عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۱ - ای خوشا آغاز غم پرداز عشق
ای خوشا آغاز غم پرداز عشق
ای خوشا انجام به ز آغاز عشق
عشق از نو داستان پرداز شد
دوستان دستی که دستان ساز شد
باز زنجیر جنون برداشتند
بند بر پای خرد بگذاشتند
عقلها را وقت آشفتن رسید
راز ها را نوبت گفتن رسید
مرحبا ای عشق غم پرداز ما
ای تو هم همراز و هم غماز ما
ای فزون از فکر و از تدبیر ما
هم جنون ما و هم زنجیر ما
خیر مقدم حبذا اهلا هلا
لوحش الله بارک الله مرحبا
عقل را ره در دل دیوانه نیست
خلوت حق جای هر بیگانه نیست
خانه ی دل منزل اخلاص تست
خلوت جان جای خاص الخاص تست
شاد بنشین و زغمم آزاد کن
هم خرابم ساز و هم آباد کن
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۳ - شاهد غیبی که خود مستور بود
شاهد غیبی که خود مستور بود
بود خود آیینه، خود منظور بود
عشق چون مشاطگی آغاز کرد
پرده از روی نکویش باز کرد
از نخست آیینه ای پیشش نهاد
آینه از صورت خویشش نهاد
عکس روی خویش در آیینه دید
گرچه از عکسش شد آیینه پدید
بر جمالش حسنی از نو خواست عشق
رویش از هر گونه ای آراست عشق
پس پریشان کرد زلف مشکبوی
در حجاب زلف پنهان کرد روی
گر چه ما محروم از روی وییم
هم اسیر زلف دلجوی وییم
تاکنون آیینه اش باشد به پیش
عشق میبازد همی باعکس خویش
عاشق است او با صد استغنا و ناز
عشق کس دیدست بی عجز و نیاز
صبر از عکسش چو نتواند حبیب
عکس کی از اصل بتواند شکیب
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۴ - عشق از نو باز دستانساز گشت
عشق از نو باز دستانساز گشت
عکس سوی اصل آخر بازگشت
هجر ها رفتند و آمد وصلها
عکسها رفتند سوی اصلها
مرغی افتاده سوی دام از چمن
بس عجب گر گیرد آرام از چمن
ور گرفتاری او بسیار شد
مدتی مهجور از گلزار شد
طبع او با دام و دانه یار گشت
خاطر او فارغ از گلزار گشت
با هم آوازان بطرف گلستان
گاه در پرواز و گه در آشیان
تا بدان غایت برون از یاد کرد
کو همی خود را گمان آزاد کرد
باورش نامد که گلزاریش بود
با گل و گلشن سرو کاریش بود
بوی گل رو در چمن بنمایدش
رهنما جذب گلستان آیدش
عشق از نو باز دستان ساز کرد
مرغ سوی آشیان پرواز کرد
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۵ - گلستانش را گلی پیدا نبود
گلستانش را گلی پیدا نبود
از گل او بلبلی شیدا نبود
فرقها ناز و نیاز از هم نداشت
بلبل و گل امتیاز از هم نداشت
ناگهان پیدا نیاز از ناز شد
حسن و عشق از یکدگر ممتاز شد
احتیاج آمد ز استغنا برون
گشت استغنا بر استغنا فزون
ابر آزاری ره گلشن گرفت
سبزه ها آغاز روییدن گرفت
هر یکی فیضی از او قابل شده
سوی چیزی هر یکی مایل شده
این یکی بیرنگی آن یک رنگ خواست
وان یکی ناموس و آن یک ننگ خواست
پس بوفق خوی و استعدادشان
آنچه باید داد لایق دادشان
سبزه ها را ساخت از گلها جدا
داد مرغان را جدا از هم نوا
نه گلی آگاه از بلبل هنوز
بلبلی را نه خبر از گل هنوز
گل بجیب شاخ رخ کرده نهان
عندلیب آسوده اندر آشیان
عشقها پنهان بهم میباختند
عاشقی پنهان ز هم میساختند
نی قد سروی هنوز افراخته
نی بسروی قمریی جا ساخته
طره ی سنبل همان بی تاب بود
دیده ی نرگس همان در خواب بود
باد نوروزی بطرف گلستان
شد پی زیب چمن دامن کشان
مهدهای گل عیان آمد بشاخ
عندلیب از آشیان آمد بشاخ
پرده از رخسار گلها باز شد
عندلیبان را نواها سار شد
طره ی سنبل پریشانی گرفت
لاله در دل داغ پنهانی گرفت
نرگس از خواب عدم بیدار شد
چشم او زیب رخ گلزار شد
سروها را پای در گلها بماند
لاله ها را داغ بر دلها بماند
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۳۲ - شب نگردد روشن از نام چراغ
شب نگردد روشن از نام چراغ
نام فروردین نیارد گل بباغ
عشق را رسمی بباید اسم سوز
چشمی آب آور، دلی آتش فروز
من ز عشق اسمی همی بشنیده ام
از طلب رسمی کجا کی دیده ام
فاش میگویم که من عاشق نیم
گر بگویم عاشقم صادق نیم
عاشق عشقم طلبکار طلب
ای غریبا ای شگفتا ای عجب
عشق را پیدا نباشد منزلی
تا بسویش راه جوید مقبلی
ای دریغا می ندانم کی او
تا توانم ره سپارم سوی او
خانه پنهان کرد و منزل ناپدید
زان سوی ظلمات مأوایی گزید
گر ز ظلمات تنت آرم گذر
سوی عشق آنگاه کردم راهبر
کاروان در ظلمت شب شد روان
محمل او در میان کاروان
گاه محمل پیش راند گه ز پس
ساربان بی شمع واشتر بی جرس
عشق میگوید که ای آکنده گوش
از سرود من جهان اندر خروش
از فروغم هر دو عالم روشن است
برقم اندر خرمن مرد و زن است
عالم و آدم ز سوزم در گرفت
آتشم در جمله خشک و تر گرفت
خامه ی من رنگ آمیز گل است
زخمه ی من نغمه ساز بلبل است
از خم من صبغة الله رنگ یافت
ما رمیت از دامن من سنک یافت
جیب شب هر صبح از من چاک شد
جسم خاک از من بعرش پاک شد
سر بنه تا پا نهی در کوی من
چشم بربند و ببین در روی من
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۳۳ - باز این دیوانه ی بگسسته بند
باز این دیوانه ی بگسسته بند
فاش میگوید بآواز بلند
در همه عالم نبینم غیر دوست
چیست عالم، نیست عالم گرنه اوست
کافر است این عاشق شوریده حال
ای مسلمانان کافر کش تعال
اقتلونی کیف ماشاء الحبیب
والطرحونی اینما جاء الحبیب
عشق اگر کفر است بیشک کافرم
گر کشی کافر بکش من حاضرم
طایری را از قفس آزاد کن
خاطر غمدیده ای را شاد کن
مرغ دامی را سوی بستان فرست
تشنه کامی را بر عمان فرست
من نمیگویم که عاشق کافراست
عاشقی از کافری آنسوتر است
کافرم ترسم اگر از کشتنم
بنده ی شاهم نه در بند تنم
این تن خاکی قرین خاک به
دور ازین ناپاک جان پاک به
این سرادر خورد ویران کردن است
این قفس شایسته ی بشکستن است
مرغ را خوشتر چه باشد از چمن
زندگی تن بود زندان من
جان سلیمان است و این دل خاتم است
که بر او نفشی ز اسم اعظم است
وین تن مشؤومم آن دیو لعین
کز سلیمان در ربودستی نگین
آن حواس باطن و ظاهر همه
امر وی را گشته فرمانبر همه
مرگ کو تاداد جان گیرد ز تن
خاتم جم را ستاند ز اهرمن
نشاط اصفهانی : رباعیات
شماره ۱۴ - یارم که نکویی همه باطلعت اوست
یارم که نکویی همه باطلعت اوست
زنهار مگو که طالب روی نکوست
بر زشتی من عیب مکن نیک ببین
شاید که مراد دوست چنین دارد دوست
نشاط اصفهانی : رباعیات
شماره ۱۷ - عمرم همه جز بکام خاطر بگذشت
عمرم همه جز بکام خاطر بگذشت
یک روز مرا چو روز دیگر بگذشت
روزی نگذشت بر من از دولت عشق
کز روز دگر مرا نکوتر نگذشت
نشاط اصفهانی : رباعیات
شماره ۱۸ - در بادیه ی عشق قدم محرم نیست
در بادیه ی عشق قدم محرم نیست
آنجا که وجود است، عدم محرم نیست
تا دوست نگردی نشوی محرم دوست
درنامه ی عاشقان قلم محرم نیست
نشاط اصفهانی : رباعیات
شماره ۲۱ - در وادی عشق اگر طلب باید کرد
در وادی عشق اگر طلب باید کرد
آسایش و راحت از تعب باید کرد
با شادی و خرمی غمین باید بود
با غصه و اندوه طرب باید کرد
نشاط اصفهانی : رباعیات
شماره ۲۲ - آنان که زجام عشق مدهوش شدند
آنان که زجام عشق مدهوش شدند
از خاطر خویشتن فراموش شدند
از بهر شنیدن همه تن گوش شدند
بستند لب از حدیث و خاموش شدند
نشاط اصفهانی : رباعیات
شماره ۳۱ - آن دست که بود کوته از زلف تو باز
آن دست که بود کوته از زلف تو باز
بشکست و شکسته بهتر آن زلف دراز
در گردن من چرا بباید بستن
دستی که نبود جز به دامان تو باز
نشاط اصفهانی : رباعیات
شماره ۳۹ - پیوند غمت تا بدل و جان بستم
پیوند غمت تا بدل و جان بستم
از دل ببریدم و زجان بگسستم
اندوه ترا چه شکر گویم کز وی
از شادی و اندوه دو عالم رستم
نشاط اصفهانی : رباعیات
شماره ۴۲ - از میکده میآیم و چندان مستم
از میکده میآیم و چندان مستم
کاگاه نیم که نیستم یا هستم
از خلوت عشق تو بدیوان خرد
سد جای فتم اگر نگیری دستم
نشاط اصفهانی : رباعیات
شماره ۴۳ - از عشق بسینه شعله ای افروزیم
از عشق بسینه شعله ای افروزیم
از اشک بدیده موجه ای اندوزیم
شاید که ازین گرد بطالت شوییم
باشد که از آن پرده ی غفلت سوزیم
نشاط اصفهانی : رباعیات
شماره ۴۶ - ای عشق آخر سخن پذیرت دیدم
ای عشق آخر سخن پذیرت دیدم
آسوده و عاجز و فقیرت دیدم
چل سال همی لاف شنیدم از تو
آخر در دست عقل اسیرت دیدم
نشاط اصفهانی : رباعیات
شماره ۴۸ - ای عشق آخر سخن گذارت کردم
ای عشق آخر سخن گذارت کردم
آسوده و عاجز و نزارت کردم
چهل سال شنیده ام ز تو لاف و گزاف
آخر دردست عقل خوارت کردم
نشاط اصفهانی : رباعیات
شماره ۵۰ - امشب دگر ای دوست نه تنها مستم
امشب دگر ای دوست نه تنها مستم
دیوانه و مست هر چه خواهی هستم
چون دست نمیدهد که بوسم پایت
افتاده ام از پای که گیری دستم
نشاط اصفهانی : رباعیات
شماره ۵۱ - پیوند غمت تا بدل و جان بستم
پیوند غمت تا بدل و جان بستم
از دل ببریدم وز جان بگسستم
اندوه تو را چه شکر گویم کزوی
از شادی و اندوه دو عالم رستم
نشاط اصفهانی : رباعیات
شماره ۵۲ - گر تیر غم تو را نشانیم چه غم
گر تیر غم تو را نشانیم چه غم
در عشق تو رسوای جهانیم چه غم
بدنامی و ننگ را ندانیم چه باک
وزغمناکی چو شاد مانیم چه غم