تعداد ۱۵۸۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۹۰۵ - خاصان تمام مستند، ساقی صلای عامی
خاصان تمام مستند، ساقی صلای عامی
ته جرعه ای کرم کن، مِن راوقِ الکرامی
خامیم و اوفتاده، می ده که باده بخشد
اجساد را قیامی، ارواح را، قوامی
آواره ام به فرقت، از منزل سلامت
یا جار دار سلمی، بلغ لها سلامی
مطربِ بهل طریقت، سرکن رهِ حقیقت
سنجی اگر مقامی، داری اگر پیامی
خواهی حَرَج نباشد، سرکن حدیث دربا
اهلا لما روبنا، عن سیدالانامی
دل در شکسته حالی، صد ناله در گره داشت
انی رجوت دهراً، اشکو عن السقامی
یار آمدم به بالین، شد رنجها فراموش
عاد الکرام شکراً، فی اوفر السهامی
یا جارتی بوجد، قولی حدیث نجد
ذا اجمل الهدایا، ها اکمل الکلامی
گوش حزین خاموش، مطرب به نالهٔ توست
سرکن رهی خدا را، ساقی بیار جامی
ته جرعه ای کرم کن، مِن راوقِ الکرامی
خامیم و اوفتاده، می ده که باده بخشد
اجساد را قیامی، ارواح را، قوامی
آواره ام به فرقت، از منزل سلامت
یا جار دار سلمی، بلغ لها سلامی
مطربِ بهل طریقت، سرکن رهِ حقیقت
سنجی اگر مقامی، داری اگر پیامی
خواهی حَرَج نباشد، سرکن حدیث دربا
اهلا لما روبنا، عن سیدالانامی
دل در شکسته حالی، صد ناله در گره داشت
انی رجوت دهراً، اشکو عن السقامی
یار آمدم به بالین، شد رنجها فراموش
عاد الکرام شکراً، فی اوفر السهامی
یا جارتی بوجد، قولی حدیث نجد
ذا اجمل الهدایا، ها اکمل الکلامی
گوش حزین خاموش، مطرب به نالهٔ توست
سرکن رهی خدا را، ساقی بیار جامی
حزین لاهیجی : قطعات
شمارهٔ ۱ - در توسل به حضرت خاتم الانبیاء (ص)
یا خاتم النبییّن، غمخوار عالمی تو
پیش تو چون ننالم؟ از جور آسمانی
از عرض شکوه هرچند، خالی نمی شود دل
از من سخن طرازی، از خامه خون چکانی
ناید نهفتن از من، با لطف شامل تو
رازی که می نماید، در سینه ام سنانی
دیرینه شد چو مخلص، در حضرت است گستاخ
نتوانم از تو کردن، اسرار دل نهانی
همچشم کوثر از توست، پیمانهٔ املها
لبریزگوهر ازتوست، گنجینهٔ امانی
ماهیچهٔ لوایت، آرد به درع و خفتان
کاری که می کند مه، با پیکر کتانی
فریادرس خدیوا، بیداد بین که کرده ست
هندوی چرخ ما را، تاراج ترکمانی
دور از حمایت تو، دور سپهر بشکست
پشت خمیده ام را، از بار زندگانی
بالین و بستر من، خشتیّ و بوریایی ست
این است در بساطم، ز اسباب این جهانی
از نقد در کنارم، رنگ طلایی ای هست
ز الوان نعمتم نیست، جز اشک ارغوانی
بگسسته الفت من، از خیل بی وفایان
پوشیده همّت من، چشم از نعیم فانی
آواره همچو من نیست، خاکی نهاد دیگر
تا این کهن بنا را، افلاک گشته بانی
ده سال شد که در هند، عمرم به رایگان رفت
زین سان کسی نداده، بر باد زندگانی
دم سردی زمانه، خرم بهارم افسرد
عریان تن است نخلم، از باد مهرگانی
ای سر غبار راهت، زان خاک سرمه واری
خونبار دیدهام را، بفرست ارمغانی
جایی که نور رویت، گلگونه برفروزد
از ذره کمتر آید، خورشید خاورانی
در خون نشسته دارد، هند جگر فشارم
من داد شکوه دادم، باقی دگر تو دانی
نه قوّتی که آیم تا خاک آستانت
نه طاقتی که سازم، با حرقت چنانی
از باد سرد مهری، شاخ خزان رسیده
رخساره در زریری، ز اغصان ضیمرانی
نفس بلند همّت، تاکی کند تحمّل
با طعنهٔ اراذل، با نخوت ادانی
در سومنات دهلی، مدح تو می سرایم
زان پیشتر که آید، بلبل به زندخوانی
هر فردی از مدیحت، باشد حدیث منزل
من اسرت المعلّی، من سرحهٔ المعانی
هر سو صریر کلکم، طبل سکندری زد
تا گشت در هوایت، سرگرم مدح خوانی
بنگر به مایه داری، نیسان خامه ام را
جز من کسی نیارد، زین سان گهر فشانی
بر خاک عجز ریزد، سرپنجهٔ تهمتن
چون خامه ام گشاید، بازوی پهلوانی
لب برگشا و گوهر، در جیب بحر و کان کن
کف برگشا و بفشان، صدگنج شایگانی
از داغ مهرت امروز، محفل فروزِ دهرم
کمتر دهد چو من یاد، آثار باستانی
از مصرعی توان یافت، طبع هنر طرازم
جان را به تن نباشد، این جودت و روانی
هرگز نداشت حسان، رطب اللسانی من
هرگز نکرد سحبان، این معجز البیانی
از صولت مدیحت، ملک سخن گرفته
گردن فرازکلکم، با چتر کاویانی
گر رخصت تو باشد، از لخت دل نمایم
مستان معنوی را، تا حشر میزبانی
قدر سخن بلند است، زیرا که دارد آباد
تا حشر سروران را، قصر رفیع شانی
از معجز سخن ماند، روح اللهی به عیسی
موسی کلیمِ حق شد، از فیضِ نکته دانی
شدکاخ ملک و ملت، ازکلک نکته پرور
مستهدم المفاسد، مستحکم المبانی
از عنصری بود نام، شاهان غزنوی را
از گنجوی بود یاد، بهرام شاه ثانی
آن آل بویه رفتند، امّا به روزگاران
دارد روانشان شاد، مهیار دیلمانی
سلجوقیان گذشتند، امّا ز انوری ماند
نام بلند ایشان، بر لوح این جهانی
دور اتابکان رفت، امّا کلام سعدی
پرورده نامشان را، با آب زندگانی
ذکر اوبس باقیست، از نکته های سلمان
نام تکش دهد یاد، خلّاق اصفهانی
شاه مظفری را، نسلی نماند لیکن
هر مصرعی ز حافظ، شد شمع دودمانی
راه سخن نبودی، در حضرتت حزین را
از عفو اگر نبودی، امّید طیلسانی
کلکم ز فیض لطفت زانسان به جلوه آید
کز جنبش بهاران، شمشاد بوستانی
تا سرفراز کرده ست، نام تو خامه ام را
با گوی مهر دارد، دعویّ صولجانی
بر صفحه ام بنازد، جمشید و نقش خاتم
از خامه ام ببالد، ارژنگ و کلکِ مانی
پیش تو چون ننالم؟ از جور آسمانی
از عرض شکوه هرچند، خالی نمی شود دل
از من سخن طرازی، از خامه خون چکانی
ناید نهفتن از من، با لطف شامل تو
رازی که می نماید، در سینه ام سنانی
دیرینه شد چو مخلص، در حضرت است گستاخ
نتوانم از تو کردن، اسرار دل نهانی
همچشم کوثر از توست، پیمانهٔ املها
لبریزگوهر ازتوست، گنجینهٔ امانی
ماهیچهٔ لوایت، آرد به درع و خفتان
کاری که می کند مه، با پیکر کتانی
فریادرس خدیوا، بیداد بین که کرده ست
هندوی چرخ ما را، تاراج ترکمانی
دور از حمایت تو، دور سپهر بشکست
پشت خمیده ام را، از بار زندگانی
بالین و بستر من، خشتیّ و بوریایی ست
این است در بساطم، ز اسباب این جهانی
از نقد در کنارم، رنگ طلایی ای هست
ز الوان نعمتم نیست، جز اشک ارغوانی
بگسسته الفت من، از خیل بی وفایان
پوشیده همّت من، چشم از نعیم فانی
آواره همچو من نیست، خاکی نهاد دیگر
تا این کهن بنا را، افلاک گشته بانی
ده سال شد که در هند، عمرم به رایگان رفت
زین سان کسی نداده، بر باد زندگانی
دم سردی زمانه، خرم بهارم افسرد
عریان تن است نخلم، از باد مهرگانی
ای سر غبار راهت، زان خاک سرمه واری
خونبار دیدهام را، بفرست ارمغانی
جایی که نور رویت، گلگونه برفروزد
از ذره کمتر آید، خورشید خاورانی
در خون نشسته دارد، هند جگر فشارم
من داد شکوه دادم، باقی دگر تو دانی
نه قوّتی که آیم تا خاک آستانت
نه طاقتی که سازم، با حرقت چنانی
از باد سرد مهری، شاخ خزان رسیده
رخساره در زریری، ز اغصان ضیمرانی
نفس بلند همّت، تاکی کند تحمّل
با طعنهٔ اراذل، با نخوت ادانی
در سومنات دهلی، مدح تو می سرایم
زان پیشتر که آید، بلبل به زندخوانی
هر فردی از مدیحت، باشد حدیث منزل
من اسرت المعلّی، من سرحهٔ المعانی
هر سو صریر کلکم، طبل سکندری زد
تا گشت در هوایت، سرگرم مدح خوانی
بنگر به مایه داری، نیسان خامه ام را
جز من کسی نیارد، زین سان گهر فشانی
بر خاک عجز ریزد، سرپنجهٔ تهمتن
چون خامه ام گشاید، بازوی پهلوانی
لب برگشا و گوهر، در جیب بحر و کان کن
کف برگشا و بفشان، صدگنج شایگانی
از داغ مهرت امروز، محفل فروزِ دهرم
کمتر دهد چو من یاد، آثار باستانی
از مصرعی توان یافت، طبع هنر طرازم
جان را به تن نباشد، این جودت و روانی
هرگز نداشت حسان، رطب اللسانی من
هرگز نکرد سحبان، این معجز البیانی
از صولت مدیحت، ملک سخن گرفته
گردن فرازکلکم، با چتر کاویانی
گر رخصت تو باشد، از لخت دل نمایم
مستان معنوی را، تا حشر میزبانی
قدر سخن بلند است، زیرا که دارد آباد
تا حشر سروران را، قصر رفیع شانی
از معجز سخن ماند، روح اللهی به عیسی
موسی کلیمِ حق شد، از فیضِ نکته دانی
شدکاخ ملک و ملت، ازکلک نکته پرور
مستهدم المفاسد، مستحکم المبانی
از عنصری بود نام، شاهان غزنوی را
از گنجوی بود یاد، بهرام شاه ثانی
آن آل بویه رفتند، امّا به روزگاران
دارد روانشان شاد، مهیار دیلمانی
سلجوقیان گذشتند، امّا ز انوری ماند
نام بلند ایشان، بر لوح این جهانی
دور اتابکان رفت، امّا کلام سعدی
پرورده نامشان را، با آب زندگانی
ذکر اوبس باقیست، از نکته های سلمان
نام تکش دهد یاد، خلّاق اصفهانی
شاه مظفری را، نسلی نماند لیکن
هر مصرعی ز حافظ، شد شمع دودمانی
راه سخن نبودی، در حضرتت حزین را
از عفو اگر نبودی، امّید طیلسانی
کلکم ز فیض لطفت زانسان به جلوه آید
کز جنبش بهاران، شمشاد بوستانی
تا سرفراز کرده ست، نام تو خامه ام را
با گوی مهر دارد، دعویّ صولجانی
بر صفحه ام بنازد، جمشید و نقش خاتم
از خامه ام ببالد، ارژنگ و کلکِ مانی
حزین لاهیجی : قطعات
شمارهٔ ۴ - ماده تاریخ
حزین لاهیجی : قطعات
شمارهٔ ۳۳ - آزادی دو عالم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱ - بر رخ چه درگشاید، بیگانهٔ وفا را
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۷ - رفت آنکه دل به محنت، آسوده بود ما را
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۶ - باغ و بهار سازد، جیب و کنار خود را
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۲ - تا در سخن درآرم، شیرین زبان خود را
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۸۰ - داغ است و سینه در عشق، صبح و ستاره ما
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۱۵ - بال و پر گر به اسیری نبود پروا نیست
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۵۸ - نقش مراد دنیا، نقش بر آب باشد
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۹۱ - چون نقش آن خط و خال، لوح خیال گیرد
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۷۴ - از ضعف مشکل آید، چون می برد ز خویشم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۸۸ - زانوی بی کسی هاست، بالین خستهٔ من
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۱۱ - تا شانه خشک دستم، بی زلف یار مانده
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۱۳ - از آتش دل آهم تا روی پوش برداشت
از آتش دل آهم تا روی پوش برداشت
سیلاب اشک چشمم چون دیگ جوش برداشت
عیبش نمی توان کرد چون دردمند عشقی
از صبر عاجز آمد از دل خروش برداشت
باری که پشت گردون از هیبتش دوتا شد
آن را به دوش مستی بی تاب و توش برداشت
افغان ز چشم ساقی کان ترک بی مروت
هم رخت عقل دزدید هم نقد هوش برداشت
روپوش عیب ما بود پشمینه ای و او را
در رهن ساغری مِی دی مِی فروش برداشت
سیلاب اشک چشمم چون دیگ جوش برداشت
عیبش نمی توان کرد چون دردمند عشقی
از صبر عاجز آمد از دل خروش برداشت
باری که پشت گردون از هیبتش دوتا شد
آن را به دوش مستی بی تاب و توش برداشت
افغان ز چشم ساقی کان ترک بی مروت
هم رخت عقل دزدید هم نقد هوش برداشت
روپوش عیب ما بود پشمینه ای و او را
در رهن ساغری مِی دی مِی فروش برداشت
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۲۴ - امروز اگر به سنگی مینای جان توان زد
امروز اگر به سنگی مینای جان توان زد
فردا ز خُمّ هستی رطل گران توان زد
ساقی به کف ندارم چیزی بهای مِی را
جز خرمنی ز دانش کآتش در آن توان زد
دنیا و آخرت را با عشق قیمتی نیست
مِی ده که چار تکبیر بر این و آن توان زد
فردا اگر ز کوثر جامی نمی دهندم
امروز ساغری با حوراوشان توان زد
از ما کناره کردی راه خطا گرفتی
پنداشتی که کامی با دیگران توان زد
بگذار چرخ گردون بر کام ما نگردد
یک شب خدنگ آهی بر آسمان توان زد
رخسار آتشینت تا چند در نقاب است
ما را شراری از وی آخر به جان توان زد
از مرغ بند بر پا پرواز چند خواهی
بگشای رشته تا پر بر لامکان توان زد
فردا ز خُمّ هستی رطل گران توان زد
ساقی به کف ندارم چیزی بهای مِی را
جز خرمنی ز دانش کآتش در آن توان زد
دنیا و آخرت را با عشق قیمتی نیست
مِی ده که چار تکبیر بر این و آن توان زد
فردا اگر ز کوثر جامی نمی دهندم
امروز ساغری با حوراوشان توان زد
از ما کناره کردی راه خطا گرفتی
پنداشتی که کامی با دیگران توان زد
بگذار چرخ گردون بر کام ما نگردد
یک شب خدنگ آهی بر آسمان توان زد
رخسار آتشینت تا چند در نقاب است
ما را شراری از وی آخر به جان توان زد
از مرغ بند بر پا پرواز چند خواهی
بگشای رشته تا پر بر لامکان توان زد
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۳۴ - روزی که کلک تقدیر در پنجۀ قضا بود
روزی که کلک تقدیر در پنجۀ قضا بود
بر لوح آفرینش غم سرنوشت ما بود
زان پیشتر که نوشد خضر آب زندگانی
مارا خیال لعلت سرمایۀ بقا بود
روزی که میگرفتند پیمان ز نسل آدم
عشق از میان ذرّات در جست و جوی ما بود
ساقی شراب شوقم دیشب زیادتر داد
گر پاره شد ز مستی پیراهنم به جا بود
بر عاصیان هر قوم بگماشت حق بلایی
ما خیل عشقبازان هجرانمان بلا بود
ساقی لباس زهدم صد ره به مِی فروش است
تا پاک شد ز رنگی کالودۀ ریا بود
گر در محیط حیرت غرقم گناه من چیست
در کشتی وجودم عشق تو ناخدا بود
می خاستم که دل را از غم خلاص یابم
داغ جدایی آمد وین آخرالدوّا بود
بر لوح آفرینش غم سرنوشت ما بود
زان پیشتر که نوشد خضر آب زندگانی
مارا خیال لعلت سرمایۀ بقا بود
روزی که میگرفتند پیمان ز نسل آدم
عشق از میان ذرّات در جست و جوی ما بود
ساقی شراب شوقم دیشب زیادتر داد
گر پاره شد ز مستی پیراهنم به جا بود
بر عاصیان هر قوم بگماشت حق بلایی
ما خیل عشقبازان هجرانمان بلا بود
ساقی لباس زهدم صد ره به مِی فروش است
تا پاک شد ز رنگی کالودۀ ریا بود
گر در محیط حیرت غرقم گناه من چیست
در کشتی وجودم عشق تو ناخدا بود
می خاستم که دل را از غم خلاص یابم
داغ جدایی آمد وین آخرالدوّا بود
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۶۰ - ساقی بیار جامی کز چشم اشکبارم
ساقی بیار جامی کز چشم اشکبارم
خاطر خوشست امروز برطرف جویبارم
ساقی ز جام دیگر آبی بر آتشم زن
زان پیشتر کزین جام برجان فتد شرارم
از باغ وصل جانان هر بلبلی گلی چید
بیچاره من تهی دست در پا شکست خارم
بر اشک چشم سدّی از خون دل ببندم
وز سوز دل به آهی دود از جهان برآرم
باد صبا سحرگه بوئی ز زلفش آورد
بر باد داد یکجا محصول روزگارم
روز الست کردند از نیم جرعه مستم
امروز صد خم مِی می نشکند خمارم
از دیده در کنارم صد جوی خون روان شد
دهقان دهر ننشاند یک سرو در کنارم
روزی که پا نهادم در کارگاه هستی
پیچید دست قدرت با درد پود و تارم
گردید تا زعمرم کوته ز گردش چرخ
تاری به کف نیامد زان زلف تابدارم
خاکستر وجودم خالی ز اخگری نیست
در آب دیده شویی گر صد هزار بارم
دانی چرا غبارا پیوسته اشک ریزم
تا باد برندارد زین رهگذر غبارم
خاطر خوشست امروز برطرف جویبارم
ساقی ز جام دیگر آبی بر آتشم زن
زان پیشتر کزین جام برجان فتد شرارم
از باغ وصل جانان هر بلبلی گلی چید
بیچاره من تهی دست در پا شکست خارم
بر اشک چشم سدّی از خون دل ببندم
وز سوز دل به آهی دود از جهان برآرم
باد صبا سحرگه بوئی ز زلفش آورد
بر باد داد یکجا محصول روزگارم
روز الست کردند از نیم جرعه مستم
امروز صد خم مِی می نشکند خمارم
از دیده در کنارم صد جوی خون روان شد
دهقان دهر ننشاند یک سرو در کنارم
روزی که پا نهادم در کارگاه هستی
پیچید دست قدرت با درد پود و تارم
گردید تا زعمرم کوته ز گردش چرخ
تاری به کف نیامد زان زلف تابدارم
خاکستر وجودم خالی ز اخگری نیست
در آب دیده شویی گر صد هزار بارم
دانی چرا غبارا پیوسته اشک ریزم
تا باد برندارد زین رهگذر غبارم
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۷۲ - از کوی نیک نامی باید قدم کشیدن
از کوی نیک نامی باید قدم کشیدن
یا خط عاشقی را بر سر قلم کشیدن
گر او جفا پسندد بر عاشقان مسکین
ما نیز می پسندیم از وی ستم کشیدن
ابرو کمانم ار تیر بر قصد جان گشاید
دلکشتر آید از وی ابرو بهم کشیدن
واعظ برو که ما خود از توبه کردیم
در کفر عشق رسم است دم از بدم کشیدن
از جور او شکایت کفر است زانکه در عشق
شرط صمد پرستی است ناز صنم کشیدن
پیر مغان به جامم یک جرعه بادۀ ناب
افکند و فارغم کرد از جام جَم کشیدن
تا از عنایت دوست پشت و دلم قوی شد
بر پشت من شد آسان بار ستم کشیدن
گر پرده های گیسو از چهره برگشاید
بر حرف آفرینش خواهد قلم کشیدن
گر گندمی ز خالت افتد به دست آدم
آسان نماید او را پای از ارم کشیدن
یا خط عاشقی را بر سر قلم کشیدن
گر او جفا پسندد بر عاشقان مسکین
ما نیز می پسندیم از وی ستم کشیدن
ابرو کمانم ار تیر بر قصد جان گشاید
دلکشتر آید از وی ابرو بهم کشیدن
واعظ برو که ما خود از توبه کردیم
در کفر عشق رسم است دم از بدم کشیدن
از جور او شکایت کفر است زانکه در عشق
شرط صمد پرستی است ناز صنم کشیدن
پیر مغان به جامم یک جرعه بادۀ ناب
افکند و فارغم کرد از جام جَم کشیدن
تا از عنایت دوست پشت و دلم قوی شد
بر پشت من شد آسان بار ستم کشیدن
گر پرده های گیسو از چهره برگشاید
بر حرف آفرینش خواهد قلم کشیدن
گر گندمی ز خالت افتد به دست آدم
آسان نماید او را پای از ارم کشیدن