تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۵۱۹ - حرف الیاء یاقوته الحمراء
دگر یاقوته الحمرا کدام است
مراد از نفس کلی در کلام است
چو نورانیتش ممزوج ظلمت
شد از حیث تعلق با طبیعت
تعلق یافت با جسم و کدر شد
ز بیرنگی برنگی منغمر شد
بعکس دره البیضا که لایق
بود تعبیرش از عقل مفارق
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۵۲۰ - الیدان
یدان دو اسم را دان بالتقابل
بود فعل و قبولت گر تعقل
یکی اندر مقام فاعلیت
دگر باشد بوصف قابلیت
یکی باشد از آن دو اسم فاعل
دگر اندر مقابل باز قابل
یک اندر وجوب آمد بمیزان
دگر هم در مقابل حیث امکان
بامکان و وجوب اندر تقابل
شد اسماء حضرت او مجمع کل
بشیطان شد ز حق توبیخ هم ذم
که در سجده چه منعت داشت ز آدم
چو دیدی کامتحان خلق و خورا
بدست خود نمودم خلق او را
چو دانستی که جز حق نیست فاعل
هم آدم از قبول ماست قابل
غرض اسمیست اندر فاعلیت
مقابل باز هم در قابلیت
هر آن اسمیست ثابت بهر فاعل
بود هم بهر قابل در مقابل
ممیت و محیی اندر فاعلیت
حیات و موت اندر قابلیت
بنافع منتفع را دان مقابل
متضرر باسم ضار قابل
جهان بر پا از این فعل و قبولست
که واضح بالتقابل بر عقولست
تقابل را توان هم عام کردن
بفاعل منتسب در نام کردن
مقابل هم چنانکه نافع و ضار
بود دیگر لطیف و باز قهار
بقابل در تقابل دان مرادف
انیس و هائب و راجی و خائف
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۵۲۱ - یوم الجمعه
تو یوم الجمعه دان وقت لقایت
پس از جمله فناها در بقایت
مراد از یوم جمعه در حصولت
بسوی عن جمع آمد وصولت
مراقب باش وقت جمعه بر جمع
خطاب جمع او را قلب کن سمع
پریشانی بهل جمعی آور
بگیر ار جمعه شد جمعیت از سر
همه ایام خود را جمعه پندار
بجمعه وقت خود پس مغتنم دار
که یوم‌الجمعه یوم‌التصال است
بعارف وصل بعد از انفصالست
صفی در جمعه روشن گشت شمعش
نمودند از تفرق جمله جمعش
مر او را فیض قدسی موهبت بود
نه اسبابی که پنداری جهت بود
نه تحصیلی است علمش نی کتابی
نه تعلیمی و خلقی و اکتسابی
بخوانی جمله گر بحرالحقایق
لدنی علم را یابی دقایق
شود این معنی ارخوانی یقینت
بدانش ره دهد روح‌الامینت
هم ار منکر شوی نبود عجب آن
چه فهم خویش میسنجی بمیزان
هر آن کوتاه سیر و تنگ چشم است
بنفی اهل حق از روی خشم است
حجاب خلق هر عصری حسد بود
بنادر دیده پاک از رمد بود
هر آن صاحب کتابی را بهر طور
ز حقد انکار کردند اهل هر دور
چه قرآنرا که دو نان دون شمردند
جهان عقل را مجنون شمردند
بود ژاژ این سخنهاور که برخیز
بود حرفی از آن می‌باشد از غیر
نه من صاحب کتابم این مثل بود
مثل نادر بجائی بیخلل بود
تو را گویم کلامی بی زتشویش
جهان یکسر بود دیوان درویش
هر آن رازیست ماند از وی نهفته
هر آن حرفی که هست او جمله گفته
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۵۲۲ - خاتمه‌الکتاب
هزاران شکر کین پاکیزه دیوان
رسید از عون ذوالطولم بپایان
ز حق می‌خواستم عمر و عنایت
که این منظومه آید بر نهایت
تفصل کرد و توفیق بیان داد
حیات و صحت و رزق و امان داد
بدینسان دفتری تا با نکاتش
بپایان آوردم در وصف ذاتش
نیاید گر چه ذاتش در ثنایی
به (لااحصی) ستودش مصطفائی
کجا خاکی تواند کرد ادراک
ثنای آنکه ریزد طرح افلاک
ثنای ممکن از واجب سپاس است
مر او را تا که ادراک و حواس است
سپاس او کنم هر دم هزاران
بنعمتهای بیش از برگ و باران
نمایم اندکی زان تا شماره
بباید عمر و ایامی دوباره
گشایم تا نظر بر رحمت اوست
بچشمم هر چه آید نعمت اوست
یکی زان جمله توفیق بیانست
بجان زین نعمتم بی امتنانست
بیانی خاصه کان باشد بتوحید
بدینسان حق کند بر بنده تایید
صفی نگذاشت باقی در و گوهر
برون از بحر معنی ریخت یکسر
در این دفتر مراعات قوافی
نشد کان بود با مطلب منافی
چه بد مقصود تحقیق معانی
نه شعر و شاعری و نکته دانی
تو دانی ایکه ذکر تست کارم
ز عجز و افتقار وانکسارم
از آنم ناتوان تر کز مذلت
کنم اظهار عجز و فقر و ذلت
چه جای آنکه با صد بینوائی
در آیم در مقام خودنمائی
توتلقین هر چه کردی گفتم آنرا
نجنبانم بمیل خود زبانرا
کیم من تا ز خود جنبد زبانم
تو جنباننده‌ئی من ناتوانم
نه انسان ناتوانی کو بنادر
بجنبانیدن موئیست قادر
زبان من بجنبش چون قلم بود
اسیر دست کاتب در رقم بود
قلم پس گر خطا رفت او ز مقصود
کند صاحب قلم اصلاح آن زود
بهر طوری که خواهی می‌دهی سیر
بهر حال امر ما کن ختم بر خیر
ز مولی بر دعا شد عبد مأمور
وگر نه بنده را هست از ادب دور
چه حق است اولی و آخر بلاغیر
نگردد ختم امری جز که بر خیر
نباشد باطن و ظاهر بجز او
هو الاول هوالآخر هوالهو
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۶ - مرا عشق تو رسوای جهان ساخت
مرا عشق تو رسوای جهان ساخت
چو مشک او را بلی نتوان نهان ساخت
مرا گویند بی او صبر پیش آر
کجا بر آتش سوزان توان ساخت
نمی سازد دلم بی او به جانم
اگر آن شوخ من با این و آن ساخت
قتیل غمزه و ابروی اویم
چه حاجت تیغ با تیر و کمان ساخت
نهان می داشتم در دل غمت را
لب خشک و رخ زردم عیان ساخت
میان بر بست بهر کشتن من
خدا ا و را به جانم مهربان ساخت
جز اندوه و فراق یار، صوفی
غم دیگر ندارد، هم به آن ساخت
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۶۱ - دل از ما برد آن شوخ و روان کرد این زمان پهلو
دل از ما برد آن شوخ و روان کرد این زمان پهلو
چرا کرد ای مسلمانان زیار مهربان پهلو
به روی او برابر کرد ماه چارده خود را
تهی کرد او شب دیگر ببین بر آسمان پهلو
به سوی من کند پشت و دعاگو را دهد دشنام
مرا می دارد او آری میان عاشقان پهلو
زند پهلو به مسکینان رقیب از غایت نخوت
بگو او را تو آن ساعت چو گویی بر خزان پهلو
چنان در عشق آن مهوش ضعیف و لاغر و زارم
که از روی قبای من توان دیدن عیان پهلو
پیاده بر سر راه توام ای شهسوار من
اگر رحمی نمی آری مزن بر ناتوان پهلو
میاور بر دل صوفی جفا افزون ز عشاقان
مگر او چرب‌تر داند مرا از دیگران پهلو
صوفی محمد هروی : دیوان اطعمه
بخش ۱۳۷ - ز دیگ ترشی ای، قسام روزی
ز دیگ ترشی ای، قسام روزی
به جا می کرد ترشی، ای برادر
به ناگه دیدم اندر دیگ ترشی
که گم شد گوشت سربر زد چغندر
صوفی محمد هروی : دیوان اطعمه
بخش ۱۵۰ - اگر صحن مزعفر را بیابی
اگر صحن مزعفر را بیابی
بخور چندان که جان را جا نماند
صوفی محمد هروی : دیوان اطعمه
بخش ۱۵۱ - الهی سیر گردان از قناعت
الهی سیر گردان از قناعت
تو صوفی را که هست اینش بضاعت
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۱ - حب احمد و آل
نمی دانم چه می بود این که ساقی داشت در مینا
که از یک جرعه اش آتش به جانم ریخت سرتاپا
همین می بد که مجنون خورد و شد دیوانه ی لیلی
همین می بد که وامق خورد و شد شوریده ی عذرا
بود رنگ همین می از ازل در سرخ گل پنهان
که از عشقش کشد بلبل به حسن بوستان آوا
تجلی گر نکردی رنگ این می در گل سوری
ز عشقش روز و شب افغان نکردی بلبل شیدا
می عشق است این می بی گمان هرکس ز وی نوشد
به جز معشوق نارد در نظر چیز دگر اصلا
بنازم دست ساقی را که تا می ریخت در جامم
من از جامی فکندم از نظر دنیا و مافیها
کنون جز عشق و غیر از عاشقی کاری ندارم من
ز عشق و عاشقی از کس ندارم در جهان پروا
به سو هرکس ندارد عشق نتوان خواند انسانش
که انسانی که عشقش نیست حیوانی بود گویا
غرض از باده و عشق است حب احمد و آلش
که حب احمد و آل است حب خالق یکتا
هر آن کس را که در دل هست حب احمد و آلش
به روز واپسین جایش بود در جنت المأوا
به غیر از این می و این عشق نبود مقصد «ترکی»
چه در ظاهر چه در باطن، چه در دنیا چه در عقبی
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۱۳ - قرص خورشید
نگارِ شوخ شنگِ سرو بالا
چرا دایم به کین استی تو با ما؟
رخ است این، یا قمر، یا قرص خورشید
قد است این، یا الف، یا نخل خرما؟
ریاض خرمی از پای تا فرق
بهشت عالمی، از فرق تا پا
رخت خلد و دهانت حوض کوثر
لبت تسنیم و قدت شاخ طوبا
چسان پوشم من از رخسار تو چشم
نپوشد چشم از خورشید، حربا
گرم خواهی رها سازی تو از بند
گره از طرهٔ پُرتاب بگشا
کسان گویند دل بردار از وی
من و برداشتن دل از تو، حاشا
کجا دوری کند مجنون ز لیلی؟
کجا دل برکند وامق ز عذرا؟
دل از لعل تو «ترکی» برندارد
مگس هرگز نگوید ترک حلوا
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۲۱ - طالع فیروز
عجب شوری است بر سر دارم امشب
نهال عیش پر بردارم امشب
خلاف سایر شب ها به مینا
شرابی روح پرور دارم امشب
ز دست ساقی شیرین شمایل
می تلخی به ساغر دارم امشب
عجب از طالع فیروز خویشم
که در بر قدِّ دلبر دارم امشب
ز بوی طُرّه ی عنبرفشانش
دماغ جان، معطر دارم امشب
برای چشم زخم از مردم چشم
سپندی خوش به مجمر دارم امشب
زدم نقشی به یار امروز «ترکی»
خیال نقش دیگر دارم امشب
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۲۶ - درای کاروان
لب لعلت، مرا آرام جان است
دو چشمت، فتنه ی آخر زمان است
عجب از خال هندوی تو دارم
که او را بر لب کوثر، مکان است
قدت شمشاد، یا سرو روان است
لبت یاقوت، یاقوت روان است
شدم از غصه چون موی میانت
که موی است اینکه داری یا میان است
دهان است اینکه داری، یا که غنچه است
ندانم غنچه است این یا دهان است
ندارد ترک چشمت گر سر جنگ
چرا پیوسته با تیر و کمان است؟
شبی با تو به سر بردن به عمری
مرا خوشتر ز عمر جاودان است
همی خواهم که آیم در وثاقت
ولی خوفم همه از پاسبان است
به امیدی که آیی از سفر باز
دو گوشم بر درای کاروان است
مران از خویش «ترکی» را که دایم
تو را همچون سگی بر آستان است
چو شهبازش نباشد چشم بر گوشت
ولی قانع به مشتی استخوان است.
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۲۷ - حلقهٔ چشم
قسم جانا! به جان دوستانت
که دارم دوست تر از جسم و جانت
شب و روز از خیال بوی زلفت
شدم لاغرتر از موی میانت
چکد خون دل از چشمم چو یاقوت
ز هجر لعل چون قوت روانت
مرا هر دم رسد از سینه تیری
از آن ابروی خم تر از کمانت
تو شیرین خنده گر خندی به گلزار
نخندد غنچه از شرم دهانت
سمند خویش را آهسته تر ران
مشو یکباره دور از همرهانت
دگر در باغ ننشاند صنوبر
اگر قامت ببیند باغبانت
رکابت را کنم از حلقهٔ چشم
به دستم گر رسد روزی عنانت
رقیبان من از حسرت بمیرند
اگر نام من آید بر زبانت
ولی من خود از آن شوقی که دارم
همی خواهم که تا بوسم دهانت
شکر می ریزد از کلک تو «ترکی»
نی قند است گویی در بنانت
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۳۰ - آه آتشبار
قدت چو سرو و، رخسارت چو ماه است
که بر هر دو، مرا هر دم نگاه است
نباشد سرو را اینگونه رفتار
نه اینسان ماه را بر سر کلاه است
تو با مه مشتبه هرگز نگردی
معاذاله چه جای اشتباه است
ز ترک چشم تو ترسیده چشمم
مگر جلاد ترک پادشاه است
به گردش بسته صف، مژگان سیه وار
مگر چشم تو سردار سپاه است
دلم چاه زنخدان تو را دید
یقینش شد که اندر راه چاه است
شبی زلف تو را در خواب دیدم
از آن شب تاکنون، روزم سیاه است
دل آزارا! دل مردم میآزار
که دل آزردن مردم گناه است
مرا غیر از تو منظوری نباشد
بر این دعوی، خدای من گواه است
ز هجرت مونس روز و شب من
فغان شام و، آه صبحگاه است
بترس از آه آتشبار «ترکی»
که او را آتشی، در برق آه است
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۵۵ - شور عشق
ز چین زلف پر چینت دلم بیرون نخواهد شد
چنینش قسمت افتاده است و، دیگرگون نخواهد شد
شنیدم بوسه ای، با نقد جانی می کنی سودا
اگر دارد حقیقت، هیچ کس مغبون نخواهد شد
نظر بر ماه کردم دوش و، دیدم مصحف رویت
در این مه، روز کس چون روز من، میمون نخواهد شد
خداوندی که جان داده است نان هم می دهد بی شک
ز سعی فوق طاعت، رزق کس افزون نخواهد شد
جمال لیلی افزون است و شور عشق مجنونی
ز کوه و دشت کشتن هیچ کس، مجنون نخواهد شد
به فتوای حکیمان، از برای دفع درد غم
دوایی بهتر از جام می گلگون نخواهد شد
نباشد در غزل تا وصف موزون قامتی «ترکی»
مسلم دادن که شعر هیچ کس، موزون نخواهد شد
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۵۷ - نشان عاشقی
هوای عشق خوبانم برون از سر نخواهد شد
مرا قسمت همین است و، جز این دیگر نخواهد شد
به دوران، خلق را گر مال و دولت می شود قسمت
مرا قسمت به غیر از شیشه و ساغر نخواهد شد
جهان و هر چه در وی است سرتا سرعرض باشد
به غیر از می، که چیزی به از این جوهر نخواهد شد
نشان عاشقی باشد تن کائیده و لاغر
تن معشوق هرگز در جهان، لاغر نخواهد شد
زشرب باده زاهد می دهد پیوسته ام توبه
به عالم بی مروت تر، از این کافر نخواهد شد
مرا روز ازل، گردیده قسمت خوردن باده
از این قسمت فراقم تا صف محشر نخواهد شد
نخواهی دید «ترکی» را از این پس جز به میخانه
که جایی در جهان، او را از این بهتر نخواهد شد
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۶۱ - لوح دل
بیاور قاصدا! از یار، کاغذ
ببر از من، سوی دلدار، کاغذ
رسان از من، به آن یار دل آزار
نهان از دیدهٔ اغیار، کاغذ
زبانی کو که ای شوخ دل آرام!
نوشتم بادل خونبار، کاغذ
یقین دارم که ننویسی جوابی
نویسم گر هزاران بار، کاغذ
به یک کاغذ، غمم بزدایی از دل
که باشد نیمی از دیدار، کاغذ
ز بس از چشم «ترکی» خون روان شد
چو لوح دل شده گلنار، کاغذ
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۸۶ - بنده عشق
خوشا عشق و خوشا دارندهٔ عشق
خوشا آن کس که باشد زندهٔ عشق
زقید خود پرستی گشت آزاد
هر آن کس گشت از جان، بندهٔ عشق
نمی ماند نشان ظلمت آنجا
که تابد اختر تابندهٔ عشق
تجلی گر نکردی حسن معشوق
کجا عاشق شدی جویندهٔ عشق
فضای قلب عاشق، گشت روشن
عجب دندان نما شد خندهٔ عشق
ره عشق است بس راهی خطرناک
به منزل کی رسد ترسندهٔ عشق
بحمدالله که شد ز اغیار خالی
دل «ترکی» که شد آکنده عشق
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۹۱ - کشتی امید
بیا ای ساقی شیرین شمایل!
به جامی می، غمم بزدای از دل
بده جامی از آن راح رحیقم
که از خاطر کند اندوه زایل
مرا باشد تنی لاغرتر از مو
چه سازد باغمی چون کوه بازل
ز بس بار غمم بر دل نشسته
بجنبد ناقه ام در زیر محمل
غم یارم چنان از پا فکنده است
که نتوانم برون آمد ز منزل
به صد حسرت سفر کرد از برم یار
تحمل از فراقش هست مشکل
به امیدی که آید از سفر باز
دو گوشم هست بر صوت جلاجل
دریغا کشتی امید «ترکی»
به گرداب غمش بنشست در گل