تعداد ۸۸۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۴۸ - از پی قتلم دگر، درد و غم، آمادهاند
از پی قتلم دگر، درد و غم، آمادهاند
همچو دو ابروی یار پشت به هم دادهاند
پای گریزم نماند وای که در خون من
لشکر مژگان ناز صف به صف استادهاند
جستهام از دام زلف لیک به تسخیر من
لشکر آشوب خط دست به هم دادهاند
طبع من و منع عشق آنگه ازین زاهدان
در عجبم کاین گروه از چه چنین سادهاند!
از ره مستیّ و عشق باز نگردم اگر
خلق چو نقش قدم در پیم افتادهاند
کس نبرد ره به عشق شکر که این زاهدان
در گرو سبحه و در غم سجّادهاند
این همه علم و عمل آن همه مکر و حیل
شکر که آزادگان از همه آزادهاند
هیچ نگیرند انس هیچ نگردند رام
وه که پری چهرگان جمله پریزادهاند
بهر تو فیّاض بود کوشش رنج و بلا
بیتو چنین درد و غم در به در افتادهاند
همچو دو ابروی یار پشت به هم دادهاند
پای گریزم نماند وای که در خون من
لشکر مژگان ناز صف به صف استادهاند
جستهام از دام زلف لیک به تسخیر من
لشکر آشوب خط دست به هم دادهاند
طبع من و منع عشق آنگه ازین زاهدان
در عجبم کاین گروه از چه چنین سادهاند!
از ره مستیّ و عشق باز نگردم اگر
خلق چو نقش قدم در پیم افتادهاند
کس نبرد ره به عشق شکر که این زاهدان
در گرو سبحه و در غم سجّادهاند
این همه علم و عمل آن همه مکر و حیل
شکر که آزادگان از همه آزادهاند
هیچ نگیرند انس هیچ نگردند رام
وه که پری چهرگان جمله پریزادهاند
بهر تو فیّاض بود کوشش رنج و بلا
بیتو چنین درد و غم در به در افتادهاند
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۴۴ - بر سر شیشه نبود پنبه، که بیروی یار
بر سر شیشه نبود پنبه، که بیروی یار
چشم صراحی سفید گشت ز بس انتظار
قرب وی و بعد من چیست چو با هم شدیم
ما و سر زلف او هر دو سیه روزگار
کوی تو بگذارد و جای کند در بهشت
هر که نفهمید ننگ، هر که ندانست عار
بهر شکار دلِ کیست که با صد فریب
دام سیه کرده باز طرّة پرتاب یار؟
فصل خط یار شد نالة فیّاض کو!
مستی بلبل خوش است خاصه به وقت بهار
چشم صراحی سفید گشت ز بس انتظار
قرب وی و بعد من چیست چو با هم شدیم
ما و سر زلف او هر دو سیه روزگار
کوی تو بگذارد و جای کند در بهشت
هر که نفهمید ننگ، هر که ندانست عار
بهر شکار دلِ کیست که با صد فریب
دام سیه کرده باز طرّة پرتاب یار؟
فصل خط یار شد نالة فیّاض کو!
مستی بلبل خوش است خاصه به وقت بهار
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۴۹ - نو خط من کرده است عزّت نخجیر من
نو خط من کرده است عزّت نخجیر من
سلسلة عنبرین ساخته زنجیر من
کام حلاوت کشم، طعم هلاهل گرفت
لعل که شکّر فکند در قدح شیر من؟
حکمت یونان چکد گر ز لبم دور نیست
خون فلاطون خورد نالة شبگیر من
بر لب خاموش من شکوه درآید به جوش
در پس نُه پردهدار گوش به تقریر من
دم ز فلاطون زند صورت خمخانهام
مدرس اشراق گشت مجلس تصویر من
عاشق و معشوق راهست ز هم فیضها
آنکه مرید منست هست هم او پیر من
رنگ تغافل شکست دوش ز بیتابیم
بیسببی هم نبود این همه تغییر من
تا نشوی رام من رام نگردم به تو
هست مسخّر شدن مایة تسخیر من
سلسلة عنبرین ساخته زنجیر من
کام حلاوت کشم، طعم هلاهل گرفت
لعل که شکّر فکند در قدح شیر من؟
حکمت یونان چکد گر ز لبم دور نیست
خون فلاطون خورد نالة شبگیر من
بر لب خاموش من شکوه درآید به جوش
در پس نُه پردهدار گوش به تقریر من
دم ز فلاطون زند صورت خمخانهام
مدرس اشراق گشت مجلس تصویر من
عاشق و معشوق راهست ز هم فیضها
آنکه مرید منست هست هم او پیر من
رنگ تغافل شکست دوش ز بیتابیم
بیسببی هم نبود این همه تغییر من
تا نشوی رام من رام نگردم به تو
هست مسخّر شدن مایة تسخیر من
فیاض لاهیجی : قصاید
شمارهٔ ۳۲ - در منقبت امام محمدتقی(ع)
بیتو به زندان غم هیچ نجنبم ز جا
زلف تو زنجیر کرد موی به موی مرا
کس به کدامین امید از تو دلی خوش کند
عهد ندارد ثبات وعده ندارد وفا
سایه سودای او از سر ما کم مباد
زلف پریشان که هست سلسلهجنبان ما
او همه تن کبر و ناز ما همه عجز و نیاز
ای دل خام آرزو او ز کجا ما کجا
روز وصالش نهشت شرم که بینم رخش
دل همه تن داغ من من همه داغ حیا
من به چه طالع دگر در دل او جا کنم
گریه من بیاثر ناله من نارسا
عمر نماند به کف، یار نیاید به چنگ
دل نشود ناامید، کام نگردد روا
یار ز ما در گریز، چرخ به ما در ستیز
وین دل پر رستخیز خود ننشیند ز پا
از پی ما میکشد عشق کمان ستم
بر دل ما میزند غمزه خدنگ جفا
بسکه غم هجر او تفرقه در ما فکند
دربر من دل جدا سوزد و داغش جدا
گریه من همچو آب سرو قدش را ضرور
خنده او چون نمک داغ دلم را سزا
خنده صبح مراست گریه غم در گلو
گریه شام مراست خنده غم بر قفا
میروم از خویشتن، بسته کمر بهر من
بوی سر زلف یار نامه به بال صبا
بوی کباب دلم مغز جگر میخورد
هان به حدیثم مباد گوش کسی آشنا
رفت ز عیشم شگون کردهام این آزمون
رنگ ندارد کنون در کف من این حنا
کس به کدام اعتماد دل به جهان خوش کند
عمر چنین بیدرنگ یار چنین بیوفا
کرد ز تاب ستم طاقت من پشت خم
گشت ز بس بار غم قامت صبرم دوتا
همچو کباب ضعیف گریه من بیسرشک
چون نفس صبحدم ناله من بیصدا
نعمت الوان غم میرسدم دم به دم
گه ز نوال ستم گه ز عطای بلا
گرد ره انتظار بوی سر زلف یار
آن تن ما را لباس، این دل ما را غذا
حاصلم از خشک و تر اشکی و لخت جگر
بر سر این ماحضر هر دو جهان را صلا
گریه تلاطم هنر، ناله تراکم اثر
دیده از آن در تعب سینه از آن در عنا
زورق هستی شکست بس که درین بحر خورد
لطمه باد عدم سیلی موج فنا
عشق وجود مرا رونق دیگر فزود
خورد مس هستیم غوطه درین کیمیا
چشم عدم روشن از گرد وجود منست
عشق به تدریج کرد خاک مرا توتیا
گو بشکن درد عشق یک به یکم استخوان
چند کند مغز من ناله نهان در عصا
یک سر مویی نماند در دل من جای عیش
چند کند کاوشم ناوک او جابهجا
ریشه امید من، حسرت جاوید من
آن یک ازل ابتدا، این یک ابد انتها
حسرت من جاودان، طاقت من ناتوان
بار ستم بیحساب تاب و توان بینوا
ای به هلاک دلم، بسته کمر بر میان
وی به فریب دلم ریخته دامان بهپا
از پی آزار جان، دست جفا بر میان
در ره امید دل، پای وفا در حنا
بهر گریبان دل، دست تطاول دراز
وز پی دامان وصل، طول امل نارسا
بیغمت اوقات من، جمله به باطل گذشت
در غم بود و نبود، در سر چون و چرا
تخم محبت ز تو در ته خاک عدم
خرمن مهر و وفا از تو به باد فنا
قاعده دوستی، ضابطه دشمنی
آن ز تو ناقص اساس، وین ز تو محکم بنا
هم ز تو ناقص عیار، نقد دغا و دغل
هم ز تو بیاعتبار، سکه مهر و وفا
دور نگردی به سهو، یک نفس از خاطرم
با همه بیگانگی، چون سخن آشنا
تاب و توانم دگر، در غم و حسرت نماند
به که برم زین الم، بر در شاه التجا
شاه زمین و زمن سرو بهار چمن
رنگ گل و یاسمن، بوی شمال و صیا
قرت عین رسول چشم و چراغ بتول
فخر نفوس و عقول، نقد علی رضا
هم شرف بوتراب، هم خلف بوالحسن
هم لقب او را تقی، هم صفت او را تقا
گلشن امید را خار رهش شاخ گل
دیده خورشید را خاک درش توتیا
تا که نهاد آشیان بر سر دیوار او
شد به سعادت مثل سایه بال هما
دامن خود را فلک، گرد از آن کرده است
تا کف فیاض او پر کندش از عطا
درگه او را به خواب بیند اگر آفتاب
هست دگر تا ابد این سرو آن متکا
دامن اگر برزند خیمه اجلال او
هشت بهشت برین، دیده شود برملا
روضه پرنور او، بین که ببینی عیان
هر طرفش آفتاب جلوهکنان چون سها
درگه او ارجمند، قبه او سربلند
منظر او دلنشین، عرصه او دلگشا
خاک درش را اگر سرمه کند آفتاب
شب نشود بعد ازین پرده روی ضیا
سایه دیوار وی همچو بهشت برین
کم نکند چارفصل، جلوه فیض هوا
عرصه صحنش به حسن به ز بهار و چمن
جلوه گردش ز فیض به ز شمال و صبا
بر در او گر نهد چهره زرد آفتاب
بر رخ گلشن زند سیلی موج صفا
گر کند از خشت وی ماه فلک کسب نور
شب پس ازین نشنود طعنه روز از قفا
عرصه او بس وسیع، قبه او بس رفیع
آن ز ازل تا ابد، این ز سمک تا سما
گر ز قضا و قدر، بهر جلای بصر
گردی از آن خاک در سرمه مه تیره را
تا ابد ایمن شدی از سبل انخساف
وز ازل ایمن بدی، از رمد انمحا
دانه شبنم اگر بسپردش حفظ تو
گوهر دندان شود در دهن آسیا
عرصه جاه ترا وهم بگشت و نیافت
نه اثر از ابتدا، نه خبر از انتها
شرق زمینبوس تو، قد فلک ساخت خم
علت پیری نبود، موجب این انحنا
خلق تو گر خاصیت فاش کند در چمن
بعد شکفتن گلش غنچه شود از حیا
شبنم لطف تو گر یاد گلستان کند
کم نشود چارفصل جلوه نشو و نما
بحر کفت گر دهد مایه ابر بهار
خوشه پروین شود، حاصل برگ گیا
در صدف گل شود، قطره باران گهر
دست ترا گر سحاب یاد کند در سخا
زود تواند گذشت در هنر از آفتاب
گر نظر تربیت کم نکنی از سها
کفر اگر رخ نهد بردرت ایمان شود
در دو جهان کس ندید خوشتر ازین کیمیا
بیضه بیضا نهد شبپره در آشیان
گر اثر تربیت عام کنی چون هما
دفتر علم ترا، هفت فلک یک ورق
گلشن خلق ترا هشت چمن یک گیا
ای به کمال شرف گوهر یکتای دین
وی به جمال خرد لمعه نور خدا
عقل نخستین ترا، دایه علم و ادب
علم لدنی ترا، میاه فهم و ذکا
پرتو رای تو گر پرده گشاید ز روی
نور تجلی شود ظلمت جهل و شقا
گر ز ضمیرت کند مهر فلک کسب نور
ماه دهد همچو روز، دیده دل را جلا
پیش ضمیر تو گر سجده کند آفتاب
افکند از نور روز بر کتف شب ردا
بوسه روحالامین وقف کف پای تست
درخور هر دست نیست نازکی این حنا
خنده صبح شرف از نفس پاک تست
غنچه تبسم نکرد جز ز نسیم صبا
غنچه پژمردهایست خاطر فیاض لیک
از نفس پاک تو دارد امید نما
تیره ز افعال من نامه اعمال من
عاقبت حال من نیست به غیر از رجا
پر ز گنه دفترم، تیره رخ اخترم
خاک عدم بر سرم، گر ز تو نبود رضا
مهر تو در جان و دل، تخم تو در آب و گل
نیستم از خود خجل، در ره مهر و وفا
من سگ کوی توام، واله روی توام
زنده به بوی توام، همچو فنا در بقا
گرچه گنه کردهام، نامه سیه کردهام
مدح تو شه کردهام مایه روز جزا
از گنه بیحساب مهر تو دارم جواب
بس بودم این صواب معذرت هر خطا
گرچه ندارم هنر، مهر تو دارم اثر
هیچ نخواهم دگر، مایه همین بس مرا
تا به قضا و قدر، هست ره خیر و شر
باد به دامت قدر، باد به کامت قضا
زلف تو زنجیر کرد موی به موی مرا
کس به کدامین امید از تو دلی خوش کند
عهد ندارد ثبات وعده ندارد وفا
سایه سودای او از سر ما کم مباد
زلف پریشان که هست سلسلهجنبان ما
او همه تن کبر و ناز ما همه عجز و نیاز
ای دل خام آرزو او ز کجا ما کجا
روز وصالش نهشت شرم که بینم رخش
دل همه تن داغ من من همه داغ حیا
من به چه طالع دگر در دل او جا کنم
گریه من بیاثر ناله من نارسا
عمر نماند به کف، یار نیاید به چنگ
دل نشود ناامید، کام نگردد روا
یار ز ما در گریز، چرخ به ما در ستیز
وین دل پر رستخیز خود ننشیند ز پا
از پی ما میکشد عشق کمان ستم
بر دل ما میزند غمزه خدنگ جفا
بسکه غم هجر او تفرقه در ما فکند
دربر من دل جدا سوزد و داغش جدا
گریه من همچو آب سرو قدش را ضرور
خنده او چون نمک داغ دلم را سزا
خنده صبح مراست گریه غم در گلو
گریه شام مراست خنده غم بر قفا
میروم از خویشتن، بسته کمر بهر من
بوی سر زلف یار نامه به بال صبا
بوی کباب دلم مغز جگر میخورد
هان به حدیثم مباد گوش کسی آشنا
رفت ز عیشم شگون کردهام این آزمون
رنگ ندارد کنون در کف من این حنا
کس به کدام اعتماد دل به جهان خوش کند
عمر چنین بیدرنگ یار چنین بیوفا
کرد ز تاب ستم طاقت من پشت خم
گشت ز بس بار غم قامت صبرم دوتا
همچو کباب ضعیف گریه من بیسرشک
چون نفس صبحدم ناله من بیصدا
نعمت الوان غم میرسدم دم به دم
گه ز نوال ستم گه ز عطای بلا
گرد ره انتظار بوی سر زلف یار
آن تن ما را لباس، این دل ما را غذا
حاصلم از خشک و تر اشکی و لخت جگر
بر سر این ماحضر هر دو جهان را صلا
گریه تلاطم هنر، ناله تراکم اثر
دیده از آن در تعب سینه از آن در عنا
زورق هستی شکست بس که درین بحر خورد
لطمه باد عدم سیلی موج فنا
عشق وجود مرا رونق دیگر فزود
خورد مس هستیم غوطه درین کیمیا
چشم عدم روشن از گرد وجود منست
عشق به تدریج کرد خاک مرا توتیا
گو بشکن درد عشق یک به یکم استخوان
چند کند مغز من ناله نهان در عصا
یک سر مویی نماند در دل من جای عیش
چند کند کاوشم ناوک او جابهجا
ریشه امید من، حسرت جاوید من
آن یک ازل ابتدا، این یک ابد انتها
حسرت من جاودان، طاقت من ناتوان
بار ستم بیحساب تاب و توان بینوا
ای به هلاک دلم، بسته کمر بر میان
وی به فریب دلم ریخته دامان بهپا
از پی آزار جان، دست جفا بر میان
در ره امید دل، پای وفا در حنا
بهر گریبان دل، دست تطاول دراز
وز پی دامان وصل، طول امل نارسا
بیغمت اوقات من، جمله به باطل گذشت
در غم بود و نبود، در سر چون و چرا
تخم محبت ز تو در ته خاک عدم
خرمن مهر و وفا از تو به باد فنا
قاعده دوستی، ضابطه دشمنی
آن ز تو ناقص اساس، وین ز تو محکم بنا
هم ز تو ناقص عیار، نقد دغا و دغل
هم ز تو بیاعتبار، سکه مهر و وفا
دور نگردی به سهو، یک نفس از خاطرم
با همه بیگانگی، چون سخن آشنا
تاب و توانم دگر، در غم و حسرت نماند
به که برم زین الم، بر در شاه التجا
شاه زمین و زمن سرو بهار چمن
رنگ گل و یاسمن، بوی شمال و صیا
قرت عین رسول چشم و چراغ بتول
فخر نفوس و عقول، نقد علی رضا
هم شرف بوتراب، هم خلف بوالحسن
هم لقب او را تقی، هم صفت او را تقا
گلشن امید را خار رهش شاخ گل
دیده خورشید را خاک درش توتیا
تا که نهاد آشیان بر سر دیوار او
شد به سعادت مثل سایه بال هما
دامن خود را فلک، گرد از آن کرده است
تا کف فیاض او پر کندش از عطا
درگه او را به خواب بیند اگر آفتاب
هست دگر تا ابد این سرو آن متکا
دامن اگر برزند خیمه اجلال او
هشت بهشت برین، دیده شود برملا
روضه پرنور او، بین که ببینی عیان
هر طرفش آفتاب جلوهکنان چون سها
درگه او ارجمند، قبه او سربلند
منظر او دلنشین، عرصه او دلگشا
خاک درش را اگر سرمه کند آفتاب
شب نشود بعد ازین پرده روی ضیا
سایه دیوار وی همچو بهشت برین
کم نکند چارفصل، جلوه فیض هوا
عرصه صحنش به حسن به ز بهار و چمن
جلوه گردش ز فیض به ز شمال و صبا
بر در او گر نهد چهره زرد آفتاب
بر رخ گلشن زند سیلی موج صفا
گر کند از خشت وی ماه فلک کسب نور
شب پس ازین نشنود طعنه روز از قفا
عرصه او بس وسیع، قبه او بس رفیع
آن ز ازل تا ابد، این ز سمک تا سما
گر ز قضا و قدر، بهر جلای بصر
گردی از آن خاک در سرمه مه تیره را
تا ابد ایمن شدی از سبل انخساف
وز ازل ایمن بدی، از رمد انمحا
دانه شبنم اگر بسپردش حفظ تو
گوهر دندان شود در دهن آسیا
عرصه جاه ترا وهم بگشت و نیافت
نه اثر از ابتدا، نه خبر از انتها
شرق زمینبوس تو، قد فلک ساخت خم
علت پیری نبود، موجب این انحنا
خلق تو گر خاصیت فاش کند در چمن
بعد شکفتن گلش غنچه شود از حیا
شبنم لطف تو گر یاد گلستان کند
کم نشود چارفصل جلوه نشو و نما
بحر کفت گر دهد مایه ابر بهار
خوشه پروین شود، حاصل برگ گیا
در صدف گل شود، قطره باران گهر
دست ترا گر سحاب یاد کند در سخا
زود تواند گذشت در هنر از آفتاب
گر نظر تربیت کم نکنی از سها
کفر اگر رخ نهد بردرت ایمان شود
در دو جهان کس ندید خوشتر ازین کیمیا
بیضه بیضا نهد شبپره در آشیان
گر اثر تربیت عام کنی چون هما
دفتر علم ترا، هفت فلک یک ورق
گلشن خلق ترا هشت چمن یک گیا
ای به کمال شرف گوهر یکتای دین
وی به جمال خرد لمعه نور خدا
عقل نخستین ترا، دایه علم و ادب
علم لدنی ترا، میاه فهم و ذکا
پرتو رای تو گر پرده گشاید ز روی
نور تجلی شود ظلمت جهل و شقا
گر ز ضمیرت کند مهر فلک کسب نور
ماه دهد همچو روز، دیده دل را جلا
پیش ضمیر تو گر سجده کند آفتاب
افکند از نور روز بر کتف شب ردا
بوسه روحالامین وقف کف پای تست
درخور هر دست نیست نازکی این حنا
خنده صبح شرف از نفس پاک تست
غنچه تبسم نکرد جز ز نسیم صبا
غنچه پژمردهایست خاطر فیاض لیک
از نفس پاک تو دارد امید نما
تیره ز افعال من نامه اعمال من
عاقبت حال من نیست به غیر از رجا
پر ز گنه دفترم، تیره رخ اخترم
خاک عدم بر سرم، گر ز تو نبود رضا
مهر تو در جان و دل، تخم تو در آب و گل
نیستم از خود خجل، در ره مهر و وفا
من سگ کوی توام، واله روی توام
زنده به بوی توام، همچو فنا در بقا
گرچه گنه کردهام، نامه سیه کردهام
مدح تو شه کردهام مایه روز جزا
از گنه بیحساب مهر تو دارم جواب
بس بودم این صواب معذرت هر خطا
گرچه ندارم هنر، مهر تو دارم اثر
هیچ نخواهم دگر، مایه همین بس مرا
تا به قضا و قدر، هست ره خیر و شر
باد به دامت قدر، باد به کامت قضا
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۳۳ - وله
ای که زچشم و لبت نوبت بوس وکنار
گردد هشیار مست مست شود هوشیار
زلف تو بر روی خط ماری تازان به مور
خط تو در زیر زلف موری تازان به مار
جز از لب و چهرات هرگز نشینده ام
ناری همسنگ نور نوری همرنگ نار
گوشه نشین مژه ات ترکی عصیان پرست
دامان برچیده زلف هندوی پرهیزگار
ازدل سنگین تو که برده زآهن گرو
زاندل من می طپد که شیشه دارد ببار
لاله بیداغ نیست جز دل تو کز ازل
داغ ورا هر دلی برده پی یادگار
زابروی تو چشم مست قبضه تیغش بدست
چون بکف ذوالخمار قائمه ذوالفقار
تا به یمیمن و یسار زلف تو بیزد عبیر
نیست زآشفتگیم فرق یمیمن و یسار
آذر وآذار را من از تو بشناختم
بیتو بهارم خزان با تو خزانم بهار
لعل و رخت در صف آتش و آبند لیک
آب تو آتش فشان آتش تو آبدار
گر تو نقاب افکنی از رخ خورشیدوش
من بهوایت ز مهر رقص کنم ذره وار
کار من و عیش من ذکر تو و فکرتست
خوشتر از این نیست عیش بهتر از این نیست کار
خواه به تیغم بزن یا بکمندم ببند
هرکه گرفتارتست در دو جهان رستگار
بیتو ندارم شکیب وز تو نخواهم گسست
گر بفتد تن بخون ور برود سربدار
وصف توام در کلام بوی توام در مشام
گو ببرندم زبان گو بکنندم مهار
ره که بدنبال تست چاه ندارد به پیش
شب که می از دست تست صبح ندارد خمار
چنین که از مهر و ماه همی بری تاج و باج
مگر گزیدت به خیل خواجه والاتبار
مهین محمد علی معاون الملک راد
که دفتر ماسوی از او گرفت اعتبار
آنکه بطبع بلند وزگهر ارجمند
ختم بزرگی نمود بنام او کردگار
در بر ایوان او چرخ ندارد شکوه
بنزد اجلال او کوه ندارد وقار
بهر زبانی طلیق بهر بیاتی رشیق
بهر صناعت دقیق بهر هنر کامگار
منظر او چون ارم محضر او چون حرم
وجود او مغتنم عهود او استوار
قوام دولت ازو نظام ملت ازو
بطش پر او سکوت بخش کم او هزار
نامه او از رموز ذخیره آسمان
خامه او از حریر عاقله روزگار
ای تو در امثال خویش فروز حسن سیاق
وز در گفتار تو بگوش جان گوشوار
عزم تو همچون کلیم رخت برد در بحور
حزم تو همچون خلیل تخت نهد بر شرار
رای تو گر در جهان فروزد آنسان که اوست
لیل زتابندگی پنجه زند با نهار
درکنف حفظ تو سقف نخواهد ستون
با شرف عون تو ملک نخواهد حصار
زهره برد از قضا هر چه تو را در پناه
تیغ کشد برقدر هرکه تو را درجوار
برق زجودت بابر ابر زخشمت ببرق
خنده کند قاه قاه گریه کند زارزار
کلک درایام بزم بگفته ات ملتجی
تیغ بهنگام رزم بضربت امیدوار
هرکه بکاخت شتافت زان پس کاعزاز یافت
بدره ستد پنج پنج صدره برد چارچار
گر همه در عهد تو بید نشانند و سرو
سیب دهد کیل کیل نار دهد باربار
دادگرا شعر من که زد بشعری علم
اختر گوهروش است گوهر اختر شعار
طبع من وگفت من لجه و لؤلؤی ناب
مدح تو و ذات تو بحر و در شاهوار
و شاقکان تو راست زچتر کاوس ننگ
نگار کان مراست زجام جمشید عار
درخور من کن عطا یا به خور خویشتن
ورنه شود از چه رو سیم عزیز تو خوار
تا که بقانون نقل نیست چو امروز دی
تا که بفتوای عقل نیست چو امسال پار
خیل تو گردون مسیر میل تو آفاق گیر
فرش تو را عرش تخت تخت ترا بخت یار
گردد هشیار مست مست شود هوشیار
زلف تو بر روی خط ماری تازان به مور
خط تو در زیر زلف موری تازان به مار
جز از لب و چهرات هرگز نشینده ام
ناری همسنگ نور نوری همرنگ نار
گوشه نشین مژه ات ترکی عصیان پرست
دامان برچیده زلف هندوی پرهیزگار
ازدل سنگین تو که برده زآهن گرو
زاندل من می طپد که شیشه دارد ببار
لاله بیداغ نیست جز دل تو کز ازل
داغ ورا هر دلی برده پی یادگار
زابروی تو چشم مست قبضه تیغش بدست
چون بکف ذوالخمار قائمه ذوالفقار
تا به یمیمن و یسار زلف تو بیزد عبیر
نیست زآشفتگیم فرق یمیمن و یسار
آذر وآذار را من از تو بشناختم
بیتو بهارم خزان با تو خزانم بهار
لعل و رخت در صف آتش و آبند لیک
آب تو آتش فشان آتش تو آبدار
گر تو نقاب افکنی از رخ خورشیدوش
من بهوایت ز مهر رقص کنم ذره وار
کار من و عیش من ذکر تو و فکرتست
خوشتر از این نیست عیش بهتر از این نیست کار
خواه به تیغم بزن یا بکمندم ببند
هرکه گرفتارتست در دو جهان رستگار
بیتو ندارم شکیب وز تو نخواهم گسست
گر بفتد تن بخون ور برود سربدار
وصف توام در کلام بوی توام در مشام
گو ببرندم زبان گو بکنندم مهار
ره که بدنبال تست چاه ندارد به پیش
شب که می از دست تست صبح ندارد خمار
چنین که از مهر و ماه همی بری تاج و باج
مگر گزیدت به خیل خواجه والاتبار
مهین محمد علی معاون الملک راد
که دفتر ماسوی از او گرفت اعتبار
آنکه بطبع بلند وزگهر ارجمند
ختم بزرگی نمود بنام او کردگار
در بر ایوان او چرخ ندارد شکوه
بنزد اجلال او کوه ندارد وقار
بهر زبانی طلیق بهر بیاتی رشیق
بهر صناعت دقیق بهر هنر کامگار
منظر او چون ارم محضر او چون حرم
وجود او مغتنم عهود او استوار
قوام دولت ازو نظام ملت ازو
بطش پر او سکوت بخش کم او هزار
نامه او از رموز ذخیره آسمان
خامه او از حریر عاقله روزگار
ای تو در امثال خویش فروز حسن سیاق
وز در گفتار تو بگوش جان گوشوار
عزم تو همچون کلیم رخت برد در بحور
حزم تو همچون خلیل تخت نهد بر شرار
رای تو گر در جهان فروزد آنسان که اوست
لیل زتابندگی پنجه زند با نهار
درکنف حفظ تو سقف نخواهد ستون
با شرف عون تو ملک نخواهد حصار
زهره برد از قضا هر چه تو را در پناه
تیغ کشد برقدر هرکه تو را درجوار
برق زجودت بابر ابر زخشمت ببرق
خنده کند قاه قاه گریه کند زارزار
کلک درایام بزم بگفته ات ملتجی
تیغ بهنگام رزم بضربت امیدوار
هرکه بکاخت شتافت زان پس کاعزاز یافت
بدره ستد پنج پنج صدره برد چارچار
گر همه در عهد تو بید نشانند و سرو
سیب دهد کیل کیل نار دهد باربار
دادگرا شعر من که زد بشعری علم
اختر گوهروش است گوهر اختر شعار
طبع من وگفت من لجه و لؤلؤی ناب
مدح تو و ذات تو بحر و در شاهوار
و شاقکان تو راست زچتر کاوس ننگ
نگار کان مراست زجام جمشید عار
درخور من کن عطا یا به خور خویشتن
ورنه شود از چه رو سیم عزیز تو خوار
تا که بقانون نقل نیست چو امروز دی
تا که بفتوای عقل نیست چو امسال پار
خیل تو گردون مسیر میل تو آفاق گیر
فرش تو را عرش تخت تخت ترا بخت یار
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۵۰ - وله
شیفته برروی سر کاکل چون عنبرش
تا دگر آن فتنه جوی چیست بزیر سرش
شانه نراند بمو آب نریزد برو
کاین دو زیان آورد به آتش و عنبرش
لیک نداند هنوز زخردی و سادگی
که شانه و آب شد بموی و رو چاکرش
آب چو آتش شود شانه مشوش شود
نوازد ار این دو را بعنبر و آذرش
جز مژه و چشم او که دیدم از چشم خود
من نشنیدم غزال پنجه ز شیر نرش
لب و رخش در صفت شکر و آتش و لیک
آب چکد ز آتشش زهر دهد شکرش
تاب نماند دگر در تن و جان مرمرا
چو تابد از پیرهن سینه چون مرمرش
مرگ نبیند بعمر پیر نگردد بدهر
هر که چنین لعبتش و آنکه چنین دلبرش
همی نه در کوی او پای من آمد بسنگ
گرگذرد جبرئیل در شکند شهپرش
کس ار بگوید بماه کاین پسر از پشت تست
بسکه بود پاک روی می نشود باورش
کس ارسراید بمهرکاین گهر ازکان تست
بسکه بود خیره سر می نشود منکرش
هر که شبی را گرفت قامت او در بغل
تا بقیامت وزد بوی گل از بسترش
وآنکه از آن چشم مست زد قدح و شد زدست
باز نیارد بهوش طنطنه محشرش
او که بدام دو زلف دلم زکف برد و رفت
من بکدامین حیل کشم بدام اندرش
نه گیردم می زدست تا به درآرم زپاش
نه خواهدم باخت نرد تا بکنم ششدرش
بجرگ رندان شهر باده خورد رطل رطل
چون برمن میرسد آب کشد ساغرش
کنون که از زهد خشک می نخورد نزد من
دست ندارم از او تا ننمایم ترش
خواه بزر یا بزور خواه بشر یا بشور
میگذرم بر درش میکشم اندر برش
تخت نهد گر بماه بخشمش آرد براه
مگر که باشد پناه از ملک بندرش
مهدی هادی صفت آنکه زنیکونیت
فزون بود از سپهر کوکبه اخترش
غنا نخواهد فقیر چون گذرد جانبش
وطن نجوید غریب چون نگرد منظرش
خدمت درماندگان نعمت بی منتهاش
صحبت آموزگار دولت جان پرورش
هدیه بخردان برد بذات خود نیم شب
کو ببزرگی بود قاعده دیگرش
بعهد او نی عجب اگر نبارد سحاب
بسکه خجل باشد از دست عطا گسترش
نی ز عهود قدیم بیش ببارد که ابر
از حسد کف اوست همیشه چشمی ترش
فر گشاده دلش بدجله و نیل نیست
مگر که باشد محیط تعبیه در گوهرش
صدور هر کار خیر چه در حرم چه بدیر
ژرف چو بینی بود مسند او مصدرش
ای کف دربار تو برشده ابری که هست
سوختن آز برق صیت سخاتندرش
چون بتو اقبال ساخت قدر جلالت شناخت
تیغ نهان در نیام نیست عیان جوهرش
دادگرا چرخ پیر عروس گشتی بتو
نشگفت از آنکه خواست جوان بود شوهرش
آنکه بدانش بود کاشف غیب و شهود
پیش تو نشناخته است ایمنش از ایسرش
هیچ قضائی بملک نیارمد با مراد
تا که نگردد زتو تقویتی یاورش
بهر مهام عباد جای نگیرد تو را
کس ار زآهن بود عناصر پیکرش
میرا از بسکه هست گفته جیحون پر آب
بپای خود هر طرف روان بود دفترش
مهرتو کندش ز یزد ور نه به بنگاه خویش
شاهد فرخار بود بلکه می خلرش
تا که بود زلف دوست کمند عاشق رباش
تا که بود چشم یار غمزه غارتگرش
پشت عرب تا عجم به پیش کاخ تو خم
که جز بکاخ تو نیست ملک و ملک زیورش
تا دگر آن فتنه جوی چیست بزیر سرش
شانه نراند بمو آب نریزد برو
کاین دو زیان آورد به آتش و عنبرش
لیک نداند هنوز زخردی و سادگی
که شانه و آب شد بموی و رو چاکرش
آب چو آتش شود شانه مشوش شود
نوازد ار این دو را بعنبر و آذرش
جز مژه و چشم او که دیدم از چشم خود
من نشنیدم غزال پنجه ز شیر نرش
لب و رخش در صفت شکر و آتش و لیک
آب چکد ز آتشش زهر دهد شکرش
تاب نماند دگر در تن و جان مرمرا
چو تابد از پیرهن سینه چون مرمرش
مرگ نبیند بعمر پیر نگردد بدهر
هر که چنین لعبتش و آنکه چنین دلبرش
همی نه در کوی او پای من آمد بسنگ
گرگذرد جبرئیل در شکند شهپرش
کس ار بگوید بماه کاین پسر از پشت تست
بسکه بود پاک روی می نشود باورش
کس ارسراید بمهرکاین گهر ازکان تست
بسکه بود خیره سر می نشود منکرش
هر که شبی را گرفت قامت او در بغل
تا بقیامت وزد بوی گل از بسترش
وآنکه از آن چشم مست زد قدح و شد زدست
باز نیارد بهوش طنطنه محشرش
او که بدام دو زلف دلم زکف برد و رفت
من بکدامین حیل کشم بدام اندرش
نه گیردم می زدست تا به درآرم زپاش
نه خواهدم باخت نرد تا بکنم ششدرش
بجرگ رندان شهر باده خورد رطل رطل
چون برمن میرسد آب کشد ساغرش
کنون که از زهد خشک می نخورد نزد من
دست ندارم از او تا ننمایم ترش
خواه بزر یا بزور خواه بشر یا بشور
میگذرم بر درش میکشم اندر برش
تخت نهد گر بماه بخشمش آرد براه
مگر که باشد پناه از ملک بندرش
مهدی هادی صفت آنکه زنیکونیت
فزون بود از سپهر کوکبه اخترش
غنا نخواهد فقیر چون گذرد جانبش
وطن نجوید غریب چون نگرد منظرش
خدمت درماندگان نعمت بی منتهاش
صحبت آموزگار دولت جان پرورش
هدیه بخردان برد بذات خود نیم شب
کو ببزرگی بود قاعده دیگرش
بعهد او نی عجب اگر نبارد سحاب
بسکه خجل باشد از دست عطا گسترش
نی ز عهود قدیم بیش ببارد که ابر
از حسد کف اوست همیشه چشمی ترش
فر گشاده دلش بدجله و نیل نیست
مگر که باشد محیط تعبیه در گوهرش
صدور هر کار خیر چه در حرم چه بدیر
ژرف چو بینی بود مسند او مصدرش
ای کف دربار تو برشده ابری که هست
سوختن آز برق صیت سخاتندرش
چون بتو اقبال ساخت قدر جلالت شناخت
تیغ نهان در نیام نیست عیان جوهرش
دادگرا چرخ پیر عروس گشتی بتو
نشگفت از آنکه خواست جوان بود شوهرش
آنکه بدانش بود کاشف غیب و شهود
پیش تو نشناخته است ایمنش از ایسرش
هیچ قضائی بملک نیارمد با مراد
تا که نگردد زتو تقویتی یاورش
بهر مهام عباد جای نگیرد تو را
کس ار زآهن بود عناصر پیکرش
میرا از بسکه هست گفته جیحون پر آب
بپای خود هر طرف روان بود دفترش
مهرتو کندش ز یزد ور نه به بنگاه خویش
شاهد فرخار بود بلکه می خلرش
تا که بود زلف دوست کمند عاشق رباش
تا که بود چشم یار غمزه غارتگرش
پشت عرب تا عجم به پیش کاخ تو خم
که جز بکاخ تو نیست ملک و ملک زیورش
جیحون یزدی : مسمطات
شمارهٔ ۱ - در توصیف بهار و منقبت حیدر کرار علیه سلام الله الملک الجبار
باز جهان از بهار مژده رحمت شنفت
بلبل رطب اللسان تهنیت از باغ گفت
عشرت بنشسته خاست فتنه بیدار خفت
پرده نشین غنچه را چو باد از هم شکفت
گشت زشوخی طبع شاهد بازارها
بازهمی بوی مشک زجویبار آیدم
صحبت گل در میان زهر کنار آیدم
زمزمه مرغ زار زمرغزار آیدم
قهقه کبک مست زکوهسار آیدم
گوئی بارد نشاط از در و دیوارها
طوطی کرده ببر جامه زنگارگون
ساخته منقار خویش رنگ بشنگرف و خون
گاهی گوید سخن چو مردمی ذوفنون
گاه سراید سرود چو مطربی پرفسون
مرغ که دید این چنین شهره بگفتارها
تذر و پر ریخته باز پر آورده است
وز پر نورس هزار نقش بر آورده است
سرمه بچشم اندر از مشک تر آورده است
پیرهنی در براز سیم و زر آورده است
جلوه زطاوس برد بنغز رفتارها
هین دم طاوس را پر مه و خورشید بین
بالش بالنده تر زچتر جمشید بین
بتارکش از پرند افسر جاوید بین
بافسرش پر چند بفرناهید بین
لیک زناجنس پای درگل او خارها
فاختگان چون بباغ داد به کوکو زنند
گوئی بغدادیان کوس هلاکو زنند
لشکر دی را زکشت خیمه برونسو زنند
سناجق سرو را جائی دلجو زنند
کوبند اطراف وی زسبزه مسمارها
هدهد شیاد را گرم تکاپو نگر
جانب بلقیس گل رفته بجادو نگر
بزم سلیمان سرو زو به هیاهو نگر
پر از نقط نامه ایش بسته ببازو نگر
شکسته طرف کله بسان عیارها
بلبل شوریده راست هر گه شوری دگر
وزگل سوری وراست هر دم سوری دگر
ترنمش را به طبع بود سروری دگر
مانا در زاریش نهفته زوری دگر
آری دلکش تر است لحن گرفتارها
نرگس بیمار باز قد بفرازد همی
تکیه زنان برعصا بسبزه تازد همی
وز فر دینار چند برگل نازد همی
همال رندان مست عربده سازد همی
عربده ناید اگر هیچ ز بیمارها
بنفشه آمد بباغ دو رفته از بهمنا
چون یک عالم پری از پس اهریمنا
بجشن پیشی گرفت برسمن و سوسنا
زحله های بنفش بریده پیراهنا
ز پرنیانهای سبز دوخته شلوارها
لاله نوخیز دوش بگنج سلطان زده است
زلعل و یاقوت ناب مال فراوان زده است
بهار کرد آشکار آنچه به پنهان زده است
شحنه اردیش داغ بر دل و برجان زده است
تا که بدزدی کند نزدش اقرارها
زگوهر افشان سحاب برناگیهان پیر
پران از رعب سیل سنگ بچرخ اثیر
آب بزیر گیاه آینه اندر حریر
برق بابرسیاه عکس فکن در غدیر
چو ذوالفقار علی در دل غدارها
شهیکه نام نکوش حیدر کرار شد
زآهن صارم عدوش زیبق فرار شد
بخلوت کردگار محرم اسرار شد
صفاتش از ذات حق مظهر انوار شد
وحدتش از کثرتست نقطه پرگارها
سرسوی سامان اوست رفته وآینده را
دست بدامان اوست جمع و پراکنده را
در کف امرش زمام فانی و پاینده را
زنده کند مرده را شهی دهد بنده را
گشاید آسان زهم عقده دشوارها
بلوح آگاهیش مجاری خوب و زشت
آدم و ابلیس را از قلمش سرنوشت
زسطوت و رافتش خلقت نار و بهشت
نیست بجز نام او در حرم و درکنشت
کنند تسبیح او سبحه و زنارها
مظاهر روی اوست هیاکل ما خلق
راجع بر سوی اوست طوایف ماسبق
بدو نمودند راه پیمبران فرق
حق نبود غیر او او نبود غیر حق
دیده احول کند زین سخن انکارها
ایکه خدائی رداست راست ببالای تو
ریزه خورند انبیا زنطع آلای تو
طفل نیابد زمام مگر بامضای تو
کس نرود از جهان مگر به یاسای تو
که میکند جز خدای ازین نمط کارها
بیک فقیر از عطا هزارکشور دهی
به هریک از کشورش هزار لشکردهی
به هریک از لشکرش هزار افسر دهی
همره هر افسرش هزار بجان و دل سردهی
که طبع تو عاشق است بجود (و) ایثارها
هم از نوازنده مهر خلد مخلد توئی
هم از گذارنده قهر نار موبد تویی
بنوبت رزم و بزم صاحب سودد تویی
روی خدائی ولیک پشت محمد تویی
وان دگرش یارها لایق در غارها
شها توئی کز همم عون و پناه منی
در دو جهان ازکرم فخر (؟)گناه منی
رو بکه آرم که تو دلیل راه منی
بهر طریق اوفتم نجات خواه منی
جز از تو جیحون ندید دیار و دیارها
دانم مدح تو را زفکر من برتریست
گرفتم از خود مرا بشعر پیغمبریست
مدایحت را ظهور زمصحف داوریست
ولی بیاران تو چولافم از داوریست
هریک از من ثنات کرده طلب بارها
خاصه امیر فرخنده رای(؟)
که رخشند از صورتش معنی کیهان خدای
سایه رایات وی مایه فر همای
به تیغ لشکر شکن بکلک کشورگشای
فتح و ظفر را از اوست رخسارها
سپهر از جان دخیل بپایه تخت او
سست شود روزگار با نیت سخت او
البرز آرد تحف بگرز یک لخت او
طالع دشمن نرست ز پنجه بخت او
که خفتگان غافلند زحال بیدارها
برزم گندآوران چو او همارود جوست
صد فوج ار بنگری هر یک پیچان ازوست
نه پشت گرم از صدیق نه سرد دل از عدوست
در نظرش رمح خصم ناوک مژگان دوست
بگوش او کوس رزم نغمه مزمارها
ای بتو ذوالمنن ختم جمال و جلال
کرده قضا و قدر حکم ترا امتثال
پیش تو کم از اناث حشمت و جاه رجال
قدر تو نارد بیاد کیفر بر بدسگال
شیر نخواهد نمود طعمه زمردارها
گاه سخا در برت خطه و اقلیم چیست
طریف و تالد کدام سریر و دیهیم چیست
ز دنیوی درگذر جنت و تسنیم چیست
طبع تو نشناخته است لعل چه و سیم چیست
لعل بخرمن دهی سیم بخروارها
دادگرا تا مرا رست لبان از لبن
گیتی ازگفته ام ساخت پر از در دهن
مگر در اوصاف تو که ناید از من سخن
پیش تو مزجاه شد بضاعتم لیک من
خوشم که بریوسفم یک از خریدارها
کیست که در افتخار زدل برد جوش من
که حلقه بندگیت شد حلل گوش من
خصم نگیرد گرو زپهنه هوش من
مال هم آغوش اوکمال همدوش من
پشک از آن جعل مشک زعطارها
تا ببهاران بود دور گل بسدی
تا زنسایم شود دل بچمن مهتدی
تا بسپهر دمن لاله کند فرقدی
زابر کفت ملک را خرمی سرمدی
زچهرت آمال را شگفته گلزارها
بلبل رطب اللسان تهنیت از باغ گفت
عشرت بنشسته خاست فتنه بیدار خفت
پرده نشین غنچه را چو باد از هم شکفت
گشت زشوخی طبع شاهد بازارها
بازهمی بوی مشک زجویبار آیدم
صحبت گل در میان زهر کنار آیدم
زمزمه مرغ زار زمرغزار آیدم
قهقه کبک مست زکوهسار آیدم
گوئی بارد نشاط از در و دیوارها
طوطی کرده ببر جامه زنگارگون
ساخته منقار خویش رنگ بشنگرف و خون
گاهی گوید سخن چو مردمی ذوفنون
گاه سراید سرود چو مطربی پرفسون
مرغ که دید این چنین شهره بگفتارها
تذر و پر ریخته باز پر آورده است
وز پر نورس هزار نقش بر آورده است
سرمه بچشم اندر از مشک تر آورده است
پیرهنی در براز سیم و زر آورده است
جلوه زطاوس برد بنغز رفتارها
هین دم طاوس را پر مه و خورشید بین
بالش بالنده تر زچتر جمشید بین
بتارکش از پرند افسر جاوید بین
بافسرش پر چند بفرناهید بین
لیک زناجنس پای درگل او خارها
فاختگان چون بباغ داد به کوکو زنند
گوئی بغدادیان کوس هلاکو زنند
لشکر دی را زکشت خیمه برونسو زنند
سناجق سرو را جائی دلجو زنند
کوبند اطراف وی زسبزه مسمارها
هدهد شیاد را گرم تکاپو نگر
جانب بلقیس گل رفته بجادو نگر
بزم سلیمان سرو زو به هیاهو نگر
پر از نقط نامه ایش بسته ببازو نگر
شکسته طرف کله بسان عیارها
بلبل شوریده راست هر گه شوری دگر
وزگل سوری وراست هر دم سوری دگر
ترنمش را به طبع بود سروری دگر
مانا در زاریش نهفته زوری دگر
آری دلکش تر است لحن گرفتارها
نرگس بیمار باز قد بفرازد همی
تکیه زنان برعصا بسبزه تازد همی
وز فر دینار چند برگل نازد همی
همال رندان مست عربده سازد همی
عربده ناید اگر هیچ ز بیمارها
بنفشه آمد بباغ دو رفته از بهمنا
چون یک عالم پری از پس اهریمنا
بجشن پیشی گرفت برسمن و سوسنا
زحله های بنفش بریده پیراهنا
ز پرنیانهای سبز دوخته شلوارها
لاله نوخیز دوش بگنج سلطان زده است
زلعل و یاقوت ناب مال فراوان زده است
بهار کرد آشکار آنچه به پنهان زده است
شحنه اردیش داغ بر دل و برجان زده است
تا که بدزدی کند نزدش اقرارها
زگوهر افشان سحاب برناگیهان پیر
پران از رعب سیل سنگ بچرخ اثیر
آب بزیر گیاه آینه اندر حریر
برق بابرسیاه عکس فکن در غدیر
چو ذوالفقار علی در دل غدارها
شهیکه نام نکوش حیدر کرار شد
زآهن صارم عدوش زیبق فرار شد
بخلوت کردگار محرم اسرار شد
صفاتش از ذات حق مظهر انوار شد
وحدتش از کثرتست نقطه پرگارها
سرسوی سامان اوست رفته وآینده را
دست بدامان اوست جمع و پراکنده را
در کف امرش زمام فانی و پاینده را
زنده کند مرده را شهی دهد بنده را
گشاید آسان زهم عقده دشوارها
بلوح آگاهیش مجاری خوب و زشت
آدم و ابلیس را از قلمش سرنوشت
زسطوت و رافتش خلقت نار و بهشت
نیست بجز نام او در حرم و درکنشت
کنند تسبیح او سبحه و زنارها
مظاهر روی اوست هیاکل ما خلق
راجع بر سوی اوست طوایف ماسبق
بدو نمودند راه پیمبران فرق
حق نبود غیر او او نبود غیر حق
دیده احول کند زین سخن انکارها
ایکه خدائی رداست راست ببالای تو
ریزه خورند انبیا زنطع آلای تو
طفل نیابد زمام مگر بامضای تو
کس نرود از جهان مگر به یاسای تو
که میکند جز خدای ازین نمط کارها
بیک فقیر از عطا هزارکشور دهی
به هریک از کشورش هزار لشکردهی
به هریک از لشکرش هزار افسر دهی
همره هر افسرش هزار بجان و دل سردهی
که طبع تو عاشق است بجود (و) ایثارها
هم از نوازنده مهر خلد مخلد توئی
هم از گذارنده قهر نار موبد تویی
بنوبت رزم و بزم صاحب سودد تویی
روی خدائی ولیک پشت محمد تویی
وان دگرش یارها لایق در غارها
شها توئی کز همم عون و پناه منی
در دو جهان ازکرم فخر (؟)گناه منی
رو بکه آرم که تو دلیل راه منی
بهر طریق اوفتم نجات خواه منی
جز از تو جیحون ندید دیار و دیارها
دانم مدح تو را زفکر من برتریست
گرفتم از خود مرا بشعر پیغمبریست
مدایحت را ظهور زمصحف داوریست
ولی بیاران تو چولافم از داوریست
هریک از من ثنات کرده طلب بارها
خاصه امیر فرخنده رای(؟)
که رخشند از صورتش معنی کیهان خدای
سایه رایات وی مایه فر همای
به تیغ لشکر شکن بکلک کشورگشای
فتح و ظفر را از اوست رخسارها
سپهر از جان دخیل بپایه تخت او
سست شود روزگار با نیت سخت او
البرز آرد تحف بگرز یک لخت او
طالع دشمن نرست ز پنجه بخت او
که خفتگان غافلند زحال بیدارها
برزم گندآوران چو او همارود جوست
صد فوج ار بنگری هر یک پیچان ازوست
نه پشت گرم از صدیق نه سرد دل از عدوست
در نظرش رمح خصم ناوک مژگان دوست
بگوش او کوس رزم نغمه مزمارها
ای بتو ذوالمنن ختم جمال و جلال
کرده قضا و قدر حکم ترا امتثال
پیش تو کم از اناث حشمت و جاه رجال
قدر تو نارد بیاد کیفر بر بدسگال
شیر نخواهد نمود طعمه زمردارها
گاه سخا در برت خطه و اقلیم چیست
طریف و تالد کدام سریر و دیهیم چیست
ز دنیوی درگذر جنت و تسنیم چیست
طبع تو نشناخته است لعل چه و سیم چیست
لعل بخرمن دهی سیم بخروارها
دادگرا تا مرا رست لبان از لبن
گیتی ازگفته ام ساخت پر از در دهن
مگر در اوصاف تو که ناید از من سخن
پیش تو مزجاه شد بضاعتم لیک من
خوشم که بریوسفم یک از خریدارها
کیست که در افتخار زدل برد جوش من
که حلقه بندگیت شد حلل گوش من
خصم نگیرد گرو زپهنه هوش من
مال هم آغوش اوکمال همدوش من
پشک از آن جعل مشک زعطارها
تا ببهاران بود دور گل بسدی
تا زنسایم شود دل بچمن مهتدی
تا بسپهر دمن لاله کند فرقدی
زابر کفت ملک را خرمی سرمدی
زچهرت آمال را شگفته گلزارها
جیحون یزدی : مسمطات
شمارهٔ ۴ - وله
ای لب جان پرورت بهین ولیعهد نوش
حالت چشمان تو راهزن میفروش
مظفری حلقه ات حسن فکنده بگوش
تبریز آمد پدید نبیذ پنهان بنوش
که این بلد را خدیو مظفرالدین شه است
زین پس مانند پیش فتنه و مستی مکن
بلندی قدر خویش بدل به پستی مکن
زعربده نیستی بکار هستی مکن
بزلف با جان خلق دراز دستی مکن
کز ملک این ملک را دست ستم کوته است
کم جو فرعون وش مرتبه برتری
بنده مکن خلق را بطره عنبری
شه نپسندد بملک این همه حیلت گری
مگو که چشمم زند ره بشه ازساحری
که باطل سحر را شه چو کلیم الله است
دانم تسخیر ما بقبضه خوی تواست
کمند صد شهر دل سلسله موی تست
باسخط شه کسی کی نگران سوی تست
اگر چه از مهر و ماه روشنتر روی تست
ولی ضمیر ملک غیرت مهر و مه است
بمن اگر مایلی یمین مردانه خور
وگر نه عشاق کش نه می بمیخانه خور
ترک می ارمشکل است بخانه رندانه خور
آخر شب بهر خواب یکد وسه پیمانه خور
وگرنه و یران زشاه بفرق من بنگه است
گوزن طبعا کنون زسر دورنگی بنه
آب شنا چون نماند رسم نهنگی بنه
مساز گرگ آشتی خصلت جنگی بنه
وزان غزالان چشم خوی پلنگی بنه
کاندر تبریز شیر زبیم شه روبه است
راستی ای کج کلاه چه ای به می پای بست
زصبح تا شب خمار زشام تا صبح مست
گیرم بخشید شاه برد متانت زدست
تجرع دائمی درستی آرد شکست
که شرب نزد ادیب خوش بگه و بیگه است
ساده رخا پرمنوش می چو بیجاده را
که باده خوردن مدام عیب بود ساده را
هنوز رو سوی تست قومی دلداده را
ولی بخوان همچو من مدح ملک زاده را
که وجدش از می فزون نزد دل آگه است
چو هی بر آن خاره کوب توسن اسود زند
سمش بتک سنگ را کنده بفرقد زند
او بفرازش چو برق به هر مجند زند
دست چو بر دسته تیغ مهند زند
جوشن داودیش نرم تر از دیبه است
ای ملکی کت ملوک خیره بفرزانگی
شمع ضمیر ترا شمس بپروانگی
زچهر تو کاخ عقل پر قمر خانگی
سلب نگردد زتو شیمه مردانگی
که شخص تو فطرتش از این نکوشیمه است
کیهان موروث تست خطه تبریز چیست
کسری دربان تست پایه چنگیز چیست
نزد دو ابرشت سرعت شبدیز چیست
از عظمت در برت شوکت پرویز چیست
که بهر شیرین هنوز شهره بهر جرگه است
حق ندهد خسروی عبث بهر تات و ترک
که بهر یک میش خویش گله سپارد بگرگ
سلطنت از ایزد است بمرد حملی سترگ
شهی سزا بر چو تو وجودی آمد بزرگ
کش زبرازندگی گردون فرش ره است
حالت چشمان تو راهزن میفروش
مظفری حلقه ات حسن فکنده بگوش
تبریز آمد پدید نبیذ پنهان بنوش
که این بلد را خدیو مظفرالدین شه است
زین پس مانند پیش فتنه و مستی مکن
بلندی قدر خویش بدل به پستی مکن
زعربده نیستی بکار هستی مکن
بزلف با جان خلق دراز دستی مکن
کز ملک این ملک را دست ستم کوته است
کم جو فرعون وش مرتبه برتری
بنده مکن خلق را بطره عنبری
شه نپسندد بملک این همه حیلت گری
مگو که چشمم زند ره بشه ازساحری
که باطل سحر را شه چو کلیم الله است
دانم تسخیر ما بقبضه خوی تواست
کمند صد شهر دل سلسله موی تست
باسخط شه کسی کی نگران سوی تست
اگر چه از مهر و ماه روشنتر روی تست
ولی ضمیر ملک غیرت مهر و مه است
بمن اگر مایلی یمین مردانه خور
وگر نه عشاق کش نه می بمیخانه خور
ترک می ارمشکل است بخانه رندانه خور
آخر شب بهر خواب یکد وسه پیمانه خور
وگرنه و یران زشاه بفرق من بنگه است
گوزن طبعا کنون زسر دورنگی بنه
آب شنا چون نماند رسم نهنگی بنه
مساز گرگ آشتی خصلت جنگی بنه
وزان غزالان چشم خوی پلنگی بنه
کاندر تبریز شیر زبیم شه روبه است
راستی ای کج کلاه چه ای به می پای بست
زصبح تا شب خمار زشام تا صبح مست
گیرم بخشید شاه برد متانت زدست
تجرع دائمی درستی آرد شکست
که شرب نزد ادیب خوش بگه و بیگه است
ساده رخا پرمنوش می چو بیجاده را
که باده خوردن مدام عیب بود ساده را
هنوز رو سوی تست قومی دلداده را
ولی بخوان همچو من مدح ملک زاده را
که وجدش از می فزون نزد دل آگه است
چو هی بر آن خاره کوب توسن اسود زند
سمش بتک سنگ را کنده بفرقد زند
او بفرازش چو برق به هر مجند زند
دست چو بر دسته تیغ مهند زند
جوشن داودیش نرم تر از دیبه است
ای ملکی کت ملوک خیره بفرزانگی
شمع ضمیر ترا شمس بپروانگی
زچهر تو کاخ عقل پر قمر خانگی
سلب نگردد زتو شیمه مردانگی
که شخص تو فطرتش از این نکوشیمه است
کیهان موروث تست خطه تبریز چیست
کسری دربان تست پایه چنگیز چیست
نزد دو ابرشت سرعت شبدیز چیست
از عظمت در برت شوکت پرویز چیست
که بهر شیرین هنوز شهره بهر جرگه است
حق ندهد خسروی عبث بهر تات و ترک
که بهر یک میش خویش گله سپارد بگرگ
سلطنت از ایزد است بمرد حملی سترگ
شهی سزا بر چو تو وجودی آمد بزرگ
کش زبرازندگی گردون فرش ره است
جیحون یزدی : مسمطات
شمارهٔ ۱۰ - در تهنیت عید صیام و تبریک مقرب الخاقان حسینقلی خان سعدالملک
ای رخ سعد اخترت فتنه دلهای قوم
چشم تو بیدار را راهزن آمد بنوم
روی بشو موبتاب زسر بنه خواب یوم
که آخر از کم دلی سپر بینداخت صوم
چو تیغ شوال ماه گشت برون از غلاف
پیر مغان باز دوش جانب خم رو نمود
خشتش از سر گرفت میکده خوشبو نمود
منادی می کشی روان بهر سو نمود
صافی چون شد افق هلال ابرو نمود
چو عکس شمشیر زر درون مراه صاف
شیخ بجمع مرید گر چه بسی خسته شد
ز بیست چون رفت چار جمعش بگسسته شد
بچار چون سه فزود دکان او بسته شد
سلخ چو رفت چارجمعش بگسسته شد
بسکه بمنبر سرود هی سخنانی گزاف
حالی رعب از عوام بشیخ سالوس بین
ببزم رقص از خواص شوخ شکر بوس بین
بشاهد آئین نگر بزاهد افسوس بین
بجای موذن بکوی و لوله کوس بین
که افکند از شکوه بسقف گردون شکاف
در رمضان ای پسر زچهرت اقبال رفت
زطره ات تاب شد زخال تو حال رفت
ولی نه تنها بتو براین منوال رفت
بمنهم ایام صوم ماهی چون سال رفت
سوخت بس از هجر می زحنجرم تا بناف
میم لبا روزه برد مکارمت از صفات
بس الف قد تو دال شد اندر صلات
جیم دو زلفت نشست چندی چون دزد مات
کنون بیا و بیارمیی چو عین الحیات
که زد علم جیش عیش زقیروان تا بقاف
نگارکان دزد هوش بنرگس مستشان
زجعد عنبر فروش سرها پا بستشان
تیر ستم برقلوب جهنده از شستشان
مغبچگان جفت جفت بدست هم دستشان
چون دو وشاق عزب بشامگاه زفاف
چشم تو بیدار را راهزن آمد بنوم
روی بشو موبتاب زسر بنه خواب یوم
که آخر از کم دلی سپر بینداخت صوم
چو تیغ شوال ماه گشت برون از غلاف
پیر مغان باز دوش جانب خم رو نمود
خشتش از سر گرفت میکده خوشبو نمود
منادی می کشی روان بهر سو نمود
صافی چون شد افق هلال ابرو نمود
چو عکس شمشیر زر درون مراه صاف
شیخ بجمع مرید گر چه بسی خسته شد
ز بیست چون رفت چار جمعش بگسسته شد
بچار چون سه فزود دکان او بسته شد
سلخ چو رفت چارجمعش بگسسته شد
بسکه بمنبر سرود هی سخنانی گزاف
حالی رعب از عوام بشیخ سالوس بین
ببزم رقص از خواص شوخ شکر بوس بین
بشاهد آئین نگر بزاهد افسوس بین
بجای موذن بکوی و لوله کوس بین
که افکند از شکوه بسقف گردون شکاف
در رمضان ای پسر زچهرت اقبال رفت
زطره ات تاب شد زخال تو حال رفت
ولی نه تنها بتو براین منوال رفت
بمنهم ایام صوم ماهی چون سال رفت
سوخت بس از هجر می زحنجرم تا بناف
میم لبا روزه برد مکارمت از صفات
بس الف قد تو دال شد اندر صلات
جیم دو زلفت نشست چندی چون دزد مات
کنون بیا و بیارمیی چو عین الحیات
که زد علم جیش عیش زقیروان تا بقاف
نگارکان دزد هوش بنرگس مستشان
زجعد عنبر فروش سرها پا بستشان
تیر ستم برقلوب جهنده از شستشان
مغبچگان جفت جفت بدست هم دستشان
چون دو وشاق عزب بشامگاه زفاف
جیحون یزدی : مسمطات
شمارهٔ ۱۶ - وله
ای به خم زلف تو حجله چینی صنم
خال تو در زیر چشم نا فه و آهو بهم
برهمنت آفتاب حلقه بگوشت حرم
خنده پدید از لبت همچو وجود از عدم
روی تو در موی تونور دو چارظلم
ای بدو مرجان تو عقده در رمندرج
نرم سرانگشت تو کلید گنج فرج
عشق تو عشاق را خوبتر از هر نهج
قامت ما شد کمان ابرویت از چینت کج
تیر تو بر ما نشست چشم توکرد از چه رم
گر چه بود نرم تر زاطلس چیست عذار
لیک کند نرمیش بردل ما خارخار
مشک تو ناهید پوش سرو تو خورشید بار
با رخت از روشنی بود مه و مهر تار
برلبت از نازکی بوسه نمودن ستم
بازتر از خون کیست خنجر نازت بمشت
کآرزوی آن مرا زخم نخورده بکشت
در رهت اندوه و رنج راحت خرد و درشت
بهر زمین بوس تست گر شده ام گوژپشت
چونکه سپهر برین پیش ولی النعم
سجده بخاک درش مایه نور جباه
ناصیه آفتاب برسخن من گواه
نعل سم بادپاش حلقه کش گوش ماه
رایت منصور او آیت فتح سپاه
قبه خرگاه او جنه جند و حشم
ایکه بدیهیم تو عرش برین داده بوس
در بر منجوق تو گونه خورسندروس
فوج ترا اوج چرخ توشه کشی چابلوس
مهابتت بشکند سطوت افغان بکوس
رعایتت جان دمد در تن شیر علم
جرعه کش مهرتست هر چه بگیتی بقا
ریزه خور قهرتست آنچه بگیهان فنا
تابع امرت قدر مطیع نهیت قضا
خوف موبد بود از تو گسستن رجا
عز مخلد بود برتو شدن معتصم
روزی کز توسنی خنگ رجال نبرد
گرد زغبرا زنند برفلک گرد گرد
پیچد از آوای کوس دردل البرز درد
گوشت بچشمه زره جوشد ز اندام مرد
بس بدل آید زگرز بر سمن او درم
ناگه گیری بر اسب چون تو زصرصر سبق
بیلکت از پیلها باز نوردد ورق
زان همه گردان کتی سد مجال نطق
از دم تیغت که هست جوهر تأیید حق
خصم شود منهزم ملک شود منتظم
میرا این نغز شعر که غرق معنی بود
زحسن مضمون بکر یکسره حبلی بود
باکره و حامله این خوش دعوی بود
نی نی اشعار من مادر عیسی بود
که در بکارت پراست ز روح قدسش شکم
تا که بگرید غمام بخت تو در خنده باد
تا که زند خنده برق خصم توگرینده باد
ز رفته ات خوبتر زمان آینده باد
نخل مراد تو سبز بیخ غمت کنده باد
معاندت مبتذل معاونت محتشم
خال تو در زیر چشم نا فه و آهو بهم
برهمنت آفتاب حلقه بگوشت حرم
خنده پدید از لبت همچو وجود از عدم
روی تو در موی تونور دو چارظلم
ای بدو مرجان تو عقده در رمندرج
نرم سرانگشت تو کلید گنج فرج
عشق تو عشاق را خوبتر از هر نهج
قامت ما شد کمان ابرویت از چینت کج
تیر تو بر ما نشست چشم توکرد از چه رم
گر چه بود نرم تر زاطلس چیست عذار
لیک کند نرمیش بردل ما خارخار
مشک تو ناهید پوش سرو تو خورشید بار
با رخت از روشنی بود مه و مهر تار
برلبت از نازکی بوسه نمودن ستم
بازتر از خون کیست خنجر نازت بمشت
کآرزوی آن مرا زخم نخورده بکشت
در رهت اندوه و رنج راحت خرد و درشت
بهر زمین بوس تست گر شده ام گوژپشت
چونکه سپهر برین پیش ولی النعم
سجده بخاک درش مایه نور جباه
ناصیه آفتاب برسخن من گواه
نعل سم بادپاش حلقه کش گوش ماه
رایت منصور او آیت فتح سپاه
قبه خرگاه او جنه جند و حشم
ایکه بدیهیم تو عرش برین داده بوس
در بر منجوق تو گونه خورسندروس
فوج ترا اوج چرخ توشه کشی چابلوس
مهابتت بشکند سطوت افغان بکوس
رعایتت جان دمد در تن شیر علم
جرعه کش مهرتست هر چه بگیتی بقا
ریزه خور قهرتست آنچه بگیهان فنا
تابع امرت قدر مطیع نهیت قضا
خوف موبد بود از تو گسستن رجا
عز مخلد بود برتو شدن معتصم
روزی کز توسنی خنگ رجال نبرد
گرد زغبرا زنند برفلک گرد گرد
پیچد از آوای کوس دردل البرز درد
گوشت بچشمه زره جوشد ز اندام مرد
بس بدل آید زگرز بر سمن او درم
ناگه گیری بر اسب چون تو زصرصر سبق
بیلکت از پیلها باز نوردد ورق
زان همه گردان کتی سد مجال نطق
از دم تیغت که هست جوهر تأیید حق
خصم شود منهزم ملک شود منتظم
میرا این نغز شعر که غرق معنی بود
زحسن مضمون بکر یکسره حبلی بود
باکره و حامله این خوش دعوی بود
نی نی اشعار من مادر عیسی بود
که در بکارت پراست ز روح قدسش شکم
تا که بگرید غمام بخت تو در خنده باد
تا که زند خنده برق خصم توگرینده باد
ز رفته ات خوبتر زمان آینده باد
نخل مراد تو سبز بیخ غمت کنده باد
معاندت مبتذل معاونت محتشم
جیحون یزدی : مسمطات
شمارهٔ ۲۱ - وله
ای پسری کز جمال خلعت نازت بتن
جان مرا تازه کن از آن شراب کهن
که خلعت شه رسید زری بوجه حسن
زآصفی طلعت است پر از فر ذوالمنن
بمحضرش برفراز زقامتت نارون
بمقدمش برفروز زچهره ات مجمره
گاه شرابست و بس ای قمر می پرست
ما حصل عمر ما گردون برتاک بست
تو دانی احوال من که بایدم بود مست
ساعتی از مستیم ندهم بر هر چه هست
بویژه کاینک مرا بهانه آمد بدست
که آصف آراست تن بخلعتی فاخره
از عجم اکنون نواست تا بعراق عرب
از حسد شور ماست جان مخالف بلب
پیک همایون شاه کوفت حصار کرب
راه نشابور خواست ریزد یا للعجب
ای حسن اخلاق ترک در این حسینی طرب
نغمه ناقوس ران از آن نکو حنجره
بتابر افسانه ات تا کی سامع شوم
یا که پی وصل تو چه قدر تابع شوم
تحمل ازحد گذشت حال منازع شوم
چه مانده از آب رو که باز ضایع شوم
مشنو کامروز هم ببوسه قانع شوم
چو کار بر رندی است به که شود یکسره
دراین بهشتی بساط باتو غنودن خوش است
زکوثر آسا نبیذ بعیش بودن خوش است
زطره و جامه ات گره گشودن خوش است
بروز از پیکرت نور فزودن خوش است
بیاد غلمان ترا بوسه نمودن خوش است
که بر حقیقت بود مجاز چون قنطره
چو رویت از نقش بت گروه بتکّر کنند
پیش بت اسلامیان سجده چو کافر کنند
گرچه رخت را شبیه خلق بآذر کنند
لیک ندانم چرا دامن از او ترکنند
چه مایه مردم که پشت پیش تو چنبر کنند
چنین که برمه زده است مشک خطت چنبره
ایزد روی ترا در خور بوس آفرید
وگرنه روز نخست روی مرا نیز دید
حال بیا رام شو بدون گفت و شنید
که قامتم چون هلال ز ابروانت خمید
عشق لبت عاقبت بگرد من خط کشید
مگر که این نقطه راست خاصیت دایره
باری ای برمهت زموی فتان عبیر
وز بدن نازکت درون کتان حریر
زباده و ساده ات اکنون لابد گزیر
ولی باسب اندر آی پذیره را در پذیر
که بر تماشای جشن وز پی تشریف میر
هرسومه منظریست نشسته بر منظره
وزیر انجم حشم مصدر انصاف و داد
که رسم لغزش ربود بنای دانش نهاد
هم باکابر مجیر هم باصاغر ملاذ
سعدالملک ملک صاحب قدسی نژاد
بدر سپهر وقار حسینقلی خان راد
که عقل با رای اوست چو پیش خور شب پره
در نظر همتش بلندی چرخ پست
خاست زکیهان فتن چو او بمسند نشست
باسخطش کوه را درکمر افتد شکست
هرکه بوی بسته شد زقید افات رست
فلک بکاخش بود شادروانی که هست
مجره اش ریسمان ماه نوش غرغره
کسیکه با صد زبان بهر فنش گفتگوست
چون که بر او رسد مغز نداند ز پوست
برسر خوانش بلند صوت کلوا و اشربواست
لیک منادیش را شرم زلاتسرفواست
قسوره غاب ملک تا که وجودی چو اوست
دشمن روباه وش فرت من قسوره
زابر تا که کف و گاه عطای عمیم
مباینتها بود بنزد ذوق سلیم
سحاب ریزد مطر وی بخشد زر و سیم
آن بخروشی شگفت این بسکوتی عظیم
حقیقت جود اوست زجوش طبع سلیم
باشد اگر اصل ابر تصاعد ابخره
ای ز چو تو آصفی نازان کیهان خدا
برادرت راست نیز چون تو فری جدا
زین دو تن متحد حاجت مردم روا
چنانکه یابند خلق از حسنین اهتدا
بر تو نماید سپهر بمشکلات اقتدا
با او سازد خرد بکارها مشوره
زکلک تو گاه بزم بالد اکلیل و تخت
زگرز او وقت رزم کوه شود لخت لخت
خامه تو طیس را بهم نوردیده رخت
نیزه او جیش را نصرت بخشاد رخت
زفاضل جاه تو است موجود اقبال و بخت
زحشو انعام اوست معدوم آز و شره
زمهر و قهر تو زاد عوالم خیر و شر
ربغض الطاف اوست مبانی نفع و ضر
شمسه ایوان تو مناص شمس و قمر
قبه خرگاه او ملجا فتح و ظفر
گیتی کوی ترا مقیم در رهگذر
گردون قصر ورا ساجد برکنگره
دست زر افشان تو معطی برخاص و عام
تیغ سرافشان او قوت اهل نظام
دامن حزم تو را سپهر در اعتصام
توسن عزم ور استاره زیب لگام
ز پخته افکار تو هر چه بجز وحی خام
با دل آگاه او پیر خرد مسخره
نقود ابذال تو وقف رشید و رضیع
لوای اجلال او عون شریف و وضیع
دلی ترا همچو او بهر مقامی وسیع
طبعی او را چو تو در همه حالی منیع
او را باشد بذات مقتضیاتی بدیع
ترا بود در صفات خصایل نادره
تا دهد آفاق را خلعت نور آفتاب
تا بتمامی نجوم نیاید اندر حساب
تاکه فشاند مطر وقت بهاران سحاب
تا کند از تیرضو رجم شیاطین شهاب
خیام فر ترا عز موبد طناب
وثاق عزورا چرخ برین پنجره
جان مرا تازه کن از آن شراب کهن
که خلعت شه رسید زری بوجه حسن
زآصفی طلعت است پر از فر ذوالمنن
بمحضرش برفراز زقامتت نارون
بمقدمش برفروز زچهره ات مجمره
گاه شرابست و بس ای قمر می پرست
ما حصل عمر ما گردون برتاک بست
تو دانی احوال من که بایدم بود مست
ساعتی از مستیم ندهم بر هر چه هست
بویژه کاینک مرا بهانه آمد بدست
که آصف آراست تن بخلعتی فاخره
از عجم اکنون نواست تا بعراق عرب
از حسد شور ماست جان مخالف بلب
پیک همایون شاه کوفت حصار کرب
راه نشابور خواست ریزد یا للعجب
ای حسن اخلاق ترک در این حسینی طرب
نغمه ناقوس ران از آن نکو حنجره
بتابر افسانه ات تا کی سامع شوم
یا که پی وصل تو چه قدر تابع شوم
تحمل ازحد گذشت حال منازع شوم
چه مانده از آب رو که باز ضایع شوم
مشنو کامروز هم ببوسه قانع شوم
چو کار بر رندی است به که شود یکسره
دراین بهشتی بساط باتو غنودن خوش است
زکوثر آسا نبیذ بعیش بودن خوش است
زطره و جامه ات گره گشودن خوش است
بروز از پیکرت نور فزودن خوش است
بیاد غلمان ترا بوسه نمودن خوش است
که بر حقیقت بود مجاز چون قنطره
چو رویت از نقش بت گروه بتکّر کنند
پیش بت اسلامیان سجده چو کافر کنند
گرچه رخت را شبیه خلق بآذر کنند
لیک ندانم چرا دامن از او ترکنند
چه مایه مردم که پشت پیش تو چنبر کنند
چنین که برمه زده است مشک خطت چنبره
ایزد روی ترا در خور بوس آفرید
وگرنه روز نخست روی مرا نیز دید
حال بیا رام شو بدون گفت و شنید
که قامتم چون هلال ز ابروانت خمید
عشق لبت عاقبت بگرد من خط کشید
مگر که این نقطه راست خاصیت دایره
باری ای برمهت زموی فتان عبیر
وز بدن نازکت درون کتان حریر
زباده و ساده ات اکنون لابد گزیر
ولی باسب اندر آی پذیره را در پذیر
که بر تماشای جشن وز پی تشریف میر
هرسومه منظریست نشسته بر منظره
وزیر انجم حشم مصدر انصاف و داد
که رسم لغزش ربود بنای دانش نهاد
هم باکابر مجیر هم باصاغر ملاذ
سعدالملک ملک صاحب قدسی نژاد
بدر سپهر وقار حسینقلی خان راد
که عقل با رای اوست چو پیش خور شب پره
در نظر همتش بلندی چرخ پست
خاست زکیهان فتن چو او بمسند نشست
باسخطش کوه را درکمر افتد شکست
هرکه بوی بسته شد زقید افات رست
فلک بکاخش بود شادروانی که هست
مجره اش ریسمان ماه نوش غرغره
کسیکه با صد زبان بهر فنش گفتگوست
چون که بر او رسد مغز نداند ز پوست
برسر خوانش بلند صوت کلوا و اشربواست
لیک منادیش را شرم زلاتسرفواست
قسوره غاب ملک تا که وجودی چو اوست
دشمن روباه وش فرت من قسوره
زابر تا که کف و گاه عطای عمیم
مباینتها بود بنزد ذوق سلیم
سحاب ریزد مطر وی بخشد زر و سیم
آن بخروشی شگفت این بسکوتی عظیم
حقیقت جود اوست زجوش طبع سلیم
باشد اگر اصل ابر تصاعد ابخره
ای ز چو تو آصفی نازان کیهان خدا
برادرت راست نیز چون تو فری جدا
زین دو تن متحد حاجت مردم روا
چنانکه یابند خلق از حسنین اهتدا
بر تو نماید سپهر بمشکلات اقتدا
با او سازد خرد بکارها مشوره
زکلک تو گاه بزم بالد اکلیل و تخت
زگرز او وقت رزم کوه شود لخت لخت
خامه تو طیس را بهم نوردیده رخت
نیزه او جیش را نصرت بخشاد رخت
زفاضل جاه تو است موجود اقبال و بخت
زحشو انعام اوست معدوم آز و شره
زمهر و قهر تو زاد عوالم خیر و شر
ربغض الطاف اوست مبانی نفع و ضر
شمسه ایوان تو مناص شمس و قمر
قبه خرگاه او ملجا فتح و ظفر
گیتی کوی ترا مقیم در رهگذر
گردون قصر ورا ساجد برکنگره
دست زر افشان تو معطی برخاص و عام
تیغ سرافشان او قوت اهل نظام
دامن حزم تو را سپهر در اعتصام
توسن عزم ور استاره زیب لگام
ز پخته افکار تو هر چه بجز وحی خام
با دل آگاه او پیر خرد مسخره
نقود ابذال تو وقف رشید و رضیع
لوای اجلال او عون شریف و وضیع
دلی ترا همچو او بهر مقامی وسیع
طبعی او را چو تو در همه حالی منیع
او را باشد بذات مقتضیاتی بدیع
ترا بود در صفات خصایل نادره
تا دهد آفاق را خلعت نور آفتاب
تا بتمامی نجوم نیاید اندر حساب
تاکه فشاند مطر وقت بهاران سحاب
تا کند از تیرضو رجم شیاطین شهاب
خیام فر ترا عز موبد طناب
وثاق عزورا چرخ برین پنجره
جیحون یزدی : غزلیات
شماره ۱۷ - ای ورق عشق تو دفتر آیین من
ای ورق عشق تو دفتر آیین من
موی تو و روی تو کفر من و دین من
تا بودم در نظرت قامت تو جلوه گر
نیست بسرو سهی الفت و تمکین من
خانه بر انداختن شیوه هر روز تو
جان بتو پرداختن پیشه دیرین من
شام سیاه فراق به شود ازصبح عید
گر تو درائی چوشمع برسر بالین من
حسن تو زینسان که ساخت مشتعلم زاشتیاق
بحر نخواهد نمود چاره تسکین من
پیکر فرهاد را زنده توان ساختن
گر بمزارش برند قصه شیرین من
حالت جیحون ربود دهوش ملکزاده برد
وصف خطت چون نگاشت خامه مشکین من
شاه نکورخ رفیع آنکه زالطاف وی
پادشها نندمات بنزد فرزین من
موی تو و روی تو کفر من و دین من
تا بودم در نظرت قامت تو جلوه گر
نیست بسرو سهی الفت و تمکین من
خانه بر انداختن شیوه هر روز تو
جان بتو پرداختن پیشه دیرین من
شام سیاه فراق به شود ازصبح عید
گر تو درائی چوشمع برسر بالین من
حسن تو زینسان که ساخت مشتعلم زاشتیاق
بحر نخواهد نمود چاره تسکین من
پیکر فرهاد را زنده توان ساختن
گر بمزارش برند قصه شیرین من
حالت جیحون ربود دهوش ملکزاده برد
وصف خطت چون نگاشت خامه مشکین من
شاه نکورخ رفیع آنکه زالطاف وی
پادشها نندمات بنزد فرزین من
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۴۸ - غزلی است که در عید فطری گفته است
روزه چو بربست رخت؛ عید بیفکند بار
رسم رهی نقد کن؛ بوسه عیدی بیار
ماه شب عید هست ؛ چون سر چوگان تو
زان «ز» طرب همچو گوی؛ خلق بود بی قرار
روزه گیا می درود ؛ گوئی بر آسمان
عید بیامد بماند؛ داسش در مرغزار
هست به سالی دو بار؛ عید باسلام در
عید من از روی تو؛ هست به روزی سه بار
عید وصالت به یار؛ روزه هجران ببر
زانکه نباشد به عید؛ هیچ کسی روزه دار
ای رخ زیبای تو؛ بدر شب قدر من
نیست هلال آنکه هست؛ از بر چرخ آشکار
حور چو دست تو دید؛ داشته بر آسمان
کرد ز خلد برین؛ یاره زرین نثار
چون به مصلی شدی؛ توبه ز طاعت بکن
طاعت از این پس تو را؛ هیچ نیاید به کار
روزه شد و در ببست؛ ار نکند باورت
ای بت زنجیر زلف؛ ماه ببین حلقه وار
روی دل افروز توست؛ مایه نوروز و عید
عید نبیند کسی، کش تو نه ای در کنار
هست قوامیت «را»؛ از رخ خورشید فش
هم به مه روزه عید؛ هم به زمستان بهار
رسم رهی نقد کن؛ بوسه عیدی بیار
ماه شب عید هست ؛ چون سر چوگان تو
زان «ز» طرب همچو گوی؛ خلق بود بی قرار
روزه گیا می درود ؛ گوئی بر آسمان
عید بیامد بماند؛ داسش در مرغزار
هست به سالی دو بار؛ عید باسلام در
عید من از روی تو؛ هست به روزی سه بار
عید وصالت به یار؛ روزه هجران ببر
زانکه نباشد به عید؛ هیچ کسی روزه دار
ای رخ زیبای تو؛ بدر شب قدر من
نیست هلال آنکه هست؛ از بر چرخ آشکار
حور چو دست تو دید؛ داشته بر آسمان
کرد ز خلد برین؛ یاره زرین نثار
چون به مصلی شدی؛ توبه ز طاعت بکن
طاعت از این پس تو را؛ هیچ نیاید به کار
روزه شد و در ببست؛ ار نکند باورت
ای بت زنجیر زلف؛ ماه ببین حلقه وار
روی دل افروز توست؛ مایه نوروز و عید
عید نبیند کسی، کش تو نه ای در کنار
هست قوامیت «را»؛ از رخ خورشید فش
هم به مه روزه عید؛ هم به زمستان بهار
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۶۹ - در غزل است
عید رسید ای نگار؛ دوستی آغاز کن
در حجره وصل خویش ؛ جای رهی باز کن
عشق دل تنگ تو؛ به روزه در تنگ خورد
تا کی از این خوی تنگ؛ تنگ درآ ناز کن
ماه گرانان برفت ؛روز ظریفان رسید
جای عواشر نماند؛ عشرت را ساز کن
خواهی کز دست غم؛ باز رهی ساعتی
در قدح راز دل ؛باده غماز کن
راز دلت گر بمی؛ ز دل نیاید برون
مسبب عشق را موکل راز کن
جام می آور به کف ؛ جامه طاعت بکن
سینه غمناک را؛ باطرب انباز کن
هر که تو را روز عید؛ گوید سیکی مخور
گر همه قاضی بود؛ عربده آغاز کن
به شادی ماه نو ؛ یک دو قدح باده خور
شعر قوامی نسیب؛ مطرب خوش ساز کن
روزه قلم در شکست؛ عید قدم در نهاد
دفتر شادی بیار؛ زان ورقی باز کن
در حجره وصل خویش ؛ جای رهی باز کن
عشق دل تنگ تو؛ به روزه در تنگ خورد
تا کی از این خوی تنگ؛ تنگ درآ ناز کن
ماه گرانان برفت ؛روز ظریفان رسید
جای عواشر نماند؛ عشرت را ساز کن
خواهی کز دست غم؛ باز رهی ساعتی
در قدح راز دل ؛باده غماز کن
راز دلت گر بمی؛ ز دل نیاید برون
مسبب عشق را موکل راز کن
جام می آور به کف ؛ جامه طاعت بکن
سینه غمناک را؛ باطرب انباز کن
هر که تو را روز عید؛ گوید سیکی مخور
گر همه قاضی بود؛ عربده آغاز کن
به شادی ماه نو ؛ یک دو قدح باده خور
شعر قوامی نسیب؛ مطرب خوش ساز کن
روزه قلم در شکست؛ عید قدم در نهاد
دفتر شادی بیار؛ زان ورقی باز کن
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۸۳ - در غزل است
دلبر من کودکست ناز نداند همی
روز مراتیره کرد راز نداند همی
درد دل ریش من گر نشناسد سزد
رنج دل «آزورادباز»؟ نداند همی
راست بعینه بتم ؛ به طبع چون آتش است
داند سوزندگی ؛ ساز نداند همی
قدر دلم وصل او؛ داند نه هجر او
قیمت زر چون محک گاز نداند همی
چشم ستمکار او؛ چون لب او کی بود
رفتن خوش همچو کبک، باز نداند همی
کی چو قوامی رهم؛ تا به قیامت ز عشق
کم دل مسکین ز رنج، ناز نداند همی
پای من از جای شد؛ در غم آن بت که او
دست چپ از دست راست؛ باز نداند همی
روز مراتیره کرد راز نداند همی
درد دل ریش من گر نشناسد سزد
رنج دل «آزورادباز»؟ نداند همی
راست بعینه بتم ؛ به طبع چون آتش است
داند سوزندگی ؛ ساز نداند همی
قدر دلم وصل او؛ داند نه هجر او
قیمت زر چون محک گاز نداند همی
چشم ستمکار او؛ چون لب او کی بود
رفتن خوش همچو کبک، باز نداند همی
کی چو قوامی رهم؛ تا به قیامت ز عشق
کم دل مسکین ز رنج، ناز نداند همی
پای من از جای شد؛ در غم آن بت که او
دست چپ از دست راست؛ باز نداند همی
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۹۵ - در موعظت و نصیحت و دعوت به خداپرستی و زهد در دنیا و رغبت به آخرتست
از بد این مردمان، وز غم این روزگار
هست همه اعتماد، بر کرم کردگار
ایزد فریادرس، داور داد آفرین
رازق روزی رسان، خالق پروردگار
اول بی ابتدا، آخربی انتها
ظاهر بی اضطراب، باطن بی اضطرار
آنکه بداند نگاشت، قامت ما خامه فش
وآنکه تواند نوشت، صحن فلک نامه وار
از بر بام جهان، ماه کند پاسبان
بر در و درگاه چرخ، ابر کند پرده دار
برننهد بی رضاش، سرو قدم بر زمین
برنکند بی قضاش، ماه سر از کوهسار
برق ز تقدیر اوست، تیغ صف بوستان
رعد ز تهدید اوست، کوس در نوبهار
بر در تسبیح او، دمدمه شکرهاست
زمزمه عندلیب، بر ز بر شاخسار
بر چمن بوستان، اوست که می پرورد
از مدد در ابر، دانه یاقوت نار
شمس و قمر بر فلک، سخت بدیع آفرید
راست چو دو منجنیق، بر طرف یک حصار
صیقل صنعش به شرق، چون بزداید شود
ز آینه آفتاب، روی جهان آشکار
حجت و برهان اوست، کز در خرگاه صبح
گیرد رومی روز، زنگی شب را کنار
از جهت مصلحت؛ حکمت او آفرید
نوش ز لبهای نحل؛ زهر ز دندان مار
کژی دنبال مار؛ قدرت او دان چنانک
راست به الهام اوست، مورچگان را قطار
طبع و ستاره که اند؛اصل خدای است و بس
به ز هزاران سپاه، فر یکی شهریار
آن که جهان را چهار؛ طبع نهاده است اصل
تانزنندش دو نیم ؛باز نگردد ز چار
مرد که نه مرد اوست؛ هیچ نخیزد ز مرد
کار که نه کار اوست ؛باز نیاید بکار
ای ز همه سرها،علم تو آگاه تر
هرچه ز ما می رود، تو به کرم در گذار
آنکه طلب کرد حق؛ و آنکه پرستید بت
هم گه بیچارگی؛ بر در تو خواست بار
مؤمن و کافر ز تو؛یافته روزی و جان
حضرت بی منع توست؛ این همه را خواستار
خدمت جای دگر؛ جامگی از تو روان
بارخدایا کجاست؛ چون تو خداوندگار
گرنبود فضل تو؛ وای بر اهل خرد
زافت این بی شمار؛ آدمی دیوسار
شهوتشان پای بند؛ کرده شیاطین نفس
بسته به زنجیر حرص؛ دست همه استوار
از ره بی دانشی ؛ در تک و پوی هوس
ناشده ازمردمی؛ هیچ طلبکار کار
طاعتشان بی فروغ؛ خدمتشان بی نسق
خیمه شان بی طناب ؛ اشترشان بی مهار
شیفته سیم و زر ؛ واله آز و نیاز
عاشق دارالفنا؛ غافل دارالقرار
بدنیت و بی حفاظ، خیره کش و تیره دل
نیست عجب گر کند؛ ایزدشان سنگ سار
خلد طمع می کند؛ با خطر معصیت
ترک طلب چون کنند؛ در سفر زنگبار؟!
منزل نیکان کنند؛روضه خلد برین
بر سر شاهان نهند؛افسر گوهرنگار
گرد جهان گشت عقل؛نیک طلب کرد و گفت
نیست درین روزگار ؛مردم پرهیزگار
وه که ز نیکی نماند؛ در همه عالم اثر
ماند ز نیکان به ما؛ درد دلی یادگار
با سلب آهن است؛ مردم پیکارجوی
با علم آتش است :عالم زنهارخوار
ای شده در شهر جهل؛ طبع تو در گفتگوی
مانده به بازار عقل؛ نفس تو بی کار و بار
صورت زیبات هست؛ هم ره ارباب نور
سیرت زشتت چراست، پسر و اصحاب نار
گرت نباید که حال بر تو بگردد ز دهر
تات بگردد زبان،تو بمگردان عیار
گر بدهی گوشمال، در تن خود خشم را
چون سگ اصحاب کهف، باتو بماند به غار
پای منه چونت نیست، طاقت راه خدای
تیغ مکش چون نه ای، مرد صف کارزار
از ره رحمن شدی، بر در شیطان چرا
هر که بود بختیار، این نکند اختیار
آنکه جهان آفرید، داد جهان را به تو
پندش بر کار گیر، کار به بازی مدار
از جهت آرزو، در سر دنیا مشو
تو بهی از آرزو، گوش به از گوشوار
نوحه کنان بر تو زار، دهر و تو آگاه نه
مرده چه داند که چیست ؛درد دل سوگوار
هست جهان همچو باغ، تو چو درخت اندرو
از پی آنی ز حرص،تن یکی و سر هزار
زهد «و» ورع پیشه گیر؛ زور و شجاعت مبر
گر تو کنی کارزار؛ بر تو شود کار زار
عمر تو ای پیرمرد؛رفت به یک بارگی
کرد به غارت همه، لشکر لیل و نهار
درد دل و آب چشم، به بود آنجا یگاه
مردی رستم چه سود ؛ قوت اسفندیار
بر سر بازار جهل؛ بی خبر از خویشتن
کیسه امسال عمر؛ داد به طرار پار
واقعه و حادثه؛ بر تو فراوان گذشت
کان دل سنگیت هیچ، برنگرفت اعتبار
وعده ایزد ز پس؛ راه قیامت ز پیش
پای ز دامن بکش؛ سر ز گریبان برآر
دل ز جهان برگسل؛ مرگ فرا پیش گیر
هیچ کسی را ز مرگ ؛ نیست به جان زینهار
خانه و بستان تو ؛ خرم و زیباستی
گر ز پسش نیستی؛ گور و لحد تنگ و تار
منزل دارالقرار؛ بی غمیت آرزوست
خواجه نگوئی مرا؛ باتو که داد این قرار
گرچه نماندست عمر؛ هست هنوزت ز جهل
دست به جام نبیذ؛ چشم به زلفین یار
با بت سیمین عذار؛باده مخور کانگهی
باده دنیا کند ؛روز قیامت خمار
هر که خورد با بتان ؛ باده بود بی خلاف
در بر بت سرخروی ؛در بر حق شرمسار
تا کی خواب و خمار؛لختی بیدار شو
چند نفاق و دروغ ؛ آخر شرمی بدار
صورت تو کردگار؛کرد طراز جهان
تانبود سرو بن؛خوش نبود جویبار
مرغ فش است آفتاب ؛ در قفص آسمان
سروبن است آدمی ؛بر چمن روزگار
ای ز جهان خسته دل؛ خیز نجاتی طلب
مرهم گلها نهند؛ دست فگاران خار
مردم دلخسته را؛نیست چو آسایشی
مرغ قفص جسته را؛ چیست به از مرغزار
صبر کن ار آرزوست؛ دولت باقی تو را
زانکه به تأیید صبر؛ مرد شود بردبار
هست ز تعجیل و صبر؛ کز چمن بوستان
زود بریزد کدو؛ دیر بماند چنار
هرچه به دنیا کنی ؛ بینی در آخرت
پنبه تواند چدن ؛ برزگر پنبه کار
اسب سلامت نشین ؛تا به ره رستخیز
چرخ پیاده شود؛ چون تو برآئی سوار
نامه انصاف خوان ؛ جامه اسلام پوش
تا ز تو نیکان کنند ؛ در دو جهان افتخار
نامه انصاف را؛ هر که کند ریزریز
جامه اقبال او، زود شود پاره پار
مالت اگر عاقلی ؛پاک به ایام ده
کالی اگر زیرکی ؛ جمله به دزدان سپار
هرکه کند راستی ؛ رست ز خشم خدای
در ره ناراستی ؛کس نشود رستگار
زشتی و ناراستی ؛ مردم ابله کند
نیکوئی و راستیست ؛ قاعده هوشیار
هست بهین تر حیل؛ آنکه نسازی حیل
هست قویتر قمار؛ آنکه نبازی قمار
نان قناعت شکن ؛ تا ز بلاها رهی
کز پی ناقانعیست ؛ دزد سزاوار دار
نان قناعت تو را؛ گر بگزاید سزد
از جهت آنکه هست ؛ عاقبتت ناگوار
گفتن توحید و زهد ؛ کار قوامی بود
در همه آفاق اوست ؛ نان پز شاعر شعار
مزرعه خاص او است ؛ اوج ره کهکشان
برزگر گندمش ؛ وهم کواکب شمار
از ره آن آسیا ؛ کش مه و مهرست سنگ
گاو سپهر افکند ؛ بر در دوکانش بار
زیر دکان خرد؛کرد تنور دلش
فکرت تاریک دود ؛ خاطر روشن شرار
آرد خرش مشتری ؛ گرده پزش آفتاب
کارکنش آسمان ؛ مشتریش روزگار
هست همه اعتماد، بر کرم کردگار
ایزد فریادرس، داور داد آفرین
رازق روزی رسان، خالق پروردگار
اول بی ابتدا، آخربی انتها
ظاهر بی اضطراب، باطن بی اضطرار
آنکه بداند نگاشت، قامت ما خامه فش
وآنکه تواند نوشت، صحن فلک نامه وار
از بر بام جهان، ماه کند پاسبان
بر در و درگاه چرخ، ابر کند پرده دار
برننهد بی رضاش، سرو قدم بر زمین
برنکند بی قضاش، ماه سر از کوهسار
برق ز تقدیر اوست، تیغ صف بوستان
رعد ز تهدید اوست، کوس در نوبهار
بر در تسبیح او، دمدمه شکرهاست
زمزمه عندلیب، بر ز بر شاخسار
بر چمن بوستان، اوست که می پرورد
از مدد در ابر، دانه یاقوت نار
شمس و قمر بر فلک، سخت بدیع آفرید
راست چو دو منجنیق، بر طرف یک حصار
صیقل صنعش به شرق، چون بزداید شود
ز آینه آفتاب، روی جهان آشکار
حجت و برهان اوست، کز در خرگاه صبح
گیرد رومی روز، زنگی شب را کنار
از جهت مصلحت؛ حکمت او آفرید
نوش ز لبهای نحل؛ زهر ز دندان مار
کژی دنبال مار؛ قدرت او دان چنانک
راست به الهام اوست، مورچگان را قطار
طبع و ستاره که اند؛اصل خدای است و بس
به ز هزاران سپاه، فر یکی شهریار
آن که جهان را چهار؛ طبع نهاده است اصل
تانزنندش دو نیم ؛باز نگردد ز چار
مرد که نه مرد اوست؛ هیچ نخیزد ز مرد
کار که نه کار اوست ؛باز نیاید بکار
ای ز همه سرها،علم تو آگاه تر
هرچه ز ما می رود، تو به کرم در گذار
آنکه طلب کرد حق؛ و آنکه پرستید بت
هم گه بیچارگی؛ بر در تو خواست بار
مؤمن و کافر ز تو؛یافته روزی و جان
حضرت بی منع توست؛ این همه را خواستار
خدمت جای دگر؛ جامگی از تو روان
بارخدایا کجاست؛ چون تو خداوندگار
گرنبود فضل تو؛ وای بر اهل خرد
زافت این بی شمار؛ آدمی دیوسار
شهوتشان پای بند؛ کرده شیاطین نفس
بسته به زنجیر حرص؛ دست همه استوار
از ره بی دانشی ؛ در تک و پوی هوس
ناشده ازمردمی؛ هیچ طلبکار کار
طاعتشان بی فروغ؛ خدمتشان بی نسق
خیمه شان بی طناب ؛ اشترشان بی مهار
شیفته سیم و زر ؛ واله آز و نیاز
عاشق دارالفنا؛ غافل دارالقرار
بدنیت و بی حفاظ، خیره کش و تیره دل
نیست عجب گر کند؛ ایزدشان سنگ سار
خلد طمع می کند؛ با خطر معصیت
ترک طلب چون کنند؛ در سفر زنگبار؟!
منزل نیکان کنند؛روضه خلد برین
بر سر شاهان نهند؛افسر گوهرنگار
گرد جهان گشت عقل؛نیک طلب کرد و گفت
نیست درین روزگار ؛مردم پرهیزگار
وه که ز نیکی نماند؛ در همه عالم اثر
ماند ز نیکان به ما؛ درد دلی یادگار
با سلب آهن است؛ مردم پیکارجوی
با علم آتش است :عالم زنهارخوار
ای شده در شهر جهل؛ طبع تو در گفتگوی
مانده به بازار عقل؛ نفس تو بی کار و بار
صورت زیبات هست؛ هم ره ارباب نور
سیرت زشتت چراست، پسر و اصحاب نار
گرت نباید که حال بر تو بگردد ز دهر
تات بگردد زبان،تو بمگردان عیار
گر بدهی گوشمال، در تن خود خشم را
چون سگ اصحاب کهف، باتو بماند به غار
پای منه چونت نیست، طاقت راه خدای
تیغ مکش چون نه ای، مرد صف کارزار
از ره رحمن شدی، بر در شیطان چرا
هر که بود بختیار، این نکند اختیار
آنکه جهان آفرید، داد جهان را به تو
پندش بر کار گیر، کار به بازی مدار
از جهت آرزو، در سر دنیا مشو
تو بهی از آرزو، گوش به از گوشوار
نوحه کنان بر تو زار، دهر و تو آگاه نه
مرده چه داند که چیست ؛درد دل سوگوار
هست جهان همچو باغ، تو چو درخت اندرو
از پی آنی ز حرص،تن یکی و سر هزار
زهد «و» ورع پیشه گیر؛ زور و شجاعت مبر
گر تو کنی کارزار؛ بر تو شود کار زار
عمر تو ای پیرمرد؛رفت به یک بارگی
کرد به غارت همه، لشکر لیل و نهار
درد دل و آب چشم، به بود آنجا یگاه
مردی رستم چه سود ؛ قوت اسفندیار
بر سر بازار جهل؛ بی خبر از خویشتن
کیسه امسال عمر؛ داد به طرار پار
واقعه و حادثه؛ بر تو فراوان گذشت
کان دل سنگیت هیچ، برنگرفت اعتبار
وعده ایزد ز پس؛ راه قیامت ز پیش
پای ز دامن بکش؛ سر ز گریبان برآر
دل ز جهان برگسل؛ مرگ فرا پیش گیر
هیچ کسی را ز مرگ ؛ نیست به جان زینهار
خانه و بستان تو ؛ خرم و زیباستی
گر ز پسش نیستی؛ گور و لحد تنگ و تار
منزل دارالقرار؛ بی غمیت آرزوست
خواجه نگوئی مرا؛ باتو که داد این قرار
گرچه نماندست عمر؛ هست هنوزت ز جهل
دست به جام نبیذ؛ چشم به زلفین یار
با بت سیمین عذار؛باده مخور کانگهی
باده دنیا کند ؛روز قیامت خمار
هر که خورد با بتان ؛ باده بود بی خلاف
در بر بت سرخروی ؛در بر حق شرمسار
تا کی خواب و خمار؛لختی بیدار شو
چند نفاق و دروغ ؛ آخر شرمی بدار
صورت تو کردگار؛کرد طراز جهان
تانبود سرو بن؛خوش نبود جویبار
مرغ فش است آفتاب ؛ در قفص آسمان
سروبن است آدمی ؛بر چمن روزگار
ای ز جهان خسته دل؛ خیز نجاتی طلب
مرهم گلها نهند؛ دست فگاران خار
مردم دلخسته را؛نیست چو آسایشی
مرغ قفص جسته را؛ چیست به از مرغزار
صبر کن ار آرزوست؛ دولت باقی تو را
زانکه به تأیید صبر؛ مرد شود بردبار
هست ز تعجیل و صبر؛ کز چمن بوستان
زود بریزد کدو؛ دیر بماند چنار
هرچه به دنیا کنی ؛ بینی در آخرت
پنبه تواند چدن ؛ برزگر پنبه کار
اسب سلامت نشین ؛تا به ره رستخیز
چرخ پیاده شود؛ چون تو برآئی سوار
نامه انصاف خوان ؛ جامه اسلام پوش
تا ز تو نیکان کنند ؛ در دو جهان افتخار
نامه انصاف را؛ هر که کند ریزریز
جامه اقبال او، زود شود پاره پار
مالت اگر عاقلی ؛پاک به ایام ده
کالی اگر زیرکی ؛ جمله به دزدان سپار
هرکه کند راستی ؛ رست ز خشم خدای
در ره ناراستی ؛کس نشود رستگار
زشتی و ناراستی ؛ مردم ابله کند
نیکوئی و راستیست ؛ قاعده هوشیار
هست بهین تر حیل؛ آنکه نسازی حیل
هست قویتر قمار؛ آنکه نبازی قمار
نان قناعت شکن ؛ تا ز بلاها رهی
کز پی ناقانعیست ؛ دزد سزاوار دار
نان قناعت تو را؛ گر بگزاید سزد
از جهت آنکه هست ؛ عاقبتت ناگوار
گفتن توحید و زهد ؛ کار قوامی بود
در همه آفاق اوست ؛ نان پز شاعر شعار
مزرعه خاص او است ؛ اوج ره کهکشان
برزگر گندمش ؛ وهم کواکب شمار
از ره آن آسیا ؛ کش مه و مهرست سنگ
گاو سپهر افکند ؛ بر در دوکانش بار
زیر دکان خرد؛کرد تنور دلش
فکرت تاریک دود ؛ خاطر روشن شرار
آرد خرش مشتری ؛ گرده پزش آفتاب
کارکنش آسمان ؛ مشتریش روزگار
لبیبی : ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
شمارهٔ ۸۱ - به شاهد لغت سر، به معنی شرابی که از برنج کنند
سیدای نسفی : قصاید
شمارهٔ ۲ - در صفت شاه نقشبند نور مرقده
ای بر در روضه ات برده فلک التجا
وی ز حریمت شده حاجت مردم روا
از تو شده روشناس آئینه اهل دل
با تو شده منتهی سلسله اولیا
رای دل روشنت طاعت او روز و شب
درد تو شرع نبی ذکر تو ذکر خدا
اطلس گردون بود جای نماز شبت
سجده صبح تو را بال ملک بوریا
باد بهار آمده از پی فراشیت
رشته جاروب را زلف نسیم صبا
سرمه به خاک درت سوده جبین نیاز
بسته به گرد رهت چشم طمع توتیا
خم پی تعظیم تو پشت صغیر و کبیر
وقف سجود درت جبهه شاه و گدا
گوشه ایوان تو منتظر سایلان
کنگره طاق تو تکیه گه مدعا
در خم چوگان تو گشته فلک همچو گوی
پرتو قندیل تو داده زمین را صفا
در ته ایوان تو هست اجابت مقیم
سفره انعام تو پهن به دست دعا
خار سر روضه ات برگ گل آفتاب
سنگ مزارت بود گوهر عالی بها
خنده زنان پیش پیش در صف محشر رود
هر که گل خار تو بر سر خود داده جا
شمع مزار تو را دولت جاوید نور
سایه پروانه اش سوخته بال هما
هر که ز حوضت خورد یکدم آبی به صدق
کی شود از لطف حق تشنه به روز جزا
آدم آبی به بحر از سر صدق و نیاز
خانقهی بهر تو کرده ز گوهر بنا
بر سر بازار تو داروی هر درد بود
گریه و زاری به من نقد تضرع بها
تا تو خریدار را جانب خود خوانده ایی
در ره اقبال تو فیض دکان کرده وا
خلدنشینان خاک از تو کنند التماس
لشکر ارواح را بس که تویی پیشوا
نام شریعت علم شد به شه نقشبند
وی لقبت در جهان خواجه مشکل گشا
روی به درگاه تو عاجزم آورده ام
پادشها گوش کن عرض من بینوا
بنده ام و از گنه روی سیه کرده ام
مضطربم از رسول منفعلم از خدا
توبه به لب گفته ام جرم بدل کرده ام
هر چه ز من سر زده بود سراسر خطا
توبه کنون کرده ام بر لب پیمان درست
از ته دل داده ام دست به عهد وفا
روی مرا آب و رو بخش ز آب عقیق
در دو الم ساخته رنگ مرا کهربا
کعبه درمان تویی سالک رنجور من
درد خود آورده ام بهر امید دوا
طوف سر کوی تو بر سرم افتاده است
قامت من راست کن در ره خود چون عصا
چشم ز خجلت کجا باز کند سوی حق
گر تو نکردی شفیع بر گنه سیدا
دست تهی سایلم آمده ام بر درت
از تو بود مطلبم حاجت هر دو سرا
دیده بینای من پیش تو اعما بود
چشم و چراغ منی باش مرا رهنما
بهر تسلی به خود می کنم این آرزو
ای شه عالی نسب تو به کجا من کجا
بیهوده گویی مرا بود هنر پیش از این
دست من و بعد از این دامن مدح شما
وی ز حریمت شده حاجت مردم روا
از تو شده روشناس آئینه اهل دل
با تو شده منتهی سلسله اولیا
رای دل روشنت طاعت او روز و شب
درد تو شرع نبی ذکر تو ذکر خدا
اطلس گردون بود جای نماز شبت
سجده صبح تو را بال ملک بوریا
باد بهار آمده از پی فراشیت
رشته جاروب را زلف نسیم صبا
سرمه به خاک درت سوده جبین نیاز
بسته به گرد رهت چشم طمع توتیا
خم پی تعظیم تو پشت صغیر و کبیر
وقف سجود درت جبهه شاه و گدا
گوشه ایوان تو منتظر سایلان
کنگره طاق تو تکیه گه مدعا
در خم چوگان تو گشته فلک همچو گوی
پرتو قندیل تو داده زمین را صفا
در ته ایوان تو هست اجابت مقیم
سفره انعام تو پهن به دست دعا
خار سر روضه ات برگ گل آفتاب
سنگ مزارت بود گوهر عالی بها
خنده زنان پیش پیش در صف محشر رود
هر که گل خار تو بر سر خود داده جا
شمع مزار تو را دولت جاوید نور
سایه پروانه اش سوخته بال هما
هر که ز حوضت خورد یکدم آبی به صدق
کی شود از لطف حق تشنه به روز جزا
آدم آبی به بحر از سر صدق و نیاز
خانقهی بهر تو کرده ز گوهر بنا
بر سر بازار تو داروی هر درد بود
گریه و زاری به من نقد تضرع بها
تا تو خریدار را جانب خود خوانده ایی
در ره اقبال تو فیض دکان کرده وا
خلدنشینان خاک از تو کنند التماس
لشکر ارواح را بس که تویی پیشوا
نام شریعت علم شد به شه نقشبند
وی لقبت در جهان خواجه مشکل گشا
روی به درگاه تو عاجزم آورده ام
پادشها گوش کن عرض من بینوا
بنده ام و از گنه روی سیه کرده ام
مضطربم از رسول منفعلم از خدا
توبه به لب گفته ام جرم بدل کرده ام
هر چه ز من سر زده بود سراسر خطا
توبه کنون کرده ام بر لب پیمان درست
از ته دل داده ام دست به عهد وفا
روی مرا آب و رو بخش ز آب عقیق
در دو الم ساخته رنگ مرا کهربا
کعبه درمان تویی سالک رنجور من
درد خود آورده ام بهر امید دوا
طوف سر کوی تو بر سرم افتاده است
قامت من راست کن در ره خود چون عصا
چشم ز خجلت کجا باز کند سوی حق
گر تو نکردی شفیع بر گنه سیدا
دست تهی سایلم آمده ام بر درت
از تو بود مطلبم حاجت هر دو سرا
دیده بینای من پیش تو اعما بود
چشم و چراغ منی باش مرا رهنما
بهر تسلی به خود می کنم این آرزو
ای شه عالی نسب تو به کجا من کجا
بیهوده گویی مرا بود هنر پیش از این
دست من و بعد از این دامن مدح شما
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۱۹ - چرم گر
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۱۷ - شمشیرگر