تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۶۷ - سهل است اگر رقیب به خود مایلش کند
سهل است اگر رقیب به خود مایلش کند
مهرست کینه نیست که جا در دلش کند
ساغر به جرم اینکه لبی بر لبش نهاد
شیشه به سرزنش همه خون در دلش کند
آتش زند به بال و پر از شعله‌های شوق
پروانه‌ای که آرزوی محفلش کند
حسرت ببین که خنجر بیداد او همان
بعد از هلاک خون به دل بسملش کند
فیّاض در فریب تو چشمان جادوش
سحری نکرده‌اند که کس باطلش کند
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۶۹ - شاه اجل به حکم تو فرمان روان کند
شاه اجل به حکم تو فرمان روان کند
سر خیل فتنه هر چه تو گویی چنان کند
تاب نگه ندارم و داغم کزین ادا
آن بدگمان مباد تغافل گمان کند
چون زه کند کمان تغافل نگاه ناز
هر جا که هست سینة ما را نشان کند
فردا که ناتوانی ما را کنند وزن
میزان خدنگ قامت خود را کمان کند
چون عرض پیچ و تاب دهد جلوة قدش
فیّاض را تصور موی میان کند
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۷۶ - خضر و مسیح اگر گل روی تو بو کنند
خضر و مسیح اگر گل روی تو بو کنند
عمر ابد فدای ره جستجو کنند
ساقی برون کش از دهن شیشه پنبه را
تا اهل فضل مهر لب گفتگو کنند
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۷۷ - خم خانه جای صحبت اشراقیانه است
خم خانه جای صحبت اشراقیانه است
گو جام‌ها به خون فلاطون وضو کنند
هان پر کن از سبوی می ناب کاسه‌ای
زان پیشتر که کاسة سر را سبو کنند
خونم ز دیده باز ناستد مگر دمی
کاین زخم را به رشتة حسرت رفو کنند
از بیغمان کدورت خامی نمی‌رود
خود را به خون شعله اگر شست‌وشو کنند
تا پشت و روی کار مشخص کنند، کاش
روی ترا و آینه را روبرو کنند
بدخویی از طبیعت گردون نمی‌رود
تا آنکه اهل درد به این شیوه خو کنند
فیّاض وصل دوست به جان خواستی خموش
عشّاق این معامله کم آرزو کنند
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۷۸ - آنان که در ادای سخن کوتهی کنند
آنان که در ادای سخن کوتهی کنند
تشبیه قامت تو به سرو سهی کنند
دردی کشان بزم تو از بهر احتیاط
گر مستی‌یی کنند به صد آگهی کنند
چون سر کنیم درد دلی، گریه سر کنیم
پر می‌شود پیاله چو مینا تهی کنند
دود از نهاد گنبد گردون برآوریم
گر آه و ناله یک دو نفس همرهی کنند
جز خال‌های کنج لبش کس ندیده است
هندو وشان که دعوی روح‌اللّهی کنند
حکم ترا سر از خط فرمان نمی‌کشند
آنان که مهر بر خط فرماندهی کنند
دانی که این به نامْ گدایانِ ملک فقر
در عرصة وجود چه شاهنشهی کنند؟
بزم ترا ز مجلس تصویر فرق نیست
از بس نظارگان تو قالب تهی کنند
از دل وظیفة نمک خنده وامگیر
این داغ‌ها مباد که رو در بهی کنند
آسان شود مشاهدة جلوه‌های راز
گر توتیا ز سرمة بسم‌اللّهی کنند
فیّاض داغ مبتدیانم که زود زود
خود را ز جهل در همه فن منتهی کنند
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۷۹ - ناز تو رخنه در جگر شیر می‌کند
ناز تو رخنه در جگر شیر می‌کند
آیینه را نگاه تو شمشیر می‌کند
عکس تو زنگ از دل آیینه می‌برد
ویرانه را خیال تو تعمیر می‌کند
بیم خجالت تو به بزم آه سرد را
در سینه همچو گریه گلوگیر می‌کند
اقبال غمزة تو به تأیید هر نگاه
ملک دلی برای تو تسخیر می‌کند
فیّاض وصل او به قیامت فتاد حیف
این وعده آرزوی مرا پیر می‌کند
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۸۰ - مه را غم هلال تو رنجور می‌کند
مه را غم هلال تو رنجور می‌کند
خورشید بر رخت نظر از دور می‌کند
چشمش نظر ز صفحة آیینه بر نداشت
خورشید من مطالعة نور می‌کند
لعل تو از تبسّم کوثر سرشت خویش
خون در دل حدیث لب حور می‌کند
پرویز را معامله با زر نرفت پیش
فرهادِ هرزه گرد چه با زور می‌کند
فیّاض موسم گل داغ جنون تست
آمد بهار و مرغ چمن شور می‌کند
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۸۶ - مستی ز گرد تفرقه پاکم نمی‌کند
مستی ز گرد تفرقه پاکم نمی‌کند
تا غنچه خُسبِ سایة تاکم نمی‌کند
از نالة گداخته سر تا به پا پرم
مرهم علاج سینة چاکم نمی‌کند
از هفت جوش صبر وجودم سرشته‌اند
خوی زمانه عربده‌ناکم نمی‌کند
جرأت نگر که شوکت خصمی چو آسمان
دست آزمای تهمت باکم نمی‌کند
در حیرتم که طالع هندوی من چرا
گوش آشنای نغمة را کم نمی‌کند
السماسْ‌سوده سودة الماس می‌شود
زان کُشت آسمانم و خاکم نمی‌‌کند
خاکستر ار شوم که نگهدار آتشم
دانسته‌ام که عشق هلاکم نمی‌کند
آلایش محیط در امکان عقل نیست
کس این گمان به دامن پاکم نمی‌کند
فیّاض مهر زلف بتان سرنوشت ماست
این بخت سایه از سر ما کم نمی‌کند
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۸۸ - آهم سحر چو از دل رنجور شد بلند
آهم سحر چو از دل رنجور شد بلند
تا جیب آسمان ز زمین نور شد بلند
آسان مگیر نالة زار مرا به گوش
کاین دود دل ز سینه به صد زور شد بلند
در زیر پرده نشتر صد درد می‌خورد
این خون نغمه کز رگ طنبور شد بلند
در مجلس تو ما به چه رو سربرآوریم
خورشید در حوالیت از دور شد بلند
عاشق نظاره در دل هر سنگ می‌‌کند
آن آتشی که از شجر طور شد بلند
نام کسی به کوی فنا گم نمی‌شود
بر دارِ نیستی سر منصور شد بلند
فیّاض انتظار قیامت چه می‌کشی!
اینک ز سینه طنطنة صور شد بلند
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۹۳ - امشب که در چمن ز قدومش نوید بود
امشب که در چمن ز قدومش نوید بود
خلوت‌سرای غنچه گلستان عید بود
دیدیم در چمن عجب آیین اتّحاد
گل داشت ز خم کاری و بلبل شهید بود
یک عمر در میانة ما و نگاه دوست
بی‌زحمت مجادله گفت و شنید بود
خواندیم نامة عمل هر کسی به حشر
چون روی دوست نامة عاشق سفید بود
بردیم سر فرو به گریبان شام هجر
شکر خدا که روز قیامت پدید بود
ما را سبب ز نَیل مسبّب حجاب شد
چیزی که بست بر رخ ما در، کلید بود
فیّاض چون نظر به سراپای دل فکند
هر جا که دید جلوة «میرزا سعید» بود
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۹۴ - دی کز فروع ماه رخت پرده دور بود
دی کز فروع ماه رخت پرده دور بود
آیینة جمال تو گرداب نور بود
میرفت با نسیم تو از خویش بوی گل
خورشید در حضور رخت بی‌حضور بود
خسرو به زور عجز قوی گشت عاقبت
فرهاد جان نبرد که کارش به زور بود
بخت سیاه بر ورق سرنوشت ما
چون خال سبز بر رخ خوبان ضرور بود
فیّاض راه طی شد و منزل نشد پدید
سرگشتگی نتیجة این راه دور بود
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۹۵ - امشب که دست نالة زارم بساز بود
امشب که دست نالة زارم بساز بود
در بزم دل، مدار به سوز و گداز بود
چشم سفید گشته گرفتم به لخت دل
این بود بر رخم در صبحی که باز بود
یک دم که تُرک چشم تو غافل ز ما گشت
یک عمر در ولایت ما ترکتاز بود
هر جا که اهل دل نفس گرم می‌زدند
آهم به یاد نخل قدت سرفراز بود
تا از گل تو بوی حقیقت شنیده‌ام
کارم مدام تربیت این مجاز بود
گشتیم پیرو بخت جوانی نشد نصیب
این عمرِ بی‌نصیبی ما خوش دراز بود
فیّاض نازها که کشد از نیاز ما؟
نازی که از نیاز جهان بی‌نیاز بود
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۰۴ - بلبل ز شیوة تو به فریاد می‌رود
بلبل ز شیوة تو به فریاد می‌رود
بوی گل از نسیم تو بر باد می‌رود
آواز تیشه مضطرب آید به گوش دل
شیرین مگر به دیدن فرهاد می‌رود!
زین دشت پابرهنه گذشتم چو گردباد
صید این چنین به کوچة صیّاد می‌رود
من شیشه دل به بزم بتان جای چون کنم!
آنجا سخن ز آهن و فولاد می‌رود
فیّاض غیر من که دل آزرده می‌روم
هر کس که می‌رود ز درش شاد می‌رود
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۰۷ - کو آنکه شیونم به اثر آشنا شود
کو آنکه شیونم به اثر آشنا شود
این ارغنون به نغمة تر آشنا شود!
بگذار بی‌نصیب بمانم روا مدار
بوی تو با نسیم سحر آشنا شود
لذّت گرفتة غم ناکامی ترا
رحم است، ناله گر به اثر آشنا شود
صد چشمه آب خضر به تلخی فرو برم
تا کام من به خون جگر آشنا شود
تا کی ز باد دامن بیگانگی تو
گردم غبار خاطر هر آشنا شود
نگذاشت ذوق تلخی ایام غم دمی
کام دلم به شیر و شکر آشنا شود
بگذشت عمر و ذوق گریبان امان نداد
فیّاض را که دست به سر آشنا شود
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۱۶ - چندان که از تو جور و جفا کم نمی‌شود
چندان که از تو جور و جفا کم نمی‌شود
از ما نصیب مهر و وفا کم نمی‌شود
چون نخل شعله ریشه در آتش دوانده‌ایم
ما را بهار نشو و نما کم نمی‌شود
با آنکه گریه هستی ما را به آب داد
یک دم غبار خاطر ما کم نمی‌شود
اسباب حسن یار چنان در فزونیند
کز پای ناز رنگ حنا کم نمی‌شود
در کشوری که بارش مژگان‌ تر بود
در چار فصل، فیضِ هوا کم نمی‌شود
هر چند دیدمت به تو مشتاق‌تر شدم
این درد جان فزا به دوا کم نمی‌شود
فیّاض ضبط دل چه کنی کاین سفال را
هر چند بشکنند صدا کم نمی‌شود
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۲۰ - ایزد به هر که عارض گل رنگ می‌دهد
ایزد به هر که عارض گل رنگ می‌دهد
در سینه‌اش نخست دل سنگ می‌دهد
شادم ز تنگی دل خود کایزد از ازل
درد تو بیشتر به دل تنگ می‌دهد
سیمای چهره رازِ دل خسته فاش کرد
گر شیشه نم برون ندهد رنگ می‌دهد
بلبل حکایت غم ما می‌کند به گل
درد دلی که شرح به آهنگ می‌دهد
منّت برای صلح زنارش چه می‌کشی
فیّاض غمزه کام تو در جنگ می‌دهد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۲۱ - مویش وظیفة شب دیجور می‌دهد
مویش وظیفة شب دیجور می‌دهد
رویش چراغ آینه را نور می‌دهد
مخمور را خیال لبش مست می‌کند
عنّاب او نتیجة انگور می‌دهد
داغم که زخمی نمک آن تبسّم است
طرح نمک به سینة ناسور می‌دهد
دار سیاست سر میدان عشق تست
نخلی که میوة سر منصور می‌دهد
فیّاض من ز سودة الماس دیده‌ام
خاصیّتی که مرهم کافور می‌دهد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۲۲ - بر شعله آن چنان که کسی تار مو نهد
بر شعله آن چنان که کسی تار مو نهد
پیچد چو زلف دست به رخسار او نهد
ترسم درازدستی آن زلف خیره را
آخر مباد سلسله در پای او نهد!
آخر به کام خال شدی، صد هزار حیف
با هندویی برای چه کس رو به رو نهد!
تبخاله می‌زند لب ساغر هزار جای
لب بر لب شراب گر آن تندخو نهد
کس تا ابد دگر سخن تازه نشنود
فیّاض مهر اگر به لب گفتگو نهد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۳۴ - عمدا اگر به یاد تو مشکل توان رسید
عمدا اگر به یاد تو مشکل توان رسید
گاهی امید هست که غافل توان رسید
گم‌گشتگی کرشمة رهبر نمی‌کشد
گر بگذری ز جاده به منزل توان رسید
چندین مچین به خویش که گر بگذری ز خویش
یک مشت خون به دامن قاتل توان رسید
عصیان اگر کنی ز خدا بی‌خبر مباش
گاهی به حق ز وادی باطل توان رسید
با تن هوای صحبت پاکان صواب نیست
گر بشکتنی سفینه به ساحل توان رسید
دیوانه از کجا و حریم ادب کجا
آنجا به پای مردم عاقل توان رسید
هرگز گمان مبر که به عشرتگه قبول
بی‌رنج راه و طیّ منازل توان رسید
زحمت مکش که صحبت دیدار و دیده نیست
آنجا عجب اگر به دلایل توان رسید
زخمی دوست کم نبود از شهید غیر
گر نه بکشتة تو به بسمل توان رسید
گر بوسة کفش ندهد دست، چون قلم
گاهی به دست بوس انامل توان رسید
فیّاض اگر عنایت برقی رسا بود
از سبزة امید به ساحل توان رسید
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۳۶ - تا کی ز غیر حرف وفا می‌توان شنید
تا کی ز غیر حرف وفا می‌توان شنید
یک لحظه هم شکایت ما می‌توان شنید
بوی کباب شرح غم سوختن کند
درد دلم ز باد صبا می‌توان شنید
ناموس حسن می‌رود از یک نگه به باد
گر نشنوی ز من ز حیا می‌توان شنید
گاهی که خنده بر لب او موج می‌زند
بوی شکفتگی ز هوا می‌توان شنید
پیغام دلشکستگی ماست سر به سر
گوش ارکنی به ناله صدا می‌توان شنید
از دشمنان چه می‌شنوی حرف دوستی!
ما بی‌غرض‌تریم ز ما می‌توان شنید
گفتن چه حاجتست و نگفتن چه مانعست
جایی که گوش هست ادا می‌توان شنید
زاهد اگر نمی‌شنوی از زبان من
عذر گناه من ز قضا می‌توان شنید
فیّاض آرزوی جفا می‌کند ز تو
این نیست، خود حدیث وفا، می‌توان شنید