تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۷۹ - تو راکه گفته ندانم که این چنین باشی
تو راکه گفته ندانم که این چنین باشی
به خصم دوست وبا دوستان به کین باشی
تورا چه غم اگرم کشته بینی اما من
بمیرم از غمت ار بینمت غمین باشی
به حورعین وبه جنت چه حاجت است مرا
که کوی توست بهشت وتوحور عین باشی
بود به ماه دوهفته تو را چه فرق جز اینک
در آسمان بود آن وتو در زمین باشی
من آن زمان که بدیدم رخ تو را گفتم
که آفت دل وجان خصم عقل ودین باشی
به سیر باغ چه حاجت بود تورا که توخود
گل وبنفشه وشمشاد ویاسمین باشی
به قصد صید دل خسته بلنداقبال
کمان کشیده ز ابروی و در کمین باشی
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۸۳ - بتا به کشتن ما عاشقان چه می کوشی
بتا به کشتن ما عاشقان چه می کوشی
چوآب بر سر آتش ز کین چه می جوشی
مگر نه زلف توافتاده چون زره به برت
چه حاجت است که دیگر به تن زره پوشی
من شکسته دل افراسیاب شاه نیم
اگر تودر پی خونخواهی سیاووشی
نخورده باده که داری بما چنین سر جنگ
نعوذ بالله اگر یک دوجام می نوشی
هر آنچه دردنهی بر دلم پرستاری
هر آنچه دور شوی از برم درآغوشی
من از غلامیت ای خواجه بر ندارم دست
هزار بارم اگر بنه وار بفروشی
رواست یار نوازد گرت بلنداقبال
که همچو دایره ز اخلاص حلقه درگوشی
بلند اقبال : قصاید
شماره ۱۰ - زمانه ای است که شادی به خلق گشته حرام
زمانه ای است که شادی به خلق گشته حرام
حرام گشته ز غم زندگی به خاص و به عام
زهر لبی شنوم زیر لب کشد افغان
به هر دلی نگرم کرده رم از او آرام
همی نه خلق جهان میخورند خون جگر
خورندخون ز غم اطفال نیز در ارحام
عجب نباشد از آنکس که باشدش تب ولرز
که خون بهوقت عرق آمدش برون ز مشام
ز بسکه گشته دل مرد وزن زغم پرخون
شبیه آمده دل ها به شیشه حجام
به باغها گل خیری هم اردمد بی بوست
که بوی خیری کس را نمی رسد به مشام
کسی نه فیض برد از اعاظم واشراف
کسی نه رحم کند بر ارامل وایتام
شنیده اند که اطعام را ثواب دهند
ولی ز خون جگر خلق را کننداطعام
به هر که می نگرم گشته صورتی بی جان
به هر تنی که رسم مات مانده از اسقام
گذشته اند ز هستی همه صغیر وکبیر
پریده ایر ارواح خلق از اجسام
ولی به این همه احوال روز وشب زن ومرد
نموده اندبه هم جور وکینه را الزام
چه کینه ها که بوددر دل پدر ز پسر
چه جورها که همی می کشد ز دختر مام
چه بارها که بودمرد را به دوش از زن
چه شکوه ها که بود خواجه را به لب زغلام
چه کم کسی که شناسد سعید را ز شقی
چه کم کسی که نهد فرق در حلال وحرام
یکی زخون کسان می خوردنهار به صبح
یکی زخون رزان شام می کند در شام
به حیرتم منخون گشته دل به من گوئید
کدام یک شده از این دو شخص خون آشام
دعا کندچوبه این آن اثر کندنفرین
ثنا کند چو از آن این ثمر دهد دشنام
اگر غلط نکنم خلقی این چنین هستند
ز نسل تفرقه مردمان کوفه وشام
مگو به شهر چرا انس نبودم با انس
به کوه ودشت چرا خوش تر است با دد ودام
کجا شود ز ستم دست آدمی کوته
نموده دست تعدی دراز کی انعام
مگو به من که چرا جسته ام به شهر وطن
به من بگو که چرا کرده ام به دهر مقام
چنان ز غصه وغم گشته ام پریشان دل
که هیچ می نشناسم مکرر از ایهام
هزار درد مرا در دل است وحیرانم
که با که گویم وپیشش بیان کنم ز کدام
دلم یکی شده با غم بلی یکی گردد
دوحرف را چونمائی به یکدگر ادغام
دلت بخواهد اگر کز دلم خبر گردی
بگیر شیشه وچون تیشه اش بزن برجام
خوش آن کسی که زغم دارد آتشی در دل
که آتش ار نبود پخته می نگردد خام
ننالم از غم ونه شادمانم از شادی
که نیست شادی وغم را به روزگار دوام
شب گذشته سروشی بگوش هوشم گفت
غمین مشو که هر آغاز را بود انجام
شداز چه مسجد ومیخانه باز بتخانه
مگر نه بت شکن آمد شکسته شد اصنام
گمانم آنکه نبیند دگر کسی راحت
وگر ببیند شاید ببیندش به منام
میان خلق ز بس حشر و نشر می بینم
گمان کنم که قیامت نموده است قیام
جناب صاحب دیوان هم ار نبود به فارس
نبودمملکت فارس را نظام وقوام
کرم نموده به هرکس مواجب وتخفیف
عطا نموده به هر کس وظیفه وانعام
مواجبی که ز حکام مرمرا میبود
نداد کاین بود از بهر خدمت احشام
به سال پار هم ار داد پس گرفت امسال
به من زدادن وبگرفتش رسید الهام
که آنچه داده خداوند نیز پس گیرد
گمان مکن که دلی درجهان رسد به مرام
مگر نه حسن ولطافت بداد و پس بگرفت
ز گلرخان سهی قامتان سیم اندام
مگر ندیدی شد مشک اوهمه کافور
همان بتی که به رخ داشت زلف عنبر فام
به ظالم دگری داد ظالمی با عجز
گرفته بود ز مظلوم هر چه با ابرام
شکست و بست همی میکنند درعالم
الشت وکشت همی می شود بقول عوام
حیات را نه بدادند وپس گرفت اجل
شباب را نه بدادند و پس گرفت ایام
هر آنچه بودیم اول همان شویم آخر
رود حروف به تکسیر تا رسد به زمام
تمام عمر ولی صرف شد به لهو و لعب
خبر شویم در آن دم که عمر گشت تمام
بلند اقبال : ترجیعات
شمارهٔ ۲ - در شرح احوال خود حضرت والا میرزا جعفر خان حقایق نگار رامخاطب کرده گوید
دلم ز بسکه پریشان و بی قرار بود
روا بود که بگوئیش زلف یار بود
مرا غمی که به دل باشد از جفای فلک
نه یک نه ده نه صد افزون تر از هزار بود
بود زدهر چنان تلخ کامیم حاصل
که انگبین به مذاقم چوکوکنار بود
زغم رخم شده زرد وز گریه چشمم سرخ
گمان برن خلایق که از خمار بود
درست گفته کسی گوید ار بلنداقبال
به عشرت است وشب و روز باده خوار بود
پیاله کاسه چشمم شراب خون دلم
دلست مطربم افغان وناله تار بود
شد از دو دیده ام از بسکه رود اشک روان
کنار من چو یکی بحر بی کنار بود
فغان که خسته دل من به چنگ غصه وغم
چو صعوه ای است که اندر دهان مار بود
به روزگار نبردم حسد به هیچ کسی
جز آنکه مرده وآسوده درمزار بود
به سیر باغ وگلستان چه حاجتم که مدام
ز خون دیده کنارم چولاله زار بود
چوهفتخوان شده یکسر مرا سرای سپنج
ز شش جهت به من از بسکه غم دچار بود
مگر که خان حقایق نگار یار شود
که کار من چونگارین رخ نگار شود
بیا که شمه ای از حال خویش گویم باز
به عزم مکه ز شیراز چون شدی به حجاز
خدایگان جهان حضرت مشیر الملک
که کرده است خدایش به بندگان ممتاز
چنان به گفته بدگو بکند بال وپرم
که نیست حالت اینم که برکشم آواز
زحالت دل خونین من خبر دارد
کبوتری که شودصیدچنگل شهباز
مرا به مظهر قهرش که هست لطف الله
سپرد وگفت که با درد وغم بسوز وبساز
دوماه بیش ویا کم به چنگ اوبودم
مثال شوشه سیمی که افتد اندرگاز
هر آنچه حکم به اوشدکه تا ز من گیرد
رواج دادم ودادم ز روی عجز ونیاز
گمان من که به پاداش آنهمه خدمت
دهد مرا به بر همسران بسی اعزاز
چه نقص داشت گر از او نوازشی شده بود
خدای عز وجل نیز گشته بنده نواز
بود حدیث که خیر الکلام قل ودل
سخن چه طول دهم قصه را کنم چه دراز
رسیده کار به جائی مرا که در شب وروز
میسرم نشود بهر قوت نان وپیاز
مگر که خان حقایق نگار یار شود
که کار من چو نگارین رخ نگار شود
مگوی مال مرا جان و سر فدای مشیر
نه آنکس است که از اوکسی شود دلگیر
خدایگان جهان است و بنده ایم او را
ز پیر وبرنا ازمردو زن صغیر وکبیر
اگر که بر درد از هم مرا مشیر الملک
همین بسم که بگویند بردریدش شیر
هزار مرتبه بهتر ز تاج زر از غیر
مشیر ملک به فرقم اگر زند شمشیر
وگر که کرد خرابم ز روی حکمت کرد
خراب تا نشود خانه کی شود تعمیر
مگر نه گندم نه نان شود نه زینت خوان
نگردد آرد اگر ز آسیا وآرد خمیر
کجا روم چکنم حال دل که را گویم
ز بی محبتی زاده برادر میر
مرا به عهد جوانی نموده پیر از غم
که برخورد ز جوانی خداش سازد پیر
به خاک خفرک یوسف بگی است سنجر لو
که گرگ ما شده ز لطف خواجه گشته دلیر
چهل نفر که به سی سال رعیتند مرا
ببرد و کشته نگشته است بذر من یک سیر
مبالغی طلب از هر کدامشان دارم
که خورده اند وکنون منکرند بلکه نکیر
مگر که خان حقایق نگار یار شود
که کار من چونگارین رخ نگار شود
به اوبگو که به ما زخمها زده است فلک
مزن تو بر دل مجروح ما دگر گزلک
تو احمدی ونباید شوی به این راضی
زیوسفی چوعمر ملک من شودچوفدک
نمک به هر چه دهد بوی بد شده است علاج
علاج چیست ندانم کنم چو بوی نمک
مرا گمان که ز غیر ار رسد به ما ستمی
مدد زلطف توجوئیم واز در تو کمک
کنون که خودتوبه ما کرده ای ستم خودگو
رواست یا نه اگر از تودر دل آرم شک
منم یکی تو دهی نه صدی نه بلکه هزار
هزار مرتبه برتر بود هزار از یک
تو باید آیدت از پرنیان وکمخا عار
نه اینکه از بر من بر کنی قبای قدک
محک اگر زنی از بهر امتحان ما را
بدان که گشته به ما روز و روزگار محک
بیا وبگذر از آزار من که می ترسم
صدای زاری من در فلک رسد به ملک
تو نیز راه چنان روکه رهروان رفتند
ز لوح سینه مکن نقش دوستی را حک
ز بی محبتیت آه و اشک من شب و روز
کشیده تا به سما ورسیده تا به سمک
مگر که خان حقایق نگار یار شود
که کار من چو نگارین رخ نگار شود
بیا که با تو بگویم ز کارها سخنی
که تا خبر شوی از چیست در دلم محنی
در این مقدمه کاری که کرده اند به من
نکرده باد خزانی به صفحه چمنی
سه ماده گاو مرا بود با دو و ده بز
برای قوت یتیمی به دست بیوه زنی
از آن گذشت نکردند وجمله را بردند
گمانشان که نباشد خدای ذوالمننی
کجا رواست که انگشتری سلیمان را
چنان کنند که افتد به دست اهرمنی
کسان که جور و تعدی کنند بیخبرند
که هیچ کس نبرد ازجهان به جز کفنی
نه نوبهار به جا مانده ونه فصل خزان
نه باده ماند ونه ساقی نه رود ورودزنی
نه آگهست یقین حضرت مشیر الملک
وگرنه بهر سخن هم نداشت کسی دهنی
فغان که نیست مرا یاوری که در بر او
بگوید از من وجوری که دیده ام سخنی
دلم بگفت که شو چاره جوی در این کار
بگفتمش نکند چاره هیچ فکر و فنی
مگر که خان حقایق نگار یار شود
که کار من چو نگارین رخ نگار شود
بگویمت چه کن آندم که بینیش خوشحال
نشسته خرم وخندان وشاد وفارغ بال
به او ز روی ادب عرض کن که رنجوری
ز بندگان تو باشد بسی پریشان حال
ز بسکه ضعف به اوگشته است مستولی
فتد به خاک وزد برتنش چوبادشمال
چنان شده است ز بی لطفی تو افسرده
که فصد ار کنیش خون نیاید از قیفال
دگر به خدمت او نه سیه بودنه سفید
دگر به قامت اونه کلاه مانده نه شال
به سال دیگر اگر زنده است چون گردد
کسی که حالت اواین چنین بودامسال
مرا ازین عجب آید که با چنین حالت
به هر که می نگرم خواندش بلنداقبال
روا بود دهی او را ز لطف اگر تسکین
که اوست تشنه لب ولطف توست آب زلال
رسد ز مهر تویکذهر گر به او پرتو
دوباره اختر بختش برون رود ز وبال
نشسته ازغم دل صبح وشام صم بکم
جوابش این بود از او اگر کنندسؤال
مگر که خان حقایق نگار یار شود
که کار من چونگارین رخ نگار شود
اگر که گفت مگر نه بدادمش نیریز
به سال پیش ندادم مگر فسا را نیز
جواب گوکه بلی التقات فرمودی
به خاکپای تو عاید نگشت او را چیز
اگر بگفت فلان قدر بودمأخوذش
که پا به مهر نوشتند مردم نیریز
جواب گو که فدایت شوم توخود دانی
که دشمنی نتوان کرد جز به دست آویز
چه فتنه ها که ز نیریز برنخاست به دهر
ز بسکهیاغی خونخواره دار وخونریز
اگر نه لطف تو می بود شامل حالش
گمانم اینکه نمی برد جان ز خنجر تیز
بود به مردم نیریز حاکم ار کسری
که عاقبت شودش نام درجهان چنگیز
ز عهده خدماتت نکوبرآمد وشد
ز عرض حاسد بدگو ولی همه ناچیز
مگر ز رشک وعداوت همه نمی گفتند
که کرده است به پا شورروز رستاخیز
به خاکپای توسوگند جمله بوددروغ
توخویش معدن هوشی وکان عقل وتمیز
خلاصه بسکه ترا مرحمت بودبا من
درآخر همه اشعار خودزده است گریز
مگر که خان حقایق نگار یار شود
که کار من چونگارین رخ نگار شود
اگر که گفت مرا با وی التفات بود
بگواگر بود اورا ز غم نجات بود
اگرکه گفت کنیمش ز لطف شیرین کام
بگوکه لطف تو شیرین تر از نبات بود
اگر که گفت خیالی براش باید کرد
بگوی تا که نمرده است ودرحیات بود
اگر که گفت ندانیم ازو چه کار آید
بگوبه لطف توداری هر صفات بود
اگر که گفت چه ذات آدمست با او گو
مگر صفات نه مرآت عکس ذات بود
اگر که گفت به خدمت ندیدمش ثابت
بگوکه کار جهان سخت بی ثبات بود
اگر که گفت نباشد به سلک اهل قلم
بگوکه طالع اوچون دل دوات بود
اگر که گفت کجا می سزد فرستیمش
بگوسزدهمه گر کشمر وهرات بود
اگر که گفت کجا به بگو به کرببلا
چرا که چشمه چشمش شط فرات بود
اگر که گفت چه سان است حال اوبرگو
چوشاه عرصه شطرنج محو ومات بود
اگر که گفت چه می گوید اوبگووردش
به روز وشب بدل سیفی وسمات بود
مگر که خان حقایق نگار یار شود
که کار من چونگارین رخ نگار شود
به هر طریق که دانی بگیر حکمی از او
که ای مخرب خفرک فلان سنجرلو
ترا چه کار که مغوی شوی به رعیت غیر
ترا که گفت که شو کدخدا به هر ده وکو
ترا چه کار به ساروئیان خرخسته
ترا چه کار به ناخن زنان بهتان گو
شنیده ام که ببردی ز شول گاو و بزی
ندیده ای مگر افتاده تر ز صاحب او
تراکه گفت که ازنقش رستم آی بریز
که گرز وبرز ترا داده گفت شوبرزو
که گفته است به مقراض کینه مردم را
زنید چاک به دل گر نمی کنید رفو
مگر نه باشدم از بندگان بلند اقبال
نکردی از چه مراعات حال او نیکو
مگر نه آمده حسان عهد ما وبه مدح
بود اما امامی وخواجه خواجو
نموده ای اگر اغماض از این نوشته شود
حکایت مه وکتان حدیث سنگ وسبو
اگر غبار نشوئی ز لوح خاطر وی
بدادمت خبر از زندگیت دست بشو
ولی ز طالع خودهستم آنچنان نومید
که دوزخم شود ار رو کنم سوی مینو
مگر که خان حقایق نگار یار شود
که کار من چونگارین رخ نگار شود
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۶ - توسل به حضرت اباعبدالله الحسین (ع)
اگر که هیچ به دوران نه طاعت است مرا
ولیک از توا مید شفاعت است مرا
به روز حشر توئی شافع صغیر وکبیر
ز لطف محو مفرما مرا ز لوح ضمیر
به حق قاسم وعباس وا صغر واکبر
مرا مساز فراموش در صف محشر
به گیر ودار قیامت برس به فریادم
بکن ز آتش دوزخ ز لطف آزادم
مرا به دل نه غمی از گناه خویشتن است
چرا که رحمت حق بیشتر ز جرم من است
نباشد ار چه شب و روز جز گنه کارم
ولی چه غم که خداوندگفته غفارم
بلند اقبال : قطعات
شمارهٔ ۲ - قطعه
خدا به ظلم نه راضی و بنده ظلم کند
رضای بنده چرا برده از رضای خدا
دلا خموش شو و دم مزن از این اسرار
بدان که نیست کسی مقتدر سوای خدا
بلند اقبال : قطعات
شمارهٔ ۲۱ - قطعه
بگو به صاحب دیوان که صاحب ایمان شو
گمان مکن که برد گندم آنکه جوکارد
خبر زحالت انباردار خود داری
که او چه بر سر بیچاره خلق می آرد
تو رحم کن اگر او را به دل نباشد رحم
ولیک در دل تو رحم ره کجا دارد
بلند اقبال : قطعات
شمارهٔ ۲۲ - قطعه
خدای داده ولی بنده سد راه شده
که آنچه داده خداوند ما به ما نرسد
زمانه ای است که کس دادرس به کس نبود
به دادما نرسد کس اگر خدا نرسد
بلند اقبال : قطعات
شمارهٔ ۲۷ - قطعه
ببین که معتمدالدوله میرود از فارس
به فارس صاحب دیوان به جای او آید
اگر نه شاه غضب کرده کشور جم را
برای چیست که اینگونه حکم فرماید
بلند اقبال : قطعات
شمارهٔ ۳۲ - قطعه
رفیق خوب به است از برادر و فرزند
اگر به دست تو آید، چو جان عزیزش دار
که این متاع به زور و به زر، به جد و به جهد
به کس نصیب نگردد به هیچ شهر و دیار
بلند اقبال : قطعات
شمارهٔ ۴۴ - قطعه
نبود درهمه رویزمین چو کشورفارس
به ملک فارس نبودند گر مشیر وقوام
بسی حرام خدا را که این نمودحلال
بسی حلال خدا را که آن نمودحرام
هم این شکست دل خلق را ز پیر وجوان
هم آن ببست در رزق را به خاص وعام
سفارشی که از این است بدتر از فحش است
نوازشی که از آن است بدتر از دشنام
خدای لم یزلی هر دو را کند نابود
به جاه قرب علی هر دورا کند گمنام
الهی آنکه رسد روز عمر این را شب
الهی آنکه شودصبح عزت او راشام
بلند اقبال : قطعات
شمارهٔ ۴۹ - قطعه
پی سواری خود مردمان خرندخری
برای صرفه که جونیم من دهند به او
به اسب تازی مایل کسی نمی گردد
که خرج اوبودا فزون اگر چه هست نکو
اگر چه اسب مر او را دهد نجات ازخصم
اگر چه خر کند او را فرو به گل درجو
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۶ - دو چشم مست تو، بی‌مِی، خراب‌تر ز من است
دو چشم مست تو، بی‌مِی، خراب‌تر ز من است
چنان که طالع خوابیده، خواب‌تر ز من است
شبی نشد که نباشم به پیچ و تاب غمت
اگرچه زلف تو پرپیچ‌و‌تاب‌تر ز من است
ز سوز عشق مپرس از من و بپرس از دل
که در مقام تو حاضرجواب‌تر ز من است
ز شام وصل تو آموخت طی راه ادب
هلال عمر که پا در رکاب‌تر ز من است
کسی سخن ز من امروز خوب‌تر گوید
که از جمال تو او کامیاب‌تر ز من است
کسی که خواند مرا بی‌کتاب در ره عشق
مرا کتابی و او بی‌کتاب‌تر ز من است
کنون به دولت فقرم حسد برد (صابر)
کسی که منعم و عالی‌جناب‌تر ز من است
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۸ - رخ تو، آینه دار جمال جانان است
رخ تو، آینه دار جمال جانان است
که حسن شهرت گل شاهد گلستان است
رخت ببرج ملاحت ز فرط جلوه گری
هزار مرتبه بهتر ز ماه تابان است
دلی که روز ازل جلوه گاه روی تو شد
چو مهر، تا به ابد روشن و درخشان است
کند حکایت خونین دلان وادی عشق
دهان غنچه در آن لحظه ای که خندان است
نصیب مردم روشندل است عریانی
چنانکه پیکر خورشید و ماه، عریان است
بهار در همدان با طراوت است و دریغ!
که (صابر همدانی) مقیم تهران است
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۱۱ - در آ، به بزم محبت که هر چه هست، اینجاست
در آ، به بزم محبت که هر چه هست، اینجاست
مقام وحدت مردان حق پرست، اینجاست
در این مقام اقامت گزین، که بر رخ خلق
خدا دری که گشود و دگر نبست، اینجاست
گرت هوی است که مستی کنی ز باده ی عشق
بیا، که جای صبوحی کشان مست، اینجاست
بجنگ غم همه جا هر کسی ندارد فتح
در آن مقام که غم می خورد شکست، اینجاست
ز شر نفس مگر جان بری به نیت خیر
ز دشمنی که نشاید بحیله رست، اینجاست
نظر کنند بیک چشم بر ضعیف و قوی
که دادگاه زبردست و زیر دست اینجاست
بشعر (صابر) اگر ناز شست خواهی داد
اگر غلط نکنم جای ناز شست، اینجاست
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۱۸ - چه شد که کشور ما وادی خموشان است؟
چه شد که کشور ما وادی خموشان است؟
مگر که پنبه بگوش سخن نیوشان است؟
کسی که پرده ی ناموس خویش و خلق درید
بروی ننک خود اکنون ز پرده پوشانست
کسی که دیدمش از آب صاف در پرهیز
بکوی میکده اکنون ز درد نوشان است
دریغ و درد، که در روزگار ما (صابر)
ز مام ملک بدست وطن فروشان است
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۳۱ - ز خاک تا که گل و ضیمران برآمده‌اند
ز خاک تا که گل و ضیمران برآمده‌اند
به یاد روی تو در گلسِتان برآمده‌اند
به کام غنچه و گل زعفران که ریخته است؟
که در تبسم از آن زعفران برآمده‌اند
همیشه سِیرِ تکامل نصیب گل‌هایی است
که تحت تربیت باغبان برآمده‌اند
نشانه‌هاست که خار و گل و گیاه چمن
ز خاک در طلب پی نشان برآمده‌اند
(فرات) و (پرتو) و (مفتون) و (رنجی) و (صابر)
در این معامله خوش ز امتحان برآمده‌اند
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۳۶ - بیا، که دیده گذارم تو را بجای قدم
بیا، که دیده گذارم تو را بجای قدم
خوش آمدی و گل آورده ای، صفای قدم
بپرسش دل من گر چه دیر می آئی
بیا که جان گرامی تو را فدای قدم
بده تمیز ره نیک و بد زهم، ورنه
بهر کجا که نهی بنگری سزای قدم
زمامداری اعضای تست در خور عشق
خوش آن کسی که شدش عشق رهنمای قدم
دو چشم بر درو (صابر) نشسته ام که مگر
دمی به گوش من آید تو را صدای قدم
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۳۸ - ز دوری تو، ملالی که داشتم، دارم
ز دوری تو، ملالی که داشتم، دارم
دلم فسرده و حالی که داشتم، دارم
اگر چه با شب هجران گرفته خو دل من
امید روز وصالی که داشتم، دارم
چو از خیال تو فارغ نمی توان بودن
بدل هنوز خیالی که داشتم، دارم
دگر، نه سیر گلستان رواست بیتو مرا
دگر، نه آن پرو بالی که داشتم، دارم
نشاط هر دو جهان رو کند اگر بدلم
غم بدیع جمالی که داشتم، دارم
چو بدر نیست مرا سیر قهقرا (صابر)
هنوز حد کمالی که داشتم، دارم
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۴۵ - در این زمانه نخواهم شد آشنای کسی
در این زمانه نخواهم شد آشنای کسی
چرا که رنگ ندارد برم حنای کسی
در آن دیار، که کس تب برای کس نکند
دگر چگونه توان مرد از برای کسی؟
کنون که نیست وفا در نهاد نوع بشر
مباش منتظر وعده ی وفای کسی
گرت هواست که چینی گلی ز باغ مراد
رضا مشو که رود خار غم بپای کسی
از این سپس نتوان گفت (صابرم)، صابر
کسی بود، که نمینالد از جفای کسی