تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۹۹ - با رخ او قمر چه کار آید
با رخ او قمر چه کار آید
با لب او شکر چه کار آید
آفتابی چو رو به ما بنمود
نور دور قمر چه کار آید
گنج اسما تمام یافته ایم
کیسه پر سیم و زر چه کار آید
ما چو در یتیم یافته ایم
صدف پر گهر چه کار آید
دست با عشق در کمر داریم
تاج شه با کمر چه کار آید
عقل مخمور درد سر دارد
این چنین دردسر چه کار آید
نعمت الله حریف مجلس اوست
غیر ساقی دگر چه کار آید
با لب او شکر چه کار آید
آفتابی چو رو به ما بنمود
نور دور قمر چه کار آید
گنج اسما تمام یافته ایم
کیسه پر سیم و زر چه کار آید
ما چو در یتیم یافته ایم
صدف پر گهر چه کار آید
دست با عشق در کمر داریم
تاج شه با کمر چه کار آید
عقل مخمور درد سر دارد
این چنین دردسر چه کار آید
نعمت الله حریف مجلس اوست
غیر ساقی دگر چه کار آید
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۰۱ - نوش کن می که روحت افزاید
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۱۰ - هر که او عین ما به ما جوید
هر که او عین ما به ما جوید
یابد او هر چه از خدا جوید
دُرد دردش به ذوق می نوشد
دردمندی که او دوا جوید
مبتلائی که یافت ذوق بلا
روز و شب از خدا بلا جوید
در خرابات عشق مست و خراب
دائما گردد و مرا جوید
جام گیتی نما گرفته به دست
هرچه او را سپرده واجوید
عقل باشد ز عشق بیگانه
آشنا یار آشنا جوید
رند مستی که نعمت الله یافت
دنیی و آخرت کجا جوید
یابد او هر چه از خدا جوید
دُرد دردش به ذوق می نوشد
دردمندی که او دوا جوید
مبتلائی که یافت ذوق بلا
روز و شب از خدا بلا جوید
در خرابات عشق مست و خراب
دائما گردد و مرا جوید
جام گیتی نما گرفته به دست
هرچه او را سپرده واجوید
عقل باشد ز عشق بیگانه
آشنا یار آشنا جوید
رند مستی که نعمت الله یافت
دنیی و آخرت کجا جوید
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۱۲ - این و آن بود جمله آن گردید
این و آن بود جمله آن گردید
این چنین بود آن چنان گردید
باز علم بدیع می خوانیم
این معانی از آن بیان گردید
هر که در صحبتم دمی بنشست
محرم راز عاشقان گردید
در مقامی که جان نمی گنجد
گرد آنجا کجا توان گردید
وانکه چون ما فتاد در دریا
قطره ای بحر بیکران گردید
هر که دل را به دلبری بسپرد
مونس جان دلبران گردید
نعمت الله پیر عارف بود
این زمان باز نوجوان گردید
این چنین بود آن چنان گردید
باز علم بدیع می خوانیم
این معانی از آن بیان گردید
هر که در صحبتم دمی بنشست
محرم راز عاشقان گردید
در مقامی که جان نمی گنجد
گرد آنجا کجا توان گردید
وانکه چون ما فتاد در دریا
قطره ای بحر بیکران گردید
هر که دل را به دلبری بسپرد
مونس جان دلبران گردید
نعمت الله پیر عارف بود
این زمان باز نوجوان گردید
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۲۵ - آتشی در نهاد جان افتاد
آتشی در نهاد جان افتاد
جان بیچاره در فغان افتاد
شمع عشقش چو بر کشید علم
سوخت پروانه پرزنان افتاد
عقل مخمور منع ما می کرد
مست می رفت در مغان افتاد
هر که از چشم ما فتاد فتاد
نه دو روزی که جاودان افتاد
سرو قدی که سر ز ما پیچد
در چمن قدش از میان افتاد
مرغ دل دید دانهٔ خالش
باز در دام زلف از آن افتاد
ناوک آه عاشق سرمست
هر چه انداخت بر نشان افتاد
از لب او حدیث می گفتم
سخنم ناگه از دهان افتاد
سیدم اوفتاد مستانه
چه توان کرد آن چنان افتاد
جان بیچاره در فغان افتاد
شمع عشقش چو بر کشید علم
سوخت پروانه پرزنان افتاد
عقل مخمور منع ما می کرد
مست می رفت در مغان افتاد
هر که از چشم ما فتاد فتاد
نه دو روزی که جاودان افتاد
سرو قدی که سر ز ما پیچد
در چمن قدش از میان افتاد
مرغ دل دید دانهٔ خالش
باز در دام زلف از آن افتاد
ناوک آه عاشق سرمست
هر چه انداخت بر نشان افتاد
از لب او حدیث می گفتم
سخنم ناگه از دهان افتاد
سیدم اوفتاد مستانه
چه توان کرد آن چنان افتاد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۲۶ - هر که بر خاک راه او افتاد
هر که بر خاک راه او افتاد
بد مگویش که او نکو افتاد
به هوائی که خاک راه افتاد
رند سرمست کو به کو افتاد
بت من پرده را ز رو برداشت
بنده سجده کنان برو افتاد
عشق مستانه در خروش آمد
عقل مسکین به گفتگو افتاد
آفتاب جمال رو بنمود
مه هلالی شد و دو تو افتاد
هر که چون ما فتاد در دریا
غرقه گردید و سو به سو افتاد
نعمت الله فتاد مست و خراب
نظری کن ببین که چو افتاد
بد مگویش که او نکو افتاد
به هوائی که خاک راه افتاد
رند سرمست کو به کو افتاد
بت من پرده را ز رو برداشت
بنده سجده کنان برو افتاد
عشق مستانه در خروش آمد
عقل مسکین به گفتگو افتاد
آفتاب جمال رو بنمود
مه هلالی شد و دو تو افتاد
هر که چون ما فتاد در دریا
غرقه گردید و سو به سو افتاد
نعمت الله فتاد مست و خراب
نظری کن ببین که چو افتاد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۳۳ - جام جم می خورم که نوشم باد
جام جم می خورم که نوشم باد
می خورم می خورم که نوشم باد
دُردی درد عشق مستانه
دم به دم می خورم که نوشم باد
می دهم بوسه بر لب ساغر
باده هم می خورم که نوشم باد
لطف ساقی شراب می بخشد
به کرم می خورم که نوشم باد
می خمخانهٔ وجود بذوق
در عدم می خورم که نوشم باد
می خورم می به شادی ساقی
نه به غم می خورم که نوشم باد
نعمت الله حریف و ساقی یار
جام جم می خورم که نوشم باد
می خورم می خورم که نوشم باد
دُردی درد عشق مستانه
دم به دم می خورم که نوشم باد
می دهم بوسه بر لب ساغر
باده هم می خورم که نوشم باد
لطف ساقی شراب می بخشد
به کرم می خورم که نوشم باد
می خمخانهٔ وجود بذوق
در عدم می خورم که نوشم باد
می خورم می به شادی ساقی
نه به غم می خورم که نوشم باد
نعمت الله حریف و ساقی یار
جام جم می خورم که نوشم باد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۴۴ - عارفانی که ما به ما جویند
عارفانی که ما به ما جویند
گاه در بحر و گاه در جویند
دیدهٔ روشن خوشی دارند
در همه حال ناظر اویند
نور او را به نور می بینند
وحده لاشریک له گویند
بندهٔ حضرت خداوندند
لاجرم بندگان نیکویند
نقش غیری خیال کی بندند
غیر چون نیست غیر چون جویند
آینه کو هزار می نگرند
همچو ما با هزار یک رویند
بندهٔ سید خراباتند
بندگان تمام آن جویند
گاه در بحر و گاه در جویند
دیدهٔ روشن خوشی دارند
در همه حال ناظر اویند
نور او را به نور می بینند
وحده لاشریک له گویند
بندهٔ حضرت خداوندند
لاجرم بندگان نیکویند
نقش غیری خیال کی بندند
غیر چون نیست غیر چون جویند
آینه کو هزار می نگرند
همچو ما با هزار یک رویند
بندهٔ سید خراباتند
بندگان تمام آن جویند
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۴۷ - دست چپ را یسار می خوانند
دست چپ را یسار می خوانند
کنج را هم یسار می خوانند
عاشقانی که محرم رازند
یار را دوستدار می خوانند
ذاکرانی که ذکر می گویند
روز و شب آن نگار می خوانند
در همه آن یکی همی جویند
گر یکی ور هزار می خوانند
بیست و هشت حرف اگر همی خوانی
عارفان بی شمار می خوانند
هر که بینند و هر چه می خوانند
خدمت آن نگار می خوانند
نعمت الله را چو می یابند
مظهر کردگار می خوانند
کنج را هم یسار می خوانند
عاشقانی که محرم رازند
یار را دوستدار می خوانند
ذاکرانی که ذکر می گویند
روز و شب آن نگار می خوانند
در همه آن یکی همی جویند
گر یکی ور هزار می خوانند
بیست و هشت حرف اگر همی خوانی
عارفان بی شمار می خوانند
هر که بینند و هر چه می خوانند
خدمت آن نگار می خوانند
نعمت الله را چو می یابند
مظهر کردگار می خوانند
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۴۸ - سیدم روح اعظمش خوانند
سیدم روح اعظمش خوانند
آب ارواح و آدمش خوانند
روح اعظم به اعتبار بدن
جام گویند و هم جمش خوانند
صورت اسم جامع است از آن
معنی جمله عالمش خوانند
همدم او اگر دمی باشی
حاصل عمر آن دمش خوانند
غم او راحت دل و جان است
حیف باشد اگر غمش خوانند
عارفان جز کلام حضرت او
قصه این و آن کمش خوانند
نعمت الله را اگر یابند
صورت اسم اعظمش خوانند
آب ارواح و آدمش خوانند
روح اعظم به اعتبار بدن
جام گویند و هم جمش خوانند
صورت اسم جامع است از آن
معنی جمله عالمش خوانند
همدم او اگر دمی باشی
حاصل عمر آن دمش خوانند
غم او راحت دل و جان است
حیف باشد اگر غمش خوانند
عارفان جز کلام حضرت او
قصه این و آن کمش خوانند
نعمت الله را اگر یابند
صورت اسم اعظمش خوانند
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۵۰ - ساغر و می مدام در کارند
ساغر و می مدام در کارند
همدم عاشقان میخوارند
می پرستان مدام می نوشند
زاهدان زان خبر نمی دارند
خاکساران کوی میخانه
فارغ از نور و ایمن از نارند
سر زلف بتم پریشان شد
جان و دل در هوای زُنارند
منع رندان مکن که سرمستند
پند آنها بده که هشیارند
عاشقان سالها به سر کردند
تا دمی جام می به دست آرند
جان سید فدای رندان باد
که دل هیچکس نیازارند
همدم عاشقان میخوارند
می پرستان مدام می نوشند
زاهدان زان خبر نمی دارند
خاکساران کوی میخانه
فارغ از نور و ایمن از نارند
سر زلف بتم پریشان شد
جان و دل در هوای زُنارند
منع رندان مکن که سرمستند
پند آنها بده که هشیارند
عاشقان سالها به سر کردند
تا دمی جام می به دست آرند
جان سید فدای رندان باد
که دل هیچکس نیازارند
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۵۲ - عمر ما رفته بود باز آمد
عمر ما رفته بود باز آمد
کار بی ساز ما به ساز آمد
جان هجران کشیده دلخوش شد
مژدهٔ وصل دل نواز آمد
هر که ابروی یار ما را دید
یافت محراب و در نماز آمد
عشق سرمست ملک دل بگرفت
لشگر او به ترکتاز آمد
شادمانیم و عاقبت محمود
غم نداریم چون ایاز آمد
دل به دلبر سپرده ایم دگر
خاطر از هر چه بود باز آمد
ناز آغاز کرد باز آن یار
نعمت الله در نیاز آمد
کار بی ساز ما به ساز آمد
جان هجران کشیده دلخوش شد
مژدهٔ وصل دل نواز آمد
هر که ابروی یار ما را دید
یافت محراب و در نماز آمد
عشق سرمست ملک دل بگرفت
لشگر او به ترکتاز آمد
شادمانیم و عاقبت محمود
غم نداریم چون ایاز آمد
دل به دلبر سپرده ایم دگر
خاطر از هر چه بود باز آمد
ناز آغاز کرد باز آن یار
نعمت الله در نیاز آمد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۵۳ - عمر ما رفته بود باز آمد
عمر ما رفته بود باز آمد
کارساز خوشم به ساز آمد
مطربم ساز عاشقان بنواخت
باز آواز دلنواز آمد
می کند باز ناز خواجه ایاز
جان محمود در نیاز آمد
نقد قلبی ز آتش عشقش
گرم گردید و پاکباز آمد
باز پرواز کرد از بر شاه
کرد صید خوشی و باز آمد
عشق مستست و جام می بر دست
در ولایت به ترکتاز آمد
نعمت الله رسید مست و خراب
این چنین حاجی از حجاز آمد
کارساز خوشم به ساز آمد
مطربم ساز عاشقان بنواخت
باز آواز دلنواز آمد
می کند باز ناز خواجه ایاز
جان محمود در نیاز آمد
نقد قلبی ز آتش عشقش
گرم گردید و پاکباز آمد
باز پرواز کرد از بر شاه
کرد صید خوشی و باز آمد
عشق مستست و جام می بر دست
در ولایت به ترکتاز آمد
نعمت الله رسید مست و خراب
این چنین حاجی از حجاز آمد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۵۷ - ملک عشقش به غیر ما نرسد
ملک عشقش به غیر ما نرسد
پادشاهی به هر گدا نرسد
دُرد دردش کسی که نوش نکرد
به شفاخانهٔ دوا نرسد
هر که بیگانگی ز خویش نجست
به سر کوی آشنا نرسد
بنده تا از خودی برون ناید
به سراپردهٔ خدا نرسد
نرسد در حریم وصل دلی
که ز هجران بر او بلا نرسد
دل چه از آب و گل خلاصی یافت
گرد بر گرد او زما نرسد
نعمت الله رسید تا جائی
که به جز جان اولیا نرسد
پادشاهی به هر گدا نرسد
دُرد دردش کسی که نوش نکرد
به شفاخانهٔ دوا نرسد
هر که بیگانگی ز خویش نجست
به سر کوی آشنا نرسد
بنده تا از خودی برون ناید
به سراپردهٔ خدا نرسد
نرسد در حریم وصل دلی
که ز هجران بر او بلا نرسد
دل چه از آب و گل خلاصی یافت
گرد بر گرد او زما نرسد
نعمت الله رسید تا جائی
که به جز جان اولیا نرسد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۶۰ - هست هشیار و مست نشناسد
هست هشیار و مست نشناسد
آستین را از دست نشناسد
از ازل و از ابد بود فارغ
او بلی از الست نشناسد
رند سرمست جام چون بشکست
او درست از شکست نشناسسد
بر در میفروش خوش بنشست
خاستن از نشست نشناسد
عاقل خود پرست مخمور است
عاشق می پرست نشناسد
آسمان و زمین کجا داند
چون که بالا و پست نشناسد
نعمت الله در همه عالم
غیر آن یک که هست نشناسد
آستین را از دست نشناسد
از ازل و از ابد بود فارغ
او بلی از الست نشناسد
رند سرمست جام چون بشکست
او درست از شکست نشناسسد
بر در میفروش خوش بنشست
خاستن از نشست نشناسد
عاقل خود پرست مخمور است
عاشق می پرست نشناسد
آسمان و زمین کجا داند
چون که بالا و پست نشناسد
نعمت الله در همه عالم
غیر آن یک که هست نشناسد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۶۴ - جام می گر به دست ما برسد
جام می گر به دست ما برسد
پادشاهی به این گدا برسد
لب جام شراب اگر بوسم
خوش نوائی به بینوا برسد
دُردی درد دل اگر نوشم
درد ما را از آن دوا برسد
گر جفا و وفا رسد ما را
خوش بود هر چه از خدا برسد
هر که فانی شود از این خانه
به سراپردهٔ بقا برسد
بحر عشق است و ما در او غرقیم
هر که آید به آشنا برسد
نعمت الله را به دست آرد
هر غریبی که او به ما برسد
پادشاهی به این گدا برسد
لب جام شراب اگر بوسم
خوش نوائی به بینوا برسد
دُردی درد دل اگر نوشم
درد ما را از آن دوا برسد
گر جفا و وفا رسد ما را
خوش بود هر چه از خدا برسد
هر که فانی شود از این خانه
به سراپردهٔ بقا برسد
بحر عشق است و ما در او غرقیم
هر که آید به آشنا برسد
نعمت الله را به دست آرد
هر غریبی که او به ما برسد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۷۲ - در جهنم خراب می گردد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۷۳ - چارپا در پی علف گردد
چارپا در پی علف گردد
تا به وقتی که خود تلف گردد
آدمیئی که معرفت دارد
شک ندارم که خود خلف گردد
قطب عالم یگانه ای باشد
که چو ما جمله را کنف گردد
آشنای محیط بحر ازل
واقف از دُر و از صدف گردد
هر کسی میل جنس خود دارد
آن یکی گوهر این خزف گردد
شیرمردی به خنجر و شمشیر
مرد مطرب به نای و دف گردد
سید ما چو عف عفی فرمود
لاجرم این و آن معف گردد
تا به وقتی که خود تلف گردد
آدمیئی که معرفت دارد
شک ندارم که خود خلف گردد
قطب عالم یگانه ای باشد
که چو ما جمله را کنف گردد
آشنای محیط بحر ازل
واقف از دُر و از صدف گردد
هر کسی میل جنس خود دارد
آن یکی گوهر این خزف گردد
شیرمردی به خنجر و شمشیر
مرد مطرب به نای و دف گردد
سید ما چو عف عفی فرمود
لاجرم این و آن معف گردد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۷۴ - دیده عمری به سر روان گردید
دیده عمری به سر روان گردید
به هوا گرد این جهان گردید
به خیالی که روی او بیند
گرد بر گرد این و آن گردید
او نظر کرد دیده روشن شد
نور او هم به او عیان گردید
ذره ای بود و آفتابی شد
این چنین بود آن چنان گردید
خوش نشانی ز بی نشانی یافت
نام گم کرد و بی نشان گردید
هر که آمد به سوی میخانه
واقف از ذوق عاشقان گردید
نعمت الله فتاد در دریا
قطره اش بحر بیکران گردید
به هوا گرد این جهان گردید
به خیالی که روی او بیند
گرد بر گرد این و آن گردید
او نظر کرد دیده روشن شد
نور او هم به او عیان گردید
ذره ای بود و آفتابی شد
این چنین بود آن چنان گردید
خوش نشانی ز بی نشانی یافت
نام گم کرد و بی نشان گردید
هر که آمد به سوی میخانه
واقف از ذوق عاشقان گردید
نعمت الله فتاد در دریا
قطره اش بحر بیکران گردید
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۷۵ - گرد میخانهٔ دل به جان گردید
گرد میخانهٔ دل به جان گردید
همچو رندان به جان روان گردید
گر چه مخمور بود مستی شد
این چنین بود آن چنان گردید
گرد کنج خراب گشت بسی
گنج پنهان بر او عیان گردید
تا نشانی ز بی نشان یابد
نام را ماند و بی نشان گردید
لطف معشوق ما کرم فرمود
مونس جان عاشقان گردید
قسم علم بدیع را خواندیم
آن معانی به ما عیان گردید
در مقامی که نعمت الله است
گرد آن در کجا توان گردید
همچو رندان به جان روان گردید
گر چه مخمور بود مستی شد
این چنین بود آن چنان گردید
گرد کنج خراب گشت بسی
گنج پنهان بر او عیان گردید
تا نشانی ز بی نشان یابد
نام را ماند و بی نشان گردید
لطف معشوق ما کرم فرمود
مونس جان عاشقان گردید
قسم علم بدیع را خواندیم
آن معانی به ما عیان گردید
در مقامی که نعمت الله است
گرد آن در کجا توان گردید