حزین لاهیجی : رباعیات
شماره ۱۶۶ - در راه خطیری که نشیب است و فراز
در راه خطیری که نشیب است و فراز محمد بن منور : فصل سیم - در کرامات وی در حیات و وفات
حکایت ۷ - در آن وقت کی شیخ به مجاهدت و ریاضت مشغول بود بیک ماه و دو ماه از خانه غایب بودی و او را کسی باز نیافتی، خواجه بوطاهر کودک بود و شیخ را دوست داشتی و به
در آن وقت کی شیخ به مجاهدت و ریاضت مشغول بود بیک ماه و دو ماه از خانه غایب بودی و او را کسی باز نیافتی، خواجه بوطاهر کودک بود و شیخ را دوست داشتی و بهروقت کی شیخ غایب بودی او سخت مضطرب گشتی و همه روز شیخ را طلب کردی. وقتی شیخ چند روز بود کی غایب بود و با سرای نرسیده بود، بوطاهر اضطراب میکرد و تابستان گرم بود یک روز بامداد بگاه برخاست و گرد صحراهاء میهنه و عبادت جایهاء شیخ میگشت و هرجا کی رباطی و مسجدی و گورستانی بود کی میدانست کی آنجا خلوتی تواند بود همه بگشت و هیچ جای شیخ را باز نیافت، روز نیک گرم و او مانده شده، نماز پیشین بدر رباطی کهن آمد کی از عبادت جایهای شیخ بود در رباط بسته بود، در بزد اتفاق را شیخ در آنجا بود شیخ در بازگشاد، بوطاهر را دید بر آن حالت، گرما در وی اثر کرده و هزار قطره آب از روی وموی و اندام روان گشته،. چون شیخ را بدید بیفتاد، آب از چشم شیخ روان شد، گفت یا باطاهر چه بوده است و بچه کار آمدۀ؟ گفت ای شیخ مرا تو میبایستی شیخ گفت چون ترا ما را میباید در دنیا با ما باشی و در خاک با ما باشی و در بهشت باما باشی پس دست باز برد و بوطاهر را در کنار گرفت و در رباط برد و پیوسته با شیخ بودی تا وقت وفات شیخ و بعد از آن چون خواجه بوطاهر را وفات رسید، فرزندان شیخ ازین سخن غافل مانده بودند و فراموش کرده خواستند که اورا به گورستان دفن کنند حالی بارانی عظیم آغاز نهاد، ایشان توقف کردند و باران هم دم زیادت بود سه شبانهروز جنازه را در مشهد میداشتند یکی از خواص مریدان شیخ گفت نه شیخ فرموده است که تو در خاک با ما خواهی بود، او را در جوار تربت شیخ دفن باید کرد کی این باران الا گفت شیخ را نیامده است و کرامات وی، چون او این کلمه بگفت همگنان را سخن شیخ یاد آمد و او را تصدیق کردند و قتیبه نامی بود در کوی صوفیان در جوار مشهد شیخ کی کار گل کردی و شیخ را خاک او حفر کرده بود، اورا طلب کردند تا خاک برکند پارۀ از کلوخ بیرون افتاد و سوراخی بخاک شیخ درشد، قتیبه نعرۀ بزد و کلوخ را باز در آن سوراخ نهاد وبیهوش بیفتاد و مردمان به خاک نگاه کردند، او بیهوش بود، از خاک برکشیدند و بخانه بردند و بوطاهر را دفن کردند هنوز دست از خاک تمام نیفشانده بودند کی باران باز ایستادو آفتاب برآمد و آن کرامت شیخ بود وقتیبه همچنان بیهوش چهل روز بمانده بود و تحقّیق نشد که او چه دیده بود و بعد چهل روز برحمت خدای پیوست. حزین لاهیجی : رباعیات
شماره ۱۶۸ - از ظلمت هندِ سفله انگیز مترس
از ظلمت هندِ سفله انگیز مترس عطار نیشابوری : بخش سی و پنجم
الحكایة و التمثیل
عورتی را کودکی گم گشته بود حزین لاهیجی : رباعیات
شماره ۱۳۲ - از رهگذر دوست، صبایی نرسید
از رهگذر دوست، صبایی نرسید حزین لاهیجی : رباعیات
شماره ۱۴۳ - حسنش، به می از حجاب بیرون آمد
حسنش، به می از حجاب بیرون آمد حزین لاهیجی : رباعیات
شماره ۲۵۸ - در کعبه حزین ، امیر اسلام شوی
در کعبه حزین ، امیر اسلام شوی حزین لاهیجی : رباعیات
شماره ۱۲۴ - از گوشهٔ عزلتم جدا نتوان کرد
از گوشهٔ عزلتم جدا نتوان کرد حزین لاهیجی : رباعیات
شماره ۱۸۱ - صوفی که بود اساس کارش بر زرق
صوفی که بود اساس کارش بر زرق رشیدالدین میبدی : ۱۵- سورة الحجر- مکیة
۳ - النوبة الثالثة
قوله تعالى: «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِینَ» روى انس بن مالک قال: لمّا نزل قوله تعالى: «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِینَ» بکى رسول اللَّه (ص) بکاء شدیدا و بکى اصحابه ببکائه و لا یدرون ما نزل علیه و لم یستطع احد ان یکلّمه من اصحابه و کان رسول اللَّه (ص) اذا راى فاطمة فرح بها فانطلق عبد الرّحمن بن عوف الى باب فاطمة، فقال السّلام علیک یا بنت رسول اللَّه، قالت و علیک السّلام من انت؟ قال انا عبد الرّحمن بن عوف، قالت و ما جاء بک؟ قال ترکت رسول اللَّه (ص) باکیا حزینا و لا ندری ما نزل به جبرئیل (ع) فلبست فاطمة مشتملة من صوف خلقا فانطلقت الى رسول اللَّه (ص)، فلما دخلت على النبى (ص) نظر الیها عمر فوضع یده على رأسه و قال واحرباه، انّ قیصر و کسرى یلبسون السّندس و الحریر و ابنة رسول اللَّه (ص) فى مشملة من صوف! فسمعت فاطمة قول عمر فذکرتها للنبى (ص)، فقالت الا ترى انّ عمر یعجب من لباسى هذا فو الّذى بعثک بالکرامة ما لى و لعلى فراش منذ ایّام الّا مسک کبش نعلف علیه بالنّهار ناضحنا فاذا کان اللّیل افترشناه و انّ وسادتنا لمن ادم حشوها من سعف النّخل، ثمّ قالت فدتک نفسى یا ابه ما الّذى ابکاک، قال و کیف لا ابکى یا فاطمة و قد نزل علىّ جبرئیل بهذه الآیة: «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِینَ، لَها سَبْعَةُ أَبْوابٍ لِکُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ» و ذکر الحدیث بطوله. هاتف اصفهانی : رباعیات
رباعی ۲۳ - اکنون که زمین شد ز بهاران همه گل
اکنون که زمین شد ز بهاران همه گل عطار نیشابوری : مظهرالعجایب
در مدح شاه اولیا سلطان اصفیا علی مرتضی علیه السلام میگوید
ای باحمد لحمک لحمی شده رشیدالدین میبدی : ۱۵- سورة الحجر- مکیة
۲ - النوبة الثالثة
قوله تعالى: «وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ» الآیة...، خزائن اللَّه فى الارض قلوب العارفین، خداى را جلّ جلاله در زمین خزینها است و آن خزینها دلهاى عارفانست و سرّهاى مریدان، و آنکه در آن خزینها درهاست شب افروز و ودیعتهاى گران مایه و بدان آراسته و نگاشته، بعضى بلطایف علم آراسته: دلهاى عالمانست، بعضى بحقایق عقل نگاشته: دلهاى عابدانست، بعضى ببدایع سرّ پرداخته: دلهاى عارفانست. آن گه مهر ربوبیّت بر آن نهاده و در صدف قدم بسته که: قلوب العباد بین اصبعین من اصابع الرّحمن. حزین لاهیجی : رباعیات
شماره ۱۷۷ - تا عشق فکند در دلم تاب چو شمع
تا عشق فکند در دلم تاب چو شمع حزین لاهیجی : رباعیات
شماره ۲۰۳ - از ظلمت هستی خود آزاده منم
از ظلمت هستی خود آزاده منم سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۶۹ - عشقم دلیل شد بسوی دوست راه دیدم
عشقم دلیل شد بسوی دوست راه دیدم جامی : خردنامه اسکندری
بخش ۴ - آغاز داستان
شناسای تاریخهای کهن حزین لاهیجی : رباعیات
شماره ۲۴۴ - ای دل، ره و رسم عاشقان نگذاری
ای دل، ره و رسم عاشقان نگذاری حزین لاهیجی : رباعیات
شماره ۲۵۱ - آلودهٔ زهد کرده ام دامانی
آلودهٔ زهد کرده ام دامانی حزین لاهیجی : رباعیات
شماره ۱۳۶ - تا چند ز اشک بر رخم رنگ آید
تا چند ز اشک بر رخم رنگ آید
شماره ۱۶۶ - در راه خطیری که نشیب است و فراز
در راه خطیری که نشیب است و فراز محمد بن منور : فصل سیم - در کرامات وی در حیات و وفات
حکایت ۷ - در آن وقت کی شیخ به مجاهدت و ریاضت مشغول بود بیک ماه و دو ماه از خانه غایب بودی و او را کسی باز نیافتی، خواجه بوطاهر کودک بود و شیخ را دوست داشتی و به
در آن وقت کی شیخ به مجاهدت و ریاضت مشغول بود بیک ماه و دو ماه از خانه غایب بودی و او را کسی باز نیافتی، خواجه بوطاهر کودک بود و شیخ را دوست داشتی و بهروقت کی شیخ غایب بودی او سخت مضطرب گشتی و همه روز شیخ را طلب کردی. وقتی شیخ چند روز بود کی غایب بود و با سرای نرسیده بود، بوطاهر اضطراب میکرد و تابستان گرم بود یک روز بامداد بگاه برخاست و گرد صحراهاء میهنه و عبادت جایهاء شیخ میگشت و هرجا کی رباطی و مسجدی و گورستانی بود کی میدانست کی آنجا خلوتی تواند بود همه بگشت و هیچ جای شیخ را باز نیافت، روز نیک گرم و او مانده شده، نماز پیشین بدر رباطی کهن آمد کی از عبادت جایهای شیخ بود در رباط بسته بود، در بزد اتفاق را شیخ در آنجا بود شیخ در بازگشاد، بوطاهر را دید بر آن حالت، گرما در وی اثر کرده و هزار قطره آب از روی وموی و اندام روان گشته،. چون شیخ را بدید بیفتاد، آب از چشم شیخ روان شد، گفت یا باطاهر چه بوده است و بچه کار آمدۀ؟ گفت ای شیخ مرا تو میبایستی شیخ گفت چون ترا ما را میباید در دنیا با ما باشی و در خاک با ما باشی و در بهشت باما باشی پس دست باز برد و بوطاهر را در کنار گرفت و در رباط برد و پیوسته با شیخ بودی تا وقت وفات شیخ و بعد از آن چون خواجه بوطاهر را وفات رسید، فرزندان شیخ ازین سخن غافل مانده بودند و فراموش کرده خواستند که اورا به گورستان دفن کنند حالی بارانی عظیم آغاز نهاد، ایشان توقف کردند و باران هم دم زیادت بود سه شبانهروز جنازه را در مشهد میداشتند یکی از خواص مریدان شیخ گفت نه شیخ فرموده است که تو در خاک با ما خواهی بود، او را در جوار تربت شیخ دفن باید کرد کی این باران الا گفت شیخ را نیامده است و کرامات وی، چون او این کلمه بگفت همگنان را سخن شیخ یاد آمد و او را تصدیق کردند و قتیبه نامی بود در کوی صوفیان در جوار مشهد شیخ کی کار گل کردی و شیخ را خاک او حفر کرده بود، اورا طلب کردند تا خاک برکند پارۀ از کلوخ بیرون افتاد و سوراخی بخاک شیخ درشد، قتیبه نعرۀ بزد و کلوخ را باز در آن سوراخ نهاد وبیهوش بیفتاد و مردمان به خاک نگاه کردند، او بیهوش بود، از خاک برکشیدند و بخانه بردند و بوطاهر را دفن کردند هنوز دست از خاک تمام نیفشانده بودند کی باران باز ایستادو آفتاب برآمد و آن کرامت شیخ بود وقتیبه همچنان بیهوش چهل روز بمانده بود و تحقّیق نشد که او چه دیده بود و بعد چهل روز برحمت خدای پیوست. حزین لاهیجی : رباعیات
شماره ۱۶۸ - از ظلمت هندِ سفله انگیز مترس
از ظلمت هندِ سفله انگیز مترس عطار نیشابوری : بخش سی و پنجم
الحكایة و التمثیل
عورتی را کودکی گم گشته بود حزین لاهیجی : رباعیات
شماره ۱۳۲ - از رهگذر دوست، صبایی نرسید
از رهگذر دوست، صبایی نرسید حزین لاهیجی : رباعیات
شماره ۱۴۳ - حسنش، به می از حجاب بیرون آمد
حسنش، به می از حجاب بیرون آمد حزین لاهیجی : رباعیات
شماره ۲۵۸ - در کعبه حزین ، امیر اسلام شوی
در کعبه حزین ، امیر اسلام شوی حزین لاهیجی : رباعیات
شماره ۱۲۴ - از گوشهٔ عزلتم جدا نتوان کرد
از گوشهٔ عزلتم جدا نتوان کرد حزین لاهیجی : رباعیات
شماره ۱۸۱ - صوفی که بود اساس کارش بر زرق
صوفی که بود اساس کارش بر زرق رشیدالدین میبدی : ۱۵- سورة الحجر- مکیة
۳ - النوبة الثالثة
قوله تعالى: «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِینَ» روى انس بن مالک قال: لمّا نزل قوله تعالى: «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِینَ» بکى رسول اللَّه (ص) بکاء شدیدا و بکى اصحابه ببکائه و لا یدرون ما نزل علیه و لم یستطع احد ان یکلّمه من اصحابه و کان رسول اللَّه (ص) اذا راى فاطمة فرح بها فانطلق عبد الرّحمن بن عوف الى باب فاطمة، فقال السّلام علیک یا بنت رسول اللَّه، قالت و علیک السّلام من انت؟ قال انا عبد الرّحمن بن عوف، قالت و ما جاء بک؟ قال ترکت رسول اللَّه (ص) باکیا حزینا و لا ندری ما نزل به جبرئیل (ع) فلبست فاطمة مشتملة من صوف خلقا فانطلقت الى رسول اللَّه (ص)، فلما دخلت على النبى (ص) نظر الیها عمر فوضع یده على رأسه و قال واحرباه، انّ قیصر و کسرى یلبسون السّندس و الحریر و ابنة رسول اللَّه (ص) فى مشملة من صوف! فسمعت فاطمة قول عمر فذکرتها للنبى (ص)، فقالت الا ترى انّ عمر یعجب من لباسى هذا فو الّذى بعثک بالکرامة ما لى و لعلى فراش منذ ایّام الّا مسک کبش نعلف علیه بالنّهار ناضحنا فاذا کان اللّیل افترشناه و انّ وسادتنا لمن ادم حشوها من سعف النّخل، ثمّ قالت فدتک نفسى یا ابه ما الّذى ابکاک، قال و کیف لا ابکى یا فاطمة و قد نزل علىّ جبرئیل بهذه الآیة: «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِینَ، لَها سَبْعَةُ أَبْوابٍ لِکُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ» و ذکر الحدیث بطوله. هاتف اصفهانی : رباعیات
رباعی ۲۳ - اکنون که زمین شد ز بهاران همه گل
اکنون که زمین شد ز بهاران همه گل عطار نیشابوری : مظهرالعجایب
در مدح شاه اولیا سلطان اصفیا علی مرتضی علیه السلام میگوید
ای باحمد لحمک لحمی شده رشیدالدین میبدی : ۱۵- سورة الحجر- مکیة
۲ - النوبة الثالثة
قوله تعالى: «وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ» الآیة...، خزائن اللَّه فى الارض قلوب العارفین، خداى را جلّ جلاله در زمین خزینها است و آن خزینها دلهاى عارفانست و سرّهاى مریدان، و آنکه در آن خزینها درهاست شب افروز و ودیعتهاى گران مایه و بدان آراسته و نگاشته، بعضى بلطایف علم آراسته: دلهاى عالمانست، بعضى بحقایق عقل نگاشته: دلهاى عابدانست، بعضى ببدایع سرّ پرداخته: دلهاى عارفانست. آن گه مهر ربوبیّت بر آن نهاده و در صدف قدم بسته که: قلوب العباد بین اصبعین من اصابع الرّحمن. حزین لاهیجی : رباعیات
شماره ۱۷۷ - تا عشق فکند در دلم تاب چو شمع
تا عشق فکند در دلم تاب چو شمع حزین لاهیجی : رباعیات
شماره ۲۰۳ - از ظلمت هستی خود آزاده منم
از ظلمت هستی خود آزاده منم سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۶۹ - عشقم دلیل شد بسوی دوست راه دیدم
عشقم دلیل شد بسوی دوست راه دیدم جامی : خردنامه اسکندری
بخش ۴ - آغاز داستان
شناسای تاریخهای کهن حزین لاهیجی : رباعیات
شماره ۲۴۴ - ای دل، ره و رسم عاشقان نگذاری
ای دل، ره و رسم عاشقان نگذاری حزین لاهیجی : رباعیات
شماره ۲۵۱ - آلودهٔ زهد کرده ام دامانی
آلودهٔ زهد کرده ام دامانی حزین لاهیجی : رباعیات
شماره ۱۳۶ - تا چند ز اشک بر رخم رنگ آید
تا چند ز اشک بر رخم رنگ آید