تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵۳۹ - نعمت الله خدا به ما بخشید
نعمت الله خدا به ما بخشید
این چنین نعمتی خدا بخشید
می خمخانهٔ حدوث و قدم
به من رند بینوا بخشید
سلطنت بین که حضرت سلطان
پادشاهی به این گدا بخشید
دُردی درد دل بسی خوردیم
عاقبت درد را دوا بخشید
بخشش اوست هرچه ما داریم
هر چه داریم او به ما بخشید
چشم ما شد به نور او روشن
لاجرم او به ما لقا بخشید
ما چو فانی شدیم در ره عشق
جاودان او به ما لقا بخشید
این چنین نعمتی خدا بخشید
می خمخانهٔ حدوث و قدم
به من رند بینوا بخشید
سلطنت بین که حضرت سلطان
پادشاهی به این گدا بخشید
دُردی درد دل بسی خوردیم
عاقبت درد را دوا بخشید
بخشش اوست هرچه ما داریم
هر چه داریم او به ما بخشید
چشم ما شد به نور او روشن
لاجرم او به ما لقا بخشید
ما چو فانی شدیم در ره عشق
جاودان او به ما لقا بخشید
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵۴۰ - می خمخانه ای به ما بخشید
می خمخانه ای به ما بخشید
این سعادت به ما خدا بخشید
گنج اسما نثار ما فرمود
پادشاهی به این گدا بخشید
جام گیتی نما به ما پیمود
دیدهٔ روشنی مرا بخشید
دُردی درد او بسی خوردیم
دُرد دردش به ما دوا بخشید
بندهٔ خویش را عطائی داد
کرد آزاد و ملکها بخشید
در همه آینه جمال نمود
از همه رو به ما لقا بخشید
ما چو فانی شدیم ازعالم
جاودان منصب بقا بخشید
بخشش اوست هرچه ما داریم
کس نگوید که او چرا بخشید
نعمت الله روانهٔ ما کرد
این چنین نعمتی به ما بخشید
این سعادت به ما خدا بخشید
گنج اسما نثار ما فرمود
پادشاهی به این گدا بخشید
جام گیتی نما به ما پیمود
دیدهٔ روشنی مرا بخشید
دُردی درد او بسی خوردیم
دُرد دردش به ما دوا بخشید
بندهٔ خویش را عطائی داد
کرد آزاد و ملکها بخشید
در همه آینه جمال نمود
از همه رو به ما لقا بخشید
ما چو فانی شدیم ازعالم
جاودان منصب بقا بخشید
بخشش اوست هرچه ما داریم
کس نگوید که او چرا بخشید
نعمت الله روانهٔ ما کرد
این چنین نعمتی به ما بخشید
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵۴۱ - جام گیتی نما به ما بخشید
جام گیتی نما به ما بخشید
دولتی خوش به ما خدا بخشید
نظری کرد و گنج هر دو سرا
پادشاهی به یک گدا بخشید
می خمخانهٔ حدوث و قدم
ساقی مست ما به ما بخشید
دُردی درد دل بسی خوردیم
عاقبت درد را دوا بخشید
نقد مجموع مخزن اسرار
کرم او به ما عطا بخشید
حاکم است او هر آنچه خواست کند
کس نگوید که او چرا بخشید
نعمت الله به ما عطا فرمود
خوش نوائی به بینوا بخشید
دولتی خوش به ما خدا بخشید
نظری کرد و گنج هر دو سرا
پادشاهی به یک گدا بخشید
می خمخانهٔ حدوث و قدم
ساقی مست ما به ما بخشید
دُردی درد دل بسی خوردیم
عاقبت درد را دوا بخشید
نقد مجموع مخزن اسرار
کرم او به ما عطا بخشید
حاکم است او هر آنچه خواست کند
کس نگوید که او چرا بخشید
نعمت الله به ما عطا فرمود
خوش نوائی به بینوا بخشید
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵۴۳ - از احد احمد آشکارا شد
از احد احمد آشکارا شد
هم به احمد احد هویدا شد
در شهادت احد کمر بربست
میم احمد ز غیب پیدا شد
آن یکی در عدد ظهوری کرد
صد عدد از یکی مهیا شد
قطره و بحر و جو همه آبند
ما نگوئیم قطره دریا شد
موج بحریم و عین ما آب است
نتوان گفت ما که از ما شد
آفتاب وجود رو بنمود
ذرهٔ کاینات در وا شد
آمد و شد حقیقتاً خود نیست
به مجاز است کآمد و یا شد
خم می خوش خوشی به جوش آمد
راز سر بسته آشکارا شد
نعمت الله پرده را برداشت
مشکلاتی که بود حل واشد
هم به احمد احد هویدا شد
در شهادت احد کمر بربست
میم احمد ز غیب پیدا شد
آن یکی در عدد ظهوری کرد
صد عدد از یکی مهیا شد
قطره و بحر و جو همه آبند
ما نگوئیم قطره دریا شد
موج بحریم و عین ما آب است
نتوان گفت ما که از ما شد
آفتاب وجود رو بنمود
ذرهٔ کاینات در وا شد
آمد و شد حقیقتاً خود نیست
به مجاز است کآمد و یا شد
خم می خوش خوشی به جوش آمد
راز سر بسته آشکارا شد
نعمت الله پرده را برداشت
مشکلاتی که بود حل واشد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵۴۵ - واحدی در کثیر پیدا شد
واحدی در کثیر پیدا شد
احدی لاجرم هویدا شد
جام گیتی نما به ما دادند
صورت و معنئی مهیا شد
نور اول خوشی تجلی کرد
نیک بنگر که عین اشیا شد
بوی یوسف ز مصر عشق آمد
چشم یعقوب عقل بینا شد
هر حبابی که بود ازین دریا
عاقبت باز عین دریا شد
در دو عالم کسی یگانه شود
کز شش و هفت و هشت یکتا شد
سید از ما جدا فتاد ولی
چون ز ما بود باز از ما شد
احدی لاجرم هویدا شد
جام گیتی نما به ما دادند
صورت و معنئی مهیا شد
نور اول خوشی تجلی کرد
نیک بنگر که عین اشیا شد
بوی یوسف ز مصر عشق آمد
چشم یعقوب عقل بینا شد
هر حبابی که بود ازین دریا
عاقبت باز عین دریا شد
در دو عالم کسی یگانه شود
کز شش و هفت و هشت یکتا شد
سید از ما جدا فتاد ولی
چون ز ما بود باز از ما شد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵۴۶ - نیمشب ماه ما هویدا شد
نیمشب ماه ما هویدا شد
گوئیا آفتاب پیدا شد
جان ما گرد بحر می گردید
خود در افتاد و غرق دریا شد
نور رویش به چشم ما بنمود
دیدهٔ ما تمام بینا شد
آمد و تخت دل روان بگرفت
پادشاه ممالک ما شد
عین اول خوشی تجلی کرد
در مرایا ظهور اسما شد
جام می را به همه گر آمیخت
بزم مستانه ای مهیا شد
ساز ما را به لطف خود بنواخت
نعمت الله به ذوق گویا شد
گوئیا آفتاب پیدا شد
جان ما گرد بحر می گردید
خود در افتاد و غرق دریا شد
نور رویش به چشم ما بنمود
دیدهٔ ما تمام بینا شد
آمد و تخت دل روان بگرفت
پادشاه ممالک ما شد
عین اول خوشی تجلی کرد
در مرایا ظهور اسما شد
جام می را به همه گر آمیخت
بزم مستانه ای مهیا شد
ساز ما را به لطف خود بنواخت
نعمت الله به ذوق گویا شد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵۴۸ - هر که او آشنای سلطان شد
هر که او آشنای سلطان شد
گرچه جان بود عین جانان شد
هر که با ما نخورد جام شراب
به یقینم که او پشیمان شد
هر که در مجلسم دمی بنشست
شد یقینم که او پشیمان شد
این جهان را به نیم جو نخرد
آنکه یکدم حریف رندان شد
هر که جمعیتی ز خویش نیافت
دم آخر که شد پریشان شد
این دوئی محو گشت و عین یکی
این چنین آمد این چنان آن شد
بندهٔ اوست سید عالم
بر همه کاینات سلطان شد
گرچه جان بود عین جانان شد
هر که با ما نخورد جام شراب
به یقینم که او پشیمان شد
هر که در مجلسم دمی بنشست
شد یقینم که او پشیمان شد
این جهان را به نیم جو نخرد
آنکه یکدم حریف رندان شد
هر که جمعیتی ز خویش نیافت
دم آخر که شد پریشان شد
این دوئی محو گشت و عین یکی
این چنین آمد این چنان آن شد
بندهٔ اوست سید عالم
بر همه کاینات سلطان شد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵۴۹ - سنبل زلف او پریشان شد
سنبل زلف او پریشان شد
حال جمعی نکو پریشان شد
باد با زلف او دمی دم زد
زلف او هم بر او پریشان شد
جمع بودیم از پریشانی
جمع ما مو به مو پریشان شد
گفت و گو در میان ما آمد
قصه از گفتگو پریشان شد
آن چنان جمع و این چنین جمعی
من ندانم که چون پریشان شد
زلف او مجمع دل ما بود
گرچه از ما و تو پریشان شد
نعمت الله به عشق زلف نگار
آمد و سو به سو پریشان شد
حال جمعی نکو پریشان شد
باد با زلف او دمی دم زد
زلف او هم بر او پریشان شد
جمع بودیم از پریشانی
جمع ما مو به مو پریشان شد
گفت و گو در میان ما آمد
قصه از گفتگو پریشان شد
آن چنان جمع و این چنین جمعی
من ندانم که چون پریشان شد
زلف او مجمع دل ما بود
گرچه از ما و تو پریشان شد
نعمت الله به عشق زلف نگار
آمد و سو به سو پریشان شد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵۵۰ - بلبل جان چو ساکن تن شد
بلبل جان چو ساکن تن شد
مجلس کاینات گلشن شد
آفتاب وجوب رو بنمود
شب امکان چون روز روشن شد
گنج اسما نثار ما فرمود
نقد هر یک از آن معین شد
بود پیدا ولی نهان از ما
آمد اینجا به ما مبین شد
عین اول ظهور چون فرمود
واضح و لائح و مبرهن شد
جام گیتی نما چو صیقل یافت
حسن آمد به حسن و احسن شد
نعمت الله جمال را بنمود
نور او نور دیدهٔ من شد
مجلس کاینات گلشن شد
آفتاب وجوب رو بنمود
شب امکان چون روز روشن شد
گنج اسما نثار ما فرمود
نقد هر یک از آن معین شد
بود پیدا ولی نهان از ما
آمد اینجا به ما مبین شد
عین اول ظهور چون فرمود
واضح و لائح و مبرهن شد
جام گیتی نما چو صیقل یافت
حسن آمد به حسن و احسن شد
نعمت الله جمال را بنمود
نور او نور دیدهٔ من شد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵۵۴ - مه ز برج شرف چو طالع شد
مه ز برج شرف چو طالع شد
جامع صورتین واقع شد
چون جمالش در آینه بنمود
نام آئینه کون جامع شد
این عجب بین که واضع اشیاء
هم به موضوع خویش واقع شد
هر که بی جام می دمی دم زد
حیف از آن دم زدن که ضایع شد
همت ما محیط می جوید
مکنش عیب اگرچه طالع شد
یار ما نیست آنکه چون زاهد
به خیالی ز دوست قانع شد
نعمت الله چو در سخن آمد
روح قدسی رسید و سامع شد
جامع صورتین واقع شد
چون جمالش در آینه بنمود
نام آئینه کون جامع شد
این عجب بین که واضع اشیاء
هم به موضوع خویش واقع شد
هر که بی جام می دمی دم زد
حیف از آن دم زدن که ضایع شد
همت ما محیط می جوید
مکنش عیب اگرچه طالع شد
یار ما نیست آنکه چون زاهد
به خیالی ز دوست قانع شد
نعمت الله چو در سخن آمد
روح قدسی رسید و سامع شد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵۶۰ - همه عالم فدای ما باشد
همه عالم فدای ما باشد
هر چه باشد برای ما باشد
فقر ما تاج سلطنت بخشد
شاه عالم گدای ما باشد
بود و نابود صورت و معنی
از فنا و بقای ما باشد
قبلهٔ عاشقان سر مستان
در خلوتسرای ما باشد
دردمندیم و درد می نوشیم
دُرد و دردش دوای ما باشد
لذت عمر جاودان دارد
هر که او مبتلای ما باشد
بندهٔ سید خراباتیم
دیگری کی به جای ما باشد
هر چه باشد برای ما باشد
فقر ما تاج سلطنت بخشد
شاه عالم گدای ما باشد
بود و نابود صورت و معنی
از فنا و بقای ما باشد
قبلهٔ عاشقان سر مستان
در خلوتسرای ما باشد
دردمندیم و درد می نوشیم
دُرد و دردش دوای ما باشد
لذت عمر جاودان دارد
هر که او مبتلای ما باشد
بندهٔ سید خراباتیم
دیگری کی به جای ما باشد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵۶۵ - همه عالم خیال او باشد
همه عالم خیال او باشد
در خیال آن جمال او باشد
هر خیالی که نقش می بندم
نظرم بر کمال او باشد
در همه آینه چو می نگرم
صورت بی مثال او باشد
جنت هر کسی سزای ویست
جنت ما وصال او باشد
مالک لم یزل خداوند است
ابداً لایزال او باشد
همه را رو به اوست از همه رو
همه را خود مأل او باشد
کفر و ایمان به نزد اهل دلان
از جمال و جلال او باشد
موج و بحر و حباب ما بنگر
همه آب زلال او باشد
گفتهٔ سیدم به جان بشنو
زانکه سحر حلال او باشد
در خیال آن جمال او باشد
هر خیالی که نقش می بندم
نظرم بر کمال او باشد
در همه آینه چو می نگرم
صورت بی مثال او باشد
جنت هر کسی سزای ویست
جنت ما وصال او باشد
مالک لم یزل خداوند است
ابداً لایزال او باشد
همه را رو به اوست از همه رو
همه را خود مأل او باشد
کفر و ایمان به نزد اهل دلان
از جمال و جلال او باشد
موج و بحر و حباب ما بنگر
همه آب زلال او باشد
گفتهٔ سیدم به جان بشنو
زانکه سحر حلال او باشد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵۶۸ - ناز با یار غار خوش باشد
ناز با یار غار خوش باشد
آن میان در کنار خوش باشد
نقش رویش خیال می بندم
در نظر آن نگار خوش باشد
عشق او آفتاب تابان است
مهر او بی غبار خوش باشد
نور او را به نور او بنگر
آن نهان آشکار خوش باشد
لیس فی الدار غیره دیار
در چنین دار یار خوش باشد
در همه چون جمال او پیداست
گر یکی ور هزار خوش باشد
بلبل مست و صحبت سید
بابت گلعذار خوش باشد
آن میان در کنار خوش باشد
نقش رویش خیال می بندم
در نظر آن نگار خوش باشد
عشق او آفتاب تابان است
مهر او بی غبار خوش باشد
نور او را به نور او بنگر
آن نهان آشکار خوش باشد
لیس فی الدار غیره دیار
در چنین دار یار خوش باشد
در همه چون جمال او پیداست
گر یکی ور هزار خوش باشد
بلبل مست و صحبت سید
بابت گلعذار خوش باشد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵۶۹ - عاشق و یار خویش خوش باشد
عاشق و یار خویش خوش باشد
دل و دلدار خویش خوش باشد
زاهد و زهد و رند و میخواری
هر کس و کار خویش خوش باشد
بلبل مست و عاشق شیدا
خود و گلزار خویش خوش باشد
بار عشقش نهاده ام بر دل
می کشم بار خویش خوش باشد
عاشقانه به دُردی دردش
کرده تیمار خویش خوش باشد
عشقبازی است کار دل دائم
دل به کردار خویش خوش باشد
نعمت الله خوش بود با من
یار با یار خویش خوش باشد
دل و دلدار خویش خوش باشد
زاهد و زهد و رند و میخواری
هر کس و کار خویش خوش باشد
بلبل مست و عاشق شیدا
خود و گلزار خویش خوش باشد
بار عشقش نهاده ام بر دل
می کشم بار خویش خوش باشد
عاشقانه به دُردی دردش
کرده تیمار خویش خوش باشد
عشقبازی است کار دل دائم
دل به کردار خویش خوش باشد
نعمت الله خوش بود با من
یار با یار خویش خوش باشد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵۷۲ - کرمش گنج بی کران باشد
کرمش گنج بی کران باشد
آب رحمت به جام جان باشد
نقد گنجینهٔ حدوث و قدم
بر سر و پای عاشقان باشد
ابر چون آبروی دریا دید
آب بر روی ما روان باشد
خوش گلابی به صورت و معنی
بر رخ خوب همگنان باشد
می چو در جام ریخت ساقی ما
هر چه در جام باشد آن باشد
رشحهٔ نور خود به ما پاشید
ابداً بر همه چنان باشد
نعمت الله جواهر توحید
بر سر جمله عاشقان باشد
آب رحمت به جام جان باشد
نقد گنجینهٔ حدوث و قدم
بر سر و پای عاشقان باشد
ابر چون آبروی دریا دید
آب بر روی ما روان باشد
خوش گلابی به صورت و معنی
بر رخ خوب همگنان باشد
می چو در جام ریخت ساقی ما
هر چه در جام باشد آن باشد
رشحهٔ نور خود به ما پاشید
ابداً بر همه چنان باشد
نعمت الله جواهر توحید
بر سر جمله عاشقان باشد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵۷۳ - رند مست از بلا نه اندیشد
رند مست از بلا نه اندیشد
از فنا و بقا نه اندیشد
دردمندی که درد می نوشد
خوش بود از دوا نه اندیشد
هر که خمخانه می خورد به دمی
از می جام ما نه اندیشد
عقل را پیش عشق قدری نیست
پادشه از گدا نه اندیشد
بینوائی که در عدم گردد
بی وجود از فنا نه اندیشد
دو سرا را به نیم جو نخرد
بلکه از دو سرا نه اندیشد
نعمت الله گنج اسما یافت
از غنای شما نه اندیشد
از فنا و بقا نه اندیشد
دردمندی که درد می نوشد
خوش بود از دوا نه اندیشد
هر که خمخانه می خورد به دمی
از می جام ما نه اندیشد
عقل را پیش عشق قدری نیست
پادشه از گدا نه اندیشد
بینوائی که در عدم گردد
بی وجود از فنا نه اندیشد
دو سرا را به نیم جو نخرد
بلکه از دو سرا نه اندیشد
نعمت الله گنج اسما یافت
از غنای شما نه اندیشد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵۷۷ - ما مریدیم و پیر ما مرشد
ما مریدیم و پیر ما مرشد
ره روانیم و رهنما مرشد
رو نوائی ز یار مرشد جو
که دهد بی ریا نوا مرشد
نبری ره به خانهٔ اصلی
گر نیابی در این سرا مرشد
روز و شب از خدای خود می جو
کاملی تا بود تو را مرشد
بحر ما را کرانه پیدا نیست
غرق آبیم و عین ما مرشد
دُرد دردش بنوش و خوش می باش
که کند درد تو دوا مرشد
هر که ارشاد نعمت الله یافت
دائما خواهد از خدا مرشد
ره روانیم و رهنما مرشد
رو نوائی ز یار مرشد جو
که دهد بی ریا نوا مرشد
نبری ره به خانهٔ اصلی
گر نیابی در این سرا مرشد
روز و شب از خدای خود می جو
کاملی تا بود تو را مرشد
بحر ما را کرانه پیدا نیست
غرق آبیم و عین ما مرشد
دُرد دردش بنوش و خوش می باش
که کند درد تو دوا مرشد
هر که ارشاد نعمت الله یافت
دائما خواهد از خدا مرشد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵۸۲ - دیدهٔ ما چو روی او بیند
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵۸۹ - کشتهٔ عشق او شفا چه کند
کشتهٔ عشق او شفا چه کند
مردهٔ درد او دوا چه کند
پادشاهی گدای او دارد
بینوای درش نوا چه کند
راحت جان مبتلا است بلا
مبتلا ناله از بلا چه کند
دنیی و آخرت مده که دلم
رند مست است و این بها چه کند
می دهی بند رند تا چه شود
می دهی پند مست تا چه کند
در خرابات عشق مست و خراب
باده نوشیم تا خدا چه کند
نعمت الله کشتهٔ عشق است
این چنین کشته خونبها چه کند
مردهٔ درد او دوا چه کند
پادشاهی گدای او دارد
بینوای درش نوا چه کند
راحت جان مبتلا است بلا
مبتلا ناله از بلا چه کند
دنیی و آخرت مده که دلم
رند مست است و این بها چه کند
می دهی بند رند تا چه شود
می دهی پند مست تا چه کند
در خرابات عشق مست و خراب
باده نوشیم تا خدا چه کند
نعمت الله کشتهٔ عشق است
این چنین کشته خونبها چه کند
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵۹۱ - دل عاشق نظر به جان نکند
دل عاشق نظر به جان نکند
خاطرش میل با جنان نکند
ای که گوئی که ترک رندی کن
رند سرمست آنچنان نکند
دنیی و آخرت مده که دلم
التفاتی به این و آن نکند
رند مستیم نام ما که برد
بینشان را کسی نشان نکند
جرعهٔ می به جان خرید دلم
کرد سودائی و زیان نکند
عاشق و رند مست او باشیم
عاشق انکار عاشقان نکند
نعمت الله حریف و می در جام
هیچکس توبه این زمان نکند
خاطرش میل با جنان نکند
ای که گوئی که ترک رندی کن
رند سرمست آنچنان نکند
دنیی و آخرت مده که دلم
التفاتی به این و آن نکند
رند مستیم نام ما که برد
بینشان را کسی نشان نکند
جرعهٔ می به جان خرید دلم
کرد سودائی و زیان نکند
عاشق و رند مست او باشیم
عاشق انکار عاشقان نکند
نعمت الله حریف و می در جام
هیچکس توبه این زمان نکند