تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صغیر اصفهانی : ماده تاریخ‌ها و قطعات مناسبتی
شمارهٔ ۹۶ - تاریخ درب مجلل حرم مطهر مقدس کاظمیین علیهماالسلام
چون شد تراب مدفن اولاد بوتراب
عرش عظیم گفت که یا لیتنی تراب
صد بار بارک الله از این بارگاه قدس
کزیمن آن بپا بود این نیلگون قباب
زین آستان کنند مگر چشم جانکحیل
دایم فرشتگان به ایابند یا ذهاب
نبود عجب در این حرم از فرط احترام
پیش از سئوال‌گر که دعا گشت مستجاب
پهلو به عرش میزند این مرقد شریف
زین رو که با دو سبط نبی دارد انتساب
یک روح در دو پیکر و یک شخص با دو اسم
یک نور در دو دیده و یک شرح در دو باب
اول جناب موسی کاظم که گشته است
موسی به طور مقتبس از نور آن جناب
در ذات او نهفته صفات محمدی
آنسانکه بوی گل بود‌ آماده در گلاب
دوم نهم‌ امام بحق حضرت جواد
کز ذکر نام او برهد دل ز التهاب
فرزند مرتضی و جگر گوشهٔ رضا
مقصود چهار مادر و منظور هفت باب
بانی برای این حرم این در تهیه کرد
نائل شد از عنایت یزدان بدین ثواب
تاریخ آن صغیر به مدح دوشه نوشت
در این فلک بود متجلی دو آفتاب
صغیر اصفهانی : ماده تاریخ‌ها و قطعات مناسبتی
شمارهٔ ۱۱۳ - در تعریف ایران
ایران چه وقت مردم صاحب هنر نداشت؟
کی اسم و رسم از همه جا بیشتر نداشت؟
این کوهسار بود چه هنگام بی پلنگ؟
این بیشه در کدام زمان شیر نر نداشت؟
این زال سالخورده بهر دور کی هزار
پور دلیر چون پسر زال زر نداشت؟
سیمرغ قاف دولتش از همت بلند
کی قاف تا به قاف جهان زیر پر نداشت؟
کی بر سر سپاهیش از شیر و آفتاب
گردون به دست پرچم فتح و ظفر نداشت؟
چندی هم ار خراب شد از خویش شد نه غیر
غیر از پی خرابی ایران جگر نداشت
این ملک از نفاق و دورویی خراب شد
نقص دگر نبودش و عیب دگر نداشت
ای هموطن نفاق بدل کن به اتفاق
هرگز نفاق سود به غیر از ضرر نداشت
آنکس که پیشرفت خود اندر عناد دید
گویا ز پیشرفت محبت خبر نداشت
بنگر خدای خانهٔ او چون خراب کرد
آنکس که جز خرابی ایران به سر نداشت
هر بدکننده بد به حق خویش می‌کند
آری صغیر! کس به جز از کِشته برنداشت
صغیر اصفهانی : قطعات
شمارهٔ ۱۸ - قطعه
پرورد بهر خدمت خلق آنکه خویش را
حاصل رضای حضرت پروردگار کرد
با نام نیک زنده بود خیرخواه خلق
کی میرد آنکه خدمت مردم شعار کرد
صغیر اصفهانی : قطعات
شمارهٔ ۴۴ - قطعه
گنج منست نیروی من بهر کسب و کار
بر گنج پادشاه دهد مایه گنج من
رنجی ز دست من به کسان کی رسد که حق
گسترده است خوان من از دسترنج من
صغیر اصفهانی : قطعات
شمارهٔ ۴۷ - قطعه
پرسید سائلی ز من آن آب خشک چیست
کز چشمه گشت جاری و آن چشمه تر نکرد؟
گفتم که هست آن ادبیات بی‌فروغ
کاندر وجود قائل خود هم اثر نکرد
صغیر اصفهانی : مفردات
شماره ۳ - افتادگی نکو بود‌ اما به جای خویش
افتادگی نکو بود‌ اما به جای خویش
چوبی که نرم گشت خورد موریانه‌اش
صغیر اصفهانی : مفردات
شماره ۶ - حاجت بدان بود که کند رفع احتیاج
حاجت بدان بود که کند رفع احتیاج
ورنه به غیر رافع حاجت چه حاجتست
صغیر اصفهانی : مفردات
شماره ۹ - مرگِ غنی مقدمهٔ جنگ وارث است
مرگِ غنی مقدمهٔ جنگ وارث است
رحمت به روح آنکه بمرد و کفن نداشت
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۵ - سازد خموش تا من حسرت فزوده را
سازد خموش تا من حسرت فزوده را
گوید شنیده ام سخن ناشنوده را
رنجیده بی گنه ز من آن تند خو و من
دارم صد انفعال، گناه نبوده را
دل جمع کرده از گله ام، بس که پیش او
می بندداضطراب، زبان گشوده را
تا زودتر حکایت شوقم شود تمام
پرسش نمی کند سخن ناشنوده را
میلی، گر امتحان کنی، از خود خجل شوی
آن پر فریب دشمن ناآزموده را
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۸ - عشق تو برد هوش من غم فزوده را
عشق تو برد هوش من غم فزوده را
نتوان چشید داروی ناآزموده را
صد حرف گفته ای به من از خویش زان دهان
باور نمی کنم سخنان شنوده را
در خاک هم ز حیرت رویت، شهید عشق
بر هم نمی زند مژه ناغنوده را
صد بار بی گنه دلم آزرده و هنوز
از دل برون نکرده گناه نبوده را
تا یک سخن کشم ز تو از ماجرای غیر
گویم به حیله صد سخن ناشنوده را
میلی چه غم ز سرزنش خلق وطعن غیر
بی ننگ و نام رند به عالم نبوده را
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۰ - من بی گناه و یار به کین می کشد مرا
من بی گناه و یار به کین می کشد مرا
این می کشد مرا، که چنین می کشد مرا
گویم که من ز اهل وفایم، مرا مکش
وین طرفه تر که بهر همین می کشد مرا
بد خوی من گذشت ز قتل من و هنوز
آن زهرچشم و چین جبین می کشد مرا
زین سان که لاابالی و رندم، ز اشتیاق
آن خانه سوز پرده نشین می کشد مرا
چون نیم کشت ناز شوم زان نگاه گرم
ذوق تبسم نمکین می کشد مرا
میلی هلاک گشتی وآن مست پر غرور
گوید ترا نمی کشم، این می کشد مرا!
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۱ - ای از کرشمه رخنه گر جان من بیا
ای از کرشمه رخنه گر جان من بیا
آشوب دین و آفت ایمان من بیا
ای کینه ساز عربده پرداز من، مرو
ای زود خشم دیر پشیمان من بیا
رفتی و دیده چون صدف بی گهر بماند
ای نور دیده گهر افشان من بیا
هجر تو ساخت خانه صبر مرا خراب
بهر عمارت دل ویران من بیا
گمنام عشق را نتوان یافت ای اجل
روزی که آیی، از پی افغان من بیا
دارد عزیمت دل میلی خدنگ ناز
ای مرهم جراحت پنهان من بیا
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۸ - گر بیخودی مجال دهد اضطراب را
گر بیخودی مجال دهد اضطراب را
بنیاد برکند دل و جان خراب را
در عشق می گدازم و می سوزم و خوشم
با آتش است صحبت گرمی کباب را
صحبت میان ما نشود گرم از حجاب
کو محرمی که رفع کند این حجاب را
میدان حرف داد سوال توام، ولی
برتافت دست شرم، عنان جواب را
گر خاطرت به سختی جان کندنم خوش است
منت نهم به جان و کشم این عذاب را
در خوابگاه دیده بختم قرار یافت
از چشم من چو گریه برون کرد خواب را
میلی خوش آنکه مست رسد آن سوار و من
گاهی عنان ببوسم و گاهی رکاب را
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۷ - ساقی به جلوه آر، می همچو لاله را
ساقی به جلوه آر، می همچو لاله را
چون لاله برفروز جمال پیاله را
سر تا به پا چو نافه پر از مشک چین شود
گر با کمند زلف بگیرد غزاله را
دل را کنی ز تیغ جفا گر ورق ورق
بینی پر از حدیث وفا آن رساله را
بر خوان غم چو میلیام از صبر تلخکام
وز بیم جان فرو نبرم این نواله را
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۱ - انگشت اگر زنی به لبم چون پیاله‌ها
انگشت اگر زنی به لبم چون پیاله‌ها
از حسرت لب تو درآیم به ناله‌ها
در ودایی که خون شهیدان عشق ریخت
خونابه جگر چکد از برگ لاله‌ها
جان می‌سپرد عاشق و چشم تو می‌گریست
می‌داشتند ماتم مجنون، غزاله‌ها
میلی جراحت دل ما تازه می‌شود
در حلقه‌های کاکل مشکین کلاله‌ها
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۳ - امّید وعد‌ه‌های تو نو می‌کند مرا
امّید وعد‌ه‌های تو نو می‌کند مرا
در دست انتظار، گرو می‌کند مرا
قاصد که هر زمان ز تو آید به سوی من
شرمنده خود از تک و دو می‌کند مرا
حیرت، مثال صورت آیینه پیش یار
غافل ز شوق گفت‌و‌شنو می‌کند مرا
میلی خیال ابروی خنجر‌گذار او
رسوای شهر چون مه نو می‌کند مرا
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۴ - در پا غمت چو صید زبون می‌کشد مرا
در پا غمت چو صید زبون می‌کشد مرا
می‌افکند به خاک و به خون می‌کشد مرا
ما خون گرفته‌ایم و دمادم به زور دست
درپای تیغ، بخت زبون می‌کشد مرا
زنجیر زلف او اگر این است، عاقبت
سودای عاشقی به جنون می‌کشد مرا
خواری به آن رسیده که بی گفت او، رقیب
از بزم همچو شحنه برون می‌کشد مرا
میلی لب فسونگر افسانه‌ساز یار
در تنگنای غم به فسون می‌کشد مرا
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۷ - دامان ناز برزد وتیغ جفا گرفت
دامان ناز برزد وتیغ جفا گرفت
سرمست در رسید و گریبان ما گرفت
گردید تیر غمزه مستش به خون من
هر چند دست او به شفاعت حنا گرفت
شب گفتم آن‌قدر سخن از بیخودی به یار
کش خواب از فسانه بی مدعا گرفت
آن شاخ گل، شکفته ز اهل وفا گذشت
تا از نسیم آه که بوی وفا گرفت؟
میلی ترا کسی که ملامت ز عشق کرد
آهوی نیم جان به کمند بلا گرفت
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۱ - از منع غیر، دوش که خندان گذشت و رفت
از منع غیر، دوش که خندان گذشت و رفت
امروز با تبسّم پنهان گذشت و رفت
زود آشنای من به که شد گرم اختلاط
کز پیش من رقیب پریشان گذشت و رفت
بی تابی‌اش ز وعده فراموشی که بود؟
کز اضطراب، بر زده دامان گذشت و رفت
بود از پی رقیب و نهان آشنای من
چون پیش من رسید هراسان گذشت و رفت
در راه آرزو، اثر نامیدی‌ام
گوید که آن پری ز تو پنهان گذشت و رفت
میلی چو بود رشته جان پای بند او
بیمار آرزو ز سر جان گذشت و رفت
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۲ - ناصح نصیحت تو به دل جاگیر نیست
ناصح نصیحت تو به دل جاگیر نیست
ویرانه‌ای است دل که عمارت پذیر نیست
خوانند در شکارگه عشق، بی‌جگر
صیدی که در کمند ملامت اسیر نیست
بسیار بی‌ملاحظه‌ای در جفا، مگر
دانسته‌ای که از تو دلم را گریز نیست؟
ظالم سوار من چو کند پای در رکاب
از دادخواه، یک سر ره بی نفیر نیست
میلی به صبر خوی کن و با جفا بساز
کان شوخ را خیال وفا در ضمیر نیست