تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۴۲ - دل از خواری ببالد عزتش هست
دل از خواری ببالد عزتش هست
خریداری ندارد قیمتش هست
کف خاکی کزان فرسوده تر نیست
سرشت ذره کی در طینتش هست
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۴۷ - چرایی سرگران تقصیر ما چیست
چرایی سرگران تقصیر ما چیست
بکش، در آتش افکن، مدعا چیست
گذشت از یک تغافل روزگارم
نمی دانم نگاه آشنا چیست
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۸۰ - هوا را سرافرازی می دهد نخل خرامانت
هوا را سرافرازی می دهد نخل خرامانت
تذروستان شود روی زمین از موج جولانت
ز حیرت سرگرانی کم نگه اما چه می دانی
که نرگسدان کند باغ نگه را چشم خندانت
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۸۱ - چو گل بر غنچه می خندد دهانت
چو گل بر غنچه می خندد دهانت
زند سیلی به نسرین ارغوانت
ز باریکی حدیثی در میان بود
به یاد آمد مرا موی میانت
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۹۳ - غبار ما به او گل می فرستد
غبار ما به او گل می فرستد
که پیغام تحمل می فرستد
شکار طره آشفتگیها
به خوابم بوی سنبل می فرستد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۹۴ - اگر یک دم خیال سرش از دل دور می افتد
اگر یک دم خیال سرش از دل دور می افتد
چو مرهم زخم ما از دیده ناسور می افتد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۹۵ - نگاهش از دل ما بر سر نابود می رنجد
نگاهش از دل ما بر سر نابود می رنجد
چو خوی نازکی دیر آتشی شد زود می رنجد
دماغ آشفته ام پروانه دیوانه ای دارم
به یاد شعله ای می سوزد و از دود می رنجد
برای خاطری چون غنچه پژمرده حیرانم
که چون بیند دل ما را غبار آلود می رنجد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۹۶ - سرم در محشر سودا نگنجد
سرم در محشر سودا نگنجد
دلم در سینه صحرا نگنجد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۰۰ - شهید خوی گرمش مهر را در کینه می پیچد
شهید خوی گرمش مهر را در کینه می پیچد
نگه در دیده می دوزد نفس در سینه می پیچد
عجب گر از خمارم صبح شنبه دیده بگشاید
ز بس در کلبه ام دود شب آدینه می پیچد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۰۱ - گمان دارم که در زیر فلک قحط فضا گردد
گمان دارم که در زیر فلک قحط فضا گردد
در این گلشن اگر یک غنچه امید وا گردد
نظر تنگی است این گردون که با وسعت نمی سازد
به تنگ آید دل گرمی اگر مطلب روا گردد
کمانداری است بیرحمی که زورش کس نمی داند
چه دلها می برد بیگانه ای تا آشنا گردد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۰۷ - غمش از دل الهی کم نگردد
غمش از دل الهی کم نگردد
ز ملک پادشاهی کم نگردد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۰۸ - ز لعلت شور بلبل تازه گردد
ز لعلت شور بلبل تازه گردد
ز بویت گل بلند آوازه گردد
چو خندان بگذری بر طرف گلشن
گلستان یک دهن خمیازه گردد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۱۱ - اگر آهی کشم افشاگر صد راز می گردد
اگر آهی کشم افشاگر صد راز می گردد
اگر مژگان زنم بر هم پر پرواز می گردد
دلم صیدی است فتراکش نفس در سینه دزدیدن
به جولانگاه آن ترک شکار انداز می گردد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۱۲ - دلی کز بیخودی گرم سراغ عشق می گردد
دلی کز بیخودی گرم سراغ عشق می گردد
به گرد شهر و کو بر کف چراغ عشق می گردد
ز تاب مهربانی می پزد در تابه خامی
کسی کز درد تو قانع به داغ عشق می گردد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۱۵ - فلک بر کاردانیهای اهل هوش می خندد
فلک بر کاردانیهای اهل هوش می خندد
قضا چون در نبرد آید به جوشن پوش می خندد
به رنگ موج پرواز کناری در بغل دارم
که بحر از شرطه بادش به صد آغوش می خندد
ببین از جبهه یاقوت و سیمای صدف روشن
فزاید قیمت آن را کز لب خاموش می خندد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۱۹ - بر قصد طره سنبل چو زلفش تاب بر دارد
بر قصد طره سنبل چو زلفش تاب بر دارد
درآید آفتاب از پا چو سر از خواب بر دارد
به سیل گریه دادم در سر کویش دل خود را
مگر غافل خیال گل کند از آب بردارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۲۲ - اگر امروز دل در سینه پرواز دگر دارد
اگر امروز دل در سینه پرواز دگر دارد
پری دیده است این دیوانه انداز دگر دارد
همه تحسین بلبل می کنند اما نمی دانند
کسی گر بشنود پروانه آواز دگر دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۲۷ - کدامین جلوه یارب اختیار این چمن دارد
کدامین جلوه یارب اختیار این چمن دارد
که ما را در طلسم سایه سرو و سمن دارد
ز تاراج غمش راهی به دلها کرده ام پیدا
نگاهش سرگران با هر که می گردد به من دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۲۹ - تغافل در نگه پنهان که دارد
تغافل در نگه پنهان که دارد
تبسم زیر لب خندان که دارد
ز مژگان می نویسم سطر اشکی
سواد نسخه طوفان که دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۳۲ - ز مژگان می کند رم چشم آهویی که او دارد
ز مژگان می کند رم چشم آهویی که او دارد
ز وحشت می گریزد وحشت خویی که او دارد
شود آیینه تا در برکشد عکس خرامش را
ز رشکم می کشد آه از سر کویی که او دارد