن قافله سرگردانم؛
چون بگوشم رسد آواز جرس خواهم گفت
کنم آذر گله از دشمن اگر بینم دوست
نیست گل ورنه دل آزاری خس خواهم گفت
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۵۲ - گفتمش حرفی و امید که در گوشش باد
گفتمش حرفی و امید که در گوشش باد
و آنچه از من نشنیده است فراموشش باد
آنکه زد طعنه ی بیهوشیم از دیدن او
چشم او، راهزن قافله ی هوشش باد
آن قصب پوش جوان، کز ستمش دم نزنم
شرمی از طاقت پیران خشن پوشش باد
گفت دیروز شب آیم ببرت آمد صبح
شرمی امروز ز دیر آمدن دوشش باد
سرکند غیر چو بدگویی من، یا رب یار
نشنود، ور شنود زود فراموشش باد
صبح کز طلعت خورشید به خود می نازد
شرمی از پرتو آن طرف بناگوشش باد
روز محشر، چو جفای تو ز آذر پرسند
به دعا کوش که یا رب لب خاموشش باد
و آنچه از من نشنیده است فراموشش باد
آنکه زد طعنه ی بیهوشیم از دیدن او
چشم او، راهزن قافله ی هوشش باد
آن قصب پوش جوان، کز ستمش دم نزنم
شرمی از طاقت پیران خشن پوشش باد
گفت دیروز شب آیم ببرت آمد صبح
شرمی امروز ز دیر آمدن دوشش باد
سرکند غیر چو بدگویی من، یا رب یار
نشنود، ور شنود زود فراموشش باد
صبح کز طلعت خورشید به خود می نازد
شرمی از پرتو آن طرف بناگوشش باد
روز محشر، چو جفای تو ز آذر پرسند
به دعا کوش که یا رب لب خاموشش باد
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۵۸ - قاصد، از ننگ زمن نامه به جایی نبرد
قاصد، از ننگ زمن نامه به جایی نبرد
ور برد، نام چو من بی سر و پایی نبرد!
حال آن بنده چه باشد، که چو آزاد شود
جز در خواجه ی خود، راه به جایی نبرد
غیر افتد به گمان، کز پی دلجویی اوست
چو به جورم کشد و نام خطایی نبرد
نام من برد، ندانم ز غضب یا کرم است؟!
ز آنکه شاهی به عبث نام گدایی نبرد!
می رود از همه کس قاصد و من می گویم
که پیامی ز منش غیر دعایی نبرد
نبرم از تو شکایت به کسی جز تو که دوست
گله ی دوست به جز دوست به جایی نبرد
غیر آذر، که ز غم مرد و ازو شکوه نکرد
دگر آن به که کسی نام وفایی نبرد
ور برد، نام چو من بی سر و پایی نبرد!
حال آن بنده چه باشد، که چو آزاد شود
جز در خواجه ی خود، راه به جایی نبرد
غیر افتد به گمان، کز پی دلجویی اوست
چو به جورم کشد و نام خطایی نبرد
نام من برد، ندانم ز غضب یا کرم است؟!
ز آنکه شاهی به عبث نام گدایی نبرد!
می رود از همه کس قاصد و من می گویم
که پیامی ز منش غیر دعایی نبرد
نبرم از تو شکایت به کسی جز تو که دوست
گله ی دوست به جز دوست به جایی نبرد
غیر آذر، که ز غم مرد و ازو شکوه نکرد
دگر آن به که کسی نام وفایی نبرد