تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۰۸ - ما فیض کعبه از در میخانه برده‌ایم
ما فیض کعبه از در میخانه برده‌ایم
سر خطّ مشرب از خط پیمانه برده‌ایم
تا یک بکام سوختنی شد نصیب ما
بس شمع‌ها به تربت پروانه برده‌ایم
فیض اثر ز بوم و بر بخت ما مجوی
ما آبروی نالة مستانه برده‌ایم
ما و دل از متاع غم جانفزای دوست
هر یک نصیب خویش جداگانه برده‌ایم
ای سیل برنگرد که از انتظار تو
شد عمرها که رخت به ویرانه برده‌ایم
با ما به جز صفای دو عالم نمانده است
از دل غبار محرم و بیگانه برده‌ایم
فیّاض اگر خراب شود آسمان چه باک
ما هر چه بردنی است ازین خانه برده‌ایم
از بزم یار تا ز ادب پا کشیده‌ایم
خون خورده‌ایم اگر لب ساغر مکیده‌ایم
چون شیشه راز دل به کسی سر نکرده‌ایم
خون خورده‌ایم چون خم و دم در کشیده‌ایم
چاک کفن گواه که ما هم به عمر خویش
پیراهنی به کام دل خود دریده‌ایم
در راه عشق پای تو سنگ ره تو بس
ما پا شکسته‌ایم و به منزل رسیده‌ایم
ره از در طلب قدمی تا به مطلب است
ما خود به هرزه راه درازی بریده‌ایم
معشوق را به دیدة عاشق توان شناخت
ما را مساز تیره که ما نور دیده‌ایم
فیّاض لب به خواهش ما تر مکن که ما
خونابه‌ایم و از دل حسرت چکیده‌ایم
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۲۳ - هر جا که نام درد دل مبتلا بریم
هر جا که نام درد دل مبتلا بریم
رنگ اثر ز چهرة سعی دوا بریم
چون نبض خسته می‌جهد این جا دل مسیح
بیمار عشق را چه به دارالشّفا بریم!
اظهار درد بیشتر از درد می‌کشد
صد درد می‌کشیم که نام دوا بریم
صد ره به ما مطالب کونین عرض کرد
همّت نهشت دست به سوی دعا بریم
تکلیف پادشاهی دنیا به ما مکن
درد سری که هیچ ندارد کجا بریم!
بیگانگان به درد دل ما نمی‌رسند
این تحفه به که بر در آن آشنا بریم
فیّاض حرف عقل چه لازم به بزم عشق
در پیش پادشاه چه نام گدا بریم!
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۲۵ - از فکر خال و طرّة جانانه بگذریم
از فکر خال و طرّة جانانه بگذریم
دامست به که از سر این دانه بگذریم
زان پیش ترکه عمر به افسانه بگذرد
یک دم بیا به جانب میخانه بگذریم
زنّار عشق بر کمر ما زند چو تیغ
چون رشته گر به سبحة صد دانه بگذریم
جا در دل زمانه نکردیم تا به کی
از گوش روزگار چو افسانه بگذریم!
دل خون کنیم تا دگری تر کند دماغ
زین بزم همچو ساغر و پیمانه بگذریم
ای شمع یاد سوختگان حجّ اکبرست
یک شب بیا به تربت پروانه بگذریم
از خانه بگذریم که آید چو سیلِ مرگ
چندان امان کجاست که از خانه بگذریم
جز عشق ره به کوی حقیقت نمی‌برد
از قیل و قال بحثِ ‌حکیمانه بگذریم
رندانه نیست صحبت فیّاض عیب جو
زین آرزو بهست که رندانه بگذاریم
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۵۳ - تا دورم از تو ای بت نامهربان من
تا دورم از تو ای بت نامهربان من
دورست شادمانی عالم ز جان من
چندان بگریم از غم دوری که سیل اشک
چون خس به کوی دوست برد استخوان من
با آنکه عمر من همه با یاد او گذشت
هرگز نگفت: یاوه سگ آستان من
جز گریه کس نکرده شبی میل صحبتم
جز ناله کس نبوده دمی همزبان من
فیّاض خوش دگر به زبان‌ها فتاده‌ای
ترسم به گوش غیر رسد داستان من
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۵۷ - از دل هوای وصل تو کی می‌رود برون
از دل هوای وصل تو کی می‌رود برون
کی نشئه از طبیعت می می‌رود برون
امشب ز شرم نالة زارم نفس نزد
این عقده کی ز خاطر نی می‌رود برون
گر باد دستی مژه‌ام بشنود به خواب
دود از نهاد حاتم طی می‌رود برون
هر صبحدم ز خشکی افسردگان زهد
خون از دماغ شیشة می می‌رود برون
فیّاض را وداع‌کنان دید یار و گفت
مجنون این قبیله ز حی می‌رود برون
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۶۲ - ای سرو، پای بستة سرو روان تو
ای سرو، پای بستة سرو روان تو
وی غنچه دل شکستة کنج دهان تو
ایمان شکست یافتة کفر طرّه‌ات
زنّار تاب خوردة موی میان تو
گل گل شکفت عارضت از نشئة شراب
از جوی شیشه آب خورد گلستان تو
دارد ز ذوق چشمة حیوان دهن پر آب
تا گفته‌ام به خضر حدیث دهان تو
در دودمان عشق همین بلبل است و بس
ای دوست جان نالة فیّاض و جان تو
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۶۵ - چو موکشان به گلشنم آرد هوای تو
چو موکشان به گلشنم آرد هوای تو
در پای گلبن افتم و میرم برای تو
مرغ زدام جسته درآرم دگر به دام
جان به لب رسیده کنم چون فدای تو
گو قطرة کرم مفشان ابر نوبهار
دامن به دیگری نگشاید گدای تو
دور از تو چشمخانه تهی کرده‌ام ز نور
حیفست دیگری بنشیند به جای تو
گر در شکست خاطر مایی دریغ نیست
ای خونبهای خاطر عاشق رضای تو
دست نگار بسته به چشمم بکش ببین
رنگین‌ترست گریة من یا حنای تو
خونم حلال بر فلک آن دم که من ترا
بوسم دو دوست و بی‌خبر افتم به پای تو
چون شعله برفروز که پروانه‌وار من
گرد سر تو گردم و گردم فدای تو
ای دل مروتی و نه رحمی نه، چند و چند
گریی تو از برای من و من برای تو!
روپوش گریه خنده بیجا چه می‌کنی!
بر قهقهة تو خنده زند هایهای تو
فیّاض شستِ آن مژه بوسید تیرناز
گر دیرتر رسی به سر وعده، وایِ تو
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۶۶ - ای فتنه یک دم آی ز بالای زین فرو
ای فتنه یک دم آی ز بالای زین فرو
شورِ زمانه خاسته یک دم نشین فرو
با قامتی چنین چو به گلشن گذر کنی
سرو از خجالت تو رود در زمین فرو
دل‌ها چو نافه در شکنش بس که خون شدند
ناید ز ناز زلف ترا سر به چین فرو
آئین کفرو سجدة بت نیز عالمی است
زاهد چه رفته‌ای همه در فکر دین فرو!
فیّاض حاصلی ندهد بهر این حیات
رفتن به بحر غصّه و غم این چنین فرو
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۶۸ - آن ناز و آن کرشمه و آن چشم و آن نگاه
آن ناز و آن کرشمه و آن چشم و آن نگاه
خود گو چگونه دارم دل در میان نگاه؟
رشک آیدم مباد نشیند به روز من
هر گه که می‌کنی به سوی آسمان نگاه
گلچین کجا و دست درازی درین چمن
اینجا به گل ز دور کند باغبان نگاه
در جلوه بسکه چشم جهانی به سوی اوست
وقت نظاره گم شود اندر میان نگاه
صد جان فدای نیم نگه کرده‌ایم و باز
بر کشتگان خویش کند سرگران نگاه
چشم تو یک نگاه به ما کرد در ازل
ما را بس است تا به قیامت همان نگاه
فیّاض یک نظاره به صد جان خریده‌ایم
کس را نداده دست چنین رایگان نگاه
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۶۹ - بی‌بادة لبت در میخانه بسته به
بی‌بادة لبت در میخانه بسته به
پیمانه بی‌تو بر سر مینا شکسته به
آسودگان حریف نگاه تو نیستند
این زهر بر جراحت دل‌های خسته به
سوگند ترک لعل تو از بیم طعن غیر
چون توبة ریایی مستان شکسته به
ترک جفا زیاده ز حد نقص دوستی‌ست
این عهد اگر شکسته نگردد نبسته به
خواهد ترا به تیغ تغافل هلاک کرد
فیّاض از کمین‌گه آن غمزه جسته به
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۷۳ - یک شب ترا بغل نگرفتم چه فایده
یک شب ترا بغل نگرفتم چه فایده
کام از تو بی‌بدل نگرفتم چه فایده!
کامم تویی تو تا به ابد، لیک از تو من
کام دل از ازل نگرفتم چه فایده
با من دمی که گرم جدل بودی، از لبت
بوسی به صد جدل نگرفتم چه فایده
آغوش حسرتم چه فراخی نمی‌کند
کش تنگ در بغل نگرفتم چه فایده
فیّاض شعر تست که عالم گرفته است
من از تو یک غزل نگرفتم چه فایده
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۷۵ - ای حسرت لبت به دل نیشکر گره
ای حسرت لبت به دل نیشکر گره
یاقوت را ز لعل تو خون در جگر گره
در دیده گشته خیره نگاهان شوق را
چون مردمک ز شرم تو تار نظر گره
هر جا سخن ز لعل لبت بگذرد رواست
کاب صفا شود به گلوی گهر گره
با خار خار عشق تو مستان غمزه را
دل را نمی‌شود هوس نیشتر گره
حرفی ز زلف می‌شنوی وه چه غافلی
کاندیشه را چه سان گره افتاد بر گره
اطفال باغ را ز شمیم تو در دماغ
گردید آرزوی نسیم سحر گره
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۹۴ - گمنام گرد و باش فراموش عالمی
گمنام گرد و باش فراموش عالمی
بردار بارِ صیت خود از دوش عالمی
عشق تو نیک و بد همه در دام خود کشید
خوش حلقه کرد زلف تو در گوش عالمی
من لب ز شکوة تو فرو بسته‌ام ولی
فریاد می‌کند لب خاموش عالمی
بالیده‌ای ز حسن به نوعی که تا ابد
تنگست بر امید تو آغوش عالمی
عالم تمام آینه‌دار جمال تست
گشتیم در خیال تو مدهوش عالمی
بردیم در هوای تو خود را زیاد خلق
گشتیم در غم تو فراموش عالمی
عمریست کز خیال لب نازنین تو
نیش است در مذاق دلمن نوش عالمی
آبی بر آتش همه کس زد سرشک ما
آخر نشاند گریة ما جوش عالمی
فیّاض فیض خانه بدوشی بس اینکه ما
برداشتیم بار خود از دوش عالمی
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۰۳ - خوش بی‌خبر ز حال دل زار گشته‌ای
خوش بی‌خبر ز حال دل زار گشته‌ای
معلوم می‌وشد که خبردار گشته‌ای
بیداری شکسته‌دلان ضعف طالعست
پیداست بخت خفته که بیدار گشته‌ای
هر قطره اشکم آینة جلوه‌های تست
ظالم بیا ببین که چه گلزار گشته‌ای
غمخوارگی علامت غمخوار دوستی است
دل داده‌ای ز دست که دلدار گشته‌ای
گر بوی درد می‌شنوم از تو، دور نیست
در لاله‌زارِ سینة افگار گشته‌ای
با قید خویشتن نتوان صید عشق شد
آزاد گشته‌ای که گرفتار گشته‌ای
بیدرد درد کس نتواند علاج کرد
دانستم ای مسیح که بیمار گشته‌ای
ای درد بر نیایم اگر با تو، دور نیست
کم گشته است صبر و تو بسیار گشته‌ای
فیّاض از درشتی ایّام شکوه چند
آخر غنیمت است که هموار گشته‌ای
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۰۴ - دارم دلی به مهر بتان عهد بسته‌ای
دارم دلی به مهر بتان عهد بسته‌ای
چون رنگ عاشقان به نگاهی شکسته‌ای
از خود طمع بریده‌تر از رنگ رفته‌ای
دندان به خون فشرده‌تر از زخمِ‌ بسته‌‌ای
افتاده‌ای ز گریه چو زخم فسرده‌ای
وامانده‌ای ز ناله چو تار گسسته‌ای
جانی به لب چو شمع سحرگه رسیده‌ای
عمری چو برق جسته، ز خود دست شسته‌ای
چون طفل غنچه خون ز لب دل مکیده‌ای
چون داغ لاله بر سر آتش نشسته‌ای
مجنونی از قلمرو عادت رمیده‌ای
دیوانه‌ای طلسم تکلّف شکسته‌ای
از لاله‌زار حسرت جاوید غنچه‌ای
وز گلستان گلبن امّید دسته‌ای
تاراج کرده تر ز حصار گرفته‌ای
بر باد رفته‌تر ز طلسم شکسته‌ای
خوش بی‌تکلف از سر عالم گذشته‌ای
آسوده‌ای ز بیم و ز امّید رسته‌ای
پیداست تا چه خیزد از جان رفته‌ای
معلوم تا چه آید از جسم خسته‌ای
فیّاض و دیده‌ای ز غم هجر گلرخان
دامن به خون فشانده چو زخم نبسته‌ای
فیاض لاهیجی : قصاید
شمارهٔ ۱ - در توحید
ای بر فراز مسند الاّ گرفته جا
یک لقمه کرده هر دو جهان را به کام لا
باهستیت ز حبس عدم کس نمی‌جهد
در گل گرفته‌ای در زندان ماسوا
تا چهره از دریچة الاّ نموده‌ای
عارض نهفته هر دو جهان در نقاب لا
اندوده روی هر دو جهان را به لای نفی
الا که کرده صافی ودردی ز هم جدا
دالان لا به در نبرد ره به هیچ سوی
گر رهروی به جاده الاّ درآر پا
در شش جهت مجو خبر از زنده ای که نیست
جز استخوان مرده درین دخمه فنا
لاف وجود دم زدن از شرکت است و بس
از لااله فهم مکن غیر ماسوا
آب بقا به جدول الاّ روان ببین
اندوده گیر روی دو عالم به لای لا
ای آب روی گلشن هستی جمال تو
وی پرده جمال، ترا کثرت ضیا
عشقت فکنده عرصه آفاق زیر پی
حسنت گرفته هستی کونین رونما
با حسن پرده سوز چه مستوریی کند
رویی که از نهفتگی افتاده برملا
این عشق شیر زهره چه بر خاک می تپد
در عرصه ای که حسن فروچیده کبریا!
دامان کبریا به دو دست فناگرفت
عشق به خون تپیده که مردست و مرد تا
چون آفتاب حسن ازل تیغ برکشد
در کف سر بریده کند جلوه هما
کونین چیست؟ تیره غمامی و نور تو
چون آفتاب تافته در پرده عما
چندین هزار پرده و حسن تو بی نقاب
حسن تو آشکار و تو در پرده خفا
فانوس پرده رخ شمع است، لیک هست
از نور شمع پرده فانوس را ضیا
هجده هزار عالم و یک عالم آفرین
آیینه صد هزار و یکی آینه نما
بیننده را ز ضعف بصر حاجت اوفتد
هر دم به عینکی که دهد دیده را جلا
کونین عینکی است خردمند را به چشم
بهر نظاره رخ بی چون کبریا
در کارخانه تو رحایی است آسمان
بر آب کبریای تو گردنده این رحا
فوج عقول و خیل نفوس آسیاب بان
وین توده غبار در او گرد آسیا
در عقل برملاتری از بوی در گلاب
در حس نهفته روی تر از رنگ در حنا
ذات تو پر مقید اثبات عقل نیست
نفی دو عالم است ثبوت ترا گوا
این پهن دشت پست که داد این چنین قرار؟
وین خرگه بلند که کرد این چنین به پا؟
گرنه به قدرت تو بدی ارض را قرار
ورنه اراده تو شدی ممسک السّما
گرد زمین خفته نشستی به روی چرخ
پشت فلک به خاک زمین گشتی آشنا
خر پشته سپهر برابر شدی به خاک
خاک زمین غبار شدی بر رخ هوا
فعل تو جوهر و عرض و عقل و نفس و طبع
قولت دلایل و حکم و حجّت و هدا
مبدع ز تو مکوَّن و حادث ز تو قدیم
واجب به تست ممکن و هستی به تو فنا
هم از صور منزّه و هم صورت الصوّر
هم از غرض بری و غرض جمله خلق را
یا مبدء المبادی و یا علت العلل
هم مبتدا تویی همه را هم تو منتها
جز ذات کاملت لمن الملک فی الوجود؟
جز علم شاملت لمن الحکم فی القضا؟
با هیچ کس نه ای و جدا از تو نیست کس
در هیچ جا نه ای و تهی نیست از تو جا
هستی نماست هستی غیر و تمام نیست
هستیت هستی است ولی نیستی نما
سنگی که می فتد ز سر کوه بر زمین
گردی که می رود ز ته پای بر هوا
هر ذره ای که جلوه کند در شعاع مهر
هر قطره ای کز ابر به حسرت شود جدا
برقی که می جهد ز رگ تیره فام ابر
ابری که هم ز خنده برق است در بکا
شاخی که از وزیدن با دست در سماع
مرغی که از دمیدن برگست در نوا
هر غنچه ای که دم زند از تنگی نفس
هر نوگلی که وا شود از سیلی صبا
رویی که از پریدن رنگست در شکست
مویی که از شکستن افزایدش بها
هم آب در روانی و هم باد در روش
هم سنگ در گرانی و هم موج در شنا
این جمله شکر جود تو دارند بر زبان
این جمله سر به سوی تو دارند در دعا
نه، بلکه جمله شکر تواند و سپاس تو
حمدند و مدحتند و ثنایند مرترا
حمدست هر چه مشعر تعظیم منعم است
گر جوهرست و گر عرض و صوت یا صدا
معنی است رهنمای مطالب به هر کلام
در گوش لفظ از پی معنی است آشنا
چون هر چه هست پرتوی از فیض ذات تست
سوی تو هر چه هست خرد راست رهنما
ما را چه حد که حمد تو گوییم و شکر تو
هم خود ترا رسد که کنی خویش را ثنا
لیک از زبان ماست که بر خویش کرده ای
این شکرها که ریخته از ارض تا سما
سر می نهد به سجده شکر تو بر زمین
سنگی ز کوه اگر فتد و برگی از صبا
حکم تراست ممتثل امر ترا مطیع
هم بحر در تلاطم و هم کوه در صدا
چرخ از تو در تحرک و خاک از تو در سکون
ماه از تو در تنور و مهر از تو در ضیا
مور از تو در شکنجه خاکست دانه یاب
کرم از تو در میانه سنگست در چرا
هم نطفه در رحم ز تو اجری خور نصیب
هم دانه در مشیمه خاک از تودر نما
در چوب تر ز تو بدن مرده راکفن
در خاک خشک از تو تن زنده را غذا
شبنم کتان فکنده به مهتاب برگ گل
کش هست نازبالش حفظ تو متکا
از قالب رونده کنی پشم در کلاه
وز بوتة دمنده نهی پنبه در قبا
در خار زهردار نهی چشمه عسل
وانگاه در عسل نهی از لطف خود شفا
در برگ و بار سبزه تر تا گیاه خشک
هر رنج را شفا ز تو هر درد را دوا
یا محیی العظام اذا کانت الرفات
یا منشی النفوس اذا کانت الهبا
یامن یحرک النفس اذ کان قد سکن
یا من یجدد البدن اذ کان قد بلی
یا کاینا وجود قدیم الی الابد
یا باقیا بقاء دوام بلا فنا
لا ورقه تساقطت ام حبه نمت
الا و فی خزائن غیبک علمها
علمت محیط جمله و ذاک هوالقدر
قبل از وجود جمله و ذاک هوالقضا
ما غیر رحمت تو نداریم موتمن
ما غیر درگه تو نداریم ملتجا
ما بنده و خلاف رضای تو حاش حاش
جز تو نه التجا به در جز تو لا و لا
فیاض خود تویی و منم بنده ضعیف
خورشید خود تویی و منم ذره هبا
گر خوانیم فانک فعال ما ترید
ور رانیم فانت قدیر لما تشا
لیکن چو رحمت تو وسیع است ای من
لیکن چو فیض لطف تو عامست اینما
فلئن رحمتنی فبفضلک بلا عوض
و لئن رددتنی فانا المستحق ذا
یارب به فضل خود که بیامرزیم گناه
یا رب به لطف خود که ببخشائیم خطا
یا شافع المشفع خیرالمشفعین
والناصر المکرم بالنصر والاخا
فیاض لاهیجی : قصاید
شمارهٔ ۲۲ - در منقبت امام زین‌العابدین(ع)
شکر خدا که با فلکم هیچ کار نیست
بر خاطرم ز هر دو جهان یک غبار نیست
آن پای بر جهان زده رندم که بر دلم
اندوه آسمان و غم روزگار نیست
مستغنیم به طبع بلند از بلند و پست
در طبعم آسمان و زمین را عیار نیست
فخرم همین بس است که اندر جهان مرا
روی نیاز جز به در کردگار نیست
جز درگه نیاز که درگاه مطلق است
روی دلم ز هیچ در امیدوار نیست
گو از حسد بمیر, مرا هر که دشمن است
اینم خدای داده و زین هیچ چار نیست
برگیر چرخ گو ز برم استخوان من
طبع هما طبیعت من خوار و زار نیست
خورشید جلوه درنظر ما چه می‌کند
یاقوت, نوشداروی ما را به کار نیست
گردون, به ما زیاده ازین سرگران مباش
این کهنه سایبان تو هم پایدار نیست
من گوهر شریف‌تر از چرخ و عنصرم
طبعم ز جنس گوهر این هفت و چار نیست
در بر مرا لباس تجرد نکوترست
جلد هیولوی مرا اعتبار نیست
ما عین صورتیم هیولی چه کاره است؟
او جز به پیش صورت ما پرده‌دار نیست
ازبس پرم ز وضع جهان گوییا جهان
نزدم به غیر خانه پر زهرمار نیست
در غربت وجود چنین خوار گسته‌ام
ورنه کسی به موطن خود خوار و زار نیست
زندان تن وجود مرا خوار و زار کرد
نیکو چو بنگری چو منی در دیار نیست
خوارم مبین که عزت عشقست بر سرم
هرکس عزیزکرده عشقست خوار نیست
بیم و امید عشق دلم را دو نیم کرد
کین عرش را به غیر دلم گوشوار نیست
از نیستی به صورت هستی رسیده‌ام
حیف این دقیقه بر همه کس آشکار نیست
از عشق گیر سکه نقد وجود خویش
کاین سکه دروغ ترا اعتبار نیست
هستی تست سیم دغل دور کن ز خویش
جز نقد نیستی را اینجا عیار نیست
دل در جهان مبند که این سیل تند را
غیر از ز جان خویش گذشتن گذار نیست
کم گوی از زمین و پر از آسمان ملاف
جنبش به غایت است و سکون برقرار نیست
گردی است این نشسته, غباریست آن, به‌پا
جز تیرگی نصیب ز گرد و غبار نیست
در کوچه حدوث نخیزد به جز غبار
عالم تمام گرد, ولی یک سوار نیست
بیکار نیست گرچه کسی در جهان ولی
رفتم میان کار, یکی مرد کار نیست
نادان اگر نسیم شود بار خاطرست
دانا به فرض کوه بود هیچ بار نیست
پست و بلند دهر رها کن که سیل را
در معرض بلندی و پستی قرار نیست
طول امل رها کن و بنشین که این عمل
بحریست بی‌کرانه که هیچش کنار نیست
حاصل که غیر حبل متین رضای دوست
دست امل به هرچه زنی استوار نیست
ز افتادگی به جای بلندی رسیده‌ام
معراج را به پایه پستیم بار نیست
این شکر چون کنم که به چندین مناسبت
از من تراست عار و مرا از تو عار نیست
در خون نشسته شکر غم و غصه می‌کنم
دل پاره‌پاره چون گل و جز خنده کار نیست
در دل نشسته بر سر هم لاله‌لاله داغ
لیکن چو لاله داغ‌دلم آشکار نیست
بی‌داغ نیست یک سر مو بر دلم ز عشق
لیک از فلک دلم سر مو داغدار نیست
بی‌آب و نانیم ز فلک داغ کی کند
لخت دلم به خون جگر ناگوار نیست
هر ذره در هوای الهی به جنبشند
در شهر بند عشق زمین را قرار نیست
گر کم کنم سخن ز فلک دلنشین‌ترست
زیرا که نزد عقل سخن خوار و زار نیست
قطع نظر ز هرچه کنم خوشتر آیدم
جز درگهی که بانی او روزگار نیست
درگاه پادشاه دو عالم که از شرف
ناخوانده گر رود فلک آنجاش بار نیست
آن پادشاه عرصه دین کز علو قدر
خورشید را بر اوج جلالش گذار نیست
شهزاده زمین و زمان زین عابدین
شاهی که در زمانه چو او شهریار نیست
دین یادگار اوست چو او یادگار دین
چون اهل بیت را به جز او یادگار نیست
گر بندگان درگه او بشمرد کسی
بیرون ازو به غیر خداوندگار نیست
حکم مطاع جاری او بس که نافذ است
جاری همین به حضرت پرودگار نیست
فوج عقول فیض اشارت ازو برند
خیل نفوس را به جز او مستشار نیست
انجم ز نور خاطر اویند مقتبس
افلاک را به غیر در او مدار نیست
در عرصه‌ای که خاطر او نیری کند
شخص کثیف تا به ابد سایه‌دار نیست
در بارگاه او که جهان سایه‌ای از اوست
افلاک نه طبق همه یک پرده‌وار نیست
عالم تمام در جلو او پیاده‌اند
در گرد کاینات جز او یک سوار نیست
فیروز جنگ معرکه کارزار نفس
کس در جهاد نفس چو او مرد کار نیست
گلبانگ فتح اعظم مردی به نام اوست
کس درشکست خویش چو او پایدار نیست
عالم تمام بنده و او پادشاه لیک
شاهی که غیر بندگیش هیچ کار نیست
گر خاک پاش سر به نسیمی برآورد
در باغ و راغ حاجت باد بهار نیست
هرجا که خلق او نفس عنبرین زند
حاجت به مغز کاوی مشک تتار نیست
در هر زمین که نقش پیش سایه افکند
دی را خصومتی به گل و سبزه‌زار نیست
باغی که او شکفته گذشت از حوالیش
از غنچه عقده‌ای به دل شاخسار نیست
در چار فصل, خار رهش بی‌نصیب نیست
در غنچه بستن است گرش گل به بار نیست
هر لاله‌ای که گرد رهش می‌کند به چشم
از داغ حسرتش دل خونین فگار نیست
در هر هوا که شبنمش از لطف فیض اوست
از شعله لاله گر بدمد داغدار نیست
در عهد توتیایی گرد رهش به چشم
نرگس به فیض دیده امیدوار نیست
در سینه‌ای که شعله شوقش علم کشد
گل را طراوت چمن خار خار نیست
بی‌مهر او دل ار همه خود غنچه گل است
جز باب سینه‌کاوی پیکان خار نیست
هرجا کف سخاوت او سایه افکند
جز تیرگی نتیجه ابر بهار نیست
در پیش قطره‌ریزی ابر کفش اگر
گوهر چو قطره آب شود آبدار نیست
سر گر به امتحان بدهد کس محیط را
در بحر دست او که به هیچش گذار نیست
هرچند مضطرب بدود هر طرف چو موج
ره تا ابد ز هیچ رهش برکنار نیست
در پایه پیش بحر کفش چون کفی ز بحر
ابر از بخار مکرمتش جز بخار نیست
کان را به عهد بخشش او جز به چشم خصم
خاکش به سر که یک کف خاک اعتبار نیست
چون ماه علمش از افق سینه سر زند
اقلیم جهل را غم شب‌های تار نیست
جز سینه‌اش که نامتناهی دروست علم
جایی به گرد نامتناهی حصار نیست
تمکین کوه, سایه حلمش نمی‌کشد
جرم زمین چو گرد رهش در وقار نیست
گردون اگر تصور عدلش کند ز بیم
با دل شکستگان دگرش کارزار نیست
عدلش صفاطلب شده نوعی که تا ابد
آیینه را ز گرد کدورت غبار نیست
لطفش چنان ملایمت طبع عام کرد
کاندر میان رنگ و شکستن نقار نیست
زینسان که رنگ الفت اضداد ریخته است
امید را ز خاطر عاشق فرار نیست
از همت بلند درش محو حیرتم
کش نسبت تشبه افلاک عار نیست
در حضرتش زمانه به یک پا ستاده است
در خدمتش فلک نفسی برقرار نیست
روزی قدر به پیش قضا شکوه کرد و گفت
تا حکم شاه هست مرا هیچ کار نیست
بانگی ز روی قهر به او زد قضا و گفت
کای ساده سر این به تو هم آشکار نیست
دانی که کیست این و ورا قدر و حال چیست؟
کس در جهان نظیر وی از اقتدار نیست
گرنه وجود او بود این کارخانه را
پیش خدای عزوجل اعتبار نیست
حاصل که او نتیجه ایجاد عالم است
در دهر همچو ما و تو او حشو کار نیست
یعنی که ابن سبط رسول مهیمن است
بی‌مهر او بنای جهان استوار نیست
درکش سر رضا به خط اقتفای او
کاین جز رضای حضرت پروردگار نیست
ورنه دگر تو دانی و خشم خدایگان
کاری گر اوفتد به منت هیچ کار نیست
شاهی که کارخانه قدرت وجود اوست
با او ستیزه جز به خدا کارزار نیست
آلوده چون به حرف عدویش کنم سخن؟
طوطی طبع ناطقه مردارخوار نیست
گوشی به حرف دشمن او چون کند کسی!
این شاهراه سامعه سوراخ مار نیست
شاها منم که طینت عنبر سرشت من
جز از عبیر خاک درت مایه‌دار نیست
مهر تو درگرفت سراپا وجود من
نوعی که دل ز شعله او جز شرار نیست
روشندلم ز شعله بی‌دود مهر تو
کاین شعله مایه‌اش همه نورست نار نیست
فکر من از کجا و مدیح تو از کجا
در بحر مدحت تو خرد را گذار نیست
وصفت ز کارگاه تخیل برون‌ترست
این جنس خوش‌قماش ازین پود و تار نیست
لیکن بدین خوشم که تسلی فزای دل
بیرون ز فکر شغل توام هیچ کار نیست
جز گفتگوی مهر تو نبود انیس من
عاشق تسلی‌اش به جز از حرف یار نیست
بی‌مهری فلک دل ما را ز خود رماند
رحمی که جز به لطف تو امیدوار نیست
لطفت چو گشت ضامن فردای دوستان
امروز باکی از ستم روزگار نیست
دانم که جز خلاف رضای تو روز حشر
سدی به راه رحمت پروردگار نیست
تا آفتاب نور فشاند به روزگار
تا روزگار جز به شتابش قرار نیست
مهرت دل حبیب ترا نورپاش باد
خصم تو بی‌قرار چنان کش وقار نیست
خاک ره تو دیده فیاض را جلا
تا از فلک بر آینه‌اش جز غبار نیست
فیاض لاهیجی : قصاید
شمارهٔ ۴۱ - در رثای صدرالحکما ملاصدرای شیرازی
زین هفت‌خوان که پایه او بر سر فناست
در شش جهت به هر چه نظر می‌کنی خطاست
بیچاره آن دلی که کند تکیه بر سپهر
سرگشته آن سری که به بالین آسیاست
ظن ثبات دعوی راحت درین جهان
تفسیر هر دو آیه سیمرغ و کیمیاست
دل بر لباس عاریت زندگی منه
کاین جامه تارش از عدم و پودش از فناست
نقلی ز کاسه سر فغفور می‌کند
گوشت اگر ز کاسه چینی پر از صداست
بی‌علتی نبوده جهان هیچ‌گه ولی
زین پیش، پرده داشته امروز برملاست
امروز چون به‌دی و پریوش حسد بود
فردا چه‌گونه باشد، کش روی برقفاست
جمعیت است ساخته اضداد را به هم
بر اختلاط ساخته، دلبستگی خطاست
گیرم منافقانه بهم گرم الفتند
چون دست یافتند بهم، خونشان هباست
هان در چهار بالش امکان چه خفته‌ای؟
برخیز کز برای تو افلاک متکاست
هماشیان زاغ و زغن چون شود به طبع!
آن همتی که بر پر عنقاش نکته‌هاست
سیمرغ قاف را نکشد دل به سنگلاخ
کی استخوان زاغ و زغن طعمه هماست!
خواهی بمیر تا که شوی زنده ابد
آب بقا برای تو در کاسه فناست
ای ابر، تیره روز تو و روزگار تو
باران گریه سرکن اگر میلت انجلاست
چون برق در مشیمه این تیره‌فام ابر
عمرت به خنده می‌رود و حاصلت بکاست
در سینه دل مقید صید مگس مکن
عنقا هم آشیانه درین آشیان تراست
فرخنده طایریست دلت، طعمه معرفت
گر استخوان جهل کنی طعمه‌ات، خطاست
برخاربست تن به حقارت نظر مکن
کاین بوته خزان‌زده مستوکر هماست
همچون زنان فریفته رسم و عادتی
ای چادر رسوم به سر، مردیت کجاست؟
درخورد لاف همت مردانه نیستی
طفلی هنوز و این لبن عادتت غذاست
برخویش فرض روزه مریم نکرده چون
دعوی کنی که بکردم من مسیح‌زاست!
کوتاه می‌کنند چو دست تو بی‌گمان
خود دست اگر ز مایده برداشتی رواست
موت ارادتی است ترا آب زندگی
مت قبل ان تموت باین چشمه رهنماست
مت بالاراده جان من امروز ازین امل
گرتحیی بالطبیعه ترا مایه رجاست
مردن درین سراچه فانی به کام دل
تاریخ مولد تو به عشرتگه بقاست
گر این لباس عاریت از تن برون کنی
در زیر آن برای تو آماده حله‌هاست
در دوزخ طبیعت اگر سوختی کنون
فردا بهشت نقد ترا در کف رضاست
ور زانکه مر عوارض طبعت بود بهشت
در دوزخی چو بر عرضت دست نارساست
چون نفس را گزیر نباشد ز دوزخی
اینجا کن اختیار که هم زودش انقضاست
بی‌زحمت گداز طلا را خلاص نیست
جور طبیعت آتش و نفس تو چون طلاست
دانسته مرد دین ستم چرخ می‌کشد
هرچند حکم او به سر آسمان رواست
دنیاست پشت آینه عقباست روی آن
این را همه کدورت و آن را همه صفاست
آیینه گر به عمد کند تیره پشت وی
کاین تیرگی پشت بر او مایه جلاست
خواهی اگر به فرض که پشتش چو رو کنی
آن پشت رو نگردد و آن روی خود قفاست
دنیا و آخرت ز چه کس را نمی‌دهند
گر وهم کرده‌ای که ز بخل است، این خطاست!
شب را به روز جمع نکردست هیچ‌کس
جمع ظلام و نور نیاید به فعل راست
معقول را تصور محسوس کرده‌ای
این پنبه‌ات به گوش دل از غایت شفاست
دل‌داده‌ای به ارض طبیعت، خطاست این
اجسام اخروی همه از جوهر سماست
راضی شدم به جور طبیعت به زور عقل
کاین باعث نفور ارادت ازین دغاست
مارت اگر به جان نرساند گزند نیش
لون مصورش نه سزاوار احتماست
چون خوب در روی فرحش حاصل غمست
چون نیک بنگری سقمش مایه شقاست
تا تنگ‌تر کند به دلم تنگنای دهر
جور زمانه را به نظر قدر کیمیاست
هر زخم دل گسل ز سنان ستاره‌ام
در سینه همچو روزن امید دلگشاست
قطعی به غیر قطع تعلق نمی‌کند
تیغم ز آفتاب به سر شهپر هماست
تا دیده بر حقارت دنیا شود بصیر
در چشم من کدورت ایام توتیاست
سنگی به تازه دست سپهرم به شیشه زد
کز وی تمام روی زمین شیشه پاره‌هاست
دل بارها شکست مرا از فلک ولی
این دل شکستنی‌ست که سربار بارهاست
برجانم از مصیبت استاد من رسید
دردی که بر دل علی از فقد مصطفاست
خالی نبودم ارچه دمی از مصیبتی
اینها جدا و این غم دندان‌شکن جداست
استاد من که هم اب و هم رب معنوی است
تا حشر اگر پرستش خاکش کنم رواست
استاد کیمیاگر من آنکه تا ابد
بر صنع کیمیاگریش طبع من گواست
طبعم که خاک تیره جهل و غرور بود
از صنع کیمیاگریش این زمان طلاست
از چاه ذل رساند به معراج عزتم
اقبال او که بر سر من سایه هماست
صدر جهان و عالم احسان و عقل کل
کز وی کمال را شرف و فضل را بهاست
مشکات عقل را به هنر فکر اوست زیب
مصباح شرع را به مثل علم او ضیاست
ارباب فکر را نظر مستقیم او
تا روز حشر در کف اندیشه‌ها عصاست
آیینه‌های باطن اهل شهود را
در مشهد تجلی او صیقل جلاست
در خلوت مشاهده افلاطن بهوش
در مجمع مناظره رسطوی تیزراست
مشاییان پیاده و او در میان سوار
اشراقیان فتاده و او در میان به‌پاست
خرمن‌کشان فلسفه گردند گرد او
زیرا که ذات او به مثل قطب این رحاست
بی‌او درین زمانه چنانم که فی‌المثل
کام نهنگ بر دلم این نیلگون فضاست
آتش همی فشاندم این آسمان به سر
چشم ستاره بر سر من چشم اژدهاست
جسم شکسته را دم شمشیر بستر است
پهلوی خسته را ز دم شیر متکاست
تا رخت بسته است ازین تیره گون‌سرا
تا آن سراش تکیه‌گه پهلوی بقاست
طفل رضیع میل به پستان چه سان کند
میلم هزار مرتبه افزون بدان سراست
او بود جان و من به مثل قالبی ازو
رفتست جان و قالب بی‌جان همی بجاست
آری هما چو می‌شود از آشیان جدا
کی آشیانه را حد پرواز با هماست!
شاید به جذبه‌ای کشدم سوی خویشتن
هرچند جسم و جان را مرکز ز هم جداست
جایی که جان پاک نبی می‌کند عروج
گر جسم من مشایعت جان کند رواست
ای کرده جسم پاک تو جان در تن زمین
شد جانور زمین ز نوال تو و سزاست
چون خاک تیره، جانور از فیض عام تست
جانم که خاک تست ز جان پس چرا جداست!
در راه کعبه رفتنت ای من فدای تو
دل را به سوی نکته باریک رهنماست
این خود مقررست که ارباب هوش را
قطع طریق عشق نه تنها همین به‌پاست
تن چون به سوی کعبه تن‌ها روان شود
جان را به سوی کعبه جان‌ها شتاب‌هاست
دانی که چیست کعبه جان، جان کعبه اوست
قطع طریق وادی آن طی ماسواست
تکلیف تن به کعبه به نزدیک هوشمند
جان را به خوان نعمت قرب خدا صلاست
بی‌آنکه وصل کعبه شود جسم را نصیب
جان را به رب کعبه همه کام‌ها رواست
شهباز جان پاک تو همراه جبرئیل
کش دست و لب به مایده قرب آشناست
زان پیشتر که جسم ره کعبه طی کند
شوقش به وصل کعبه جان‌ها رساند راست
در راه کعبه مرده و آسوده در نجف
ای من فدای خاک تو این مرتبت کراست!
از راه کعبه‌ت نجف آورد سوی خویش
این جذبه کار قوت بازوی مرتضی است
این هم اشارهٔیست مبرا ز شک و ریب
ان را که دل به کعبه تحقیق آشناست
یعنی میانه نجف و کعبه فرق نیست
آسوده باش ما ز خدا و خدا ز ماست
فیاض رشته سخن اینجا گسسته به
کاین انتها به نزد خرد خیرالانتهاست
من بعد حسرت تو و خاک در نجف
کانجا مراد هر دو جهانت به زیرپاست
آیی اگر به آتش دوزخ توان زدن
جز خاک آستان نجف در جهان کجاست!
دست دعا برآر به درگاه کردگار
زین خاک پرامید که آب رخ دعاست
پرنور باد مرقد پاک خدایگان
تا آرزوی خلق به خاک نجف رواست
فیاض لاهیجی : قصاید
شمارهٔ ۴۸ - در مدح سلطان العلما خلیفه سلطان وزیر شاه عباس دوم
اکنون که تازه گشت دلا عهد خرّمی
بر کن سَری ز جیب، نه از دانه‌ای کمی!
هر غنچه‌ای به ذوق غمی در کشاکش است
بی‌غم چرایی ای دل بی‌درد آدمی
دریای انبساط چنین موج‌ریز و تو
فیض کشاکشی نبری طرفه بی‌غمی!
عالم فراخ عیش و تو از غصّه تنگدل
چون گل شکفته دهر و تو چون غنچه درهمی
از اهتزاز عیش جهانی به رقص و تو
افسرده چون مجادلِ از خصم ملزمی
دل موج‌خیز فیض و تو از بیغمی هنوز
چون طفل غنچه تشنة لبِ شیرِ شبنمی
یأجوج فتنه بند وجود تو بشکند
ای شیشه‌طینت این همه بهر چه محکمی!
عمر تو یک دمست شناسای وقت باش
خضری شوی به عمر اگر زندة دمی
در خویش شو فرو چو دم غنچه، تا به کی
در غیر خود فرو شده چو حرف مُدغَمی
بگذر ز خویشتن که بهشتی شوی به نقد
از اختلاط خویش چرا در جهنّمی
آمادة تراوش بحر امید باش
ای ماهی تپیده که بر ساحل یمی
داری گمان که درد به درمان نمی‌رسد
معلوم می‌شود که چه مقدار بی‌غمی
عالم تمام گرم مه عید دیدنند
تو غم‌فزا چرا چو هلال محرّمی
ابنای نوع جمله به عیشی معیّن‌اند
در فصل این‌چنین ز چه چون جنس مبهمی
مستیقظان هوش همه گرم رحلتند
چون بخت خود هنوز تو سرخیل نُومّی
در خوابگاه غفلت ازین بیشتر مخواب
بیدار شو که فیض سحر را تو محرمی
ویرانی تو فال عمارت همی زند
زخمی، ولیک قابل تشریف مرهمی
دریای فیض تشنة دیدار تشنه است
لب‌تشنگیّ خویش چه پوشی، نه ابکمی!
یک ناله در فضای هوا به که در قفس
یک عمر صرف زمزمه کردن ز بیغمی
درگاه رحمتست که بازست در جهان
بیگانه از چه‌ای تو که دیرینه محرمی
صبحی طلوع کرده درین تیره‌شب که نیست
جز آفتاب، هیچ کسش تاب همدمی
صبح شکوه دولت و اقبال پایدار
کز تیرگی رهید ازو روز آدمی
درگاه عرش‌سا که به میزان قدر اوست
چرخ زیاد مرتبه در پلّة کمی
اعنی بلند درگه سلطان علم و فضل
کز وی بهار دولت و دین راست خرّمی
دستور شرق و غرب که بارایش آفتاب
مانند ذرّه است به خورشید منتمی
ایوان قدر اوست که پیشش سپهر پیر
تشریف سجده یافته از دولت خَمی
رای بلند اوست که خورشید را گداخت
چون شبنمی که کرد به خورشید همدمی
ماه از ضمیر او کند ار اکتساب نور
آسوده گردد از غم افزونی و کمی
جاه و جلال مرتبة خویش یافته‌ست
در عهد او که تا ابدش باد محکمی
شوکت به اوج قدر مقدّر رسیده است
در دور او که در گروش باد خرّمی
این جاه و این جلالت و این‌شان و این‌شکوه
هرگز نبوده پایة مقدار آدمی
حاجت به مطلع دگر افتاد طبع را
تا آفتاب مدح تو طالع شود همی
فیاض لاهیجی : قصاید
شمارهٔ ۴۹ - مطلع دوم
ای روزگار را به وجود تو خرّمی
بر خویشتن ببال که یکتای عالمی
چون آسمان به عرصة آفاق سروری
چون آفتاب در همه کشور مسلّمی
بر سایة تو سجده برد نور آفتاب
کاندر نسب زاشرف اولاد آدمی
قدر ترا پرستش ایام شد جلال
کز رتبه بر تمامت عالم مقدّمی
بر ذات تست نازش دین و دول که تو
سلطان علم بودی و دستور عالمی
در جنب لاتناهی ابعاد جاه خویش
برهم زن قضیّة برهان سلّمی
حصر فضایل تو نصیب شماره نیست
این جایگه بود که فزونی کند کمی
خاک درت به دیدة افلاک توتیاست
اینجا بلند چون نشود قدر آدمی!
گلزار دولت تو ازل‌پرور آدمست
زان با ابد درست کند عهد خرّمی
ابر از کجا و تربیت این چمن کجا
دریا درین محیط کند مشق شبنمی
بنیان شوکت تو که همسایة قضاست
باج از سپهر پیر ستاند ز محکمی
تا غم به دولت تو ز دل‌ها کناره کرد
عشرت گرفته است برات مسلّمی
داغ خود آفتاب چرا به نمی‌کند
اکنون که هست لطف ترا کار مرهمی
گر آفتاب دم زند از نور جبهه‌ات
در چارفصل کم نشود فیض خرّمی
سیمای جبهة تو دم از نور می‌زند
معلوم می‌شود که به خورشید توأمی
در مجمع مشاهده جسم مروّحی
در محفل مناظره روح مجسّمی
در مجلس تو سامعه از هوش می‌رود
با عقل همزبانی و با روح همدمی
هر رتبه‌ات که مرتبه‌سنج مراتبست
کس را نداده‌اند تلاش مقدّمی
بر تست اقتدای خلایق که در کمال
چون ذات عقل بر همه عالم مقدّمی
در جاه و در بزرگی و در شان و در شکوه
چون آفتاب در همه عالم مسلّمی
هم در نسب سیادت و هم در حسب کمال
چشم بد از تو دور که ممتاز عالمی
در نزد حسن خلق حریف تو عاجزیست
با سرکشان زیاد و زافتادگان کمی
چون مرحمت به نزد خلایق معزّزی
چون معدلت به پیش شهنشه مکرّمی
بر امتیاز شاه بنازند ماه و مهر
کش در جهان تو صاحب دیوان اعظمی
اقبال شه بلند کش آیین ملک را
دستور اعظمیّ و وزیر معظّمی
بر شغلِ پشت پا زده‌ات خواند پادشاه
دانست چون به دولت و اقبال توأمی
محتاب بود بخت جوانش به عقل پیر
شاهست آفتاب و تواش صبح همدمی
پاینده‌تر ز قائمة عرش می‌سزد
بنیان دولتی که تواش رکن محکمی
از صر صر خزان نکشد زردروییی
گلزار شوکتی که تواش تازه شبنمی
از دیو حادثات جهان را دگر چه بیم
اکنون که پادشاه سلیمان تو خاتمی
اقبال شاه را ز تو هرگز گزیر نیست
گر پادشه جسمت تو هم جام این جمی
هر چند کز تقدّس ذات فرشته‌خوی
دانم کزین معامله چو غنچه درهمی
لیکن عموم مصلحت خلق عذر خواست
در گلشن وجود عجب ابر پرنمی
غافل مشو که واسطة فیض اقدسی
دل بد مکن که باعث خیر دمادمی
ختم سخن کنم به دعای تو تا ابد
کاین مدّعا بهست ز هر بیشی و کمی
تا مهر و ماه هست تو باشیّ و پادشاه
چندان که کسب می‌کند از مهر مه همی