تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : آغاز کتاب
فی فضیلة حسن رضی اللّه عنه
نور چشم مصطفی و مرتضی
شمع جمع انبیاء واولیا
جمع کرده حسن خلق و حسن ظن
جملهٔ افعال چون نامش حسن
روی او در گیسوی چون پر زاغ
همچو خورشیدی همه چشم و چراغ
در مروت چون جهان پرپیچ دید
خواست تا جمله ببخشد هیچ دید
جد وی کز وی دو عالم بود پر
ساختی خود را برای او شتر
در نمازش بر کتف بنشاندی
قرة العین نمازش خواندی
این چنین عالی اب و جد کان اوست
جملهٔ آفاق ابجد خوان اوست
زهر را با جد خود شد این پسر
قتل را شد آن دگر یک با پدر
آن لبی کو شیر زهرا خورد باز
مصطفی دادش بدان لب قبله باز
چون توان کردن گذر که زهر را
خون توان کردن جگر این قهر را
نام خصمش گرچه پرسیدند باز
تن زد و تن کشته در دل داد راز
نوش کرد آن زهر و غمازی نکرد
جان بداد و ترک جان بازی نکرد
زهر شد زیر وبر افکند از زبر
آن جگر گوشه پیمبر را جگر
لخت لختش از جگر خون اوفتاد
تاکه در خون جانش بیرون اوفتاد
سرخدید از خون جان صد جای او
هر که شد درخون جانش وای او
عطار نیشابوری : آغاز کتاب
فی فضیلة حسین رضی الله عنه
کیست حق را و پیمبر را ولی
آن حسن سیرت حسین بن علی
آفتاب آسمان معرفت
آن محمد صورت و حیدر صفت
نه فلک را تا ابد مخدوم بود
زانکه او سلطان ده معصوم بود
قرة‌العین امام مجتبی
شاهد زهرا شهید کربلا
تشنه او را دشنه آغشته بخون
نیم کشته گشته سرگشته بخون
آن چنان سرخود که برد بی دریغ
کافتاب از درد آن شد زیر میغ
گیسوی او تا بخون آلوده شد
خون گردون از شفق پالوده شد
کی کنند این کافران با این همه
کو محمد کو علی کو فاطمه
صد هزاران جان پاک انبیا
صف زده بینم بخاک کربلا
در تموز کربلا تشنه جگر
سر بریدندش چه باشد زین بتر
با جگر گوشهٔ پیمبر این کنند
وانگهی دعوی داد ودین کنند
کفرم آید هرکه این را دین شمرد
قطع باد از بن زفانی کین شمرد
هرکه در روئی چنین آورد تیغ
لعنتم از حق بدو آید دریغ
کاشکی ای من سگ هندوی او
کمترین سگ بودمی در کوی او
یا درآن تشویر آبی گشتمی
در جگر او را شرابی گشتمی
عطار نیشابوری : آغاز کتاب
فی التعصب
ای تعصب بند بندت کرده بند
چند گوئی چند از هفتاد و اند
در سلامت هفتصد ملت ز تو
لیک هفتاد و دو پر علت ز تو
هست کیش و راه و ملت بیشمار
تا تو بشماری نیابی روزگار
هر زمان خونی دگر نتوان گرفت
با همه کس تیغ بر نتوان گرفت
تو یکی پس در یکی رو بیشکی
تا یکی اندر یکی باشد یکی
بی تعصب گرد و بی تقلید شو
شرک سوز و غرقهٔ توحید شو
گر تو هستی دوربین و راز دان
پس طبیعت از شریعت باز دان
تا کنی تو پس روی صدیق را
یا علی آن عالم تحقیق را
چون تو بر تقلید باشی کار ساز
شرع را از طبع کی دانی تو باز
گر تو بر تقلید خواهی رفت راه
کوه باشی نه جوی ارزی نه کاه
کره خر بر شریعت کی رود
یا رود جز بر طبیعت کی رود
کره خر کز پس مادر رود
چون بتقلیدی رود هم خر رود
چون صحابه غرق توحید آمدند
نه چو تو پس رو بتقلید آمدند
تو در ایشان گرتصرف میکنی
در چراغ چارمین پف میکنی
چون صحابه یک بیک آزادهاند
در هدایت چون نجوم افتادهاند
گر کسی در یک تن از آن قوم پاک
کرد طعنی بر ستاره ریخت خاک
گر ستاره یک بیک خواهند رفت
جمله آخر در فلک خواهند رفت
هر یکی چون از فلک تابندهاند
رهبرند و راهرو تا زندهاند
نور بخشند و جهان افروز پاک
گر تو کوری مینبینی زان چه باک
عطار نیشابوری : آغاز کتاب
الحكایة و التمثیل
نیک مردی بود از زن پای بست
پیش رکن الدین اکافی نشست
پس ز دست زن بسی بگریست زار
گفت بی او یکدمم نبود قرار
نه طلاقش میتوانم داد من
نه توانم گشت از او آزاد من
زانکه جانم زنده از دیدار اوست
رونقم از نازش بسیار اوست
لیک ترک دین و سنت میکند
زانکه بر بوبکر لعنت میکند
گرچه میرنجانمش هر وقت سخت
مینگوید ترک این آن شور بخت
نه ازو یک روز بتوانم برید
نه ازو این قول بتوانم شنید
میسزد گردل ازین پر خون کنم
در میان این دو مشکل چون کنم
خواجه گفت ای مرد اگر رنجانیش
هر زمان سرگشته تر گردانیش
گر بگوئی از سر لطفیش راز
او دگر نکند زفان هرگز دراز
اعتقادی کژ درو بنشاندهاند
نقلهای کژ برو برخواندهاند
گفتهاند او را که بوبکر از مجاز
کرد ظلم و حق ز حق میداشت باز
باز کرد آل پیمبر را ز کار
کرد بر باطل خلافت اختیار
ملک بودش آرزو بگشاد دست
نی بحق بر جای پیغمبر نشست
او چنین بوبکر دانستست راست
بر چنین بوبکر بس لعنت رواست
لعنتی کو کرد ما هم میکنیم
ما هم این لعنت دمادم میکنیم
گر چنین جائی ابوبکری بود
آن نه بوبکری که بومکری بود
گر چنین بوبکر را دشمن شوی
گر بدیده تیرهٔ روشن شوی
لیک چون بوبکر صدیق آمدست
جان او دریای تحقیق آمدست
صبح صادق از دم جان سوز اوست
آفتاب از سایه هر روز اوست
صدق او سر دفتر هفت آسمانست
قدس او سر جمله هر دو جهانست
جان پاکش را دو عالم هیچ نیست
ذرهٔ در جانش میل و پیچ نیست
هست بوبکر این چنین نه آن چنان
دوستان را می مپرس از دشمنان
گر بدی گفتند مشتی بی فروغ
در حق اوآن دروغست آن دروغ
هست بوبکر آنکه بر سنت رود
گر چنین نبود بر او لعنت رود
گر چنین گوئی زنت آید براه
پس زفان در بند آید از گناه
مرد شد شادان وبا زن گفت راز
توبه کرد آن زن وزان ره گشت باز
از صحابه سی هزار و سه هزار
از میان جانش کردند اختیار
او کجا در بندآب و جاه بود
کاب و جاه او همه اللّه بود
آنکه از عرش و فلک فارغ بود
شک نباشد کز فدک فارغ بود
عطار نیشابوری : آغاز کتاب
الحكایة ‌و التمثیل
فاطمه خاتون جنت ناگهی
پیش سید رفت در خلوتگهی
گفت کرد از آس دستم آبله
یک کنیزک از تو میخواهم صله
تا مرا از آس رنجی کم رسد
تا کیم از آس چندین غم رسد
آس گردونم چو یک ارزن بود
آس کردن خود چه کار من بود
وی عجب در پیش حیدر روزگار
بود آن ساعت غنیمت بیشمار
دست بگشاد و ببخشید آن همه
هیچ نگذاشت از برای فاطمه
یک دعاش آموخت زیبا و عزیز
گفت این بهتر ترازان جمله چیز
چون نماند از انبیا میراث باز
کار چندینی مکن برخود دراز
هان چگوئی ظلم بود این یا نبود
بود این شفقت همه دین یا نبود
آنکه او از فقر فخر آمد عزیز
کی گذارد هیچ کس را هیچ چیز
هست دنیا دشمن حق بی مجاز
دشمن حق کی گذارد دوست باز
گر سر دین داری ای بی پا و سر
راه دین این نیست زین ره در گذر
دین تو از بهر خلاص خویش دار
در دو عالم درد خاص خویش دار
بی شک این نادادن اینجا دین بود
در فدک صدیق را هم این بود
درد حق گر دامن جان گیردت
این تعصب کی گریبان گیردت
انس حضرت جانفزایت بس بود
تا که تو هستی خدایت بس بود
عطار نیشابوری : آغاز کتاب
الحكایة ‌و التمثیل
کوفئی را گفت مرد راز جوی
مذهب تو چیست با من باز گوی
گفت این که پرسد ای کاره لقا
باد پیوسته خدایم را بقا
عطار نیشابوری : آغاز کتاب
فی الصفات
عشق چیست از قطره دریا ساختن
عقل نعل کفش سودا ساختن
فکر چیست اسرار کلی حل شدن
کوه کندن در دل خردل شدن
ذوق چیست آگاه معنی آمدن
نه بتقوی نه بفتوی آمدن
صحو چیست از خود بخود ره یافتن
پس زخود خود را منزه یافتن
محو چیست ازخویش بی خویش آمدن
پس ز هر دو نیز درویش آمدن
وجد چیست از صبح صادق خوش شدن
بی حضور آفتاب آتش شدن
فقد چیست از صبح با شام آمدن
هم ز عشق خویش در دام آمدن
عیب چیست از عین پرده ساختن
خویشتن را زنده مرده ساختن
شکر چیست از خار گل پنداشتن
جزو را نادیده کل پنداشتن
عین چیست آئینه خویش آمدن
خویش را بی خویش در پیش آمدن
شوق چیست از خویش بیرون آمدن
بر امید مشک در خون آمدن
لطف چیست از ذرهٔذره شدن
عذر کمتر ذره را غره شدن
قهر چیست ازمور پیل انگاشتن
پشهٔ را جبرئیل انگاشتن
بسط چیست از هردو عالم سر زدن
خویش بر صد عالم دیگر زدن
قبض چیست ازجان و دل تن ساختن
خانه در سوراخ سوزن ساختن
قرب چیست اندر بر آتش شدن
یا چو پروانه شدن تا خوش شدن
بعد چیست ازجسم جان انگاشتن
قعر دوزخ آسمان انگاشتن
خوف چیست امن آزاد آمدن
در بهشت عدن ناشاد آمدن
عمر چیست از مرگ بیرون زیستن
مرگ از پس کردن اکنون زیستن
عیش چیست از زندگی مرده شدن
پیش هر دردی پس پرده شدن
وقت چیست از یک سر موی آمدن
صد بلا چون موی در روی آمدن
حال چیست از نفس متواری شدن
پس باستقبال جباری شدن
راه چیست از جان پناهی یافتن
گنج را دزدیده راهی یافتن
سیر چیست از جزو خود بیرون شدن
ذرهگی بگذاشتن گردون شدن
حب چیست از پیش جان برخاستن
پیش جانان جان فشان برخاستن
انس چیست از خود رهائی یافتن
در سویدا آشنائی یافتن
مهر چیست از سنگ پستان ساختن
طفل خود را هر دو کیهان ساختن
وصل چیست از نیستی هست آمدن
پس ازین هر دو برون مست آمدن
نفخه چیست از لا هو الا هو شدن
پس دو عالم ناف یک آهو شدن
شرح چیست از غش بتحقیق آمدن
موی را چون قرع و انبیق آمدن
شرم چیست از لطف ناآمیختن
سایهٔ خود دیدن و بگریختن
چاره چیست از بود نابود آمدن
پس بهیچ از جمله خشنود آمدن
جهد چیست از دیده دریا ریختن
در روش از آب گرد انگیختن
جذبه چیست از یک نظر ذره شدن
بر پر جبریل بر سدره شدن
جود چیست از جمله با هیچ آمدن
هیچ را فی الجمله بی پیچ آمدن
عدل چیست انصاف خود را خواستن
هیچ انصاف از کسی ناخواستن
فضل چیست اسرار را محرم شدن
تا ابد جان پیش صورت کم شدن
ذوق چیست از وعده شبنم داشتن
چشم بر دریای اعظم داشتن
امر چیست از بندگی جان داشتن
ذره ذره محو فرمان داشتن
نهی چیست از درد در دیر آمدن
غیر دیدن در ولا غیر آمدن
حسن چیست از رشح سرگردان شدن
در رخ انموذجی حیران شدن
قبح چیست آئینه را پشت آمدن
از همه تن با یک انگشت آمدن
نفع چیست از شمع کار آموختن
جمله را افروختن خود سوختن
صبر چیست آتش مزاجی داشتن
سوختن مردن همه بگذاشتن
جد چیست از جان وفادار آمدن
بس بیک یک موی در کار آمدن
هزل چیست آب فراست ریختن
یا گلابی بر نجاست ریختن
سهو چیست از پرده بر در ماندن
زیر باران خفتن و تر ماندن
حلم چیست از ذروهٔ عرش آمدن
گاو و ماهی را بهم فرش آمدن
توبه چیست اینجمله را درهم زدن
خیمه زین عالم بدان عالم زدن
سجده چیست از ننگ خود در گل شدن
در دل گل عرش جان حاصل شدن
قصد چیست از دیده کوری ساختن
مردمک سوراخ موری ساختن
حج چیست از پا و سر بیرون شدن
کعبهٔ دل جستن و در خون شدن
عفو چیست آزار جان برداشتن
جرم خلقان جرم خود پنداشتن
کبر چیست آبی بهاون کوفتن
وز منی بر دوست و دشمن کوفتن
عجب چیست آهن ز گرمی سوختن
دیو را ابلیستی آموختن
جنگ چیست از جان عنانی داشتن
هر سر موئی سنانی داشتن
صلح چیست از ذات خود پنهان شدن
سایه گشتن نیک و بد یکسان شدن
خشم چیست از خود خیالی داشتن
دوزخی را بر سفالی داشتن
کینه چیست از سینه زندان کردنست
اژدها در حقه پنهان کردنست
بخل چیست از تشنگی جان دادنست
همچو بوتیمار بحر افتادنست
جبن چیست از سایهٔ پژمردنست
چون شکوفه از دمی افسردنست
مکر چیست از زهر حلوا کردنست
وانگه آن حلوا ز سودا خوردنست
امن چیست از جان طمع ببریدنست
خویش را چون سایه بیجان دیدنست
ذل چیست از نفس پاک افتادنست
زیر پای سگ چو خاک افتادنست
عز چیست از نیک خود گردیدنست
در معز خویش خود را دیدنست
صدق چیست در راستی به بودنست
در کمانی سر بسر زه بودنست
کذب چیست از یخ فقع جوشیدنست
تیر را اندر کمان پوشیدنست
حرص چیست از جهل گرد آوردنست
چون شود کوهی بزیرش مردنست
ذنب چیست از راه سر پیچیدنست
با نجاست مشک در پیچیدنست
قطع چیست از جان بسفل افتادنست
شیشهٔ از دست طفل افتادنست
حدس چیست اصل خدائی دیدنست
صدق صبح آشنائی دیدنست
طبع چیست از گل بگل افتادنست
همچو خر بر یک نسق استادنست
یأس چیست آزردن دلخستگانست
هم بریدن از همه پیوستگانست
ضعیف چیست از ضعف زیر افتادنست
قوت پیلی را بموری دادنست
کشف چیست از خاک در خون جستنست
وز درون پرده بیرون جستنست
برچیست از تشنگی خود مردنست
جمله را سیراب احسان کردنست
وعظ چیست از کوه چشمه زادنست
گفتنت وصفیت آندادنست
صمت چیست ازدام هستی جستنست
هر دو لب از ما سوی اللّه بستنست
خلق چیست از خاک مفرش کردنست
با سگان همکاسگی خوش کردنست
ربح چیست از بند مطلق گشتنست
فانی خود باقی حق گشتنست
خسر چیست از جهل گوهر سودنست
یک نفس مشغولی هستی بودنست
صبر چیست آهن سکاهن کردنست
پشم را در دیده آهن کردنست
شکر چیست انعام دایم دیدنست
پس در آن انعام منعم دیدنست
علم چیست از ذره قافی کردنست
تا ابد گردش طوافی کردنست
زهد چیست آزاد دنیا بودنست
دیده بان راه عقبی بودنست
فقر چیست از گمرهی ره کردنست
وز دو عالم دست کوته کردنست
زرق چیست از نقطه ساکن بودنست
وز بلای خویش ایمن بودنست
رزق چیست از زهر قند آوردنست
آسمان را در کمند آوردنست
جوع چیست اصل دو عالم خوردنست
هم ز جوع آخر بزاری مردنست
روزه چیست از غیر درگه بستنست
ازوجود و از عدم ره بستنست
فرق چیست اندر جهان پیوستنست
ذره ذره چیز در جان بستنست
ذکر چیست از درد درمان بردنست
بر در دل نقب بر جان بردنست
قبله چیست آیات کبری دیدنست
ذره ذره روی مولی دیدنست
کعبه چیست اندر جوار افتادنست
تو بتو در ناف عالم زادنست
توشه چیست از کل کل پربودنست
پس تهی بر هیچ ره پیمودنست
حرف چیست از درد چیزی گفتنست
شیرمردی پیش حیزی گفتنست
قال چیست از قشر روغن خوردنست
کوزه را با آب روشن خوردنست
حیله چیست از عقل عزم جستنست
پنبه و آهن بهم پیوستنست
غصه چیست ازکور ره نادیدنست
در سقر برف سیه نادیدنست
قصه چیست از مشکلی آشفتنست
وانچه نتوان گفت هرگز گفتنست
شعر چیست این جمله در بگشادنست
شرح چندینی عجایب دادنست
گرچه بود اینجایگه جولان راز
مصلحت نبود سخن کردن دراز
هم برین صد بیت کردم اختصار
زانکه گر گویم بچربد از هزار
هر دلی را کین قدر معلوم شد
آن دگرها نرم تر از موم شد
چون صفات راه را پایان نبود
بیش از این گفتن مرا امکان نبود
عطار نیشابوری : آغاز کتاب
در شعر گوید
شعر و عرش و شرع از هم خاستند
تا دو عالم زین سه حرف آراستند
نور گیرد چون زمین از آسمان
زین سه حرف یک صفت هر دو جهان
آفتاب ار چه سمائی گشته است
در سنا جنس سنائی گشته است
از کمال شعر و شوق شاعری
چرخ را بین ازرقی و انوری
باز کن چشم و ز شعر چون شکر
از بهشت عدن فردوسی نگر
شعر را اقبال جمشیدی ببین
مهر را شمسی و خورشیدی ببین
ور ز بالا سوی ارکان بنگری
هم شهابی بینی و هم عنصری
ور درین علمت کند شاهی هوس
علم اگر در چینست خاقانیت بس
چون بهشت و آسمان و آفتاب
چون عناصر باد وآتش خاک و آب
نسبتی دارند با این شاعران
پس جهان شاعر بود چون دیگران
عطار نیشابوری : آغاز کتاب
الحكایة و التمثیل
بود روزی حلقهٔ پر اهل فضل
هرکسی میکرد حرفی نیز نقل
تا سخن آمد بشعر و شاعری
هرکسی میگفت حرفی سرسری
مدح و ذم شعر میگفتند باز
شد سخن بر هر دو قوم آنجا دراز
بو محمد ابن خازن پیش رفت
در کمال شعر بیش اندیش رفت
گفت هم موزون و هم زیباست شعر
در حقیقت احسن الاشیاست شعر
زانکه بر هر چیز کامیزد دروغ
تا ابد آن چیز گردد بی فروغ
گفت نیکو را کند در حال زشت
ور بود نیکو نکوتر از بهشت
کذب اگر در شعر گردد آشکار
در جوار شعر گردد چون نگار
آنچه کذب از وی چنین زیبا شود
میسزد گر احسن الاشیا شود
آنچه زیبا میشود ازوی دروغ
صدق او را چون بود یارب فروغ
چون شنیدند این دلیل اهل هنر
متفق گشتند با او سر بسر
شعر را کردند بهتر چیز نام
کی تواند بود ازین بر تر مقام
شعر چون در عهد ما بد نام ماند
پختگان رفتند و باقی خام ماند
لاجرم اکنون سخن بی قیمتست
مدح منسوخست وقت حکمتست
دل ز منسوخ وز ممدوحم گرفت
ظلمت ممدوح در روحم گرفت
تا ابد ممدوح من حکمت بس است
در سر جان من این همت بس است
عطار نیشابوری : آغاز کتاب
الحكایة و التمثیل
آن امام دین چنین گفتست راست
کان چنان قربی که نزدیک خداست
اهل لطف و طبع را کس در جهان
آن نیابد آشکارا و نهان
از زفانها هر سخن بیرون رود
از زفان شاعران موزون رود
آنکه بود او سرور پیغامبران
گفت در زیر زفان شاعران
هست حق را گنجهای بیشمار
سر آن یک میندانند از هزار
هم قوافی کان خوش و یکسان بود
زان سخن بسیار در قرآن بود
گر قوافی را رواجی نیستی
بر سر هر خطبه تاجی نیستی
نظم ونثری کان میان امتست
از قوافی آن سخن را حرمتست
گر پیمبرمی نخواندی شعر راست
پادشا جولاهه گر نبود رواست
چون جهودان ساحرش میخواندند
بت پرستان شاعرش میخواندند
حق تعالی گفت این بس ظاهرست
کو بحق نه ساحر ونه شاعرست
شاعری در منصب پیغامبری
همچو حجامیست در اسکندری
آنکه باشد هر دو کونش ارزنی
خوشه چینی چون کند در خرمنی
حق چو گفتش نیست شاعر زان نبود
ورنه او را در سخن تاوان نبود
بود او هم در عرب هم در عجم
افصح الفصحاء فی کل الامم
شاعران را نطق او خاموش کرد
در لفظش حلقهشان در گوش کرد
هم فصیحان پیش او الکن شدند
هم ظریفان جهان کودن شدند
باز با جبریل گفت ای محترم
من نیم قاری نبود او لاجرم
هر دو عالم زیر پایش بود خاک
گر نبود او قاری و شاعر چه باک
شعر از طبع آید و پیغامبران
طبع کی دارند همچون دیگران
روح قدسی را طبیعت کی بود
انبیا را جز شریعت کی بود
در سخن آمد بسی و اندکی
گر بسنجی وزن گیرد بیشکی
شعر گفتن همچو زر پختن بود
در عروض آوردنش سختن بود
لیکن آن کس را که زر باشد بسی
کی تواند سختن آن هرگز هر کسی
گر بسنجی زر زر موزون بود
ور بسی باشد ز وزن افزون بود
زر چو در میزان نمیگنجد بسی
پس زر بسیار چون سنجد کسی
زر بسی سختن نه بس کاری بود
چون توان سختن چو بسیاری بود
چون پیمبر خواجه اسرار بود
در خور سرش سخن بسیار بود
چون بسختن در نمیآید زرش
همچنان ناسخته میشد از برش
گر زر سخته دهد مرد کریم
گرچه موزون باشد آن باشد سلیم
چون زر ناسخته او پخته بود
سخت اگر گفتی سخن هم سخته بود
حاتم طی را ترازو کی نکوست
لیک فرش بخل را زوطی نکوست
پادشا را زور بازو بس بود
دست زر پاشش ترازو بس بود
عطار نیشابوری : آغاز کتاب
الحكایة و التمثیل
گفت شهزادی مگر پیش پدر
خواند یک روزی غلامی را بدر
گفت برخیز ای غلام چست کار
نیم جو زر تره خر پیش من آر
شاه گفت ای مدبر و ای هیچکس
تو خسیسی هیچ ناید از تو خس
شاه را کز نیم جو اندیشه است
گو ترا تره فروشی پیشه است
زین قدر آنرا که آگاهی بود
کی سزاوار شهنشاهی بود
عطار نیشابوری : آغاز کتاب
فی الحكایة و التمثیل
مصطفی کو بود دل جان را ز قدر
منبری بنهاد حسان را ز قدر
بر سر منبر فرستادش پگاه
تا ادا میکرد شعر آنجایگاه
گه ثنا گفتیش گه آراستی
گاه از وی قطعهٔ درخواستی
بنگرید ای منکران بیوفا
تا کرا بنهاد منبر مصطفی
گفت حسان را ز احسان و کرم
هست جبریل امین با تو بهم
خواجهٔ دنیا و دین شمع کرام
خواند ایشان را امیران کلام
شعر را جاوید چون نبود مزید
اصدق قول عرب قول لبید
مصطفی گفتست شعر نامدار
چون سخنهای دگر دارد شمار
زشت او زشت و نکوی اونکوست
زشت دشمن دار نیکو دار دوست
از ابوبکر وعمر هم شعر خواست
اشعر از هر دو علی مرتضا است
نظم حسانی و اشعار حسن
هست منقول از حسین و از حسن
شافعی را شعر هم بسیار هست
وز امامان دگر اشعار هست
شعر اگر حکمت بود طاعت بود
قیمتش هر روز و هر ساعت بود
شعر بر حکمت پناهی یافتست
کوبه یؤتی الحکمه راهی یافتست
شعر مدح و هزل گفتن هیچ نیست
شعر حکمت به که در وی پیچ نیست
عطار نیشابوری : آغاز کتاب
فی الحكایة و التمثیل
بود درعهد عمر مردی قوی
چون ادا کردی نماز معنوی
خلق را در پیش خود بنشاندی
شعر درمحراب خوش میخواندی
خواندن اشعار او بعد از نماز
منکران گفتند با فاروق باز
گفت پیش او بریدم این زمان
پیش او بردندش آخر مردمان
چون عمر را دید مرد از جای جست
دست او بگرفت و در پیشش نشست
گفت فاروقش که تو بعد از نماز
شعر خوانی شعرهای دلنواز
گفت چیزی می درآید غیبیم
همچنان میخوانم از بی عیبیم
گفت برخوان مرد شعر آغاز کرد
مرغ دل فاروق را پرواز کرد
شعر او در ذم نفس خویش بود
حکمت باریک و دور اندیش بود
سخت دلخوش شد ز شعر او عمر
حفظ کرد و باز میگفت آنقدر
گفت این شعرم که برخواندی تمام
هم عمر این شعر میگوید مدام
شعر چون اینست تا بتوانیش
جهد باید کرد تا میخوانیش
شعر نیک و بد تو از خود میکنی
نیک اگر بد میکنی بد میکنی
عطار نیشابوری : آغاز کتاب
فی الحكایة و التمثیل
اصمعی میرفت در راهی سوار
دید کناسی شده مشغول کار
نفس را میگفت ای نفس نفیس
کردمت آزاد از کار خسیس
هم ترا دایم گرامی داشتم
هم برای نیک نامی داشتم
اصمعی گفتش تو باری این مگوی
این سخن اینجا در آن مسکین مگوی
چون تو هستی در نجاست کارگر
آن چه باشد در جهان زین خوارتر
گفت باشد خوارتر افتادنم
بر در همچون توئی استادنم
هرکه پیش خلق خدمتگر بود
کار من صد بار ازو بهتر بود
گرچه ره جز سر بریدن نبودم
گردن منت کشیدن نبودم
عطار نیشابوری : آغاز کتاب
فی الحكایة و التمثیل
گفت سقراط حکیم آن مرد پاک
در رهی میشد پیاده دردناک
سائلی گفتش ملوک روزگار
جمله میجویندت و تو بر کنار
معتقد داری بسی اسبی بخواه
تا پیاده رفتنت نبود براه
گفت هم بر پای من بار تنم
به که بار منتی برگردنم
هرچه در عالم طلب دارد یکی
زان بسی بهتر فراغت بیشکی
در سخن گر چه بلاغت باشدم
آن بلاغت در فراغت باشدم
گر شوم سرگشتهٔ هر بی خبر
نه بلاغت ماندم نه شعر تر
گرچه شه را منصب اسکندریست
بنده کردن خویشتن را از خریست
عطار نیشابوری : آغاز کتاب
فی الحكایة و التمثیل
خسروی در کوه شد بهر شکار
بود بقراط آن زمان در کنج غار
همچو حیوانی گیه میخورد خوش
هر سوئی بیخود نگه میکرد خوش
از حشم یک تن بدید اورا ز راه
گفت عمری کرد استدعات شاه
تا تو باشی همنشینش روز و شب
میگریزی می نیائی در طلب
نفس قانع کو گوائی میکند
در حقیقت پادشائی میکند
گفت بقراطش که ای مغرور شاه
گر تو قانع بودئی هم از گیاه
برگیه چون من بسنده کردئی
کی تن آزاد بنده کردئی
چون دهد نفسی بدین اندک رضا
با چه کار آید مر او را پادشا
تا چه خواهم کرد مشتی خام را
بیقراری چند بی آرام را
این دمم تا مرگ برگ خویش هست
هرچه خواهم بیش از آنم پیش هست
زر چه خواهم کرد اگر قارون نیم
چند خواهم گشت اگر گردون نیم
برگ عمرم هست بنشینم خوشی
میگذارم عمر شیرینم خوشی
عمر روزی پنج و شش می بگذرد
خواه ناخوش خواه خوش میبگذرد
چون چنین می بگذرد عمری که هست
چیست جز باد از چنین عمری بدست
عطار نیشابوری : آغاز کتاب
فی الحكایة و التمثیل
سائلی در مجمعی بر پای خاست
گفت در بصره حسن مهتر چراست
گفت از آن کامروز در صدق و مجاز
هست خلقی را بعلم او نیاز
واو بیک جو نیست حاجتمند کس
او بدنیا کی بود در بند کس
او ز جمله فارغست از زاد وب رگ
خلق حاجتمند او تا روز مرگ
مهتری اینست در هر دو جهان
لاجرم او مهتر آمد این زمان
ای دل از خون میکن از جان جام ساز
خلق را نه دم ده و نه دام ساز
چون ترا نانی و خلقانی بود
هر سر موی تو سلطانی بود
هر که او از دست خوکان نان خورد
هیچ شک نبود که خون جان خورد
با سگان همسفرگی تا کی کنی
آفتابی ذرهگی تا کی کنی
زین بخیلان درگذر مردانه وار
خویشتن بر شمع زن پروانه وار
گر کنی زین قوم قولنجی حذر
کی بود ز امساک ایشانت خبر
خویش را پروانه کن وز پر مپرس
جان فشان و تن زن و دیگر مپرس
شیرنر چون دید آتش نیست چیر
شیر پروانه بود پروانه شیر
تو قدم در شیر مردی نه تمام
تا کی از انعام این انعام عام
مرد دین شو محرم اسرارم گرد
وز خیال فلسفی بیزار گرد
نیست از شرع نبی هاشمی
دورتر از فلسفی یک آدمی
شرع فرمان پیمبر کردنست
فلسفی را خاک بر سر کردنست
فلسفی را شیوه زردشت دان
فلسفه با شرع پشتاپشت دان
فلسفی را عقل کل می بس بود
عقل ما را امر قل می بس بود
در حقیقت صد جهان عقل کل
گم شود از هیبت یک امر قل
عقل را گر امر ندهد زندگی
کی تواند کرد عقلی بندگی
رهبر عقلت از آن سست آمدست
کو بنفس خویش خود رست آمدست
عین عقل خویش را کن محو امر
تا نگردد عین عقلت محو خمر
عقل اگر از خمر ناپیدا شود
کی بسر امر قل بینا شود
عقل را قل باید و امر خدای
تا شود هم رهبر و هم رهنمای
عقل اگر جزو و اگر کل ماندت
عین عقلت بفکنی قل ماندت
عین عقلت چون زقل افتاد راست
عقل اگر سر پیچد از قل این خطاست
علم عقل تو بفرمان رفتنست
نه بعقل فرد حیران رفتنست
علم جز بهر حیات حق مخوان
وز شفاخواندن نجات خود مدان
علم دین فقه است و تفسیر و حدیث
هرکه خواند غیر این گردد خبیث
مرد دین صوفیست و مقری و فقیه
گرنه این خوانی منت خوانم سفیه
این سه علم پاک را مغز نجات
حسن اخلاقست و تبدیل صفات
این سه علمست اصل و این سه منبع است
هرچه بگذشتی ازین لاینفع است
این سخن حقا که از تهدید نیست
این ز دیده میرود تقلید نیست
من درین هر علم بوئی بردهام
پیش هر رنگی رکوئی بردهام
چون بدانستم که دین اینست و بس
هیچ نیست آنها یقین اینست و بس
ترک کردم اینهمه تا سوختند
تا از آن ترکم کلاهی دوختند
آسمان با ترک زر پشت دوتاه
در کبودی شد ز سوک این کلاه
این کلاه بی سرانست ای پسر
گر دهندت با تو مینازی بسر
گر کلاه فقر خواهی سر ببر
وز خود و هر دو جهان یکسر ببر
این سخن دانم که طامات آیدت
ترهائی پر خرافات آیدت
کی بود یارای آن خفاش را
کو به بیند آفتاب فاش را
عقل را در شرع باز و پاک باز
بعد از آن در شوق حق شو بی مجاز
تاچو عقل و شرع و شوق آید پدید
آنچه میجوئی بذوق آید پدید
چل مقامت پیش خواهد آمدن
جمله هم درخویش خواهد آمدن
این چله چون در طریقت داشتی
با حقیقت کرده آمد آشتی
چون بجوئی خویش را در چل مقام
جمله در آخر تو باشی والسلام
عطار نیشابوری : آغاز کتاب
آغاز كتاب
گوش شو از پای تا سر بی حجاب
تا نهم با تو اساس این کتاب
بوی او گر هیچ بتوانی شنود
گوی از کونین بتوانی ربود
گر کسی راهست در ظاهر گمان
کین سخن کژ میرود همچون کمان
آن ز ظاهر گوژ میبیند ولیک
هست در باطن بغایت نیک نیک
آن که سالک با ملک گوید سخن
وز زمین و آسمان جوید سخن
یا گذر بر عرش و بر کرسی کند
یا ازین و ان سخن پرسی کند
استفادت گیرد او از انبیا
بشنود از ذره ذره ماجرا
از زبان حال باشد آن همه
نه زبان قال باشد آن همه
در زبان قال کذبست آن ولیک
در زبان حال پر صدقست و نیک
گر زفان حال نشناسی تمام
تو زفان فکرتش خوان والسلام
او چو این از حال گوید نه ز قال
باورش دار و مگو این را محال
چون روا باشد همه دیدن بخواب
گر کسی در کشف بیند سر متاب
گر چه در ره کشف شیطانی بود
لیک هم ملکوت و روحانی بود
ذوق و تقوی باید و شوق خدا
تا کند دو نوع شرع این را جدا
گر ترا روزی درین میدان کشند
آن رقم بینی که بر مردان کشند
آنگهی زین شیوه معنی صد هزار
بینی و دانی و داری استوار
هست این شیوه سخن چون اجتهاد
نیک و بد را کرد باید اعتقاد
یا خطاست و یا صواب این بیشکی
پس بود این دو خر این را یکی
زین بیان مقصود من آنست و بس
تا که از سالک زنم با تو نفس
کو بر جبریل رفت و فوق عرش
باز فوق العرش آمد تا بفرش
یا بر افلاک شد پیش ملک
یا بزیر خاک شد سوی سمک
آن همه بر کذب ننهی بشنوی
نه ز قال از حال آن را بگروی
اولت این اصل بر هم مینهم
با تو این بنیاد محکم مینهم
تا چو زین شیوه سخن بینی بسی
بر سر انکار ننشینی بسی
زانکه این زیبا کتاب خاص و عام
هست ازین شیوه که گفتم والسلام
راه رو را سالک ره فکر اوست
فکرتی کان مستفاد از ذکر اوست
ذکر باید گفت تا فکر آورد
صد هزاران معنی بکر آورد
فکرتی کز وهم وعقل آید پدید
آن نه غیبست آن ز نقل آید پدید
فکرت عقلی بود کفار را
فکرت قلبیست مرد کار را
سالک فکرت که در کار آمدست
نه ز عقل از دل پدیدار آمدست
اهل دل را ذوق و فهمی دیگرست
کان زفهم هر دو عالم برترست
هرکه را آن فهم در کار افکند
خویش در دریای اسرار افکند
عطار نیشابوری : آغاز کتاب
الحكایة ‌و التمثیل
کرد حیدر را حذیفه این سؤال
گفت ای شیر حق و فحل رجال
هیچ وحیی هست حق را در جهان
در درون بیرون قرآن این زمان
گفت وحیی نیست جز قرآن و لیک
دوستان راداد فهمی نیک نیک
تا بدان فهمی که همچون وحی خاست
در کلام او سخن گویند راست
فکرت قلبی که سالک آمدست
زبدهٔ کل ممالک آمدست
ز ابتدا تا انتهای کار او
می بگویم فهم کن اسرار او
در سه ظلمت نطفهٔ نه دل نه دین
از لوش شد جمع و زماء مهین
گرد گشت آنگاه چون گوئی نخست
تاکند سرگشتگی برخود درست
در میان خون بنه ماه تمام
ساخت ازخون رحم خود را طعام
عاقبت چیزی برو تافت آن مپرس
جسم این بودت که گفتم جان مپرس
سرنگونسار از رحم بیرون فتاد
همچوخاکی در میان خون فتاد
شد پدید آب مهین آغاز کار
یعنی اومید چنان پاکی مدار
در سه ظلمت میدوید و مینشست
یعنی این نورت نخواهد داد دست
همچو گوئی گرد بودن خوی کرد
یعنی از سرگشتگی چون گوی گرد
نه مه اندر خون تنش باز اوفتاد
یعنی از خون خوردن آغاز اوفتاد
سرنگون آمد بدنیا غرق خون
یعنی از فرقت قدم کن سرنگون
لب بشیر آورد آنگه اشک بار
یعنی اشک افشان که هستی شیر خوار
دید پستان را سیه تا چند گاه
یعنی اکنون عیش کن تلخ و سیاه
بعد از آن در شد بطفلی بیقرار
یعنی از طفلان نیاید هیچ کار
درجوانی رفت از بیگانگی
یعنی این شاخیست از دیوانگی
بعد از آن عقلش شد از پیری تباه
یعنی از پیر خرف دولت مخواه
بعد از آن غافل فرو شد زیر خاک
یعنی او بوئی نیافت از جان پاک
هر که او در قید چندین پیچ پیچ
جان نیابد باز میرد هیچ هیچ
تا نیابی جان دور اندیش را
کی توانی خواند مردم خویش را
نیست مردم نطفهٔ از آب و خاک
هست مردم سرقدس و جان پاک
صد جهان پر فرشته در وجود
نطفهٔ را کی کنند آخر سجود
آرزو مینکندت ای مشت خاک
تا شود این مشت خاکت جان پاک
تا ز نطفه قرب جان یابد کسی
درد باید برد بی درمان بسی
چارهٔ این کار سرگردانیست
داروی این درد بی درمانیست
ز ابتدای نطفه تا اینجایگاه
در نگر تاچند در پیش است راه
هردلی را کاین طلب حاصل بود
تا قیامت مست لایعقل بود
سالک فکرت ز درد این طلب
می نیاساید زمانی روز و شب
میدود تا تن کند با جان بدل
در رساند تن بجان پیش از اجل
کار کار فکر تست اینجایگاه
زانکه یک دم سر نمیپیچد ز راه
کار فکرت لاجرم یک ساعتت
بهتر از هفتاد ساله طاعتت
سالک فکرت بجان درمانده
سرنگون چون حلقه بر درمانده
نه به پیری سر فرو میآمدش
نه طریق خود نکو میآمدش
نه زخود خشنود نه از خلق هم
نه خوش از زنار نه از دلق هم
نه زسگ دانست خود را بیشتر
نه ز خود دیده کسی درویشتر
نه همه نه هیچ نه جزو و نه کل
نه بد ونه نیک نه عز و نه ذل
نه کژ و نه راست ونه تقلید نیز
نه تن ونه جان و نه توحید نیز
نه گمانی نه یقینی نه شکی
نه بسی نه اوسطی نه اندکی
نه قرینی نه یکی نه همدمی
نه رفیقی نه کسی نه محرمی
نه دلی نه دیدهٔ نه سینهٔ
نه تنی نه مهری و نه کینهٔ
نه مسلمان دولتی نه کافری
وین تحیر را نه پائی نه سری
نه کم از یک قطره از پیشان نشان
نه کم از یک ذره از پایان بیان
نه کسی جوینده از پایندگان
نه کسی گوینده از آیندگان
نه ز حال رفتگان دل را خبر
نه ز کار خفتگان جان را اثر
نه ز چندان قافله گردی پدید
نه میان مشغله مردی پدید
نه کسی را کفر نه ایمان تمام
نه یکی را درد و نه درمان تمام
نه سری پیدا و نه راهی پدید
راه را در هر قدم چاهی پدید
نه نصیحت بوده دامن گیر کس
نه شریعت دیده جز تقصیر کس
جمله در غوغای غفلت مانده
جمله در معلول و علت مانده
صد هزاران خلق درهم آمده
جمله در یغمای عالم آمده
آن یکی زین میبرد این یک از آن
آن یقین دارد ازین این شک از آن
آن یکی چون خوک گمراهی شده
وان دگر از حیله روباهی شده
آن یکی چون پیل در زور آمده
وآن دگر از حرص چون مور آمده
آن یکی سگ طبع و سگ سیرت شده
وآن دگر چون موش پر حیلت شده
آن یکی از دانه در دام آمده
وآن دگر از سوختن خام آمده
آن یکی مردار خواری چون عقاب
وآن دگر فریاد خواهی چون غراب
آن یکی از غصه در خشم آمده
وآن دگر از شرک بد چشم آمده
آن یکی آبستن قاضی شده
وآن بحیض شحنگی راضی شده
آن یکی را عین مجهول آمده
وآن دگر چون عین معلول آمده
آن چو شیری طبل غریدن زده
وآن چو گرگی بانگ دریدن زده
این کشیده جمله در خود چون نهنگ
وآن دریده جمله برخود چون پلنگ
این چو ماهی تازه روی آب باز
وآن چو مرغی در هوا پر کرده باز
این ملک وش دیو مردم آمده
و آن پری جفتی چو کژدم آمده
این چو نمرودی بدوزخ ساختن
و آن چو شداد از بهشت افراختن
این مرصع ریش چون فرعون پیس
وآن چو هامان گاوریشی کاسه لیس
این ز کینه سینهٔ تا سر غرور
و آن ز اجره حجره تا در فجور
این ز سردی همچو یخ افسرده کار
و آن ز گرمی همچو آتش بیقرار
این ز کوری همچونرگس جلوه کن
و آن ز کری ناشنیده یک سخن
آن ترش روئی چو سرکه آمده
و آن لژن طبعی چو برکه آمده
این همه از مکر افسون ساخته
و آن همه از کبر معجون ساخته
این سموم بخل را همدم شده
و آن ریا و عجب را محرم شده
این حسد را بر جسد طغرا زده
و آن ریا را از هوا سودا زده
این بعذری چون زنان درمانده
و آن چون طفلان صد هجا برخوانده
این چو خوشه در ربا خوردن عیان
و آن چو داسی حرف علت در میان
هم مدرس از دروغ قول خویش
مانده در ادرار همچون بول خویش
هم مذکر همچو مرغ چارچوب
خلق مجلس دست زن او پای کوب
عارفان هم گردن گاو آمده
باسری هر یک چو غرقاوآمده
صوفیان در صدق و صفوت پیچ پیچ
اشتهاشان بوده صادق نیز هیچ
زاهدان با روی همچون خار پشت
راست چون در سرکه سوهان درشت
عابدان دم از جو خوشه زده
لیک چون فرزین بهرگوشه زده
هم بزرگان جمله متواری شده
هم عزیزان نقطهٔ خواری شده
پای مردان دست خوش گشته همه
شاهبازان بار کش گشته همه
اهل صفه گشته همدم کوف را
صوف جسته پنبه کرده صوف را
اهل دل با روی چون زر خشک لب
تن زده تابوکه روز آید بشب
روی در دیوار کرده اهل راز
گفته راز خویش با دیوار باز
هرکسی در مذهب و راهی دگر
هر دلی از شبهه در چاهی دگر
فلسفی در کیف و در کم مانده
سفسطی در نفی عالم مانده
جمله بر تقلید سر افراشته
پیشوایان را چو خود پنداشته
ای تعصب را توانش کرده نام
شبهه را اسرارو دانش کرده نام
این کلام آموخته بهر جدل
و آن بمنطق در شده بهر حیل
این خلاقی خوانده از بهر غلو
و آن منجم گشته از بهر علو
هر خسی غرقه شده تحصیل را
لیک نه تحصیل را تفضیل را
صد هزاران شهوت بی پا و سر
حلقه کرده گرد جان از بام ودر
سالک سرگشتهٔ بی عقل و هوش
صد جهان میدید چون دریا بجوش
دید یک یک ذره را طلاب حق
اوفتاده جمله در گرداب حق
خاک عالم جمله بر غربال کرد
ترک عقل و شبهه و اشکال کرد
خاک عالم صد هزاران بار بیخت
در بی بر تختهٔ دینار ریخت
آخر از حق دستگیری آمدش
با سر غربال پیری آمدش
آفتابی در دو عالم تافته
عالمی اختر ازو ره یافته
محو گشته فانی مطلق شده
در جهان عشق مستغرق شده
هم منیت در هویت باخته
هم سری در سرمدیت باخته
تا بپیشان دیده ره را گام گام
تا بپایان رفته در در بام بام
نه زمانی در زمانی مانده
در مکان نه در مکانی مانده
دیده سر ذره ذره در دو کون
ذرهٔ نادیده هیچ از هیچ لون
در جهان و از جهان بیرون شده
در میان و از میان بیرون شده
ساکن دایم مسافر آمده
غایبی پیوسته حاضر آمده
همچو خورشیدی جهان زوغرق نور
واو خود از سرگشتگی خود نفور
پیر ره کبریت احمر آمدست
سینهٔ او بحر اخضر آمدست
هرکه او کحلی نساخت از خاک پیر
خواه پاک و خواه گو ناپاک میر
راه دور است و پر آفت ای پسر
راه رو را میبباید راهبر
گر تو بی رهبر فرودائی براه
گر همه شیری فرود افتی بچاه
کور هرگز کی تواند رفت راست
بی عصاکش کور را رفتن خطاست
گر تو گوئی نیست پیری آشکار
تو طلب کن در هزار اندر هزار
زانکه گر پیری نماند در جهان
نه زمین بر جای ماند نه زمان
پیر هم هست این زمان پنهان شده
ننگ خلقان دیده در خلقان شده
کی جهان بی قطب باشد پایدار
آسیا از قطب باشد بر قرار
گر نماند در زمین قطب جهان
کی تواند گشت بی قطب آسمان
گر ترا دردیست پیر آید پدید
قفل دردت را پدید آید کلید
پاکبازان را که سلطان میکنند
از برای درد درمان میکنند
چون نداری درد درمان کی رسد
چون نهٔ‌بنده تو فرمان کی رسد
تا زدرد خود نگردی سوخته
کی کند آتش ترا افروخته
درد پیش آری تو درمان باشدت
جان دهی اومید جانان باشدت
سالک القصه چو پیری زنده یافت
خویش را در پیش او افکنده یافت
جانش از شادی او آمد بجوش
از میان جانش شد حلقه بگوش
سایهٔ پیرش چنان بر جان فتاد
کافتابش در تنورستان فتاد
نور ظاهر گشت و ظلمت میگریخت
عشق آمد عقل و حشمت میگریخت
صد هزاران گل که در ناید بگفت
در گلستان دل سالک شکفت
چون چنین گلها درون جان بدید
وز دو چشم خون فشان باران بدید
همچو رعدی در خروش افتاد زار
همچو برقی خنده میزد بی قرار
گاه اندر خنده گه در گریه بود
این نبود از کسب او این هدیه بود
جذبهٔ بود از عنایت در رسید
کفر بگریخت و هدایت در رسید
سالها باید که تا یک قطره آب
در دل دریا شود در خوشاب
قطرهٔ باران اگرچه پر بود
بحر را در عمرها یک در بود
گر شدی هر قطرهٔ در یتیم
هر یتیمی مصطفا بودی مقیم
عاقبت چون گشت سالک بی قرار
در رهش افکند پیر نامدار
گفت در ره رهزنانت خفتهاند
تو مخسب اینجا کن آنچت گفتهاند
راه دور است ای پسر هشیار باش
خواب با گور افکن و بیدار باش
کار هر کس هرکسی را اوفتاد
همچو تو این غم بسی را اوفتاد
جهد آن کن تا درین راه دراز
تو بیک ذره نمانی بسته باز
هرکجا کانجا بمانی بسته تو
تا ابد آنجا بمانی خسته تو
واعظت در سینه درد وداغ بس
بلبل جان ترا مازاغ بس
راست میروجهد میکن هوش دار
بار میکش خار میخور گوش دار
سالک عاشق مزاج و سخت کوش
همچو آتش آمد از سودا بجوش
هرچه بود از شور و سودا برفکند
برهنه خود را بدریا درفکند
چون سر شکر و شکایت بر نهاد
سر براه بی نهایت در نهاد
باز بود آن صبح دولت روز او
طفل ره شد عقل پیراموز او
صد هزاران راه گوناگون بدید
صد هزاران قلزم پرخون بدید
صد جهان میتافت از هر سوی او
صد فلک میگشت در پهلوی او
صد محیط موج زن با خویش داشت
صد بهشت و دوزخ اندر پیش داشت
گشت حیران سالک افتاده کار
لاشه مرده راه دور افتاده بار
گر بسی در زد کسش نکشاد در
ور بسی پر زد کسش نگشاد پر
میطپید و میچخید و میدوید
میکشید و میبرید و میپرید
گر بپایان رفت شد پیشان ز دست
ور بپیشان رفت شد پایان ز دست
گر نمیشد هر دمش میخواندند
ور همی شد هر دمش میراندند
در درصد پیچ پیچی اوفتاد
او همه میجست هیچی اوفتاد
لاجرم عقلش شد و دیوانه گشت
وز خرد یکبارگی بیگانه گشت
نکتهٔ دیوانگان آغاز کرد
بال و پر مرغ مستی باز کرد
گفت ای دردی که درمان منی
جان جانی کفرو ایمان منی
گر مرا صد کوه بر گردن نهی
آن همه بر جان خود بی من نهی
من که باشم تا چنین دردی کشم
دامن خود در چنین گردی کشم
بس عجب دردی نمیدانم ترا
این قدر دانم که میخوانم ترا
گر بگریم گوئیم از گریه چند
ور بخندم گوئیم بگری مخند
گر نخفتم خواب بهتر بینیم
ور بخفتم خواب دیگر بینیم
گر کنم گوئی مکن بشنو سخن
ور نخواهم کرد خواهی گفت کن
ور خورم گوئی مخور ای بیخبر
ور نخواهم خورد خواهی گفت خور
با تو چتوان خورد نتوان خورد هیچ
با تو چتوان کرد نتوان کرد هیچ
خواستن از تو نه زشت و نه نکوست
نه ترا دشمن توان گفتن نه دوست
عطار نیشابوری : آغاز کتاب
الحكایة ‌و التمثیل
پیش ذوالقرنین شد مردی دژم
سیم خواست از شاه عالم یک درم
شاه کان بشنود گفت ای بی خبر
از چو من شاهی که خواهد این قدر
گفت پس شهری ده و گنجی مرا
تا براید کار بی رنجی مرا
گفت چندینی بشاه چین دهند
تو که باشی تا ترا چندین دهند
سالک سرگشته چون اینجا رسید
رخت همت هرچه بد اینجا کشید
روی از پس رفتنش ممکن نبود
ور ز پس میرفت دل ساکن نبود
ره بپیشان بردنش امکان نداشت
زانکه هیچ این ره سروپایان نداشت
دید عالم عالم از خون موج زن
گاه عرش و گاه گردون موج زن
صد هزاران عالم پر شور بود
جای زاری بد نه جای زور بود
لاجرم انبان زاری برگرفت
در بدر بی زور زاری درگرفت
خویشتن را رسته دید اول ز بند
لاجرم بر شد برین دود بلند
پر شد از پندار وسودا در گرفت
زان بدین زودی ز بالا درگرفت
اول آغازی نهاد از جبرئیل
صدقه میجست او چو ابناء السبیل
در بدر میرفت تا پایان کار
بشنو اکنون قصه از پیشان کار