تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابن یمین فَرومَدی : اشعار عربی
شمارهٔ ٢٠ - ترجمه
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۵۴ - من کلامه غفرله
زهی قدرت از عالم فکر برتر
وجود تو بر فرق ایام افسر
جلال تو از فکرت عقل بیرون
کمال تو از مدرج وهم بر تر
بانصاف تو زنده جان شریعت
باقبال تو تازه دین پیمبر
زجاه تو یک پایه این سقف ازرق
زحلم تو یک ذره این گوی اغبر
زهر نقص چون عقل محضی مجرد
زهر عیب چون روح پاکی مطهر
یکی شعله از نور رای تو خورشید
یکی قطره از رشح کلک تو کوثر
نوآموز دستت دل بحر قلزم
لگدکوب قدرت سر قدرت سر چرخ اخضر
بخلق تو شد کسوت جان معطر
بخط تو شد عارض دین معنبر
وجود تو در شرع چون نور ئر چشم
شکوه تو دردست چون عقل در سر
جناب تو مظلوم را حصن محکم
و جود تو درویش را حظ اوفر
اگر مهر چون رای تو بخشدی نور
قراضات زر گرددی در هوا ذر
نسیم رضای تو هر جاکه بگذشت
گل نو شکفته برآیدازآذر
وگر شعله خشمت آتش فروزد
بآب اندر انگشت گردد سمندر
وگر بر خلاف مراد تو گردد
فرو ماند از دور چرخ مدور
بگوهر چو ماننده کردم ترا من
خرد گفت این نیست تشبیه در خور
که گر زاصل پرسند دریا و ابرست
ور از ذات گوئی سرا پای گوهر
چه معنی خوبست کایزد تعالی
نکردست در طینت تو مخمر
سخای تو بودست در هیچ معطلی؟
ضیای تو بودست در هیچ اختر؟
اگر شیر ابخر دهد شرح خلقت
کسش باز نشناسد از شیر مجمر
کسی کاو ز بهر تو بد گفت یاخواست
خلل یا زدین باشدش یا ز مادر
بوقتی که مشغول باشند هرکس
بلهو و صبوح و سماع بدلبر
صبوح تو ختم است و لهوت حکومت
سماع تو قرآن و معشوق دفتر
چه کوتاه دستی و چه پاک دامن
ازآنی تو چون سرو آزاد و سرور
تو آنی که درعهد تو کلک بیمار
بتحقیق نشنید بوی مزور
بعهد تو سوگند خوردست مسند
اگر دید و بیند دگر چون تو داور
همه عمر چونین توانگفت مدحت
که هرگز معانی نگردد مکرر
نه مدحست این خود که گر باز پرسی
همین گویدت خصم وزین نیز بهتر
در اخلاق تو هیچ عیبی نگنجد
ترا عیب حلم است الله اکبر
بلی حلم نیکوست لیکن نه چندان
که دشمن بیکبار گردد دلاور
بدی هم زبهر بدان می بباید
که باآهن آهن بسی بهتر از زر
ملکت فاسجح اگر چند نیکوست
ضربت فاوجع از ان نیست کمتر
نه با هر مزاجی بسازد نکوئی
بهرزه نگفت انکه گفتت و فی الشر
نه در چشم خفاش ظلمت به از نور؟
نه درکام بیمار تلخ است شکر؟
نه کوری افعیست سبزی زمرد؟
نه مرگ جعل میشود ورد احمر؟
تو بگذر این لفظ با دشمنانت
که خود خون شود در رگ خصم نشتر
تو چین اندر ابرو فکن تا ببینی
که در روم لرز آورد قصر قیصر
اگر باد خشمت بدنیا بجنبد
بلارک شود بید را جمله خنجر
در ایام عدلت چه پنداشت دشمن
که بشکست یأجوج سد سکندر
نه مهدی شود هر که بیابد
نه عیسی هر که بنشست بر خر
نه هر کس که او ده درم سیم دارد
بتاجی کند بر نهد همچو عبهر
چگونه بتیغی که برداشت لولی
پس آنگاه با چرخ باشد برابر
چو نارست مردم که بر تن همی پوست
بدرد چو گردد زدانه توانگر
دلیل زوالست مر مهر را اوج
نشان هلاکست مر مور را پر
بسیمی چرا کرد باید تفاخر
که دخلش بتیغ است و خرجش بساغر
عدوی تو گر صبح گردد چو صبحش
نفس همچو خنجر بر آید زخنجر
کرامات گوئیم یا محض اقبال
چنین نهضتی در زمانی مقدر
قدر بو العجب بازیی کرد پیدا
که در وی بس لطفها بود مضمر
بسا شکل مشکل که گردون نماید
که در ضمنش اغراض گردد میسر
همی تا تو در نصرت دین کنی سعی
ترا عون ایزد تمامست یاور
همی نصرت و فتح در جست و مدرج
در انصاف مظلوم و قهر ستمگر
حسود تو گر چند کور و کبودست
معالی قدرت شد او را مصور
شب تیره در غیبت مهر روشن
اگر چه ز انجم همی ساخت لشگر
چو آهیخت خورشید درآبگون تیغ
چو سیماب در لرزه افتند اختر
گل ار کرد بدعهدیی یا دو رویی
که تا رنگ و بوئیش گردد مقزر
چو منشور ملک ریاحین ستاند
بیک بادش اوراق گردد مبتر
زدشمن چو ایمن شدی جای خوفست
که زخم آورداندر گشاد از مششدر
چو دشمن ز قصد تو ایمن نشیند
بقصد تو بر خیزد آنگه مکابر
چو در کار جزئی بسازی تو با خصم
بکلی طمع آرد آنگاه یکسر
چو دشمن بشاشت نماید بیندیش
که زیر بشاشت بلائیست منکر
اگر چند باز از کبوتر نترسد
ولیک از پی حزم باشد زره ور
چنان لعب بر دشمن افکن که از دفع
نپردازد او با تمنای دیگر
عدو ار یکی ار صدند ار هزاراند
تو و نیت خوب و رای مظفر
همی تا برون آرد این زرد مهره
سپیده دم از جیب این سبز چنبر
مباد اندر ایام یک لحظه خالی
ز تو بالش و ازعدوی تو بستر
مقاصد پس پشت افکن چو مسند
فلک زیر پای اندر آور چو منبر
همه جرم بخشا همه عفو فرما
همه علم پرور همه عدل گستر
وجود تو بر فرق ایام افسر
جلال تو از فکرت عقل بیرون
کمال تو از مدرج وهم بر تر
بانصاف تو زنده جان شریعت
باقبال تو تازه دین پیمبر
زجاه تو یک پایه این سقف ازرق
زحلم تو یک ذره این گوی اغبر
زهر نقص چون عقل محضی مجرد
زهر عیب چون روح پاکی مطهر
یکی شعله از نور رای تو خورشید
یکی قطره از رشح کلک تو کوثر
نوآموز دستت دل بحر قلزم
لگدکوب قدرت سر قدرت سر چرخ اخضر
بخلق تو شد کسوت جان معطر
بخط تو شد عارض دین معنبر
وجود تو در شرع چون نور ئر چشم
شکوه تو دردست چون عقل در سر
جناب تو مظلوم را حصن محکم
و جود تو درویش را حظ اوفر
اگر مهر چون رای تو بخشدی نور
قراضات زر گرددی در هوا ذر
نسیم رضای تو هر جاکه بگذشت
گل نو شکفته برآیدازآذر
وگر شعله خشمت آتش فروزد
بآب اندر انگشت گردد سمندر
وگر بر خلاف مراد تو گردد
فرو ماند از دور چرخ مدور
بگوهر چو ماننده کردم ترا من
خرد گفت این نیست تشبیه در خور
که گر زاصل پرسند دریا و ابرست
ور از ذات گوئی سرا پای گوهر
چه معنی خوبست کایزد تعالی
نکردست در طینت تو مخمر
سخای تو بودست در هیچ معطلی؟
ضیای تو بودست در هیچ اختر؟
اگر شیر ابخر دهد شرح خلقت
کسش باز نشناسد از شیر مجمر
کسی کاو ز بهر تو بد گفت یاخواست
خلل یا زدین باشدش یا ز مادر
بوقتی که مشغول باشند هرکس
بلهو و صبوح و سماع بدلبر
صبوح تو ختم است و لهوت حکومت
سماع تو قرآن و معشوق دفتر
چه کوتاه دستی و چه پاک دامن
ازآنی تو چون سرو آزاد و سرور
تو آنی که درعهد تو کلک بیمار
بتحقیق نشنید بوی مزور
بعهد تو سوگند خوردست مسند
اگر دید و بیند دگر چون تو داور
همه عمر چونین توانگفت مدحت
که هرگز معانی نگردد مکرر
نه مدحست این خود که گر باز پرسی
همین گویدت خصم وزین نیز بهتر
در اخلاق تو هیچ عیبی نگنجد
ترا عیب حلم است الله اکبر
بلی حلم نیکوست لیکن نه چندان
که دشمن بیکبار گردد دلاور
بدی هم زبهر بدان می بباید
که باآهن آهن بسی بهتر از زر
ملکت فاسجح اگر چند نیکوست
ضربت فاوجع از ان نیست کمتر
نه با هر مزاجی بسازد نکوئی
بهرزه نگفت انکه گفتت و فی الشر
نه در چشم خفاش ظلمت به از نور؟
نه درکام بیمار تلخ است شکر؟
نه کوری افعیست سبزی زمرد؟
نه مرگ جعل میشود ورد احمر؟
تو بگذر این لفظ با دشمنانت
که خود خون شود در رگ خصم نشتر
تو چین اندر ابرو فکن تا ببینی
که در روم لرز آورد قصر قیصر
اگر باد خشمت بدنیا بجنبد
بلارک شود بید را جمله خنجر
در ایام عدلت چه پنداشت دشمن
که بشکست یأجوج سد سکندر
نه مهدی شود هر که بیابد
نه عیسی هر که بنشست بر خر
نه هر کس که او ده درم سیم دارد
بتاجی کند بر نهد همچو عبهر
چگونه بتیغی که برداشت لولی
پس آنگاه با چرخ باشد برابر
چو نارست مردم که بر تن همی پوست
بدرد چو گردد زدانه توانگر
دلیل زوالست مر مهر را اوج
نشان هلاکست مر مور را پر
بسیمی چرا کرد باید تفاخر
که دخلش بتیغ است و خرجش بساغر
عدوی تو گر صبح گردد چو صبحش
نفس همچو خنجر بر آید زخنجر
کرامات گوئیم یا محض اقبال
چنین نهضتی در زمانی مقدر
قدر بو العجب بازیی کرد پیدا
که در وی بس لطفها بود مضمر
بسا شکل مشکل که گردون نماید
که در ضمنش اغراض گردد میسر
همی تا تو در نصرت دین کنی سعی
ترا عون ایزد تمامست یاور
همی نصرت و فتح در جست و مدرج
در انصاف مظلوم و قهر ستمگر
حسود تو گر چند کور و کبودست
معالی قدرت شد او را مصور
شب تیره در غیبت مهر روشن
اگر چه ز انجم همی ساخت لشگر
چو آهیخت خورشید درآبگون تیغ
چو سیماب در لرزه افتند اختر
گل ار کرد بدعهدیی یا دو رویی
که تا رنگ و بوئیش گردد مقزر
چو منشور ملک ریاحین ستاند
بیک بادش اوراق گردد مبتر
زدشمن چو ایمن شدی جای خوفست
که زخم آورداندر گشاد از مششدر
چو دشمن ز قصد تو ایمن نشیند
بقصد تو بر خیزد آنگه مکابر
چو در کار جزئی بسازی تو با خصم
بکلی طمع آرد آنگاه یکسر
چو دشمن بشاشت نماید بیندیش
که زیر بشاشت بلائیست منکر
اگر چند باز از کبوتر نترسد
ولیک از پی حزم باشد زره ور
چنان لعب بر دشمن افکن که از دفع
نپردازد او با تمنای دیگر
عدو ار یکی ار صدند ار هزاراند
تو و نیت خوب و رای مظفر
همی تا برون آرد این زرد مهره
سپیده دم از جیب این سبز چنبر
مباد اندر ایام یک لحظه خالی
ز تو بالش و ازعدوی تو بستر
مقاصد پس پشت افکن چو مسند
فلک زیر پای اندر آور چو منبر
همه جرم بخشا همه عفو فرما
همه علم پرور همه عدل گستر
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۱۲۵ - قصیده
زهی ملک و دین از تو رونق گرفته
ز تیغت جهان ملت حق گرفته
شهنشاه عالم که گشتست عالم
ز عدلت شکوه خورنق گرفته
زحزم تو اسلام سدی کشیده
ز باس تو افلاک خندق گرفته
همای بلندی قدرت نشیمن
برین سبز چتر معلق گرفته
در افلاک قدر تو صد طعن کرده
بر اجرام رای تو صد دق گرفته
فلک بارگی ترا روز میدان
کمین مرکبی دهر ابلق گرفته
عدو از پی دوستکانی بزمت
ز دیده شرابی مروق گرفته
دل دشمن دین بهنگام هیجا
چو کلک از سر تیغ تو شق گرفته
توئی از پی نصرت دین اسلام
همه کار دنیا معوق گرفته
رکاب تو عزم مصمم ربوده
عنان تو حزم مصدق گرفته
روان سلاطین ز تو شاد گشته
میادین دین از تو رونق گرفته
ملایک تماشای این کر و فر را
نظاره برین سقف ازرق گرفته
ملک ورد الله اکبر گزیده
فلک بانگ السیف اصدق گرفته
ظفر از چپ و راست تکبیر گویان
پی شهریار مفوق گرفته
همه صحن میدان ز شمشیر و از تیر
ترنگا ترنگ و چقاچق گرفته
همه راه دشمن بلشگر ببسته
همه شاه اعدا به بیدق گرفته
بیک حمله صدصف دشمن شکسته
بیک لحظه صد حصن و سنجق گرفته
زخون عدو رانده دریا و دروی
زاسبان چون باد زورق گرفته
سمندت عدورا به پی در سپرده
کمند تو حلقش مخنق گرفته
بپیش سر تیغ الماس فعلت
زره شکل نسج مخرق گرفته
شده دشمن دین گریزان و لرزان
زشنگرف خون طبع زیبق گرفته
دل پر دلان ترکش تیر کشته
سرسر کشان تن ز بیرق گرفته
ز بس پشت پای حوادث پیاپی
سر دشمنان شکل زنبق گرفته
شده لشگر دین غنی از غنیمت
ز بس گونه گون زر مطبق گرفته
بخروارها زر و زیور ربوده
برزمه حریر و ستبرق گرفته
همه زین زرین مرصع نهاده
همه اسب تازی مطوق گرفته
چو لاله قباهای اطلس بریده
چو نرگس کلاه معرق گرفته
امل در گریبان سر از بیم
اجل دامن خصم احمق گرفته
ز سهم تو شیر فلک مانده در تب
چو تعویذ نام تو دررق گرفته
تهی چشم و بی مغز و بر خویش پیچان
عدو شکلهای مشنق گرفته
بلی پادشاهان و میران دین را
غم دین چنین باید الحق گرفته
زهی از سر تیغ آهن گذارت
شهان اعتباری محقق گرفته
ازین گفته انگشت حیرت بدندان
روان جریر و فرزدق گرفته
همی تا بود شاعری گاه صنعت
پی لفظ های مطابق گرفته
عدوی ترا باد زیر زمین جای
تو روی زمین جمله مطلق گرفته
ز تیغت جهان ملت حق گرفته
شهنشاه عالم که گشتست عالم
ز عدلت شکوه خورنق گرفته
زحزم تو اسلام سدی کشیده
ز باس تو افلاک خندق گرفته
همای بلندی قدرت نشیمن
برین سبز چتر معلق گرفته
در افلاک قدر تو صد طعن کرده
بر اجرام رای تو صد دق گرفته
فلک بارگی ترا روز میدان
کمین مرکبی دهر ابلق گرفته
عدو از پی دوستکانی بزمت
ز دیده شرابی مروق گرفته
دل دشمن دین بهنگام هیجا
چو کلک از سر تیغ تو شق گرفته
توئی از پی نصرت دین اسلام
همه کار دنیا معوق گرفته
رکاب تو عزم مصمم ربوده
عنان تو حزم مصدق گرفته
روان سلاطین ز تو شاد گشته
میادین دین از تو رونق گرفته
ملایک تماشای این کر و فر را
نظاره برین سقف ازرق گرفته
ملک ورد الله اکبر گزیده
فلک بانگ السیف اصدق گرفته
ظفر از چپ و راست تکبیر گویان
پی شهریار مفوق گرفته
همه صحن میدان ز شمشیر و از تیر
ترنگا ترنگ و چقاچق گرفته
همه راه دشمن بلشگر ببسته
همه شاه اعدا به بیدق گرفته
بیک حمله صدصف دشمن شکسته
بیک لحظه صد حصن و سنجق گرفته
زخون عدو رانده دریا و دروی
زاسبان چون باد زورق گرفته
سمندت عدورا به پی در سپرده
کمند تو حلقش مخنق گرفته
بپیش سر تیغ الماس فعلت
زره شکل نسج مخرق گرفته
شده دشمن دین گریزان و لرزان
زشنگرف خون طبع زیبق گرفته
دل پر دلان ترکش تیر کشته
سرسر کشان تن ز بیرق گرفته
ز بس پشت پای حوادث پیاپی
سر دشمنان شکل زنبق گرفته
شده لشگر دین غنی از غنیمت
ز بس گونه گون زر مطبق گرفته
بخروارها زر و زیور ربوده
برزمه حریر و ستبرق گرفته
همه زین زرین مرصع نهاده
همه اسب تازی مطوق گرفته
چو لاله قباهای اطلس بریده
چو نرگس کلاه معرق گرفته
امل در گریبان سر از بیم
اجل دامن خصم احمق گرفته
ز سهم تو شیر فلک مانده در تب
چو تعویذ نام تو دررق گرفته
تهی چشم و بی مغز و بر خویش پیچان
عدو شکلهای مشنق گرفته
بلی پادشاهان و میران دین را
غم دین چنین باید الحق گرفته
زهی از سر تیغ آهن گذارت
شهان اعتباری محقق گرفته
ازین گفته انگشت حیرت بدندان
روان جریر و فرزدق گرفته
همی تا بود شاعری گاه صنعت
پی لفظ های مطابق گرفته
عدوی ترا باد زیر زمین جای
تو روی زمین جمله مطلق گرفته
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۳۳ - دگرباره با مات بیگانگیست
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۶۶ - غمش در دل تنگ ما می نشیند
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۷۷ - تو گر سرد چندین بگوئی نشاید
تو گر سرد چندین بگوئی نشاید
ور آزار دلها بجوئی نشاید
بران کو کهین دوستدار تو باشد
بهر دم بپائی بپوئی نشاید
گهی دوستی گاه دشمن ندانی
که این ده دلی و دوروئی نشاید
ز تو این جفا بر دل عاشق تو
اگر خود همه جان اوئی نشاید
چه سنگین دلی کز چنین گونه مارا
جگر میخوری و نگوئی نشاید
تو ایدل از و خون بخون چند شوئی
اگر دست از وی بشوئی نشاید؟
ور آزار دلها بجوئی نشاید
بران کو کهین دوستدار تو باشد
بهر دم بپائی بپوئی نشاید
گهی دوستی گاه دشمن ندانی
که این ده دلی و دوروئی نشاید
ز تو این جفا بر دل عاشق تو
اگر خود همه جان اوئی نشاید
چه سنگین دلی کز چنین گونه مارا
جگر میخوری و نگوئی نشاید
تو ایدل از و خون بخون چند شوئی
اگر دست از وی بشوئی نشاید؟
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۰۶ - خنک آنکه معشوقه چون تو دارد
خنک آنکه معشوقه چون تو دارد
که هرگز بیک بوسه یادش نیارد
وفا از دل تو کسی جوید ایجان
که خواهد که بر آب نقشی نگارد
مده وعده فردا که هجرت سرآن
ندارد که ما را بفردا گذارد
بزلفت سپردم دل و نیست برجای
کسی دل بهندوی کافر سپارد؟
میان من و تو دلی گشت ضایع
بیا تا ببینیم کاین دل که دارد
تو داری تو داری و داند همه کس
ولیکن بگفتن که یارد که یارد
مرا خود نمی باید این دل که ترسم
که درد سر دیگرم بر سر آرد
که هرگز بیک بوسه یادش نیارد
وفا از دل تو کسی جوید ایجان
که خواهد که بر آب نقشی نگارد
مده وعده فردا که هجرت سرآن
ندارد که ما را بفردا گذارد
بزلفت سپردم دل و نیست برجای
کسی دل بهندوی کافر سپارد؟
میان من و تو دلی گشت ضایع
بیا تا ببینیم کاین دل که دارد
تو داری تو داری و داند همه کس
ولیکن بگفتن که یارد که یارد
مرا خود نمی باید این دل که ترسم
که درد سر دیگرم بر سر آرد
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۴۹ - چه باشد اگر با همه دوستگاری
چه باشد اگر با همه دوستگاری
مرا گوئی ای خسته چون میگذاری
نه با تو وصالی نه از تو سلامی
به نام ایزد الحق چه فرخنده یاری
گهی نوش صرفی گهی زهر نابی
تو معشوقه نی مردم روزگاری
مرا دوست خوانی پسم بار ندهی
زهی دوستداری زهی حق گذاری
بسی جهد کردم که بگذاری این خو
چو سودی نمیداشت هم سازگاری
چو گویم که بوسی تو گوئی که جانی
بده بوس و بستان بدین جان چه داری
به من بازده این دل ریش و رستیم
تو از این تقاضا من از خواستاری
مرا گوئی ای خسته چون میگذاری
نه با تو وصالی نه از تو سلامی
به نام ایزد الحق چه فرخنده یاری
گهی نوش صرفی گهی زهر نابی
تو معشوقه نی مردم روزگاری
مرا دوست خوانی پسم بار ندهی
زهی دوستداری زهی حق گذاری
بسی جهد کردم که بگذاری این خو
چو سودی نمیداشت هم سازگاری
چو گویم که بوسی تو گوئی که جانی
بده بوس و بستان بدین جان چه داری
به من بازده این دل ریش و رستیم
تو از این تقاضا من از خواستاری
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۶۵ - زهی بیوفا خود نگوئی کجائی
زهی بیوفا خود نگوئی کجائی
اگر هرگزم خود نبینی نیائی
ندانستم از تو من این زود سیری
نبردم گمان بر تو این بیوفائی
اگر چند ترکان همه تنگ چشمند
نگوئی بدین تنگ چشمی چرائی
چه شیرین غلامی چه شایسته ترکی
چه زیبا نگاری چه خوش دلربائی
بشیرین لبت تازد ار آن سیه زلف
چه ترکی که با هندوئی بر نیائی
دل و جان بیک بوسه از من خریدست
تو بازار دیدی بدین ناروائی
اگر هرگزم خود نبینی نیائی
ندانستم از تو من این زود سیری
نبردم گمان بر تو این بیوفائی
اگر چند ترکان همه تنگ چشمند
نگوئی بدین تنگ چشمی چرائی
چه شیرین غلامی چه شایسته ترکی
چه زیبا نگاری چه خوش دلربائی
بشیرین لبت تازد ار آن سیه زلف
چه ترکی که با هندوئی بر نیائی
دل و جان بیک بوسه از من خریدست
تو بازار دیدی بدین ناروائی
صفای اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۱۱ - بهاریه در مدح حضرت شاه اولیاء علی بن ابیطالب صلوات الله و سلامه علیه
مرا ای هوای بهار معطر
توئی یا بمغز اندرون نافه تر
بهاری تو یا از بهاری علامت
بهشتی تو یا از بهشتی پیمبر
بهاری بهشت ز آئینه پیدا
بهشتی بهارت باندیشه مضمر
تو آئینه و باغ پر نقش مانی
تو صافی دل و راغ پر صنع آزر
ز صافی دلت صنع آزر مجسم
ز آئینه ات نقش مانی مصور
زمان با تو خورشید هر هفت گردون
زمین با تو جمشید هر هفت کشور
سلیمان زمان و تو تخت سلیمان
سکندر زمین و تو تاج سکندر
توئی افسر خاک و باران نیسان
که میبارد از ابر لؤلؤی افسر
تو گردون از گرد و از ابر صافی
بگردون گل و لاله خورشید و اختر
توئی کان و پیروزه صاف سنبل
توئی بحر و اشکوفه شاخ گوهر
نئی گنج قارون و چون گنج قارون
بدامان ترا سیم و در آستین زر
ز برگ سمن سیم صافیت بیحد
ز اوراق خیری زر ناب بی مر
تو کو هستی و سبزه کان زمرد
بکان لاله لعل یاقوت احمر
هوائی و آبی که در دست داری
بخاک ار چکد روید از خاک آذر
گل سرخ بر آذر تفته ماند
که با آب دست تو از خاک زد سر
تو صافی ترستی ز برق مصفا
ازیرا درخشی ز ابر مکدر
ز ابر مکدر درخشنده شیدا
درخش منی یا هوای منور
هوائی منور تر از نور ایمان
ز ابری مکدرتر از جان کافر
ستاند ز دریا چو دامان مفلس
فشاند بصحرا چو دست توانگر
نم آب چون یافت تقطیر لؤلؤ
که لؤلؤی لالاست آب مقطر
گرازان و تازان چو پیچنده افعی
خروشان و جوشان چو ارغنده اژدر
هم از اژدرش ببر خونخوار حیران
هم از افعیش شیر ناهار مضطر
بباز سیه ماند این ابر نیسان
چون ریزد ز منقار خون کبوتر
ز منقار این ادهم ار خون نریزد
چرا کرد گلگونه خاک اشقر
بود بی تن و دشت را داده جوشن
بود بی سرو کوه را داده مغفر
بتن جوشن دشت دیبای رومی
بسر مغفر کوه کالای ششتر
نه مارست و او راست از برق دندان
نه مرغست و اوراست از باد شهپر
چنو مار پوید ز وادی بوادی
چنو مرغ پرد ز کشور بکشور
بخاریست گر بحر بر شد بگردون
فرو ریخت لؤلؤی ناسفته در بر
ز لولوی او سیم محلول ساری
ز فرغر بدریا ز دریا بفرغر
رخ آب کاندر شتا بود آهن
زره گشت و باد بهاری زره گر
زره گر از آن گشت باد بهاری
که گردید باران نیسان ز ره در
بهار من ای روح را مایه دل
درین ابرواین سایه روح پرور
شرابی چو خورشید خاور ز مینا
بساغر کن ای رشک خورشید خاور
از آن می که پرتو بخورشید بخشد
چو افکند پرتو ز مینا بساغر
قدح آفتاب کف پور عمران
شراب آتش خرمن پور آذر
شرابی که گر عور بر آستانش
نهد سر نهد تاج فغفور و قیصر
شرابی که گر کور بیند بخوابش
دهد بینش ار چشم کورست مبصر
می آسمانی ز خمخانه دل
که انوارش از آفتابست برتر
مسخر کنم ملک هفت آسمانرا
که هست از قضا هشت چیزم مسخر
گل و لاله و سنبل و سوسن و می
سر زلف و رخسار و بالای دلبر
دو چیز دگر داده عشق تو ما را
که داراش منصور باد و مظفر
بیانی که ماند بفرقان احمد
زبانی که ماند بشمشیر حیدر
علی شهر تجرید را برج و بارو
علی چرخ توحید را قطب و محور
علی شخص ایجاد را قلب و قالب
علی بحر اوتاد را فلک و لنگر
علی بازوی علم را زور بازو
علی لشکر حلم را پشت لشکر
علی صاحب امر و فیاض مطلق
علی نشر اول علی حشر اکبر
صراط وجودست و میزان بر حق
قوام معادست و قیوم محشر
ز هر نقص و هر عیب ذاتش مبرا
ز هر فقد و هر جهل جانش مطهر
همو صاحب انبیای مقدم
همو سید اولیای مؤخر
با حباب چون روح بر جسم نافذ
ولی خصم را بر رگ روح نشتر
همو قطب اقطاب دور ولایت
مدیر مدار محیط مدور
همو نور انوار ادوار هستی
که باشد بهر قلب و هر سر و هر سر
دلش صاحب صورت عین ثابت
که در اوست هر آنچه باشد مقدر
دمش نافخ نفخه روح قدسی
هم از اوست عیسی هم از اوست غادر
مقام کمالست و معروف عارف
نعیم وصالست و بر کفر کیفر
دل آسمانست درویش این ره
سر آفتابست بر خاک این در
شفق چیست از فرقت خاک کویش
ز چشم فلک رفته آب معصفر
فلک چیست پوینده ئی ساحتش را
بزین مرصع نجیب مشمر
پدر خواند این طفل بیدار دل را
که زائید در کعبه زان پاک مادر
سه فرزند در آخشیجان سفلی
برین هفت آبای علوی سه خواهر
نه چرخست با خاک راهش مساوی
نه بحرست با کف رادش برابر
نخستین خرد ز استانش مثنی
نهم چرخ در آستینش مستر
هلال اشهش را رکاب مجدد
فلک رفعتش را گدای مجدر
نه بی امر او ابر بارد بصحرا
نه بی حکم او برگ جنبد ز صرصر
بگلزار علویست نسرین و سوری
بباغ الهیست سرو و صنوبر
همو عیسی عصر و گردونش ماء/وی
همو موسی وقت و دریاش معبر
بود قنبرش مالک ملک هستی
که سلطان هستیست مولای قنبر
آناالله بردار گویند و در خون
تعالی بدین شان که گوید بمنبر
اناهوزند من ر آنی سراید
که این پادشا هست نفس پیمبر
غزال از غضنفر زند پنجه با آن
رود با ولایش بکام غضنفر
درین کوی بادست ملک سلیمان
که هر مور باشد سلیمان دیگر
درین وادی از سنگ ره گر نیوشی
مزامیر داود دارد بخنجر
اولوالامر موجود و ذوالعرش باقی
امیر عدو بند و سلطان صفدر
بمن تاختن کرد عشقش ز شش سو
دل افتاده چون مهره اینک بششدر
دل من بنور لقایش مزین
گل من ب آب ولایش مخمر
بدان ذات قائم بود کل هستی
که هستیست اعراض و آن ذات جوهر
هم او صاحب طور و نار تجلی
که شد مرشد موسی از شاخ اخضر
ز لاهوت بگذشته این باز سلطان
که جو بقاراست جولانش در خور
که ذاتست و در ذات دارد تکاپو
که بحرست و در بحر باشد شناور
سر اوست مجموعه سر اسماء
دل اوست مقصوره اسم موثر
شود گه براهیم و در آذر افتد
براهیم را گه رهاند ز آذر
گهی رهبر خضر و موسای رهرو
گهی همسر خاتم و روح رهبر
شه قطب و غوث صفای صفاهان
که سلطان منامست و ملجای چاکر
مرا ای خداوند تکمیل برهان
ز نقصان این قوم بی دانش و شر
ز توحید عاطل ز تجرید عاری
ز تکمیل ناقص ز تعلیم ابتر
نه شرع و نه عرف و نه علم و نه عرفان
نه آدم نه حیوان نه فربه نه لاغر
یکی خورده صد لاغر و گشته فربی
یکی کشته صد سید و گشته سرور
ز حکمت مبرا ز عرفان معرا
پر از کینه و کبر و زفت و تناور
مرا وارهان زین شیاطین انسی
بدانش زبون و بدنیا ستمگر
قسم میدهم بر تو ای نور یزدان
بنور ابی القاسم دادگستر
بیزدان اعلی بذات محمد
بسر ولایت بزهرای اطهر
ب آن یازده حامل عرش اعظم
ب آن چارده نور پاکیزه منظر
دل من ز زنگ طبیعت جلاده
مرا زین خران دنی فعل واخر
قضای ترا امر در ظل فرمان
سمای ترا چرخ در زیر چنبر
ندای تو در گوش این چار ارکان
ردای تو بر دوش این هفت پیکر
نفاد ترا برق دنبال توسن
نفوذ ترا دهر بر خط پر گر
ستاره است تیر تو آن کور بینا
سهی سرو رمح تو آن سامع کر
سرشرک زان آسمان مکوکب
دل کفر ازین بوستان مشجر
بکش یا مسلمان کن این چند مشرک
بهم در نورد آری این مشت همگر
توئی غافر الذنب فیما تقدم
توئی قابل التوب فیما تاء/خر
و استغفرالله من کل ذنب
و من ذنب نفسی والله اکبر
توئی یا بمغز اندرون نافه تر
بهاری تو یا از بهاری علامت
بهشتی تو یا از بهشتی پیمبر
بهاری بهشت ز آئینه پیدا
بهشتی بهارت باندیشه مضمر
تو آئینه و باغ پر نقش مانی
تو صافی دل و راغ پر صنع آزر
ز صافی دلت صنع آزر مجسم
ز آئینه ات نقش مانی مصور
زمان با تو خورشید هر هفت گردون
زمین با تو جمشید هر هفت کشور
سلیمان زمان و تو تخت سلیمان
سکندر زمین و تو تاج سکندر
توئی افسر خاک و باران نیسان
که میبارد از ابر لؤلؤی افسر
تو گردون از گرد و از ابر صافی
بگردون گل و لاله خورشید و اختر
توئی کان و پیروزه صاف سنبل
توئی بحر و اشکوفه شاخ گوهر
نئی گنج قارون و چون گنج قارون
بدامان ترا سیم و در آستین زر
ز برگ سمن سیم صافیت بیحد
ز اوراق خیری زر ناب بی مر
تو کو هستی و سبزه کان زمرد
بکان لاله لعل یاقوت احمر
هوائی و آبی که در دست داری
بخاک ار چکد روید از خاک آذر
گل سرخ بر آذر تفته ماند
که با آب دست تو از خاک زد سر
تو صافی ترستی ز برق مصفا
ازیرا درخشی ز ابر مکدر
ز ابر مکدر درخشنده شیدا
درخش منی یا هوای منور
هوائی منور تر از نور ایمان
ز ابری مکدرتر از جان کافر
ستاند ز دریا چو دامان مفلس
فشاند بصحرا چو دست توانگر
نم آب چون یافت تقطیر لؤلؤ
که لؤلؤی لالاست آب مقطر
گرازان و تازان چو پیچنده افعی
خروشان و جوشان چو ارغنده اژدر
هم از اژدرش ببر خونخوار حیران
هم از افعیش شیر ناهار مضطر
بباز سیه ماند این ابر نیسان
چون ریزد ز منقار خون کبوتر
ز منقار این ادهم ار خون نریزد
چرا کرد گلگونه خاک اشقر
بود بی تن و دشت را داده جوشن
بود بی سرو کوه را داده مغفر
بتن جوشن دشت دیبای رومی
بسر مغفر کوه کالای ششتر
نه مارست و او راست از برق دندان
نه مرغست و اوراست از باد شهپر
چنو مار پوید ز وادی بوادی
چنو مرغ پرد ز کشور بکشور
بخاریست گر بحر بر شد بگردون
فرو ریخت لؤلؤی ناسفته در بر
ز لولوی او سیم محلول ساری
ز فرغر بدریا ز دریا بفرغر
رخ آب کاندر شتا بود آهن
زره گشت و باد بهاری زره گر
زره گر از آن گشت باد بهاری
که گردید باران نیسان ز ره در
بهار من ای روح را مایه دل
درین ابرواین سایه روح پرور
شرابی چو خورشید خاور ز مینا
بساغر کن ای رشک خورشید خاور
از آن می که پرتو بخورشید بخشد
چو افکند پرتو ز مینا بساغر
قدح آفتاب کف پور عمران
شراب آتش خرمن پور آذر
شرابی که گر عور بر آستانش
نهد سر نهد تاج فغفور و قیصر
شرابی که گر کور بیند بخوابش
دهد بینش ار چشم کورست مبصر
می آسمانی ز خمخانه دل
که انوارش از آفتابست برتر
مسخر کنم ملک هفت آسمانرا
که هست از قضا هشت چیزم مسخر
گل و لاله و سنبل و سوسن و می
سر زلف و رخسار و بالای دلبر
دو چیز دگر داده عشق تو ما را
که داراش منصور باد و مظفر
بیانی که ماند بفرقان احمد
زبانی که ماند بشمشیر حیدر
علی شهر تجرید را برج و بارو
علی چرخ توحید را قطب و محور
علی شخص ایجاد را قلب و قالب
علی بحر اوتاد را فلک و لنگر
علی بازوی علم را زور بازو
علی لشکر حلم را پشت لشکر
علی صاحب امر و فیاض مطلق
علی نشر اول علی حشر اکبر
صراط وجودست و میزان بر حق
قوام معادست و قیوم محشر
ز هر نقص و هر عیب ذاتش مبرا
ز هر فقد و هر جهل جانش مطهر
همو صاحب انبیای مقدم
همو سید اولیای مؤخر
با حباب چون روح بر جسم نافذ
ولی خصم را بر رگ روح نشتر
همو قطب اقطاب دور ولایت
مدیر مدار محیط مدور
همو نور انوار ادوار هستی
که باشد بهر قلب و هر سر و هر سر
دلش صاحب صورت عین ثابت
که در اوست هر آنچه باشد مقدر
دمش نافخ نفخه روح قدسی
هم از اوست عیسی هم از اوست غادر
مقام کمالست و معروف عارف
نعیم وصالست و بر کفر کیفر
دل آسمانست درویش این ره
سر آفتابست بر خاک این در
شفق چیست از فرقت خاک کویش
ز چشم فلک رفته آب معصفر
فلک چیست پوینده ئی ساحتش را
بزین مرصع نجیب مشمر
پدر خواند این طفل بیدار دل را
که زائید در کعبه زان پاک مادر
سه فرزند در آخشیجان سفلی
برین هفت آبای علوی سه خواهر
نه چرخست با خاک راهش مساوی
نه بحرست با کف رادش برابر
نخستین خرد ز استانش مثنی
نهم چرخ در آستینش مستر
هلال اشهش را رکاب مجدد
فلک رفعتش را گدای مجدر
نه بی امر او ابر بارد بصحرا
نه بی حکم او برگ جنبد ز صرصر
بگلزار علویست نسرین و سوری
بباغ الهیست سرو و صنوبر
همو عیسی عصر و گردونش ماء/وی
همو موسی وقت و دریاش معبر
بود قنبرش مالک ملک هستی
که سلطان هستیست مولای قنبر
آناالله بردار گویند و در خون
تعالی بدین شان که گوید بمنبر
اناهوزند من ر آنی سراید
که این پادشا هست نفس پیمبر
غزال از غضنفر زند پنجه با آن
رود با ولایش بکام غضنفر
درین کوی بادست ملک سلیمان
که هر مور باشد سلیمان دیگر
درین وادی از سنگ ره گر نیوشی
مزامیر داود دارد بخنجر
اولوالامر موجود و ذوالعرش باقی
امیر عدو بند و سلطان صفدر
بمن تاختن کرد عشقش ز شش سو
دل افتاده چون مهره اینک بششدر
دل من بنور لقایش مزین
گل من ب آب ولایش مخمر
بدان ذات قائم بود کل هستی
که هستیست اعراض و آن ذات جوهر
هم او صاحب طور و نار تجلی
که شد مرشد موسی از شاخ اخضر
ز لاهوت بگذشته این باز سلطان
که جو بقاراست جولانش در خور
که ذاتست و در ذات دارد تکاپو
که بحرست و در بحر باشد شناور
سر اوست مجموعه سر اسماء
دل اوست مقصوره اسم موثر
شود گه براهیم و در آذر افتد
براهیم را گه رهاند ز آذر
گهی رهبر خضر و موسای رهرو
گهی همسر خاتم و روح رهبر
شه قطب و غوث صفای صفاهان
که سلطان منامست و ملجای چاکر
مرا ای خداوند تکمیل برهان
ز نقصان این قوم بی دانش و شر
ز توحید عاطل ز تجرید عاری
ز تکمیل ناقص ز تعلیم ابتر
نه شرع و نه عرف و نه علم و نه عرفان
نه آدم نه حیوان نه فربه نه لاغر
یکی خورده صد لاغر و گشته فربی
یکی کشته صد سید و گشته سرور
ز حکمت مبرا ز عرفان معرا
پر از کینه و کبر و زفت و تناور
مرا وارهان زین شیاطین انسی
بدانش زبون و بدنیا ستمگر
قسم میدهم بر تو ای نور یزدان
بنور ابی القاسم دادگستر
بیزدان اعلی بذات محمد
بسر ولایت بزهرای اطهر
ب آن یازده حامل عرش اعظم
ب آن چارده نور پاکیزه منظر
دل من ز زنگ طبیعت جلاده
مرا زین خران دنی فعل واخر
قضای ترا امر در ظل فرمان
سمای ترا چرخ در زیر چنبر
ندای تو در گوش این چار ارکان
ردای تو بر دوش این هفت پیکر
نفاد ترا برق دنبال توسن
نفوذ ترا دهر بر خط پر گر
ستاره است تیر تو آن کور بینا
سهی سرو رمح تو آن سامع کر
سرشرک زان آسمان مکوکب
دل کفر ازین بوستان مشجر
بکش یا مسلمان کن این چند مشرک
بهم در نورد آری این مشت همگر
توئی غافر الذنب فیما تقدم
توئی قابل التوب فیما تاء/خر
و استغفرالله من کل ذنب
و من ذنب نفسی والله اکبر
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۱ - آغاز
کس از پاسبانان نه آگاه بود
جهان جوی خفته نه خرگاه بود
نهفته به خرگه درآمد چو مار
نیامد بر نامور شهریار
شیرش گفت بردارم از یال من
برم هدیه نزدیک هیتال من
چو آمد به نزدیک تخت آن سیاه
که بیدار شد پهلوان سپاه
سیاهی بد استاده در پیش تخت
سیه تر ز روز نگون گشته بخت
یکی دشنه در دست آن بدسگال
چو در دست زنگی گردون هلال
برآمد ز جا نامدار سپاه
بیازید و بگرفت دست سیاه
برافروخت روی سیاه از شتاب
چو انگشت کز آتش آید بتاب
دگر پهلوان گفت کای دیوچهر
که بخت از تو امشب بریدست مهر
چه مردی و اینجا چه کار آمدی
که در خیمه پنهان چو مار آمدی
سیه گفت ای از تو روشن روان
بود دور چشم بد از پهلوان
نگهبان این قلعه ازبن منم
همه ساله بارای اهریمنم
بدان آمدم تا سری زین سپاه
ببرم برم نزد هیتال شاه
ولیکن چو بخت از کسی گشت دور
به پای خود آید روان سوی گور
بیفکند خنجر ز چنگ آن زمان
بگفتا ببندم هم اندر زمان
جهانجوی بربست دست سیاه
برون شد ز خرگه چو از ابر ماه
خروشید بر پاسبانان چو نای
سرآسیمه جستند یک سر ز جای
بگفتا ز گفتار بستید لب
چنین خواب کردید در تیره شب
به گله درون گرگ و چوپان به خواب
شب تیره نه تابش آفتاب
خردمند زد بر یکی داستان
نیوش ار تورا هست روشن روان
به جایی که دشمن بود خواب یاد
مکن ور کنی سر دهی خود به باد
بدیشان نمود آن سیاه دراز
که بگرفته بد آن یل سرفراز
پس آگاهی ازاین بارژنگ شد
برآشفت و از روی اورنگ شد
سراسیمه آمد به کردار مست
بدید آنکه بسته سیه را دو دست
بدان پاسبانان برآورد خشم
بدیشان بگرداند از کینه چشم
همی خواست کردن سیه را تباه
چنین گفت با نامدار سپاه
مرا گر بدارید در زیر بند
برآنم که باشد یکی سودمند
به جایی ازین پس به کار آیمت
به کاری که باید بیارایمت
بدو گفت شاه ای سیاه حسود
در قلعه بر من بباید گشود
سپاری به من گرد دزمال را
همان گنج اسباب هیتال را
به یزدان که چون دست بندم ورا
سپارم همه ملک و بخشم تو را
چنین پاسخ آورد با شاه غاس
همی از تو در دل مرا صد هراس
سپارم به تو گنج دزمال را
بیارم سر شاه هیتال را
به پیمان یکی خاطرم شاد کن
مرا در سراندیب داماد کن
ببخشی به من دخت هیتال را
بگیری چو زو تخت و کوپال را
وزآن پس تو را کمترین چاکرم
کمربسته پیش تو چون کهترم
بدوگفت ارژنگ بخشیدمت
مرآن دخت چون راستی دیدمت
زمین بوسه زد پیش تخت بلند
گشودند دست سیه را ز بند
برفت و در قلعه را کرد باز
بدانگه که خورشید شد سرفراز
سپهدار شه را بدان قلعه برد
همه مال هیتال شه را سپرد
شهش داد از آن گنج بسیار مال
رساندش به گردون گردنده بال
دگر روز بر پیل بستند کوس
شد از گرد پیلان جهان آبنوس
طلایه به پیش سپه برد نیو
ز پیلان جهان پر ز جوش و غریو
پس لشکرش گرد هیتال داشت
که در کینه در چنگ کوپال داشت
به قلب اندرون شاه ارژنگ بود
صدای دف وناله چنگ بود
برافراشته چتر هندی بسر
همی گوش گردون شد از کوس کر
زبس بانگ پیلان و آوای زنگ
شد از چهره مهر گل رنگ رنگ
سپهدار روشن شد اندر نهیب
شد از پس سرافراز کرد از نشیب
چه شد خور ازاین گنبد لاجورد
ز پیش سپه خواست بانگ نبرد
کنازنگ هیتال با ششهراز
بیامد برآمد غوگیرودار
چو از پیش برخاست بانگ غریو
بجنبید از جا سپهدار نیو
برآمد شب تیره آوای زنگ
بدشت سراندیب برخاست سنگ
شب تار و آوای روئینه خم
بتن زهره شید گردیده گم
کنازنگ غرید مانند دیو
گرفته ره گرد فرخنده نیو
برآویختند آندو سرکش بهم
یکی خشم و کین و یکی خود دژم
دو هندی بکردار دو نره دیو
کنازنگ و دیگر سرافراز نیو
جهان جوی خفته نه خرگاه بود
نهفته به خرگه درآمد چو مار
نیامد بر نامور شهریار
شیرش گفت بردارم از یال من
برم هدیه نزدیک هیتال من
چو آمد به نزدیک تخت آن سیاه
که بیدار شد پهلوان سپاه
سیاهی بد استاده در پیش تخت
سیه تر ز روز نگون گشته بخت
یکی دشنه در دست آن بدسگال
چو در دست زنگی گردون هلال
برآمد ز جا نامدار سپاه
بیازید و بگرفت دست سیاه
برافروخت روی سیاه از شتاب
چو انگشت کز آتش آید بتاب
دگر پهلوان گفت کای دیوچهر
که بخت از تو امشب بریدست مهر
چه مردی و اینجا چه کار آمدی
که در خیمه پنهان چو مار آمدی
سیه گفت ای از تو روشن روان
بود دور چشم بد از پهلوان
نگهبان این قلعه ازبن منم
همه ساله بارای اهریمنم
بدان آمدم تا سری زین سپاه
ببرم برم نزد هیتال شاه
ولیکن چو بخت از کسی گشت دور
به پای خود آید روان سوی گور
بیفکند خنجر ز چنگ آن زمان
بگفتا ببندم هم اندر زمان
جهانجوی بربست دست سیاه
برون شد ز خرگه چو از ابر ماه
خروشید بر پاسبانان چو نای
سرآسیمه جستند یک سر ز جای
بگفتا ز گفتار بستید لب
چنین خواب کردید در تیره شب
به گله درون گرگ و چوپان به خواب
شب تیره نه تابش آفتاب
خردمند زد بر یکی داستان
نیوش ار تورا هست روشن روان
به جایی که دشمن بود خواب یاد
مکن ور کنی سر دهی خود به باد
بدیشان نمود آن سیاه دراز
که بگرفته بد آن یل سرفراز
پس آگاهی ازاین بارژنگ شد
برآشفت و از روی اورنگ شد
سراسیمه آمد به کردار مست
بدید آنکه بسته سیه را دو دست
بدان پاسبانان برآورد خشم
بدیشان بگرداند از کینه چشم
همی خواست کردن سیه را تباه
چنین گفت با نامدار سپاه
مرا گر بدارید در زیر بند
برآنم که باشد یکی سودمند
به جایی ازین پس به کار آیمت
به کاری که باید بیارایمت
بدو گفت شاه ای سیاه حسود
در قلعه بر من بباید گشود
سپاری به من گرد دزمال را
همان گنج اسباب هیتال را
به یزدان که چون دست بندم ورا
سپارم همه ملک و بخشم تو را
چنین پاسخ آورد با شاه غاس
همی از تو در دل مرا صد هراس
سپارم به تو گنج دزمال را
بیارم سر شاه هیتال را
به پیمان یکی خاطرم شاد کن
مرا در سراندیب داماد کن
ببخشی به من دخت هیتال را
بگیری چو زو تخت و کوپال را
وزآن پس تو را کمترین چاکرم
کمربسته پیش تو چون کهترم
بدوگفت ارژنگ بخشیدمت
مرآن دخت چون راستی دیدمت
زمین بوسه زد پیش تخت بلند
گشودند دست سیه را ز بند
برفت و در قلعه را کرد باز
بدانگه که خورشید شد سرفراز
سپهدار شه را بدان قلعه برد
همه مال هیتال شه را سپرد
شهش داد از آن گنج بسیار مال
رساندش به گردون گردنده بال
دگر روز بر پیل بستند کوس
شد از گرد پیلان جهان آبنوس
طلایه به پیش سپه برد نیو
ز پیلان جهان پر ز جوش و غریو
پس لشکرش گرد هیتال داشت
که در کینه در چنگ کوپال داشت
به قلب اندرون شاه ارژنگ بود
صدای دف وناله چنگ بود
برافراشته چتر هندی بسر
همی گوش گردون شد از کوس کر
زبس بانگ پیلان و آوای زنگ
شد از چهره مهر گل رنگ رنگ
سپهدار روشن شد اندر نهیب
شد از پس سرافراز کرد از نشیب
چه شد خور ازاین گنبد لاجورد
ز پیش سپه خواست بانگ نبرد
کنازنگ هیتال با ششهراز
بیامد برآمد غوگیرودار
چو از پیش برخاست بانگ غریو
بجنبید از جا سپهدار نیو
برآمد شب تیره آوای زنگ
بدشت سراندیب برخاست سنگ
شب تار و آوای روئینه خم
بتن زهره شید گردیده گم
کنازنگ غرید مانند دیو
گرفته ره گرد فرخنده نیو
برآویختند آندو سرکش بهم
یکی خشم و کین و یکی خود دژم
دو هندی بکردار دو نره دیو
کنازنگ و دیگر سرافراز نیو
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۲ - کشته شدن نیو بدست کنازنگ گوید
زمین را به خون لعل گون ساختند
تو گفتی فلک را نگون ساختند
کنازنگ زوبین هندی گرفت
بر نیو آمد چو دیو شکفت
چنان زدش بر سینه زخم درشت
چه زوبین برون رفت بازاو پشت
چه کوه از بر اسب غلطید نیو
به میدان روان شد کنازنگ دیو
چه شد کشته نیو اندران رزمگاه
سپاهش گریزان بشد پیش شاه
شنیدند آن نامدارن ازوی
برفتند پیش یل جنگجوی
بگفتند توپال خنجر گزار
پیام آوریده بر شهریار
چه فرمان دهد سرور انجمن
بگفتا کش آرید نزدیک من
ببردند آن را بر شاه نو
چه توپال آمد بر شاه کو
زمین را ببوسید گفتا بدوی
که ای نامورشاه آزاده خوی
درودت رسانم به هیتال شاه
همی گویدت ای سرافرازگاه
دو هفته است کاشوب جوئیم و جنگ
پی کین به هر سوی بربسته تنگ
دمی پهلوانان نیاسوده اند
یکی جام با هم نپیموده اند
نه با کام دل هیچ پرداختند
نه یک لحظه خوان خورش ساختند
نه از بستر خواب یک دم غنود
نه کس از میان تیغ کین برگشود
سپه را چنین جام می آرزوست
اگرچه بسی را شما تندخوست
دو هفته کنون رامش آریم و جام
وز آن پس بکوشیم از بهرنام
چه بشنید گفتار مرد دلیر
بدو گفت کای مرد برنای خیر
ز من شاه را گوی پاسخ چنین
که هر چند خواهی تو رامش گزین
به چنگ از سر کار خواهی سپاه
نپیچیم ما سر ز فرمان شاه
چه آن گفته بشنید توپال زود
بر شاه هیتال آمد چه دود
بیامد بر شاه و آن باز گفت
چه بشنید هیتال این درشگفت
بفرمود تا موبد آمد به پیش
نشاندش به نزدیکی تخت خویش
تو گفتی فلک را نگون ساختند
کنازنگ زوبین هندی گرفت
بر نیو آمد چو دیو شکفت
چنان زدش بر سینه زخم درشت
چه زوبین برون رفت بازاو پشت
چه کوه از بر اسب غلطید نیو
به میدان روان شد کنازنگ دیو
چه شد کشته نیو اندران رزمگاه
سپاهش گریزان بشد پیش شاه
شنیدند آن نامدارن ازوی
برفتند پیش یل جنگجوی
بگفتند توپال خنجر گزار
پیام آوریده بر شهریار
چه فرمان دهد سرور انجمن
بگفتا کش آرید نزدیک من
ببردند آن را بر شاه نو
چه توپال آمد بر شاه کو
زمین را ببوسید گفتا بدوی
که ای نامورشاه آزاده خوی
درودت رسانم به هیتال شاه
همی گویدت ای سرافرازگاه
دو هفته است کاشوب جوئیم و جنگ
پی کین به هر سوی بربسته تنگ
دمی پهلوانان نیاسوده اند
یکی جام با هم نپیموده اند
نه با کام دل هیچ پرداختند
نه یک لحظه خوان خورش ساختند
نه از بستر خواب یک دم غنود
نه کس از میان تیغ کین برگشود
سپه را چنین جام می آرزوست
اگرچه بسی را شما تندخوست
دو هفته کنون رامش آریم و جام
وز آن پس بکوشیم از بهرنام
چه بشنید گفتار مرد دلیر
بدو گفت کای مرد برنای خیر
ز من شاه را گوی پاسخ چنین
که هر چند خواهی تو رامش گزین
به چنگ از سر کار خواهی سپاه
نپیچیم ما سر ز فرمان شاه
چه آن گفته بشنید توپال زود
بر شاه هیتال آمد چه دود
بیامد بر شاه و آن باز گفت
چه بشنید هیتال این درشگفت
بفرمود تا موبد آمد به پیش
نشاندش به نزدیکی تخت خویش
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۳ - نامه فرستادن هیتال شاه به نزد جمهور شاه در مغرب زمین گوید
یکی نامه فرمود اندر زمان
به نزدیک جمهور روشن روان
سخن در سرنامه آغاز کرد
ز گنج معانی درش باز کرد
بسیم اندر آنسیم عنبر فشاند
بقرب اندر آن سکه بر زر نشاند
چنین گفت کاین نامه نامدار
ز ما نزد جمهور خنجر گزار
بدان ای شهنشاه با رای داد
که از گاه جمشید تا کیقباد
نیاکان من جمله شاهان بدند
بزرگان و فرخ کلاهان بدند
دلیران که بودند در روزگار
چه در هند و سند و سرند و گشار
کس از رای فرمان ایشان نیافت
نه از بندگی کردن ما بتافت
من از نسل مهراج دارم نژاد
چه مهراج شاهی ز مادر بزاد
کنون کار بر من به تنگ آمد است
یکی نامدارم به جنگ آمد است
بود پور برزوی یل شهریار
دلیر است گردافکن کام کار
ندارد کسی تاب بازوی او
نبینم کسی هم ترازوی او
کنون گشته داماد ارژنگشاه
وزین برده ارژنگ بر مه کلاه
سپاهش همه گرد و نام آورند
دلیران و گردان مرز سرند
که جز او بهنگامه کارزار
نتابد گه رزم با شهریار
چو نامه بخوانی سوی ما خرام
ابا نامور شاه با رای و کام
بیاور سپهد ارززفام را
دلیر سرافراز خود کام را
بدین رزم اگر یاری من کنی
مرین لشکر بی شمر بشکنی
بهر رزم کاید تو را نیز پیش
بیایم ابامرد آزاده کیش
چه آئی صد و شصت پیل گزین
ببخشم ترا در گه رزم و کین
بهر فیل بر تختی از زر ناب
درخشنده تر از مه و آفتاب
چه نامه به مهر اندر آورد شاه
یکی مرد جست از سران سپاه
بدو گفت هیتال کای نامور
مراین نامه زین در به مغرب ببر
برو تازیان تا به مغرب زمین
به نزدیک جمهورشاه گزین
ببوسید روی زمین مرد گرد
روان شد سوی مغرب و نامه برد
چه آمد بنزدیک جمهور شاه
بدو داد آن نامه در پیشگاه
چه برخواند جمهور آن نامه شاد
سپه ساز کرد و بیامد چه باد
دوره صدهزار گرد جنگی سوار
همه نام داران خنجرگزار
بسوی سراندیب برداشت راه
همی راند منزل به منزل سپاه
به نزدیک جمهور روشن روان
سخن در سرنامه آغاز کرد
ز گنج معانی درش باز کرد
بسیم اندر آنسیم عنبر فشاند
بقرب اندر آن سکه بر زر نشاند
چنین گفت کاین نامه نامدار
ز ما نزد جمهور خنجر گزار
بدان ای شهنشاه با رای داد
که از گاه جمشید تا کیقباد
نیاکان من جمله شاهان بدند
بزرگان و فرخ کلاهان بدند
دلیران که بودند در روزگار
چه در هند و سند و سرند و گشار
کس از رای فرمان ایشان نیافت
نه از بندگی کردن ما بتافت
من از نسل مهراج دارم نژاد
چه مهراج شاهی ز مادر بزاد
کنون کار بر من به تنگ آمد است
یکی نامدارم به جنگ آمد است
بود پور برزوی یل شهریار
دلیر است گردافکن کام کار
ندارد کسی تاب بازوی او
نبینم کسی هم ترازوی او
کنون گشته داماد ارژنگشاه
وزین برده ارژنگ بر مه کلاه
سپاهش همه گرد و نام آورند
دلیران و گردان مرز سرند
که جز او بهنگامه کارزار
نتابد گه رزم با شهریار
چو نامه بخوانی سوی ما خرام
ابا نامور شاه با رای و کام
بیاور سپهد ارززفام را
دلیر سرافراز خود کام را
بدین رزم اگر یاری من کنی
مرین لشکر بی شمر بشکنی
بهر رزم کاید تو را نیز پیش
بیایم ابامرد آزاده کیش
چه آئی صد و شصت پیل گزین
ببخشم ترا در گه رزم و کین
بهر فیل بر تختی از زر ناب
درخشنده تر از مه و آفتاب
چه نامه به مهر اندر آورد شاه
یکی مرد جست از سران سپاه
بدو گفت هیتال کای نامور
مراین نامه زین در به مغرب ببر
برو تازیان تا به مغرب زمین
به نزدیک جمهورشاه گزین
ببوسید روی زمین مرد گرد
روان شد سوی مغرب و نامه برد
چه آمد بنزدیک جمهور شاه
بدو داد آن نامه در پیشگاه
چه برخواند جمهور آن نامه شاد
سپه ساز کرد و بیامد چه باد
دوره صدهزار گرد جنگی سوار
همه نام داران خنجرگزار
بسوی سراندیب برداشت راه
همی راند منزل به منزل سپاه
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۴ - شکار رفتن ارژنگ شاه با شهریار گوید
جهان دیده دهقان چنین کرد یاد
که ارژنگ روزی گه بامداد
چنین گفت با نامور شهریار
مرا هست امروز رای شکار
سپهدار گفتا که فرمان کنم
سر شیر در خم چوکان کنم
که دیریست دارم هوای شکار
که چون گشت فرسوده از کارزار
بهامون کشیدند پس یوز و باز
هژیران شیرافکن سرفراز
به نخچیر کردن دلیر آمدند
بدنبال گوران چو شیر آمدند
چه شد گرم بازار به نخچیرگاه
برآمد غو طبل زرین بماه
یکی گور آمد بر شهریار
ز سر تا به دم پیکرش بدنگار
سرافراز برداشت پیمان کمند
بدان تا سر گور آرد بلند
به پیش اندرون گور میرفت تند
سپهبد ز رفتن نمیگشت کند
همی راند اسب و به دستش کمند
برانگیخت از جای سرکش سمند
ز لشکر جدا ماند نخچیرگاه
چنین تا بشد روی گیتی سیاه
چه شد دامن افشان شب تیره یاز
شد آن گور گم از یل سرفراز
شب تیره و دشت بیراه بود
سپهبد ز دشمن نه آگاه بود
در آن دشت می گشت آن نامدار
سرش برگذشته ز چرخ چهار
یکی دز بر افراز آن کوه دید
که بر مه سر کنگرش میرسید
رسیده در آن قلعه بی بدل
سر پاسبان تا بپای زحل
چه برداشت ترک ختن سر ز جای
شب تیره بنهاد سر زیر پای
یکی خانه تاریک آمد پدید
جهانجوی چون دخمه ریگ دید
تکاور بدان خانه ریگ راند
خدای جهانرا بیاری بخواند
یکی کوه دید آن یل نامدار
سرش برگذشته ز چرخ چهار
برافراز آن گر پریدی عقاب
شدی از تف خور هماندم کباب
اگر مرغ اندیشه صد سال پر
زند ناورد سوی بامش گذر
بدامان که بد یکی مرغزار
بدید آن سرافراز با گیر و دار
علف دید جای خور و خواب دید
عنان تکاور بدان سو کشید
فرودآمد از اسب برداشت زین
بیامد سرچشمه گرد گزین
شکم گرسنه بود و لب ناچران
جهانجوی را برد خواب گران
زمانی بدان چشمه سر بغنوید
چه بیدار شد گرد فرخنده دید
یکی مرد پیر ایستاده برش
بکف بر یکی خو(ا)ن سراسر خورش
بیاورد پیش سپهبد نهاد
بدو گفت کای گرد فرخ نژاد
بدین قلعه مأوای جای منست
چنین رسم و آئین ورای منست
که هرکس که آید بدین کوهسار
به مهمانی آرمش سوی حصار
سه روزش به این جای مهمان کنم
وزان پس روانش سوی خو(ا)ن کنم
بود نام من گرد پیران پیر
جهان دیده گرد روشن ضمیر
بسی کله دارم بدین کوهسار
زهر چار پاکاید اندر شمار
کنون ما حضر این خورش نوش کن
همه رنج انده فراموش کن
سپهبد بدو گفت فرمان تو راست
خورش پیش آور که جانم بکاست
نهاد آن خورش پیش آن پیر گرد
سپهدار چندانکه بایست خورد
ز خوردن چه پرداخت آن پیل مست
ببالای دژ رفت از راه پست
که ارژنگ روزی گه بامداد
چنین گفت با نامور شهریار
مرا هست امروز رای شکار
سپهدار گفتا که فرمان کنم
سر شیر در خم چوکان کنم
که دیریست دارم هوای شکار
که چون گشت فرسوده از کارزار
بهامون کشیدند پس یوز و باز
هژیران شیرافکن سرفراز
به نخچیر کردن دلیر آمدند
بدنبال گوران چو شیر آمدند
چه شد گرم بازار به نخچیرگاه
برآمد غو طبل زرین بماه
یکی گور آمد بر شهریار
ز سر تا به دم پیکرش بدنگار
سرافراز برداشت پیمان کمند
بدان تا سر گور آرد بلند
به پیش اندرون گور میرفت تند
سپهبد ز رفتن نمیگشت کند
همی راند اسب و به دستش کمند
برانگیخت از جای سرکش سمند
ز لشکر جدا ماند نخچیرگاه
چنین تا بشد روی گیتی سیاه
چه شد دامن افشان شب تیره یاز
شد آن گور گم از یل سرفراز
شب تیره و دشت بیراه بود
سپهبد ز دشمن نه آگاه بود
در آن دشت می گشت آن نامدار
سرش برگذشته ز چرخ چهار
یکی دز بر افراز آن کوه دید
که بر مه سر کنگرش میرسید
رسیده در آن قلعه بی بدل
سر پاسبان تا بپای زحل
چه برداشت ترک ختن سر ز جای
شب تیره بنهاد سر زیر پای
یکی خانه تاریک آمد پدید
جهانجوی چون دخمه ریگ دید
تکاور بدان خانه ریگ راند
خدای جهانرا بیاری بخواند
یکی کوه دید آن یل نامدار
سرش برگذشته ز چرخ چهار
برافراز آن گر پریدی عقاب
شدی از تف خور هماندم کباب
اگر مرغ اندیشه صد سال پر
زند ناورد سوی بامش گذر
بدامان که بد یکی مرغزار
بدید آن سرافراز با گیر و دار
علف دید جای خور و خواب دید
عنان تکاور بدان سو کشید
فرودآمد از اسب برداشت زین
بیامد سرچشمه گرد گزین
شکم گرسنه بود و لب ناچران
جهانجوی را برد خواب گران
زمانی بدان چشمه سر بغنوید
چه بیدار شد گرد فرخنده دید
یکی مرد پیر ایستاده برش
بکف بر یکی خو(ا)ن سراسر خورش
بیاورد پیش سپهبد نهاد
بدو گفت کای گرد فرخ نژاد
بدین قلعه مأوای جای منست
چنین رسم و آئین ورای منست
که هرکس که آید بدین کوهسار
به مهمانی آرمش سوی حصار
سه روزش به این جای مهمان کنم
وزان پس روانش سوی خو(ا)ن کنم
بود نام من گرد پیران پیر
جهان دیده گرد روشن ضمیر
بسی کله دارم بدین کوهسار
زهر چار پاکاید اندر شمار
کنون ما حضر این خورش نوش کن
همه رنج انده فراموش کن
سپهبد بدو گفت فرمان تو راست
خورش پیش آور که جانم بکاست
نهاد آن خورش پیش آن پیر گرد
سپهدار چندانکه بایست خورد
ز خوردن چه پرداخت آن پیل مست
ببالای دژ رفت از راه پست
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۵ - افتادن شهریار در طلسم عنبر دز گوید
به پیش اندرون پیر و یل در قفا
همی رفت مانند باد صبا
چه لختی بدین کوه بنهاد گام
معطر شد او را ز عنبر مشام
به پیر آنزمان گفت گرد دلیر
که بختت جوان باد رای تو پیر
که این که مگر کوه عنبر بود
کزینسان مشامم معطر بود
سراینده شد پیر گفت ای جوان
مراین کوه را کوه عنبر بخوان
دو گاو اندرین کوه دارد نشست
نر و ماده هریک چو یک پیل مست
از آن هر دوان عنبر آید پدید
بفرمان یزدان ناهید و شید
کسانی که عنبر طلب میکنند
بدین کوه پایه به شب میکنند
که گر آدمی را ببینند روز
بدرند از هم بکردار یوز
مخوان گاو کایشان دو شیر نرند
ز پیلان جنگی به کین برترند
بشد شاد ازاین گفتگو شهریار
همی رفت با پیر سوی حصار
که در خان آن پیر مهمان شود
درآن در دمی شادمان بغنود
ندانست کش چه بره کنده اند
بچه اندرش ناگه افکنده اند
به دربند دز چون شد آن نامور
مرآن پیر شد ناپدید از نظر
در آن دز بگردید شیر یله
ندید اندر آن در نشان گله
از آن در همی خواست بیرون شود
از آن کوه سرسوی هامون شود
در دز شد از چشم او ناپدید
سپهداد آه از جگر برکشید
بهر خوانه ای کامدی نامور
بجز سیم و گوهر ندیدی دگر
در قلعه را دید بگشاده باز
شد آن نامور گرد گردنفراز
بدان تا بهامون رود نامور
دگر باره گم گشت از قلعه در
سپهدار از آن کار بگریست زار
چه دید آنکه برگشت ازو روزگار
یکی لوح زرین در آن قلعه یافت
که از روشنی همچو مه می بتافت
نوشته بدان لوح کای نام دار
چنین است آئین رسم گذار
که گاهت نشاند بر افراز گاه
که از گاه اندازدت زیر چاه
فتادی بدشتی که منزلت نیست
بماندی به بحری که ساحلت چیست
محالست ازین جای رفتن برون
که این جا طلسمست و گرداب خون
مر این قلعه را نام عنبر شده
بسی تن درین قلعه بی سر شده
مر این قلعه را ساخت هنگام خویش
جهانجوی جمشید فرخنده کیش
همه گنج ایران در این قلعه کرد
ز بیم گزند آن شه راد مرد
بدان تا ازین قلعه این زر برند
طلسمی چنین کرد اینجا بلند
چنین کرد جادوئی مرزکار
که یک مرد گردد رها زین حصار
که باشد جهانجوی از پشت زال
سرافراز گردنکش بی همال
بهنگام لهراسب این بشکند
مر این قلعه و باره ویران کند
زر و گوهرش را به ایران کشد
همه پیش شاه دلیران کشید
ولی برد خواهد بسی درد و رنج
بدان تا بدست آرد این مال گنج
که ناگه یکی بانگ برخواست سخت
بدان سان که لرزید یل چون درخت
بناگه یکی زنگی آمد برش
که تا ابر گفتی رسیده سرش
بدو گفت کای بدتن خیره سر
ز بهر چه کردی به اینجا گذر
همانا که از جانت سیرآمدی
که زین حصن عنبر دلیر آمدی
چه نر اژدها و چه شیر شکار
نکرده بدین حصن عنبر گذار
بگفت این و خنجر کشید از نیام
سوی شهریار آمد آن تیره فام
کشید از میان پهلوان سپاه
یکی تیغ زد بر میان سیاه
ز بر نیمه زنگی آمد بزیر
بیک تیغ آن پهلوان دلیر
تن قیر فامش درآمد به خاک
شد آن زنگی دیو چهره هلاک
بناگه یکی باد چون زمهریر
بر آمد که شد روی گیتی چو قیر
سپهدار برخود بلرزید سخت
بدان سان که لرزید یل از درخت
سه روز اندرین قلعه بی آب و نان
همی بود و میریخت از دیده خون
بروز چهارم یکی گنده پیر
بیامد برش روی مانند قیر
به گردن برافکنده قرصی ز زر
بدان سان که در شب بماند قمر
ز روی شب از رنگ اورنگ رفت
از او بوی بد تا بفرسنگ رفت
بر شهریار آمد آن دیوسار
چنین گفت کای نامور شهریار
بدام بلایت من افکنده ام
مر این چه ز بهر تو من کنده ام
مر آن گور کامد برت در شکار
ز سر تا به دم پیکرش در نگار
بدان ای جهانجو که من بوده ام
که از جستجویت نیاسوده ام
مرا نام مرجانه ساحراست
کز افسان من ساری ماهر است
مرا جفت بود آنکه کشتی به تیغ
نیابی ز چنگ من اکنون گریغ
کنون بامن امروز دلشاد شو
بیا جفت من باش داماد شو
رهائی اگر بایدت زین حصار
بده کام من ای یل نامدار
بگفت این بگرفت دستش بدست
به بردش از آنجا به جائی نشست
نخستین خورش برد جادو برش
چه بد گرسنه خورد یل آن خورش
پس آنگه بیامد بر شهریار
بگفتا که کام دلم رابرآر
بیا و بکن دست بر گردنم
بچین خوشه کام از خرمنم
همی رفت مانند باد صبا
چه لختی بدین کوه بنهاد گام
معطر شد او را ز عنبر مشام
به پیر آنزمان گفت گرد دلیر
که بختت جوان باد رای تو پیر
که این که مگر کوه عنبر بود
کزینسان مشامم معطر بود
سراینده شد پیر گفت ای جوان
مراین کوه را کوه عنبر بخوان
دو گاو اندرین کوه دارد نشست
نر و ماده هریک چو یک پیل مست
از آن هر دوان عنبر آید پدید
بفرمان یزدان ناهید و شید
کسانی که عنبر طلب میکنند
بدین کوه پایه به شب میکنند
که گر آدمی را ببینند روز
بدرند از هم بکردار یوز
مخوان گاو کایشان دو شیر نرند
ز پیلان جنگی به کین برترند
بشد شاد ازاین گفتگو شهریار
همی رفت با پیر سوی حصار
که در خان آن پیر مهمان شود
درآن در دمی شادمان بغنود
ندانست کش چه بره کنده اند
بچه اندرش ناگه افکنده اند
به دربند دز چون شد آن نامور
مرآن پیر شد ناپدید از نظر
در آن دز بگردید شیر یله
ندید اندر آن در نشان گله
از آن در همی خواست بیرون شود
از آن کوه سرسوی هامون شود
در دز شد از چشم او ناپدید
سپهداد آه از جگر برکشید
بهر خوانه ای کامدی نامور
بجز سیم و گوهر ندیدی دگر
در قلعه را دید بگشاده باز
شد آن نامور گرد گردنفراز
بدان تا بهامون رود نامور
دگر باره گم گشت از قلعه در
سپهدار از آن کار بگریست زار
چه دید آنکه برگشت ازو روزگار
یکی لوح زرین در آن قلعه یافت
که از روشنی همچو مه می بتافت
نوشته بدان لوح کای نام دار
چنین است آئین رسم گذار
که گاهت نشاند بر افراز گاه
که از گاه اندازدت زیر چاه
فتادی بدشتی که منزلت نیست
بماندی به بحری که ساحلت چیست
محالست ازین جای رفتن برون
که این جا طلسمست و گرداب خون
مر این قلعه را نام عنبر شده
بسی تن درین قلعه بی سر شده
مر این قلعه را ساخت هنگام خویش
جهانجوی جمشید فرخنده کیش
همه گنج ایران در این قلعه کرد
ز بیم گزند آن شه راد مرد
بدان تا ازین قلعه این زر برند
طلسمی چنین کرد اینجا بلند
چنین کرد جادوئی مرزکار
که یک مرد گردد رها زین حصار
که باشد جهانجوی از پشت زال
سرافراز گردنکش بی همال
بهنگام لهراسب این بشکند
مر این قلعه و باره ویران کند
زر و گوهرش را به ایران کشد
همه پیش شاه دلیران کشید
ولی برد خواهد بسی درد و رنج
بدان تا بدست آرد این مال گنج
که ناگه یکی بانگ برخواست سخت
بدان سان که لرزید یل چون درخت
بناگه یکی زنگی آمد برش
که تا ابر گفتی رسیده سرش
بدو گفت کای بدتن خیره سر
ز بهر چه کردی به اینجا گذر
همانا که از جانت سیرآمدی
که زین حصن عنبر دلیر آمدی
چه نر اژدها و چه شیر شکار
نکرده بدین حصن عنبر گذار
بگفت این و خنجر کشید از نیام
سوی شهریار آمد آن تیره فام
کشید از میان پهلوان سپاه
یکی تیغ زد بر میان سیاه
ز بر نیمه زنگی آمد بزیر
بیک تیغ آن پهلوان دلیر
تن قیر فامش درآمد به خاک
شد آن زنگی دیو چهره هلاک
بناگه یکی باد چون زمهریر
بر آمد که شد روی گیتی چو قیر
سپهدار برخود بلرزید سخت
بدان سان که لرزید یل از درخت
سه روز اندرین قلعه بی آب و نان
همی بود و میریخت از دیده خون
بروز چهارم یکی گنده پیر
بیامد برش روی مانند قیر
به گردن برافکنده قرصی ز زر
بدان سان که در شب بماند قمر
ز روی شب از رنگ اورنگ رفت
از او بوی بد تا بفرسنگ رفت
بر شهریار آمد آن دیوسار
چنین گفت کای نامور شهریار
بدام بلایت من افکنده ام
مر این چه ز بهر تو من کنده ام
مر آن گور کامد برت در شکار
ز سر تا به دم پیکرش در نگار
بدان ای جهانجو که من بوده ام
که از جستجویت نیاسوده ام
مرا نام مرجانه ساحراست
کز افسان من ساری ماهر است
مرا جفت بود آنکه کشتی به تیغ
نیابی ز چنگ من اکنون گریغ
کنون بامن امروز دلشاد شو
بیا جفت من باش داماد شو
رهائی اگر بایدت زین حصار
بده کام من ای یل نامدار
بگفت این بگرفت دستش بدست
به بردش از آنجا به جائی نشست
نخستین خورش برد جادو برش
چه بد گرسنه خورد یل آن خورش
پس آنگه بیامد بر شهریار
بگفتا که کام دلم رابرآر
بیا و بکن دست بر گردنم
بچین خوشه کام از خرمنم
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۶ - اظهار عاشقی کردن مرجانه با شهریار گوید
سپهبد بپیچید بر خویشتن
سرم گفت کز خود ببری ز تن
که حاصل نگردد ز من کام تو
نیاید سر من بدین دام تو
تو دودی و من آتش سرکشم
تو شامی و من صبح خنجرکشم
ترا کی شناسم بجای عروس
کجا جفت با زاغ گردد خروس
گزیدن ز تو دوریم دور نیست
تو قیری و جفت تو کافور نیست
مرا سر ز تن دور بهتر بود
که مثل تو زشتم برابر بود
چو مرجانه بشنید ازو این سخن
خروشید چون شیر نر اهرمن
که ای نامور کاشناه آمدم
ولیکن تو را نیکخواه آمدم
چرا نیست در روز رخشنده ماه
شب تیره باشد فروزنده ماه
سمن عارضان رخ چو زینت دهند
به گل برگ بر خال عنبر نهند
بباغ ارچه گلهای الوان بود
بنفشه هم از خیل ایشان بود
بیا از من امروز بردار کام
مزن بیرضای من امروز گام
وگرنه ز من رنج بینی بسی
نیابی دگر کام خود از کسی
جهانجو ز افسان چنان بود مست
که نارست یازد سوی تیغ دست
بدان دز همی بود و خون میگریست
چگویم که از درد چون میگریست
سرم گفت کز خود ببری ز تن
که حاصل نگردد ز من کام تو
نیاید سر من بدین دام تو
تو دودی و من آتش سرکشم
تو شامی و من صبح خنجرکشم
ترا کی شناسم بجای عروس
کجا جفت با زاغ گردد خروس
گزیدن ز تو دوریم دور نیست
تو قیری و جفت تو کافور نیست
مرا سر ز تن دور بهتر بود
که مثل تو زشتم برابر بود
چو مرجانه بشنید ازو این سخن
خروشید چون شیر نر اهرمن
که ای نامور کاشناه آمدم
ولیکن تو را نیکخواه آمدم
چرا نیست در روز رخشنده ماه
شب تیره باشد فروزنده ماه
سمن عارضان رخ چو زینت دهند
به گل برگ بر خال عنبر نهند
بباغ ارچه گلهای الوان بود
بنفشه هم از خیل ایشان بود
بیا از من امروز بردار کام
مزن بیرضای من امروز گام
وگرنه ز من رنج بینی بسی
نیابی دگر کام خود از کسی
جهانجو ز افسان چنان بود مست
که نارست یازد سوی تیغ دست
بدان دز همی بود و خون میگریست
چگویم که از درد چون میگریست
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۷ - کشتن عباس هامان پسر هیتال شاه را گوید
وزآن روی بشنو سخن از سپاه
ز ارژنگ گردان زرین کلاه
چه رفت از پی گود یل شهریار
بگشتند گردان در آن مرغزار
پی اسب آن نامور یافتند
برآن سوی گردان عنان تافتند
بدیدند اسبش به آن کوهسار
گرفتند و بردند مردان کار
به نزدیک ارژنگشاه بزرگ
بگفتند کای نامدار سترک
بدیدیم اسب یل نامدار
که کردی چرا در لب جویبار
ندیدیم ما پهلوان را بدشت
ندانم چرخ از برش چون گذشت
چه ارژنگ ازین کار آگاه شد
بره درد و شادیش کوتاه شد
بفرمود کاید برش عاس تیز
که در کشته بودی چه الماس تیز
بدو گفت ای گرد والانسب
ز من دخت هیتال کردی طلب
سپارم بتو کشور و دخترش
بدانگه که از تن ببرم سرش
کنون گم شد از من یل نامدار
جهان پهلوان گرد خنجرگزار
بداند که این گرد هیتال شوم
نمانم بیک تن درین مرز و بوم
ز کین دست بر تیغ تیز آورد
به ما بر یکی رستخیز آورد
از آن پیش کآگاه گردد ازین
یکی چاره پیش آر ای گرد کین
بیاری برم گر سر شاه را
سپارم بتو کشور و ماه را
تو خود شرط کردی که از تن سرش
ببری بگیری ز من دخترش
بدو عاس گفت ای شه نام دار
کنون هست هنگامه گیر و دار
هرآن چیز گفتی بجای آورم
بخنجر سرش زیر پای آورم
بناگه برآمد غو کره نای
ابانای و سرغین و هندی درآی
همان نعره فیل و آوای کوس
ز درگاه هیتال با صد فسوس
چه خورشید برداشت از کوه سر
ز کارآگهان مردی آمد ز در
که شاها زمغرب در آمد سپاه
که از گردشان گشت گم مهر و ماه
ز مغرب سپاهی ز در در رسید
کشان کرد بر فرق مه بر رسید
همه عاد مانند مردان کار
همه شیره مردان خنجرگزار
سرانی که هر یک بروز نبرد
برآرند از فیل و از شیر گرد
چه جمهور زرفام با گیر و دار
رسیدند با لشکر بیشمار
چه ارژنگ بشنید دلتنگ شد
دلش سست و از روی اورنگ شد
بدو عاس گفت ای شه نامدار
مخور غم دل خویش رنجه مدار
همین شب روم سوی هیتال من
سراز کین ببرمش از یال من
چه هیتال را سر ببرم به تیغ
نمایند این لشکر ازماگریغ
بگفت این بیرون شد از پیش شاه
شب تیره آمد میان سپاه
نه آوای زنگ و نه نای جرس
نه های کشیک چی نه هوئی عسس
چه آمد بنزدیک خرگاه شاه
یکی اژدها دید در پیش گاه
کش از دم همی آتش آمد برون
نیارست از بیم رفتن درون
چنان بد که هیتال تیره روان
به جادوگری کرده بد آن نشان
که از دشمن ایمن بود گاه خواب
چنین تا برآمد ز که آفتاب
ز مرجانه این سحر آموخته
به شاگردیش دل برافروخته
چنین کرده مرجانه پیمان به شاه
که گر زی تو آید ز دشمن سپاه
بیایم بسازم همه کار تو
بهر کار باشم هوادار تو
چه دید اژدها را جهاندیده عاس
بگردید از آنجای دل پرهراس
بخرگاه ماهان برون رفت تفت
بخنجر سرش را ز تن برگرفت
روان برد نزدیک ارژنگشاه
نهاد آن سر بی بهایش بگاه
بپرسید شه کین سر از آن کیست
که بر جان او زار باید گریست
چنین داد پاسخ که ای شهریار
سر گرد هامان خنجرگزار
رسانیدم اینک بنزدیک تخت
ازو گشته بدبخت بد یاربخت
چه رفتم بنزدیک هیتال شاه
بدیدم یکی اژدهای سیاه
که بد خفته در پیش تخت بلند
بترسیدم آید به من زو گزند
چه ارژنگ بشنید ازو شاد شد
تو گفتی که از بند آزاد شد
سرش در سنان برد دربارگاه
زدند و بدیدند یکسر سپاه
چه روز دگر خسرو خاوری
برآمد بر این طاق نیلوفری
بهیتال گفتند جاوید مان
که هامانت بربست رخت از جهان
برافروخت هیتال بگریست زار
برو روز روشن چه شب گشت تار
تنش را بآتش فکندند زود
بماتم سه روز اندرون شاه بود
چهارم چو شد خاست آوای زنگ
که از مغرب آمد سپاهی به جنگ
جهاندار جمهور زرفام شیر
رسیدند زی شاه با دار و گیر
چه بشنید هیتال بربست کوس
جهان شد ز گرد سپه آبنوس
پذیره بیامد باین داد و دین
بر نامور شاه مغرب زمین
ورا دید شاد و بایوان شدند
برآمد خروش تبیره بلند
همه شب بدو داشت هیتال روی
ز ارژنگ بودش همه گفتگوی
بدو گفت جمهور کای نامور
بدان آمدم بسته کین را کمر
که تا این سپه را ز کین بشکنم
نه گر این کنم پس نه مردم زنم
بفرمای تا نای کین دردمند
که امروز مائیم خصم بلند
سر شاه ارژنگ آرم بچنگ
چه زی تیغ دست آورم روز جنگ
مر آن زابلی را سر آرم بدست
تنش را بخاک افکنم زار و پست
بخون سه فرزند هیتال من
سرانشان بکوبم بکوپال من
ز ارژنگ گردان زرین کلاه
چه رفت از پی گود یل شهریار
بگشتند گردان در آن مرغزار
پی اسب آن نامور یافتند
برآن سوی گردان عنان تافتند
بدیدند اسبش به آن کوهسار
گرفتند و بردند مردان کار
به نزدیک ارژنگشاه بزرگ
بگفتند کای نامدار سترک
بدیدیم اسب یل نامدار
که کردی چرا در لب جویبار
ندیدیم ما پهلوان را بدشت
ندانم چرخ از برش چون گذشت
چه ارژنگ ازین کار آگاه شد
بره درد و شادیش کوتاه شد
بفرمود کاید برش عاس تیز
که در کشته بودی چه الماس تیز
بدو گفت ای گرد والانسب
ز من دخت هیتال کردی طلب
سپارم بتو کشور و دخترش
بدانگه که از تن ببرم سرش
کنون گم شد از من یل نامدار
جهان پهلوان گرد خنجرگزار
بداند که این گرد هیتال شوم
نمانم بیک تن درین مرز و بوم
ز کین دست بر تیغ تیز آورد
به ما بر یکی رستخیز آورد
از آن پیش کآگاه گردد ازین
یکی چاره پیش آر ای گرد کین
بیاری برم گر سر شاه را
سپارم بتو کشور و ماه را
تو خود شرط کردی که از تن سرش
ببری بگیری ز من دخترش
بدو عاس گفت ای شه نام دار
کنون هست هنگامه گیر و دار
هرآن چیز گفتی بجای آورم
بخنجر سرش زیر پای آورم
بناگه برآمد غو کره نای
ابانای و سرغین و هندی درآی
همان نعره فیل و آوای کوس
ز درگاه هیتال با صد فسوس
چه خورشید برداشت از کوه سر
ز کارآگهان مردی آمد ز در
که شاها زمغرب در آمد سپاه
که از گردشان گشت گم مهر و ماه
ز مغرب سپاهی ز در در رسید
کشان کرد بر فرق مه بر رسید
همه عاد مانند مردان کار
همه شیره مردان خنجرگزار
سرانی که هر یک بروز نبرد
برآرند از فیل و از شیر گرد
چه جمهور زرفام با گیر و دار
رسیدند با لشکر بیشمار
چه ارژنگ بشنید دلتنگ شد
دلش سست و از روی اورنگ شد
بدو عاس گفت ای شه نامدار
مخور غم دل خویش رنجه مدار
همین شب روم سوی هیتال من
سراز کین ببرمش از یال من
چه هیتال را سر ببرم به تیغ
نمایند این لشکر ازماگریغ
بگفت این بیرون شد از پیش شاه
شب تیره آمد میان سپاه
نه آوای زنگ و نه نای جرس
نه های کشیک چی نه هوئی عسس
چه آمد بنزدیک خرگاه شاه
یکی اژدها دید در پیش گاه
کش از دم همی آتش آمد برون
نیارست از بیم رفتن درون
چنان بد که هیتال تیره روان
به جادوگری کرده بد آن نشان
که از دشمن ایمن بود گاه خواب
چنین تا برآمد ز که آفتاب
ز مرجانه این سحر آموخته
به شاگردیش دل برافروخته
چنین کرده مرجانه پیمان به شاه
که گر زی تو آید ز دشمن سپاه
بیایم بسازم همه کار تو
بهر کار باشم هوادار تو
چه دید اژدها را جهاندیده عاس
بگردید از آنجای دل پرهراس
بخرگاه ماهان برون رفت تفت
بخنجر سرش را ز تن برگرفت
روان برد نزدیک ارژنگشاه
نهاد آن سر بی بهایش بگاه
بپرسید شه کین سر از آن کیست
که بر جان او زار باید گریست
چنین داد پاسخ که ای شهریار
سر گرد هامان خنجرگزار
رسانیدم اینک بنزدیک تخت
ازو گشته بدبخت بد یاربخت
چه رفتم بنزدیک هیتال شاه
بدیدم یکی اژدهای سیاه
که بد خفته در پیش تخت بلند
بترسیدم آید به من زو گزند
چه ارژنگ بشنید ازو شاد شد
تو گفتی که از بند آزاد شد
سرش در سنان برد دربارگاه
زدند و بدیدند یکسر سپاه
چه روز دگر خسرو خاوری
برآمد بر این طاق نیلوفری
بهیتال گفتند جاوید مان
که هامانت بربست رخت از جهان
برافروخت هیتال بگریست زار
برو روز روشن چه شب گشت تار
تنش را بآتش فکندند زود
بماتم سه روز اندرون شاه بود
چهارم چو شد خاست آوای زنگ
که از مغرب آمد سپاهی به جنگ
جهاندار جمهور زرفام شیر
رسیدند زی شاه با دار و گیر
چه بشنید هیتال بربست کوس
جهان شد ز گرد سپه آبنوس
پذیره بیامد باین داد و دین
بر نامور شاه مغرب زمین
ورا دید شاد و بایوان شدند
برآمد خروش تبیره بلند
همه شب بدو داشت هیتال روی
ز ارژنگ بودش همه گفتگوی
بدو گفت جمهور کای نامور
بدان آمدم بسته کین را کمر
که تا این سپه را ز کین بشکنم
نه گر این کنم پس نه مردم زنم
بفرمای تا نای کین دردمند
که امروز مائیم خصم بلند
سر شاه ارژنگ آرم بچنگ
چه زی تیغ دست آورم روز جنگ
مر آن زابلی را سر آرم بدست
تنش را بخاک افکنم زار و پست
بخون سه فرزند هیتال من
سرانشان بکوبم بکوپال من
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۸ - صف آراستن دو لشکر در برابر همدیگر گوید
بشد شاد هیتال بر پیل کوس
ببست و جهان شد بگرد آبنوس
دلیران هندی پی کین همه
بروها بکردند پرچین همه
ز قطران یکی بحر آمد بجوش
بشد سر ز بانگ تبیره ز هوش
بلرزید کوه از دم گاودم
بتن زهره شیر گردیده گم
ببردند گردان بهامون درفش
شد از تیغ هامان سراسر بنفش
یلان صف کشیدند نیزه بکف
نیستان زمین گشته از هر طرف
غو بادپایان ز گردون گذشت
ز بانگ تبیره جهان خیره گشت
زمین سراندیب چون کوه شد
ز بس کشته در دشت انبوه شد
بقلب سپه شاه هیتال بود
به دستش ز کین تیغ کوپال بود
به یکدست جمهور زرین کلاه
جهان بود از گرد لشکر سپاه
به یکدست او گرد زرفام بود
که رزمش به ساطور خودکام بود
به پیش سپه داشت توپال جای
همی ناله آمد ز هند و درای
وزین روی ارژنگ صف برکشید
پی رزم هیتال لشکر کشید
به قلب سپه جای خود ساخت شاه
نهاد از بر کوهه پیل گاه
دو لشکر چو زین گونه بستند صف
یلان تیغ هندی گرفته به کف
ز گردان مغرب یکی شیره مرد
به میدان درآمد که جوید نبرد
دلیری ز لشکر برون راند اسب
بزین برخروشان چه آزرگشسب
سرافراز را نام فرهنگ بود
ورا رزم با فیل نر ننگ بود
چه آمد سر ره به شیرویه بست
یکی تیز زوبین گرفته بدست
به شیرویه گفت ای یل سرفراز
بگیر از من این حربه جانگداز
بگفت این و آمد بتنگ اندرش
برافروخت ژوبین زد بر سرش
چنان چونکه بیرون شد از پشت او
نماندش بجز باد در مشت او
ز بر زیر آمد سرتاج ور
سرش زیر پا گشت و پا زیر سر
چو شد کشته شیرویه رزمخواه
یکی دیگر آمد ز مغرب سپاه
ورا نیز فرهنگ آورد زیر
ز بالای زین بر بیک چوب تیر
یکی دیگر آمد ورا نیز کشت
همی کشت و در رزم ننمود پشت
چه هیتال ازقلب لشکر بدید
بلرزید از خود چه از باد بید
بدو گفت جمهور کای شهریار
ز رزم یلان رنجه خاطر مدار
و دیگر ز ما کشته شد یک دو مرد
چنین است آئین روز نبرد
من اکنون دلیری فرستم بجنگ
که جنگ آورد روز کین با نهنگ
یکی زین سپه زنده نگذارد او
چه نهصد منی گرز بردار او
وز آن پس نگه سوی زرفام کرد
که زی رزم رای آور ای شیره مرد
سراین دلاور بیاور برم
بدان تایکی رزم تو بنگرم
ببست و جهان شد بگرد آبنوس
دلیران هندی پی کین همه
بروها بکردند پرچین همه
ز قطران یکی بحر آمد بجوش
بشد سر ز بانگ تبیره ز هوش
بلرزید کوه از دم گاودم
بتن زهره شیر گردیده گم
ببردند گردان بهامون درفش
شد از تیغ هامان سراسر بنفش
یلان صف کشیدند نیزه بکف
نیستان زمین گشته از هر طرف
غو بادپایان ز گردون گذشت
ز بانگ تبیره جهان خیره گشت
زمین سراندیب چون کوه شد
ز بس کشته در دشت انبوه شد
بقلب سپه شاه هیتال بود
به دستش ز کین تیغ کوپال بود
به یکدست جمهور زرین کلاه
جهان بود از گرد لشکر سپاه
به یکدست او گرد زرفام بود
که رزمش به ساطور خودکام بود
به پیش سپه داشت توپال جای
همی ناله آمد ز هند و درای
وزین روی ارژنگ صف برکشید
پی رزم هیتال لشکر کشید
به قلب سپه جای خود ساخت شاه
نهاد از بر کوهه پیل گاه
دو لشکر چو زین گونه بستند صف
یلان تیغ هندی گرفته به کف
ز گردان مغرب یکی شیره مرد
به میدان درآمد که جوید نبرد
دلیری ز لشکر برون راند اسب
بزین برخروشان چه آزرگشسب
سرافراز را نام فرهنگ بود
ورا رزم با فیل نر ننگ بود
چه آمد سر ره به شیرویه بست
یکی تیز زوبین گرفته بدست
به شیرویه گفت ای یل سرفراز
بگیر از من این حربه جانگداز
بگفت این و آمد بتنگ اندرش
برافروخت ژوبین زد بر سرش
چنان چونکه بیرون شد از پشت او
نماندش بجز باد در مشت او
ز بر زیر آمد سرتاج ور
سرش زیر پا گشت و پا زیر سر
چو شد کشته شیرویه رزمخواه
یکی دیگر آمد ز مغرب سپاه
ورا نیز فرهنگ آورد زیر
ز بالای زین بر بیک چوب تیر
یکی دیگر آمد ورا نیز کشت
همی کشت و در رزم ننمود پشت
چه هیتال ازقلب لشکر بدید
بلرزید از خود چه از باد بید
بدو گفت جمهور کای شهریار
ز رزم یلان رنجه خاطر مدار
و دیگر ز ما کشته شد یک دو مرد
چنین است آئین روز نبرد
من اکنون دلیری فرستم بجنگ
که جنگ آورد روز کین با نهنگ
یکی زین سپه زنده نگذارد او
چه نهصد منی گرز بردار او
وز آن پس نگه سوی زرفام کرد
که زی رزم رای آور ای شیره مرد
سراین دلاور بیاور برم
بدان تایکی رزم تو بنگرم
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۹ - کشته شدن فرهنگ بدست زرفام گوید
دلاور برون راند آن فیل زود
خروشان وجوشان بیامد چه دود
به فرهنگ بربست راه ستیز
به کف داشت از کینه ساطور تیز
به فرهنگ گفتن که اندر نبرد
ندیدی هنرهای مردان مرد
نمودی به مردان ما دستبرد
ولی کس ز من گوی مردی نبرد
به من در جهان کس هم آورد نیست
بمغرب زمین کس چه من مرد نیست
کنم پیکرت رابساطور نرم
که من چون پلنگم توئی همچو غرم
بدو گفت فرهنگ کای پرگزاف
ز مردان نه نیکوست آئین لاف
من امروز بینم یکی مرگ تو
بکوبم بگرز گران ترک تو
بگفت این و زی رزم آورد روی
برآمد ز گردان یکی های هوی
یکی تیر برداشت پیکان سترک
بزد بر بر زنده پیل بزرگ
نشد تیر بر فیل او کارگر
که بودی در آهن ز پا تا به سر
برافراخت زرفام ساطور کین
خروشان و بر ابرو افکنده چین
درآمد خروشان بتنگ اندرش
برافروخت به ساطور و زد بر سرش
زمن گفت مانا که برگشت بخت
زمن بخت خواهد بپرداخت رخت
بگفت این و یکباره جنگ آورید
مر این مغربی را بچنگ آورید
خروشان وجوشان بیامد چه دود
به فرهنگ بربست راه ستیز
به کف داشت از کینه ساطور تیز
به فرهنگ گفتن که اندر نبرد
ندیدی هنرهای مردان مرد
نمودی به مردان ما دستبرد
ولی کس ز من گوی مردی نبرد
به من در جهان کس هم آورد نیست
بمغرب زمین کس چه من مرد نیست
کنم پیکرت رابساطور نرم
که من چون پلنگم توئی همچو غرم
بدو گفت فرهنگ کای پرگزاف
ز مردان نه نیکوست آئین لاف
من امروز بینم یکی مرگ تو
بکوبم بگرز گران ترک تو
بگفت این و زی رزم آورد روی
برآمد ز گردان یکی های هوی
یکی تیر برداشت پیکان سترک
بزد بر بر زنده پیل بزرگ
نشد تیر بر فیل او کارگر
که بودی در آهن ز پا تا به سر
برافراخت زرفام ساطور کین
خروشان و بر ابرو افکنده چین
درآمد خروشان بتنگ اندرش
برافروخت به ساطور و زد بر سرش
زمن گفت مانا که برگشت بخت
زمن بخت خواهد بپرداخت رخت
بگفت این و یکباره جنگ آورید
مر این مغربی را بچنگ آورید
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۱۰ - رزم لشکر ارژنگشاه با زرفام گوید
بجنبید لشکر چه دریای چین
دمیدند در دم گره بر جبین
خروشیدن سنج و شیپور و کوس
همی گفت بر نامداران فسوس
وزین روی جمهور و هیتال شاه
کشیدند لشکر سوی رزمگاه
برانگیخت زرفام فیلش ز جای
برآمد غو طیل و آوای نای
ز بس کز دو رویه برآمد خروش
شد از جوش دریای بی بن خموش
تو گوئی بدرید گوش سپهر
درافتاد از طاق فیروزه مهر
ز بیم دم تیغ الماس رنگ
جگر آب شد در درون نهنگ
ز بس خون فرو ریخت روز نبرد
نه برخاست ز آن دشت تا حیزه گرد
به چشم دلیران و مردان جنگ
فزون از مژه بود تیر خدنگ
شکست از سوی شاه ارژنگ بود
سه روز اندرون رزمگه جنگ بود
فتاده تن نامداران بخاک
سر و پشت و پهلو به شمشیر چاک
چه ارژنگ دید آن چنان کارزار
بگرداند رو از دم گیر و دار
همی شد گریزان ز هیتال شاه
دمان و رمان از پس او سپاه
همه راه پرخسته و کشته شد
ز کشته بهر سوی صد پشته شد
یکی کوه پیش اندر آمد براه
بنه سوی که برد فرخنده شاه
یکی کنده در پیش که کرد زود
کز آنجای رفتن نبودش بسود
کز آن کوه ره دورند تا سرند
بکه جای گیرد یکی کنده کند
همه مردمش خسته و بسته دید
گهی دست و گه لب بدندان گزید
چه زد بر سرش گرد آن جام زر
شد از دود آن قلعه زیر و زبر
زمانی چه شد برطرف گشت دود
در دز بروی سپهبد گشود
ز در بند دز زود بیرون دوید
از آن کوه سر سوی هامون دوید
بیآمد بدان چشمه کامد نخست
تنش بود لرزان دلش بود سست
بدان چشمه سر یکدمی بغنوید
بناگه شد از دشت کردی پدید
سواری برون آمد از تیره کرد
که نعل مستورش جهان تیره کرد
فتاده ز سر خود و کیش از میان
نه برجای تیر و نه بر زه کمان
دمیدند در دم گره بر جبین
خروشیدن سنج و شیپور و کوس
همی گفت بر نامداران فسوس
وزین روی جمهور و هیتال شاه
کشیدند لشکر سوی رزمگاه
برانگیخت زرفام فیلش ز جای
برآمد غو طیل و آوای نای
ز بس کز دو رویه برآمد خروش
شد از جوش دریای بی بن خموش
تو گوئی بدرید گوش سپهر
درافتاد از طاق فیروزه مهر
ز بیم دم تیغ الماس رنگ
جگر آب شد در درون نهنگ
ز بس خون فرو ریخت روز نبرد
نه برخاست ز آن دشت تا حیزه گرد
به چشم دلیران و مردان جنگ
فزون از مژه بود تیر خدنگ
شکست از سوی شاه ارژنگ بود
سه روز اندرون رزمگه جنگ بود
فتاده تن نامداران بخاک
سر و پشت و پهلو به شمشیر چاک
چه ارژنگ دید آن چنان کارزار
بگرداند رو از دم گیر و دار
همی شد گریزان ز هیتال شاه
دمان و رمان از پس او سپاه
همه راه پرخسته و کشته شد
ز کشته بهر سوی صد پشته شد
یکی کوه پیش اندر آمد براه
بنه سوی که برد فرخنده شاه
یکی کنده در پیش که کرد زود
کز آنجای رفتن نبودش بسود
کز آن کوه ره دورند تا سرند
بکه جای گیرد یکی کنده کند
همه مردمش خسته و بسته دید
گهی دست و گه لب بدندان گزید
چه زد بر سرش گرد آن جام زر
شد از دود آن قلعه زیر و زبر
زمانی چه شد برطرف گشت دود
در دز بروی سپهبد گشود
ز در بند دز زود بیرون دوید
از آن کوه سر سوی هامون دوید
بیآمد بدان چشمه کامد نخست
تنش بود لرزان دلش بود سست
بدان چشمه سر یکدمی بغنوید
بناگه شد از دشت کردی پدید
سواری برون آمد از تیره کرد
که نعل مستورش جهان تیره کرد
فتاده ز سر خود و کیش از میان
نه برجای تیر و نه بر زه کمان