تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صفایی جندقی : ترکیب ۱۱۴بندی عاشورایی
بند ۶۴ - این بود آخر اجر رسول از پیمبری
این بود آخر اجر رسول از پیمبری
کامت شد از مودت اولاد او بری
حق پایمال باطل و دین دست سود کفر
حیفا که یافت شرک ز توحید برتری
ابر عطا و بحر کرم با دهان خشک
در خون خویش کرد بط آسا شناوری
بیع و شرای آب به جان هم نداد دست
از قحط آن متاع نه از فقد مشتری
خون خدا به خاک بلا خفت تشنه کام
ای دل کم است زین غم اگر اشک خون گری
در شو زمین ز اشک و بسوز آسمان ز آه
کاین وقعه را رواست چنان تعزیت گری
انباز این عزا بود از انس تا ملک
دمساز این نوا زید از دیو تا پری
مجنون گذشت از سر سودای عاشقی
لیلی گذاشت شیوه ی شیوای دلبری
وامق برید میل ز عذرای گل عذار
عذرا کشید میل به چشمان عبهری
هم آه فرشیان سمک رفت تا سماک
هم اشک عرشیان ز ا ثری ریخت برثری
بر شامیان شوم شیم ختم شد ستم
بر وی چنانکه ختم شد اقسام صابری
سعد فلک به نحس درین دوره شد بدل
آموخت خوی کینه ز مریخ، مشتری
در حیرتم که با همه رفعت سپهر دون
تا کی به خاک نفکند این سفله پروری
کیوان به کام خصم کند سیر تا کجا
کی وا شود ز خوی خیالات خودسری
دردا که شد شهید شهی کآمد از ازل
ایجاد کن فکان همه را عله العلل
صفایی جندقی : ترکیب ۱۱۴بندی عاشورایی
بند ۶۵ - اقسام ظلم ها که در امکان خلق بود
اقسام ظلم ها که در امکان خلق بود
امت به خاندان نبودت قضا نمود
زین مردم آنچه رفت بر احفاد مصطفی
با وصف کفر سر نزد از عاد یا ثمود
از مسلمین ناصبی این اهتمام رفت
بر نفی وی نخاست نصارا و نه یهود
آبش نداد جز دم خنجر که دیده آه
خیلی چنان بخیل و عداتی چنان عنود
شامی نکرده شرم دل از دشنه اش شکافت
کوفی نبرده رحم رگ از خنجرش گشود
هم سنگ خاک شد تنش از پایمال اسب
آن کآسمان به خاک جنابش برد سجود
عریان فتاد پیکر بی سر در آفتاب
آن را که سایبان خم گیسوی حور بود
از خاک پهنه زرد شد از خون جبهه سرخ
گلنار لب کش آمده بود از عطش کبود
از تیغ و نی درید چه دل های حق نگر
در خاک و خون طپید چه رخ های حق نمود
فرسوده شد به تیغ چه لب های لعل تاب
آلوده شد ز خاک چه خطهای مشک سود
حق در زمان اگر کند این قتل را قصاص
تا حشر خون رود به زمین صد چو زنده رود
باید عذاب نامتناهی جزای قوم
دور است این معامله از عرصه ی حدود
زین غم شکیب ماتمیان لحظه لحظه کاست
چندانکه ماتمش غم ما دمبدم فزود
تا جای بر غمش نشود تنگ جاودان
آثار شادی از دو جهان ماتمش زدود
کورانه هر که دعوی پرهیز می کند
خنجر به قصد خون خدا تیز می کند
صفایی جندقی : ترکیب ۱۱۴بندی عاشورایی
بند ۶۶ - گفتی که خود نکرد کس آن کشته را کفن
گفتی که خود نکرد کس آن کشته را کفن
با آنکه بود پیکر او را دو پیرهن
بادش ز خاک بادیه پرداخت خلعتی
ز آن پس که گشت کسوت خونش طراز تن
صد قرن بل فزون نتواند نگاشت نیز
یک نکته زین نوائب جانکاه کلک من
ز ابنای احمد آن تن رنجور رنج کوب
جمعی دگر زنان پریشان ممتحن
و آن کودکان نورس ناکام خردسال
برجای مانده باز ز دوران پر فتن
آن رنجه جان به جامعه چون شمس در کسوف
و آنان بتاب نایبه چون موی درشکن
سرگشتگان چو صید حوادث به صد هراس
پر بستگان چو عقد جواهر به یک رسن
آن بسته را خیال اسیران نه فکر خویش
وین دسته را غم وی و سودای خویشتن
سازی ز سینه ها به فلک دود شعله تاب
جاری ز دیده ها به مدر سیل خانه کن
نسبت به خاندان نبی آن فریق را
جز حرف های سخت نرفتی به لب سخن
نفرین و لعن و شنعت و دشنام برزبان
تکفیر و طنز و طعنه و توبیخ در دهن
هرگام صد قیامت کبری بدو نمود
غوغای خاص و عام و تماشای مرد و زن
یک تن کجا و کوب دو کشور پر از کلال
یک دل کجا و حمل دو محشر پر از حزن
زار و زبون به محضر بیگانه و آشنا
شمعی چو او نسوخته در هیچ انجمن
والی امر سخره ی اشرار ناس آه
حق پایمال ز فرقه ی حق ناشناس آه
صفایی جندقی : ترکیب ۱۱۴بندی عاشورایی
بند ۶۷ - خود بر تو عرش و فرش نه تنها گریستند
خود بر تو عرش و فرش نه تنها گریستند
اقطار کاینات سراپا گریستند
بر بی کیست جن و ملک را جگر گداخت
بر تشنگیت دجله و دریا گریستند
تنها نه دوست را دل و جان ز آتش تو سوخت
بر حالت غریبت اعدا گریستند
دل ها تهی نشد چو از آن گریه های خاص
اعیان ملک از همه اعضا گریستند
برحال اهل بیت نبی نشأتین سوخت
تنها همین نه یثرب و بطحا گریستند
از اختصاص این ستم استی که خاص و عام
با هم در این معاهده یکجا گریستند
هرچند سرزد این عمل از مسلمین ولی
در ماتمت یهود و نصارا گریستند
ز اسلامیان تنی به تو یک مو نگشت نرم
لیک از غم تو هندو و ترسا گریستند
برمحنت تو وامق و مجنون ملول و مات
برعترت تو لیلی و عذرا گریستند
دامان چرخ از شفق آمد عقیق خام
یا عرشیان به طارم خضرا گریستند
بزمی نچید ساقی دوران که جای می
خوناب دل نه جام و نه مینا گریستند
بنیان طرح تعزیه ات را خدای ریخت
ز آن سال ها که آدم و حوا گریستند
این تخته ی گل آب شد از فرط التهاب
تا قدسیان به صفحه ی غبرا گریستند
بر این عزیز مصر که صد یوسفش غلام
با دیگران عزیز و زلیخا گریستند
این وقعه از اعالی اسلام اگرچه خاست
اما مجوس و ناصب ازین شیمه عذر خواست
صفایی جندقی : ترکیب ۱۱۴بندی عاشورایی
بند ۶۸ - بر تشنه کامیش نه همین بحر و بر گداخت
بر تشنه کامیش نه همین بحر و بر گداخت
گیتی تمام زیر و زبر خشک و تر گداخت
تنها فرات ز آتش خجلت بر او نسوخت
از شرم وی محیط همی تا شمر گداخت
دریا و رود از دم وی برمدر گریست
صحرا و کوه از غم او برحجر گداخت
ثابت به جای خود ز سها تا سهیل سوخت
سایر به پای خود ز زحل تا قمر گداخت
این آتش از چه خاست که تا شعله برکشید
ذرات ملک جمره صفت سر به سر گداخت
از فرقه تا ردا همه را تار و پود سوخت
از صعوه تا هما همه را بال و پر گداخت
کیهان به کید عشق بتان را بهانه کرد
عشاق تن به تن همه را آن شرر گداخت
از تیشه ی تحسر و تأثیر سوگ اوست
فرهاد اگر به سر زد و مجنون اگر گداخت
اصناف خلق، دیو و پری تا بهیمه سوخت
افراد نوع جن و ملک تا بشر گداخت
حیوان خود از نبات و نبات از جماد بیش
انسان ز جن و جن ز ملک سخت تر گداخت
تنها به خوف خواهر و دختر نخورد خون
هم سوخت بر برادر و هم بر پسر گداخت
بر خواهران خوار غریبش کمر خمید
بر دختران خرد یتیمش جگر گداخت
برآن نساء یاره و سنجوق سیم سوخت
برآن بنات خاتم و خلخال زر گداخت
آن بزم را که سقف و زمین عرش و فرش بود
از اشک و آه زیر فرو شد زبر گداخت
از کج مداری فلک این فتنه راست شد
درباره ی حسین، آنچه خواست شد
صفایی جندقی : ترکیب ۱۱۴بندی عاشورایی
بند ۶۹ - ای وا دریغ کآل پیمبر جوان و پیر
ای وا دریغ کآل پیمبر جوان و پیر
یکباره گشته کشته و یکباره شد اسیر
خیلی به زیر سم فرس خفته پایمال
جوقی به چنگ اهل جفا رفته دستگیر
اعضا چنان گسیخته از هم که گاه دفن
نارستش از زمین حرکت داد بی حصیر
سیمای زرفشان که نیابد کسش بدل
بالای پر نشان که نبیند کسش نظیر
شمسی عیان که جای شفق ز آن چکیده خون
نخل روان که جای رطب زان دمیده تیر
از مکر خوک پیله سگ آغال گرگ چرخ
شد چنگ سودگربه و روباه، ببر و شیر
عریان حریم آل علی چو آفتاب روز
و اهل شقا چو شب پره در ستر شب ستیر
خود خواستی جسارت خصم ارنه خاص و عام
نشنیده عنکبوت به نیرو عقاب گیر
ز آن پس که تفته کام تو گردد مرا چه فیض
کآمد ز دیده دامنم آزرم آبگیر
جان برخی رهت که تو کردی قبول و بس
این ذل زود به آن عز دیر دیر
خون دل اشک دیده ز دور غمت به جام
خوشتر مرا ز شکر و شهد و شراب و شیر
ذرات کاینات تعب ناک ازین غم اند
انوار تیره به جو همی تیره شد منیر
در نظم این رزیه چه گویم که قاصر است
صد قرن از نگارش یک نکته کلک تیر
از ضبط این مصیبت عالی بشوی دست
کافزون بود ز حوصله صد فلک دبیر
در ماتمش که منشأ غم های عالم است
تحریر ما حکایت طوفان و شبنم است
صفایی جندقی : ترکیب ۱۱۴بندی عاشورایی
بند ۷۰ - دردا که دیو و دام بیابان کربلا
دردا که دیو و دام بیابان کربلا
بردند تخت و تاج سلیمان کربلا
اشک آب سرد و لخت جگر نان گرم بود
آماده در تدارک مهمان کربلا
فلکی به جودی آمد و فلکی به خون نشست
طوفان نوح بنگر و طوفان کربلا
برد و سلام نار خلیل ار خموش کرد
روشن پس از جهان همه نیران کربلا
شمشاد و سرو یاس و گل از تیشه ی ستم
شد بیش و کم قلم ز خیابان کربلا
نز قطع نخل های طری خسته شد چه سود
نه شرم داشت از رخ دهقان کربلا
پنداری از تسامح و تقصیر خصم بود
این یک خلف که ماند ز سلطان کربلا
گلچین به باغبان نه ترحم نه ترس داشت
این گل نچید اگر ز گلستان کربلا
از هیچ اعتنایی و غفلت به جای ماند
این یک سپرغم از همه بستان کربلا
در خون وی مساهله نز باب رحم رفت
قتلی دگر نبود در امکان کربلا
دهر از جهات دست تطاول بر او گشود
چون پا برون نهاد ز سامان کربلا
پیداست التهاب و عطش پیش اهل دل
از آب و رنگ گوهر و مرجان کربلا
تا بنگری به چشم خود آیات تشنگی
بگذر به خاک و ریگ بیابان کربلا
با صد زبان و دست نیارم نوشت و گفت
تا حشر یک حدیث ز دستان کربلا
ظلمی که بی گزاف برون رفته از حساب
حاشا کی از ضمیر توان برد در کتاب
صفایی جندقی : ترکیب ۱۱۴بندی عاشورایی
بند ۷۱ - این کشته سر نهاد به دامان کربلا
این کشته سر نهاد به دامان کربلا
کافزود بر حرم شرف و شان کربلا
روح القدس ز قدر وی ار می نبود کی
سودی جبین به مقدم دربان کربلا
بر تربتش ملایکه ساجد نبود اگر
او پا نسوده بود به سامان کربلا
شاهد شهادت شهدا شاید ار به عرش
دعوی برتری کند ایوان کربلا
تفریق کفر و دین به تبرای قوم کرد
دارای دین مبارز میدان کربلا
مقور بندگان جسور از چه ره شدی
خود گر نخواستی دل سلطان کربلا
معمار کائنات نهاد از نخست عهد
بر سبک سوگ و تعزیه بنیان کربلا
روزی که سرنوشت مکان ها نگاشتند
شد داغ و درد قسمت دیوان کربلا
با صد محیط نایبه طوفان نوح نیست
یک نیم قطره در بر طوفان کربلا
یک باره هر بلا که در امکان دهر بود
آورد سر برون ز گریبان کربلا
جاه شرف به چاه تلف نسبیتش نیست
زندان مصر بنگر و زندان کربلا
نگرفت قالبش به بغل تا به جای قلب
مانند روح تازه نشد جان کربلا
شد زلف و خط و خال جوانان چو خاک سود
تعبیر یافت خواب پریشان کربلا
دل های لخت لخت و جگرهای ریش ریش
جوشید جای لاله ز بستان کربلا
زقوم کفر و زندقه و شاداب و شادخوار
طوبای حق ز تشنگیش خشک برگ و بار
صفایی جندقی : ترکیب ۱۱۴بندی عاشورایی
بند ۷۲ - نوح غریق یونس عمان کربلا
نوح غریق یونس عمان کربلا
خضر ذبیح یوسف زندان کربلا
مقهور دیو کفر سلیمان ملک و دین
سلطان یک سواره ی میدان کربلا
میخ خیام تا به زمین استوار کوفت
شد بی قرار چون فلک ارکان کربلا
بفروخت خون و مال و خرید ابتلا و کرب
چبود جز این متاع به دکان کربلا
جان های فدای همت آنان که از نخست
دست ولا زدند به دامان کربلا
یا للعجب که صدر زمان روز رزم دید
هفتاد و یک تن از همه جا سان کربلا
با صوت رود رود برآن طفلکان هنوز
خواند مدام مرغ خوش الحان کربلا
شط با کمال قرب و وفور از چه رو نکرد
سیراب دم یکی لب عطشان کربلا
از داغ لعل لاله رخان سر زند هنوز
گل های آتشین ز گلستان کربلا
تا سر ز ساق برگ و برش آتش است و دود
نخلی که بردمد ز خیابان کربلا
هوشی اگر به گوش تو ره دارد از ازل
خواهی شنید تا ابد افغان کربلا
نازم به درس عشق که جز ترک جان و سر
حرفی نخواهد کس ز دبستان کربلا
در برکشید جان جهان خواستی چو دل
صورت گرفت عاقبت ارمان کربلا
ریزد ز تاب دل به رخم اشک آتشین
هرشب ز رشک شمع شبستان کربلا
دیو زمانه دست به ابن زیاد داد
تا تخت و تاج خاتم جم را به باد داد
صفایی جندقی : ترکیب ۱۱۴بندی عاشورایی
بند ۷۳ - جز داغ و درد و تاب و تن از خوان کربلا
جز داغ و درد و تاب و تن از خوان کربلا
قوتی نبود قسمت مهمان کربلا
زهر کشنده رست نه حلوای کامه بخش
برعکس نیشکر ز نیستان کربلا
از شرم تشنگان عجب آرم که چون نسوخت
دامان و دشت و کوه و بیابان کربلا
بر داغ زخم های تو گلگون کفن دمید
هم رنگ لاله سنبل و ریحان کربلا
از یادکام خشک تو هرچ آب خورده بیش
پرتو ز خون دل شده رمان کربلا
بر آتش غم تو سراپای من نسوخت
حیرت خورم به شمع شبستان کربلا
تا روز حشر در شب قتل توکاش باز
بستی زبان خروس سحرخوان کربلا
آن خرم ایستاده تو غلطان به خاک و خون
اف برحیای نخل خیابان کربلا
ز اهریمنان دولت باطل به باد رفت
تاج و نگین و تخت سلیمان کربلا
در ماتم رجال به جا مانده مویه گر
جمعی زنان موی پریشان کربلا
محنت رسیدگان جگرتاب تفته دل
غم دیدگان واله و حیران کربلا
پر بستگان بی کس آواره از وطن
سرگشتگان بی سر و سامان کربلا
نگذاشت خصم شوم که شامی کنند صبح
با آن غریب کشته ی عریان کربلا
با سرعت حساب زمان کوته است و بس
حق کی کند رجوع به دیوان کربلا
روزی که دادخواه نبی حکمران ولی است
فاروق اهل باطل و حق مرتضی علی است
صفایی جندقی : ترکیب ۱۱۴بندی عاشورایی
بند ۷۴ - بیع و شرای آب همانا روا نبود
بیع و شرای آب همانا روا نبود
یا مال و جان آل نبی را بها نبود
یک جرعه کس چرا به عوض یا گرو نداد
گر خون و مالشان این هدر آن هبا نبود
میثاق و مهربانی و مردانگی مگر
در کار بستگان پیمبر سزا نبود
در کربلا چو باطل و حق روبرو شدند
مولا و عبد فارغ از آن ماجرا نبود
خون ریز یک تن از شهدا را که پیش خصم
از هیچ ره مجال عوض یا فدا نبود
این یک مریض هم نه خود از باب رحم زیست
کس را به او ز فرط غرور اعتنا نبود
برقتلش اهتمام ندانم چرا نرفت
جز آنقدر که حکم قوی از قضا نبود
مقتول تیغ عمد چو نامد مگر خطا
کو در خور زیاده از آن ابتلا نبود
رفتی ز دست یکسره غیب و شهاده پاک
بعد از پدر اگر پسر آنی به پا نبود
خصمش نخواست زنده ولی در وجود وی
دیگر برای جور بداندیش جا نبود
کوته شد از قصور بر او دست روزگار
یا دهر را گشایش چندان جفا نبود
بستند پا که باز کنندش دری ز درد
افتادنش ز ناقه و ماندن بهانه بود
بی بال کی توان ز قفس به آشیان پرید
حاجت به قید بازو و زنجیر پا نبود
چون یافتی شفا که خود از اشک وخون دل
هر روز و شب جز این دو شرابش دوا نبود
عفریت کفر شاد و سلیمان دین غمین
با این مدار اف به فلک وای بر زمین
صفایی جندقی : ترکیب ۱۱۴بندی عاشورایی
بند ۷۵ - در شرع رسم رأفت و رحمت بنا نبود
در شرع رسم رأفت و رحمت بنا نبود
یا بود همان به آل پیمبر روا نبود
باید یکی ز مردم دنیاش بشمرند
گیرم حسین در ره دین پیشوا نبود
از منبع عطاو نوا منع آب چیست
گیرم حسین مالک منع و عطا نبود
چون شد حقوق مذهب و اسلام زادگی
گیرم حسین زاده ی خیر النساء نبود
عفو ازگناه بی گنهیش از چه ره نکرد
گیرم حسین شافع روز جزا نبود
سلبش ز سر عمامه و تن بی ردا به خاک
گیرم حسین خامس آل عبا نبود
حب بتول و حرمت قرب رسول کو
گیرم حسین محرم خلوت سرا نبود
تجویز طنز و طعنه و تهجین بر اوکه راند
گیرم حسین لایق مدح و ثنا نبود
اسناد کفر و جهل و جنون بروی از چه وجه
گیرم حسین قاید راه هدا نبود
خوار اینقدر عزیز خدا در میان خلق
گیرم حسین نزد شما اوصیا نبود
پامال کردن آن تن بسمل چه وجه داشت
گیرم حسین تاج سر انبیاء نبود
از خاک و خون چرا کفن آراست دشمنش
گیرم حسین کشته ی کوی وفا نبود
دندان گزای خوک دریغ آهوی حرم
گیرم حسین وارث شیر خدا نبود
برکشته ای چنین نسزد قطع اشک و آه
گیرم حسین رهن گناهان ما نبود
آبی مگر برای خود آری به روی کار
ای دیده در مصیبت این کشته خون ببار
صفایی جندقی : ترکیب ۱۱۴بندی عاشورایی
بند ۷۶ - نازل ز آسمان به زمین یک بلا نشد
نازل ز آسمان به زمین یک بلا نشد
کآن راقضا به حضرت او رهنما نشد
از ابتدای خلق جهان تاکنون کسی
از خاصگان چو وی به بلا مبتلا نشد
از شست دور سخت کمان کی جز او تنی
صد تیرکش خدنگ خطا را نشانه شد
تا تیر چرخ و قوس فلک بوده چون بر او دگر
یک سهم از کمان حوادث رها نشد
یک تن از آن زخمه ی چندین ستم نزاد
یک دل نشان ناوک چندین بلا نشد
تا مام دهر پیر و جوان داشت پور و دخت
پیری چو او به داغ و جوانان دو تا نشد
از قلع و قمع و غارت و اخراج و قتل و اسر
امکان دگر چه داشت که در کربلا نشد
با این معاملت عجب آرم که از چه باب
میزان عدل نصب و قیامت به پا نشد
معمار کن فکان به سر از پا درآمد آه
وین دستگاه کون و مکان بی بنا نشد
غفران خلق هم همه او را بها نبود
قتلش ولیک رحمت یزدان بهانه شد
در حیرتم که علت ایجاد را چرا
یک جرعه آب روز عطش خون بها نشد
ز اصناف خلق فاش و نهان در جهان کجاست
آنجا که از عزای تو ماتم سرا نشد
تا با تو روبه رو نشد آن جیبش کفر کیش
باطل ز حق و شرک ز ایمان جدا نشد
هر خطره کان به خاطر خصمت خطور خاست
در کار اعتساف تو یک مو خطا نشد
عقل اندرین قیاس مرا محور و مات ماند
کو تشنه لب به شاطی شط فرات ماند
صفایی جندقی : ترکیب ۱۱۴بندی عاشورایی
بند ۷۷ - داری اگر به سر سر سودای کربلا
داری اگر به سر سر سودای کربلا
دستی بزن به ذیل تولای کربلا
امروز درج مهره مهرش به دل بچین
خواهی اگر شفاعت فردای کربلا
آن می که درد سر ز قفا نیستش بجوی
جامی بیا بنوش ز صهبای کربلا
مگر ای جز به درد غمش گرچه دور ریخت
در ساغر اشک ناب ز مینای کربلا
تیمار و تاب و انده، آزار و داغ و درد
بینی بس آشکار ز سیمای کربلا
ز انبوه داغ و آتش حسرت گداختی
بودی سپهر هم خود اگر جای کربلا
روزی که خشت آن به میان گل آب بود
کرب و بلیه بود تقاضای کربلا
تجدید عهد غم کن و تجبیر رنج هجر
از وصل روح بخش دلاسای کربلا
بنگر ز خون و خاک کفن های سرخ و زرد
چشمی فراز کن به تماشای کربلا
بر وجه صدق اهل یقین را عیان نشد
آشوب رستخیز ز غوغای کربلا
دردا که دفن ناشده عریان به خاک ماند
انصار دین قیمت قتلای کربلا
شمسش به روز رزم چنان تافت بر زمین
کآتش نمونه بود ز گرمای کربلا
یا گفتی از اثیر به احراق آن طریق
نیران فکنده اند به صحرای کربلا
خونش به خاک بادیه آمیخت کز شرف
سودند سر ملائکه در پای کربلا
لب تشنه مرد ساقی خضر حیات آه
شد غرق خون سفینه نوح نجات آه
صفایی جندقی : ترکیب ۱۱۴بندی عاشورایی
بند ۷۸ - نفسی که خواند از در حشمت پیمبرش
نفسی که خواند از در حشمت پیمبرش
خون خدا ببین که چها رفت بر سرش
از تن سرش به نوک سنان رفت در هوا
پس پایمال پهنه ی کین گشت پیکرش
خونی که نسبتش به خدا بود ز احترام
آمیخت خصم خیره به خون های دیگرش
شاهی که روز رزم سزاوار شأن اوست
چندین هزار فوج ملک در معسکرش
در کربلا برابر یک دشت کینه خواه
هفتاد و یک تن از همگان بود لشکرش
نوری که در لطافتش از تن به تب
عریان در آفتاب تن افتاد بی سرش
جسمی که بود خاک رهش بوسه گاه روح
کردند شرحه شرحه به شمشیر و خنجرش
شمعی که کرد روح قدس اخذ نور از او
افکند دست حادثه در راه صرصرش
روشن شد آتشی به بلایای او که سوخت
شش سوی تا نهم فلک از نیم اخگرش
فرسود خیزران شد و آمود خاک و خون
لعلی که بوسه داد پیمبر مکررش
جان بر شهادتش همه تعجیل و حرص بود
دل سوختی ولیک بر احوال خواهرش
بر طفل شیرخوار شهیدش جگر نسوخت
چندانکه در غم دو یتیم برادرش
اندیشه ی اسیری فرزند و زن به جان
نگذاشت جای ماتم عباس و اکبرش
دست از سرش عدوی ستم باره برنداشت
با آنکه استخوان شده با خاک همسرش
خونش به خاک معرکه از جسم پاک ریخت
زین آتش آب حق همه الحق به خاک ریخت
صفایی جندقی : ترکیب ۱۱۴بندی عاشورایی
بند ۷۹ - ازکید خیل کفر خداوند دین دریغ
ازکید خیل کفر خداوند دین دریغ
در خاک و خون طپید به میدان کین دریغ
جم از وفا به صفحه ی خاکش مکان فسوس
دیو از دغا به سینه ی چاکش مکین دریغ
صدری که روح در صف بزمش گزید جای
شد رمح و تیغ در تن وی جاگزین دریغ
قطبی که عرش سایه و او شاخص اوفتاد
یکسان به خاک سایه صفت بر زمین دریغ
قلبی که خون فاطمه اش داد پرورش
در حربگه به خاک سیه شد عجین دریغ
در مقتل آخرین نفسش نیز کس نشد
الا سنان به پهلوی وی همنشین دریغ
تا صف ز صدر مورث تنظیم شرع و کون
غلطید غرق خون به صف از صدر زین دریغ
از حالت رکوع به زانو درآمد آه
بر هیأت سجود به خاکش عجین دریغ
شاهی که فرش بارگهش عرش کبریاست
از جنبش فلک نگرش خاک شین دریغ
آبش به حلق سوخته آخر نریخت کس
جز از دم سیوف دم واپسین دریغ
مغلوب شرک آمده توحید و برده دست
اصحاب ظن و وهم بر اهل یقین دریغ
از رای سست و سختی روی آل حرب بست
زنجیر کین به بازوی حبل المتین دریغ
طول زمان و طی لسان فرض بایدم
اما نه آن به چنگ و نه در کامم این دریغ
بس عاجزم ز شرح مصیبات کربلا
از گفت ناتمام خودم شرمگین دریغ
در ماتم تو هر چه سرایم کم است باز
صد همچو این سفینه نمی ز آن یم است باز
صفایی جندقی : ترکیب ۱۱۴بندی عاشورایی
بند ۸۰ - گیتی پس از تو دایره اش بی مدار باد
گیتی پس از تو دایره اش بی مدار باد
افلاک با درنگ و زمین بی قرار باد
تا تلخ شد زبان به دهان تو از عطش
شهد و شکر به کام جهان ناگوار باد
از حسرت تو شربت تسنیم و سلسبیل
غلمان و حور را به دهان زهرمار باد
با وصف تشنه کامیت اندر کنار شط
جاری به دجله خون دل از چشمه سار باد
دردا چوکربلا به میان پا نهاد گفت
از شرق وغرب امن و امان بر کنار باد
تا پود و تار جسم تو پامال پهنه گشت
موجود را گسسته ز هم پود و تار باد
رفع عطش چو از تو نشد جاودان چه سود
کز اشک دیده دامن ما جویبار باد
ممنوع از آب مالک آب است وا دریغ
ز آن خانواده دجله و شط شرمسار باد
ز اهل دغا تقاص جفا تا کشند زود
تیغ قصاص حق ز قراب آشکار باد
هرکه از قبول داغ تو پهلو کند تهی
جاوید با شکنج دو کیهان دچار باد
ز اندیشه ی حدیث تو هر دل که وارهید
محصور حکم حادثه روزگار باد
بر هر تنی که سوگ تو ناسازگار شد
فرسوده ی زمانه ی ناسازگار باد
گر در غمت ندیده صفایی دوام عیش
مفتون این سراچه ناپایدار باد
چشم شفاعت ار ز تو دارد به دیگری
دور از جوار رحمت پروردگار باد
شاها به خویشم از همه کس بی نیاز خوا ه
در حشرم از شفاعت خود سرفراز خواه
صفایی جندقی : ترکیب ۱۱۴بندی عاشورایی
بند ۸۱ - جسمی که جامه زیبدش از یاسمن دریغ
جسمی که جامه زیبدش از یاسمن دریغ
در خاک و خون فتاده چو گل بی کفن دریغ
جای سیه به سوگ جوانان خویش دوخت
ثوب گلی ز خون گلو بر بدن دریغ
نوشین لبان نورس ناکام نینوا
مشکین خطان گل رخ سیمین ذقن دریغ
خفتند خشک لب همه بر خاک و خونشان
تر کرد لاله و خس ربع و دمن دریغ
در نینوا به نصرت دین نبی نبود
افواج ناصری سپه صف شکن دریغ
بودی اگر به ماریه نگذاشتی به جای
این تیپ یک تن از همه آن تیغ زن دریغ
قمری خموش در قفس از بوم شوم وای
گرم نوا به شاخ امانی زغن دریغ
در بنگه غمت همه عمرم گذشت و گشت
حرمان و حسره حاصل بیت الحزن دریغ
شرح رزیت تو رقم کردمی تمام
بیرون نبود اگر ز حدود سخن دریغ
اینک عقیق و لعل تو شد خاک سود و باز
نام از بدخش مانده و یاد از یمن دریغ
کودست ورنه جامه ی جان کردمی قبا
نز سینه حیفم آید و نز پیرهن دریغ
اهل حرم اسیر حرامی زبون و زار
رسوای خاص و عام به هر انجمن دریغ
امت نگر که آل رسول کریم را
بستند جای رسته به بازو رسن دریغ
با قصد قربت ایل علی را به عمد ساخت
از پور و دخت سخره هر مرد و زن دریغ
مردان بی حمیت و نسوان بی حجاب
این بودشان معامله با آل بوتراب
صفایی جندقی : ترکیب ۱۱۴بندی عاشورایی
بند ۸۲ - چون صدر دین امام مبین مقتدای راد
چون صدر دین امام مبین مقتدای راد
دل سان وحید در صف کرببلا فتاد
آمد به خیمگه پی بدرود اهل بیت
تسکینشان به صبر و تسلی به اجر داد
هم در وداع حمد خدای مجید کرد
ز آن پس زبان به نعت رسول امین گشاد
پس بر فزع وعید و مالی بزرگ راند
بر صابری نوید ثوابی شگرف داد
بگشود عقد خاطر و بربست رای حرب
دل سرد از جدایی و جان گرم بر جهاد
پا در رکاب سخت و لگامش به دست سست
پهلو نبی برابر آن ناکسان ستاد
اتمام حجت از همه در کرده گفت پس
هان ای سر سپه پسر سعد شوم زاد
بیگانه ز آشنای قدیمی کرانه جوی
درباره منت چه شد آن مایه اتحاد
چون شد که سال های درازت زیاد رفت
آن دعوی ارادت و آن لاف اتحاد
عزمت چرا سوابق صحبت به پا فکند
حزمت چرا سو الف الفت ز کف نهاد
تعریف جاه و منصب و مالت گر از غرور
یک باره رفت آیت قربی چرا ز یاد
با ما مصاف و لاف مسلمانی ای عجب
لعنت بر این نفاق کند شرک و ارتداد
گفتم هر آنچه قابل آنی ولی چه سود
اندرز من به گوش قبول تو بود یاد
برداشت هر که کامت و نافت هر آنکه چید
بالفطره کاش دست و زبانش بریده باد
چار اسبه رو به آتش ممدود می روی
هشدار هان که پشت به مقصود می روی
صفایی جندقی : ترکیب ۱۱۴بندی عاشورایی
بند ۸۳ - چون شاه دین به لشکر کین روبرو فتاد
چون شاه دین به لشکر کین روبرو فتاد
اتمام امر را به نصیحت زبان گشاد
فرمود ای امیر معسکر چرا نکرد
فهمت تمیز تیه ظلال از ره رشاد
دیدی غرور جاه چسان بردت از نظر
آن دورها مودت و آن طورها وداد
بی طول وقت و عرض زمان خود چه شد که رفت
در حق من حسین منی ترا ز یاد
با آن گذشت چیست ترا با من این گرفت
با آن وداد چیست ترا با من این عناد
اجرای امر تا رود از جانب یزید
امضای حکم تا شود از زاده ی زیاد
ریزی به خاک خون مرا بهر ملک ری
رو رو که بهره تو دو جو گندمش مباد
پنداشتی درستی کار از شکست من
حشر تو با یزید بدین گونه اعتقاد
امر خدا به زیر پی انداختی چو خس
نهی نبی به گوش دل انگاشتی چو باد
فخرت به اعتنای یزید است و ز غرور
بر التفات ابن زیاد است اعتماد
در چنگ خوک چون تو نیابدکس ایمنی
بر پر کاه چون تو نجوید کس اعتضاد
گفتم من آنچه بایدم اظهار کرد و گفت
لیکن تو در صلاح کنی سعی یا فساد
در هر عمل که جازم آنی ز خیر و شر
از طیب و خبث عدل خدایت جزا دهاد
دادی به دست حرص و هوا هوش و رای خویش
رفتت به باد صارفه چون خاک دین و داد
هر لحظه نو به نو دل من سوختی دگر
بر خویش آتشی عجب افروختی دگر