تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۱۱۲ - هر جا حدیث عشق تو بیدادگر کنم
هر جا حدیث عشق تو بیدادگر کنم
اول ز ناله گوش نیوشنده کر کنم
خود را میان خلق سگ او سمرکنم
شاید بدین وسیله خودی معتبر کنم
خو کرده ام به حسرت رویت به زیر تیغ
چندان امان مده که به رویت نظر کنم
تا بعد مگر نیز کشم رنج انتظار
گوید پس از وفات به خاکت گذر کنم
باری زلطف بر سر خاکم گذر بترس
زآن روز داوری که سر از خاک بر کنم
برمن شب فراق ترا حق زندگی است
کآن فرصتم نداد که شامی سحر کنم
چون نیست دست آنکه نهم سر بپای تو
هر جا که خاک پای تو یابم به سر کنم
آن ترک لشکری نشود رام زاشک روی
سیم ار به کیل ریزم و زر در سپر کنم
گاهی به لب اشاره کند گه به ابروان
هر دم به حق خویش گمان دگر کنم
من کین می فروش نجویم به مهر شیخ
کی با علی مخاصمه بهر عمر کنم
یغما ز پیر میکده گو نز امام شهر
باصحبت مسیح چرا ذکر خر کنم
اول ز ناله گوش نیوشنده کر کنم
خود را میان خلق سگ او سمرکنم
شاید بدین وسیله خودی معتبر کنم
خو کرده ام به حسرت رویت به زیر تیغ
چندان امان مده که به رویت نظر کنم
تا بعد مگر نیز کشم رنج انتظار
گوید پس از وفات به خاکت گذر کنم
باری زلطف بر سر خاکم گذر بترس
زآن روز داوری که سر از خاک بر کنم
برمن شب فراق ترا حق زندگی است
کآن فرصتم نداد که شامی سحر کنم
چون نیست دست آنکه نهم سر بپای تو
هر جا که خاک پای تو یابم به سر کنم
آن ترک لشکری نشود رام زاشک روی
سیم ار به کیل ریزم و زر در سپر کنم
گاهی به لب اشاره کند گه به ابروان
هر دم به حق خویش گمان دگر کنم
من کین می فروش نجویم به مهر شیخ
کی با علی مخاصمه بهر عمر کنم
یغما ز پیر میکده گو نز امام شهر
باصحبت مسیح چرا ذکر خر کنم
یغمای جندقی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۸ - تا بو مگر به سنگدلی مهربان کنند
تا بو مگر به سنگدلی مهربان کنند
سنگین دلت که سنگ به سنگ امتحان کنند
خواهم ز مردمی به در آیم به جلد سگ
وانگه در آستان توام پاسبان کنند
غیر و رقیب و مدعی آنگه به اتفاق
روزی شبی گذار بر آن آستان کنند
گویند خردسال جوانان میکده
پیران سال خورده به جامی جوان کنند
من پیر سال خورده جوانان خردسال
از یک پیاله کاش مرا امتحان کنند
...
زاغان که بر گل از خس و خار آشیان کنند
سنگین دلت که سنگ به سنگ امتحان کنند
خواهم ز مردمی به در آیم به جلد سگ
وانگه در آستان توام پاسبان کنند
غیر و رقیب و مدعی آنگه به اتفاق
روزی شبی گذار بر آن آستان کنند
گویند خردسال جوانان میکده
پیران سال خورده به جامی جوان کنند
من پیر سال خورده جوانان خردسال
از یک پیاله کاش مرا امتحان کنند
...
زاغان که بر گل از خس و خار آشیان کنند
یغمای جندقی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۸ - از دست جورت ای شده دل خون، فگار چشم
از دست جورت ای شده دل خون، فگار چشم
ریزد مدام خون دلم در کنار چشم
منعم مکن که هست دل خسته بی قرار
گر بر رخت گشایم بی اختیار چشم
نالد ز حسرت تو چو مرغ اسیر، دل
گرید ز فرقت تو چو ابر بهار چشم
دارد ز خنجر مژه ات، زخم کاریی
تا دل نکشته بسمل از او بر مدار چشم
یک چشم بیش نیست مرا کاش صد هزار
بودی که دیدمی رخت از صد هزار چشم
غیر از رخ تو نیست رخی در نظر مرا
چندانکه افکنم به یمین و یسار چشم
ای مه در انتظار وصال تو تا به کی
شب تا سحر مرا بود اختر شمار چشم
چون دید تیر غمزه مردم شکار تو
بگریخت از مهابت او در حصار چشم
ریزد مدام خون دلم در کنار چشم
منعم مکن که هست دل خسته بی قرار
گر بر رخت گشایم بی اختیار چشم
نالد ز حسرت تو چو مرغ اسیر، دل
گرید ز فرقت تو چو ابر بهار چشم
دارد ز خنجر مژه ات، زخم کاریی
تا دل نکشته بسمل از او بر مدار چشم
یک چشم بیش نیست مرا کاش صد هزار
بودی که دیدمی رخت از صد هزار چشم
غیر از رخ تو نیست رخی در نظر مرا
چندانکه افکنم به یمین و یسار چشم
ای مه در انتظار وصال تو تا به کی
شب تا سحر مرا بود اختر شمار چشم
چون دید تیر غمزه مردم شکار تو
بگریخت از مهابت او در حصار چشم
یغمای جندقی : غزلیات ناتمام
شماره ۴۱ - زاین پس به دامن از غم دل لخت خون کنم
زاین پس به دامن از غم دل لخت خون کنم
باشد بدین وسیله غم از دل برون کنم
از بس رمیده خاطره از ذوق بی حضور
ساقی گرم پیاله دهد سرنگون کنم
خواهم هزار چشم و بهر چشم چشمه ها
تا گریه بر مصیبت خود گونه گون کنم
از حالت برون من آگاه کس نشد
کو محرمی که شکوه ز درد درون کنم
یغما چه می خوری غم دوران به دور جام
می خور که خاک بر سر دنیای دون کنم
باشد بدین وسیله غم از دل برون کنم
از بس رمیده خاطره از ذوق بی حضور
ساقی گرم پیاله دهد سرنگون کنم
خواهم هزار چشم و بهر چشم چشمه ها
تا گریه بر مصیبت خود گونه گون کنم
از حالت برون من آگاه کس نشد
کو محرمی که شکوه ز درد درون کنم
یغما چه می خوری غم دوران به دور جام
می خور که خاک بر سر دنیای دون کنم
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۲۲ - افسر سلیمان
ای مهر رویت از مه گردون گرفته باج
وی مور درگهت ز سلیمان ربوده تاج
زخمی که بر دل آمده از ناوک فراق
نبود به غیر مرهم وصل تواش علاج
چون سجده گاه دل شد محراب ابرویت
دیگر برهنمائی زاهد چه احتیاج
کی عکس مستقیم تو در او کند ظهور
مرآت قلب را بود، ار اندک اعوجاج
معنی است نور پاک تو و ماسوی صور
صهباست انعکاس تو و مابقی زجاج
وصل تو حج اکبر و راهش ره فنا
یاد رخ تو توشه و مهرت امیر حاج
در انتشار عدل تو ای خسرو وجود
گرگ آورد فرو سر تسلیم بر نعاج
مشتق تو را ز نام خدا نام شد علی
اوصاف ایزدی را در شخصت اندراج
شد آب خضر چشمه جاوید زندگی
افکندی از کرم چو در او قطره ای مجاج
گردید سم قاتل اندر جهان پدید
افشاند ابر خشم تو تا قطره اجاج
زیبد ز امر بنده حکمت که تا ابد
گیرد سما سکون و زمین یابد ارتجاج
از قهر اگر به جانب دریا نظر کنی
چون آتش آب گردد از گرمیش مزاج
در جان و دل نداشت نهان مهرت ار صفی
کی جسمش از عناصر می یافت امتزاج
از بهر حفظ سرّ تو ای سرّ کردگار
صدری چو صحن عالم باید بانفراج
از صوت دلفریب تو داود آفرین
مر کاینات را دل و جان است در هیاج
چون عکس نور روی تو گردید جلوه گر
ز آن جلوه دل ز آدم آمد به اختلاج
پنهان و لیک ظاهری ای خفیه ات ظهور
بر جلوه رخ تو چه حاجت به احتجاج
آن بد گهر که خصم تو را یار شد چه باک
گر تافته است روی ز مهر تو از لجاج
با یاد عارض تو بود خفتنم به خار
بهتر که بی خیال تو بر پرنیان دواج
ای کاش یک دم از تو نبودم جدا و دور
یا من الی اقرب من حبلة الوداج
افسر ز گفتگوی زبان درکش و خموش
بر یار بین که گاه سرور است و ابتهاج
تا در جهان مرادف بیضاست آفتاب
تا در زمان مخالف هم شهد با اجاج
روشن دل محب تو بادا چو صبح وصل
تاریک روی خصم تو بادا چو شام داج
وی مور درگهت ز سلیمان ربوده تاج
زخمی که بر دل آمده از ناوک فراق
نبود به غیر مرهم وصل تواش علاج
چون سجده گاه دل شد محراب ابرویت
دیگر برهنمائی زاهد چه احتیاج
کی عکس مستقیم تو در او کند ظهور
مرآت قلب را بود، ار اندک اعوجاج
معنی است نور پاک تو و ماسوی صور
صهباست انعکاس تو و مابقی زجاج
وصل تو حج اکبر و راهش ره فنا
یاد رخ تو توشه و مهرت امیر حاج
در انتشار عدل تو ای خسرو وجود
گرگ آورد فرو سر تسلیم بر نعاج
مشتق تو را ز نام خدا نام شد علی
اوصاف ایزدی را در شخصت اندراج
شد آب خضر چشمه جاوید زندگی
افکندی از کرم چو در او قطره ای مجاج
گردید سم قاتل اندر جهان پدید
افشاند ابر خشم تو تا قطره اجاج
زیبد ز امر بنده حکمت که تا ابد
گیرد سما سکون و زمین یابد ارتجاج
از قهر اگر به جانب دریا نظر کنی
چون آتش آب گردد از گرمیش مزاج
در جان و دل نداشت نهان مهرت ار صفی
کی جسمش از عناصر می یافت امتزاج
از بهر حفظ سرّ تو ای سرّ کردگار
صدری چو صحن عالم باید بانفراج
از صوت دلفریب تو داود آفرین
مر کاینات را دل و جان است در هیاج
چون عکس نور روی تو گردید جلوه گر
ز آن جلوه دل ز آدم آمد به اختلاج
پنهان و لیک ظاهری ای خفیه ات ظهور
بر جلوه رخ تو چه حاجت به احتجاج
آن بد گهر که خصم تو را یار شد چه باک
گر تافته است روی ز مهر تو از لجاج
با یاد عارض تو بود خفتنم به خار
بهتر که بی خیال تو بر پرنیان دواج
ای کاش یک دم از تو نبودم جدا و دور
یا من الی اقرب من حبلة الوداج
افسر ز گفتگوی زبان درکش و خموش
بر یار بین که گاه سرور است و ابتهاج
تا در جهان مرادف بیضاست آفتاب
تا در زمان مخالف هم شهد با اجاج
روشن دل محب تو بادا چو صبح وصل
تاریک روی خصم تو بادا چو شام داج
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۳۷ - شاهد غیب
دارم ز دست چرخ همی شام تا سحر
جاری به گونه چشمه خونی ز چشم تر
پیچیده ام به دامن، ز اندوه فکر پای
بنهاده ام به زانو، ز انبوه فکر سر
در برّ فکرتم به شب و روز پی سپار
در بحر حیرتم به مه و سال غوطه ور
بر جان خسته بس رسدم رنج بی حساب
در دل نهفته بس بودم درد بی شمر
جز ذکر دوست بسته ام از گفته ها زبان
جز روی یار بسته ام از ماسوا نظر
همواره ام دل از شب هجر است پرملال
پیوسته ام تن از تب عشق است پر شرر
گر دستگیر من نشود پیر دادخواه
ور پایمرد من نشود شاه دادگر
شاهنشهی که ز آینه نفس پاک او
مهر جمال شاهد غیب است جلوه گر
آن داوری که طایری از بام همتش
آورده ملک کون و مکان را به زیر پر
آن واحد یگانه، که یکتائی خدای
از مهر چهر او به دو گیتی است مشتهر
آن داور یگانه که از لطف بی شمار
آن خسرو زمانه که از فضل بی شمر
هم کوثرش ز چشمه فیض است جرعه نوش
هم جنتش ز خوان نوال است توشه بر
سلطان برّ و بحر که خضر وجود را
بر چشمه بقای ابد گشته راهبر
بحر وجود در بر رشح عطای او
باشد چنانکه در بر دریا یکی شمر
آن مالک ممالک کون و مکان که هست
امکان به طرف گلشن جاهش یکی شجر
فلک وجود را نه اگر بود ناخدای
در چار موج بحر عدم بود غوطه ور
ای از شمیم لطف تو جنت یکی بهار
وی از سموم قهر تو، دوزخ یکی شرر
از خامه صنایعت ای حاکم قضا
در دفتر فضایلت ای آمر قدر
سطری بود صحیفه ایجاد بس حقیر
شطری بود بدایع آفاق مختصر
عکسی است آفتاب در این نیلگون سپهر
کز آفتاب روی تو گردید جلوه گر
سبوحیان به مدح تو هر صبح تا به شام
قدوسیان به ذکر تو هر شام تا سحر
از حکم محکم تو سپهر است بر مدار
وز امر آمر تو زمین است مستقر
روح القدس به قالب آدم چو دم دمید
از گوهر تو داد بشارت به بوالبشر
کرد آسمان به درگه جودت شبی سؤال
شد دامنش ز ثابت و سیاره پرگهر
زآن تار و پود یافته نه اطلس سپهر
تا جامعه جلال تو را گردد آستر
یک قطره ز ابر جود تو بحری است کاندر آن
مستغرق استعالم ایجاد سر بسر
ای آفتاب ملک ز مرآت کاینات
ناید جز آفتاب جمال تو در نظر
بحر وجود شد ز یکی قطره اش پدید
ابر مطیر جود تو افشاند تا مطر
افلاک را به ناصیه مُهری است زآفتاب
بس روز و شب به خاک درت گشته سجده بر
مرغ گمان و شُرفه کاخ ثنای تو
باشد حدیث دیده خفاش و روی خور
جاری به گونه چشمه خونی ز چشم تر
پیچیده ام به دامن، ز اندوه فکر پای
بنهاده ام به زانو، ز انبوه فکر سر
در برّ فکرتم به شب و روز پی سپار
در بحر حیرتم به مه و سال غوطه ور
بر جان خسته بس رسدم رنج بی حساب
در دل نهفته بس بودم درد بی شمر
جز ذکر دوست بسته ام از گفته ها زبان
جز روی یار بسته ام از ماسوا نظر
همواره ام دل از شب هجر است پرملال
پیوسته ام تن از تب عشق است پر شرر
گر دستگیر من نشود پیر دادخواه
ور پایمرد من نشود شاه دادگر
شاهنشهی که ز آینه نفس پاک او
مهر جمال شاهد غیب است جلوه گر
آن داوری که طایری از بام همتش
آورده ملک کون و مکان را به زیر پر
آن واحد یگانه، که یکتائی خدای
از مهر چهر او به دو گیتی است مشتهر
آن داور یگانه که از لطف بی شمار
آن خسرو زمانه که از فضل بی شمر
هم کوثرش ز چشمه فیض است جرعه نوش
هم جنتش ز خوان نوال است توشه بر
سلطان برّ و بحر که خضر وجود را
بر چشمه بقای ابد گشته راهبر
بحر وجود در بر رشح عطای او
باشد چنانکه در بر دریا یکی شمر
آن مالک ممالک کون و مکان که هست
امکان به طرف گلشن جاهش یکی شجر
فلک وجود را نه اگر بود ناخدای
در چار موج بحر عدم بود غوطه ور
ای از شمیم لطف تو جنت یکی بهار
وی از سموم قهر تو، دوزخ یکی شرر
از خامه صنایعت ای حاکم قضا
در دفتر فضایلت ای آمر قدر
سطری بود صحیفه ایجاد بس حقیر
شطری بود بدایع آفاق مختصر
عکسی است آفتاب در این نیلگون سپهر
کز آفتاب روی تو گردید جلوه گر
سبوحیان به مدح تو هر صبح تا به شام
قدوسیان به ذکر تو هر شام تا سحر
از حکم محکم تو سپهر است بر مدار
وز امر آمر تو زمین است مستقر
روح القدس به قالب آدم چو دم دمید
از گوهر تو داد بشارت به بوالبشر
کرد آسمان به درگه جودت شبی سؤال
شد دامنش ز ثابت و سیاره پرگهر
زآن تار و پود یافته نه اطلس سپهر
تا جامعه جلال تو را گردد آستر
یک قطره ز ابر جود تو بحری است کاندر آن
مستغرق استعالم ایجاد سر بسر
ای آفتاب ملک ز مرآت کاینات
ناید جز آفتاب جمال تو در نظر
بحر وجود شد ز یکی قطره اش پدید
ابر مطیر جود تو افشاند تا مطر
افلاک را به ناصیه مُهری است زآفتاب
بس روز و شب به خاک درت گشته سجده بر
مرغ گمان و شُرفه کاخ ثنای تو
باشد حدیث دیده خفاش و روی خور
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۳۸ - هلالِ عید
ساقی هلال عید بر آمد ز کوهسار
هی هی به مژدگانی آن جام می بیار
افسردگان محنت دیرینه را بشوی
ز آن راح روح بخش ز مرآت دل غبار
زآن می که قطره ای به گلو هرکه را رسد
تا بامداد حشر بود نشئه از خمار
بفشان بکام جامی از آن می بیاد دوست
کاسایشی بیابم از اندوه روزگار
وآنگه درود گویم آن را که مهر و ماه
در نزد نور روی وی استند ذره وار
ای مظهر خدا که ز نیروی عزم او
در دهر قدرت ازلی آمد آشکار
آن داور وجود که از فرط جود اوست
ارکان چارگانه ایجاد برقرار
ای مظهر ظهور ازل ای که شد پدید
ز آئینه جمال تو رخسار کردگار
دست خرد به دامن جاه تو چون رسد
با نور مهر دیده خفاش را چه کار؟
گر جامه جلال تو را آستر نبود
نه اطلس سپهر نمی یافت پود و تار
گر شرق غیب سر نزد از مهر طلعتت
چون شام تیره، عرصه ایجاد بود تار
دوزخ بود ز آتش قهرت یکی شرر
جنت بود ز پرتو مهرت یکی بهار
مقصود چرخ گر نه طواف حریم توست
بر گرد خاک چیست ورا روز و شب مدار
در چار موج بحر عدم غرق می شدی
فلک وجود گر نرساندی تو بر کنار
ای پرده دار، پرده برانداز تا شود
اسرار محتجب ز جمال تو آشکار
پیدا ز شش جهت نه بغیر از ظهور توست
با چشم یار باید دیدار روی یار
قهرت اگر به جانب گلشن کند گذر
مهرت اگر به دامن گلخن کند گذار
آن یک شود چو ساحت دوزخ شراره خیز
و این یک شود چو دامن فردوس لاله زار
از لطف تو بهشت، بهاری است بی خزان
وز قهر تو جحیم خزانی است بی بهار
پیوسته در ثنای تو بگشوده اند لب
پیران سالخورده و طفلان شیرخوار
خورشید هر صباح پی اکتساب نور
ساید بر آستانه تو روی انکسار
شام موافقان تو روشن چو صبح وصل
صبح مخالفان تو چون شام هجر، تار
هی هی به مژدگانی آن جام می بیار
افسردگان محنت دیرینه را بشوی
ز آن راح روح بخش ز مرآت دل غبار
زآن می که قطره ای به گلو هرکه را رسد
تا بامداد حشر بود نشئه از خمار
بفشان بکام جامی از آن می بیاد دوست
کاسایشی بیابم از اندوه روزگار
وآنگه درود گویم آن را که مهر و ماه
در نزد نور روی وی استند ذره وار
ای مظهر خدا که ز نیروی عزم او
در دهر قدرت ازلی آمد آشکار
آن داور وجود که از فرط جود اوست
ارکان چارگانه ایجاد برقرار
ای مظهر ظهور ازل ای که شد پدید
ز آئینه جمال تو رخسار کردگار
دست خرد به دامن جاه تو چون رسد
با نور مهر دیده خفاش را چه کار؟
گر جامه جلال تو را آستر نبود
نه اطلس سپهر نمی یافت پود و تار
گر شرق غیب سر نزد از مهر طلعتت
چون شام تیره، عرصه ایجاد بود تار
دوزخ بود ز آتش قهرت یکی شرر
جنت بود ز پرتو مهرت یکی بهار
مقصود چرخ گر نه طواف حریم توست
بر گرد خاک چیست ورا روز و شب مدار
در چار موج بحر عدم غرق می شدی
فلک وجود گر نرساندی تو بر کنار
ای پرده دار، پرده برانداز تا شود
اسرار محتجب ز جمال تو آشکار
پیدا ز شش جهت نه بغیر از ظهور توست
با چشم یار باید دیدار روی یار
قهرت اگر به جانب گلشن کند گذر
مهرت اگر به دامن گلخن کند گذار
آن یک شود چو ساحت دوزخ شراره خیز
و این یک شود چو دامن فردوس لاله زار
از لطف تو بهشت، بهاری است بی خزان
وز قهر تو جحیم خزانی است بی بهار
پیوسته در ثنای تو بگشوده اند لب
پیران سالخورده و طفلان شیرخوار
خورشید هر صباح پی اکتساب نور
ساید بر آستانه تو روی انکسار
شام موافقان تو روشن چو صبح وصل
صبح مخالفان تو چون شام هجر، تار
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۴۷ - کیمیای مهر
ای کرده کاینات صفات تو را سپاس
وی بر سپاس شخص تو تقدیس بی قیاس
ای آنکه از تو صورت و معنی ظهور یافت
غیر از تو مخترع نبود کس بر این اساس
آئینه خدای نما جز تو ننگرد
بیند کس ار به چشم خدا بین و حق شناس
از مهر و ذره هر دو خدا را توان شناخت
چون گشتی آشکار به عالم ز هر لباس
درک مقام جسم تو ای جان نمی کنند
خلق دو کون جمع نمایند اگر حواس
طاعات منکر تو نیفتد قبول حق
گر صد هزار سال به گردن کند پلاس
بس کیمیای مهر تو مس را نمود زر
خور آرزو کند که کند جرم خود نحاس
شد آسمان کفیل به ارزاق خلق از آنک
بگرفته زیر ابر عطایت همیشه کاس
در کشتی نجات نه بنشست نوح اگر
در آب بحر مهر تو ننمود ارتماس
کی روح شد روان به تن عیسی ار نکرد
روح القدس به درگه جاهت قبول پاس
در گردشند شب همه شب تا به وقت صبح
انجم به گرد کوی تو از بهر اعتساس
این لاجورد قبه که شد نامش آسمان
بر توسن کمینه غلامت یکی قطاس
هرگز به اوج وصف صفاتت نمی رسد
گر صد هزار سال پرد طایر قیاس
جز عکس طلعت تو نبیند به شش جهت
از چشم حق شناس رود گر دمی نعاس
کی درک صورت تو به معنی کنند خلق
با روح، جسم را نبود قوت تماس
نامت ز کردگار علی مشتق و علی
موسی به طور کرد ز نور تو اقتباس
از بس که ساخت مهر رخت ذره آفتاب
از ذره مهر ذره شدن دارد التماس
تا حاصل امید عدویت برد ز بن
اندر کف سپهر بود از هلال داس
وصف تو را نه عقل مجرد کند نه روح
در بحر بیکران ننماید خس انغماس
عزم ار کنی به نیستی روبهان خصم
آید به جسم نقش اسد جان افتراس
عاجز ز راه مهر تو برخی ز خیل خلق
مضطر ز وصف ذات تو جمعی ز فوج ناس
عمری است تا که افسر بی خانمان ز صدق
بر خاک آستان رفیعت نهاده راس
باشد ز موی و روی تو هر دم به هجر و وصل
دارد ز مهر و قهر تو دایم امید و یاس
چون مهر توست خلد، به خلدم بود طمع
چون قهر توست نار، ز نازم بود هراس
عید است و خلعتم ز لباس فنا ببخش
ای جامه عطای تو ایمن ز اندراس
تا کرد آس چرخ شبانگاه تا به صبح
گاو فلک مدام زند گام درخراس
در زیر سم توسن یاران سر عدوت
بادا چو دانه نرم ابر زیر سنگ آس
وی بر سپاس شخص تو تقدیس بی قیاس
ای آنکه از تو صورت و معنی ظهور یافت
غیر از تو مخترع نبود کس بر این اساس
آئینه خدای نما جز تو ننگرد
بیند کس ار به چشم خدا بین و حق شناس
از مهر و ذره هر دو خدا را توان شناخت
چون گشتی آشکار به عالم ز هر لباس
درک مقام جسم تو ای جان نمی کنند
خلق دو کون جمع نمایند اگر حواس
طاعات منکر تو نیفتد قبول حق
گر صد هزار سال به گردن کند پلاس
بس کیمیای مهر تو مس را نمود زر
خور آرزو کند که کند جرم خود نحاس
شد آسمان کفیل به ارزاق خلق از آنک
بگرفته زیر ابر عطایت همیشه کاس
در کشتی نجات نه بنشست نوح اگر
در آب بحر مهر تو ننمود ارتماس
کی روح شد روان به تن عیسی ار نکرد
روح القدس به درگه جاهت قبول پاس
در گردشند شب همه شب تا به وقت صبح
انجم به گرد کوی تو از بهر اعتساس
این لاجورد قبه که شد نامش آسمان
بر توسن کمینه غلامت یکی قطاس
هرگز به اوج وصف صفاتت نمی رسد
گر صد هزار سال پرد طایر قیاس
جز عکس طلعت تو نبیند به شش جهت
از چشم حق شناس رود گر دمی نعاس
کی درک صورت تو به معنی کنند خلق
با روح، جسم را نبود قوت تماس
نامت ز کردگار علی مشتق و علی
موسی به طور کرد ز نور تو اقتباس
از بس که ساخت مهر رخت ذره آفتاب
از ذره مهر ذره شدن دارد التماس
تا حاصل امید عدویت برد ز بن
اندر کف سپهر بود از هلال داس
وصف تو را نه عقل مجرد کند نه روح
در بحر بیکران ننماید خس انغماس
عزم ار کنی به نیستی روبهان خصم
آید به جسم نقش اسد جان افتراس
عاجز ز راه مهر تو برخی ز خیل خلق
مضطر ز وصف ذات تو جمعی ز فوج ناس
عمری است تا که افسر بی خانمان ز صدق
بر خاک آستان رفیعت نهاده راس
باشد ز موی و روی تو هر دم به هجر و وصل
دارد ز مهر و قهر تو دایم امید و یاس
چون مهر توست خلد، به خلدم بود طمع
چون قهر توست نار، ز نازم بود هراس
عید است و خلعتم ز لباس فنا ببخش
ای جامه عطای تو ایمن ز اندراس
تا کرد آس چرخ شبانگاه تا به صبح
گاو فلک مدام زند گام درخراس
در زیر سم توسن یاران سر عدوت
بادا چو دانه نرم ابر زیر سنگ آس
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۵۲ - خسرو گلبن
شد وقت آن که از اثر باد صبحدم
بر تخت سبزه خسرو گلبن نهد قدم
گلشن شود ز جلوه عیان در خیال کور
بلبل کند به نغمه اثر در دل اصم
گردد ز بوی غنچه غمین نکهت بهشت
آید ز رنگ لاله خجل گلشن ارم
اکنون که شد ز لاله گلستان صنم ستان
شاید که صوفیان نپرستند جز صنم
همدم، بده پیاله که وقتی است جانفزا
محرم، بیار باده که عیشی است مغتنم
سبزه چو خط دلبر چینی است دلربا
غنچه چو لعل شاهد رومی است مبتسم
برق صباح را همه دم ناله بی جفا
جام صبوح را همهجا گریه بیستم
بر تخت سبزه خسرو گلبن نهد قدم
گلشن شود ز جلوه عیان در خیال کور
بلبل کند به نغمه اثر در دل اصم
گردد ز بوی غنچه غمین نکهت بهشت
آید ز رنگ لاله خجل گلشن ارم
اکنون که شد ز لاله گلستان صنم ستان
شاید که صوفیان نپرستند جز صنم
همدم، بده پیاله که وقتی است جانفزا
محرم، بیار باده که عیشی است مغتنم
سبزه چو خط دلبر چینی است دلربا
غنچه چو لعل شاهد رومی است مبتسم
برق صباح را همه دم ناله بی جفا
جام صبوح را همهجا گریه بیستم
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۵۵ - جلوه دوست
ساقی از آن مدام روانبخش لعل فام
بفشان به کان تا رود از دل غم مدام
گویا گشوده شد در میخانه این زمان
کم بر مشام رایحه ها آید از مدام
پرورده ای که آمده پروردگار خلق
فرمان بری که آمده فرمانده انام
وارسته از خودی، متجلی در او خدای
بگذشته از مکان، بودش لامکان مقام
ای کامده است شاهد حسن تو لم یزل
وی کامده است دیده بخت تو لاینام
بر روز روشن ارکنی از روی قهر روی
بر خاک تیره گر نهی از راه مهر گام
این یک لطیف تر شود از جوهر وجود
و آن یک سیاه تر شود از شام تیره فام
تا رام خویش آری در عرصه قدر
خنگ سپهر را مجرّه بود لگام
مقصود اگر نه شخص وجود تو بود کی،
میراند مام اربعه ز آباء سبعه کام
عقل ار کند عروج به معراج مدح تو
برتر ز لامکانش بود کمترین مقام
نه نیلگون سرادق گردون هماره است
خدام بارگاه تو را کمترین خیام
صراف چرخ را به نثارت ز ماه و مهر
قرصی ز زر پخته و جامی ز سیم خام
نفخ حیات بر تن روح القدس دمد
مرغ مسیح بال گشاید گرت به بام
کی عرصه دو کون مطار آیدش اگر
از بام آستان تو پرّد یکی حمام
کی خضر بهره بردی از عمر جاودان
از ساقی ولای تو گرمی نیافت جام
یوسف ز قعر چاه برآمد دمی که جست
بر عروه ولای تو ای شاه اعتصام
از نوک کلک امر تو چون قطره ای فتاد
بر صفحه وجود شد این چرخ نیل فام
بوجهل چون به منبر احمد شود مکین
دجال، کی به مسند مهدی کند مقام
در عرصه شهود بود تا نشان ز صبح
در ساعت وجود بوّد تا اثر ز شام
روز امید یار تو همواره پر فروغ
شام سیاه خصم تو پیوسته تیره فام
بفشان به کان تا رود از دل غم مدام
گویا گشوده شد در میخانه این زمان
کم بر مشام رایحه ها آید از مدام
پرورده ای که آمده پروردگار خلق
فرمان بری که آمده فرمانده انام
وارسته از خودی، متجلی در او خدای
بگذشته از مکان، بودش لامکان مقام
ای کامده است شاهد حسن تو لم یزل
وی کامده است دیده بخت تو لاینام
بر روز روشن ارکنی از روی قهر روی
بر خاک تیره گر نهی از راه مهر گام
این یک لطیف تر شود از جوهر وجود
و آن یک سیاه تر شود از شام تیره فام
تا رام خویش آری در عرصه قدر
خنگ سپهر را مجرّه بود لگام
مقصود اگر نه شخص وجود تو بود کی،
میراند مام اربعه ز آباء سبعه کام
عقل ار کند عروج به معراج مدح تو
برتر ز لامکانش بود کمترین مقام
نه نیلگون سرادق گردون هماره است
خدام بارگاه تو را کمترین خیام
صراف چرخ را به نثارت ز ماه و مهر
قرصی ز زر پخته و جامی ز سیم خام
نفخ حیات بر تن روح القدس دمد
مرغ مسیح بال گشاید گرت به بام
کی عرصه دو کون مطار آیدش اگر
از بام آستان تو پرّد یکی حمام
کی خضر بهره بردی از عمر جاودان
از ساقی ولای تو گرمی نیافت جام
یوسف ز قعر چاه برآمد دمی که جست
بر عروه ولای تو ای شاه اعتصام
از نوک کلک امر تو چون قطره ای فتاد
بر صفحه وجود شد این چرخ نیل فام
بوجهل چون به منبر احمد شود مکین
دجال، کی به مسند مهدی کند مقام
در عرصه شهود بود تا نشان ز صبح
در ساعت وجود بوّد تا اثر ز شام
روز امید یار تو همواره پر فروغ
شام سیاه خصم تو پیوسته تیره فام
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۵۶ - دولت بیدار
افتاد چتر دولت بیدار بر سرم
یعنی در آمد آن بت عیار از درم
افشانده مو بر آتش رو از سر فسون
یعنی ببین به موی و به رویم که ساحرم
اسلام ظاهرش ز رخ و کعبه ز آستان
گر بت چنین و بتکده بالله که کافرم
من شاهباز ذروه عقلم، عجب مدار
گر در فضای عشق اسیر کبوترم
افکندمش به پای تکبر سر نیاز
از یمن دوست بین کله از چرخ برترم
بازار حسن و عشق رواجش ز حد گذشت
او جلوه می فروشد و من عشوه می خرم
آن گل به من گذشت و شمیمش به جان رسید
چون غنچه جامه از نفس صبح بر درم
هر پاره گر بدست رفوگر رفو شود
من پاره پاره دل ز جفای رفوگرم
جانا عجب مدار اگر بر نثار تو
جان بر کف آورم، نبود چیز دیگرم
گر تیغ می زنی تو و مجروح می کنی
سهل است نیست طاقت رفتن از این درم
آبی بر آتش دلم افشان چه غم اگر
بالین ز خشت باشد و از خاک بسترم
تا نام مفلسی ننهی بر سر غنی
بر اشک سیمگون نگر و روی چون زرم
این سان که مهر روی تو در دل نهفته ام
بیرون نمی شود، شود ار خاک پیکرم
با آن که ذره ام نرود مهرت از دلم
گوئی که عشق توست مُخمّر به جوهرم
نی نی، کمم ز ذرّه و اینک بر این سخن
هم شاهدی ز گفته حافظ بیاورم:
«ای عاشقان روی تو از ذره بیشتر
من کی رسم به وصلِ تو، کز ذره کمترم»
خاکستر است خوابگهم در سرای عشق
کز آتش فراق رخت سوخت اخترم
عشرت کنان به روی تو ساغر زنم مدام
لبریز شد ز باده غم، گرچه ساغرم
کامم برآر و جام دمادم ببخشدم
گر زهر ناب باشد و گر می، که می خورم
روزی اگر به سر نهیم پا ز یمن عشق
حسرت برد دو پیکر گردون بر افسرم
در ملک نظم تاج و نگین را سزم که من
بر آستانت ای فلک حُسن چاکرم
چون جان خصم سوزدش از دم چو ذوالفقار
بر یاد خصم توست زبان سخنورم
شیرویه طبع و تیغ زبانم، عدو کجاست
تا پهلوی وجود چو خسروش بر درم
فتح الله است شامل نطقم که بر گشاد
این قلعه قصیده که در اوست گوهرم
هر جا سخنوری به تو فتح سخن کند
این کار من چرا نکنم، از که کمترم
آری نترسم از ستم جنگ آوران
همچون کمند یار اسیرم دلاورم
یعنی در آمد آن بت عیار از درم
افشانده مو بر آتش رو از سر فسون
یعنی ببین به موی و به رویم که ساحرم
اسلام ظاهرش ز رخ و کعبه ز آستان
گر بت چنین و بتکده بالله که کافرم
من شاهباز ذروه عقلم، عجب مدار
گر در فضای عشق اسیر کبوترم
افکندمش به پای تکبر سر نیاز
از یمن دوست بین کله از چرخ برترم
بازار حسن و عشق رواجش ز حد گذشت
او جلوه می فروشد و من عشوه می خرم
آن گل به من گذشت و شمیمش به جان رسید
چون غنچه جامه از نفس صبح بر درم
هر پاره گر بدست رفوگر رفو شود
من پاره پاره دل ز جفای رفوگرم
جانا عجب مدار اگر بر نثار تو
جان بر کف آورم، نبود چیز دیگرم
گر تیغ می زنی تو و مجروح می کنی
سهل است نیست طاقت رفتن از این درم
آبی بر آتش دلم افشان چه غم اگر
بالین ز خشت باشد و از خاک بسترم
تا نام مفلسی ننهی بر سر غنی
بر اشک سیمگون نگر و روی چون زرم
این سان که مهر روی تو در دل نهفته ام
بیرون نمی شود، شود ار خاک پیکرم
با آن که ذره ام نرود مهرت از دلم
گوئی که عشق توست مُخمّر به جوهرم
نی نی، کمم ز ذرّه و اینک بر این سخن
هم شاهدی ز گفته حافظ بیاورم:
«ای عاشقان روی تو از ذره بیشتر
من کی رسم به وصلِ تو، کز ذره کمترم»
خاکستر است خوابگهم در سرای عشق
کز آتش فراق رخت سوخت اخترم
عشرت کنان به روی تو ساغر زنم مدام
لبریز شد ز باده غم، گرچه ساغرم
کامم برآر و جام دمادم ببخشدم
گر زهر ناب باشد و گر می، که می خورم
روزی اگر به سر نهیم پا ز یمن عشق
حسرت برد دو پیکر گردون بر افسرم
در ملک نظم تاج و نگین را سزم که من
بر آستانت ای فلک حُسن چاکرم
چون جان خصم سوزدش از دم چو ذوالفقار
بر یاد خصم توست زبان سخنورم
شیرویه طبع و تیغ زبانم، عدو کجاست
تا پهلوی وجود چو خسروش بر درم
فتح الله است شامل نطقم که بر گشاد
این قلعه قصیده که در اوست گوهرم
هر جا سخنوری به تو فتح سخن کند
این کار من چرا نکنم، از که کمترم
آری نترسم از ستم جنگ آوران
همچون کمند یار اسیرم دلاورم
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۵۸ - در کوی عشق
تا عشق را قدم بسر کو نهاده ایم
از کوی عافیت قدم آن سو نهاده ایم
آرام و تاب در پر عنقا سپرده ایم
صبر و سکون به سایه آهو نهاده ایم
پا بست زلف سلسله مویی شدیم ما
و اینک به پای سلسله زآن مو نهاده ایم
گامی نرفته ایم نکو در تمام عمر
این گام اول است که نیکو نهاده ایم
بر یاد دوست، شب همه شب تا سحر گهان
شیدا صفت بنای هیاهو نهاده ایم
هر شب در آرزوی دو مرجان لعل او
بر کهربا، دو رشته لؤلؤ نهاده ایم
با نقد مهر دوست که چون زر خالص است
ما سنگ ناقصی به ترازو نهاده ایم
ما بلبلان نغمه سرا مهر خاموشی
بر لب از آن دو لعل سخنگو نهاده ایم
بگذر شبی به کلبه عشاق و از غمش
سرها ببین که بر سر زانو نهاده ایم
با داغ او خوشیم که آخر به یادگار
نقشی به دل از آن رخ دلجو نهاده ایم
از کوی عافیت قدم آن سو نهاده ایم
آرام و تاب در پر عنقا سپرده ایم
صبر و سکون به سایه آهو نهاده ایم
پا بست زلف سلسله مویی شدیم ما
و اینک به پای سلسله زآن مو نهاده ایم
گامی نرفته ایم نکو در تمام عمر
این گام اول است که نیکو نهاده ایم
بر یاد دوست، شب همه شب تا سحر گهان
شیدا صفت بنای هیاهو نهاده ایم
هر شب در آرزوی دو مرجان لعل او
بر کهربا، دو رشته لؤلؤ نهاده ایم
با نقد مهر دوست که چون زر خالص است
ما سنگ ناقصی به ترازو نهاده ایم
ما بلبلان نغمه سرا مهر خاموشی
بر لب از آن دو لعل سخنگو نهاده ایم
بگذر شبی به کلبه عشاق و از غمش
سرها ببین که بر سر زانو نهاده ایم
با داغ او خوشیم که آخر به یادگار
نقشی به دل از آن رخ دلجو نهاده ایم
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۵۹ - والی ولایت مطلق
ماند به نسترن تن آن سرو سیمتن
کو صبح و شام بر دمد از شاخ نسترن
وز شاخ نسترن رخ خورشید جلوه گر
خورشیدی آنچنان که بود شام را وطن
وآن شام پر شکن شکنش درع و اژدها
هندو نگردو معجز آرد ز یک شکن
چبود شکن فریب دل هر که شیخ و شاب
چبود شکن بلای دل هرچه مرد و زن
هر چین آن شکن همه زندان دین و دل
هر تار آن شکن همه زنّار برهمن
آن زلف حلقه حلقه و آن چشم چون غزال
همخوابه اژدر آمده با آهوی ختن
ترسم به سحر دعوی پیغمبری کند
کاورد ماه را ز فسون بار نارون
بر گرد آفتاب کشیده خط عبیر
در حُقه عقیق نهاده دُر عدن
صد ملک دل ز شوق لب چون عقیق خون
گو هیچکه عقیق نیارند از یمن
قوت روان عاشق و آن لعل تابناک
ماند بخواهش من و یاقوت بوالحسن
پرخون ز رشک عارض گلگون آن صنم
چشم شقایق آمده بر دامنِ دمن
زاهد به خلد عاشق و ما بر رخ نگار
عابد به سیب مایل و ما بر به ذقن
یک سو کمان ابرو و یک سو کمند زلف
مشکل شده است کار دل عاشق از دوجن
خورشیدی آشکار کند هر طرف ز عکس
آن مه جبین چو روی نماید به انجمن
خورشید کسب نور از آن مه کند مگر
سائیده رخ به خاک سرای شه زمن
آن والی ولایت مطلق که الحق است
دانا بهرچه هست چه در سرّ و چه علن
یعنی امام هفتم دین، قبله امم
کاظم که بر سجود رخش سجده وثن
ای قادری که مور ضعیف تو دانه سان
افلاک را ربوده ابانیش خویشتن
عقل محیط از پی درک گمان تو
مانند موری آمده کافتاده در لگن
ز اصطبل چاکر تو کبودی است آسمان
کز کهکشان نهاده مر او را بپارسن
از دردی عقار تو عالم مدام هست
گردد چگونه بخشی اگر از سراب دن
دنیا و آخرت، نه چو یک ذره مهر توست
یک ریزه لعل به که خزف صد هزار من
بخشد گدای کوی تو ملکی به سائلی
چون لقمه ای حقیر که بنهندش در دهن
بردار پرده زآن رخ خورشید آفرین
تا بی حجاب دیده شود ذات ذوالمنن
ای وجه ذوالجال که پر کرده ای جهان
در حیرتم مدام که چبود خطاب لن
شرم تراب بارگهت کاست ز آسمان
این بی ستون چنین بود آریش، کوه کن
امکان که قطره ایش بود عالمی وسیع
یک رشحه شد ز قلزم عزم تو موج زن
سائید سر به خاک سرای تو آسمان
زآن روی بر فرشته پناهی است مؤتمن
مورت به یک زبانیه برداشت نه سپهر
چون شاخ ثور در مثل و خوشه پرن
دادی از آن بدست قضا امر ماسوی
کت اوست همچو شخص قدر عبد ممتحن
جنس جنان که در طلبش جان دهند خلق
آمد به بیع بیعت خُدّاْمْتْ مرتهن
مهر ازل که روشن از آن شد جهان جان
تابیده ذره ات ز پس چند پیرهن
ما را چگونه دعوی حمل ولای توست
پشت فلک دوتا شده از بار این فتن
دشمن شود دو پاره ز صمصام سطوتت
باشد سپهرش گر به مثل قبه مجَنّ
شد تار عنکبوت تو، حبل المتین دین
زاین غم چو کرم پیله عدو گو بخود بتن
افکار ماسوا و مقامت زهی محال
در آشیانِ باز، نه مأوا کند زغن
بر هرچه بنگریم تو باشی و نیستی
زاین درک عاجزیم که سری است مستکن
این دیرسال ملک بمُردی به کودکی
گر دانه عطات نمی دادیش لبن
مُهر تو بر سجل گناه عدو دریغ
کی می رسد نگین سلیمان به اهرمن
داغ غمت به سینه ناپاک خصم نیست
از شوره زار می ندمد لاله و سمن
یک حکم از تو هرچه ادا می شود فروض
یک امر از تو هرکه بجا آورد سُنن
ای دل زبان ببند و ادب پیشه کن که نیست
در بزم شاهِ کون و مکان مقتضی سخن
تا هست در جهان اثر از روی آفتاب
تا هست در زمان سخن موی شام ون
بادا دل محب تو با نور توأمان
بادا رخ عدوی تو با قیر مقترن
کو صبح و شام بر دمد از شاخ نسترن
وز شاخ نسترن رخ خورشید جلوه گر
خورشیدی آنچنان که بود شام را وطن
وآن شام پر شکن شکنش درع و اژدها
هندو نگردو معجز آرد ز یک شکن
چبود شکن فریب دل هر که شیخ و شاب
چبود شکن بلای دل هرچه مرد و زن
هر چین آن شکن همه زندان دین و دل
هر تار آن شکن همه زنّار برهمن
آن زلف حلقه حلقه و آن چشم چون غزال
همخوابه اژدر آمده با آهوی ختن
ترسم به سحر دعوی پیغمبری کند
کاورد ماه را ز فسون بار نارون
بر گرد آفتاب کشیده خط عبیر
در حُقه عقیق نهاده دُر عدن
صد ملک دل ز شوق لب چون عقیق خون
گو هیچکه عقیق نیارند از یمن
قوت روان عاشق و آن لعل تابناک
ماند بخواهش من و یاقوت بوالحسن
پرخون ز رشک عارض گلگون آن صنم
چشم شقایق آمده بر دامنِ دمن
زاهد به خلد عاشق و ما بر رخ نگار
عابد به سیب مایل و ما بر به ذقن
یک سو کمان ابرو و یک سو کمند زلف
مشکل شده است کار دل عاشق از دوجن
خورشیدی آشکار کند هر طرف ز عکس
آن مه جبین چو روی نماید به انجمن
خورشید کسب نور از آن مه کند مگر
سائیده رخ به خاک سرای شه زمن
آن والی ولایت مطلق که الحق است
دانا بهرچه هست چه در سرّ و چه علن
یعنی امام هفتم دین، قبله امم
کاظم که بر سجود رخش سجده وثن
ای قادری که مور ضعیف تو دانه سان
افلاک را ربوده ابانیش خویشتن
عقل محیط از پی درک گمان تو
مانند موری آمده کافتاده در لگن
ز اصطبل چاکر تو کبودی است آسمان
کز کهکشان نهاده مر او را بپارسن
از دردی عقار تو عالم مدام هست
گردد چگونه بخشی اگر از سراب دن
دنیا و آخرت، نه چو یک ذره مهر توست
یک ریزه لعل به که خزف صد هزار من
بخشد گدای کوی تو ملکی به سائلی
چون لقمه ای حقیر که بنهندش در دهن
بردار پرده زآن رخ خورشید آفرین
تا بی حجاب دیده شود ذات ذوالمنن
ای وجه ذوالجال که پر کرده ای جهان
در حیرتم مدام که چبود خطاب لن
شرم تراب بارگهت کاست ز آسمان
این بی ستون چنین بود آریش، کوه کن
امکان که قطره ایش بود عالمی وسیع
یک رشحه شد ز قلزم عزم تو موج زن
سائید سر به خاک سرای تو آسمان
زآن روی بر فرشته پناهی است مؤتمن
مورت به یک زبانیه برداشت نه سپهر
چون شاخ ثور در مثل و خوشه پرن
دادی از آن بدست قضا امر ماسوی
کت اوست همچو شخص قدر عبد ممتحن
جنس جنان که در طلبش جان دهند خلق
آمد به بیع بیعت خُدّاْمْتْ مرتهن
مهر ازل که روشن از آن شد جهان جان
تابیده ذره ات ز پس چند پیرهن
ما را چگونه دعوی حمل ولای توست
پشت فلک دوتا شده از بار این فتن
دشمن شود دو پاره ز صمصام سطوتت
باشد سپهرش گر به مثل قبه مجَنّ
شد تار عنکبوت تو، حبل المتین دین
زاین غم چو کرم پیله عدو گو بخود بتن
افکار ماسوا و مقامت زهی محال
در آشیانِ باز، نه مأوا کند زغن
بر هرچه بنگریم تو باشی و نیستی
زاین درک عاجزیم که سری است مستکن
این دیرسال ملک بمُردی به کودکی
گر دانه عطات نمی دادیش لبن
مُهر تو بر سجل گناه عدو دریغ
کی می رسد نگین سلیمان به اهرمن
داغ غمت به سینه ناپاک خصم نیست
از شوره زار می ندمد لاله و سمن
یک حکم از تو هرچه ادا می شود فروض
یک امر از تو هرکه بجا آورد سُنن
ای دل زبان ببند و ادب پیشه کن که نیست
در بزم شاهِ کون و مکان مقتضی سخن
تا هست در جهان اثر از روی آفتاب
تا هست در زمان سخن موی شام ون
بادا دل محب تو با نور توأمان
بادا رخ عدوی تو با قیر مقترن
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۶۰ - آن سرو سیم تن
دوش از درم درآمد، آن سرو سیم تن
شادان و خوی فشان و غزلخوان و خنده زن
با رویی، ای بمیرم، تاراج دین و دل
با مویی، ای نباشم، یغمای جان و تن
دلهای خستگانش، اندر شکنج زلف
جانهای بی دلانش، اندر چه ذقن
بر چهره دلفریبش، هی رشحه رشحه خوی
چون قطره قطره ژاله بر برگ نسترن
زلفیش و مو به مو، همه زنجیر عاشقان
موئیش و تو به تو، همه زنار برهمن
خرمن خرمن، لالی، جا داده بر عقیق
دامن، دامن، بنفشه گسترده برسمن
از لوح سیمگونش، پیدا غبار مشک
درحقه عقیقش، پنهان در عدن
شمع رخش به مشعل خورشید سخره خوان
لعل لبش، به معدن یاقوت طعنه زن
من گریه سر نموده، از خنده های او
او خنده را فزوده، بر گریه های من
من پیرهن دریده، بر تن ز بی زری
او خرمنیش سیم نهان زیر پیرهن
او با نشاط و بازی همواره توأمان
من با فغان و زاری پیوسته مقترن
شادان و خوی فشان و غزلخوان و خنده زن
با رویی، ای بمیرم، تاراج دین و دل
با مویی، ای نباشم، یغمای جان و تن
دلهای خستگانش، اندر شکنج زلف
جانهای بی دلانش، اندر چه ذقن
بر چهره دلفریبش، هی رشحه رشحه خوی
چون قطره قطره ژاله بر برگ نسترن
زلفیش و مو به مو، همه زنجیر عاشقان
موئیش و تو به تو، همه زنار برهمن
خرمن خرمن، لالی، جا داده بر عقیق
دامن، دامن، بنفشه گسترده برسمن
از لوح سیمگونش، پیدا غبار مشک
درحقه عقیقش، پنهان در عدن
شمع رخش به مشعل خورشید سخره خوان
لعل لبش، به معدن یاقوت طعنه زن
من گریه سر نموده، از خنده های او
او خنده را فزوده، بر گریه های من
من پیرهن دریده، بر تن ز بی زری
او خرمنیش سیم نهان زیر پیرهن
او با نشاط و بازی همواره توأمان
من با فغان و زاری پیوسته مقترن
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۶۲ - جام آفتاب
آمد زمان آنکه دلارام عاشقان
بی پرده همچو مهر زند سر ز شرق جان
گلهای معنوی دمد از شاخه مراد
سازند نغمه ساز هزاران نکته دان
آمد مگر ادیب سخن سنج هوشمند
کاورده خوش بکف ورق اطفال بوستان
یکجا ستاده سرو ولی پای در به گل
آمد مگر به باغ سهی سرو دل چمان
ساقی به جام کرد دگر راح روح بخش
گوئی دمید باز ز نوجان به می کشان
زاهد ز سبحه طرف نبدد که می فروش
یک جرعه گر دهد طلبد صد هزار جان
افتاده در بساط چمن مست و بیقرار
زهاد خشک مشرب و رندان تر زبان
طالع مگر ز شرق خم آمد چو مهر، جام
کامد روان تیره دلان جای نوریان
گر در رواح راح به ساغر کنم چه باک
صبح است دست ساقی و جام آفتاب دان
وقت است تا ز پرده برآید رخ نگار
بر عاشقان فراق شود وصل جاودان
ظلمت فرو برد سر، در مغرب عدم
مهر ازل ز شرق ابد، رخ کند عیان
گردد ز عکس پرتو خورشید لم یزل
خفاش وار ظلم، به کتم عدم نهان
اهریمنان به قید طلسم اوفتند باز
بر تخت اقتدار سلیمان کند مکان
موسی شود نهان و عیان گاو سامری
قبطی شود نهان و عیان موسی زمان
گردد عیان به کون و مکان ذات ذوالجلال
آید پدید روی خدای جهانیان
یعنی لوای فتح شهنشاه، شرق و غرب
یعنی جلای چهر خداوند انس و جان
آن یکه تاز عرصه میدان عدل و داد
آن شاهباز ذروه گردون لا مکان
ای ظاهر از جمال تو انوار ذوالجلال
و ای کاشف از زبان تو اسرار رازدان
شاید کنند حمد تو را ما عدا ادا
باید کنند مدح تو کروبیان بیان
گر خس رسد به سعی به پایان بحر ژرف
کرکس پرد به جهد به ایوان آسمان
کی بزم انس حضرت یزدان سرودمش
عرش برین نبود گرت فرش آستان
در راه حق چگونه قوافل زنند گام
مهر رخ تو نبود اگر میر کاروان
انسی کجا و خلوت انس تو زینهار
کی پر کاه جای گزیند به کهکشان
عقل محیط را چه به درک کمال تو
عصفور را چگونه شود عرش، آشیان
تا جای بر بسیط زمین کردی از کرم
گشتند رشک جوهر افلاک خاکیان
نه آسمان چو قطره که افشاندش فرود
سقای بارگاه تو از بهر تشنگان
مهرت اگر به شعله آذر شود قرین
مهرت اگر به چشمه حیوان کند قران
آذر شود به چشمه حیوان حیات بخش
حیوان شود ز شعله آذر مددستان
گر پرده از جمال ز سطوت برافکنی
لرزند و اوفتند چو خورشید اختران
باید هزار مرتبه از عقل برتری
تا طی شود ز کاخ تو یک پله نردبان
سیارگان به مرتع چرخند چون غنم
چوب شهاب بر کف گردون تو را شبان
بر هر که آفتاب ولایت کند طلوع
عار است سایه گرچه بود عرش سایه بان
یک لحظه بگذری اگر از مهر برزمین
یک لمحه بنگری اگر از قهر بر زمان
گردد ز سطوت نظرت آن بسان این
گردد ز رأفت گذرت این بسان آن
پروین به چنگ باز فلک ز امر محکمت
مانند عقرب است به منقار ماکیان
گردون زند به خاک درت لاف همسری
بر پای حاجبت رسد، ار فرق فرقدان
تا در دهور امر تو آرد بجای هور
هر صبحدم ز شرق به غرب است از آن دوان
در مکتبت ولید، فلاطون خم نشین
بر درگهت عبید، سلاطین جم نشان
میکال چاکری است تو را گوش بر سخن
جبریل خادمی است تو را سر بر آستان
طبعت ادای قرض سوائل زمین زمین
دستت کفاف عرض ایادی زمان زمان
حرفی کجا ز دفتر مدحت بیان شود
گر ماسوا شوند همه مو به مو زبان
تا هست در جهان دل عشاق و زلف یار
در نزد عاشقان مثلش گوی و صولجان
بادا، سر عدوی تو در معرض جدال
مانند گوی در خم چوگانِ دوستان
بی پرده همچو مهر زند سر ز شرق جان
گلهای معنوی دمد از شاخه مراد
سازند نغمه ساز هزاران نکته دان
آمد مگر ادیب سخن سنج هوشمند
کاورده خوش بکف ورق اطفال بوستان
یکجا ستاده سرو ولی پای در به گل
آمد مگر به باغ سهی سرو دل چمان
ساقی به جام کرد دگر راح روح بخش
گوئی دمید باز ز نوجان به می کشان
زاهد ز سبحه طرف نبدد که می فروش
یک جرعه گر دهد طلبد صد هزار جان
افتاده در بساط چمن مست و بیقرار
زهاد خشک مشرب و رندان تر زبان
طالع مگر ز شرق خم آمد چو مهر، جام
کامد روان تیره دلان جای نوریان
گر در رواح راح به ساغر کنم چه باک
صبح است دست ساقی و جام آفتاب دان
وقت است تا ز پرده برآید رخ نگار
بر عاشقان فراق شود وصل جاودان
ظلمت فرو برد سر، در مغرب عدم
مهر ازل ز شرق ابد، رخ کند عیان
گردد ز عکس پرتو خورشید لم یزل
خفاش وار ظلم، به کتم عدم نهان
اهریمنان به قید طلسم اوفتند باز
بر تخت اقتدار سلیمان کند مکان
موسی شود نهان و عیان گاو سامری
قبطی شود نهان و عیان موسی زمان
گردد عیان به کون و مکان ذات ذوالجلال
آید پدید روی خدای جهانیان
یعنی لوای فتح شهنشاه، شرق و غرب
یعنی جلای چهر خداوند انس و جان
آن یکه تاز عرصه میدان عدل و داد
آن شاهباز ذروه گردون لا مکان
ای ظاهر از جمال تو انوار ذوالجلال
و ای کاشف از زبان تو اسرار رازدان
شاید کنند حمد تو را ما عدا ادا
باید کنند مدح تو کروبیان بیان
گر خس رسد به سعی به پایان بحر ژرف
کرکس پرد به جهد به ایوان آسمان
کی بزم انس حضرت یزدان سرودمش
عرش برین نبود گرت فرش آستان
در راه حق چگونه قوافل زنند گام
مهر رخ تو نبود اگر میر کاروان
انسی کجا و خلوت انس تو زینهار
کی پر کاه جای گزیند به کهکشان
عقل محیط را چه به درک کمال تو
عصفور را چگونه شود عرش، آشیان
تا جای بر بسیط زمین کردی از کرم
گشتند رشک جوهر افلاک خاکیان
نه آسمان چو قطره که افشاندش فرود
سقای بارگاه تو از بهر تشنگان
مهرت اگر به شعله آذر شود قرین
مهرت اگر به چشمه حیوان کند قران
آذر شود به چشمه حیوان حیات بخش
حیوان شود ز شعله آذر مددستان
گر پرده از جمال ز سطوت برافکنی
لرزند و اوفتند چو خورشید اختران
باید هزار مرتبه از عقل برتری
تا طی شود ز کاخ تو یک پله نردبان
سیارگان به مرتع چرخند چون غنم
چوب شهاب بر کف گردون تو را شبان
بر هر که آفتاب ولایت کند طلوع
عار است سایه گرچه بود عرش سایه بان
یک لحظه بگذری اگر از مهر برزمین
یک لمحه بنگری اگر از قهر بر زمان
گردد ز سطوت نظرت آن بسان این
گردد ز رأفت گذرت این بسان آن
پروین به چنگ باز فلک ز امر محکمت
مانند عقرب است به منقار ماکیان
گردون زند به خاک درت لاف همسری
بر پای حاجبت رسد، ار فرق فرقدان
تا در دهور امر تو آرد بجای هور
هر صبحدم ز شرق به غرب است از آن دوان
در مکتبت ولید، فلاطون خم نشین
بر درگهت عبید، سلاطین جم نشان
میکال چاکری است تو را گوش بر سخن
جبریل خادمی است تو را سر بر آستان
طبعت ادای قرض سوائل زمین زمین
دستت کفاف عرض ایادی زمان زمان
حرفی کجا ز دفتر مدحت بیان شود
گر ماسوا شوند همه مو به مو زبان
تا هست در جهان دل عشاق و زلف یار
در نزد عاشقان مثلش گوی و صولجان
بادا، سر عدوی تو در معرض جدال
مانند گوی در خم چوگانِ دوستان
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۷۰ - ارمغان
آوخ که شد ز تیر غمت قامتم کمان
رحمی کن ای جوان به من زار ناتوان
آن دل که گم شد از من مسکین بکوی تو
نک یافتم به حلقه زلف تواش نشان
از دل خموش آتش عشقت نمی شود
گر صد هزار چشمه ز چشمم شود روان
سازم هدف به ناوک پیکان ناز تو
باشد اگر بهر سر مویم هزار جان
سرو چمن ز پا فتد از شرم قامتت
تو سرو قامت، ار گذری سوی بوستان
پیکان چشم مست تو از درع جان گذشت
بیمار کس شنیده در آفاق شق کمان
از روز وصل کوته و شام دراز هجر
گه بر لب است الحذرم، گاه الامان
دارای دهر مهدی قائم که از نخست
روحی مجسم است ابر پیکر جهان
ای آنکه هر صباح و مسا از ره شرف
آیند بر طواف حریم تو قدسیان
ای آنکه مور کوی تو شیر سپهر را
بر گردن از مجرّه ای افکنده ریسمان
در پرده ای و پرده خلقی دریده ای
آوخ، اگر ز پرده کنی چهر خود عیان
هستی دوباره روی کند جانب عدم
بر وی اگر بناز شوی آستین فشان
پرگاروار نور جمالت گرفته است
ملک دو کون را چو یکی نقطه در میان
در طرف جویبار ریاض جلال تو
شب تاب کرمکی است بر این ماه آسمان
خلقت، اگرچه روی نبینند، نی عجب،
با جسم نیست قوه بینائی روان
در هر مکان که می نگرم بینمت کمین
با آنکه هست شخص تو را، لامکان، مکان
ای در نشیب کاخ جلال تو، عرش فرش
وی از کتاب فضل تو، یک حرف کن فکان
در کائنات اگر ز ره قهر بنگری
گردند منفصل همه اجزاء انس و جان
ای آنکه از سرای تو مور محقری
ارزاق خلق کون و مکان را بود ضمان
عزم ار کنی به آنکه شود آسمان زمین
میل ار کنی به آن که زمین گردد آسمان
گردون به خاکبوسی امرت شود دو تا
گیرد زمین به دست ز دور فلک عنان
احیا نمی شدی تنی از نفخه مسیح
فیض دمت نبودی اگر محییی روان
در اوج وصف تو نرسد فکر دوربین
چون پر زند به عرصه، جبریل ماکیان
با حکم محکم تو، قضا گشته هم رکاب
با امر آمر تو، قدر گشته همعنان
کی در حضیض پایه جاه تو پر زند
گر صد هزار سال بود طایر گمان
آتش به جان خلق جهان می زدم، اگر
ننهاده بود مهر توام، مهر بر دهان
تا بینمت جمال و کنم با تو شرح دل
سرتا به پای چشمم و پا تا به سر زبان
عید است و هر کسی ببرد هدیه ای به دوست
هین، مرمر است جان به کف از بهر ارمغان
تا هست در بسیط دو گیتی ز بسط نام
باشد ز فیض تا که بکون و مکان نشان
بادا، موافقان تو را انبساط قلب
باشد مخالفان تو را، انقباض جان
رحمی کن ای جوان به من زار ناتوان
آن دل که گم شد از من مسکین بکوی تو
نک یافتم به حلقه زلف تواش نشان
از دل خموش آتش عشقت نمی شود
گر صد هزار چشمه ز چشمم شود روان
سازم هدف به ناوک پیکان ناز تو
باشد اگر بهر سر مویم هزار جان
سرو چمن ز پا فتد از شرم قامتت
تو سرو قامت، ار گذری سوی بوستان
پیکان چشم مست تو از درع جان گذشت
بیمار کس شنیده در آفاق شق کمان
از روز وصل کوته و شام دراز هجر
گه بر لب است الحذرم، گاه الامان
دارای دهر مهدی قائم که از نخست
روحی مجسم است ابر پیکر جهان
ای آنکه هر صباح و مسا از ره شرف
آیند بر طواف حریم تو قدسیان
ای آنکه مور کوی تو شیر سپهر را
بر گردن از مجرّه ای افکنده ریسمان
در پرده ای و پرده خلقی دریده ای
آوخ، اگر ز پرده کنی چهر خود عیان
هستی دوباره روی کند جانب عدم
بر وی اگر بناز شوی آستین فشان
پرگاروار نور جمالت گرفته است
ملک دو کون را چو یکی نقطه در میان
در طرف جویبار ریاض جلال تو
شب تاب کرمکی است بر این ماه آسمان
خلقت، اگرچه روی نبینند، نی عجب،
با جسم نیست قوه بینائی روان
در هر مکان که می نگرم بینمت کمین
با آنکه هست شخص تو را، لامکان، مکان
ای در نشیب کاخ جلال تو، عرش فرش
وی از کتاب فضل تو، یک حرف کن فکان
در کائنات اگر ز ره قهر بنگری
گردند منفصل همه اجزاء انس و جان
ای آنکه از سرای تو مور محقری
ارزاق خلق کون و مکان را بود ضمان
عزم ار کنی به آنکه شود آسمان زمین
میل ار کنی به آن که زمین گردد آسمان
گردون به خاکبوسی امرت شود دو تا
گیرد زمین به دست ز دور فلک عنان
احیا نمی شدی تنی از نفخه مسیح
فیض دمت نبودی اگر محییی روان
در اوج وصف تو نرسد فکر دوربین
چون پر زند به عرصه، جبریل ماکیان
با حکم محکم تو، قضا گشته هم رکاب
با امر آمر تو، قدر گشته همعنان
کی در حضیض پایه جاه تو پر زند
گر صد هزار سال بود طایر گمان
آتش به جان خلق جهان می زدم، اگر
ننهاده بود مهر توام، مهر بر دهان
تا بینمت جمال و کنم با تو شرح دل
سرتا به پای چشمم و پا تا به سر زبان
عید است و هر کسی ببرد هدیه ای به دوست
هین، مرمر است جان به کف از بهر ارمغان
تا هست در بسیط دو گیتی ز بسط نام
باشد ز فیض تا که بکون و مکان نشان
بادا، موافقان تو را انبساط قلب
باشد مخالفان تو را، انقباض جان
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۸۲ - طاووس جنت
از زلف تا بدوش بتم پا نهاده ای
پای ادب ز قاعده بالا نهاده ای
بالا نهاده ای قدم از جای خویشتن
شرمت ز خویش باد که بیجا نهاده ای
شوخی بدین مثابه ندیدم ز هیچ تن
این رسم در زمانه تو تنها نهاده ای
شعری فزون نباشی و می بینمت همی
از رتبه پا به تارک شعرا نهاده ای
مانا توراست دعوی اعجاز موسوی
کاندر به آستین ید بیضا نهاده ای
آری کلیم وقتی و در طور عاشقی
رخ بر فروغ نار تجلی نهاده ای
یا نی خلیل عهدی و بر نار عشق یار
تن را به منجنیق تولا نهاده ای
یا عیسی زمانی و از فرط منزلت،
دل بر عروج طارم اعلی نهاده ای
یا چون رسول امّی معراج قرب را
صد پایه رخت هستی بالا نهاده ای
گاهی به دوش و گه به گریبان گهی به رخ
هر لحظه در مقامی مأوا نهاده ای
طاووس جنتی تو و همواره بال و پر
بر شاخسار دوحه طوبی نهاده ای
راهب صفت همی به کلیسای چهر دوست
رهبانیت به عادت ترسا نهاده ای
ترسا روش به سلسله دلهای خلق را
بر رسم اعتکاف مسیحا نهاده ای
قسیس وار برتن از آن حلقه حلقه ها
شکل صلیب و نقش چلیپا نهاده ای
از حلقه حلقه های خود ای باژگونه زلف،
بندی گران به گردن دلها نهاده ای
تو مشک سوده، چهر بتم سیم ساده است
کالای ضد برابر کالا نهاده ای
هر نافه کز ختا سوی آفاق می رود
در چین خویش جمله مهیا نهاده ای
ای کافر سیه دل، هندوی خیره سر
اندر سرم هزاران سودا نهاده ای
ای دزد اهرمن خو، طرّار فتنه جو
در کار عقل و دینم یغما نهاده ای
روی چو صبح روشن دلدار را همی
پنهان به شام تیره یلدا نهاده ای
پای ادب ز قاعده بالا نهاده ای
بالا نهاده ای قدم از جای خویشتن
شرمت ز خویش باد که بیجا نهاده ای
شوخی بدین مثابه ندیدم ز هیچ تن
این رسم در زمانه تو تنها نهاده ای
شعری فزون نباشی و می بینمت همی
از رتبه پا به تارک شعرا نهاده ای
مانا توراست دعوی اعجاز موسوی
کاندر به آستین ید بیضا نهاده ای
آری کلیم وقتی و در طور عاشقی
رخ بر فروغ نار تجلی نهاده ای
یا نی خلیل عهدی و بر نار عشق یار
تن را به منجنیق تولا نهاده ای
یا عیسی زمانی و از فرط منزلت،
دل بر عروج طارم اعلی نهاده ای
یا چون رسول امّی معراج قرب را
صد پایه رخت هستی بالا نهاده ای
گاهی به دوش و گه به گریبان گهی به رخ
هر لحظه در مقامی مأوا نهاده ای
طاووس جنتی تو و همواره بال و پر
بر شاخسار دوحه طوبی نهاده ای
راهب صفت همی به کلیسای چهر دوست
رهبانیت به عادت ترسا نهاده ای
ترسا روش به سلسله دلهای خلق را
بر رسم اعتکاف مسیحا نهاده ای
قسیس وار برتن از آن حلقه حلقه ها
شکل صلیب و نقش چلیپا نهاده ای
از حلقه حلقه های خود ای باژگونه زلف،
بندی گران به گردن دلها نهاده ای
تو مشک سوده، چهر بتم سیم ساده است
کالای ضد برابر کالا نهاده ای
هر نافه کز ختا سوی آفاق می رود
در چین خویش جمله مهیا نهاده ای
ای کافر سیه دل، هندوی خیره سر
اندر سرم هزاران سودا نهاده ای
ای دزد اهرمن خو، طرّار فتنه جو
در کار عقل و دینم یغما نهاده ای
روی چو صبح روشن دلدار را همی
پنهان به شام تیره یلدا نهاده ای
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۸۳ - نقش چلیپا
ای زلف تا به دوش بتم پا نهاده ای
پای ادب ز قاعده بالا نهاده ای
برتر نهاده ای قدم از جای خویشتن
شرمت ز خویش باد که بیجا نهاده ای
شوخی بدین مثابه ندیدم ز هیچ تن
این رسم در زمانه تو تنها نهاده ای
شعری فزون نباشی و می بینمت همی
از رتبه پا به تارک شعری نهاده ای
مانا توراست دعوی اعجاز موسوی
کاین سان به آستین ید بیضا نهاده ای
چونان کلیم عصری و در طور عاشقی
روی امید جانب سینا نهاده ای
یا چون خلیل عهدی و بر تار عشق یار
تن را به منجنیق تولّی نهاده ای
یا عیسی زمانی و از فرط منزلت
دل بر عروج طارم اعلی نهاده ای
گاهی به دوش و گه به گریبان، گهی به رخ
هر لحظه در مقامی مأوی نهاده ای
طاووس جنتی تو و همواره بال و پر
بر شاخسار دوحه طوبی نهاده ای
راهب صفت همی به کلیسای چهر دوست
ترک جهان به عادت ترسا نهاده ای
قسیس وار بر تن از آن حلقه حلقه ها
شکل صلیب و نقش چلیپا نهاده ای
هر نافه کز ختا سوی آفاق می رود
در چین خویش جمله مهیا نهاده ای
ای کافر سیه دل هندوی، خیره سر
اندر سرم هزاران سودا نهاده ای
ای دزد اهرمن خو، طرار فتنه جو
دامم براه دین پی یغما نهاده ای
پای ادب ز قاعده بالا نهاده ای
برتر نهاده ای قدم از جای خویشتن
شرمت ز خویش باد که بیجا نهاده ای
شوخی بدین مثابه ندیدم ز هیچ تن
این رسم در زمانه تو تنها نهاده ای
شعری فزون نباشی و می بینمت همی
از رتبه پا به تارک شعری نهاده ای
مانا توراست دعوی اعجاز موسوی
کاین سان به آستین ید بیضا نهاده ای
چونان کلیم عصری و در طور عاشقی
روی امید جانب سینا نهاده ای
یا چون خلیل عهدی و بر تار عشق یار
تن را به منجنیق تولّی نهاده ای
یا عیسی زمانی و از فرط منزلت
دل بر عروج طارم اعلی نهاده ای
گاهی به دوش و گه به گریبان، گهی به رخ
هر لحظه در مقامی مأوی نهاده ای
طاووس جنتی تو و همواره بال و پر
بر شاخسار دوحه طوبی نهاده ای
راهب صفت همی به کلیسای چهر دوست
ترک جهان به عادت ترسا نهاده ای
قسیس وار بر تن از آن حلقه حلقه ها
شکل صلیب و نقش چلیپا نهاده ای
هر نافه کز ختا سوی آفاق می رود
در چین خویش جمله مهیا نهاده ای
ای کافر سیه دل هندوی، خیره سر
اندر سرم هزاران سودا نهاده ای
ای دزد اهرمن خو، طرار فتنه جو
دامم براه دین پی یغما نهاده ای
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۸۷ - خزان عاشقان
با آن بهار خوبی و گلزار دلبری
رفتم به باغ تا شودم دل ز غم بری
دیدم فشانده باز ز اشجار برگ چند
لرزان و زرد روی چو عاشق ز بی زری
سطح چمن که بود چو گردون پر از نجوم
اینک ز سنگ ریزه نماید مجدری
ز آشوب فوج شاه خزان دست باغبان
بر بردن زمرّد و بیجاده شد جری
موسای نوبهار نهان شد ز چشم باغ
دی آمدش معاینه مانند سامری
از جوی دی ز شاخه دمد گل اگر کند
گلزار خرّمی و صنوبر صنوبری
منسوخ گشت صفحه مانای باغ و کرد
ز آیینه های آب گلستان سکندری
گفتم بدان بهشت شمایل که ای صنم
گفتم بدان فرشته خصایل که ای پری
بنگر به زرد روئی بستان که عاقبت
خار است بار گلبن گل های آذری
بر من نظاره کرد که دیدار زعفران
شادی به دل فزاید و از غم کند بری
گفت آن ریاض حسن بطور غرور و کبر
گفت آن نهال ناز بطرز ستمگری
گر زرد شد ز جور خزان برگ هر درخت
ور خشک شد ز صدمه دی سبزه طری
سوسن که گشت کنگ ز گفتار سوسنی
عبهر که ماند زار ز اطوار عبهری
ای بی خبر ز قاعده صبر عاشقان
وای بی اثر ز داغ اداهای دلبری
کرد است عزم دوری گلزار شاه ما
کاین سان بنام پاک وی آمد مظفری
ای آن که کرده کشتی ایجاد راز جود
عزم تو بادبانی و حزم تو لنگری
یک قطره شد ز قلزم جود تو موج زن
بحر محیط کرده در آن قطره معبری
لرزد تنش همیشه ازیرا که از غرور
کرد آسمان به برج تو دعوی اختری
خاک کف نعال تو کش آسمان بشرم
بر فرق فرقدان کند از فخر افسری
روشن شد اینکه مهر خیال تو روشن است
کاین گونه ماعدای خدا کرده کشوری
خواهد خرد ز جنس رخت مهر و عاجز است
بیچاره کور رفته به بازار مشتری
مهر و مه و ثوابت و سیاره اش سپند
تا کرده چرخ در حرمت شغل مجمری
عقل محیط و پایه وهمت کجا و کی
خس را به ژرف یم چه، که غمس و شناوری
اصل قدم ستایمت ای فرع هر کرم
با عجز مرغ شب ز تماشای خاوری
رویت کجا حجاب پذیرد ز کفر غیر
کی مشتبه به معجزه شد سحر سامری
درک من و سپاس تو بس آرزوی خام
وهم من و ثنای تو بس قصد سرسری
گنجشک بسته آنگه و اطوار شاهباز
روباه خسته آنگه و طرز غضنفری
از بحر ممکنات مبد نام جز سراب
از قطره ای نکرد گر ابرت مقطرّی
از چرخ آید آنچ ز دست سریع تو
ز آثار اگر بر آید، کار مؤثری
کلک تو خورده جادوی جادوگران قوم
آری کند عصای کلیم الله اژدری
گر شد سفال، خور ز تقاضای روزگار
ور شد پشیز، دُر به تمنای جوهری
اختر شود چو نقش نعالت منیر غیر
گردون کند به خاک سرایت برابری
ز امر تو سر نتافته جز قوم دین پناه
جز زرق نیست شیوه موسای اشعری
مدحت که برتر است ز افکار ماسوا
گو عنصری ستاید و سعدی و انوری
تا هست در زمان اثر از دُر نظم و نثر
تا هست در جهان سخن از تازی و دری
یار تو و عدوی تو شیوا زبان و کنگ
در شرق و غرب و فوق ثریا الی الثری
رفتم به باغ تا شودم دل ز غم بری
دیدم فشانده باز ز اشجار برگ چند
لرزان و زرد روی چو عاشق ز بی زری
سطح چمن که بود چو گردون پر از نجوم
اینک ز سنگ ریزه نماید مجدری
ز آشوب فوج شاه خزان دست باغبان
بر بردن زمرّد و بیجاده شد جری
موسای نوبهار نهان شد ز چشم باغ
دی آمدش معاینه مانند سامری
از جوی دی ز شاخه دمد گل اگر کند
گلزار خرّمی و صنوبر صنوبری
منسوخ گشت صفحه مانای باغ و کرد
ز آیینه های آب گلستان سکندری
گفتم بدان بهشت شمایل که ای صنم
گفتم بدان فرشته خصایل که ای پری
بنگر به زرد روئی بستان که عاقبت
خار است بار گلبن گل های آذری
بر من نظاره کرد که دیدار زعفران
شادی به دل فزاید و از غم کند بری
گفت آن ریاض حسن بطور غرور و کبر
گفت آن نهال ناز بطرز ستمگری
گر زرد شد ز جور خزان برگ هر درخت
ور خشک شد ز صدمه دی سبزه طری
سوسن که گشت کنگ ز گفتار سوسنی
عبهر که ماند زار ز اطوار عبهری
ای بی خبر ز قاعده صبر عاشقان
وای بی اثر ز داغ اداهای دلبری
کرد است عزم دوری گلزار شاه ما
کاین سان بنام پاک وی آمد مظفری
ای آن که کرده کشتی ایجاد راز جود
عزم تو بادبانی و حزم تو لنگری
یک قطره شد ز قلزم جود تو موج زن
بحر محیط کرده در آن قطره معبری
لرزد تنش همیشه ازیرا که از غرور
کرد آسمان به برج تو دعوی اختری
خاک کف نعال تو کش آسمان بشرم
بر فرق فرقدان کند از فخر افسری
روشن شد اینکه مهر خیال تو روشن است
کاین گونه ماعدای خدا کرده کشوری
خواهد خرد ز جنس رخت مهر و عاجز است
بیچاره کور رفته به بازار مشتری
مهر و مه و ثوابت و سیاره اش سپند
تا کرده چرخ در حرمت شغل مجمری
عقل محیط و پایه وهمت کجا و کی
خس را به ژرف یم چه، که غمس و شناوری
اصل قدم ستایمت ای فرع هر کرم
با عجز مرغ شب ز تماشای خاوری
رویت کجا حجاب پذیرد ز کفر غیر
کی مشتبه به معجزه شد سحر سامری
درک من و سپاس تو بس آرزوی خام
وهم من و ثنای تو بس قصد سرسری
گنجشک بسته آنگه و اطوار شاهباز
روباه خسته آنگه و طرز غضنفری
از بحر ممکنات مبد نام جز سراب
از قطره ای نکرد گر ابرت مقطرّی
از چرخ آید آنچ ز دست سریع تو
ز آثار اگر بر آید، کار مؤثری
کلک تو خورده جادوی جادوگران قوم
آری کند عصای کلیم الله اژدری
گر شد سفال، خور ز تقاضای روزگار
ور شد پشیز، دُر به تمنای جوهری
اختر شود چو نقش نعالت منیر غیر
گردون کند به خاک سرایت برابری
ز امر تو سر نتافته جز قوم دین پناه
جز زرق نیست شیوه موسای اشعری
مدحت که برتر است ز افکار ماسوا
گو عنصری ستاید و سعدی و انوری
تا هست در زمان اثر از دُر نظم و نثر
تا هست در جهان سخن از تازی و دری
یار تو و عدوی تو شیوا زبان و کنگ
در شرق و غرب و فوق ثریا الی الثری
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱ - ای صورت تو معنی والشمس والضحی
ای صورت تو معنی والشمس والضحی
مرآت حق نما، تویی از مظهر خدا
جلوات مظهر تو چو خورشید منکشف
آیات جلوه تو ز هر ذره برملا
نزدیک تر ز من، به منی ای ز من بری
یا من بدا جمالک فی کل ما بدا
بس کارزوی روی تو داریم ما و تو،
از کثرت ظهور نهانی ز دیدهها
درد تو بهتر است ز درمان هر طبیب
مهر تو خوش تر است ز آمال هر هوا
بر افسر ضعیف، نگاهی ز مرحمت
کو سر بسر مس است و نگاه تو کیمیا
مرآت حق نما، تویی از مظهر خدا
جلوات مظهر تو چو خورشید منکشف
آیات جلوه تو ز هر ذره برملا
نزدیک تر ز من، به منی ای ز من بری
یا من بدا جمالک فی کل ما بدا
بس کارزوی روی تو داریم ما و تو،
از کثرت ظهور نهانی ز دیدهها
درد تو بهتر است ز درمان هر طبیب
مهر تو خوش تر است ز آمال هر هوا
بر افسر ضعیف، نگاهی ز مرحمت
کو سر بسر مس است و نگاه تو کیمیا