تعداد ۴۴۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ١۴٢ - فاقه را کرده باشد استقبال
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٠٣ - شادی هر که کدخدای شود
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٧٢ - هر که انبای جنس را خواهد
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٧۵ - هر که را داد نعمتی ایزد
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴٨۵ - بستم احرام آستانه شاه
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴٩٢ - دشمن خورد را حقیر مدار
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٧٢٢ - حبذا باغ و راغ علیا باد
حبذا باغ و راغ علیا باد
و آن ریاض چو اطلس و خز او
ز اعتدال هوا عجب نبود
همچو نی گر شکر دهد گز او
کرم قز برگ توتش ار بخورد
حلقه سیم و زر شود قز او
سردی آب او کند احساس
تشنه بالای چاه صد گز او
هوش ارباب عقل برباید
چون کند جلوه دختر رز او
چون نقاب بلور بر بندد
آن عقیق تر زبان گز او
گوئیا آتشی گداخته اند
کرده از آب بسته مرکز او
و آن ریاض چو اطلس و خز او
ز اعتدال هوا عجب نبود
همچو نی گر شکر دهد گز او
کرم قز برگ توتش ار بخورد
حلقه سیم و زر شود قز او
سردی آب او کند احساس
تشنه بالای چاه صد گز او
هوش ارباب عقل برباید
چون کند جلوه دختر رز او
چون نقاب بلور بر بندد
آن عقیق تر زبان گز او
گوئیا آتشی گداخته اند
کرده از آب بسته مرکز او
ابن یمین فَرومَدی : اشعار عربی
شمارهٔ ٧١ - ملمع
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۵۲ - در مدح طغرل شاه سلجوقی
عشقت سوی هر که راه بر گیرد
اول غم تو گواه برگیرد
گر عکس رخت برآسمان افتد
مه وای فضیحتاه بر گیرد
بنمای خود آن چه زنخدان را
تا یوسف راه چاه برگیرد
بگشای چو گل قبای زنگاری
تا لاله ز سر کلاه بر گیرد
مشاطه تست چرخ ازآن هر روز
آیینه خود پکاه بر گیرد
ترسد که از آه عاشقان تو
آیینه چرخ آه برگیرد
گر رنجه شود شبی خیال تو
سوی رهی تو راه بر گیرد
رنجی ز تن ضعیف بردارد
دردی ز دل تباه بر گیرد
لیکن نتواند از سرشک من
الا که ره شناه بر گیرد
دل چون زغمت تسلی جوید
اندیشه مدح شاه بر گیرد
سلطان زمین شه زمان طغرل
کش گردون بارگاه بر گیرد
در موکب او فلک تفاخر را
چتری ز شب سیاه بر گیرد
فرمان وی ا ربحواهد از گردون
این جنبش عمر کاه برگیرد
عدلش پی آن رود که در عالم
رسم بد داد خواه بر گیرد
ای آنکه سخایت ارتفاع کان
هر روز هزار راه بر گیرد
گردون کبودکی دلش آید
کش مثل تو پادشاه برگیرد
این دلق کبود چیست بگذارش
تا خادم خانقاه بر گیرد
مبداء بسلام تو کند خورشید
پهلو چو ز خوابگاه بر گیرد
گر رأی تو بر فلک زند شعله
مه زحمت خود زراه برگیرد
ور خود غلط افتد آفتاب ازوی
خود پرده اشتباه بر گیرد
سیاره ز بهر توتیای چشم
خاک درت از جباه بر گیرد
جود تو همه سؤال بر تابد
عفو تو همه گناه بر گیرد
خشم تو کمر زکوه بگشاید
رأی تو کلف زماه بر گیرد
حلم تو بقوت ثبات خویش
گردون و ومأسواه برگیرد
والله که اگر حساب جود تست
لا از سر لااله بر گیرد
گر عدل تو بر ستم زند بانگی
بیچاره چگونه کاه بر گیرد
طرفه نبود اگر بعدل تو
آتش رمش از گیاه بر گیرد
هر کس که بجاه تو بد اندیشد
دل زود زمال و جاه بر گیرد
با حمله تو عدو کم از کاهست
ور کوه ز جایگاه بر گیرد
در رزم اگرش بجان امان دادی
زان باید کانتباه بر گیرد
شطرنجی اگر چه چربدست آمد
عادت نبود که شاه بر گیرد
تا چرخ مشعبد اندرین حقه
گه بنهد مهره گاه بر گیرد
بادات جهان بکام تا حظی
زین دولت و تاج و گاه بر گیرد
اول غم تو گواه برگیرد
گر عکس رخت برآسمان افتد
مه وای فضیحتاه بر گیرد
بنمای خود آن چه زنخدان را
تا یوسف راه چاه برگیرد
بگشای چو گل قبای زنگاری
تا لاله ز سر کلاه بر گیرد
مشاطه تست چرخ ازآن هر روز
آیینه خود پکاه بر گیرد
ترسد که از آه عاشقان تو
آیینه چرخ آه برگیرد
گر رنجه شود شبی خیال تو
سوی رهی تو راه بر گیرد
رنجی ز تن ضعیف بردارد
دردی ز دل تباه بر گیرد
لیکن نتواند از سرشک من
الا که ره شناه بر گیرد
دل چون زغمت تسلی جوید
اندیشه مدح شاه بر گیرد
سلطان زمین شه زمان طغرل
کش گردون بارگاه بر گیرد
در موکب او فلک تفاخر را
چتری ز شب سیاه بر گیرد
فرمان وی ا ربحواهد از گردون
این جنبش عمر کاه برگیرد
عدلش پی آن رود که در عالم
رسم بد داد خواه بر گیرد
ای آنکه سخایت ارتفاع کان
هر روز هزار راه بر گیرد
گردون کبودکی دلش آید
کش مثل تو پادشاه برگیرد
این دلق کبود چیست بگذارش
تا خادم خانقاه بر گیرد
مبداء بسلام تو کند خورشید
پهلو چو ز خوابگاه بر گیرد
گر رأی تو بر فلک زند شعله
مه زحمت خود زراه برگیرد
ور خود غلط افتد آفتاب ازوی
خود پرده اشتباه بر گیرد
سیاره ز بهر توتیای چشم
خاک درت از جباه بر گیرد
جود تو همه سؤال بر تابد
عفو تو همه گناه بر گیرد
خشم تو کمر زکوه بگشاید
رأی تو کلف زماه بر گیرد
حلم تو بقوت ثبات خویش
گردون و ومأسواه برگیرد
والله که اگر حساب جود تست
لا از سر لااله بر گیرد
گر عدل تو بر ستم زند بانگی
بیچاره چگونه کاه بر گیرد
طرفه نبود اگر بعدل تو
آتش رمش از گیاه بر گیرد
هر کس که بجاه تو بد اندیشد
دل زود زمال و جاه بر گیرد
با حمله تو عدو کم از کاهست
ور کوه ز جایگاه بر گیرد
در رزم اگرش بجان امان دادی
زان باید کانتباه بر گیرد
شطرنجی اگر چه چربدست آمد
عادت نبود که شاه بر گیرد
تا چرخ مشعبد اندرین حقه
گه بنهد مهره گاه بر گیرد
بادات جهان بکام تا حظی
زین دولت و تاج و گاه بر گیرد
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۹۴ - در شکایت
اندیشه دل دراز می بینم
بر دل در درد باز می بینم
بر بود فلک امید من یک یک
یارب که چه ترکتاز می بینم
بر من که برهنه تن تر از سیرم
ده تو شده چون پیاز می بینم
هر جا که ستمگریست خونخواری
بر دست شهی چو باز می بینم
بر عرصه خاک مهره طبعم
در ششدره نیاز می بینم
زخم از پی زر همیخورد سندان
بس زر بدهان گاز می بینم
در کفه روزگار ناموزون
سرهای تهی فراز می بینم
شمع هنرم بکشته ام زیراک
ز افروختنش گداز می بینم
از نعمت آن بروزه می باشم
کش طاعت چون نماز می بینم
از خوان کسی چه چشم شاید داشت
کش گرسنه تر زآز می بینم
زین سگ صفتان آدمی صورت
اولی تر احتراز می بینم
هم وعده شان خلاف می یابم
هم گفته شان مجاز می بینم
این در که ز بخل باز بستستند
هرگز نشود فراز می بینم
من اینهمه شعبده که می بینی
زین حقه مهره باز می بینم
گر در همه عمر دوستی گیرم
هم هیچ بود چو باز می بینم
بر دل در درد باز می بینم
بر بود فلک امید من یک یک
یارب که چه ترکتاز می بینم
بر من که برهنه تن تر از سیرم
ده تو شده چون پیاز می بینم
هر جا که ستمگریست خونخواری
بر دست شهی چو باز می بینم
بر عرصه خاک مهره طبعم
در ششدره نیاز می بینم
زخم از پی زر همیخورد سندان
بس زر بدهان گاز می بینم
در کفه روزگار ناموزون
سرهای تهی فراز می بینم
شمع هنرم بکشته ام زیراک
ز افروختنش گداز می بینم
از نعمت آن بروزه می باشم
کش طاعت چون نماز می بینم
از خوان کسی چه چشم شاید داشت
کش گرسنه تر زآز می بینم
زین سگ صفتان آدمی صورت
اولی تر احتراز می بینم
هم وعده شان خلاف می یابم
هم گفته شان مجاز می بینم
این در که ز بخل باز بستستند
هرگز نشود فراز می بینم
من اینهمه شعبده که می بینی
زین حقه مهره باز می بینم
گر در همه عمر دوستی گیرم
هم هیچ بود چو باز می بینم
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۱۳۱ - در مدح قوام الدین صاعد
آن زلف نگر بدان پریشانی
وان روی نگر بدان درخشانی
زلفی که چو گرد گل برافشاند
تو دست زجان و دل برافشانی
روئی که کراکند که از دورش
می بینی و وان یکاد میخوانی
حسنی بکمال ای دریغ ار بود
خوی خوش و ذره مسلمانی
او گوید جان، ببر فدای تو
من گویم بوسه، هان گرانجانی
آخر بشناس وقت هر کاری
یارب که تو اینقدر نمیدانی
گرتن بزنم که این چه، زیبا نیست
ور دم نزنم که هم سخندانی
ای روز وصال تو شتابنده
شبهای فراق تو زمستانی
گفتی ز تو جان و از لبم بوسی
انصاف حریف آب دندانی
گر جان ببری ز من روا دارم
آنی که مرا تو جان و جانانی
من از تو بخون دیده گریانم
سودم چه ازین که ماه خندانی
عشق و رخ تو چو بلبل است و گل
غم با دل من چو بوم و ویرانی
در چشم امید من شکستی خار
پس من چکنم که تو گلستانی
درستی عهد بس کمان سختی
در تنگی خو فراخ میدانی
رویم ز غمت برنگ که گشتست
بر من بدو جو که سرو بستانی
روئی که جهان همه بدو دیدم
بی جرم چرا ز من بگردانی
سبحان الله ببخت کور ما
چونانکه نخواستیم چونانی
بر من متغیر از چه رو گشتی
تو هم بدل قوام دین مانی
حری که نبیندش جهان مانند
صدری که نیاردش فلک ثانی
ای مرکز جود و عالم معنی
وی صورت لطف و فر یزدانی
در برج شرف هزار خورشیدی
بر شاخ کرم هزار دستانی
از حکم ورای سیر گردونی
در قدر فراز اوج کیوانی
آثار خصایل تو قدوسی
اخلاق شمایل تو روحانی
از روی کمال جوهر عقلی
وز راه نهاد عالم جانی
یک ساعت خرج جود تو نبود
مجموع جهان نباتی و کانی
لفظست مروت و تو معنائی
دعویست بزرگی و تو برهانی
هم چشم و چراغ خانه صاعد
هم پشت و پناه آل نعمانی
در علم چو بر دور پایابی
در حلم چو کوه ثابت ارکانی
نه در تو کدورتیست ترکیبی
نه در تو کثافتیست جسمانی
از نعمت تست هر شبان روزی
در اند هزار خانه مهمانی
با این همه منصب این تواضع بین
نبود ز گزاف فیض ربانی
سوسن اگر از مدیحت اندیشد
یابد ز حواس نطق سحبانی
گر خشم تو بر فلک زند شعله
گردد بره سپهر بریانی
ور عدل تو بر فلک زند بانگی
مهتاب کند ز بیم کتانی
وقتی که تو زین عزم بربندی
منسوب شود فلک بکسلانی
جائی که لطافت تو تریاکست
از زهر چه آید؟ آب حیوانی
چون دست تو در سخا زرافشاند
نه باد خزان نه ابر نیسانی
از بهر صلاح عالم بالا
گر بر نگری بسقف ایوانی
خورشید بری شود ز غمازی
مریخ حذر کند ز فتانی
بدخواه تو هر که هست گومیباش
بالله که کم از سگی است کهدانی
بادند همه فدای تو یک یک
گر چه نکنند سگ بقربانی
ای خواجه خواجگان علی الاطلاق
بر جمله عراقی و خراسانی
دادم بده از تو داد میخواهم
زیرا که بر اهل علم سلطانی
تا چند قفا خورم زهر ناکس
آخر نه تو حاکم سپاهانی
تا چند بپیش طعنه خاموشی
تا چند بزیر پتک سندانی
بر من چو تو سر گران کنی لاشک
افسوس کنندم انسی و جانی
مرگیست مرا که هر کسم پرسد
کآخر تو چرا حریف حرمانی
نه با خود اضافتی توانم کرد
کز من خللی فتاد طغیانی
نه بر کرمت حواله شاید کرد
کانجا سببی برفت سهوانی
نه روی سخن نه برگ خاموشی
مسدود شده طریق عقلانی
بر مرد چو روزگار شد تیره
آنجا ناید بکار لقمانی
تدبیر صلاح کار من سهلست
دانی چه کنی؟ سری بجنبانی
بد نام مکن مرا که زشت آید
بر دوش ملک ردای شیطانی
گر بی گنهم تو مرد انصافی
ور با گنهم تو اهل احسانی
دانی که مرا ز روزگار تو
اندیشه نبود این پریشانی
گر از تو کسی علی المثل پرسد
از راه فضول طبع انسانی
گوید که فلان چه جرم کرد آخر
کز نزد خودش بقهر میرانی
آخر بچه حرف بر نهی انگشت
ترسم که درین «ازین» جواب درمانی
ز اول ز چه بی سوابق خدمت
بودیم بدان کرامت ارزانی
وانگه ز چه بی شوایب تهمت
ماندیم درین مقام حیرانی
گر اهل نیم چرام پروردی
ور اهل بدم چرا پشیمانی
واجب نکند ز بیخ بر کندن
شاخی که بدست خویش بنشانی
انگار که من خود از در اینم
انصاف بده تو لایق آنی؟
من خود کیم و زمن چه میآید
تا خاطر خود بدان برنجانی
خود گیر که من جنایتی کردم
یا از سر قصد یا ز نادانی
معصوم نیند آدمی از سهو
با آنکه نرفت و هم تو میدانی
در حلم و کرم چه فایدت باشد
گر خود نبود جنایت جانی
ور باز نمیتوانمش دادن
سیمی که ببردم از تو پنهانی
عمری که بخرج مدحتت کردم
تو نیزش باز داد نتوانی
ابروی ترا گره نمی زیبد
بگشای پس این گره ز پیشانی
از دولت تو بساکسان هستند
در حشمت و نعمت و تن آسانی
عیبست کز آن میانه من باشم
با این همه رنج و نابسامانی
والله که مبارکم دران خدمت
دانی تو که نیست لاف و لامانی
زاول که رسیده ام بدینحضرت
از بهر مراسم ثنا خوانی
هر چند که بود بر فلک جاهت
امروز ببین هزار چندانی
نه هر که جنیبتی خرد تازی
بیرون کند از طویله پالانی
گر اطلس زینتست کسوترا
پشمینه نکوست روز بارانی
من گر چه نیم سزای استیفا
دانم بپسندیم بدربانی
فی الجمله رضات گشته مقصودم
بی ملتمسات آبی و نانی
نی نی بخدا اگر عمل جویم
اینم هم از احمقی و نادانی
گر رای عنایتیست برهان بس
تا بو کم ازین شماته برهانی
ور قصد عقوبتیست فرمان ده
نه پادشهی بتیز فرمانی؟
زین پس نه اگر عنایتی بینم
لا شک منم و عصای و انبانی
هر چند صحیح لفظ انبانست
لیکن بضرورة گفته شد بانی
تا گردد شب زچرخ روزافزون
چون گردد آفتاب میزانی
تا ضد فنا بقاست در عالم
تو باقی مان ز عالم فانی
عمر تو ز عمر نوح افزون باد
در دولت و ملکت سلیمانی
تازه بسخات شاخ دانائی
زنده ببقات روح انسانی
وان روی نگر بدان درخشانی
زلفی که چو گرد گل برافشاند
تو دست زجان و دل برافشانی
روئی که کراکند که از دورش
می بینی و وان یکاد میخوانی
حسنی بکمال ای دریغ ار بود
خوی خوش و ذره مسلمانی
او گوید جان، ببر فدای تو
من گویم بوسه، هان گرانجانی
آخر بشناس وقت هر کاری
یارب که تو اینقدر نمیدانی
گرتن بزنم که این چه، زیبا نیست
ور دم نزنم که هم سخندانی
ای روز وصال تو شتابنده
شبهای فراق تو زمستانی
گفتی ز تو جان و از لبم بوسی
انصاف حریف آب دندانی
گر جان ببری ز من روا دارم
آنی که مرا تو جان و جانانی
من از تو بخون دیده گریانم
سودم چه ازین که ماه خندانی
عشق و رخ تو چو بلبل است و گل
غم با دل من چو بوم و ویرانی
در چشم امید من شکستی خار
پس من چکنم که تو گلستانی
درستی عهد بس کمان سختی
در تنگی خو فراخ میدانی
رویم ز غمت برنگ که گشتست
بر من بدو جو که سرو بستانی
روئی که جهان همه بدو دیدم
بی جرم چرا ز من بگردانی
سبحان الله ببخت کور ما
چونانکه نخواستیم چونانی
بر من متغیر از چه رو گشتی
تو هم بدل قوام دین مانی
حری که نبیندش جهان مانند
صدری که نیاردش فلک ثانی
ای مرکز جود و عالم معنی
وی صورت لطف و فر یزدانی
در برج شرف هزار خورشیدی
بر شاخ کرم هزار دستانی
از حکم ورای سیر گردونی
در قدر فراز اوج کیوانی
آثار خصایل تو قدوسی
اخلاق شمایل تو روحانی
از روی کمال جوهر عقلی
وز راه نهاد عالم جانی
یک ساعت خرج جود تو نبود
مجموع جهان نباتی و کانی
لفظست مروت و تو معنائی
دعویست بزرگی و تو برهانی
هم چشم و چراغ خانه صاعد
هم پشت و پناه آل نعمانی
در علم چو بر دور پایابی
در حلم چو کوه ثابت ارکانی
نه در تو کدورتیست ترکیبی
نه در تو کثافتیست جسمانی
از نعمت تست هر شبان روزی
در اند هزار خانه مهمانی
با این همه منصب این تواضع بین
نبود ز گزاف فیض ربانی
سوسن اگر از مدیحت اندیشد
یابد ز حواس نطق سحبانی
گر خشم تو بر فلک زند شعله
گردد بره سپهر بریانی
ور عدل تو بر فلک زند بانگی
مهتاب کند ز بیم کتانی
وقتی که تو زین عزم بربندی
منسوب شود فلک بکسلانی
جائی که لطافت تو تریاکست
از زهر چه آید؟ آب حیوانی
چون دست تو در سخا زرافشاند
نه باد خزان نه ابر نیسانی
از بهر صلاح عالم بالا
گر بر نگری بسقف ایوانی
خورشید بری شود ز غمازی
مریخ حذر کند ز فتانی
بدخواه تو هر که هست گومیباش
بالله که کم از سگی است کهدانی
بادند همه فدای تو یک یک
گر چه نکنند سگ بقربانی
ای خواجه خواجگان علی الاطلاق
بر جمله عراقی و خراسانی
دادم بده از تو داد میخواهم
زیرا که بر اهل علم سلطانی
تا چند قفا خورم زهر ناکس
آخر نه تو حاکم سپاهانی
تا چند بپیش طعنه خاموشی
تا چند بزیر پتک سندانی
بر من چو تو سر گران کنی لاشک
افسوس کنندم انسی و جانی
مرگیست مرا که هر کسم پرسد
کآخر تو چرا حریف حرمانی
نه با خود اضافتی توانم کرد
کز من خللی فتاد طغیانی
نه بر کرمت حواله شاید کرد
کانجا سببی برفت سهوانی
نه روی سخن نه برگ خاموشی
مسدود شده طریق عقلانی
بر مرد چو روزگار شد تیره
آنجا ناید بکار لقمانی
تدبیر صلاح کار من سهلست
دانی چه کنی؟ سری بجنبانی
بد نام مکن مرا که زشت آید
بر دوش ملک ردای شیطانی
گر بی گنهم تو مرد انصافی
ور با گنهم تو اهل احسانی
دانی که مرا ز روزگار تو
اندیشه نبود این پریشانی
گر از تو کسی علی المثل پرسد
از راه فضول طبع انسانی
گوید که فلان چه جرم کرد آخر
کز نزد خودش بقهر میرانی
آخر بچه حرف بر نهی انگشت
ترسم که درین «ازین» جواب درمانی
ز اول ز چه بی سوابق خدمت
بودیم بدان کرامت ارزانی
وانگه ز چه بی شوایب تهمت
ماندیم درین مقام حیرانی
گر اهل نیم چرام پروردی
ور اهل بدم چرا پشیمانی
واجب نکند ز بیخ بر کندن
شاخی که بدست خویش بنشانی
انگار که من خود از در اینم
انصاف بده تو لایق آنی؟
من خود کیم و زمن چه میآید
تا خاطر خود بدان برنجانی
خود گیر که من جنایتی کردم
یا از سر قصد یا ز نادانی
معصوم نیند آدمی از سهو
با آنکه نرفت و هم تو میدانی
در حلم و کرم چه فایدت باشد
گر خود نبود جنایت جانی
ور باز نمیتوانمش دادن
سیمی که ببردم از تو پنهانی
عمری که بخرج مدحتت کردم
تو نیزش باز داد نتوانی
ابروی ترا گره نمی زیبد
بگشای پس این گره ز پیشانی
از دولت تو بساکسان هستند
در حشمت و نعمت و تن آسانی
عیبست کز آن میانه من باشم
با این همه رنج و نابسامانی
والله که مبارکم دران خدمت
دانی تو که نیست لاف و لامانی
زاول که رسیده ام بدینحضرت
از بهر مراسم ثنا خوانی
هر چند که بود بر فلک جاهت
امروز ببین هزار چندانی
نه هر که جنیبتی خرد تازی
بیرون کند از طویله پالانی
گر اطلس زینتست کسوترا
پشمینه نکوست روز بارانی
من گر چه نیم سزای استیفا
دانم بپسندیم بدربانی
فی الجمله رضات گشته مقصودم
بی ملتمسات آبی و نانی
نی نی بخدا اگر عمل جویم
اینم هم از احمقی و نادانی
گر رای عنایتیست برهان بس
تا بو کم ازین شماته برهانی
ور قصد عقوبتیست فرمان ده
نه پادشهی بتیز فرمانی؟
زین پس نه اگر عنایتی بینم
لا شک منم و عصای و انبانی
هر چند صحیح لفظ انبانست
لیکن بضرورة گفته شد بانی
تا گردد شب زچرخ روزافزون
چون گردد آفتاب میزانی
تا ضد فنا بقاست در عالم
تو باقی مان ز عالم فانی
عمر تو ز عمر نوح افزون باد
در دولت و ملکت سلیمانی
تازه بسخات شاخ دانائی
زنده ببقات روح انسانی
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۱۳۳ - در مدح رکن الدین مسعود نورالله قبره
بس خرم و فرخست این اضحی
بر حاکم شرع و خواجه دنیی
صدر همه شرق رکن دین مسعود
آن بحر سخا و عالم معنی
حری که سخا ببحر می گوید
پیش دل او تو کیستی باری
صدری که بمنصب شرف گشتتست
بر جمله موالی جهان مولی
حق پرور و حق شناس و حق گستر
خود کیست جز او بدین هنر اولی
زانگونه که اوست عاشق بخشش
مجنون نبدست عاشق لیلی
با درگه او سپهر هفتم را
پیوسته خطاب مجلس اعلی
محکم ز بیان فضل او ملت
روشن ز زبان کلک او فتوی
هر گه که ز عدل او بر اندیشد
از کرده خود خجل شود کسری
در سایه عدل او بحمدالله
گشتتست جهان چو جنة المأوی
ایخدمت تو سعادت جاوید
وی طاعت تو ذخیره عقبی
رشح قلم تو چشمه کوثر
عکس کرم تو سایه طوبی
در حکم تو میل و در سخا منت
در طبع تو هزل و در سخن نی نی
نزد تو چهار طبع گوئی هست
فضل و کرم و مروت و تقوی
عفو تو دلیل چشمه حیوان
خشم تو نشان طامة الکبری
از عدل تو درگه رفیع تو
شد منبع شکر و موضع شکوی
احسنت زند بخلد در داود
روزی که رود بحضرتت دعوی
لطف تو بر آب کرده استخفاف
جود تو بر ابر کرده استهزی
در لفظ تو هست سلوت جانها
چون سلوت قوم موسی از سلوی
سر سبزی تست کوری دشمن
چون ز مرد سبز کوری افعی
هر روز که صبح دم زند گوید
در گوش ولی تو لک البشری
بنماید هر زمان ید بیضا
با سبلت دشمنان تو موسی
بر مسند شرع دیده گردون
مثل تو ندید والذی اسری
تازه بکف تو سنت حاتم
زنده بدم تو معجز عیسی
قدر تو مقدم است بر اشیا
چون نزد حکیم علت اولی
هرچ آن بر عقل و شرع شد مشکل
با رای رزین تو کنند انهی
گر رای تو مشعله زند بیند
ذره شب تیره دیده اعمی
هر روز سعادتی و اقبالی
زاید ز برای تو شب حبلی
تا زاده هنوز خصمت از مادر
از سهم تو در رحم شود خنثی
بر لوح نبشت گر چه رزق ایزد
لیک از قلم تو میخوریم اجری
خصمان تو گر سلامتی خواهند
یابند هم از سلام بو یحیی
بر مسند هر که جز تو بنشیند
باشد چو بصدر کعبه در عزی
تا هست جواب سائلت بخشش
معزول شدست از من و اذی
هر کو کند التجا بدرگاهت
مستمسک شد بعروة الوثقی
گویند که نابغه کند تلقین
شعر چو قصیده کند انشی
من بنده چو از مدیحت اندیشم
روح القدسم همی کند املی
در مدح تو گشت منتظم بی من
شعری که خجل شود ازو شعری
شاید که کنند پیش من سجده
هر لحظه روان اخطل و اعشی
بر روی ورق نگاشتم نقشی
کز رشکش خامه بشکند مانی
تا خانه از فلک بود جوزا
تا سورتی از نبی بود طی هی
از عمر بگیر اطول الاعمار
وز کام بیاب غایة القصوی
بدخواه تو جمله فربه و لاغر
قربان تو گشته اندرین اضحی
زان رزق عدوی تو دهد ایزد
تا وقت فدای تو بود فربی
بر حاکم شرع و خواجه دنیی
صدر همه شرق رکن دین مسعود
آن بحر سخا و عالم معنی
حری که سخا ببحر می گوید
پیش دل او تو کیستی باری
صدری که بمنصب شرف گشتتست
بر جمله موالی جهان مولی
حق پرور و حق شناس و حق گستر
خود کیست جز او بدین هنر اولی
زانگونه که اوست عاشق بخشش
مجنون نبدست عاشق لیلی
با درگه او سپهر هفتم را
پیوسته خطاب مجلس اعلی
محکم ز بیان فضل او ملت
روشن ز زبان کلک او فتوی
هر گه که ز عدل او بر اندیشد
از کرده خود خجل شود کسری
در سایه عدل او بحمدالله
گشتتست جهان چو جنة المأوی
ایخدمت تو سعادت جاوید
وی طاعت تو ذخیره عقبی
رشح قلم تو چشمه کوثر
عکس کرم تو سایه طوبی
در حکم تو میل و در سخا منت
در طبع تو هزل و در سخن نی نی
نزد تو چهار طبع گوئی هست
فضل و کرم و مروت و تقوی
عفو تو دلیل چشمه حیوان
خشم تو نشان طامة الکبری
از عدل تو درگه رفیع تو
شد منبع شکر و موضع شکوی
احسنت زند بخلد در داود
روزی که رود بحضرتت دعوی
لطف تو بر آب کرده استخفاف
جود تو بر ابر کرده استهزی
در لفظ تو هست سلوت جانها
چون سلوت قوم موسی از سلوی
سر سبزی تست کوری دشمن
چون ز مرد سبز کوری افعی
هر روز که صبح دم زند گوید
در گوش ولی تو لک البشری
بنماید هر زمان ید بیضا
با سبلت دشمنان تو موسی
بر مسند شرع دیده گردون
مثل تو ندید والذی اسری
تازه بکف تو سنت حاتم
زنده بدم تو معجز عیسی
قدر تو مقدم است بر اشیا
چون نزد حکیم علت اولی
هرچ آن بر عقل و شرع شد مشکل
با رای رزین تو کنند انهی
گر رای تو مشعله زند بیند
ذره شب تیره دیده اعمی
هر روز سعادتی و اقبالی
زاید ز برای تو شب حبلی
تا زاده هنوز خصمت از مادر
از سهم تو در رحم شود خنثی
بر لوح نبشت گر چه رزق ایزد
لیک از قلم تو میخوریم اجری
خصمان تو گر سلامتی خواهند
یابند هم از سلام بو یحیی
بر مسند هر که جز تو بنشیند
باشد چو بصدر کعبه در عزی
تا هست جواب سائلت بخشش
معزول شدست از من و اذی
هر کو کند التجا بدرگاهت
مستمسک شد بعروة الوثقی
گویند که نابغه کند تلقین
شعر چو قصیده کند انشی
من بنده چو از مدیحت اندیشم
روح القدسم همی کند املی
در مدح تو گشت منتظم بی من
شعری که خجل شود ازو شعری
شاید که کنند پیش من سجده
هر لحظه روان اخطل و اعشی
بر روی ورق نگاشتم نقشی
کز رشکش خامه بشکند مانی
تا خانه از فلک بود جوزا
تا سورتی از نبی بود طی هی
از عمر بگیر اطول الاعمار
وز کام بیاب غایة القصوی
بدخواه تو جمله فربه و لاغر
قربان تو گشته اندرین اضحی
زان رزق عدوی تو دهد ایزد
تا وقت فدای تو بود فربی
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۶ - نز هجر توأم بجان امانی هست
نز هجر توأم بجان امانی هست
نه وصل ترا بدل نشانی هست
جانم بگداخت در فراق آری
جانی اگرم امید جانی هست؟
چونان شده ام که گر مرا بینی
شبهت فتدت که این فلانی هست
من طیره شوم چو تو کمر بندی
یعنی که ترا مگر میانی هست
گفتی ندهم بجان یکی بوسه
آری مده ار در آن زیانی هست
خود هیچ سخن مگوی با عاشق
تا کس بنداندت دهانی هست
میکن زجفا هر آنچه بتوانی
کاخر پس ازین جهان جهانی هست
نه وصل ترا بدل نشانی هست
جانم بگداخت در فراق آری
جانی اگرم امید جانی هست؟
چونان شده ام که گر مرا بینی
شبهت فتدت که این فلانی هست
من طیره شوم چو تو کمر بندی
یعنی که ترا مگر میانی هست
گفتی ندهم بجان یکی بوسه
آری مده ار در آن زیانی هست
خود هیچ سخن مگوی با عاشق
تا کس بنداندت دهانی هست
میکن زجفا هر آنچه بتوانی
کاخر پس ازین جهان جهانی هست
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۲ - ایندل که ببند زلف در بستست
ایندل که ببند زلف در بستست
بس جان که بتیغ خشم خود خستست
بستست نقاب مشگ بر رویت
زان ماه طلسم خویش بشکستست
دل باغم تو در آمدست از پای
بگذر زسرش که این نه آن دستست
شاید که دلم ز خرمی بگسست
تا او بچه زهره در تو پیوستست
چشم ارز لب تو دوش می خوردست
انکار مکن هنوز هم مستست
فی الجمله رخ تو آفتی صعبست
هرکس که ندید روی تو رستست
بس جان که بتیغ خشم خود خستست
بستست نقاب مشگ بر رویت
زان ماه طلسم خویش بشکستست
دل باغم تو در آمدست از پای
بگذر زسرش که این نه آن دستست
شاید که دلم ز خرمی بگسست
تا او بچه زهره در تو پیوستست
چشم ارز لب تو دوش می خوردست
انکار مکن هنوز هم مستست
فی الجمله رخ تو آفتی صعبست
هرکس که ندید روی تو رستست
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۲۰ - دل درد تو در میان جان بستست
دل درد تو در میان جان بستست
جان در طلب تو بر میان بستست
عشق تو ز دست در دلم آتش
زان چشم من آب در جهان بستست
صد چشمه خون گشاده ام بر رخ
بر من در وصل همچنان بستست
تا دست قمر بگرد گلزارت
از مشگ کمر بر ارغوان بستست
دست فلک از کلف نقاب شرم
بر چهره ماه آسمان بستست
ایدوست بترس ازین دم سردم
کاین دولت حسن تو دران بستست
سرسبزی شاخ و سرخی رویش
دریک دم سرد مهرگان بستست
جان در طلب تو بر میان بستست
عشق تو ز دست در دلم آتش
زان چشم من آب در جهان بستست
صد چشمه خون گشاده ام بر رخ
بر من در وصل همچنان بستست
تا دست قمر بگرد گلزارت
از مشگ کمر بر ارغوان بستست
دست فلک از کلف نقاب شرم
بر چهره ماه آسمان بستست
ایدوست بترس ازین دم سردم
کاین دولت حسن تو دران بستست
سرسبزی شاخ و سرخی رویش
دریک دم سرد مهرگان بستست
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۵۲ - پشتم ز غم فراق خم دارد
پشتم ز غم فراق خم دارد
رویم ز سرشک دیده نم دارد
من عشق ترا نهفته چون دارم
کم آب دودیده متهم دارد
در زیر گلیم چون توان زد طبل
کاندر همه عالمم علم دارد
رویم زغمت برنگ که گشتست
بر تو بدوجو تراچه غم دارد
چون من بود و زمن بترحقا
درویش که یار محتشم دارد
وصل تو هزار وعده ام دادست
آری نه ازین متاع کم دارد
با دلبر می ز جام زر نوشد
چون نرگس هر که شش درم دارد
رویم ز سرشک دیده نم دارد
من عشق ترا نهفته چون دارم
کم آب دودیده متهم دارد
در زیر گلیم چون توان زد طبل
کاندر همه عالمم علم دارد
رویم زغمت برنگ که گشتست
بر تو بدوجو تراچه غم دارد
چون من بود و زمن بترحقا
درویش که یار محتشم دارد
وصل تو هزار وعده ام دادست
آری نه ازین متاع کم دارد
با دلبر می ز جام زر نوشد
چون نرگس هر که شش درم دارد
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۶۷ - دل را همه آن ز دست برخیزد
دل را همه آن ز دست برخیزد
کانگه که ز پا نشست برخیزد
از هجر تو دل درآمدست از پای
تا خود بکدام دست برخیزد
کس با تو شبی ز پای ننشیند
تا از سر هر چه هست برخیزد
هر روز بقصد جان صد عاشق
آن سنبل گل پرست برخیزد
با آن لب چون میت عجب نبود
چشم تو که نیم مست برخیزد
وصل تو گشاده روی بنشیند
چون دید که دل ببست برخیزد
پنجاه دل افکند بیک ساعت
تیری که ترا ز شست برخیزد
کانگه که ز پا نشست برخیزد
از هجر تو دل درآمدست از پای
تا خود بکدام دست برخیزد
کس با تو شبی ز پای ننشیند
تا از سر هر چه هست برخیزد
هر روز بقصد جان صد عاشق
آن سنبل گل پرست برخیزد
با آن لب چون میت عجب نبود
چشم تو که نیم مست برخیزد
وصل تو گشاده روی بنشیند
چون دید که دل ببست برخیزد
پنجاه دل افکند بیک ساعت
تیری که ترا ز شست برخیزد
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۹۳ - هر کس که بعشق تو کمر بندد
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۲۶ - خشمت آمد که من ترا گفتم
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۳۰ - هر جور که من ز یار می بینم
هر جور که من ز یار می بینم
از نامه روزگار می بینم
عیشی نه بکام دل همیرانم
رنجی نه باختیار می بینم
خون ریزی وعده های او دیدم
جان دادن انتظار می بینم
از بخت بدست این نه از عشقست
من عاشق صدهزار می بینم
جان از غم عشق او نخواهم برد
میدانم و روی کار می بینم
من آخر این حدیث میخوانم
من حاصل این شمار می بینم
نامردی صبر خویش میدانم
بی رحمی آن نگار می بینم
از نامه روزگار می بینم
عیشی نه بکام دل همیرانم
رنجی نه باختیار می بینم
خون ریزی وعده های او دیدم
جان دادن انتظار می بینم
از بخت بدست این نه از عشقست
من عاشق صدهزار می بینم
جان از غم عشق او نخواهم برد
میدانم و روی کار می بینم
من آخر این حدیث میخوانم
من حاصل این شمار می بینم
نامردی صبر خویش میدانم
بی رحمی آن نگار می بینم