تعداد ۷۳۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۱۷ - من به هوس همی خورم ناوک سینه دوز را
من به هوس همی خورم ناوک سینه دوز را
تا نکنی ملامتی غمزهٔ کینه توز را
دین هزار پارسا در سر گیسوی تو شد
چند به ناکسان دهی سلسلهٔ رموز را
قصه ی عشق خود رود پیش فسردگان ولی
سنگ تراش کی خرد گوهر شب فروز را
ساقی نیم مست من جام لبالب آر تا
نقل معاشران کنم این دل خام سوز را
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۵۶۰ - گر چه ز خوی نازکت سوخته گشت جان من
گر چه ز خوی نازکت سوخته گشت جان من
سوی تو می کشد هنوز این دل ناتوان من
خواب نماند خلق را در همه شهر از غمت
دور شنیده می‌شود در دل شب فغان من
گردهیم به جان امان نزل ره تو عمر من
ور کشیم به رایگان گرد سر تو جان من
دور مکن ز دامنش گرد من ای صبا ازانک
در ره او ازین هوس خاک شد استخوان من
شهریار (سید محمدحسین بهجت تبریزی) : گزیدهٔ غزلیات
غزل شمارهٔ ۲۳ - زکات زندگی
شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنست
روز ستاره تا سحر تیره به آه کردنست
متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان
حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردنست
چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رونهیم
این هم از آب و آینه خواهش ماه کردنست
نو گل نازنین من تا تو نگاه می کنی
لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنست
ماه عباد تست و من با لب روزه دار ازین
قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردنست
لیک چراغ ذوق هم این همه کشته داشتن
چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردنست
غفلت کائنات را جنبش سایه ها همه
سجده به کاخ کبریا خواه نخواه کردنست
از غم خود بپرس کو با دل ما چه می کند
این هم اگر چه شکوه شحنه به شاه کردنست
عهد تو سایه و صبا گو بشکن که راه من
رو به حریم کعبه لطف اله کردنست
گاه به گاه پرسشی کن که زکات زندگی
پرسش حال دوستان گاه به گاه کردنست
بوسه ی تو به کام من کوه نورد تشنه را
کوزه ی آب زندگی توشه راه کردنست
خود برسان به شهریار ای که در این محیط غم
بی تو نفس کشیدنم عمر تباه کردنست
مولوی : غزلیات
غزل ۳۲۳۰ - یا سندا لحاظه عاقلتی و مسکنی
یا سندا لحاظه عاقلتی و مسکنی
یا ملکا جواره مکتنفی و مؤمنی
انت عماد بنیتی انت عتاد منیتی
انت کمال ثروتی انت نصاب مخزنی
قره کل منظر مقصد کل مشتری
قوه کل ناعش قدره کل منحنی
انت ولی نعمتی مونس لیل وحدتی
انت کروم نائل حول جناه نجتنی
سید کل مالک مخلص کل هالک
هادی کل سالک ناعش کل منثنی
چند خموش می‌کنم سوی سکوت می‌روم
هوش مرا به رغم من ناطق راز می‌کنی
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۷۹۴ - بیخبری ز پای خم، برد به سیر عالمم
بیخبری ز پای خم، برد به سیر عالمم
ورنه به اختیار کس، ترک وطن نمی‌کند
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۶۶ - سالک راه حق بیا همت از اولیا طلب
سالک راه حق بیا همت از اولیا طلب
همت خود بلند کن سوی حق ارتقا طلب
فاش ببین که دعا روی خدا در اولیا
بهر جمال کبریا آئینة صفا طلب
گفت خدا که اولیا روی من و ره منند
هر چه خواهی از خدا بر در اولیا طلب
سرور اولیا نبیست و زپس مصطفی علی است
خدمت مصطفی کن و همت مرتضی طلب
پیروی رسول حق دوستی حق آورد
پیروی رسول کن دوستی خدا طلب
چشم بصیرتت بخود نور پذیر کی شود
نور بصیرت دل از صاحب انّما طلب
شرع سفینهٔ نجات آل رسول ناخدات
ساکن این سفینه شو دامن ناخدا طلب
دل بدمم بگوش هوش میفکنند این سروش
معرفت ار طلب کنی از برکات ما طلب
خستهٔ جهل را بگوی خیز و بیا بجست جوی
از برما شفا بجو از دم ما دعا طلب
مفلس بینوا بیا از در ما بجوا نوا
صاحب مدعا بیا از در ما دوا طلب
چند زپست همتی فرش شوی برین زمین
روی بروی عرش کن راه سوی سما طلب
چیست سما سمای غیب ممکلت بری زعیب
جای بقای جاودان سعی کن آن بقا طلب
نیست خوشی در این سرا کیست به جز غم و عنا
عیش در این سرا مجو عیش در آن سرا طلب
راحت و امن و عافیت گر طلبی درین جهان
زهد و قنوع پیشه کن مملکت رضا طلب
هست طلب بحق سبب گر بسزا بود طلب
هر چه طلب کنی چو فیض یاوه مگو بجا طلب
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۹۳ - من نروم ز پیش تودست منست و دامنت
من نروم ز پیش تودست منست و دامنت
نوش منست نیش تودست منست و دامنت
خواه مرا به تیر زن خواه ببر سرم زتن
دست ندارم از تو من دست منست ودامنت
چون شوم از تو جدا دامن توکنم رها
از بر تو روم کجا دست منست و دامنت
بندگی تو بس مرا ذکر تو هم نفس مرا
نیست بجزمن توکس مرادست منست ودامنت
عشق تو رهبر منست لطف تو یاور منست
دست تو بر سرمنست دست منست و دامنت
چشم منست و روی تو گوشم وگفتگوی تو
پای منست و کوی تو دست منست و دامنت
روی دل است سوی تو قوت دلست بوی تو
مستیم از سبوی تو دست منست و دامنت
قوت روان من توئی گنج نهان من توئی
جان جهان من توئی دست منست و دامنت
حسن تو بوستان من روی تو گلستان من
مهر تو مهر جان من دست منست و دامنت
مهر تواست جان من ذکر تو و زبان من
وصف تو و بیان من دست منست و دامنت
فیض بس است گفتگو برجه و دامنش بجو
چو بکف آوری بگو دست منست ودامنت
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۲۳۲ - بر دل و جان رواست درد در سروتن چراست درد
بر دل و جان رواست درد در سروتن چراست درد
تا که رسد ز تن بجان تا نپرد تمام مرد
میرسد از بدن بجان میکشد این بسوی آن
گر بتنست و گر بجان هر چه بود سزاست درد
مغز ز پوست میکشد هر دو بدوست میکشد
مرد چو گرم درد شد شد دلش از دو کون سرد
درد دواست مرد را مرد دواست درد را
رد بود آنکه نبودش بیگه و گاه رنج و درد
درد بود غذای روح مایهٔ شادی و فتوح
هر که بدرد گشت جفت شد ز غم زمانه فرد
علت و سقم آب و گل هست شفای جان و دل
سرخی روی جان بود روی تنت چو گشت زرد
کرد تن و سوار جان این شده پردهٔ بر آن
در طلب سوار تاز یاوه مگرد گرد گرد
درد چو در تو نیست هیچ بیهده در سخن مپیچ
گرم سخن شدی تو فیض هست سخن ولیک سرد
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۲۸۷ - محنت این سرا بکش ریح نجات میرسد
محنت این سرا بکش ریح نجات می‌رسد
در ظلمات صبر کن آب حیات می‌رسد
گر تو کنی به دوست رو، تن بدهی به حکم او
صد مددش به جان تو از جذبات می‌رسد
بهر حلاوت حیات تن به نبات عشق ده
چوب چو در شکر رسد شاخ نبات می‌رسد
بار صلوه را بکش تلخی صوم را بچش
بهر صلوه و صوم ازو صد صلوات می‌رسد
مالی اگر رسد برات از دل خوش بده زکات
در دو سرا دهنده را اجر زکات می‌رسد
حج بگذار اگر تو را هست توان و طاقتی
در ره کعبه حاج را صد برکات می‌رسد
عشق بورز ای پسر در ره عشق باز سر
کشتهٔ عشق دوست را تازه حیات می‌رسد
در ره حق ثبات ورز تا برسی به دوست فیض
عذر فتور خواستن کسی به ثبات می‌رسد
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۳۰۹ - نور ازل ظهور کرد رحمت خاص عام شد
نور ازل ظهور کرد رحمت خاص عام شد
حکم قضا نفاد یافت کار قدر تمام شد
دانه گندمی فکند آدم پاک را بخاک
بهر شکار روح قدس مرکز خاک دام شد
گشت فلک بامر حق بحر وجود کاینات
خلعت هر خلیفهٔ در خور خود تمام شد
چون بمراتب وجود جای گرفت یک بیک
آنکه ز پس ظهور کرد مر همه را امام شد
میکده را گشود ار ساقی باقی الست
عاشق رند باده کش معتکف مدام شد
زمره طالبان حق بر سر مستی آمدند
وانکه ز باده ننگ داشت طالب جاه و نام شد
وقت رجوع چون رسید بهر جزای قول و فعل
جان که ز تن رمیده بود باز بجسم رام شد
یافت حیات تازه دوست مغز درآمدش بپوست
وز تن و جان دشمنان طالب انتقام شد
جان چو بداد دل بکام کار دلش بماند خام
فیض چو کند دل ز جان کار دلش تمام شد
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۳۵۹ - غمزهٔ چشم پرفنت سحر حلال میکند
غمزهٔ چشم پرفنت سحر حلال میکند
بیسخن آن لب و دهان وصف جمال میکند
بسکه ز معنی جمال یافته صورتت کمال
جلوه‌ات از جمال خود سلب کمال میکند
زینهمه حسن و دلبری بستن چشم چون توان
زاهد بی بصر عبث جنگ و جدال میکند
کندن دل چه سان توان از رخ و زلف دلبران
صنع جمال آفرین عرض جمال میکند
بیخبری ز حسن خود ورنه ز خویش میشدی
کار تو نیست، دیگری غنج و دلال میکند
بر دل هر که بگذری روح رون کند گذر
بر دلت آنکه بگذرد یاد جبال میکند
آن ستمی که میکنی هر نفسی بجان فیض
دشمن اگر کند بکس در مه و سال می‌کند
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۳۷۵ - در سر بوالهوس نگر چون شر و شور میرود
در سر بوالهوس نگر چون شر و شور میرود
در دل ماست یار دل بر ره دور میرود
در سر چون درا درا نالهٔ عاشقان شنو
قافله خیال بین سوی صدور میرود
عشق بهر که داد جان رست ز خاک و خاکدان
زاهد مرده دل ز گور هم سوی گور میرود
هر که ز عشق یافت جان یافت حیات جاودان
او نه بمیرد ار بمرد زنده بگور می‌رود
نی غلطم کجا چو کور از پی نور حق شتافت
موسی وقت خویش شد جانب طور میرود
هیچ نیافت آنکه او لذت عاشقی نیافت
گر همه در بهشت یا در بر حورد میرود
این دل پختگان عشق جانب حق همی رود
وان دل زاهدان خام سخت صبور میرود
آتش عشق مرد را پخته و سرخ رو کند
خام فسرده را صلا گربه تنور میرود
هست بهر خم فلک باده و نشأه دگر
هرکه نه مست عشق شد مست غرور میرود
فیض چو دل بعشق داد بر سر غصه پا نهاد
شاد شد از سرور باز سوی سرور میرود
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۳۷۹ - زنده دل از چه رو بدن عالم نور میرود
زنده دل از چه رو بدن عالم نور میرود
جاهل مرده دل ز گور هم سوی گور میرود
طالب نشأه بقا سوی خدا روان شود
دستهٔ نشأه فنا سوی ثبور میرود
هرکه درین سرا بدید نشأه آخرت، بدید
در ره او ز پیش و پس رایت نور میرود
وانکه ز نشأه دگر کور بود درین سرا
چون برود ازین سرا هم کر و کور میرود
هر که ز تقویش لباس افسر علم بر سرش
وانکه بمعصیت تنید ناقص و عور میرود
هرکه ز کینه و حسد آتش خشم بر فروخت
او ز تنور آتشی سوی تنور می‌رود
سوی بهشت میرود هرکه باختیار مرد
قعر جحیم جا کند آنکه بزور میرود
هرکه بخشم مبتلا راست چو مار می‌شود
و آنکه اسیر حرص شد خوار چو مور میرود
غفلت فیض بین که چون غره گفتگو شده
ماتم خود گذاشته در پی سور میرود
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۳۹۷ - جور ز حد ببر مگو جور زیاد میشود
جور ز حد ببر مگو جور زیاد میشود
از نظری بروی تو جور تو داد میشود
جور و جفا ز تو رواست هرچه تو میکنی بجاست
گر تو همه وفا شوی حسن کساد میشود
جور و وفا بهم خوش و مهر و جفا بهم نکوست
هست جفا صلاح حسن گرنه فساد میشود
لطف نهان بجلوه آر تا برود دلم ز کار
حسن چو جلوه میکند عشق زیاد میشود
نیست مرا به جز تو کس مونس من توئی و بس
غم بدلم چو میرسد دل بتو شاد میشود
برک و نوای من توئی باد صبای من توئی
عقده غنچه دلم از تو گشاد میشود
چون تو بیاد آئیم خود بروم زیاد خود
فیض در آن زمان همه معنی یاد میشود
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۳۹۸ - خواست دلم که ماتمم سور شود نمیشود
خواست دلم که ماتمم سور شود نمیشود
از سرم آتش هوا دور شود نمیشود
از سر بوالهوس هوس جز غم عشق کی برد
ظلمت شب بغیر روز نور شود نمیشود
مهر بتان دلفریب عقل ز سر نمی‌برد
مستی باده هوس شور شود نمیشود
آنکه چشید ذوق می میل بزهد کی کند
دیده که دید روی دوست کور شود نمیشود
زاهد خشک را شراب مست کند نمیکند
دیو بصحبت ملک حور شود نمیشود
زاهد اگر ز بهر خلد شعله شود دلش چه سود
هر حجری ز آتشی طور شود نمیشود
خوی بدی چه جا گرفت می نرود بپند کس
مار چگونه از فسون مور شود نمیشود
دوش دلم ز بار خلق کاش رهد نمی‌رهد
پای گران ز سر مرا دور شود نمیشود
یار بوعدهٔ گهی خاطر فیض خوش کند
ماتم من بدین فسون سور شود نمیشود
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۳۹۹ - بی‌دل و جان بسر شود بی‌تو بسر نمی‌شود
بی‌دل و جان بسر شود بی‌تو بسر نمی‌شود
بی دو جهان بسر شود بی‌تو بسر نمی‌شود
بی‌سر و پا بسر شود بی‌تن و جان بسر شود
بی من و ما بسر شود بی‌تو بسر نمی‌شود
درد مرا دوا توئی رنج مرا شفا توئی
تشنه‌ام و سقا توئی بی‌تو بسر نمی‌شود
در دل و جان من توئی گنج نهان من توئی
جان و جهان من توئی بی‌تو بسر نمی‌شود
یار من و تبار من مونس غمگسار من
حاصل کار و بار من بی‌تو بسر نمی‌شود
جان بغمت کنم گرو تن شود ار فنا بشو
هر چه به جز تو گو برو بی‌تو بسر نمی‌شود
غیر تو گو برو بیاد غیر تو گو برو زیاد
بی‌تو مرا دمی مباد بی‌تو بسر نمی‌شود
کوثر و حور گو مباش قصر بلور گو مباش
حلهٔ نور گو مباش بی‌تو بسر نمی‌شود
کوثر و حور من توئی قصر بلور من توئی
حلّه نور من توئی بی‌تو بسر نمی‌شود
شربت و ‌آب گو مباش نقل و نبات گو مباش
راحت و خواب گو مباش بی‌تو بسر نمی‌شود
آب حیات من توئی فوز و نجات من توئی
صوم و صلوهٔ من توئی بی‌تو بسر نمی‌شود
عمر من و حیات من بود من و ثبات من
قند من و نبات من بی‌تو بسر نمی‌شود
هول ندای کن کند نخل مرا ز بیخ و بن
هجر مرا تو وصل کن بی‌تو بسر نمی‌شود
گر ز تو رو کنم بغیر ور بتو رو کنم ز غیر
جانب تست هر دو سیر بی‌تو بسر نمی‌شود
گر ز برت جدا شوم یا ز غمت رها شوم
خود تو بگو کجا روم بی‌تو بسر نمی‌شود
فیض ز حرف بس کند پنبه درین جرس کند
ذکر تو بی نفس کند بی‌تو بسر نمی‌شود
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۵۱۲ - یار بما نکرد صبر و شکیب را وداع
یار بما نکرد صبر و شکیب را وداع
ناله ما اثر نکرد صبر و شکیب را وداع
یار نظر نمیکند ناله اثر نمیکند
غصه سفر نمیکند صبر و شکیب را وداع
یار زما کرانه کرد شرم و حیا بهانه کرد
صبر مرا روانه کرد صبر و شکیب را وداع
یار بعشق اشاره کرد عشق بناله چاره کرد
جامهٔ صبر پاره کرد صبر و شکیب را وداع
آتش عشق درگرفت ناطقه رخت بر گرفت
عقل ره سفر گرفت صبر و شکیب را وداع
آتش عشق تیز شد جان بره گریز شد
باقی صبر نیز شد صبر و شکیب را وداع
عشق شکیب میبرد جامهٔ صبر می‌درد
کس غم ما نمیخورد صبر و شکیب را وداع
فیض ز عشق مست شد مست می الست شد
دین و دلش ز دست شد صبر و شکیب را وداع
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۵۵۱ - یا املی و بغیتی لیس هوای فی سواک
یا املی و بغیتی لیس هوای فی سواک
لیس سواک منیتی لیس هوای فی سواک
انت حبیب مهجتی انت طبیب علتی
انت شفاء لوعتی لیس هوای فی سواک
یار گرفته‌ام کسی چون تو ندیده‌ام کسی
غیر تو نیست مونسی لیس هوای فی سواک
فیک لقیت ما لقیت غیر رضاک ما رضیت
اختبرک کیف شئت لیس هوای فی سواک
حبک فی سریرتی نورک فی بصیرتی
سیر هواک سیرتی لیس هوای فی سواک
تسلمنی الی الهلاک لا و هواک ما اراک
ان هوای فی هواک لیس هوای فی سواک
گر بکشی زهی شرف ان لقاک فی التلف
تیغ بکش ولاتخف لیس هوای فی سواک
ما املی سوی لقاک ان ردای فی نواک
ان تلفی یکن رضاک لیس هوای فی سواک
فیض سواک ما هوی غیر لقاک ماهوی
غیر هواک ما هوی لیس هوای فی سواک
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۶۱۳ - آمده‌ام بدینجهان تا که ز نی شکر برم
آمده‌ام بدینجهان تا که ز نی شکر برم
نامده‌ام که از شکر قصه برم خبر برم
چیست شکر دهان او نی غم آاندهان او
این نی پر گره بهم در شکنم شکر برم
جهد کنم در این سفر تا که ذخیره را بسی
تنگ شکر ز معدنش بر سر یکدیگر برم
بسته کمر ببندگی ناله کنان ز خود تهی
لب بلبش چو نی نهم از لب او شکر برم
دوست چو مغز من شود پوست بیفکنم ز خود
تا که نماید آن من بی صدفی گهر برم
آمده بسته‌ام کمر خدمت پادشاه را
تا که زیمن دولتش تاج برم کمر برم
سر بنهم به پای او دل بنهم برای او
جان بدهم برای او خدمت او بسر برم
ظلمت و نور و خیر و شر هست درون یکدگر
نور کشم ز ظلمت و خیر ز شر بدر برم
هر چه درین سرا بود جمله از آن ما بود
آمده‌ام که مال خود جمع کنم بدر برم
دیدهٔ جان گشوده‌ام بو که در آید از درم
تخم ولاش کشته‌ام تا که ازو ثمر برم
مونس و غمگسار من نیست به جز خیال او
گر نبود خیال او با که دمی بسر برم
کی بود آنکه وصل او روزی جان من شود
بوسه زنم بر آن دهان غصه ز دل برون برم
دوست بدست آورم نیست بهست آورم
جان که بزیر آمده باز سوی زبر برم
این غزلم جواب آنکه عارف روم گفته فیض
آمده‌ام که سر نهم عشق ترا بسر برم
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۶۳۹ - عمر عزیز تا یکی صرف در آرزو کنم
عمر عزیز تا یکی صرف در آرزو کنم
های بیا که آرزو جمله فدای هو کنم
چند خجل کند مرا توبهٔ آبروی بر
میسزد ار ز توبه خون ریزم و آنرو کنم
اشتر لنک لنک من پاش خورد بسنگ من
سنگ دگر چه افکنم زحمت او دو تو کنم
عشوهٔ توبه میخری یاری توبه میخورم
گر فتد او بدست من بین که باو چها کنم
رخ بنمای پیر من چند بخانقاه تن
نعره‌های هازنم مستی هوی هو کنم
چند تنم بگرد تن بخیه زنم برین بدن
بفکنم این تن و بجان روی بجستجو کنم
رو چو کنی بسوی من جان شودم تمام تن
بس ز نشاط جان و تن در تن و جان نمو کنم
جا طلبی ز من ترا بر سر خویش جا دهم
آب طلب کنی ز من دیده برات جو کنم
خانه سر ز ما سوی پاک کنم برای تو
منزل دل ز آب و گل بهر تو رفت و رو کنم
هم بشراب عشق تن پاک کنم ز هر درن
هم بشراب عشق جان بهر تو شست و شو کنم
کی بود ‌آنکه مست‌مست شسته زغیر دوست دست
پشت کنم بهر چه هست روی بروی او کنم
گه بوصال روی او جان کنم از شکوه کوه
گه ز خیال موی او شخص بدن چو مو کنم
گه بوصال جان دهم گه بفراق تن نهم
گه بخطاب انت انت گاه بعیب هو کنم
باز بده به فیض نقد هر‌ آنچه میدهی بده
عمر عزیز تابکی صرف در آرزو کنم