تعداد ۸۸۱۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۳۸۲ - باده ای را نپرستم که خرابم نکند
باده ای را نپرستم که خرابم نکند
گرد آن شمع نگردم که کبابم نکند
خون منصورم و بیداردلی جوش من است
می طفل افکن افسانه به خوابم نکند
آب گشته است دل یک چمن از خنده من
می شود حشر مکافات گلابم نکند؟
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۳۸۳ - عاشقانی که دل از گریه سبکبار کنند
عاشقانی که دل از گریه سبکبار کنند
شکوه خود چه ضرورست که اظهار کنند؟
بوی پیراهن گلزار ازان شوخترست
که نظربند ز خار سر دیوار کنند
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۳۸۴ - عشقبازان چو جلای نظر پاک دهند
عشقبازان چو جلای نظر پاک دهند
منصب برق جهانسوز به خاشاک دهند
مفلسم، حوصله ناز خریدارم نیست
می فروشم به بهای دل اگر خاک دهند
(در دو روزش چو سر زلف بهم می شکنی
حیف دل نیست که در دست تو بی باک دهند)
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۳۸۵ - داغ سودای ترا بر دل بی کینه نهند
داغ سودای ترا بر دل بی کینه نهند
گوهری را که عزیزست به گنجینه نهند
بی تو جمعی که نظر آب دهند از گلزار
تشنگانند که بر ریگ روان سینه نهند
قسمت مردم هموار نگردد سختی
بالش از موم به زیر سر آیینه نهند
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۳۸۶ - دل به خال تو عبث چشم طمع دوخته بود
دل به خال تو عبث چشم طمع دوخته بود
مشک این نافه سراسر جگر سوخته بود
چون صبا بیهده بر گرد چمن گردیدم
رزق من غنچه صفت در دلم اندوخته بود
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۳۸۷ - می خرامید و صبوح از می بی غش زده بود
می خرامید و صبوح از می بی غش زده بود
لاله ای بود که سر از دل آتش زده بود
ای مه عید کجا گم شده بودی دیروز؟
که کمان ابروی من دست به ترکش زده بود
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۳۸۸ - پیش ازین سینه ام از چاک گلستانی بود
پیش ازین سینه ام از چاک گلستانی بود
هر شکاف از دل چاکم لب خندانی بود
روزگاری است نرفتیم به صحرای جنون
یاد مجنون که عجب سلسله جنبانی بود!
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۶۹ - رنگ من کرده به بال و پر عنقا پرواز
رنگ من کرده به بال و پر عنقا پرواز
نیست ممکن که به چندین بط می آید باز
می شود صاحب آوازه ز یکدستی، شعر
این چه حرف است که یک دست ندارد آواز؟
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۷۶ - فصل گل می گذرد بی قدح و جام مباش
فصل گل می گذرد بی قدح و جام مباش
غنچه منشین، گره خاطر ایام مباش
گل و سنبل به از اسباب گرفتاری نیست
گر به گلزار روی بی قفس و دام مباش
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۷۷ - آن که از چاک دل خویش بود محرابش
آن که از چاک دل خویش بود محرابش
نشود پرده نسیان عبادت خوابش
جوش عشق از لب من مهر خموشی برداشت
این نه بحری است که در حقه کند گردابش
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۷۸ - آه کان سرو گل اندام ز رعنایی ها
آه کان سرو گل اندام ز رعنایی ها
جامه را فاخته ای کرده که نشناسندش
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۷۹ - موجه ای کو که ز دریا نبود ما و منش؟
موجه ای کو که ز دریا نبود ما و منش؟
یا حبابی که نه از بحر بود پیرهنش
خبر یوسف گم گشته ما بی خبری است
وقت آن خوش که نباشد خبر از خویشتنش
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۸۰ - خرقه ای دوختم از داغ جنون بر تن خویش
خرقه ای دوختم از داغ جنون بر تن خویش
نیست یک تن به تمامی چو من اندر فن خویش
سر مینای می و همت او را نازم
که گرفته است گناه همه بر گردن خویش
این چه بخت است که هر خار که گل کرد از خاک
در دل آبله من شکند سوزن خویش
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۵۱۴ - بر سر خوان امل دست هوس می بندم
بر سر خوان امل دست هوس می بندم
در شکرزار، پر و بال مگس می بندم
شوق در هیچ مقامی نکند آسایش
در گلستانم و احرام قفس می بندم
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۵۱۵ - نتوان کرد به زندان بدن محصورم
نتوان کرد به زندان بدن محصورم
شیشه را می شکند زور می پرزورم
در نمکدان ز نمکزار چه خواهد گنجید؟
چه کند حوصله تنگ فلک با شورم؟
بس که آمیخته نیش بود نوش جهان
دیدن شهد فزون می گزد از زنبورم
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۵۱۶ - جذبه ای کو که ازین نشأه به پرواز آیم؟
جذبه ای کو که ازین نشأه به پرواز آیم؟
سبک از پله انجام به آغاز آیم
صبح محشر نفس بیهده ای می سوزد
نه چنان رفته ام از خود که دگر باز آیم
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۵۱۷ - گر چه خاکیم پذیرای دل و جان شده ایم
گر چه خاکیم پذیرای دل و جان شده ایم
چون زمین آینه حسن بهاران شده ایم
در سر کوی خرابات سبکدستی نیست
ورنه عمری است که از توبه پشیمان شده ایم
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۵۶۱ - راز عشق از دل بی تاب نیاید بیرون
راز عشق از دل بی تاب نیاید بیرون
گل از آتش، شکر از آب نیاید بیرون
نگه از چشم کبود تو چه خوش می آید
یوسف از نیل به این آب نیاید بیرون
در چنین فصل بهاری که گل از سنگ دمید
زاهد از گوشه محراب نیاید بیرون
نیست از ورطه افلاک خلاصی ممکن
به شنا موج ز گرداب نیاید بیرون
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۵۷۷ - عرق آلود ز می طرف جبین ساخته ای
عرق آلود ز می طرف جبین ساخته ای
دیده ها را صدف در ثمین ساخته ای
ساده لوحی بود آیینه صد نقش مراد
تو ز صد نقش به نامی چو نگین ساخته ای
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۵۷۸ - بی سبب بر سرم ای عربده ساز آمده ای
بی سبب بر سرم ای عربده ساز آمده ای
از دل من چه به جا مانده که باز آمده ای؟
ز ره صبر چه پوشم، که (ز) الماس نگاه
سینه پردازتر از چنگل باز آمده ای