تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۰۴ - از بس که کند زلف تو با روی تو ناز
از بس که کند زلف تو با روی تو ناز
بیم است که از رشک کنم کفر آغاز
من بندهٔ بادی شوم ای شمع طراز
کو زلف تو را ز روی بر دارد باز
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۰۵ - دلدار کله‌دوز من از روی هوس
دلدار کله‌دوز من از روی هوس
می‌دوخت کلاهی ز نسیج و اطلس
بر هر ترکی هزار زه می‌گفتم
با آنکه چهار تَرَک را یک بس
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۰۶ - در یافتم آخر ز قضاش را به شبش
در یافتم آخر ز قضاش را به شبش
صد بوسه زدم بر لب همچون رطبش
او خواست که دشنام دهد حالی من
دشنام به بوسه در شکستم به لبش
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۰۷ - در رهگذری فتاده دیدم مستش
در رهگذری فتاده دیدم مستش
در پاش فتادم و گرفتم دستش
امروز از آن هیچ نمی‌آید یاد
یعنی خبرم نیست ولیکن هستش
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۰۸ - من تازه‌گلی که نباشد خارش
من تازه‌گلی که نباشد خارش
یا بلبل خوش‌گو که بود غمخوارش
بازی که سر دست شهان جاش بود
در دام تو افتاد نکو می‌دارش
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۰۹ - آن دیده که دیدن تو بودی کارش
آن دیده که دیدن تو بودی کارش
از گریه تباه می‌شود مگذارش
وان دل که به تو بود همه بازارش
در حلقهٔ زلف توست نیکو دارش
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۱۰ - در ره چو بداشتم به سوگندانش
در ره چو بداشتم به سوگندانش
از شرم عرق کرد زخ خندانش
پس بر رخ زرد من بخندید به لطف
عکس رخ من فتاد بر دندانش
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۱۱ - ترکم چو کمان کشید کردم نگهش
ترکم چو کمان کشید کردم نگهش
دیدم مه و عقربی به زیر کلهش
مه بود رخش عقرب زلف سیهش
وز عقرب در قوس همی رفت مهش
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۱۲ - ای عقرب زلفت زده برجانم نیش
ای عقرب زلفت زده برجانم نیش
تیر قد تو مرا برآورده ز کیش
شد خط تو توقیع سلاطین ز آن روی
سرخ است و توکلت علی الله معنیش
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۱۳ - در دبستان دوش از غم و شیون خویش
در دبستان دوش از غم و شیون خویش
می‌گشتم و می‌گریستم بر تن خویش
آمد گل سرخ و چاک زد دامن خویش
و آلود اشکم همه پیراهن خویش
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۱۴ - من مهستی‌ام بر همه خوبان شده طاق
من مهستی‌ام بر همه خوبان شده طاق
مشهور به حسن در خراسان و عراق
ای پور خطیب گنجه از بهر خدا
مگذار چنین بسوزم از درد فراق
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۱۵ - تا کی ز غم تو رخ به خون شوید دل
تا کی ز غم تو رخ به خون شوید دل
و آزرم وصال تو به جان جوید دل
رحم آر کز آسمان نمی‌بارد جان
بخشای که از زمین نمی‌روید دل
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۱۶ - ای رنج غم تو برده و خوردهٔ دل
ای رنج غم تو برده و خوردهٔ دل
اندیشهٔ تو به ناز پروردهٔ دل
یاد لب تو نقش نهان‌خانهٔ جان
نور رخ تو شمع سراپردهٔ دل
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۱۷ - زین سان که فتاد هجر در راه ای دل
زین سان که فتاد هجر در راه ای دل
ترسم که نبری جان ز غمش آه ای دل
باری چو نه‌ای غائب از آن ماه ای دل
عذر من مستمند می‌خواه ای دل
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۱۸ - ای آروزی روان وای داروی دل
ای آروزی روان وای داروی دل
با گونهٔ تو گونهٔ گل شد باطل
نقش صنم چین به بر توست خجل
بُتگر نکند پیکر نقشت …
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۱۹ - ای فتنهٔ خاص ای بلای دل عام
ای فتنهٔ خاص ای بلای دل عام
خورشید فلک روی تو را گشته غلام
در بلخ اگر برآئی ای مه بر بام
در چاه رفو کند قصب کور به شام
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۲۰ - برخیز و بیا که هجره پرداخته‌ام
برخیز و بیا که هجره پرداخته‌ام
وز بهر تو پردهٔ خوش انداخته‌ام
با من به شرابی و کبابی در ساز
کین هر دو ز دیده و ز دل ساخته‌ام
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۲۱ - هر جوی که از چهره به ناخن کندم
هر جوی که از چهره به ناخن کندم
از دیده کنون آب درو می‌بندم
بی‌آبی روی بود ار یک چندم
آب از مژه بر روی آن می‌بندم
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۲۲ - من عهد تو سخت سست می‌دانستم
من عهد تو سخت سست می‌دانستم
بشکستن آن درست می‌دانستم
ای دشمنی‌ای دوست که با من ز جفا
آخر کردی نخست می‌دانستم
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۲۳ - لعل تو مزیدن آرزو می‌کُنَدَم
لعل تو مزیدن آرزو می‌کُنَدَم
می با تو کشیدن آرزو می‌کندم
در مستی و مخموری و در هشیاری
چنگ تو شنیدن آرزو می‌کندم