تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۴۹ - هرگز مباش آتش سوزان، سپند باش
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۵۰ - این پردههای حسن نظر تیره میکند
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۶۲ - خار ترم که تازه ز باغم درودهاند
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۶۸ - ما زهر قاتلیم فصیحی نه شهد ناب
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۷۲ - ما توأمیم با گل رعنا در این چمن
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۷۳ - گر گل نصیحتت نپذیرد در این چمن
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۷۶ - چون نعش من برند برون از سرای من
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۷۸ - ای دل از آن دهن طمع خام میکنی
میرداماد : قصاید
شماره ۱ - ای از سها ز عکس رخت کمتر آفتاب
ای از سها ز عکس رخت کمتر آفتاب
میدان حسن از تو و بازیگر آفتاب
در روز طرح دفتر خوبی نوشته است
اول خراج حسن تو بر کشور آفتاب
طفلی ست حسن تو بپرورده دایه وار
گه در کنار ماهش و گه در بر آفتاب
لعلی ست شکر تو در او مدغم آرزو
ماهی ست چهره تو در او مضمر آفتاب
گر باده جمال تو آید به جام فکر
جای خوی از مسام چکد دیگر آفتاب
عکسی ز روی خویش به جام هلال بخش
تا جرم ماه باده شود ساغر آفتاب
آئینه خیال ز عکس رخت نوشت
صد نکته در دقایق خوبی بر آفتاب
عطری مگر ز زلف تو در عود بزم بود
کافکند خویش رادر مجمر آفتاب
در عرق خاک مردمک دیده یافته
بی تو خط شعاعی چون نشتر آفتاب
آنجا که عکس روی تو بر بوستان فتاد
گر خود بود چنار وی آرد بر آفتاب
آنکس که در خیال تو میرد عجب مدار
از خاک رویدش پس مردن گر آفتاب
از تابش جمال تو بر آسمان حسن
چون ماه منخسف شده در منظر آفتاب
آسودگی نداند گوئی چو چشم ما
دارد خسک ز عشق تو در بستر آفتاب
ای دست جور عشق ترا نایب آسمان
وی عکس نور روی ترا چاکر آفتاب
گفتی ز تاب عشق چنان گرم هم مشو
گز گرمی تو سوزد در خاور آفتاب
این باده گر رسد به خیال دماغ چرخ
چون پرنیان درفتد آتش در آفتاب
گر برق آه ما به خیال فلک رسد
بینی و لیک یک کف خاکستر آفتاب
چون من ز دود آه کنم تیره چرخ را
راه افق نیابد بی رهبر آفتاب
یکدم به ره خرام که تا حسن خویش را
بر سرکند ز شرم رخت معجر آفتاب
خاک ارخوئی چنین فکند با خیال تو
در ساغر افق چو می احمر آفتاب
گوئی خیال روی تو سوده جبین حسن
بر خاک بارگاه شه پیکر آفتاب
دریا نوال ابر کف روزگار حکم
کآن دستگاه جم سپه چاکر آفتاب
ابری ستاره گوهر بحری شعاع موج
چرخی زمانه مرکز و شاخی بر آفتاب
گفتش خرد سکندر ثانی و باز گفت
هرگز ز نور ماه کند زیور آفتاب
کی ساخت از بنان سخا ابرو کی فکند
بر جای قطره در صدف اسکندر آفتاب
مهتاب را روشنی دیده شب است
با قدر خود نسازد هم بستر آفتاب
ای خسروی که در رصد سیر صیت تو
تقدیر را صد آمد و ذوالمنظر آفتاب
سیمرغ دولت تو زمنقار در مسیر
افکنده نسر طایر و از شهپر آفتاب
نطقم در این مدیح مگر خواست گفتنت
کای رای روشنت را مدحتگر آفتاب
عقلش چه گفت گفت زهی ای خرد تباه
خفاش رابه دیده زند خنجر آفتاب
خود در مشیمه رحم چرخ نطفه ئیست
از صلب قدر شاه قدر کشور آفتاب
بر رسم باج و جزیه فرستد شعاع و نور
در تو عهد به ملک مه و گوهر آفتاب
در صلب ابر شعله شود نطفه مطر
از تف خشم تو که کند اخگر آفتاب
تیغ تو باه برد در صلب مفسدت
خشم تو تیره سازد طالع بر آفتاب
جاهت دهد دفینه در مرکز آسمان
رایت دهد ودیعت در اغبر آفتاب
گر در خیال رای تو تخم افکند به خاک
از خاک حاصل آرد برزیگر آفتاب
بر درگه نفاذ تو افلاک تند سیر
بنشسته چون به شارع پیغمبر آفتاب
روزی که بهر غیبت گردان جنگجوی
جرم شهاب تیره شود مغفر آفتاب
جای اشعه تیغ برون آیدش ز چشم
گر یاد معرکه کند این انور آفتاب
در بحر ژرف خون یلان غوطه می خورد
گر خود ز دور چرخ کند معبر آفتاب
محور سنان فتنه شود در ضمیر چرخ
مغفر به دست مرگ نهد بر سر آفتاب
حلق بقا ببرد در معرکه اجل
خون زمانه ریزد در ساغر آفتاب
ابری شود که بارد بر خاک معرکه
الماس سوده بسکه خورد خنجر آفتاب
در بحر معرکه به مسامیر فلک فتح
تضمین بود ثوابت در لنگر آفتاب
بهر ردیف مدح تو گوئی کنون فلک
هر صبحدم برآورد از خاور آفتاب
دهر از فروغ رای تو از نور خور غنی ست
زانروکه نیستش به ضیا در خور آفتاب
دزدد چو کودکان فلک از کیسه افق
این قرص را که نام نهد اختر آفتاب
معیار آفرینش اگر فیض رای تست
در کان نهد زمانه به جای زر آفتاب
تا در مسیر سرعت و بطی فلک بود
در دیده گاه فربه و گه لاغر آفتاب
بادا ز شرم معتکف مسجد سکون
با سیر صیت جاه تو تا محشر آفتاب
تا بر فلک حکایت مخروط ظل ارض
در دعوی ضیا نکند باور آفتاب
در نسبت ضمیر تو بادا چو ضل ارض
مخروطی شعاع ضیا کمتر آفتاب
کف الخضیب را به خلافت دعاهدر
برخصمت ازظفیره مکدرترآفتاب
درموج بحر خشم تو دلفین همی غریق
وز یاد هیبت تو همی اصفر آفتاب
میدان حسن از تو و بازیگر آفتاب
در روز طرح دفتر خوبی نوشته است
اول خراج حسن تو بر کشور آفتاب
طفلی ست حسن تو بپرورده دایه وار
گه در کنار ماهش و گه در بر آفتاب
لعلی ست شکر تو در او مدغم آرزو
ماهی ست چهره تو در او مضمر آفتاب
گر باده جمال تو آید به جام فکر
جای خوی از مسام چکد دیگر آفتاب
عکسی ز روی خویش به جام هلال بخش
تا جرم ماه باده شود ساغر آفتاب
آئینه خیال ز عکس رخت نوشت
صد نکته در دقایق خوبی بر آفتاب
عطری مگر ز زلف تو در عود بزم بود
کافکند خویش رادر مجمر آفتاب
در عرق خاک مردمک دیده یافته
بی تو خط شعاعی چون نشتر آفتاب
آنجا که عکس روی تو بر بوستان فتاد
گر خود بود چنار وی آرد بر آفتاب
آنکس که در خیال تو میرد عجب مدار
از خاک رویدش پس مردن گر آفتاب
از تابش جمال تو بر آسمان حسن
چون ماه منخسف شده در منظر آفتاب
آسودگی نداند گوئی چو چشم ما
دارد خسک ز عشق تو در بستر آفتاب
ای دست جور عشق ترا نایب آسمان
وی عکس نور روی ترا چاکر آفتاب
گفتی ز تاب عشق چنان گرم هم مشو
گز گرمی تو سوزد در خاور آفتاب
این باده گر رسد به خیال دماغ چرخ
چون پرنیان درفتد آتش در آفتاب
گر برق آه ما به خیال فلک رسد
بینی و لیک یک کف خاکستر آفتاب
چون من ز دود آه کنم تیره چرخ را
راه افق نیابد بی رهبر آفتاب
یکدم به ره خرام که تا حسن خویش را
بر سرکند ز شرم رخت معجر آفتاب
خاک ارخوئی چنین فکند با خیال تو
در ساغر افق چو می احمر آفتاب
گوئی خیال روی تو سوده جبین حسن
بر خاک بارگاه شه پیکر آفتاب
دریا نوال ابر کف روزگار حکم
کآن دستگاه جم سپه چاکر آفتاب
ابری ستاره گوهر بحری شعاع موج
چرخی زمانه مرکز و شاخی بر آفتاب
گفتش خرد سکندر ثانی و باز گفت
هرگز ز نور ماه کند زیور آفتاب
کی ساخت از بنان سخا ابرو کی فکند
بر جای قطره در صدف اسکندر آفتاب
مهتاب را روشنی دیده شب است
با قدر خود نسازد هم بستر آفتاب
ای خسروی که در رصد سیر صیت تو
تقدیر را صد آمد و ذوالمنظر آفتاب
سیمرغ دولت تو زمنقار در مسیر
افکنده نسر طایر و از شهپر آفتاب
نطقم در این مدیح مگر خواست گفتنت
کای رای روشنت را مدحتگر آفتاب
عقلش چه گفت گفت زهی ای خرد تباه
خفاش رابه دیده زند خنجر آفتاب
خود در مشیمه رحم چرخ نطفه ئیست
از صلب قدر شاه قدر کشور آفتاب
بر رسم باج و جزیه فرستد شعاع و نور
در تو عهد به ملک مه و گوهر آفتاب
در صلب ابر شعله شود نطفه مطر
از تف خشم تو که کند اخگر آفتاب
تیغ تو باه برد در صلب مفسدت
خشم تو تیره سازد طالع بر آفتاب
جاهت دهد دفینه در مرکز آسمان
رایت دهد ودیعت در اغبر آفتاب
گر در خیال رای تو تخم افکند به خاک
از خاک حاصل آرد برزیگر آفتاب
بر درگه نفاذ تو افلاک تند سیر
بنشسته چون به شارع پیغمبر آفتاب
روزی که بهر غیبت گردان جنگجوی
جرم شهاب تیره شود مغفر آفتاب
جای اشعه تیغ برون آیدش ز چشم
گر یاد معرکه کند این انور آفتاب
در بحر ژرف خون یلان غوطه می خورد
گر خود ز دور چرخ کند معبر آفتاب
محور سنان فتنه شود در ضمیر چرخ
مغفر به دست مرگ نهد بر سر آفتاب
حلق بقا ببرد در معرکه اجل
خون زمانه ریزد در ساغر آفتاب
ابری شود که بارد بر خاک معرکه
الماس سوده بسکه خورد خنجر آفتاب
در بحر معرکه به مسامیر فلک فتح
تضمین بود ثوابت در لنگر آفتاب
بهر ردیف مدح تو گوئی کنون فلک
هر صبحدم برآورد از خاور آفتاب
دهر از فروغ رای تو از نور خور غنی ست
زانروکه نیستش به ضیا در خور آفتاب
دزدد چو کودکان فلک از کیسه افق
این قرص را که نام نهد اختر آفتاب
معیار آفرینش اگر فیض رای تست
در کان نهد زمانه به جای زر آفتاب
تا در مسیر سرعت و بطی فلک بود
در دیده گاه فربه و گه لاغر آفتاب
بادا ز شرم معتکف مسجد سکون
با سیر صیت جاه تو تا محشر آفتاب
تا بر فلک حکایت مخروط ظل ارض
در دعوی ضیا نکند باور آفتاب
در نسبت ضمیر تو بادا چو ضل ارض
مخروطی شعاع ضیا کمتر آفتاب
کف الخضیب را به خلافت دعاهدر
برخصمت ازظفیره مکدرترآفتاب
درموج بحر خشم تو دلفین همی غریق
وز یاد هیبت تو همی اصفر آفتاب
میرداماد : غزلیات
شماره ۱ - از سوز دل بسوخت گیاه وجود ما
میرداماد : غزلیات
شماره ۴ - چشم خراج عشق ستد خون ناب را
چشم خراج عشق ستد خون ناب را
معزول ساخت عامل دیوان خواب را
من جان حلال کردم اگر خود کند قبول
سلطان درد عشق تو ملک خراب را
ساقی میار باده کزین جام آتشین
ترسم جگر پر آبله گردد شراب را
ای کوثر مراد ندانم که چون کنم
گر بازگیری از من مستسقی آب را
شب کی رسد به صبح که اشراق از غمت
گل کرد ز آب دیده ره آفتاب را
معزول ساخت عامل دیوان خواب را
من جان حلال کردم اگر خود کند قبول
سلطان درد عشق تو ملک خراب را
ساقی میار باده کزین جام آتشین
ترسم جگر پر آبله گردد شراب را
ای کوثر مراد ندانم که چون کنم
گر بازگیری از من مستسقی آب را
شب کی رسد به صبح که اشراق از غمت
گل کرد ز آب دیده ره آفتاب را
میرداماد : غزلیات
شماره ۵ - سوز غم تو کرد قضا سرنوشت ما
سوز غم تو کرد قضا سرنوشت ما
ای در غم تو شعله آتش بهشت ما
این ابر ناوک تو همانابه سینه داشت
کالماس جای سبزه بر آمد ز کشت ما
دوزخ به پشت گرمی ایام هجر تو
خویشی گرفت با گل و آب سرشت ما
زاهد به عشق کوش که محراب صومعه
افتد به سجده پیش زمین کنشت ما
اشراق بوی باده ملائک برد ز هوش
جائی اگر نهند بنائی ز خشت ما
ای در غم تو شعله آتش بهشت ما
این ابر ناوک تو همانابه سینه داشت
کالماس جای سبزه بر آمد ز کشت ما
دوزخ به پشت گرمی ایام هجر تو
خویشی گرفت با گل و آب سرشت ما
زاهد به عشق کوش که محراب صومعه
افتد به سجده پیش زمین کنشت ما
اشراق بوی باده ملائک برد ز هوش
جائی اگر نهند بنائی ز خشت ما
میرداماد : غزلیات
شماره ۸ - ما شاه محنتیم و دهد عشق تاج ما
ما شاه محنتیم و دهد عشق تاج ما
گردون ز جنس درد فرستد خراج ما
چون دم زنم ز صبح وصالت که روز حشر
بیعت گرفته است ز شبهای داج ما
ترسم که در دماغ وجود آتش افکند
ز ینسان که باز گرم جگر شد مزاج ما
گردون که صبح صحبت ما شام هجر کرد
گو روغن وجود مکن در سراج ما
اشراق ما و درد که دکان روزگار
زان نسخه مفلس است که دارد علاج ما
گردون ز جنس درد فرستد خراج ما
چون دم زنم ز صبح وصالت که روز حشر
بیعت گرفته است ز شبهای داج ما
ترسم که در دماغ وجود آتش افکند
ز ینسان که باز گرم جگر شد مزاج ما
گردون که صبح صحبت ما شام هجر کرد
گو روغن وجود مکن در سراج ما
اشراق ما و درد که دکان روزگار
زان نسخه مفلس است که دارد علاج ما
میرداماد : غزلیات
شماره ۱۰ - آتش که شعله عاریت از جان ما گرفت
آتش که شعله عاریت از جان ما گرفت
چون برق عشق بود که در آشنا گرفت
ای بس که در فراق تو از بخت واژگون
نفرین خویش کردم و گردون دعا گرفت
هر جا که جان خسته به بیماری ئی فتاد
عشق تو رفت و بیعت درد از دوا گرفت
این دل که عنکبوت زوایای محنت است
یارب چسان به دام حیل این هماگرفت
ای بیوفا خیال تو چندان به روز هجر
پهلوی ما نشست که بوی وفا گرفت
روزی کتاب هستی ما می نوشت چرخ
تقدیر رفت نسخه اصل از بلا گرفت
شرمنده خیال توام کم قبول کرد
من خاک بودم او ز کرم توتیا گرفت
اشراق چون دو چشم تو در خشکسال هجر
چندان گریستم که کنارم گیا گرفت
چون برق عشق بود که در آشنا گرفت
ای بس که در فراق تو از بخت واژگون
نفرین خویش کردم و گردون دعا گرفت
هر جا که جان خسته به بیماری ئی فتاد
عشق تو رفت و بیعت درد از دوا گرفت
این دل که عنکبوت زوایای محنت است
یارب چسان به دام حیل این هماگرفت
ای بیوفا خیال تو چندان به روز هجر
پهلوی ما نشست که بوی وفا گرفت
روزی کتاب هستی ما می نوشت چرخ
تقدیر رفت نسخه اصل از بلا گرفت
شرمنده خیال توام کم قبول کرد
من خاک بودم او ز کرم توتیا گرفت
اشراق چون دو چشم تو در خشکسال هجر
چندان گریستم که کنارم گیا گرفت
میرداماد : غزلیات
شماره ۱۳ - اشکم ز سوز سینه چو عمان آتش است
اشکم ز سوز سینه چو عمان آتش است
دریای شعله مایه ی باران آتش است
هر دم به جانبی ز دلم شعله سر زند
یاران در این خرابه مگر کان آتش است
شب هر نفس که بی تو کشیدم چنان نمود
کز سینه تا به لب همه پیکان آتش است
تو شب به ناز خفته و من خسته تا به روز
چون خار وخس که بر سر طوفان آتش است
مهمان تست جان ستم دیده روز وصل
مانند خشک همیه که مهمان آتش است
از دل مپرس سینه ی در سوز خفته را
این کوی را هزار خیابان آتش است
گفتم که جان خسته ی اشراق و درد عشق
گفتا گیاه خشک و بیابان آتش است
دریای شعله مایه ی باران آتش است
هر دم به جانبی ز دلم شعله سر زند
یاران در این خرابه مگر کان آتش است
شب هر نفس که بی تو کشیدم چنان نمود
کز سینه تا به لب همه پیکان آتش است
تو شب به ناز خفته و من خسته تا به روز
چون خار وخس که بر سر طوفان آتش است
مهمان تست جان ستم دیده روز وصل
مانند خشک همیه که مهمان آتش است
از دل مپرس سینه ی در سوز خفته را
این کوی را هزار خیابان آتش است
گفتم که جان خسته ی اشراق و درد عشق
گفتا گیاه خشک و بیابان آتش است
میرداماد : غزلیات
شماره ۲۱ - ما را به آل خیر نبیین توسل است
ما را به آل خیر نبیین توسل است
بر ذات پاک خالق عالم توکل است
باما هر آنکه خصمی بیهوده میکند
از پا در آید آخر و ما را تحمل است
کم عمر باشد آنکه به ما دشمنی کند
دور بقای دشمن ما بی تسلسل است
آنکو بدید نیکی و آنگه بدی نمود
پرسش ز نطفه اش نمای که جای تامل است
اشراق غم مخور که نماند جهان چنین
عالم پر از صداست که وقت تبدل است
بر ذات پاک خالق عالم توکل است
باما هر آنکه خصمی بیهوده میکند
از پا در آید آخر و ما را تحمل است
کم عمر باشد آنکه به ما دشمنی کند
دور بقای دشمن ما بی تسلسل است
آنکو بدید نیکی و آنگه بدی نمود
پرسش ز نطفه اش نمای که جای تامل است
اشراق غم مخور که نماند جهان چنین
عالم پر از صداست که وقت تبدل است
میرداماد : غزلیات
شماره ۳۰ - حسنت کشید گرد مه از مشک ناب خط
حسنت کشید گرد مه از مشک ناب خط
یعنی کشم ز خوبی بر آفتاب خط
ز آشوب تار زلف تو در رستخیز حسن
شد بر رخ تو نسخه یو م الحساب خط
دود دلم که در سر زلف تو جا گرفت
گوئی که شد بر آن رخ خورشید تاب خط
شنجرف بر حوالی خط دیده ایم لیک
کس دیده بر حواشی لعل مذاب خط
در کیش تو حلال بود خون دل بریز
ای چهره تو علت حسن کتاب خط
نور فروغ حسن ترا خط حجاب نیست
کی برفروغ معنی گردد حجاب خط
در وجه جزیه زلف تو بستد ز نافه مشک
یا داد بر خراج رخت آفتاب خط
گفتی شراب ساغر خوبیست چهره ام
زلفم ببین که کرد رقم بر شراب خط
زلف تو گرد آتش رخسار خط نگاشت
بخت من است آنکه نگارد بر آب خط
بر آتش عذار تو تا خط کشید حسن
در جان خامه شعله زد از التهاب خط
یعنی کشم ز خوبی بر آفتاب خط
ز آشوب تار زلف تو در رستخیز حسن
شد بر رخ تو نسخه یو م الحساب خط
دود دلم که در سر زلف تو جا گرفت
گوئی که شد بر آن رخ خورشید تاب خط
شنجرف بر حوالی خط دیده ایم لیک
کس دیده بر حواشی لعل مذاب خط
در کیش تو حلال بود خون دل بریز
ای چهره تو علت حسن کتاب خط
نور فروغ حسن ترا خط حجاب نیست
کی برفروغ معنی گردد حجاب خط
در وجه جزیه زلف تو بستد ز نافه مشک
یا داد بر خراج رخت آفتاب خط
گفتی شراب ساغر خوبیست چهره ام
زلفم ببین که کرد رقم بر شراب خط
زلف تو گرد آتش رخسار خط نگاشت
بخت من است آنکه نگارد بر آب خط
بر آتش عذار تو تا خط کشید حسن
در جان خامه شعله زد از التهاب خط
میرداماد : غزلیات
شماره ۳۳ - ما این سبوی باده که بر دوش کرده ایم
ما این سبوی باده که بر دوش کرده ایم
تعویذ عقل و مائده هوش کرده ایم
شبهای هجر خار مغیلان به جای خواب
با مردمان دیده هم آغوش کرده ایم
در جام آفتاب شده باده خون دل
بر یاد این شراب که مانوش کرده ایم
عریانی است قسمت ماگر چه از جهان
جان را فدای یار قباپوش کرده ایم
اشراق زنده ایم همان بی وصال دوست
گویی طریق عشق فراموش کرده ایم
تعویذ عقل و مائده هوش کرده ایم
شبهای هجر خار مغیلان به جای خواب
با مردمان دیده هم آغوش کرده ایم
در جام آفتاب شده باده خون دل
بر یاد این شراب که مانوش کرده ایم
عریانی است قسمت ماگر چه از جهان
جان را فدای یار قباپوش کرده ایم
اشراق زنده ایم همان بی وصال دوست
گویی طریق عشق فراموش کرده ایم
میرداماد : اشعار عربی
شمارهٔ ۲ - : بالله یا سکاری حی الحبیب قولو
صفی علیشاه : غزلیات
شماره ۱ - سوگند خوردهایم به موی تو بارها
سوگند خوردهایم به موی تو بارها
تا بگذریم در غمت از اختیارها
گفتم که دل به زلف تو گیرد مگر قرار
زان بی خبر که داده به یاد او قرارها
داند کسی که روزش از آن طره گشته شام
بر عاشقان گذشته چسان روزگارها
گیرم مگر که دامنت اندر رهی به کف
چون خاک شدن نشیمن من رهگذارها
شرم آیدم به جان تو کائی مرا به سر
بینی چه کرد عشق تو با جان نثارها
شاید یک اَرزِ حال غریبی کنی سراغ
کز عشق تست در به دراندر دیارها
ز آغاز عمر پیشه ی من بود درد و غم
تا چون بود زعشق تو انجام کارها
تا رو نهادم از غم عشقت به کوه و دشت
شستی زروی سیل سر شکم غبارها
چون میزدم به وادی سرگشتگی قدم
یارا نبود سرکشی از زخم خارها
در سوزش فراق تو هر شام تا سحر
بد موی بر تنم همه چون نیش مارها
بیرون دلی ز حلقه ی زلفت یکی کجاست
کاری به دام و بندیش آسان به تارها
مانا به وعده ی تو هنوزم امیدوار
چشم ار چه شد سفید همی ز انتظارها
آن کس که شد زنرگس مستت غرابه نوش
مینشکند ز ساغر و جامش خمارها
خط بر دمید گرد رخت یا کشیدهاند
بر باغ گل ز سبزه ی ریحان حصارها
با طلعت تو فارغم از باغ و گل که هست
شرمنده پیش روی بدیعت بهارها
رفت آنچه بود جز غم روی تو در نظر
ما را بس است یاد تو از یادگارها
داند کمال شعر کجا هر مکدری
شعر صفی است آیت صفوت شعارها
تا بگذریم در غمت از اختیارها
گفتم که دل به زلف تو گیرد مگر قرار
زان بی خبر که داده به یاد او قرارها
داند کسی که روزش از آن طره گشته شام
بر عاشقان گذشته چسان روزگارها
گیرم مگر که دامنت اندر رهی به کف
چون خاک شدن نشیمن من رهگذارها
شرم آیدم به جان تو کائی مرا به سر
بینی چه کرد عشق تو با جان نثارها
شاید یک اَرزِ حال غریبی کنی سراغ
کز عشق تست در به دراندر دیارها
ز آغاز عمر پیشه ی من بود درد و غم
تا چون بود زعشق تو انجام کارها
تا رو نهادم از غم عشقت به کوه و دشت
شستی زروی سیل سر شکم غبارها
چون میزدم به وادی سرگشتگی قدم
یارا نبود سرکشی از زخم خارها
در سوزش فراق تو هر شام تا سحر
بد موی بر تنم همه چون نیش مارها
بیرون دلی ز حلقه ی زلفت یکی کجاست
کاری به دام و بندیش آسان به تارها
مانا به وعده ی تو هنوزم امیدوار
چشم ار چه شد سفید همی ز انتظارها
آن کس که شد زنرگس مستت غرابه نوش
مینشکند ز ساغر و جامش خمارها
خط بر دمید گرد رخت یا کشیدهاند
بر باغ گل ز سبزه ی ریحان حصارها
با طلعت تو فارغم از باغ و گل که هست
شرمنده پیش روی بدیعت بهارها
رفت آنچه بود جز غم روی تو در نظر
ما را بس است یاد تو از یادگارها
داند کمال شعر کجا هر مکدری
شعر صفی است آیت صفوت شعارها