تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۳۹ - عبدالعظیم
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۴۰ - عبدالغفور
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۴۱ - عبدالشکور
بود عبدالشکور آنکس که دایم
بود کارش سپاس و شکر منعم
نداند نعمتی را جز ز حضرت
نه بیند هیچ از وی غیر نعمت
بصورت گر چه آن رنج است و نقمت
نبیند نقمت آنرا در حقیقت
شدید النقمه آمد حق بر اعدا
نباشد نقمتی زان گر چه پیدا
بظاهر بلکه آن وسع است و رحمت
خلاف اولیا و اهل طاعت
وسیعالرحمه است از بهر اخیار
نماید گر چه آن نقمات و آزار
بسا نعمت که منعم داد و غم بود
بسا نقمت که آن لطف وکرم بود
دهد نعمت بمشرک تا شود دور
دهد نقمت بعارف تا شود نور
بود عبدالشکور آنکس که در رنج
نبیند غیر ناز و نعمت و گنج
بر او زیبا نماید شادی و غم
دگر درد و دوا و عیش و ماتم
معانی ریزد از حق در دلم باز
کنم زان جمله بابی ب تو هم باز
هر آن فردی ز افراد خلایق
که دارد نعمتی از حق بلایق
بود عبدالشکور اندر سپاسش
که فرمودست حق نعمت شناسش
چو بیند نعمت منعم در اشیاء
هم اشیاء جمله او را همچو اعضا
شود پس شاکر او زین جمله نعمت
که حق بنهاده زان برجانش منت
بود کارش سپاس و شکر منعم
نداند نعمتی را جز ز حضرت
نه بیند هیچ از وی غیر نعمت
بصورت گر چه آن رنج است و نقمت
نبیند نقمت آنرا در حقیقت
شدید النقمه آمد حق بر اعدا
نباشد نقمتی زان گر چه پیدا
بظاهر بلکه آن وسع است و رحمت
خلاف اولیا و اهل طاعت
وسیعالرحمه است از بهر اخیار
نماید گر چه آن نقمات و آزار
بسا نعمت که منعم داد و غم بود
بسا نقمت که آن لطف وکرم بود
دهد نعمت بمشرک تا شود دور
دهد نقمت بعارف تا شود نور
بود عبدالشکور آنکس که در رنج
نبیند غیر ناز و نعمت و گنج
بر او زیبا نماید شادی و غم
دگر درد و دوا و عیش و ماتم
معانی ریزد از حق در دلم باز
کنم زان جمله بابی ب تو هم باز
هر آن فردی ز افراد خلایق
که دارد نعمتی از حق بلایق
بود عبدالشکور اندر سپاسش
که فرمودست حق نعمت شناسش
چو بیند نعمت منعم در اشیاء
هم اشیاء جمله او را همچو اعضا
شود پس شاکر او زین جمله نعمت
که حق بنهاده زان برجانش منت
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۴۲ - عبدالعلی
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۴۳ - عبدالکبیر
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۴۴ - عبدالحفیظ
بود عبدالحفیظ آنکو نگهدار
بود حقش ز سو حال و کردار
ز هر چیزیکه باشد نقص حالش
نگهدارد هم از ضعف و زوالش
بحق محفوظ از هر احتمال است
که آن دو راز رضای ذوالجلالست
کند حفظ خدائی ز او سرایت
بهر کس باشد او را در حمایت
نشسته تا کسی اندر حضورش
نیاید نا روائی در خطورش
شود هر کس در اوقاتی جلیسش
نگهدارد ز افکار خسیسش
دگر توفیق ار باشد رفیقت
نشان از معنیی بدهم دقیقت
حفیظ اسمی است کاشیاءرا کماهی
نگهدارد ز آسیب و تباهی
هر آن شیئی است در هر رتبه موجود
مگر حفظش بر او ظلیست ممدود
نگهدارد بگل طیب و تفرج
نگهدارد به یم عمق و تموج
نگهدارد حرارت را با آتش
نگهدارد بشمس این نور وتابش
نگهدارد فلک را بی ز استون
نگهدارد ملک را محو بیچون
بدینسان حفظ هر چیزی بجایش
نماید زیر دامان رسایش
کند این اسم بر هر کس تجلی
جهان یابد بحفظ او تسلی
بود حقش ز سو حال و کردار
ز هر چیزیکه باشد نقص حالش
نگهدارد هم از ضعف و زوالش
بحق محفوظ از هر احتمال است
که آن دو راز رضای ذوالجلالست
کند حفظ خدائی ز او سرایت
بهر کس باشد او را در حمایت
نشسته تا کسی اندر حضورش
نیاید نا روائی در خطورش
شود هر کس در اوقاتی جلیسش
نگهدارد ز افکار خسیسش
دگر توفیق ار باشد رفیقت
نشان از معنیی بدهم دقیقت
حفیظ اسمی است کاشیاءرا کماهی
نگهدارد ز آسیب و تباهی
هر آن شیئی است در هر رتبه موجود
مگر حفظش بر او ظلیست ممدود
نگهدارد بگل طیب و تفرج
نگهدارد به یم عمق و تموج
نگهدارد حرارت را با آتش
نگهدارد بشمس این نور وتابش
نگهدارد فلک را بی ز استون
نگهدارد ملک را محو بیچون
بدینسان حفظ هر چیزی بجایش
نماید زیر دامان رسایش
کند این اسم بر هر کس تجلی
جهان یابد بحفظ او تسلی
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۴۵ - عبدالمقیت
دگر عبدالمقیت او گاه و بیگاه
بود از حال هر محتاج آگاه
بداند قدر و وقت و احتیاجش
رساند هر چه شاید با مزاجش
موفق بهر انجاح مطالب
ز حق باشد باوقات مناسب
رساند بیزیادت بی ز نقصان
بوفق علم خود خیر فراوان
نه از وقتش کند تأخیر یکدم
نه از هنگامش اندازد مقدم
بود او واسطه بر قوت و قوت
هر آنکس را قدر ضعف و شدت
بود از حال هر محتاج آگاه
بداند قدر و وقت و احتیاجش
رساند هر چه شاید با مزاجش
موفق بهر انجاح مطالب
ز حق باشد باوقات مناسب
رساند بیزیادت بی ز نقصان
بوفق علم خود خیر فراوان
نه از وقتش کند تأخیر یکدم
نه از هنگامش اندازد مقدم
بود او واسطه بر قوت و قوت
هر آنکس را قدر ضعف و شدت
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۴۶ - عبدالحسیب
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۴۷ - عبدالجلیل
نمایم واقف از عبدالجلیلت
که هست او در جلالتها دلیلت
حق او را ساخت مرآت کمالش
که باشد مظهر وصف جلالش
جلال حق چو او در ما سوا دید
وجود خود ز اجلالش فنا دید
نذلل پیش هر شیئی بحق کرد
جلال حق نشان درما خلق کرد
چو موجود حقیقی ذوالجلال است
ز بهر غیر او هستی محال است
از آن صوفی نبیند ما سوائی
سوای اوست معدم اربجایی
هر آن ز اشیاء جلال کبریا دید
شهنشه را مساوی با گدا دید
چو در این هر دو اجلالش عیانست
ز دو لاشیئی باقی مستعانست
تجلی کرد چون اسم جلیلش
هر آن شیئی است از هیبت ذلیلش
که هست او در جلالتها دلیلت
حق او را ساخت مرآت کمالش
که باشد مظهر وصف جلالش
جلال حق چو او در ما سوا دید
وجود خود ز اجلالش فنا دید
نذلل پیش هر شیئی بحق کرد
جلال حق نشان درما خلق کرد
چو موجود حقیقی ذوالجلال است
ز بهر غیر او هستی محال است
از آن صوفی نبیند ما سوائی
سوای اوست معدم اربجایی
هر آن ز اشیاء جلال کبریا دید
شهنشه را مساوی با گدا دید
چو در این هر دو اجلالش عیانست
ز دو لاشیئی باقی مستعانست
تجلی کرد چون اسم جلیلش
هر آن شیئی است از هیبت ذلیلش
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۴۸ - عبدالکریم
بود عبدالکریم آنکس که مشهود
شد این اسمش بجان زاکرم ذیجود
تجلی بروی از وصف کرم کرد
وزین وجهش عزیز و محترم کرد
تحقق یافت بر وصف عبودت
زاکرامی که بود او را به نیت
کرم را چون کسی بشناخت ناچار
شود عامل بوی هر جا بمقدار
شناسد قدر هر چیزی بجایش
تعدی هم نجوید زا اقتضایش
شناسد آنکه نبود ملک و مالی
ز بهر عید یا خلق و خصالی
نیابد هیچ شیئی را که نسبت
بسوی عبد باشد در اضافت
مگر چیزی که بر وی ذوالکرم داد
هم او بر خلق آن مال و نعم داد
چو مولا بر کرم باشد نهادش
دهد بر هر که خواهد از عبادش
کریم از هیچ عبدی هیچ عیبی
نبیند جز که پوشد بیزریبی
کریم النفس جرمی در عیانش
نیاید جز که بخشد در زمانش
ندارد پیش جودش وزن وابی
گناهی تا که آید در حسابی
نباشد هیچ جرمی را نمایش
چو آید بحر اکرامش به جنبش
شود چون آید این یم در تلاطم
بهر یک قطرهاش کون و مکان گم
چه جای آنکه گیرد ز اقتضائی
کسیرا بر گناهی یا خطائی
صفی گوید حدیثی کز سروش است
یم اکرام حق دایم بجوش است
از آندم کو بجوش آمد زاکرام
نشد وقتی که یکدم باشد آرام
کسی کو مظهر است اکرام حق را
کجا بیند بجرمی ما خلق را
اگر بیند بچشم جود بیند
نه از چشم زیان و سود بیند
شد این اسمش بجان زاکرم ذیجود
تجلی بروی از وصف کرم کرد
وزین وجهش عزیز و محترم کرد
تحقق یافت بر وصف عبودت
زاکرامی که بود او را به نیت
کرم را چون کسی بشناخت ناچار
شود عامل بوی هر جا بمقدار
شناسد قدر هر چیزی بجایش
تعدی هم نجوید زا اقتضایش
شناسد آنکه نبود ملک و مالی
ز بهر عید یا خلق و خصالی
نیابد هیچ شیئی را که نسبت
بسوی عبد باشد در اضافت
مگر چیزی که بر وی ذوالکرم داد
هم او بر خلق آن مال و نعم داد
چو مولا بر کرم باشد نهادش
دهد بر هر که خواهد از عبادش
کریم از هیچ عبدی هیچ عیبی
نبیند جز که پوشد بیزریبی
کریم النفس جرمی در عیانش
نیاید جز که بخشد در زمانش
ندارد پیش جودش وزن وابی
گناهی تا که آید در حسابی
نباشد هیچ جرمی را نمایش
چو آید بحر اکرامش به جنبش
شود چون آید این یم در تلاطم
بهر یک قطرهاش کون و مکان گم
چه جای آنکه گیرد ز اقتضائی
کسیرا بر گناهی یا خطائی
صفی گوید حدیثی کز سروش است
یم اکرام حق دایم بجوش است
از آندم کو بجوش آمد زاکرام
نشد وقتی که یکدم باشد آرام
کسی کو مظهر است اکرام حق را
کجا بیند بجرمی ما خلق را
اگر بیند بچشم جود بیند
نه از چشم زیان و سود بیند
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۴۹ - عبدالرقیب
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۵۰ - عبدالمجیب
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۵۱ - عبدالواسع
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۵۲ - عبدالحکیم
بود عبدالحکیم آن کوست بینا
بموقعهای حکمت اندر اشیاء
موفق او بتوفیق سداد است
بقول و فعل کز حقش نهاد است
نبیند او خلل در شیئی الا
کند مسدودش ار دارد تقاضا
نبیند هم فسادی در مقامی
که نارد بهر اصلاحش قیامی
نبیند هیچ نامعمور جائی
که ننهد بر تعمیرش بنائی
نگردد مشتبه قصدم ز ویران
نه آن باشد که میفهمند خلقان
بود مقصودم از ویرانه حالی
که اندر نظم تام آید خلالی
معانی را بجای خود نکو فهم
ز مو باریکتر شو مو بمو فهم
بموقعهای حکمت اندر اشیاء
موفق او بتوفیق سداد است
بقول و فعل کز حقش نهاد است
نبیند او خلل در شیئی الا
کند مسدودش ار دارد تقاضا
نبیند هم فسادی در مقامی
که نارد بهر اصلاحش قیامی
نبیند هیچ نامعمور جائی
که ننهد بر تعمیرش بنائی
نگردد مشتبه قصدم ز ویران
نه آن باشد که میفهمند خلقان
بود مقصودم از ویرانه حالی
که اندر نظم تام آید خلالی
معانی را بجای خود نکو فهم
ز مو باریکتر شو مو بمو فهم
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۵۳ - عبدالودود
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۵۴ - عبدالمجید
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۵۵ - عبدالباعث
تو عبدالباعث آنرا دان که احیا
نماید قلب او را حق تعالی
حیاتی از حقیقت با زیادی
دهد او را پس از موت ارادی
بود موت ارادی نزد دانا
ز نفس و وصف او و میل و اهوا
مصون چون شد بحق نفس از حوادث
کند حق مظهرش بر اسم باعث
حیات علم بعد از موت جهلش
رسد و از حق برانگیزند سهلش
کند تا منبعث نفس خلایق
پس از موت ارادی بر حقایق
نماید قلب او را حق تعالی
حیاتی از حقیقت با زیادی
دهد او را پس از موت ارادی
بود موت ارادی نزد دانا
ز نفس و وصف او و میل و اهوا
مصون چون شد بحق نفس از حوادث
کند حق مظهرش بر اسم باعث
حیات علم بعد از موت جهلش
رسد و از حق برانگیزند سهلش
کند تا منبعث نفس خلایق
پس از موت ارادی بر حقایق
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۵۶ - عبدالشهید
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۵۷ - عبدالحق
بود عبدالحق آن کش حق ز باطل
نگهدارد هم از رجس و رذائل
ز اوصافی که نبود مرضی حق
نماید حفظ او را حق مطلق
ببیند حق در اشیاء جمله ثابت
ذوات کل اشیاء را مذوت
وجودیرا که او قائم بذات است
به بیند کو مذوت بر ذوات است
سوایش باطل است و غیر ثابت
کجا زایل تواند شد مذوت
ز صورتهای حقی بیند او حق
ز باطل باطل این باشد محقق
بود باطل تو گو صرف تلاشی
ازو حقی نگردد هیچ ناشی
نگهدارد هم از رجس و رذائل
ز اوصافی که نبود مرضی حق
نماید حفظ او را حق مطلق
ببیند حق در اشیاء جمله ثابت
ذوات کل اشیاء را مذوت
وجودیرا که او قائم بذات است
به بیند کو مذوت بر ذوات است
سوایش باطل است و غیر ثابت
کجا زایل تواند شد مذوت
ز صورتهای حقی بیند او حق
ز باطل باطل این باشد محقق
بود باطل تو گو صرف تلاشی
ازو حقی نگردد هیچ ناشی
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۵۸ - عبدالوکیل
بود عبدالوکیل آنکس ز اطیاب
که بیند حق بصورتهای اسباب
بود او فاعل اندر کل افعال
محول دست تقدیرش در احوال
امورات جهانرا خلق محجوب
بر اسبابست پندارند منسوب
از آن غافل که بی تدبیر فاعل
بود اسبابها بیکار و باطل
چود اعضائی که در جنبش ز جانند
چو روح از تن جدا شد ناتوانند
کسی کاسباب را نابود بیند
مسبب را در آن موجود بیند
بحق باشد توکل در امورش
نه اسباب از حق اندازد بدورش
بچشم آید سببها بس علیلش
گذارد باز کار او با وکیلش
توکل بر مسبب جوید از دل
که میبیند سببها را معطل
که بیند حق بصورتهای اسباب
بود او فاعل اندر کل افعال
محول دست تقدیرش در احوال
امورات جهانرا خلق محجوب
بر اسبابست پندارند منسوب
از آن غافل که بی تدبیر فاعل
بود اسبابها بیکار و باطل
چود اعضائی که در جنبش ز جانند
چو روح از تن جدا شد ناتوانند
کسی کاسباب را نابود بیند
مسبب را در آن موجود بیند
بحق باشد توکل در امورش
نه اسباب از حق اندازد بدورش
بچشم آید سببها بس علیلش
گذارد باز کار او با وکیلش
توکل بر مسبب جوید از دل
که میبیند سببها را معطل