تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۷۱ - تا ز عشق روی خوددیوانه ام کرد آن پری
تا ز عشق روی خوددیوانه ام کرد آن پری
هم ز کفر آسوده ام فرمود وهم از دین بری
حاش لله آدمیزاد این چنین کی دیده کس
گشته ام حیران که حورت بوده مادر یا پری
خود بر آن بودم که مهر خاوری خوانم تو را
چون نکودیدم ندارد زلف مهر خاوری
بارها رفتم که قدت را دهم نسبت به سرو
خوب چون دیدم ندارم سروچشم عبهری
مهربانی هم دخیل است ای نگار ماه رو
خال وخط وزلف ورخ تنها ندارد دلبری
بی تو هم خون شددلم هم دیدهام خونبار گشت
در غمت دل یاریم بنمود و چشمم یاوری
ای جبینت زهره رویت مه جمالت آفتاب
چون بلنداقبال داری صدهزاران مشتری
هم ز کفر آسوده ام فرمود وهم از دین بری
حاش لله آدمیزاد این چنین کی دیده کس
گشته ام حیران که حورت بوده مادر یا پری
خود بر آن بودم که مهر خاوری خوانم تو را
چون نکودیدم ندارد زلف مهر خاوری
بارها رفتم که قدت را دهم نسبت به سرو
خوب چون دیدم ندارم سروچشم عبهری
مهربانی هم دخیل است ای نگار ماه رو
خال وخط وزلف ورخ تنها ندارد دلبری
بی تو هم خون شددلم هم دیدهام خونبار گشت
در غمت دل یاریم بنمود و چشمم یاوری
ای جبینت زهره رویت مه جمالت آفتاب
چون بلنداقبال داری صدهزاران مشتری
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۸۴ - همچو چهرت کی بود آتش چوزلفت دودکی
همچو چهرت کی بود آتش چوزلفت دودکی
ز آتش ودودت جز آب چشم دیده سودکی
گه زره سازی در آتش گه به گل بازی کند
گشت زلف تو خلیل الله کی داوودکی
با دل من آنچه چشم کافرت کرده است کرد
درجهان فرعون کی شداد کی نمرود کی
چشم تو خونریزی پیر وجوان راکرده فرض
داد پیغمبر کجا فتوی خدا فرمودکی
ازمکافات جزا غافل مشو بدچون دلم
آینه رویت ز رنگ خط غبارآلود کی
همچو تو دردلبری کی بودشیرین کی ایاز
همچو من در عاشقی فرهاد کی محمود کی
بی رخ توچون کنار من بود از اشک چشم
دجله ها کی بحرها کی چشمه ها کی رودکی
همچو من گاهی به بزم ومجمر توسوخته
شمع کی پروانه کی مشک وعبیر وعودکی
شدبلنداقبال از زلفت پریشان گفتگو
دود با داوود ور نه قافیه می بودکی
ز آتش ودودت جز آب چشم دیده سودکی
گه زره سازی در آتش گه به گل بازی کند
گشت زلف تو خلیل الله کی داوودکی
با دل من آنچه چشم کافرت کرده است کرد
درجهان فرعون کی شداد کی نمرود کی
چشم تو خونریزی پیر وجوان راکرده فرض
داد پیغمبر کجا فتوی خدا فرمودکی
ازمکافات جزا غافل مشو بدچون دلم
آینه رویت ز رنگ خط غبارآلود کی
همچو تو دردلبری کی بودشیرین کی ایاز
همچو من در عاشقی فرهاد کی محمود کی
بی رخ توچون کنار من بود از اشک چشم
دجله ها کی بحرها کی چشمه ها کی رودکی
همچو من گاهی به بزم ومجمر توسوخته
شمع کی پروانه کی مشک وعبیر وعودکی
شدبلنداقبال از زلفت پریشان گفتگو
دود با داوود ور نه قافیه می بودکی
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۸۹ - چون پریشانی به زلف یار دارد عالمی
چون پریشانی به زلف یار دارد عالمی
در پریشانی دل ما زآن نمی آرد غمی
گر کسی بر هر چه یزدان داده روزی قانع است
کی کجا منت کشد هرگز ز جود حاتمی
من به دل گفتم سخن شد شهره در هر انجمن
ای دریغا نیست در عالم رفیق محرمی
چشم گریانست کس باشد به روز ار مونسی
شمع سوزان است و بس دارم به شب گر همدمی
جز تو نبود کس اگر ظاهر شود یوسف رخی
آن توئی وبس بود در دهر اگر عیسی دمی
پادشاهانند در عالم بسی با تاج وتخت
آن سلیمان زمان باشد که داردخاتمی
چشمت ار دارد ز مژگان لشکر افراسیاب
هم مرا باشد بحمدالله دل چون رستمی
می کند ناسور زخم ار بشنود بوئی ز مشک
مشک زلفت زخم دل را گشته نیکومرهمی
ابر چون چشم بلنداقبال گرید کی کجا
چون نماید خودنمایی پیش دریا شبنمی
در پریشانی دل ما زآن نمی آرد غمی
گر کسی بر هر چه یزدان داده روزی قانع است
کی کجا منت کشد هرگز ز جود حاتمی
من به دل گفتم سخن شد شهره در هر انجمن
ای دریغا نیست در عالم رفیق محرمی
چشم گریانست کس باشد به روز ار مونسی
شمع سوزان است و بس دارم به شب گر همدمی
جز تو نبود کس اگر ظاهر شود یوسف رخی
آن توئی وبس بود در دهر اگر عیسی دمی
پادشاهانند در عالم بسی با تاج وتخت
آن سلیمان زمان باشد که داردخاتمی
چشمت ار دارد ز مژگان لشکر افراسیاب
هم مرا باشد بحمدالله دل چون رستمی
می کند ناسور زخم ار بشنود بوئی ز مشک
مشک زلفت زخم دل را گشته نیکومرهمی
ابر چون چشم بلنداقبال گرید کی کجا
چون نماید خودنمایی پیش دریا شبنمی
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۹۱ - بوسه دل از لعل جان بخشت هوس داردهمی
بوسه دل از لعل جان بخشت هوس داردهمی
فرصت ار یابد ببوسد تا نفس دارد همی
گر چه مستان از عسس دارند بیم جان ولی
بیم جان ازچشم مست تو عسس دارد همی
از قفس باشند مرغان درگریز اما مرا
مرغ دل در کوی تومیل قفس دارد همی
بی سبب نی خالهای دلفریبت کنج لب
هر کجا حلوا بود آنجا مگس دارد همی
از غم عشقت بلنداقبال اندر روز و شب
ناله های زار مانندجرس داردهمی
فرصت ار یابد ببوسد تا نفس دارد همی
گر چه مستان از عسس دارند بیم جان ولی
بیم جان ازچشم مست تو عسس دارد همی
از قفس باشند مرغان درگریز اما مرا
مرغ دل در کوی تومیل قفس دارد همی
بی سبب نی خالهای دلفریبت کنج لب
هر کجا حلوا بود آنجا مگس دارد همی
از غم عشقت بلنداقبال اندر روز و شب
ناله های زار مانندجرس داردهمی
بلند اقبال : قصاید
شماره ۳ - دوش طبع من ملال از بس ز هجر یار داشت
دوش طبع من ملال از بس ز هجر یار داشت
با دل من تاسحرگه گفتگو بسیار داشت
گفتم ای دل در کجائی هرزه گردی تا به کی
کی دلی غیر از تو هرگز صاحبش را خوار داشت
این بلند اقبال من سوزد که در دور زمان
غیر من هر کس دلی آسوده و غمخوار داشت
در بر من نیستی یک دم کجائی روز وشب
کی کسی در هزره گردی اینهمه اصرار داشت
دل بگفت ای بی خبر از خود ز سوز وشور عشق
هر که عاشق بود دل دایم به پیش یار داشت
من بر یار تو می باشم شب و روز ای عجب
کی کجا دل داشت در بر گر کسی دلدار داشت
گفتمش شب ها مه من درچه کاری بود گفت
داشت بر کف گاه ساغر گاه چنگ وتار داشت
گفتم اندر ساغرش بد خون دلها یا شراب
گفت گه بیرون به رندی گه می خلار داشت
گفتمش گهگاه و کم کم یا دمادم خورد می
گفت نی بر لب پیاپی ساغر سرشار داشت
گفتم ای دل راست گو چون بود رفتارش به تو
گفت می دیدم به من مهری برادر وار داشت
گفتمش چون بودخوی آن نگار خوبروی
گفت درامسال بدخوئی نه همچون پار داشت
گفتمش از مهر او طرفی که بستی چیست گفت
طرفم این کز وصل خویشم بی غم وآزار داشت
گفتم از می مست چون می شد چه می کرد او بگفت
خنجر اندر کف جدلها با درو دیوار داشت
گفتم از حسنش بگو گفتا که اندر چرخ حسن
بود تابان ماهی اما ز لف عنبربار داشت
گفتم از رویش بگو گفتا بیاض عارضش
نقطه شنگرف گون وخطی از زنگار داشت
گفتمش گواز جبینش گفت پیش آفتاب
گوئیا آئینه ای می داشت این آثار داشت
گفتم از نور رخش گو گفت بر کف گوئیا
سوره نور و کتاب مجمع الانوار داشت
گفتم از زلفش بگو شرحی بگفت از زلف او
من چگویم زلف او شرح وبیان بسیار داشت
گفتم از آن طره طرار برگوقصه ای
گفت طولانی است آن شرحی که درطومار داشت
گفتمش چون بود تار طره طرار او
گفت درهر تار چندین تبت وتاتار داشت
گفتم از باریکیش گو گفت می پنداشتی
کزریاضت همسری با خواجه عطار داشت
گفتم از تاریکیش گوگفت گویا نسبتی
با شب هجران یار و با دل کفار داشت
گفتم از بویش بگو گفتا گمانم می رسید
بارها ازمشک وعنبر بسته بر هر تار داشت
گفتم از عطرش بگوگفتا ز عطر بوی او
خویش را عنبر ز عطر بوی خود بیزار داشت
گفتمش گو از درازایش بگفتا یک دوشبر
کوتهی تخمین زدم از شام هجر یار داشت
گفتم ازشکلش بگوگفت از یمین واز یسار
آن بت فرخار می پنداشتی زنار داشت
گفتم از چینش بگوگفتا دو صد چین وختن
زیر هر چین و شکن آن طره طرار داشت
گفتم از زلفش حکایت گو به پیشم موبه مو
گفت پیچ وتاب زلفش مو به مو چون تار داشت
گفتم از حالش بگوگفتا پریشان حال بود
گوئی آن هم همچو ما عشقی بدان رخسار داشت
گفتمش ز آن سیمتن در آن پریشانی چه خواست
گفت گردن کج چو مسکین خواهش دینار داشت
گفتم از نوشین لب لعلش حکایت کن بگفت
نوشداروئی عجب در لعل شکربار داشت
گفتمش گو از دهانش گفت هیچ ازاو مگو
جوهر فردی که می گویند کی آثار داشت
گفتم از دندان او گوگفت از یاقوت سرخ
حقه ای دیدم دو رشته لؤلؤ شهوار داشت
گفتمش گواز زبان درفشان او بگفت
«بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت»
گفتم از سیمین زنخدانش به پیشم گو سخن
گفت چاهی از زنخدان آن بت عیار داشت
گفتم از آن چاه گوگفتا چوا فتادم در او
دل همی دیدم در آن جا ناله های زار داشت
گفتمش چون شد که بیرون آمدی ز آن چاه گفت
طره اش این ستگیری را به من اظهار داشت
گفتم از سرو قدش گوگفت قدش را به سرو
چون دهی نسبت چو قدش سرو کی رفتار داشت
گفتم از چشمش بگو گفت ار چه خود بیمار بود
چون طبیبان در برش دیدم همی بیمار داشت
گفتم از مژگان اوگوگفت آن ابرو نبود
ذوالفقاری بد که درکف حیدر کرار داشت
آن شهی کز باده عشقش هر آنکو مست شد
هم بلند اقبال گشت وهم دلی هشیار داشت
مه راو را در ازل هر کس که در دل جا نداد
دل پر ازحسرت ز بدبختی چوبو تیمار داشت
من چگویم مدح ووصف از این چنین شاهی که او
شبهه در پیش کسان باخالق جبار داشت
گر نصیر او راخدایش خواند چون خورد شد بصیر
احولی را دور از چشم اولوالابصار داشت
شبروی گه در فلک می کرد بر خیل ملک
رهروی گه در زمین با بوذر و عمار داشت
بود شبها پیرزنها را معین و توشه کش
روزها با شیرزنها جنگ وگیر و دار داشت
مرحبا مرحب کش آمد صد هزاران آفرین
دشمنی از امر حق با فرقه کفار داشت
دوستان را نه ز فتح آسوه دل می کرد وبس
دشمنان را هم ز رحم آسوده از زنهار داشت
عالمی گر می شدند از بهر رزمش متفق
نه ملالی خاطرش نه با کی از پیکار داشت
جن وانس ار می شدند اعدای او روز نبرد
کی کجا اندیشه از اعدای بد کردار داشت
هر چه اسرار الهی بود اندر روزگار
اطلاع از کم و کیف آن همه اسرار داشت
بی رضای پاک یزدان هیچ کاری را نکرد
کار یزدان بود در روی زمین گر کار داشت
دل بر این دنیا نبست واف بر این دنیا نمود
روی دل دایم به سوی داور دادار داشت
منکر ملعون او درحقش اقرار ار نکرد
بود از آنرو کو مرجح نار را بر عار داشت
منکرش را گوئیا پروا نبود از سوختن
سوختن را چون سمندر آرزوی نار داشت
او یدالله است وعین الله و وجه الله چرا
منکر او در حق او این همه انکار داشت
بود او صاف وثنای آن امام راستین
آن نواهائی که درمنقار موسیقار داشت
آفرین بر رتبه وجاه وجلال احمدی
کو گه رزم این چنین شاهی سپهسالار داشت
دید از آن سالار درمان گرتنی را درد بود
شد از او هر کار آسان گر کسی دشوار داشت
هر که مهر تو نشد او را عجین در آب و گل
کوکب اقبالش از روز ازل ادبار داشت
د رزمین دل به امید تو تخمی هر که کشت
چون بدیدم صد هزاران خرمن وانبار داشت
هم خدا خشنود از او شد هم پیمبر زو رضا
بر ولی اللهیت هر کس چو من اقرار داشت
رتبه و جاه تو راکس نیست دانا جز خدا
قدردانی از تو شاها احمد مختار داشت
چشم یارت باد روشن روز خصمت باد تار
روز را تا روشن و شب را خدا تا تار داشت
درمذاق مردمان قندمکرر خوشتر است
عیب نبود گر قوافی چند جا تکرار داشت
با دل من تاسحرگه گفتگو بسیار داشت
گفتم ای دل در کجائی هرزه گردی تا به کی
کی دلی غیر از تو هرگز صاحبش را خوار داشت
این بلند اقبال من سوزد که در دور زمان
غیر من هر کس دلی آسوده و غمخوار داشت
در بر من نیستی یک دم کجائی روز وشب
کی کسی در هزره گردی اینهمه اصرار داشت
دل بگفت ای بی خبر از خود ز سوز وشور عشق
هر که عاشق بود دل دایم به پیش یار داشت
من بر یار تو می باشم شب و روز ای عجب
کی کجا دل داشت در بر گر کسی دلدار داشت
گفتمش شب ها مه من درچه کاری بود گفت
داشت بر کف گاه ساغر گاه چنگ وتار داشت
گفتم اندر ساغرش بد خون دلها یا شراب
گفت گه بیرون به رندی گه می خلار داشت
گفتمش گهگاه و کم کم یا دمادم خورد می
گفت نی بر لب پیاپی ساغر سرشار داشت
گفتم ای دل راست گو چون بود رفتارش به تو
گفت می دیدم به من مهری برادر وار داشت
گفتمش چون بودخوی آن نگار خوبروی
گفت درامسال بدخوئی نه همچون پار داشت
گفتمش از مهر او طرفی که بستی چیست گفت
طرفم این کز وصل خویشم بی غم وآزار داشت
گفتم از می مست چون می شد چه می کرد او بگفت
خنجر اندر کف جدلها با درو دیوار داشت
گفتم از حسنش بگو گفتا که اندر چرخ حسن
بود تابان ماهی اما ز لف عنبربار داشت
گفتم از رویش بگو گفتا بیاض عارضش
نقطه شنگرف گون وخطی از زنگار داشت
گفتمش گواز جبینش گفت پیش آفتاب
گوئیا آئینه ای می داشت این آثار داشت
گفتم از نور رخش گو گفت بر کف گوئیا
سوره نور و کتاب مجمع الانوار داشت
گفتم از زلفش بگو شرحی بگفت از زلف او
من چگویم زلف او شرح وبیان بسیار داشت
گفتم از آن طره طرار برگوقصه ای
گفت طولانی است آن شرحی که درطومار داشت
گفتمش چون بود تار طره طرار او
گفت درهر تار چندین تبت وتاتار داشت
گفتم از باریکیش گو گفت می پنداشتی
کزریاضت همسری با خواجه عطار داشت
گفتم از تاریکیش گوگفت گویا نسبتی
با شب هجران یار و با دل کفار داشت
گفتم از بویش بگو گفتا گمانم می رسید
بارها ازمشک وعنبر بسته بر هر تار داشت
گفتم از عطرش بگوگفتا ز عطر بوی او
خویش را عنبر ز عطر بوی خود بیزار داشت
گفتمش گو از درازایش بگفتا یک دوشبر
کوتهی تخمین زدم از شام هجر یار داشت
گفتم ازشکلش بگوگفت از یمین واز یسار
آن بت فرخار می پنداشتی زنار داشت
گفتم از چینش بگوگفتا دو صد چین وختن
زیر هر چین و شکن آن طره طرار داشت
گفتم از زلفش حکایت گو به پیشم موبه مو
گفت پیچ وتاب زلفش مو به مو چون تار داشت
گفتم از حالش بگوگفتا پریشان حال بود
گوئی آن هم همچو ما عشقی بدان رخسار داشت
گفتمش ز آن سیمتن در آن پریشانی چه خواست
گفت گردن کج چو مسکین خواهش دینار داشت
گفتم از نوشین لب لعلش حکایت کن بگفت
نوشداروئی عجب در لعل شکربار داشت
گفتمش گو از دهانش گفت هیچ ازاو مگو
جوهر فردی که می گویند کی آثار داشت
گفتم از دندان او گوگفت از یاقوت سرخ
حقه ای دیدم دو رشته لؤلؤ شهوار داشت
گفتمش گواز زبان درفشان او بگفت
«بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت»
گفتم از سیمین زنخدانش به پیشم گو سخن
گفت چاهی از زنخدان آن بت عیار داشت
گفتم از آن چاه گوگفتا چوا فتادم در او
دل همی دیدم در آن جا ناله های زار داشت
گفتمش چون شد که بیرون آمدی ز آن چاه گفت
طره اش این ستگیری را به من اظهار داشت
گفتم از سرو قدش گوگفت قدش را به سرو
چون دهی نسبت چو قدش سرو کی رفتار داشت
گفتم از چشمش بگو گفت ار چه خود بیمار بود
چون طبیبان در برش دیدم همی بیمار داشت
گفتم از مژگان اوگوگفت آن ابرو نبود
ذوالفقاری بد که درکف حیدر کرار داشت
آن شهی کز باده عشقش هر آنکو مست شد
هم بلند اقبال گشت وهم دلی هشیار داشت
مه راو را در ازل هر کس که در دل جا نداد
دل پر ازحسرت ز بدبختی چوبو تیمار داشت
من چگویم مدح ووصف از این چنین شاهی که او
شبهه در پیش کسان باخالق جبار داشت
گر نصیر او راخدایش خواند چون خورد شد بصیر
احولی را دور از چشم اولوالابصار داشت
شبروی گه در فلک می کرد بر خیل ملک
رهروی گه در زمین با بوذر و عمار داشت
بود شبها پیرزنها را معین و توشه کش
روزها با شیرزنها جنگ وگیر و دار داشت
مرحبا مرحب کش آمد صد هزاران آفرین
دشمنی از امر حق با فرقه کفار داشت
دوستان را نه ز فتح آسوه دل می کرد وبس
دشمنان را هم ز رحم آسوده از زنهار داشت
عالمی گر می شدند از بهر رزمش متفق
نه ملالی خاطرش نه با کی از پیکار داشت
جن وانس ار می شدند اعدای او روز نبرد
کی کجا اندیشه از اعدای بد کردار داشت
هر چه اسرار الهی بود اندر روزگار
اطلاع از کم و کیف آن همه اسرار داشت
بی رضای پاک یزدان هیچ کاری را نکرد
کار یزدان بود در روی زمین گر کار داشت
دل بر این دنیا نبست واف بر این دنیا نمود
روی دل دایم به سوی داور دادار داشت
منکر ملعون او درحقش اقرار ار نکرد
بود از آنرو کو مرجح نار را بر عار داشت
منکرش را گوئیا پروا نبود از سوختن
سوختن را چون سمندر آرزوی نار داشت
او یدالله است وعین الله و وجه الله چرا
منکر او در حق او این همه انکار داشت
بود او صاف وثنای آن امام راستین
آن نواهائی که درمنقار موسیقار داشت
آفرین بر رتبه وجاه وجلال احمدی
کو گه رزم این چنین شاهی سپهسالار داشت
دید از آن سالار درمان گرتنی را درد بود
شد از او هر کار آسان گر کسی دشوار داشت
هر که مهر تو نشد او را عجین در آب و گل
کوکب اقبالش از روز ازل ادبار داشت
د رزمین دل به امید تو تخمی هر که کشت
چون بدیدم صد هزاران خرمن وانبار داشت
هم خدا خشنود از او شد هم پیمبر زو رضا
بر ولی اللهیت هر کس چو من اقرار داشت
رتبه و جاه تو راکس نیست دانا جز خدا
قدردانی از تو شاها احمد مختار داشت
چشم یارت باد روشن روز خصمت باد تار
روز را تا روشن و شب را خدا تا تار داشت
درمذاق مردمان قندمکرر خوشتر است
عیب نبود گر قوافی چند جا تکرار داشت
بلند اقبال : قصاید
شماره ۴ - ای سیه زلف نگار از بس پریشان بینمت
ای سیه زلف نگار از بس پریشان بینمت
همچو خود سرگشته بر رخسار جانان بینمت
با وفائی چون ز مرگ من ترا هست آگهی
ز آن سیه پوشیده ای زآنرو پریشان بینمت
روی گندم گون یار من بود باغ بهشت
راه آدم تا زنی مانند شیطان بینمت
آتشین روی نگارم هست نمرود از جفا
اندر آذر چون خلیل الله از آن بینمت
روی یار من کف موسی تو هستی چون عصا
کرده از اعجاز افسونت که ثعبان بینمت
عیسی روح اله ای زلف ار نیی پس از چه رو
روز وشب همخانه با خورشید تابان بینمت
روی او بیت الله وابروی او محراب اوست
گاه راکع گاه ساجد همچو سلمان بینمت
درد دل را چون تونتواند کسی کردن علاج
ای سیه چرده به دانش همچولقمان بینمت
سر به جام لعل یارم برده ای وخورده ای
باده و ز مستی بود کافتان وخیزان بینمت
ای سیه زلف این چنین کافتاده ای برچهر یار
دشمن دین آفت دل غارت جان بینمت
از زنخ دارد تون گوئی یار من گوئی ز سیم
پیش سیمین گوی او دایم چوچوگان بینمت
گر نه تو دزدی وچهر یارم ار نبود عسس
از چه رو در بندی و از چیست لرزان بینمت
چهره سیمین دلدارم بود گنجی ز حسن
بر سر آن گنج چون افعی پیچان بینمت
همچو مهتاب است روی یار مهر افروز من
در بر مهتاب چون عقرب بهجولان بینمت
ماه من هر جا کند رخ رونمائی سوی او
همچو حربا عاشق خورشید رخشان بینمت
خواهد آن مه روکه جور خویش را با مهر من
چونهمی سنجد از آنرو همچو میزان بینمت
حمل داری پاک گوهر ز آن ره ای زلف سیاه
تیره وتاریک همچون ابر نیسان بینمت
بوسه از بس می زنی هر دم به سیمین چهریار
در برم خون گشته دل از رشک نتوان بینمت
در تو از بس باربد سان دل نوا دارد عجب
نیست چون چنگ نکیسا گر درافغان بینمت
ای سیه زلف ار نیی زاهد چرا چون زاهدان
پیش چشم مست او برچیده دامان بینمت
روی یارم را به یزدان عابد ار داند دلیل
نیز من بر اهرمن ای زلف برهان بینمت
گه زنی چون اهرمن ره گه به یزدان رو کنی
گاه کافر یابمت گاهی مسلمان بینمت
نه مسلمانی نیی کافر الا ای زلف یار
زآنکه پیوسته مقیم باغ رضوان بینمت
گه چو هندوئی که دور افتاده باشد از وطن
وز غریبی گشته باشد زار وعریان بینمت
می کشد بر چهره هندو شکل لام ای زلف تو
هندوئی و شکل لام خط فرقان بینمت
گه به هم پیچیده چون خط ترسل یابمت
گاه درهم رفته چون توقیع فرمان بینمت
بس که گردی گاه کج گه راست پیش اوستاد
درگه تعلیم چون طفل سبق خوان بینمت
گه اسیر بندی وگاهی اسیر توست دل
گاه چون بیژن گهی سام نریمان بینمت
در به هر چینت دو صد خاقان چین باشد اسیر
چون کمند پر شکنج پور دستان بینمت
ای سیه زلف نگار از بس دراز وتیره ای
چون شب یلدای در فصل زمستان بینمت
روی یارم نوشکفته بوستانی پر گل است
بر درآن بوستان چون بوستان بان بینمت
گاه همچون سلسله بر دوش دلدار اوفتی
گاه همچون حلقه اندرگوش جانان بینمت
گه به درد بی دوای خویش درمان یابمت
گه به روی نازنین یار دربان بینمت
گر نیی شام محرم از چه چون گردی عیان
باعث افغان خلق از انس واز جان بینمت
تار تارت گه به جنبش باشد وگه در سکون
گاه همچون آورده گاهی چو شریان بینمت
روز وشب پیراهن لعل لب یاری مگر
دشت ظلماتی که گرد آب حیوان بینمت
چون بلنداقبال گاهی سرفراز از وصل دوست
همچو اهل حال گه سر در گریبان بینمت
بالش از مه بستر از خورشید رخشان باشدت
چون غلام درگه شاه خراسان بینمت
همچو خود سرگشته بر رخسار جانان بینمت
با وفائی چون ز مرگ من ترا هست آگهی
ز آن سیه پوشیده ای زآنرو پریشان بینمت
روی گندم گون یار من بود باغ بهشت
راه آدم تا زنی مانند شیطان بینمت
آتشین روی نگارم هست نمرود از جفا
اندر آذر چون خلیل الله از آن بینمت
روی یار من کف موسی تو هستی چون عصا
کرده از اعجاز افسونت که ثعبان بینمت
عیسی روح اله ای زلف ار نیی پس از چه رو
روز وشب همخانه با خورشید تابان بینمت
روی او بیت الله وابروی او محراب اوست
گاه راکع گاه ساجد همچو سلمان بینمت
درد دل را چون تونتواند کسی کردن علاج
ای سیه چرده به دانش همچولقمان بینمت
سر به جام لعل یارم برده ای وخورده ای
باده و ز مستی بود کافتان وخیزان بینمت
ای سیه زلف این چنین کافتاده ای برچهر یار
دشمن دین آفت دل غارت جان بینمت
از زنخ دارد تون گوئی یار من گوئی ز سیم
پیش سیمین گوی او دایم چوچوگان بینمت
گر نه تو دزدی وچهر یارم ار نبود عسس
از چه رو در بندی و از چیست لرزان بینمت
چهره سیمین دلدارم بود گنجی ز حسن
بر سر آن گنج چون افعی پیچان بینمت
همچو مهتاب است روی یار مهر افروز من
در بر مهتاب چون عقرب بهجولان بینمت
ماه من هر جا کند رخ رونمائی سوی او
همچو حربا عاشق خورشید رخشان بینمت
خواهد آن مه روکه جور خویش را با مهر من
چونهمی سنجد از آنرو همچو میزان بینمت
حمل داری پاک گوهر ز آن ره ای زلف سیاه
تیره وتاریک همچون ابر نیسان بینمت
بوسه از بس می زنی هر دم به سیمین چهریار
در برم خون گشته دل از رشک نتوان بینمت
در تو از بس باربد سان دل نوا دارد عجب
نیست چون چنگ نکیسا گر درافغان بینمت
ای سیه زلف ار نیی زاهد چرا چون زاهدان
پیش چشم مست او برچیده دامان بینمت
روی یارم را به یزدان عابد ار داند دلیل
نیز من بر اهرمن ای زلف برهان بینمت
گه زنی چون اهرمن ره گه به یزدان رو کنی
گاه کافر یابمت گاهی مسلمان بینمت
نه مسلمانی نیی کافر الا ای زلف یار
زآنکه پیوسته مقیم باغ رضوان بینمت
گه چو هندوئی که دور افتاده باشد از وطن
وز غریبی گشته باشد زار وعریان بینمت
می کشد بر چهره هندو شکل لام ای زلف تو
هندوئی و شکل لام خط فرقان بینمت
گه به هم پیچیده چون خط ترسل یابمت
گاه درهم رفته چون توقیع فرمان بینمت
بس که گردی گاه کج گه راست پیش اوستاد
درگه تعلیم چون طفل سبق خوان بینمت
گه اسیر بندی وگاهی اسیر توست دل
گاه چون بیژن گهی سام نریمان بینمت
در به هر چینت دو صد خاقان چین باشد اسیر
چون کمند پر شکنج پور دستان بینمت
ای سیه زلف نگار از بس دراز وتیره ای
چون شب یلدای در فصل زمستان بینمت
روی یارم نوشکفته بوستانی پر گل است
بر درآن بوستان چون بوستان بان بینمت
گاه همچون سلسله بر دوش دلدار اوفتی
گاه همچون حلقه اندرگوش جانان بینمت
گه به درد بی دوای خویش درمان یابمت
گه به روی نازنین یار دربان بینمت
گر نیی شام محرم از چه چون گردی عیان
باعث افغان خلق از انس واز جان بینمت
تار تارت گه به جنبش باشد وگه در سکون
گاه همچون آورده گاهی چو شریان بینمت
روز وشب پیراهن لعل لب یاری مگر
دشت ظلماتی که گرد آب حیوان بینمت
چون بلنداقبال گاهی سرفراز از وصل دوست
همچو اهل حال گه سر در گریبان بینمت
بالش از مه بستر از خورشید رخشان باشدت
چون غلام درگه شاه خراسان بینمت
بلند اقبال : قصاید
شماره ۵ - روز وشب پیدا ز چهر و طره دلدار شد
روز وشب پیدا ز چهر و طره دلدار شد
آن یک از بس گشت روشن این یک از بس تار شد
بود یوسف دلبر مارا غلام از جان ودل
خواست چون بفروشدش ناچار در بازار شد
قوت جانها چهر او درقحط شدنبودعجب
گر نهار وش ام ماهم روی وموی یار شد
آن صنم را درکلیسا چون گذاری اوفتاد
بت پرستان را رخش بت طره اش زنار شد
شد چو پیدا وصل اوجنت شد وپرنور گشت
شد چو پنهان هجر او دوزخ شد وپرنار شد
حکمتی داردکه دورم کرده یار از پیش چشم
چون حذر می باید از مستی که خنجر دار شد
خواست تا رونق دهد بازار حسن خویش را
تا بداند کیست بازاری که بی آزار شد
ابرویش سیاف آمد چشم او قصاب گشت
شد لبش حلوا فروش و زلف او عطار شد
یار ما هر لحظه گردد در لباسی جلوه گر
جلوه گر امسال نیکوتر به ما از پار شد
چشم حق بینی بده یارب که تا بشناسدش
هر زمان در هر لباسی کان بت عیار شد
گاه آدم گشت وهرکس سجده پیش اونکرد
همچو شیطان مرتد وملعون و بدکردار شد
گه شد ایوب واندر هر بلائی صبرکرد
تا بدانند آنکه صابر گشت برخوردار شد
گاه شد ادریس و اندر مدرس دانشوری
درس گو از لطف وقهر حضرت جبار شد
گاه یونس گشت واندر بطن ماهی جای کرد
تا بداننداینکه جای در به دریا بار شد
گاه خضر راه مردم گشت در ظلمات دهر
گمرهان را رهنما و رهبر و رهدار شد
گاه شد داوودهمچون حلقه های زلف خویش
هم زره گر گشت وهم خوش صوت وخوش گفتار شد
حشمت الله گشت گاه وتخت را بر باد زد
میهمان مور گه گه میزبان مار شد
گه خلیل الله گشت ورفت ودر آتش نشست
تا همه بینن کآتش از رخش گلزار شد
گاه شد یعقوب و اندر گوشه بیت الحزن
چشم پوشید از جهان چشمش ز بس خونبار شد
گاه شدیوسف مکان فرمود اندر قعر چاه
گه برون آمد ز چه رونق ده بازار شد
گاه شد موسی در آورد از عصائی اژدری
آفت فرعون کافر پیشه غدار شد
گاه شدعیسی روح الله وچون چندی گذشت
کردخود داری به پا و بر سر آن دار شد
در ظهور آمد چو در دوران وجود احمدی
شد پسر عم با محمد (ص) حیدر کرار شد
مرحبا مرحب کش آمد گاه وگاهی صف شکن
گاه خیبر گیر وگه اژدر در از گهوار شد
از عطا دمساز گه با قنبر و مقداد گشت
از کرم همراز گه با بوذر وعمار شد
خواست چون ایزد بنای عالمی بر پا کند
گاهی از امر خدا بنا گهی معمار شد
گه نجات آمد به سلمان تا مسلمانش کند
چون ز بیم شرزه شیر دشت ارژن زار شد
پیرزن ها راکه از هر گوشه آمد توشه کش
شیر زن ها را گهی قاتل به گیرودار شد
احولی راکرد گاهی دور از چشم نصیر
تا ببیند درحقیقت صاحب دیدار شد
زاهد ار خواند مرا کافر که می گویم بگفت
از نصیر افزون هر آنکس با خبر ازکار شد
گر نصیر او را خدایش خوانداین نبود شگفت
داشت حلاجی انا الحق ذکر او بردار شد
سوختند او را و از خاکسترش بر روی آب
هم انا الله آشکارا بر اولوالابصار شد
آینه یزدان نما آمد چو ذات پاک او
یار پس در آینه هم یار وهم نه یار شد
ای ولی الله مطلق چشم یزدان دست حق
دست بیرون ز آستین کن دهر پر کفار شد
هرکه شدمنکر تو راخود آگهی منکر که گشت
مورد لعن عباد وخالق جبار شد
چون ثنا گفت از تو موسیقار موسیقار گشت
منکرت آمد چو بوتیمار بوتیمار شد
دانه ای هر کس به امید تو درعالم بکشت
سبز گشت وخوشه کرد وحاصلش خروار شد
نه چه گفتم من که خرواری شد از آنحاصلش
کز طفیلش خوشه چینی صاحب انبار شد
زالتفاتت اسم ورسم من بلنداقبال گشت
لیک درهجرت بلند اقبال من ادبار شد
هم ز تو درمان به من هر درد و هر آزار گشت
هم زتو آسان به من هر صعب وهر دشوار شد
هم خدا بیزار از او شد هم رسول الله بری
رتبه وجاه ترا آنکس که درانکار شد
والی ملک کرامت شد در اقلیم وجود
بر ولی اللهیت هر کس که دراقرار شد
از لب شیرین یار از بس سخن گویدهمی
این چنین شعر بلند اقبال شکربار شد
آن یک از بس گشت روشن این یک از بس تار شد
بود یوسف دلبر مارا غلام از جان ودل
خواست چون بفروشدش ناچار در بازار شد
قوت جانها چهر او درقحط شدنبودعجب
گر نهار وش ام ماهم روی وموی یار شد
آن صنم را درکلیسا چون گذاری اوفتاد
بت پرستان را رخش بت طره اش زنار شد
شد چو پیدا وصل اوجنت شد وپرنور گشت
شد چو پنهان هجر او دوزخ شد وپرنار شد
حکمتی داردکه دورم کرده یار از پیش چشم
چون حذر می باید از مستی که خنجر دار شد
خواست تا رونق دهد بازار حسن خویش را
تا بداند کیست بازاری که بی آزار شد
ابرویش سیاف آمد چشم او قصاب گشت
شد لبش حلوا فروش و زلف او عطار شد
یار ما هر لحظه گردد در لباسی جلوه گر
جلوه گر امسال نیکوتر به ما از پار شد
چشم حق بینی بده یارب که تا بشناسدش
هر زمان در هر لباسی کان بت عیار شد
گاه آدم گشت وهرکس سجده پیش اونکرد
همچو شیطان مرتد وملعون و بدکردار شد
گه شد ایوب واندر هر بلائی صبرکرد
تا بدانند آنکه صابر گشت برخوردار شد
گاه شد ادریس و اندر مدرس دانشوری
درس گو از لطف وقهر حضرت جبار شد
گاه یونس گشت واندر بطن ماهی جای کرد
تا بداننداینکه جای در به دریا بار شد
گاه خضر راه مردم گشت در ظلمات دهر
گمرهان را رهنما و رهبر و رهدار شد
گاه شد داوودهمچون حلقه های زلف خویش
هم زره گر گشت وهم خوش صوت وخوش گفتار شد
حشمت الله گشت گاه وتخت را بر باد زد
میهمان مور گه گه میزبان مار شد
گه خلیل الله گشت ورفت ودر آتش نشست
تا همه بینن کآتش از رخش گلزار شد
گاه شد یعقوب و اندر گوشه بیت الحزن
چشم پوشید از جهان چشمش ز بس خونبار شد
گاه شدیوسف مکان فرمود اندر قعر چاه
گه برون آمد ز چه رونق ده بازار شد
گاه شد موسی در آورد از عصائی اژدری
آفت فرعون کافر پیشه غدار شد
گاه شدعیسی روح الله وچون چندی گذشت
کردخود داری به پا و بر سر آن دار شد
در ظهور آمد چو در دوران وجود احمدی
شد پسر عم با محمد (ص) حیدر کرار شد
مرحبا مرحب کش آمد گاه وگاهی صف شکن
گاه خیبر گیر وگه اژدر در از گهوار شد
از عطا دمساز گه با قنبر و مقداد گشت
از کرم همراز گه با بوذر وعمار شد
خواست چون ایزد بنای عالمی بر پا کند
گاهی از امر خدا بنا گهی معمار شد
گه نجات آمد به سلمان تا مسلمانش کند
چون ز بیم شرزه شیر دشت ارژن زار شد
پیرزن ها راکه از هر گوشه آمد توشه کش
شیر زن ها را گهی قاتل به گیرودار شد
احولی راکرد گاهی دور از چشم نصیر
تا ببیند درحقیقت صاحب دیدار شد
زاهد ار خواند مرا کافر که می گویم بگفت
از نصیر افزون هر آنکس با خبر ازکار شد
گر نصیر او را خدایش خوانداین نبود شگفت
داشت حلاجی انا الحق ذکر او بردار شد
سوختند او را و از خاکسترش بر روی آب
هم انا الله آشکارا بر اولوالابصار شد
آینه یزدان نما آمد چو ذات پاک او
یار پس در آینه هم یار وهم نه یار شد
ای ولی الله مطلق چشم یزدان دست حق
دست بیرون ز آستین کن دهر پر کفار شد
هرکه شدمنکر تو راخود آگهی منکر که گشت
مورد لعن عباد وخالق جبار شد
چون ثنا گفت از تو موسیقار موسیقار گشت
منکرت آمد چو بوتیمار بوتیمار شد
دانه ای هر کس به امید تو درعالم بکشت
سبز گشت وخوشه کرد وحاصلش خروار شد
نه چه گفتم من که خرواری شد از آنحاصلش
کز طفیلش خوشه چینی صاحب انبار شد
زالتفاتت اسم ورسم من بلنداقبال گشت
لیک درهجرت بلند اقبال من ادبار شد
هم ز تو درمان به من هر درد و هر آزار گشت
هم زتو آسان به من هر صعب وهر دشوار شد
هم خدا بیزار از او شد هم رسول الله بری
رتبه وجاه ترا آنکس که درانکار شد
والی ملک کرامت شد در اقلیم وجود
بر ولی اللهیت هر کس که دراقرار شد
از لب شیرین یار از بس سخن گویدهمی
این چنین شعر بلند اقبال شکربار شد
بلند اقبال : قصاید
شمارهٔ ۶ - شکایت به میرزا تقی خان امیرکبیر
باز شد از فر فرودین جهان چون روی یار
باز ایام خزان بگذشت وآمد نوبهار
هم چمن از سبزه وه وه گشت همچون خط دوست
هم دمن از لاله به به گشت همچون خد یار
یک طرف کوکوزنان بر سرو خوش الحان تذرو
یک جهت چه چه کنان بر شاخ گل مسکین هزار
گوشه ای آواز بلبل حدی آهنگ کلنگ
جانبی آوای سلسل سمتی افغان چکار
سنبل از یک سوی بنگر نرگس از یک جای بین
این مثال چشم جانان وآن چوگیسوی نگار
یک طرف از بوی سنبل یکجهت از عطر گل
صحن گلشن گشته گوئی صفحه چین وتتار
اندر این موسم که باشد رشک انکلیون زمین
غم ندارم گر ندارم جانب بستان گذار
خود مرا باشد به بر از لخت دل بس سرخ گل
خود مرا باشد ز خون دیده دامن لاله زار
شعله آتش به پیش چشمم آید شاخ گل
ناله بلبل به گوشم هست چون صوت حمار
دوش با حالی پریشان تر ز زلف مه رخان
بودم اندر کنج حجره از خیالی دل فکار
کز درم ناگه درآمد آن بت عابد فریب
با رخی چونماه با قدی چو سرو جویبار
بارک الله مژه اش گیرنده چون چنگال شیر
لوحش الله طره اش پیچیده چون اندام مار
جان فدای ابروی وگیسوی او بادا که بود
آن یکی مانند قنبر و آن یکی چون ذوالفقار
گفت چونی چون کنی هستی چرا این سان غمین
روز وشب بی چهر وزلفم با شدت چون کار وبار
گفتم ای مه پنج شش سال است کاندرملک فارس
زحمتی بینم که دید ازهفتخوان اسفندیار
گاه من گویم به دل گه دل به من گوید که زود
بی خبر از این وآن زاین سرزمین بندیم بار
گفت از این اندیشه بگذر رو مکن سوی سفر
خاصه فصل نوبهاران خاصه حال اختیار
خاصه از شیراز و خاصه از برشوخی چومن
خاصه عهد دولت شهزاده با اقتدار
خاصه درعهد وزیری چون فلانی بی نظیر
که کند یکتا خدایش سرفراز و پایدار
گفتم ای شوخ آنچه فرمایش کنی باشد درست
لیکن از حق مگذر انصاف ومروت کن شعار
از چه رو مانم به ملک فارس کاندر فارس نیست
یک تنی کز وی شود آسوده جانی بیقرار
نه جفای اره می دیدند ونه جور تبر
گر نمی بودی درختان را به جای خود قرار
خودگرفتم فارس باشد رشک فردوس برین
خودگرفتم دارد از هر سو هزاران چشمه سار
خود گرفتم کآب رکن آباد باشد سلسبیل
خود گرفتم سلسبیل این سان نباشد خوشگوار
خود گرفتم جعفرآباد ومصلی را بهشت
خود نسیمش را گرفتم مشکبوی ومشکبار
راست است آری که از ایمان بود حب وطن
راست است آری که می باشد سفر قطعه ز نار
لیک درجائی که جز خواری نبخشد حاصلی
گرچه فردوس است آنجا زیستکردن هست بار
نه مناز دل خوشدلم در این بلد نه دل ز کس
بخت اگر یاری کند ز این مملکت بندیم بار
سالها باشد که خون دل خورم در این بلند
هم زضعف طالع خودهم ز جور روزگار
دهر پنداری مرا کرده است ابابیل گمان
کز هوا قوتم دهد سال ومه لیل ونهار
تا به کی مانم به ملک فارس در رنج وتعب
چند باشم خوار وزار وبینوا وسوگوار
تا به کی باشم ذلیل خواجه ارزق سپهر
تا به کی مانم اسیر شحنه پنجم حصار
آنچنان حیران و سرگردانم اندر کار خویش
کاید اندر پیش چشمم روز روشن شام تار
نه مرا دستی که تا بر سر زنم از جورچرخ
نه مرا پائی که تاجائی روم از این دیار
نه چنان همت که از عالم کنم یکسر گذشت
نه چنین طاقت که با هر وضع باشم سازگار
نه چنان قوت که با افلاک آیم در نبرد
نه چنین نیرو که با گردون نمایم کارزار
نه زبانی تا زمانی بازگویم راز دل
نه توانی تا که آنی اشک ریزم ابروار
نه دگر هوشی بسر کز حال دل جویم خبر
نه دگر خونی به دل کز دیده ریزم بر کنار
ترسم اندر فارس آید جانم از سختی بلب
وز درخت آرزوی خود نچینم هیچ بار
بخت اگر یاری کندکز این بلند بندیم رخت
می روم آنسوتر از روم و فرنگ و زنگبار
پای رفتارم ندارم ورنه چرخ کینه جو
داده بودم تاکنون از صفحه گیتی فرار
اف به رفتار تو ای نیلی سپهر کج روش
تف به کردار تو ای گردنده چرخ کج مدار
هرکه با من دوست است او را کنی خوار و ذلیل
وآنکه با من دشمن است او را ببخشی اعتبار
قلب سختت سخت تر صدباره از پولاد وسنگ
عهد سستت سست تر صدباره از بند ازار
افکنیش ازچار سو در ششدر رنج ومحن
با توگر خواهد حریفی درجهان بازد قمار
مر مرا بنگر که از گردون دون دارم امید
از بخیل ای دل کجا گردد کسی امیدوار
نیست غم گر آسمان دارد به من کین کهن
کاسمان تا بوده با هر کس همنیش بوده کار
دردها دارم به دل پنهان که درمانیش نیست
هم مگر درمان کند از لطف میر کامکار
کنز احسان مجمع اوصاف قاموس کرم
کان بخشش منبع انصاف برهان وقار
میرزا تقی که هنگام عطا دست ودلش
هست چون بحر محیط وهست چون ابر بهار
خامه ای در وصف خلق اوست اینسان عنبرین
نامه ام از نقش جود اوست این سان زنگار
نوک کلکش باشد اندر چشم امیدکسان
چون سر پستان مام وکام طفل شیرخوار
از سخایش دوش آوردم حدیثی بر زبان
چون بدیدم دامنم پر شد ز در شاهوار
کرده هم چشمی بدودریا که باشدمضطرب
سرکشی بنموده کوه از او که گشته سنگسار
رشحی از ابر کف رادش چکد گر بر زمین
تا قیامت کس نبیند درجهان رنگ غبار
هرکه می بینی به دوران میکند فخر از هنر
جز وجود وی کز او باشد هنر را افتخار
سرورا میرا وزیرا بی نظیرا ایکه هست
بردرت چون آصف بن برخیا صددستیار
شرح حال خویشتن راخواهم از من بشنوی
گر چه باشد هر نهانی بر ضمیرت آشکار
یک دوسال اکنون رود کز کین چرخ کج روش
گشته نقد خواهش ما بی رواج و کم عیار
آنچنان جوری که مادیدیم از دست فلان
دیده از دندان اره کی کجا پای چنار
اینهمه تخفیف کز شاه جهان شد مرحمت
غیر ما بردند هرکس از صغار و ازکبار
زاین گذشته جمع ارباب مرا کردند بیش
شکر یزدان راکه گردیدند آخر شرمسار
راست گویم باورت گر نیست زاین وآن بپرس
آنکه جمعش صد نبد تخفیف دادندش هزار
ای مسلمانان مسلمانی کجا واین روش
ای خداترسان خداترسی کجا واین قرار
زاین تعدی ها روم ناقوس بوسم در فرنگ
وافکنم زنار بر دوش از یمین و از یسار
الغرض دفتر ز نظم من بود بی نظم تر
زانکه جمعی بی سواد وخط شدندی خط گذر
فاضل از باقی نمی دانند وبارز را ز حشو
جمع را از خرج نشناسند و گوش از گوشوار
دفتر توجیهشان را بین وطرحش را نگر
حاش لله بود اگر این طرح تا پیرا وپار
من نمی گویم چه کن خوددانی وتدبیر خویش
هوشیاری وتو را مزدور باشد کوشیار
پایه خود را ببین منگر به استعداد من
من چو جوئی هستم و باشی تو بحری بی کنار
بهتر آن باشد که کوشم بردعایت زآنکه هست
حسن نیکوئی هر گفتاری اندر اختصار
تا حواس خمسه پنج وتا موالید است سه
تا جهات سته شش تا آخشیجان است چار
از هیولا وصوراجسام تا گرددعیان
در بدن تا عقل ونفس شخص باشد مستعار
جوهر اجسام را تا در جهان باشد وجود
باد در دوران وجودت در پناه کردگار
هم حسودت باد غمگین هم حبیبت باد شاد
این همیشه پایدار و آن هماره پای دار
باز ایام خزان بگذشت وآمد نوبهار
هم چمن از سبزه وه وه گشت همچون خط دوست
هم دمن از لاله به به گشت همچون خد یار
یک طرف کوکوزنان بر سرو خوش الحان تذرو
یک جهت چه چه کنان بر شاخ گل مسکین هزار
گوشه ای آواز بلبل حدی آهنگ کلنگ
جانبی آوای سلسل سمتی افغان چکار
سنبل از یک سوی بنگر نرگس از یک جای بین
این مثال چشم جانان وآن چوگیسوی نگار
یک طرف از بوی سنبل یکجهت از عطر گل
صحن گلشن گشته گوئی صفحه چین وتتار
اندر این موسم که باشد رشک انکلیون زمین
غم ندارم گر ندارم جانب بستان گذار
خود مرا باشد به بر از لخت دل بس سرخ گل
خود مرا باشد ز خون دیده دامن لاله زار
شعله آتش به پیش چشمم آید شاخ گل
ناله بلبل به گوشم هست چون صوت حمار
دوش با حالی پریشان تر ز زلف مه رخان
بودم اندر کنج حجره از خیالی دل فکار
کز درم ناگه درآمد آن بت عابد فریب
با رخی چونماه با قدی چو سرو جویبار
بارک الله مژه اش گیرنده چون چنگال شیر
لوحش الله طره اش پیچیده چون اندام مار
جان فدای ابروی وگیسوی او بادا که بود
آن یکی مانند قنبر و آن یکی چون ذوالفقار
گفت چونی چون کنی هستی چرا این سان غمین
روز وشب بی چهر وزلفم با شدت چون کار وبار
گفتم ای مه پنج شش سال است کاندرملک فارس
زحمتی بینم که دید ازهفتخوان اسفندیار
گاه من گویم به دل گه دل به من گوید که زود
بی خبر از این وآن زاین سرزمین بندیم بار
گفت از این اندیشه بگذر رو مکن سوی سفر
خاصه فصل نوبهاران خاصه حال اختیار
خاصه از شیراز و خاصه از برشوخی چومن
خاصه عهد دولت شهزاده با اقتدار
خاصه درعهد وزیری چون فلانی بی نظیر
که کند یکتا خدایش سرفراز و پایدار
گفتم ای شوخ آنچه فرمایش کنی باشد درست
لیکن از حق مگذر انصاف ومروت کن شعار
از چه رو مانم به ملک فارس کاندر فارس نیست
یک تنی کز وی شود آسوده جانی بیقرار
نه جفای اره می دیدند ونه جور تبر
گر نمی بودی درختان را به جای خود قرار
خودگرفتم فارس باشد رشک فردوس برین
خودگرفتم دارد از هر سو هزاران چشمه سار
خود گرفتم کآب رکن آباد باشد سلسبیل
خود گرفتم سلسبیل این سان نباشد خوشگوار
خود گرفتم جعفرآباد ومصلی را بهشت
خود نسیمش را گرفتم مشکبوی ومشکبار
راست است آری که از ایمان بود حب وطن
راست است آری که می باشد سفر قطعه ز نار
لیک درجائی که جز خواری نبخشد حاصلی
گرچه فردوس است آنجا زیستکردن هست بار
نه مناز دل خوشدلم در این بلد نه دل ز کس
بخت اگر یاری کند ز این مملکت بندیم بار
سالها باشد که خون دل خورم در این بلند
هم زضعف طالع خودهم ز جور روزگار
دهر پنداری مرا کرده است ابابیل گمان
کز هوا قوتم دهد سال ومه لیل ونهار
تا به کی مانم به ملک فارس در رنج وتعب
چند باشم خوار وزار وبینوا وسوگوار
تا به کی باشم ذلیل خواجه ارزق سپهر
تا به کی مانم اسیر شحنه پنجم حصار
آنچنان حیران و سرگردانم اندر کار خویش
کاید اندر پیش چشمم روز روشن شام تار
نه مرا دستی که تا بر سر زنم از جورچرخ
نه مرا پائی که تاجائی روم از این دیار
نه چنان همت که از عالم کنم یکسر گذشت
نه چنین طاقت که با هر وضع باشم سازگار
نه چنان قوت که با افلاک آیم در نبرد
نه چنین نیرو که با گردون نمایم کارزار
نه زبانی تا زمانی بازگویم راز دل
نه توانی تا که آنی اشک ریزم ابروار
نه دگر هوشی بسر کز حال دل جویم خبر
نه دگر خونی به دل کز دیده ریزم بر کنار
ترسم اندر فارس آید جانم از سختی بلب
وز درخت آرزوی خود نچینم هیچ بار
بخت اگر یاری کندکز این بلند بندیم رخت
می روم آنسوتر از روم و فرنگ و زنگبار
پای رفتارم ندارم ورنه چرخ کینه جو
داده بودم تاکنون از صفحه گیتی فرار
اف به رفتار تو ای نیلی سپهر کج روش
تف به کردار تو ای گردنده چرخ کج مدار
هرکه با من دوست است او را کنی خوار و ذلیل
وآنکه با من دشمن است او را ببخشی اعتبار
قلب سختت سخت تر صدباره از پولاد وسنگ
عهد سستت سست تر صدباره از بند ازار
افکنیش ازچار سو در ششدر رنج ومحن
با توگر خواهد حریفی درجهان بازد قمار
مر مرا بنگر که از گردون دون دارم امید
از بخیل ای دل کجا گردد کسی امیدوار
نیست غم گر آسمان دارد به من کین کهن
کاسمان تا بوده با هر کس همنیش بوده کار
دردها دارم به دل پنهان که درمانیش نیست
هم مگر درمان کند از لطف میر کامکار
کنز احسان مجمع اوصاف قاموس کرم
کان بخشش منبع انصاف برهان وقار
میرزا تقی که هنگام عطا دست ودلش
هست چون بحر محیط وهست چون ابر بهار
خامه ای در وصف خلق اوست اینسان عنبرین
نامه ام از نقش جود اوست این سان زنگار
نوک کلکش باشد اندر چشم امیدکسان
چون سر پستان مام وکام طفل شیرخوار
از سخایش دوش آوردم حدیثی بر زبان
چون بدیدم دامنم پر شد ز در شاهوار
کرده هم چشمی بدودریا که باشدمضطرب
سرکشی بنموده کوه از او که گشته سنگسار
رشحی از ابر کف رادش چکد گر بر زمین
تا قیامت کس نبیند درجهان رنگ غبار
هرکه می بینی به دوران میکند فخر از هنر
جز وجود وی کز او باشد هنر را افتخار
سرورا میرا وزیرا بی نظیرا ایکه هست
بردرت چون آصف بن برخیا صددستیار
شرح حال خویشتن راخواهم از من بشنوی
گر چه باشد هر نهانی بر ضمیرت آشکار
یک دوسال اکنون رود کز کین چرخ کج روش
گشته نقد خواهش ما بی رواج و کم عیار
آنچنان جوری که مادیدیم از دست فلان
دیده از دندان اره کی کجا پای چنار
اینهمه تخفیف کز شاه جهان شد مرحمت
غیر ما بردند هرکس از صغار و ازکبار
زاین گذشته جمع ارباب مرا کردند بیش
شکر یزدان راکه گردیدند آخر شرمسار
راست گویم باورت گر نیست زاین وآن بپرس
آنکه جمعش صد نبد تخفیف دادندش هزار
ای مسلمانان مسلمانی کجا واین روش
ای خداترسان خداترسی کجا واین قرار
زاین تعدی ها روم ناقوس بوسم در فرنگ
وافکنم زنار بر دوش از یمین و از یسار
الغرض دفتر ز نظم من بود بی نظم تر
زانکه جمعی بی سواد وخط شدندی خط گذر
فاضل از باقی نمی دانند وبارز را ز حشو
جمع را از خرج نشناسند و گوش از گوشوار
دفتر توجیهشان را بین وطرحش را نگر
حاش لله بود اگر این طرح تا پیرا وپار
من نمی گویم چه کن خوددانی وتدبیر خویش
هوشیاری وتو را مزدور باشد کوشیار
پایه خود را ببین منگر به استعداد من
من چو جوئی هستم و باشی تو بحری بی کنار
بهتر آن باشد که کوشم بردعایت زآنکه هست
حسن نیکوئی هر گفتاری اندر اختصار
تا حواس خمسه پنج وتا موالید است سه
تا جهات سته شش تا آخشیجان است چار
از هیولا وصوراجسام تا گرددعیان
در بدن تا عقل ونفس شخص باشد مستعار
جوهر اجسام را تا در جهان باشد وجود
باد در دوران وجودت در پناه کردگار
هم حسودت باد غمگین هم حبیبت باد شاد
این همیشه پایدار و آن هماره پای دار
بلند اقبال : قصاید
شماره ۱۱ - سال پارم بود یاری ماهروی ومهربان
سال پارم بود یاری ماهروی ومهربان
دشمن دین آفت دل شور تن آشوب جان
با لب ومژگان وچشم وزلف وروی وقد او
دل مرا آسوده بود از سیر باغ وبوستان
پهن تر روش از سپر پر چین ترش زلف ازکمند
راست تر قدش ز تیر ابروش خم تر از کمان
آفت یک نخشب از رخسار چونماه منیر
غارت یک کشمر از بالای چون سرو روان
قد دلبندش چو طوبی لعل نوشش سلسبیل
خوی سوزانش چو دوزخ روی نیکویش جنان
می نمود از زلف پرچین رخنه اندر دل مرا
پهلوانی بین که می کرد از زهر کار سنان
بر رخم هر گه نظر می کرد می خندید و من
باورم می شد که بخشد خنده حاصل زعفران
در قصب می هشت گاهی کوه کانیستم سرین
بر کمر می بست گاهی موی کانیستم میان
گاه می گفتا که گر دور از تومانم یک نفس
هم بگردم جان نژند وهم بمانم دل نوان
چون نمی بینم تو را گریم ز انده ابروار
چون تو را بینم شوم خندان زشادی برق رسان
گر کسی شعری ز من در پیش اوخواندهمی
آفرین گفتی وگردیدی ز حیرت لب گزان
ور کسی از اسم ورسم من زوی جویا شدی
گفت کاین شاهی است در اقلیم دانش حکمران
وصف او نتوان که وصف اوست افزون از حدیث
مدح او نتوان که مدح اوست بیرون از بیان
دارد از اشعار بس اعجاز گردعوی کند
کز سخن سنجی منم پیغمبر آخر زمان
روز روشن گفتم ارحالی بود تاریک شب
کرد تصدیق ار چه بد خورشید اندر آسمان
گفتمش روزی بشوخی کای نگار سنگدل
بی وفائی تا به کی با ما کنی فرمود هان
بی وفا خوانی مرا بالله نباشم این چنین
سنگدل دانی مرا هرگز نبودم آنچنان
با منش پیوسته بودی در نهان وآشکار
مهرهای بی حساب ولطف های بیکران
گاه و بیگه الغرض اندر بر من داشت جای
بودمی پنداشتی اندر دو تن مان یک روان
کاسه ام از می چوخالی گشت و از زر کیسه ام
هفته ای نگذشته دیدم دارد آن مه سرگران
حال اگر از اسم ورسم من ز وی جویا شوند
گوید این باشد فضولی ناقبولی قلتبان
شاعری دارد اشعار وشعر اوچون شعر من
جز پریشانی نبخشد هیچ حاصل درجهان
هر کجا بنشسته میری باشد آنجا پیشکار
هر کجا گسترده خوانی باشد آنجا میزبان
هفته باشد کنون کز هجر آن بی مهر ماه
زحمتی بینم که دید اسفندیار از هفت خوان
روزی از بس شوق دیدار رخش را داشتم
جستم از جا وبرفتم تاش بوسم آستان
چون بدیدم روی اوکردم سلام وگفتمش
دارد از آفات دوران کردگارت درامان
لحظه ای ننشسته دیدم گشت با انده قرین
لمحه ای نگذشته دیدم گشت با غم توأمان
روی درهم کرد یعنی آمدی پیشم چرا
برجبین افکندچین یعنی برو اینجا ممان
چهره ام از بس ز خجلت زرد شد ترسیدمی
کم بساید هندوئی برجبهه جای زعفران
گفتم ای شوخ از چه با اندوه وغم گشتی قرین
مشتری را با زحل افتاده پنداری قران
گفت با انده قرینم با توام چون همنشین
گفت با غم توأمانم با توام تا همعنان
تومرا باشی چو مرگ ومن تو را هستم چوعمر
مرگ می دانی توخود از عمر نگذارد نشان
تویکی راغی که وصل من تو را شد فرودین
من یکی باغم که روی تو مرا شد مهرگان
مر مرا ننگ است وعار از همنشینی با چوتو
من امیری کامرانم توفقیری ناتوان
تو ثوابت چه که با چون من بگردی مقترن
من گناهم چه که با چون توبجویم اقتران
چیست عصیان من آخر تا ز روی چون توئی
کردگارم گویداندر نار دوزخ کن مکان
توکجا ومن کجا روزاز محبت دم مزن
ماکجا و توکجا خیز اینقدر افسون مخوان
طالب یوسف اگر هستی عزیز مصر شو
ورنه نتوانی خریدش با کلاف ریسمان
گفتم ای ترک ستمگر اینهمه توسن متاز
گفتم ای شوخ دل آزار اینقدر مرکب مران
محوت از خاطر مگرگردیده گفتار نبی
کش گرامی دار کافر باشدت گر میهمان
دلبرا شوخا جفا کارا دل آزارا بتا
ای که در اقلیم حسنی دلبران را قهرمان
چون سپند از جا نمی جستم به عزم دیدنت
گر که دانستم زنی آتش مرا در دودمان
ناصم گفتا عنان دل مده در دست کس
پند او نشنیده به دست توعنان
خوب کردی هر چه بد کردی ز بی مهری به من
خود به خود کردم سزای من نبود آری جز آن
ز آتش خود سوخت جسم وجان من آری چنار
برفروزد آتشی از خویش و سوزد ناگهان
منکه رو رزم چون بر رخش می گشتم سوار
کس دگر از رستم دستان نگفتی داستان
آنچنان از دردعشقت گشته ام زار ونزار
کاوفتم بر ره شود باد صبا هرگه وزان
بند از بندم چونی با تیغ اگر سازی جدا
از توحاشا کز دل خونین من خیزد فغان
با بلنداقبال لیکن کم جفا کن زآن بترس
کز توآرد شکوه بر درگاه شاه راستان
دشمن دین آفت دل شور تن آشوب جان
با لب ومژگان وچشم وزلف وروی وقد او
دل مرا آسوده بود از سیر باغ وبوستان
پهن تر روش از سپر پر چین ترش زلف ازکمند
راست تر قدش ز تیر ابروش خم تر از کمان
آفت یک نخشب از رخسار چونماه منیر
غارت یک کشمر از بالای چون سرو روان
قد دلبندش چو طوبی لعل نوشش سلسبیل
خوی سوزانش چو دوزخ روی نیکویش جنان
می نمود از زلف پرچین رخنه اندر دل مرا
پهلوانی بین که می کرد از زهر کار سنان
بر رخم هر گه نظر می کرد می خندید و من
باورم می شد که بخشد خنده حاصل زعفران
در قصب می هشت گاهی کوه کانیستم سرین
بر کمر می بست گاهی موی کانیستم میان
گاه می گفتا که گر دور از تومانم یک نفس
هم بگردم جان نژند وهم بمانم دل نوان
چون نمی بینم تو را گریم ز انده ابروار
چون تو را بینم شوم خندان زشادی برق رسان
گر کسی شعری ز من در پیش اوخواندهمی
آفرین گفتی وگردیدی ز حیرت لب گزان
ور کسی از اسم ورسم من زوی جویا شدی
گفت کاین شاهی است در اقلیم دانش حکمران
وصف او نتوان که وصف اوست افزون از حدیث
مدح او نتوان که مدح اوست بیرون از بیان
دارد از اشعار بس اعجاز گردعوی کند
کز سخن سنجی منم پیغمبر آخر زمان
روز روشن گفتم ارحالی بود تاریک شب
کرد تصدیق ار چه بد خورشید اندر آسمان
گفتمش روزی بشوخی کای نگار سنگدل
بی وفائی تا به کی با ما کنی فرمود هان
بی وفا خوانی مرا بالله نباشم این چنین
سنگدل دانی مرا هرگز نبودم آنچنان
با منش پیوسته بودی در نهان وآشکار
مهرهای بی حساب ولطف های بیکران
گاه و بیگه الغرض اندر بر من داشت جای
بودمی پنداشتی اندر دو تن مان یک روان
کاسه ام از می چوخالی گشت و از زر کیسه ام
هفته ای نگذشته دیدم دارد آن مه سرگران
حال اگر از اسم ورسم من ز وی جویا شوند
گوید این باشد فضولی ناقبولی قلتبان
شاعری دارد اشعار وشعر اوچون شعر من
جز پریشانی نبخشد هیچ حاصل درجهان
هر کجا بنشسته میری باشد آنجا پیشکار
هر کجا گسترده خوانی باشد آنجا میزبان
هفته باشد کنون کز هجر آن بی مهر ماه
زحمتی بینم که دید اسفندیار از هفت خوان
روزی از بس شوق دیدار رخش را داشتم
جستم از جا وبرفتم تاش بوسم آستان
چون بدیدم روی اوکردم سلام وگفتمش
دارد از آفات دوران کردگارت درامان
لحظه ای ننشسته دیدم گشت با انده قرین
لمحه ای نگذشته دیدم گشت با غم توأمان
روی درهم کرد یعنی آمدی پیشم چرا
برجبین افکندچین یعنی برو اینجا ممان
چهره ام از بس ز خجلت زرد شد ترسیدمی
کم بساید هندوئی برجبهه جای زعفران
گفتم ای شوخ از چه با اندوه وغم گشتی قرین
مشتری را با زحل افتاده پنداری قران
گفت با انده قرینم با توام چون همنشین
گفت با غم توأمانم با توام تا همعنان
تومرا باشی چو مرگ ومن تو را هستم چوعمر
مرگ می دانی توخود از عمر نگذارد نشان
تویکی راغی که وصل من تو را شد فرودین
من یکی باغم که روی تو مرا شد مهرگان
مر مرا ننگ است وعار از همنشینی با چوتو
من امیری کامرانم توفقیری ناتوان
تو ثوابت چه که با چون من بگردی مقترن
من گناهم چه که با چون توبجویم اقتران
چیست عصیان من آخر تا ز روی چون توئی
کردگارم گویداندر نار دوزخ کن مکان
توکجا ومن کجا روزاز محبت دم مزن
ماکجا و توکجا خیز اینقدر افسون مخوان
طالب یوسف اگر هستی عزیز مصر شو
ورنه نتوانی خریدش با کلاف ریسمان
گفتم ای ترک ستمگر اینهمه توسن متاز
گفتم ای شوخ دل آزار اینقدر مرکب مران
محوت از خاطر مگرگردیده گفتار نبی
کش گرامی دار کافر باشدت گر میهمان
دلبرا شوخا جفا کارا دل آزارا بتا
ای که در اقلیم حسنی دلبران را قهرمان
چون سپند از جا نمی جستم به عزم دیدنت
گر که دانستم زنی آتش مرا در دودمان
ناصم گفتا عنان دل مده در دست کس
پند او نشنیده به دست توعنان
خوب کردی هر چه بد کردی ز بی مهری به من
خود به خود کردم سزای من نبود آری جز آن
ز آتش خود سوخت جسم وجان من آری چنار
برفروزد آتشی از خویش و سوزد ناگهان
منکه رو رزم چون بر رخش می گشتم سوار
کس دگر از رستم دستان نگفتی داستان
آنچنان از دردعشقت گشته ام زار ونزار
کاوفتم بر ره شود باد صبا هرگه وزان
بند از بندم چونی با تیغ اگر سازی جدا
از توحاشا کز دل خونین من خیزد فغان
با بلنداقبال لیکن کم جفا کن زآن بترس
کز توآرد شکوه بر درگاه شاه راستان
بلند اقبال : ترجیعات
شماره ۳ - بار الها صاحب دیوان کند تا کی ستم
بار الها صاحب دیوان کند تا کی ستم
تا به کی از ظلم اوباشیم در رنج و سقم
حلم خود را رفع کن زو ای خداوند حلیم
رحم خود را قطع کن زو ای رحیم پرکرم
علتی افکن به جسمش تا بنالد صبح وشام
آتشی در زن به جانش تا بسوزد دمبدم
یا بده رحمی به او تاظلم ننماید چنین
یا بده مرگی به ما کاسوده گردیم از ستم
خود توفرمودی که من راضی نمی باشم بظلم
ظالمان را پس چرا داری عزیز ومحترم
پادشاه از حال اهل فارس تا کی غافل است
نه به ویرانی ملک فارس گویا مایل است
صاحب دیوان به ملک فارس تا شدحکمران
نه دگر کس صاحب نان است و نه دارای جان
الحذر از جور آن غدار پر کین الحذر
الامان از ظلم آن بی رحم مکار الامان
این چنین بد اصل بد ذاتی مجو در روی دهر
باور ار از من نداری خود بروکن امتحان
گر جوابی می دهد نبود مطابق با سؤال
ز آسمان عارض سخن می گوید او از ریسمان
ای خدا او را بده مرگی وخلقی را زغم
ده نجات وز این بلای ناگهانی وارهان
پادشاه از حال اهل فارس تا کی غافل است
نه به ویرانی ملک فارس گویا مایل است
صاحب دیوان به کس نگذاشت دیگر ملک ومال
بی نصیبش زاین وآن کن ای کریم ذوالجلال
هر حلالی بود اندرعهد اوآمد حرام
هر حرامی بود اندر عصر او آمدحلال
کوکب جاهش همی خواهم که آید درحضیض
اختر بختش همی خواهم که افتد در وبال
پایمال از دست ظلمش گشته خلقی کاشکی
پنجه های مرگ می دادی مر او را گوشمال
پیش او حسن جمال آمد گران قیمت ولی
بی بها شد آبروی مردم صاحب کمال
پادشاه از حال اهل فارس تا کی غافل است
نه به ویرانی ملک فارس گویا مایل است
بار الها رحم کن برما که کار از دست رفت
باز ناید تیر رفته تیر ما از شست رفت
روزگار ما سیه گردید وموی ما سفید
عمر رفت وروز رفت وروزگار از دست رفت
هرکه را دیدم به عمر خویش بختش شدبلند
غیر بخت من که دایم خواب بود وپست رفت
در خیال صیدماهی شست افکندیم ما
بخت ما را بین که ماهی رفت وبا او شست رفت
صاحب دیوان ازین ظلمی که برما می کند
هر چه ما را بود اندردست واکنون هسترفت
پادشاه از حال اهل فارس تا کی غافل است
نه به ویرانی ملک فارس گویا مایل است
بار الها بس ذلیل صاحب دیوان شدیم
از جفای بی حساب او بری از جان شدیم
ما نمی بودیم اندر فارس ویران اینچنین
در زمان او چنین از بیخ وبن ویران شدیم
فارس نه کنعان ونه مصر است و نه ما یوسفیم
کز ستم گاهی به چاه وگاه درزندان شدیم
داده ای یا رب تو دندان وتو بدهی نیز نان
نیست غم اندر زمان او اگر بی نان شدیم
احمقی را بین که اندر فارس خوش کردیم جای
تا چنین عبد وذلیل وبنده فرمان شدیم
پادشاه از حال اهل فارس تا کی غافل است
نه به ویرانی ملک فارس گویا مایل است
صاحب دیوان مرا آتش به خرمن می زند
خرمنم را سوخت یارب باز دامن می زند
خویش را در تیره شب دزد ار زند بر کاروان
او نمی ترسد ز کس در روز روشن می زند
گر برهمن آدمی را می زند ره نی عجب
صاحب دیوان نگر راه برهمن می زند
نان مردم را همی برد بتر کرد از کسی
کواسیری را به تیغ کینه گردن می زند
تیغی اندر دست دارد از ستم بر اهل فارس
برهمه تن ها زندتنها نه برمن می زند
پادشاه از حال اهل فارس تا کی غافل است
نه به ویرانی ملک فارس گویا مایل است
ای خدای لایزال ای رازق هر شیخ وشاب
صاحب دیوان ما گویا نمی داند حساب
من خراب از جور گردون بودم اما جور او
کردم ناگاهم خراب اندر خراب اندر خراب
خلق گوینم بروکن عرض حال اندر برش
عرض ها کردم به پیشش هیچ نشنیدم جواب
چشم من درعهد او از خون دل چون لاله شد
وین عجب تر اینکه من از لاله می گیرم گلاب
درد دل با هر که می گویم نباشد چاره گر
رو به هر سوئی که می آرم نبینم فتح باب
پادشاه از حال اهل فارس تا کی غافل است
نه به ویرانی ملک فارس گویا مایل است
مردمان فارس از بس زار ومضطر گشته اند
همچودرچنگال شاهینی کبوتر گشته اند
در زمان صاحب دیوان خوانین زادگان
صاحب اصطبل واسب واستر وخر گشته اند
موسیی یا رب رسان کاین گمرهان ناکسان
کوس فرعونی زنندوجمله کافر گشته اند
خاصه خواهر زادگان صاحب دیوان که او
داده منصبشان وایشان میر لشکر گشته اند
العجب ثم العجب ثم العجب ثم العجب
حاکم استخر و مستوفی دفتر گشته اند
پادشاه از حال اهل فارس تا کی غافل است
نه به ویرانی ملک فارس گویا مایل است
تا به کی از ظلم اوباشیم در رنج و سقم
حلم خود را رفع کن زو ای خداوند حلیم
رحم خود را قطع کن زو ای رحیم پرکرم
علتی افکن به جسمش تا بنالد صبح وشام
آتشی در زن به جانش تا بسوزد دمبدم
یا بده رحمی به او تاظلم ننماید چنین
یا بده مرگی به ما کاسوده گردیم از ستم
خود توفرمودی که من راضی نمی باشم بظلم
ظالمان را پس چرا داری عزیز ومحترم
پادشاه از حال اهل فارس تا کی غافل است
نه به ویرانی ملک فارس گویا مایل است
صاحب دیوان به ملک فارس تا شدحکمران
نه دگر کس صاحب نان است و نه دارای جان
الحذر از جور آن غدار پر کین الحذر
الامان از ظلم آن بی رحم مکار الامان
این چنین بد اصل بد ذاتی مجو در روی دهر
باور ار از من نداری خود بروکن امتحان
گر جوابی می دهد نبود مطابق با سؤال
ز آسمان عارض سخن می گوید او از ریسمان
ای خدا او را بده مرگی وخلقی را زغم
ده نجات وز این بلای ناگهانی وارهان
پادشاه از حال اهل فارس تا کی غافل است
نه به ویرانی ملک فارس گویا مایل است
صاحب دیوان به کس نگذاشت دیگر ملک ومال
بی نصیبش زاین وآن کن ای کریم ذوالجلال
هر حلالی بود اندرعهد اوآمد حرام
هر حرامی بود اندر عصر او آمدحلال
کوکب جاهش همی خواهم که آید درحضیض
اختر بختش همی خواهم که افتد در وبال
پایمال از دست ظلمش گشته خلقی کاشکی
پنجه های مرگ می دادی مر او را گوشمال
پیش او حسن جمال آمد گران قیمت ولی
بی بها شد آبروی مردم صاحب کمال
پادشاه از حال اهل فارس تا کی غافل است
نه به ویرانی ملک فارس گویا مایل است
بار الها رحم کن برما که کار از دست رفت
باز ناید تیر رفته تیر ما از شست رفت
روزگار ما سیه گردید وموی ما سفید
عمر رفت وروز رفت وروزگار از دست رفت
هرکه را دیدم به عمر خویش بختش شدبلند
غیر بخت من که دایم خواب بود وپست رفت
در خیال صیدماهی شست افکندیم ما
بخت ما را بین که ماهی رفت وبا او شست رفت
صاحب دیوان ازین ظلمی که برما می کند
هر چه ما را بود اندردست واکنون هسترفت
پادشاه از حال اهل فارس تا کی غافل است
نه به ویرانی ملک فارس گویا مایل است
بار الها بس ذلیل صاحب دیوان شدیم
از جفای بی حساب او بری از جان شدیم
ما نمی بودیم اندر فارس ویران اینچنین
در زمان او چنین از بیخ وبن ویران شدیم
فارس نه کنعان ونه مصر است و نه ما یوسفیم
کز ستم گاهی به چاه وگاه درزندان شدیم
داده ای یا رب تو دندان وتو بدهی نیز نان
نیست غم اندر زمان او اگر بی نان شدیم
احمقی را بین که اندر فارس خوش کردیم جای
تا چنین عبد وذلیل وبنده فرمان شدیم
پادشاه از حال اهل فارس تا کی غافل است
نه به ویرانی ملک فارس گویا مایل است
صاحب دیوان مرا آتش به خرمن می زند
خرمنم را سوخت یارب باز دامن می زند
خویش را در تیره شب دزد ار زند بر کاروان
او نمی ترسد ز کس در روز روشن می زند
گر برهمن آدمی را می زند ره نی عجب
صاحب دیوان نگر راه برهمن می زند
نان مردم را همی برد بتر کرد از کسی
کواسیری را به تیغ کینه گردن می زند
تیغی اندر دست دارد از ستم بر اهل فارس
برهمه تن ها زندتنها نه برمن می زند
پادشاه از حال اهل فارس تا کی غافل است
نه به ویرانی ملک فارس گویا مایل است
ای خدای لایزال ای رازق هر شیخ وشاب
صاحب دیوان ما گویا نمی داند حساب
من خراب از جور گردون بودم اما جور او
کردم ناگاهم خراب اندر خراب اندر خراب
خلق گوینم بروکن عرض حال اندر برش
عرض ها کردم به پیشش هیچ نشنیدم جواب
چشم من درعهد او از خون دل چون لاله شد
وین عجب تر اینکه من از لاله می گیرم گلاب
درد دل با هر که می گویم نباشد چاره گر
رو به هر سوئی که می آرم نبینم فتح باب
پادشاه از حال اهل فارس تا کی غافل است
نه به ویرانی ملک فارس گویا مایل است
مردمان فارس از بس زار ومضطر گشته اند
همچودرچنگال شاهینی کبوتر گشته اند
در زمان صاحب دیوان خوانین زادگان
صاحب اصطبل واسب واستر وخر گشته اند
موسیی یا رب رسان کاین گمرهان ناکسان
کوس فرعونی زنندوجمله کافر گشته اند
خاصه خواهر زادگان صاحب دیوان که او
داده منصبشان وایشان میر لشکر گشته اند
العجب ثم العجب ثم العجب ثم العجب
حاکم استخر و مستوفی دفتر گشته اند
پادشاه از حال اهل فارس تا کی غافل است
نه به ویرانی ملک فارس گویا مایل است
بلند اقبال : ترکیبات
شماره ۲ - ای پریشان زلف تو طومار جمع ملک چین
ای پریشان زلف تو طومار جمع ملک چین
جمع چین راهیچ مستوفی نبسته است این چنین
جمع چین هم گر به بسیاری چین زلف توست
پس بود خاقان چین شاهنشه روی زمین
ناصر الدین شه از این معنی اگر آگه شود
عنقریب از ری کشد لشکر پی تسخیر چین
می شنیدم من ز عطاران که درچین است مشک
چون بدیدم زلف تودیدم که درمشک است چین
من دلی دارم تو زلفی هیچ کس آگه نشد
کاین شدآشفته از آن یا آن پریشان شد از این
خود بگویم دل مرا آشفته شد از زلف تو
با پریشان زلفت از بس شد دل من همنشین
از دل وجان باورم شد اینکه می گویندخلق
کسب خو از هم کنندار کس به کس گردد قرین
زلف تو چون قنبر است وابرویت چون ذوالفقار
پس به رویت هم توان گفتن امیر المؤمنین
شد بلنداقبال چون زلف بلندت سرفراز
تاچو زلفت شد غلامی از علی مولای دین
مظهر لطف الهی باعث خلق جهان
پادشاه هر دو عالم خواجه کون ومکان
ای به رفعت بارگاهت قبه کرده ز آفتاب
بر سرا پرده جلالت طره حوران طناب
گر نمی سائید رخ دائم به خاک درگهت
کی جهان آرا وعالمتاب می شدآفتاب
از توگرفرمان شودصادر که صلح آرندپیش
خاک بنشیند بر باد آتش افروزد ز آب
این قمر واین چرخ اطلس را خدا فرمود خلق
تا به رخش وزین خود از این کنی جل ز آن رکاب
کس نباشدجز تو یزدان دارد ار قائم مقام
کس ندارد جز تو ایزد خواهد ار نایب مناب
بوترابت نام وتا شد مدفنت خاک نجف
ذکر عرش و فرش شد یا لیتنی کنت تراب
سرکه شدهر کس شراب آورد در خاک درت
پس گنه هم می شودالبته در آنجا ثواب
از حساب محشرم پروا نباشد چون توئی
منشی دیوان حق مستوفی روزحساب
از توفتح باب خواهم زآنکه فرموده نبی
شهر علمم من پسر عمم علی او راست باب
سرفرازی ده به دیدارت بلنداقبال را
کن مبارک بر بلنداقبال ماه وسال را
ای به خوان نعمت رزاق عالم صبح وشام
قاسم الارزاق حق بر بندگان ازخاص وعام
ذات پاکت آفرینش را سبب شد ورنه کی
عالمی می بود وآدم یا که صبحی بود وشام
نیست اندر عالم وآدم به غیر از ذات تو
ابتدا وا نتها وافتتاح و اختتام
گر نبودی رهنمای خضر در ظلمات دهر
بودتا روز قیامت ز آب حیوان تشنه کام
جز به توشاها به دیگر کس نگردم ملتجی
کانکه آوردالتجا سوی تو شد مقضی المرام
جز به مهر تودل من خونیندازد به کس
همچو آن طفلی که نشناسد به عالم غیر مام
سجده گاه مرد وزن شد قبله پیر وجوان
مولدذات شریفت گشت چون بیت الحرام
هر مصلی بی تولای توباطل باشدش
هم رکوع و هم سجود وهم قعود وهم قیام
هفت دریا گر مرکب هفت اقلیم ارقلم
هفت گردون گر ورق مدحت نخواهد شدتمام
کی بلند اقبال بتواند که مدحت را سرود
بر تو باداز پاک یزدان صد تحیت صد درود
ای که آمد سوره والشمس وصف روی تو
وی که باشد آیه واللیل شرح موی تو
این همه وصفی که در دینا ز طوبی می کنند
کی به زیبائی بود چون قامت دلجوی تو
حاش لله خون نگردد هرگز اندرنافه مشک
برمشام جان اوعطر ار نبخشد بوی تو
اینکه می گوینددرعالم بهشت ودوزخی است
دوزخ از قهر تو شد پیدا بهشت از خوی تو
درهمان روزی که یزدان چرخ را فرمود خلق
کرد قامت را دوتا تا بوسد اوزانوی تو
اول هر ماه هرگز بدر کی گردد هلال
گر بدوناید اشارت ازخم ابروی تو
توچو خورشید درخشانی ومن حربا صفت
توبه هر سو کاوری رو روی آرم سوی تو
فی المثل میل ار به لعب صولجان وگوکنی
آسمان را آرزواید که گردد گوی تو
همچویعقوب از غم یوسف شم از گریه کور
کی شودیارب که افتد چشم من بر روی تو
گر بلنداقبال را از وصل سازی سرفراز
فخر برگردون کندبر آفتاب وماه ناز
کافرم خوانند اگر گویم خدا باشد علی
نه خدا باشد علی نه زو جدا باشدعلی
هیچ کاری را نکرده بی علی گویا خدا
خودخدا فرموده چون دست خدا باشد علی
هر که را رنجی رسد او راعلی گرددشفا
هر که را دردی بوداورا دوا باشد علی
ای دل از زندان تنگ گوردروحشت مباش
زآنکه درهر جا به هردل آشنا باشد علی
نیست پروا ز این که طومار عمل دارم سیاه
چون که دانم شافع روز جزا باشد علی
پاک یزدان هر چه عالم خلق فرمود وکند
روبه هر عالم که آری پادشا باشد علی
عالم وآدم سراسر چون همه فانی شوند
من ندارم شک به دل کاندم به جا باشد علی
تاخداگوید که ملک از کیست اوگوید ز تو
تا خدا باقی است گویا در بقا باشد علی
دو بیند از از علی کو را به حق نبود دوئی
پس به چشم سر ببینحق را که تا باشد علی
حرف حق از بس بلنداقبال گویدآشکار
عاقبت ترسم کشندش همچو منصوری به دار
بس پریشان روزگارم یا امیر المؤمنین
چاره ای فرما به کارم یا امیر المؤمنین
همچو فراری که او را نیست در آتش قرار
از غم دل بی قرارم یا امیر المؤمنین
دامنم شد چشمه ساری بسکه از شوقت ز چشم
اشک ریز و اشکبارم یا امیر المؤمنین
غیر جرم الا گنه جز معصیت دون از خطا
روز و شب کاری ندارم یا امیر المؤمنین
دارم امید اینکه یزدانم ببخشد چون توئی
شافع روز شمارم یا امیر المؤمنین
وای بر حالم نباشی گر مرا فریاد رس
چون شودجا در مزارم یا امیر المؤمنین
چون به دل مهر تودارم نه دگر باک از گنه
نه بود پروا زنارم یا امیر المؤمنین
گر بگیرم آتش اندر کف نمی سوزدمرا
طلق بر دست ار گذارم یا امیر المؤمنین
مهر تو درخاصیت از طلق کی کمتر بود
تن به مهرت می سپارم یا امیر المؤمنین
چون بلنداقبال رامهر تو شدشامل به حال
آتش او راکی بسوزد این بود امری محال
خسته جانم یا امیر المؤمنین سندن مدد
ناتوانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد
سال وماه و روز وشب ز اندوه ورنج و درد وغم
در فغانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد
از غم ودرد ومحن گردیده چون سوهان به تن
استخوانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد
دامنم چوننافه پر خون گشته است از بس ز چشم
خون فشانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد
در زمستان چون شود روی گلستان در جهان
آن چنانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد
چون پرکاهی که آتش سوزدش از غم بسوخت
جسم وجانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد
دهر روئین تن مرا پنداشته است وگشته است
هفت خوانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد
روز محشر در سؤال ودرجواب اخرس شود
چون زبانم یا امیرالمؤمنین سن دن مدد
در جزای جرمم اندر آتش دوزخ شود
چون مکانم یا امیرالمؤمنین سن دن مدد
در صف محشر که کس را نیست در دل فکر کس
یا علی آن دم به فریاد بلنداقبال رس
جمع چین راهیچ مستوفی نبسته است این چنین
جمع چین هم گر به بسیاری چین زلف توست
پس بود خاقان چین شاهنشه روی زمین
ناصر الدین شه از این معنی اگر آگه شود
عنقریب از ری کشد لشکر پی تسخیر چین
می شنیدم من ز عطاران که درچین است مشک
چون بدیدم زلف تودیدم که درمشک است چین
من دلی دارم تو زلفی هیچ کس آگه نشد
کاین شدآشفته از آن یا آن پریشان شد از این
خود بگویم دل مرا آشفته شد از زلف تو
با پریشان زلفت از بس شد دل من همنشین
از دل وجان باورم شد اینکه می گویندخلق
کسب خو از هم کنندار کس به کس گردد قرین
زلف تو چون قنبر است وابرویت چون ذوالفقار
پس به رویت هم توان گفتن امیر المؤمنین
شد بلنداقبال چون زلف بلندت سرفراز
تاچو زلفت شد غلامی از علی مولای دین
مظهر لطف الهی باعث خلق جهان
پادشاه هر دو عالم خواجه کون ومکان
ای به رفعت بارگاهت قبه کرده ز آفتاب
بر سرا پرده جلالت طره حوران طناب
گر نمی سائید رخ دائم به خاک درگهت
کی جهان آرا وعالمتاب می شدآفتاب
از توگرفرمان شودصادر که صلح آرندپیش
خاک بنشیند بر باد آتش افروزد ز آب
این قمر واین چرخ اطلس را خدا فرمود خلق
تا به رخش وزین خود از این کنی جل ز آن رکاب
کس نباشدجز تو یزدان دارد ار قائم مقام
کس ندارد جز تو ایزد خواهد ار نایب مناب
بوترابت نام وتا شد مدفنت خاک نجف
ذکر عرش و فرش شد یا لیتنی کنت تراب
سرکه شدهر کس شراب آورد در خاک درت
پس گنه هم می شودالبته در آنجا ثواب
از حساب محشرم پروا نباشد چون توئی
منشی دیوان حق مستوفی روزحساب
از توفتح باب خواهم زآنکه فرموده نبی
شهر علمم من پسر عمم علی او راست باب
سرفرازی ده به دیدارت بلنداقبال را
کن مبارک بر بلنداقبال ماه وسال را
ای به خوان نعمت رزاق عالم صبح وشام
قاسم الارزاق حق بر بندگان ازخاص وعام
ذات پاکت آفرینش را سبب شد ورنه کی
عالمی می بود وآدم یا که صبحی بود وشام
نیست اندر عالم وآدم به غیر از ذات تو
ابتدا وا نتها وافتتاح و اختتام
گر نبودی رهنمای خضر در ظلمات دهر
بودتا روز قیامت ز آب حیوان تشنه کام
جز به توشاها به دیگر کس نگردم ملتجی
کانکه آوردالتجا سوی تو شد مقضی المرام
جز به مهر تودل من خونیندازد به کس
همچو آن طفلی که نشناسد به عالم غیر مام
سجده گاه مرد وزن شد قبله پیر وجوان
مولدذات شریفت گشت چون بیت الحرام
هر مصلی بی تولای توباطل باشدش
هم رکوع و هم سجود وهم قعود وهم قیام
هفت دریا گر مرکب هفت اقلیم ارقلم
هفت گردون گر ورق مدحت نخواهد شدتمام
کی بلند اقبال بتواند که مدحت را سرود
بر تو باداز پاک یزدان صد تحیت صد درود
ای که آمد سوره والشمس وصف روی تو
وی که باشد آیه واللیل شرح موی تو
این همه وصفی که در دینا ز طوبی می کنند
کی به زیبائی بود چون قامت دلجوی تو
حاش لله خون نگردد هرگز اندرنافه مشک
برمشام جان اوعطر ار نبخشد بوی تو
اینکه می گوینددرعالم بهشت ودوزخی است
دوزخ از قهر تو شد پیدا بهشت از خوی تو
درهمان روزی که یزدان چرخ را فرمود خلق
کرد قامت را دوتا تا بوسد اوزانوی تو
اول هر ماه هرگز بدر کی گردد هلال
گر بدوناید اشارت ازخم ابروی تو
توچو خورشید درخشانی ومن حربا صفت
توبه هر سو کاوری رو روی آرم سوی تو
فی المثل میل ار به لعب صولجان وگوکنی
آسمان را آرزواید که گردد گوی تو
همچویعقوب از غم یوسف شم از گریه کور
کی شودیارب که افتد چشم من بر روی تو
گر بلنداقبال را از وصل سازی سرفراز
فخر برگردون کندبر آفتاب وماه ناز
کافرم خوانند اگر گویم خدا باشد علی
نه خدا باشد علی نه زو جدا باشدعلی
هیچ کاری را نکرده بی علی گویا خدا
خودخدا فرموده چون دست خدا باشد علی
هر که را رنجی رسد او راعلی گرددشفا
هر که را دردی بوداورا دوا باشد علی
ای دل از زندان تنگ گوردروحشت مباش
زآنکه درهر جا به هردل آشنا باشد علی
نیست پروا ز این که طومار عمل دارم سیاه
چون که دانم شافع روز جزا باشد علی
پاک یزدان هر چه عالم خلق فرمود وکند
روبه هر عالم که آری پادشا باشد علی
عالم وآدم سراسر چون همه فانی شوند
من ندارم شک به دل کاندم به جا باشد علی
تاخداگوید که ملک از کیست اوگوید ز تو
تا خدا باقی است گویا در بقا باشد علی
دو بیند از از علی کو را به حق نبود دوئی
پس به چشم سر ببینحق را که تا باشد علی
حرف حق از بس بلنداقبال گویدآشکار
عاقبت ترسم کشندش همچو منصوری به دار
بس پریشان روزگارم یا امیر المؤمنین
چاره ای فرما به کارم یا امیر المؤمنین
همچو فراری که او را نیست در آتش قرار
از غم دل بی قرارم یا امیر المؤمنین
دامنم شد چشمه ساری بسکه از شوقت ز چشم
اشک ریز و اشکبارم یا امیر المؤمنین
غیر جرم الا گنه جز معصیت دون از خطا
روز و شب کاری ندارم یا امیر المؤمنین
دارم امید اینکه یزدانم ببخشد چون توئی
شافع روز شمارم یا امیر المؤمنین
وای بر حالم نباشی گر مرا فریاد رس
چون شودجا در مزارم یا امیر المؤمنین
چون به دل مهر تودارم نه دگر باک از گنه
نه بود پروا زنارم یا امیر المؤمنین
گر بگیرم آتش اندر کف نمی سوزدمرا
طلق بر دست ار گذارم یا امیر المؤمنین
مهر تو درخاصیت از طلق کی کمتر بود
تن به مهرت می سپارم یا امیر المؤمنین
چون بلنداقبال رامهر تو شدشامل به حال
آتش او راکی بسوزد این بود امری محال
خسته جانم یا امیر المؤمنین سندن مدد
ناتوانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد
سال وماه و روز وشب ز اندوه ورنج و درد وغم
در فغانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد
از غم ودرد ومحن گردیده چون سوهان به تن
استخوانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد
دامنم چوننافه پر خون گشته است از بس ز چشم
خون فشانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد
در زمستان چون شود روی گلستان در جهان
آن چنانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد
چون پرکاهی که آتش سوزدش از غم بسوخت
جسم وجانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد
دهر روئین تن مرا پنداشته است وگشته است
هفت خوانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد
روز محشر در سؤال ودرجواب اخرس شود
چون زبانم یا امیرالمؤمنین سن دن مدد
در جزای جرمم اندر آتش دوزخ شود
چون مکانم یا امیرالمؤمنین سن دن مدد
در صف محشر که کس را نیست در دل فکر کس
یا علی آن دم به فریاد بلنداقبال رس
بلند اقبال : ترکیبات
شماره ۳ - از چه رو ای زلف پرچین وشکن گردیده ای
از چه رو ای زلف پرچین وشکن گردیده ای
پای تا سر چین چو پیشانی من گردیده ای
دل کمندرستم وسام نریمان خواندت
بسکه پرپیچ وخم وچین وشکن گردیده ای
با وجوداینکه اندر بنددلداری اسیر
شور شهر وفتنه هر انجمن گردیده ای
دشمن جان وتن خورد ودرشت وشیخ وشاب
آفت دین ودل هر مردوزن گردیده ای
زآن همی ترسم که روزی سر برندت عاقبت
بسکه هستی سرکش از بس راهزن گردیده ای
سجده آری هر دم از بس پیش رخسار بتم
هر که می بیند تو راگوید شمن گردیده ای
چهره جانان اگر برهان یزدان آمده
هم تو درعالم دیل اهرمن گردیده ای
آتش دل شعله ورتر می شود هر دم مرا
بسکه درجنبش همی چون بادزن گردیده ای
مشک خیز ومشک بیز و مشک سای ومشک زای
رشک تبت حسرت چین وختن گردیده ای
تاکه بنمائی عیار حسن روی او به خلق
چون محک اندر بر آن سیم تن گردیده ای
پاسبان گنج حسن روی خویشت کرده یار
با همه دزدی امین ومؤتمن گردیده ای
گفتم ای زلف از مکافات عمل غافل مشو
دیدی آخر دل پریشان تر ز من گردیده ای
چون بلنداقبال برخورشید ومه نازی دگر
بنده ای از بندگان بوالحسن گردیده ای
شیریزدان شاه اژدر در امیر المؤمنین
خواجه هفتم سپهر ومالک هفتم زمین
معتقد ای زلف دلبر بر چه مذهب بینمت
گاه کافر گاه در دل ذکر یارب بینمت
درتودلها بسکه می گویند یا رب تا به روز
معبد عباد یا رب گوی هر شب بینمت
نوروظلمت روز وشب را می نماید صبح وشام
زآن به روشن روز رویش تیره چون شب بینمت
گه به گنج حسن دلبر مار ارقم یابمت
گه به مهتاب رخش جراره عقرب بینمت
لف و نشر ار خوانمت ای زلف می بینم به جاست
گه مشوش می شوی گاهی مرتب بینمت
خواستم نال قلم خوانم تو را دیدم خطاست
در سیاهی زآنکه مانندمرکب بینمت
از پی تعلیم گاهی راست گردی گاه کج
در بر استاد چون طفلان مکتب بینمت
همچو مستان درخرام افتی گه از چپ گه ز راست
مست وسرخوش از شراب ناب آن لب بینمت
سر به زانو هشته می لرزی به پیش آفتاب
هندوی عریان لرز آورده از تب بینمت
ای وجودت واجب اندر روزگار دلبری
واجب اندر روی دلبر بلکه اوجب بینمت
مانی آن هندوی را کاندر کفش باشد ترنج
هر زمان کاندر بر آن سیب غبغب بینمت
از پریشان حالی ما بازگو درگوش یار
ای که در درگاه روی اومقرب بینمت
با وجود اینکه داری در بر دلدار جای
چون بلنداقبال دایم تیره کوکب بینمت
روی دلبر حیدر است و ابروی او ذوالفقار
خیره سرای زلف تیره دل چو مرحب بینمت
کرده دو نیمت زبس می بیندت کافر شعار
دریمین یک نیمه ات افکنده نیمی دریسار
همچو من ای زلف دلبر از چه درهم گشته ای
عاشق یاری همانا درهم از غم گشته ای
راستی از بس پریشانی برآن سیم تن
کرده گردن کج ز وی خواهان درهم گشته ای
می کشی بار دل پرحسرت ما را به دوش
زآن ره ای زلف این چنین حمال سان خم گشته ای
گاه بودی لام وگاهی لام الف لا گاه دال
حال زیر خال دلبر ذال معجم گشته ای
چهره دلدار راخوانند اگر روز ربیع
می توان گفتن شب قتل محرم گشته ای
جای داری گه به دوش وگه در آغوش نگار
باشد از افتادگی کاین سان مکرم گشته ای
می کندناسور می گویند زخم از بوی مشک
زخم دلها را تو خود مشکی ومرهم گشته ای
ای مجعد زلف یار از بسکه هستی مشکبار
فتنه چین وختن آشوب دیلم گشته ای
تادل ما را دهی راهی به قصر روی یار
پایه پایه تا سر همچو سلم گشته ای
در بهشت روی گندم گون دلدار از ازل
همچوشیطان رهزن حوا و آدم گشته ای
دلبر ما کرده از قامت قیامت چون به پا
مو به مو اعمال کفاری مجسم گشته ای
چون بلنداقبال اندر طور وطرز شاعری
هم تو اندر دلبری الحق مسلم گشته ای
جا به زیر سایه ات خورشید ومه دارد مگر
قنبر درگاه مولای دو عالم گشته ای
خواجه رکن و مقام وصاحب خیل وحرم
معنی طه و یس مظهر نون والقلم
شافع فردای محشر حیدر صفدر علی
باب شبیر وشبر داماد پیغمبر علی
درنظر ای زلف چون افعی ارقم گشته ای
از پی بلعیدن دل اژدها دم گشته ای
داری از بس پیچ وتاب وحلقه و چین وشکن
چون کمند پرخم سهراب ورستم گشته ای
ترک ما شد موی جوشن درع خط صورت سپر
رمح بالا و سنان مژگان تو پرچم گشته ای
صید چنگ شیر از حال دلم دارد خبر
بینمت هر گه که چون چنگال ضیغم گشته ای
خنجر ابروی دلبر را همی گیری به کف
بیگنه خونریزی ما را مصمم گشته ای
بینمت همخانه با خورشید رخشان روز و شب
می سزد گر گویمت عیسی ابن مریم گشته ای
از رکوع و از سجود واز قیام واز قعود
هر که دیدت گفت ابراهیم ادهم گشته ای
نیستی پیر از چه بر رویت چنین افتاده چین
غم نداری از چه بی آرام ودرهم گشته ای
پاسبان گنج حسن روی دلبر بینمت
با همه دزدی چه شدکاین گونه محرم گشته ای
گه به دوشش گه به گوشش می نهی سر بی ادب
با پری بنشسته ای با آدمی کم گشته ای
خود بلنداقبال را کشتی وخود از قتل او
کرده ای در بر سیه وز اهل ماتم گشته ای
بوی مشک ونکهت عنبر تو را باشد مگر
مشک را داماد وعنبر را پسر عم گشته ای
چون علی کو بن عم و داماد پیغمبر بود
روز محشر تشنگان را ساقی کوثر بود
دانم ای زلف از چه رودائم پریشان می شوی
در تو جا دارد دل آشفته ام ز آن می شوی
همنشینی با پریشان دل تو را گفتم مکن
کآخر از حال پریشانش پریشان می شوی
هستی از بس مشک خیز ومشک بیز ومشک ریز
مشک ارزان می شود هر گه که لرزان می شوی
چون تو را دلبر به روی خود پریشان می کند
دشمن هوش و خردخصم دل وجان می شوی
نیستی گر زاهدو وسواست ار نبود چرا
پیش چشم مست او برچیده دامن می شوی
گه زره پوشی وچون داودد گه سازی زره
گاه دیگر پای تا سر خود زره سان می شوی
گر نیی افراسیاب ورستم دستان چرا
فتنه ایران زمین آشوب توران می شوی
چون که بینی ابروی جانان کمان آرش است
چون کمند پر خم سام نریمان می شوی
ای سیه زلف نگار ار نیستی ابر از چه رو
بینمت گاهی حجاب مهر رخشان می شوی
گاه می بینم که چون عقرب به جولان می روی
گاه می بینم که همچون مار پیچان می شوی
گاه درهم رفته چون خط ترسل بینمت
گه به هم پیچیده چون توقیع فرمان می شوی
یار چون بینیم که سیمین گوی دارد از زنخ
پیش سیمین گوی اومانند چوگان می شوی
طره حوا بردرشک از تو چون جاروب سان
خاک روب درگه مولای سلمان می شوی
فخر عالم ذخر آدم پادشاه هر دو کون
ملجاء هر مسلم وکافر پناده هر دوکون
پای تا سر چین چو پیشانی من گردیده ای
دل کمندرستم وسام نریمان خواندت
بسکه پرپیچ وخم وچین وشکن گردیده ای
با وجوداینکه اندر بنددلداری اسیر
شور شهر وفتنه هر انجمن گردیده ای
دشمن جان وتن خورد ودرشت وشیخ وشاب
آفت دین ودل هر مردوزن گردیده ای
زآن همی ترسم که روزی سر برندت عاقبت
بسکه هستی سرکش از بس راهزن گردیده ای
سجده آری هر دم از بس پیش رخسار بتم
هر که می بیند تو راگوید شمن گردیده ای
چهره جانان اگر برهان یزدان آمده
هم تو درعالم دیل اهرمن گردیده ای
آتش دل شعله ورتر می شود هر دم مرا
بسکه درجنبش همی چون بادزن گردیده ای
مشک خیز ومشک بیز و مشک سای ومشک زای
رشک تبت حسرت چین وختن گردیده ای
تاکه بنمائی عیار حسن روی او به خلق
چون محک اندر بر آن سیم تن گردیده ای
پاسبان گنج حسن روی خویشت کرده یار
با همه دزدی امین ومؤتمن گردیده ای
گفتم ای زلف از مکافات عمل غافل مشو
دیدی آخر دل پریشان تر ز من گردیده ای
چون بلنداقبال برخورشید ومه نازی دگر
بنده ای از بندگان بوالحسن گردیده ای
شیریزدان شاه اژدر در امیر المؤمنین
خواجه هفتم سپهر ومالک هفتم زمین
معتقد ای زلف دلبر بر چه مذهب بینمت
گاه کافر گاه در دل ذکر یارب بینمت
درتودلها بسکه می گویند یا رب تا به روز
معبد عباد یا رب گوی هر شب بینمت
نوروظلمت روز وشب را می نماید صبح وشام
زآن به روشن روز رویش تیره چون شب بینمت
گه به گنج حسن دلبر مار ارقم یابمت
گه به مهتاب رخش جراره عقرب بینمت
لف و نشر ار خوانمت ای زلف می بینم به جاست
گه مشوش می شوی گاهی مرتب بینمت
خواستم نال قلم خوانم تو را دیدم خطاست
در سیاهی زآنکه مانندمرکب بینمت
از پی تعلیم گاهی راست گردی گاه کج
در بر استاد چون طفلان مکتب بینمت
همچو مستان درخرام افتی گه از چپ گه ز راست
مست وسرخوش از شراب ناب آن لب بینمت
سر به زانو هشته می لرزی به پیش آفتاب
هندوی عریان لرز آورده از تب بینمت
ای وجودت واجب اندر روزگار دلبری
واجب اندر روی دلبر بلکه اوجب بینمت
مانی آن هندوی را کاندر کفش باشد ترنج
هر زمان کاندر بر آن سیب غبغب بینمت
از پریشان حالی ما بازگو درگوش یار
ای که در درگاه روی اومقرب بینمت
با وجود اینکه داری در بر دلدار جای
چون بلنداقبال دایم تیره کوکب بینمت
روی دلبر حیدر است و ابروی او ذوالفقار
خیره سرای زلف تیره دل چو مرحب بینمت
کرده دو نیمت زبس می بیندت کافر شعار
دریمین یک نیمه ات افکنده نیمی دریسار
همچو من ای زلف دلبر از چه درهم گشته ای
عاشق یاری همانا درهم از غم گشته ای
راستی از بس پریشانی برآن سیم تن
کرده گردن کج ز وی خواهان درهم گشته ای
می کشی بار دل پرحسرت ما را به دوش
زآن ره ای زلف این چنین حمال سان خم گشته ای
گاه بودی لام وگاهی لام الف لا گاه دال
حال زیر خال دلبر ذال معجم گشته ای
چهره دلدار راخوانند اگر روز ربیع
می توان گفتن شب قتل محرم گشته ای
جای داری گه به دوش وگه در آغوش نگار
باشد از افتادگی کاین سان مکرم گشته ای
می کندناسور می گویند زخم از بوی مشک
زخم دلها را تو خود مشکی ومرهم گشته ای
ای مجعد زلف یار از بسکه هستی مشکبار
فتنه چین وختن آشوب دیلم گشته ای
تادل ما را دهی راهی به قصر روی یار
پایه پایه تا سر همچو سلم گشته ای
در بهشت روی گندم گون دلدار از ازل
همچوشیطان رهزن حوا و آدم گشته ای
دلبر ما کرده از قامت قیامت چون به پا
مو به مو اعمال کفاری مجسم گشته ای
چون بلنداقبال اندر طور وطرز شاعری
هم تو اندر دلبری الحق مسلم گشته ای
جا به زیر سایه ات خورشید ومه دارد مگر
قنبر درگاه مولای دو عالم گشته ای
خواجه رکن و مقام وصاحب خیل وحرم
معنی طه و یس مظهر نون والقلم
شافع فردای محشر حیدر صفدر علی
باب شبیر وشبر داماد پیغمبر علی
درنظر ای زلف چون افعی ارقم گشته ای
از پی بلعیدن دل اژدها دم گشته ای
داری از بس پیچ وتاب وحلقه و چین وشکن
چون کمند پرخم سهراب ورستم گشته ای
ترک ما شد موی جوشن درع خط صورت سپر
رمح بالا و سنان مژگان تو پرچم گشته ای
صید چنگ شیر از حال دلم دارد خبر
بینمت هر گه که چون چنگال ضیغم گشته ای
خنجر ابروی دلبر را همی گیری به کف
بیگنه خونریزی ما را مصمم گشته ای
بینمت همخانه با خورشید رخشان روز و شب
می سزد گر گویمت عیسی ابن مریم گشته ای
از رکوع و از سجود واز قیام واز قعود
هر که دیدت گفت ابراهیم ادهم گشته ای
نیستی پیر از چه بر رویت چنین افتاده چین
غم نداری از چه بی آرام ودرهم گشته ای
پاسبان گنج حسن روی دلبر بینمت
با همه دزدی چه شدکاین گونه محرم گشته ای
گه به دوشش گه به گوشش می نهی سر بی ادب
با پری بنشسته ای با آدمی کم گشته ای
خود بلنداقبال را کشتی وخود از قتل او
کرده ای در بر سیه وز اهل ماتم گشته ای
بوی مشک ونکهت عنبر تو را باشد مگر
مشک را داماد وعنبر را پسر عم گشته ای
چون علی کو بن عم و داماد پیغمبر بود
روز محشر تشنگان را ساقی کوثر بود
دانم ای زلف از چه رودائم پریشان می شوی
در تو جا دارد دل آشفته ام ز آن می شوی
همنشینی با پریشان دل تو را گفتم مکن
کآخر از حال پریشانش پریشان می شوی
هستی از بس مشک خیز ومشک بیز ومشک ریز
مشک ارزان می شود هر گه که لرزان می شوی
چون تو را دلبر به روی خود پریشان می کند
دشمن هوش و خردخصم دل وجان می شوی
نیستی گر زاهدو وسواست ار نبود چرا
پیش چشم مست او برچیده دامن می شوی
گه زره پوشی وچون داودد گه سازی زره
گاه دیگر پای تا سر خود زره سان می شوی
گر نیی افراسیاب ورستم دستان چرا
فتنه ایران زمین آشوب توران می شوی
چون که بینی ابروی جانان کمان آرش است
چون کمند پر خم سام نریمان می شوی
ای سیه زلف نگار ار نیستی ابر از چه رو
بینمت گاهی حجاب مهر رخشان می شوی
گاه می بینم که چون عقرب به جولان می روی
گاه می بینم که همچون مار پیچان می شوی
گاه درهم رفته چون خط ترسل بینمت
گه به هم پیچیده چون توقیع فرمان می شوی
یار چون بینیم که سیمین گوی دارد از زنخ
پیش سیمین گوی اومانند چوگان می شوی
طره حوا بردرشک از تو چون جاروب سان
خاک روب درگه مولای سلمان می شوی
فخر عالم ذخر آدم پادشاه هر دو کون
ملجاء هر مسلم وکافر پناده هر دوکون
بلند اقبال : ترکیبات
شماره ۶ - یا رب از ظلم مشیرالملک خواری تا به کی
یا رب از ظلم مشیرالملک خواری تا به کی
از تعدی های او افغان و زاری تا به کی
روز رفت و هفته رفت و ماه رفت و سال رفت
صبر تاکی تاب تا کی بردباری تا به کی
کافری باشد اگر گویم که مأیوسم ولی
رحمتت را صبر در امیدواری تا به کی
من نه ایوبم نه یعقوبم که آرم صبر وتاب
بیقراری تا به چند و اشکباری تا به کی
بر درگاه او ای ذوالجلال بی زوال
خاکبوسی تا به چند و خاکساری تا به کی
سوخت ما را ز آتش کین خرمن وبرباد داد
مزرع امید او را آبیاری تا به کی
هر چه دانی مصلحت خوبست لیک ای کردگار
اینهمه در کار او احسان و یاری تا به کی
گر ندانی مصلحت کو را در اندازی ز پای
گو بدو با بندگانم کین شعاری تا به کی
ساختی از کشته ها بس پشته ها ای پهلوان
تیغ بازی تا به چند و نیزه داری تا به کی
ما تو را عبد ذلیلیم ای خداوند جلیل
این و آن راضی مشو ما را کنند از کین ذلیل
سیر از ظلم مشیر الملک از جان گشته ایم
یا رب از حلم تو و صبر تو حیران گشته ایم
ز آن ستم پرور نه من تنها چنین آشفته ام
از جفا وجور اوجمعی پریشان گشته ایم
ای بسا مردم که می خوردند نان از خوان ما
پیش دونان خود کنون محتاج یک نان گشته ایم
بر سر ما کوبد از بس پتک ظلم آن کینه جو
معتقد خلقی که ما پولاد سندان گشته ایم
حال ما در عهد او از جور و کین او به فارس
عمر را گوئی اسیر بند و زندان گشته ایم
شد غذای ما دل بریان وخوناب جگر
گاه گاهی بر سر خوانش چومهمان گشته ایم
شدکمال ما وبال ما کند خصمی به ما
زآنکه می بیند سخن گوی وسخندان گشته ایم
آمدیم از فضل و لطفت از عدم سوی وجود
بار الها با چنین حالت پشیمان گشته ایم
نه رهین منت کس در جهان گردیده ایم
نه کسی را تاکنون ممنون احسان گشته ایم
پاک یزدانا مینداز احتیاج ما به کس
هم مکن ما را رهین منت کس ز این سپس
ای خدای بی شریک ای کردگار بی نظیر
از مشیر الملک ظالم داد مظلومان بگیر
حلم را بردار از او فرصتش دیگر مده
دست ظلمش را بکن کوته ز دارا و فقیر
جز ستمکاری نیارد آن جفا جو درخیال
غیر غداری ندارد آن بد آئین در ضمیر
موی دارد چون سپید وقلب دارد چونسیاه
هم ز رنج ودرد رویش زرد بادا چون زریر
نیست زو آرام یک دل ای خدا از شیخ وشاب
نیست زو آسوده یک تن یارب از برنا و پیر
خود تو آگاهی که ازجور مشیر الملک ما
از حیات خویش بیزاریم وازجانیم سیر
یارب ار ما مستحق ظلم می باشیم وجور
ارحم اللهم یا ذوالجود والفضل الکثیر
رحم فرما عفو فرما بگذر از تقصیر ما
رفته ایم از پای ما را از کرم شو دستگیر
آگهی از حاجت ما ای خدای غیب دان
حاجت اظهار نبود هم سمیعی هم بصیر
رحم کن بر حال ما درکار ما فرما نظر
ور گنهکاریم یا رب از گنه مان درگذر
چشم امید از مشیر الملک یارب کور شد
آرزوها ازجفای او زدلها دور شد
آفتاب مکرمت در آسمان عهد او
زیر ابر کینه و بغض وحسد مستور شد
هر کجا صاحبدلی ز اعمال او مغموم گشت
هر کجا لایعقلی از مال او مسرور شد
هر کجا دیوی به عهد او سلیمانی نمود
هر کجا بودی سلیمانی ز ظلمش مور شد
این چنین دون پروری هرگز ندارد کس به یاد
با سپهر کج روش درجور طبعش جور شد
بس دل معمور کاندر عصر او ویرانه گشت
بس کل ویرانه کاندر عهد او معمور شد
حیف کز بیداد آن بیدادگر در ملک فارس
شد قلمدان ها قشو شمشیر ها ساطور شد
کامها شور این قدر گردیده است از شور او
کز نمک گر حال پرسی گوید از حد شور شد
ای خوشا آنکس که پیش از عهد ودوران مشیر
عمر را سر کرد وجای او بقعر گور شد
بی خبر باشد شهنشه گوئی از کردار او
ورنه در دنیا نبودی تاکنون آثار او
یارب از ظلم مشیر الملک ما را ده نجات
گشته ایم از زندگانی سیر وبیزار از حیات
یا بده او را به دل رحمی که رحمی آورد
یا پی آسودگی ما راکرم فرما ممات
تلخکامی داده است از بس مرا ازجور خویش
درمذاقم تلخ تر می آید از حنظل نبات
قرعه هر چند از برای خود زنم درعهداو
عقله وانگیس وحمره بینم اندر امهات
کرده ما را پیش خلقی سرشکسته چون قلم
دارد از بس دل زجور وکین سیه تر از دوات
بی خیال وبی مجال وبی سؤال ای ذوالجلال
قادری کز دست ظلم اودهی ما را نجات
از صفات او دلم عارف بذاتش گشته است
پی بسوی ذات باید برد آری از صفات
کی شود آندم خداوندا که از غیبم سروش
سرنهد در گوش دل گوید مشیر الملک مات
پیش ظلم وجور او از ما نخواهد ماند اثر
پشه پیش تندباد آری کجا آرد ثبات
ای کریم بی مثال ای ذوالجلال بی زوال
دستگیری کن مرا مگذار گردم پایمال
از تعدی های او افغان و زاری تا به کی
روز رفت و هفته رفت و ماه رفت و سال رفت
صبر تاکی تاب تا کی بردباری تا به کی
کافری باشد اگر گویم که مأیوسم ولی
رحمتت را صبر در امیدواری تا به کی
من نه ایوبم نه یعقوبم که آرم صبر وتاب
بیقراری تا به چند و اشکباری تا به کی
بر درگاه او ای ذوالجلال بی زوال
خاکبوسی تا به چند و خاکساری تا به کی
سوخت ما را ز آتش کین خرمن وبرباد داد
مزرع امید او را آبیاری تا به کی
هر چه دانی مصلحت خوبست لیک ای کردگار
اینهمه در کار او احسان و یاری تا به کی
گر ندانی مصلحت کو را در اندازی ز پای
گو بدو با بندگانم کین شعاری تا به کی
ساختی از کشته ها بس پشته ها ای پهلوان
تیغ بازی تا به چند و نیزه داری تا به کی
ما تو را عبد ذلیلیم ای خداوند جلیل
این و آن راضی مشو ما را کنند از کین ذلیل
سیر از ظلم مشیر الملک از جان گشته ایم
یا رب از حلم تو و صبر تو حیران گشته ایم
ز آن ستم پرور نه من تنها چنین آشفته ام
از جفا وجور اوجمعی پریشان گشته ایم
ای بسا مردم که می خوردند نان از خوان ما
پیش دونان خود کنون محتاج یک نان گشته ایم
بر سر ما کوبد از بس پتک ظلم آن کینه جو
معتقد خلقی که ما پولاد سندان گشته ایم
حال ما در عهد او از جور و کین او به فارس
عمر را گوئی اسیر بند و زندان گشته ایم
شد غذای ما دل بریان وخوناب جگر
گاه گاهی بر سر خوانش چومهمان گشته ایم
شدکمال ما وبال ما کند خصمی به ما
زآنکه می بیند سخن گوی وسخندان گشته ایم
آمدیم از فضل و لطفت از عدم سوی وجود
بار الها با چنین حالت پشیمان گشته ایم
نه رهین منت کس در جهان گردیده ایم
نه کسی را تاکنون ممنون احسان گشته ایم
پاک یزدانا مینداز احتیاج ما به کس
هم مکن ما را رهین منت کس ز این سپس
ای خدای بی شریک ای کردگار بی نظیر
از مشیر الملک ظالم داد مظلومان بگیر
حلم را بردار از او فرصتش دیگر مده
دست ظلمش را بکن کوته ز دارا و فقیر
جز ستمکاری نیارد آن جفا جو درخیال
غیر غداری ندارد آن بد آئین در ضمیر
موی دارد چون سپید وقلب دارد چونسیاه
هم ز رنج ودرد رویش زرد بادا چون زریر
نیست زو آرام یک دل ای خدا از شیخ وشاب
نیست زو آسوده یک تن یارب از برنا و پیر
خود تو آگاهی که ازجور مشیر الملک ما
از حیات خویش بیزاریم وازجانیم سیر
یارب ار ما مستحق ظلم می باشیم وجور
ارحم اللهم یا ذوالجود والفضل الکثیر
رحم فرما عفو فرما بگذر از تقصیر ما
رفته ایم از پای ما را از کرم شو دستگیر
آگهی از حاجت ما ای خدای غیب دان
حاجت اظهار نبود هم سمیعی هم بصیر
رحم کن بر حال ما درکار ما فرما نظر
ور گنهکاریم یا رب از گنه مان درگذر
چشم امید از مشیر الملک یارب کور شد
آرزوها ازجفای او زدلها دور شد
آفتاب مکرمت در آسمان عهد او
زیر ابر کینه و بغض وحسد مستور شد
هر کجا صاحبدلی ز اعمال او مغموم گشت
هر کجا لایعقلی از مال او مسرور شد
هر کجا دیوی به عهد او سلیمانی نمود
هر کجا بودی سلیمانی ز ظلمش مور شد
این چنین دون پروری هرگز ندارد کس به یاد
با سپهر کج روش درجور طبعش جور شد
بس دل معمور کاندر عصر او ویرانه گشت
بس کل ویرانه کاندر عهد او معمور شد
حیف کز بیداد آن بیدادگر در ملک فارس
شد قلمدان ها قشو شمشیر ها ساطور شد
کامها شور این قدر گردیده است از شور او
کز نمک گر حال پرسی گوید از حد شور شد
ای خوشا آنکس که پیش از عهد ودوران مشیر
عمر را سر کرد وجای او بقعر گور شد
بی خبر باشد شهنشه گوئی از کردار او
ورنه در دنیا نبودی تاکنون آثار او
یارب از ظلم مشیر الملک ما را ده نجات
گشته ایم از زندگانی سیر وبیزار از حیات
یا بده او را به دل رحمی که رحمی آورد
یا پی آسودگی ما راکرم فرما ممات
تلخکامی داده است از بس مرا ازجور خویش
درمذاقم تلخ تر می آید از حنظل نبات
قرعه هر چند از برای خود زنم درعهداو
عقله وانگیس وحمره بینم اندر امهات
کرده ما را پیش خلقی سرشکسته چون قلم
دارد از بس دل زجور وکین سیه تر از دوات
بی خیال وبی مجال وبی سؤال ای ذوالجلال
قادری کز دست ظلم اودهی ما را نجات
از صفات او دلم عارف بذاتش گشته است
پی بسوی ذات باید برد آری از صفات
کی شود آندم خداوندا که از غیبم سروش
سرنهد در گوش دل گوید مشیر الملک مات
پیش ظلم وجور او از ما نخواهد ماند اثر
پشه پیش تندباد آری کجا آرد ثبات
ای کریم بی مثال ای ذوالجلال بی زوال
دستگیری کن مرا مگذار گردم پایمال
بلند اقبال : قطعات
شمارهٔ ۸ - قطعه
بلند اقبال : قطعات
شمارهٔ ۱۷ - قطعه
بلند اقبال : قطعات
شمارهٔ ۲۰ - قطعه
بلند اقبال : قطعات
شمارهٔ ۲۳ - قطعه
بلند اقبال : قطعات
شمارهٔ ۴۵ - قطعه
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۲ - تا ز خاک مقدمت کردیم روشن دیده را
تا ز خاک مقدمت کردیم روشن دیده را
چشم ما حاجت ندارد سرمهٔ ساییده را
خود توانی با دل من آتش عشقت چه کرد
دیده باشی فی المثل گر موم آتش دیده را
تو بخواب ناز و من بیدار و دانند اهل دل
وای اگر بیدار باشد در قفا خوابیده را
پس نخواهد داد دلها را، که گلچین در جهان
کی بشاخ آویزد از نو غنچه های چیده را؟
(صابر) آسا می توان در صبر کوشد، گر کسی
نرم سازد رد کف دست آهن تفتیده را
چشم ما حاجت ندارد سرمهٔ ساییده را
خود توانی با دل من آتش عشقت چه کرد
دیده باشی فی المثل گر موم آتش دیده را
تو بخواب ناز و من بیدار و دانند اهل دل
وای اگر بیدار باشد در قفا خوابیده را
پس نخواهد داد دلها را، که گلچین در جهان
کی بشاخ آویزد از نو غنچه های چیده را؟
(صابر) آسا می توان در صبر کوشد، گر کسی
نرم سازد رد کف دست آهن تفتیده را
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۴ - جلوه گر خواهی چو در آئینه روی خویش را
جلوه گر خواهی چو در آئینه روی خویش را
در ضمیر ما ببین روی نکوی خویش را
ظاهر و باطن نکوئی را دریغ از ما مدار
گل دریغ از کس ندارد در نک و بوی خویش را
عقده از زلف تو بگشود و بکار من ببست
تا بدست شانه دادی تار موی خویش را
منکه دل بود از برایم چاره جو در هر غمی
گم براه عشق کردم چاره جوی خویش را
آرزوی مهر، (صابر) از کسی در دل مدار
ورنه خواهی برد در گور آرزوی خویش را
در ضمیر ما ببین روی نکوی خویش را
ظاهر و باطن نکوئی را دریغ از ما مدار
گل دریغ از کس ندارد در نک و بوی خویش را
عقده از زلف تو بگشود و بکار من ببست
تا بدست شانه دادی تار موی خویش را
منکه دل بود از برایم چاره جو در هر غمی
گم براه عشق کردم چاره جوی خویش را
آرزوی مهر، (صابر) از کسی در دل مدار
ورنه خواهی برد در گور آرزوی خویش را