تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۷۲ - با دلی رفته به استسقا
با دلی رفته به استسقا
که معاصیش هیچ غم نکند
با چنین دل چه جای بارانست
کابر بر تو کمیز هم نکند
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۷۵ - در هجای «معجزی» شاعر: معجزی خود ز معجز ادبار
معجزی خود ز معجز ادبار
نزد هر زیرکی کم از خر بود
خود همه کس برو همی خندید
زان که عقلش ز جهل کمتر بود
زین چنین کون دریده مادر و زن
ریشخندش نیز درخور بود
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۸۳ - با بقای پدر پسر ناید
با بقای پدر پسر ناید
شادی مهتری به سر ناید
شمس در غرب تا فرو نشود
از سوی شرق بدر برناید
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۹۶ - در رثای زکی‌الدین بلخی: ای برادر زکی بمرد و بشد
ای برادر زکی بمرد و بشد
تا یکی به ز ما قرین جوید
تا ز آب حیات آن عالم
تن و جان از عدم فرو شوید
من ز غم مرده‌ام که کی بود او
باز از آنجا به سوی من پوید
پس تو گویی که مرثیت گویش
زنده را مرده مرثیت گوید
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۹۷ - ای دریغا که روز برنایی
ای دریغا که روز برنایی
عهد بشکست و جاودانه نماند
از زمانه غرض جوانی بود
لیک از گردش زمانه نماند
آب معشوق را زمانه بریخت
و آتش عشق را زبانه نماند
ای سنایی دل از جهان برکن
بر کس این دور جاودانه نماند
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۹۸ - این جهان بر مثال مرداریست
این جهان بر مثال مرداریست
کرکسان گرد او هزار هزار
این مر آن را همی زند مخلب
آن مر این را همی زند منقار
آخرالامر برپرند همه
وز همه باز ماند این مردار
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۰۴ - در صف خانگاه محمد منصور واقع در سرخس که وی در آن داروخانه و کتابخانه برای فقرا و درویشان بنیاد نهاد
لب روح الله ست یا دم صور
خانگاه محمد منصور
که ز درس و کتاب و دارو هست
از سه سو دین و جان و تن را سور
زین بنا ایمن از دو چیز سه چیز
تن و جان و دل از قبور و فتور
تعبیه در صدای هر خم اوست
لحن داوود با ادای زبور
از تحلیش تیره چهرهٔ تیر
وز تجلیش طیره تودهٔ طور
در تن ار علتی‌ست اینجا خواه
حب مرطوب و شربت محرور
در دل ار شبهتیست اینجا خوان
لوح محفوظ و دفتر مسطور
کتب اینجاست ای دل طالب
دارو اینجاست ای تن رنجور
عیسی اینجاست ای هوای عفن
خضر اینجاست ای سراب غرور
پس ازین زین ستانه خواهد بود
دولت و رحمت و قصور و حبور
صفت و صورتش گه ادراک
برتر از گوش روح و دیدهٔ حور
چون بدو چشم نیک درنرسد
چونش گویم که چشم بد ز تو دور
مجد او داشت مر سنایی را
در نثای سنای خود معذور
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۰۶ - ای سنایی به گرد حران گرد
ای سنایی به گرد حران گرد
تا بیابی ز جود ایشان چیز
نزد نادیدگان و نااهلان
کی بود بذل و همت و تمییز
کودک خرد بی‌خرد بدهد
زر سی دانه را به نیم مویز
بی‌نوا سوی بی‌سخا نشوی
غر نگردد به گرد آلت حیز
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۰۷ - هر که زین پیش بود امیر سخن
هر که زین پیش بود امیر سخن
از امیر سخا شدند عزیز
تو همه روز گرد آن گردی
که به نزدیکشان زرست و پشیز
دستهٔ گل بر کسی چه بری
که فروشد به کویها گشنیز
پیرهن زان طمع مکن که ز حرص
دزدد از جامهٔ پدر تیریز
بهر دهلیزبان چگویی شعر
که بمانی چو کفش در دهلیز
بوسه بر لب دهی شکر یابی
بوسه بر کون دهی چه یابی تیز
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۰۹ - ای خداوند قایم قدوس
ای خداوند قایم قدوس
ملک تو ناقیاس و نامحسوس
قایمی خود به خود قیام تو نیست
به قیامی که هست ضد جلوس
ساحت سینه‌های مشتاقان
ز آرزوی تو شد به دور و شموس
در دل عارفان حضرت تو
صد نهال از محبتت مغروس
نور افلاک در نهاد قدم
کنی از راه عاشقان مطموس
هشت باغ و چهار رکن سرور
جنت عدن با همه ناموس
پیش آن دل بدانکه کس نخرد
به یکی مشت ارزن و سه فلوس
خاکپای بلال حضرت تو
گشته از راه دین تاج رئوس
خاک بر سر دبیر حضرت را
چون نداند همی یمین غموس
کردم آواره از مساکن عز
حل منجوس و طالع منحوس
گر چه زاغ سیاه گشتستم
نگزینم مقام جز ناقوس
زاغ گر بشنود کند در حال
زین سخنها کرشمه چو طاووس
شد مقیم سرخس و اندر وی
همچو دزدی به قلعه‌ای محبوس
ای سنایی بود که در غزنین
می‌ندانند شاه را ز عروس
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۱۲ - در رثای یکی از بزرگان: گوهر روح بود خواجه وزیر
گوهر روح بود خواجه وزیر
لیک محبوس مانده در تن خویش
چون تنش روح گشت تیز چنو
باز پرید سوی معدن خویش
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۱۳ - گر مقصر شدم به خدمت تو
گر مقصر شدم به خدمت تو
بد مکن بر رهی کمانی خویش
بهترین خدمتست آنکه رهی
دور دارد ز تو گرانی خویش
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۱۸ - گفت بر دوخته مرا شعری
گفت بر دوخته مرا شعری
خواجه خیاطی از سر فرهنگ
معنی او چو ریسمان باریک
قافیت همچو چشم سوزن تنگ
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۲۷ - چند روزی درین جهان بودم
چند روزی درین جهان بودم
بر سر خاک باد پیمودم
بدویدم بسی و دیدم رنج
یک شب از آز خویش نغنودم
نه یکی را بخشم کردم هجو
نه یکی را به طمع بستودم
به هوا و به شهوت نفسی
جان پاکیزه را نیالودم
هر زمانی به طمع آسایش
رنج بر خویشتن نیفزودم
و آخرم چون اجل فراز آمد
رفتم و تخم کشته بدرودم
یار شد گوهرم به گوهر خویش
باز رستم ز رنج و آسودم
من ندانم که من کجا رفتم
کس نداند که من کجا بودم
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۳۷ - ای علایی ببین و نیک ببین
ای علایی ببین و نیک ببین
که زمانه ستمگریست عظیم
گه ز چوبی کند دمنده شنکج
گه ز گوساله‌ای خدای کریم
هر کرا فضل نیست نیم پشیز
به شتر وار ساو دارد و سیم
وانکه چون تیغ جان ربای از فضل
موی را چون قلم کند به دو نیم
به خدای ار خرانش بگذارند
بی دو دانگ سیه بر آخور تیم
اینهمه قصه و حکایت چیست
وینهمه عشوه و تغلب و بیم
به بهشت خدای نگذارند
بی زر و سیم طاعتی ز رحیم
شاعرانی که پیش ازین بودند
همه والا بدند و راد و حکیم
باز در روزگار دولت ما
همه مابون شدند و دون و لیم
به دو شعر رکیک ناموزون
که بخوانند ز گفتهای قدیم
کون فراخی حکیم و خواجه شود
چکند رنج بردن تعلیم
لاجرم حرمتی پدید آید
شاعران را به گرد هفت اقلیم
که به پنجاه مدحشان ممدوح
ندهد در دو سال نانی نیم
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۳۹ - چند گویی که زحمتت کردم
چند گویی که زحمتت کردم
تا نگردی ز من گران گران
به سر تو که دوستر دارم
زحمت تو ز رحمت دگران
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۴۰ - منم آن مفلسی که کیسهٔ من
منم آن مفلسی که کیسهٔ من
ندهد شادیی به طراران
سیم در دست من نگیرد جای
چون خرد در دماغ می خواران
مستی از صحبتم بپرهیزد
همچو خواب از دو چشم بیماران
من چنین آزمند نومیدم
از تو ای قبلهٔ نکوکاران
کافتاب امید را به فلکی
خشکسال نیاز را به باران
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۴۱ - ای به عین حقیقت اندر عین
ای به عین حقیقت اندر عین
باز کرده ز بهر دیدن عین
پیش عین تو عین دوست عیان
تو رسیده به عین و گویی این
چون تو آید ز عین تو همه تو
ایستاده چو سد ذوالقرنین
تا تو گویی تو آن نه تو تو تویی
آن تو از تو دروغ باشد و مین
کی مسلم بود ترا توحید
چون که اثبات می کنی اثنین
بیش تو زان میان به باطل و حق
چند گویی تفاوت ما بین
در یکی حال مستحیل بود
اجتماع وجود مختلفین
اول از پیش خویش نه قدمی
تا جدا گردد اصل مال از دین
نظر از غیر منقطع کن زانک
شاهد غیر در دل آور عین
چند گویی ز حال غیر که قال
قال بی‌حال عار باشد و شین
چون سنایی ز خود نه منقطعی
که حکایت کنی ز حال حسین
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۵۲ - هر که چون کاغذ و قلم باشد
هر که چون کاغذ و قلم باشد
دو زبان و دو روی گاه سخن
همچو کاغذ سیاه کن رویش
چون قلم گردنش به تیغ بزن
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۵۳ - ای خرد را جمال و جان را زین
ای خرد را جمال و جان را زین
ذکر و شعر توام چو دین و چو دین
به دو وزنم ستوده در یک بیت
به دو بحر آب داده از یک عین
من ز شعر تو دیده موسی‌وار
در یکی بیت مجمع‌البحرین
بلبلم خوانده‌ای و سیمرغم
من خود از ناقصی غرب‌البین
پیش چشم و دل عزیز توام
چون همی بینیم به رای العین
گر نیایم بگو سنایی کو
که کسی عین را نگوید «این»
واحدم خوانده‌ای گرم بیند
پشت ایام خواندم اثنین
توبه کردم که پیش کس نشوم
خاصه در حربگاه بدر و حنین
توبه مشکن مرا که شیطانی
باشد از زادهٔ شهابی شین
آب حیوان چو یافت آتش خضر
کم گراید به باد ذوالقرنین