تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۹۹ - مرا، کام دل، ازنگاهی برآید
مرا، کام دل، ازنگاهی برآید
که از کنج چشم سیاهی برآید
کند گر نه بانگ جرس رهنمایی
چه از سعی کم کرده راهی برآید؟!
شب عید، چشمم ببامی است کز وی
پی دیدن ماه، ماهی برآید
رخت ماه و بهتر ز ماهی که گاهی
رود در پس ابر و گاهی برآید
بشاهان رسد ناز چون من گدایی
که از خلوت چون تو شاهی برآید
مرا گر کشد، ور کند زنده شاید؛
کش این هر دو کار، از نگاهی برآید
نیارم ز کوی تو رفتی چو صیدی
که نتواند از صید گاهی برآید
جفایش مباد از دل دردمندی
شبی ناله یی، روزی آهی برآید
مکن رنجه، سرپنجه از بهر قتلم
چه از کشتن بیگناهی برآید؟!
دعا سرکنم کز لبت کام آذر
برآید الهی، الهی برآید
آذر بیگدلی : قطعات
شمارهٔ ۲ - تعریف شمشیر
درخشنده تیغ ابوالفتح خان
زلالی است از چشمه ی آفتاب
روان از سر سرکشان بگذرد
چو خونخواره دریاست، این قطره آب
از آن گیسوی عدل یابد شکنج
از آن ابروی فتح گیرد خضاب
آذر بیگدلی : قطعات
شمارهٔ ۱۱ - تاریخ جلوس ابوالفتح خان ابن کریم خان زند - (۱۱۹۳ ه.ق)
چرا خون نگریم، چرا می ننوشم؟!
که رفت از جهان کسری و خسرو آمد!
پدر رفت و، آمد پسر لوحش الله؛
جهان از کرم خالی و مملو آمد
کریم اسم، شاه کردم پروری شد؛
سخن سنج ماهی، سخا پرتو آمد
ز گیتی ابوالنصر شاه کهن شد
بعالم ابوالفتح شاه نو آمد
ز خلقش، جهان رشک باغ جنان شد
ز جودش، گهر در شمار جو آمد
درین ماتم و سور جانسوز دلکش
که تاریخ را هر کسی پیرو آمد
رقم کرد آذر کز ایوان شاهی
برون رفت کاووس و کیخسرو آمد
آذر بیگدلی : قطعات
شمارهٔ ۱۲ - ماده تاریخ (۱۱۷۶ه.ق)
دریغا ز ناسازگاری گردون
که ویران شد از وی سرای محمد
محمد که بگذشت عمرش سراسر
بحمد خدا و ثنای محمد
بفردوس ازین خاکدان شد روانه
که آنجا نهد سر بپای محمد
در اندیشه بودند همصحبتانش
بتاریخ سال فنای محمد
رقم کرد آذر الهی الهی
بهشت برین، باد جای محمد
آذر بیگدلی : قطعات
شمارهٔ ۱۳ - قطعه
شنیدم ز قیصر ستمدیده یی
چنین گفت چون قصر قیصر نماند
که: الحمدلله در روزگار
ستمکش بماند و، ستمگر نماند!
آذر بیگدلی : قطعات
شمارهٔ ۲۳ - فی المقطعات
الا ای نسیم سحر، پیش از آن
که خیزد بتکبیر بانگ خروس
روان شو ز گیلان بملک عراق
که شاهان در آنجا نوازند کوس
دیاری که حسرت بخاکش برند
چه هند و چه ترک و چه روم و چه روس!
چو بر خطه ی قم گذارت فتد؛
ز آبش دهان شوی و خاکش ببوس
که آن خطه خلوتگه فاطمه است
نموده است آن زهره آنجا خنوس
هم او را پدر هم برادر بود
شهنشاه بغداد و سلطان طوس
در آنجا بگو سید اسحق را
که ای کرده در صدر ایوان جلوس
صبا آمد و نامه ات باز داد
ز هجران دریغ، از جدایی فسوس!
مگو نامه، درجی و، در وی لآل؛
مگو نامه برجی و، در وی شموس!
تعالی الله، آن نامه ی دلفریب
بنامیزد، آن قاصد چاپلوس
چه نامه؟ یکی لوح سیمین که ریخت ؛
بر آن مشک تر، خامه ی آبنوس!
چه قاصد؟ عیان از جبینش صفا؛
چو آیینه ی زاده ی فیلقوس!
دلت مخزن و، عقد نظمت گهر؛
دلت حجله و، فکر بکرت عروس!
در آن نامه ات بود از قم گله
که باشد شبت تیره، روزت غموس
مکن شکوه از دردمندان قم
که دهقان او هست فرفوریوس
نکوهش مفرما، کز افلاسشان
نباشد به تن جامه ی زر لبوس
بود فارغ آن ماهی از قید دام
که بر پشت او نیست داغ فلوس
حرمگاه خیر البریه است قم
که خاکش عبیر است و آبش مسوس
در آنجا نشانی نبوده است و نیست
ز کیش یهود و ز دین مجوس
همه مردمش، پاک ز آلودگی؛
بجان چون عقول و، بتن چون نفوس
چو اصحاب صفه، صفا داده اند؛
تن از پشم اشتر، شکم از سبوس
نه محزون، که خیزد زمخزن غبار؛
نه غمگین، که دارد در انبار سوس
در آن آستان ملک پاسبان
دعا کن مباش از اجابت یؤوس
که روبیم خاک درش، بالعیون؛
که گردیم بر درگهش بالرؤوس
فرستادم آن کش ز من خواستی
کند تا درین مطلبت پایبوس
ولی ریخت از شرم گستاخیم
ز رخ گاه یاقوت و، گه سندروس
الا تا بمیخانه ی آسمان
کواکب کشند از کف هم کؤوس
لب دوستت، باد چون گل ضحوک
رخ دشمنت ابر آسا عبوس
آذر بیگدلی : قطعات
شمارهٔ ۴۴ - و له قطعه
چهل هندوانه، چو گوی ز برجد
که کردیش غلطان ز چوگان سیمین
نه هر یک سپهری و، از دانه هایش
سعود کواکب از آن همچو پروین
چو پستان شیرین، پرویز شترش
چو خون دل کوهکن صاف و رنگین
گمان سر دشمنان تو کردم
بسر گشتگان بسکه بودند سنگین
سراسر گرفتم بکف هر یکی را
دو نیم از ره کینه کردم بسکین
زهر یک، دو فیروزه گون جام پرخون
کشیدم بسر، تا شدم کام شیرین
الهی بود تا بود شادی و غم
محب تو شاد و، عدوی تو غمگین
آذر بیگدلی : قطعات
شمارهٔ ۴۵ - ماده تاریخ (۱۱۸۸ ه.ق)
بفرمان دارای ایران که بودش
بکف تیغ رستم، بسر تاج خسرو
کردم رسم، سلطان جمشید پایه؛
کریم اسم، خاقان خورشید پرتو
شه زند، کز نام او زنده ماند؛
جهان کو بداد و دهش کرد مملو
کنون بندد اندر میان رشته ی در
کسی کو نبودش بکف خوشه جو
یکی مسجد آراست از لطف ایزد
به شیراز کافگند بر نه فلک ضو
چه مسجد، که سودی، گر امروز بودی؛
بخاکش لب جم، رخ کی، سرزو
مگو هست زینگونه مسجد بگیتی
وگر دیگری گویدت هست، مشنو
پی ضبط تاریخ آن سال فرخ
فتادند دانشوران در تک و دو
رقم کرد کلک گهر سلک آذر:
«بشیراز وا شد در کعبهٔ نو»
آذر بیگدلی : قطعات
شمارهٔ ۵۱ - و له فیه
ایا خان عاقل، که زنجیر من
به افسون و افسانه برداشتی
ازین پس نرنجی، چو رنجانمت
که زنجیر دیوانه برداشتی
آذر بیگدلی : قطعات
شمارهٔ ۵۴ - قطعه در مدح میرزا محمد حسین وزیر در مطالبه ی کلیات جامی
در ایام سلطان حسین، آنکه نامش
سرآمد بعدل از سلاطین نامی
شنیدم: وحید زمان عبد رحمن
چه الطاف آن خسروش گشت حامی
چنان در فن نظم شد شهره آخر
که گردیده قائمقام نظامی
چو جامی کشید از می التفاتش
ز ارباب دانش، لقب یافت جامی
تو سلطان حسین زمانی و، خواهم
که سازی مرا همچو جامی گرامی
دهی، یعنی آن نسخه کوهست مشحون
هم از خط، هم از شعر جامی تمامی
نیم جامی، اما ز لطفت چه باشد
که پیوسته نوشم می از جام جامی؟!
آذر بیگدلی : مثنویات
شمارهٔ ۱ - ساقی نامه
بیا ساقی، آن جام خورشید فام
که مانده است بر وی ز جمشید نام
بمن ده بپایان پیری مگر
ز سر گیرم این دور کآمد بسر
بیا ساقی، ای در کفت جام جم
چو بالای فرق فریدون علم
تو را زیبد آن کاویانی درفش
که سیمینه ساقی و زرینه کفش
بمن ده که چون کاوه خیزم ز جای
سر تاج ضحاک سایم بپای
ز دل، درد دیرینه بیرون کنم؛
تماشای فر فریدون کنم
بیا ساقی، آن مایه ی کین و مهر
که افروخت از وی منوچهر چهر
بمن ده، که از سوک آیم بسور
کشم کینه ی ایرج از سلم و تو ر
بیا ساقی، آن نوشداروی می
که درخواست رستم ز کاووس کی
بمن ده، که سهرابیم زخمناک
پدر کرده پهلویم از تیغ چاک
بیا ساقی، آن آب چون آفتاب
که سرخ است چون تیغ افراسیاب
بمن ده، که از جان برآرم خروش
چه خون سیاووش آیم بجوش
شناسد هر آنکس که بیهوش نیست
که می، کم ز خون سیاووش نیست
بیا ساقی، آن جام کیخسروی
بمن ده، دهم تا جهان را نوی
بگویم چهار دیده ز آیین او
جهن بین من، چون جهان بین او
تو را راز آینده گفتن هوس
مرا آنچه دیدم، بر او رفته بس
بیا ساقی، آن نار پرورده را
که خوش کرده گلنار گون پرده را
بمن ده، که ترک فلک بیگناه
چو بیژن فگندم بچاه سیاه
مگر دختر رز بدلداریم
کند چون منیژه پرستاریم
بیا ساقی، آن جام لهراسپی
مکلل چو اکلیل گشتاسپی
بمن ده، که رویی تن از پور زال
ندید آنچه دیدم از این پیر زال!
بیا ساقی آن ساغر ده منی
بمن ده، که دارم سر بهمنی
مگر گام ننهاده در کام مار
ز زابل کشم کین اسفندیار
بیا ساقی، امشب درین گلشنک
می روشنم بخش چون روشنک
که از خون دارا بود غازه اش
سکندر شود مست از آوازه اش
مگر کین دارا ز گردون کشم
درفش سکندر بهامون کشم
بیا ساقی، آن جام آیینه رنگ
که دور از سکندر گرفته است زنگ
بمن ده، که صافی کنم سینه را
برون آرم از زنگ آیینه را
بیا ساقی، آن می که شاه اردشیر
کشیدی و کشتی بشمشیر شیر
بمن ده، که کرمان بدود و بداد
ستانم بیک هفته از هفت واد
بیا ساقی، آن می که بهرام خورد
بشیر افگنی از میان تاج برد
بمن ده، ز من بشنو آن سرگذشت
که بهرام در گور و، گوران بدشت
بیا ساقی، آن کاسه ی کسروی
که بخشد تهی کیسه را خسروی
بمن ده، که ساغر ز دستم فتاد
بطاق دل از غم شکستم فتاد
بیا ساقی، آن جام لبریز را
شکرریز کن نام پرویز را
بمن ده همه مه چه غره چه سلخ
که شیرین کند کام تلخ آب تلخ
نمانم دگر در دل از فاقه رنج
گشایم از آن هفت خط هشت گنج
بیا ساقی، آن شمع آتشکده
ز شمع رخ اندر دل آتش زده
از آن آتش تر، که زردشت داشت
از آن ساغر زر، که در مشت داشت
بمن ده که روغن ندارد چراغ
بود خشکم از آتش دل دماغ(؟!)
بیا ساقی، آن آفت کبر و ناز
بمن ده، که آسایم از هر دو باز
چکاند بکام آن، گر از وی دمی
رساند بلب این، گر از وی نمی
هم اشعث شود شهره نامش بجود
هم ابلیس آرد بر آدم سجود
بیا ساقی، آبی که روز نخست
ز گرد عدم خاک آدم بشست
بمن ده، که خیزم بشکر وجود
بپروردگار خود آرم سجود
بیا ساقی، آن کشتی نوح را
بیا ساقی، آن راحت روح را
بمن ده، که دردم ندارد پزشک
فتادم بطوفان ز سیل سرشک
بیا ساقی، آن می ز خوان خلیل
کز آن تندرستی پذیرد علیل
بمن ده،کز آن آب کوثر سرشت
کنم نار نمرود باغ بهشت
بیا ساقی، آبی که آتش وش است
بمن ده، که نه آب و نه آتش است
گر آبست، از آن خانه روشن چراست؟!
ور آتش، از آن بزم گلشن چراست؟!
همانا که آمیخت دردی کشی
ز خضر آبی و از خلیل آتشی
بیا ساقی، آن جان نواز جهان
که نوشید خضر از سکندر نهان
بمن ده که از دست کشتی شکن
خرابی کنم در خرابات تن
چنان کاو زد آتش بحکم قدر
پسر کشت کاسوده ماند پدر
دهم رنگ من نیز ناگشته مست
بخون جگر گوشه ی تاک دست
مباد از خمار آردم سر بدرد
کند عاقبت، آنچه باید نکرد
بیا ساقی آن می ز جام بلور
که چون آتشش دید موسی به طور
بمن ده، که تا خامه ی بی بها
کنم چو ن عصای کلیم اژدها
بیا ساقی، آن روح پرور سبو
که مریم شد آبستن از بوی او
چو عیسی بمن ده، دو جام صبوح
که بر خاک آدم دمم تازه روح
بیا ساقی، آن یوسف می بمن
که دارد ز مینا بتن پیرهن
از آن چون شمیمم رسد بر مشام
شناسم چو یعقوب صبحی ز شام
بیا ساقی، آن می که چون مایده
برندان شب عید شد عایده
بمن ده که سی روز شد روزه ام
بهر در مگردان بدریوزه ام
بیا ساقی، آن بکر چون حور عین
که در خم سر آورد یک اربعین
بمن ده، که چل ساله تنهاییم
فگند از فلک طشت رسواییم
بیا ساقی، آن می که چون سلسبیل
سرشتی ز کافور و از زنجبیل
بمن ده، که آتش بجانم گرفت
دل از گرم و سرد جهانم گرفت
بیا ساقی، آن مایه ی ایمنی
کز آن دوستی خاست، نه دشمنی
بمن ده، که از کین گرایم بمهر
بجامی کنم آشتی با سپهر
بیا ساقی، ای چشمت از می خراب
دریغت چرا آید از تشنه آب؟!
مگر نیست در گوشت از میفروش
که جامی بنوشان و جامی بنوش
وگر بینی ای ماه خورشید جام
که در خورد من نیست جام تمام
از آن جام کش نیمه خوردی بده
اگر صاف حیف است، دردی بده!
بیا ساقی، ای حسنت آشوب شهر
گوارا ز شیرین زبانیت زهر
بشیرین گواری می تلخ خور
مخور غم، که تلخ است والحق مر
بیا ساقی، آن جام گلنار رنگ
کش از بو چو بلبل خروشید چنگ
بمن ده، که بوی گلم آرزوست
خروشیدن بلبلم آرزوست
بیا ساقی، آن جام فیروزه گون
چو فیروزه در دست دارد شگون
بمن ده، که فیروزیم آرزوست
همه روزه، این روزیم آرزوست
بیا ساقی، آن می کز آن صبحگاه
شود مهر روشن چو از مهر ماه
بمن ده که نه ماه جویم نه مهر
بخندم برفتار گردان سپهر
بیا ساقی، آن می که هوش آورد
دل خفتگان را بجوش آورد
بمن ده که هشیاریم آرزوست
از این خواب، بیداریم آرزوست
بیا ساقی، آن می که پیر مغان
فرستاد اصحاب را ارمغان
بمن ده که صبح است و وقت صبوح
خروس سحر گفت: الراح روح
بیا ساقی آن مومیائی می
که جوید شکسته درستی ز وی
بمن ده که پیمانه ی دل ز دست
فتاد و چو پیمان مستان شکست
بیا ساقی ای باغبان بهشت
سرجوی بگشا که خشک است کشت
بده آبی، این کشت پژمرده را
بجوش آور این خون افسرده را
بیا ساقی، آن می که دی داشتی
وز آن جستی اسلام و کفر آشتی
بمن ده، که از کعبه آیم بدیر
هم شان بهم صلح و الصلح خیر
بیا ساقی، آن کیمیای مراد
که هر کو خورد، نارد از فاقه یاد
بمن ده، که از دست تنگی رهم
بزور زر، از زرد رنگی رهم
بیا ساقی، آن داروی نوش بهر
که داروی درد است و تریاق زهر
بمن ده، که افعی غم جان گزاست
بغم گر نهم نام افعی سزاست
بیا ساقی ای نرگست نیم خواب
بلب تشنگان ده ز خون خم آب
همه شب چو ز اندوه خواب آیدم
همه روزه، چون روزیی بایدم
بخشت خمم، به ز زانوت سر
بلب خون خم، به که خون جگر
بکش ساقی، از جام زر آب رز
اگر نقل خواهی، لب خود بمز
ورت جام زر نیست، پر کن سفال؛
که می از سفالم خوش آید بفال
بیا ساقی امشب که بر روی تو
مه نو ببینم چو ابروی تو
که بست از چه ابر بهاری تتق
همان مینماید هلال از افق
چو سیمین کلیدی که شبهای عید
گشایند میخانه ها ز آن کلید
و یا دست ناهید را مشگراست
که گوش سپهر از نوایش کر است
گرفته دف لاجوردی بکف
همی ساید انگشت سیمین بدف
بیا ساقی آن جام کش می فروش
تهی کرد از لعل گون باده دوش
سحر پیش میگون لب آرش چو کی
که چون غنچه لبریز گردد ز می
آذر بیگدلی : مثنویات
شمارهٔ ۲ - مغنی نامه
بیا نایی، آن نی که دهقان برید
ز هر پرده اش تنگ شکر درید
شکر خند لب بر لبش نه دگر
که بارش لبالب کنی از شکر
بیا نایی، ای یار فرخنده دم
چو روح القدس بر من این دم بدم
شنیدم گریزد غم از بانگ نی
چو زنهاد کم مغز، از بوی می
مغنی بیا، ارغنون ساز کن
دری را که بست آسمان باز کن
بکاشانه ی آگهان پا گذار
جهان را به اهل جهان واگذار
مغنی! گسسته است تار رباب
شده چون شب شیب، روز شباب
چه باشد که دستی بساز آوری؟
ز عمر آنچه رفته است بازآوری!
مغنی! شب عید بردار عود
دهی تا نگون اخترم را صعود
غمم بر زدای و دلم بر فروز
که هم عود سازی و هم عود سوز
مغنی! بچنگ آر گیسوی چنگ
که دارم دلی چون دهان تو ننگ
مگر دل رهد از پریشانیم
ز زانو شود دور پیشانیم
مغنی! سر اندر کنار من آر
چو داری سر بربط اندر کنار
اگر همدم تست با وی بنال
وگر شد رگش سست، گوشش بمال
مغنی! بزن رود و برکش سرود
مگر ز آسمان زهره آری فرود
که پیرانه با هم برقصیم مست
کشانیم پا و فشانیم دست
مغنی! نوای حدی ساز کن
گره از زبان جرس باز کن
مگر آیدم ناقه رقصان بوجد
کشد محمل ناز لیلی ز نجد
مغنی! مکن راه نزدیک دور
به آهنگ داود سرکن زبور
مگر نایدت دور گردون بیاد
که چون داد تخت سلیمان بیاد؟!
ندیدی در این وادی هولناک
که چون گنج قارون فرو برد خاک؟!
مغنی! زبان بسته، بگشای گوش
که در گوش دارم ز ارباب هوش
که هر نغمه کو محفل آراسته است
ز گردیدن نه فلک خاسته است
کنون دف بکف گیر، کامد بهار
ببین چون کشیده است صورت نگار
بیک دایره نقش نه دایره
که بر هر دل افتاد زآن، نایره
مکش هان ز دف گوش، کش رازهاست
از این دف، بهر گوش آوازهاست
مرا هم باین نغمه گوش آشناست
غنای فقیری چو من، ز آن غناست
چو از جوشش می خم آورده کف
کفی بر کفی زن، گرت نیست دف
شنیدم ز دستک زدن در سماع
شود پای کوبان غم اندر وداع
برقص آور آن شاهد مست را
بگویش چو بر هم زند دست را
که: دستی چو دستان سرایی بزن
به بختم که خفته است پائی بزن
آذر بیگدلی : مثنویات
شماره ۳ - بنام خداوند جان و جهان
بنام خداوند جان و جهان
که برتر بود ز آشکار و نهان
خداوند جان و خداوند جسم
که بسته است از جسم بر جان طلسم
بر آرنده ی نه رواق بلند
نگارنده ی نقش هر نقشبند
گرفته از او پای آیندگان
سپرده به او جای پایندگان
بره ماندگان، ره نماینده او
بدر راندگان، در گشاینده او
قدیمی که او بود و، بودی نبود؛
بغیر از وجودش، وجودی نبود
رها شد ز بودش، حدوث از قدم
جدا شد ز جودش، وجود از عدم
بلوح از قلم نقش بر نیست بست
ز نقشی از او هست شد هر چه هست
جوادی که، کاریش جز جود نه
ز سودای خلقش، غرض سود نه
حکیمی، همه حکمش اندر جهان
چه پیدا در آن حکمتی، چه نهان
علیمی، برش هر نهان آشکار
ز آغاز دانسته انجام کار
همه رازها گر خفی ور جلی است
در آیینه ی علم او منجلی است
سمیعی که، ناگفته مطلب شنید
بصیری که ننموده احوال دید
کریمی که، بخشیدپیش از طلب
جنین خورد از او رزق نگشوده لب
از او در خور است آنچه نعمت دهد
که نه مزد خواهد، نه منت نهد
رحیمی که، بخشود بر عذر خواه
وگر نامه بود از گناهش سیاه
عزیزی که، عزت بود خاص او
عزیزند خاصان ز اخلاص او
ز رحمت خسی را چو بخشد بها
عصای شبانی شود اژدها
ز غیرت کسی را چو خواهد ذلیل
خداوند مصر، اندر آرد به نیل
بخود زنده، گویا و، بینا و فرد
که بی حکمتی نیست هر کار کرد
نه انباز خواهد، نه مادر نه جفت
چه پرسی ز من گبر و ترسا چه گفت؟!
فرو نایدم جز بقدوس سر
چه مادر، چه روح القدس، چه پسر؟!
نه یزدان چو مغ گوی نه اهرمن
یکی دان صنم، گر منم برهمن
همه اهل دانش ز شاه و شبان
به یکتاییش یکدل و یکزبان
بلی، هر که داند یکی از دو باز
زبانش باین نکته باشد دراز
که اول بود هر عدد را یکی
عدد خواه بسیار و خواه اندکی
بصبح ازل جز و انس و ملک
نگفتند حرفی جز الملک لک
بشام ابد هم سپید و سیاه
حدیثی نگویند جز لا اله
نیازش بجان نیست جان آفرین
زبان می نخواهد زبان آفرین
بچشم ار نبینیش، نایی بخشم
که چشم آفرین دید نتوان بچشم
بلی، ز آفرینش توان برد پی
به آن آفریننده دانای حی
ز مصنوع، صانع توان فاش دید
که هر چشم از نقش نقاش دید
کشید آسمان بر فراز زمین
هم آن شاهد قدرت است و هم این
گل تر برآورد از چوب خشک
به نی شهد پرورد، از نافه مشک
رطب ز استخوان کرد و چشمه ز خاک
ز آب سیه قطره ی تابناک
پدیدار کرد آب و آتش ز سنگ
یکی سیمگون و یکی لعل رنگ
از این بس شب تار روشن شده
وز آن بس گل تیره گلشن شده
شب و روز، ازو روشنان سپهر
بخاک زمین سوده رخشنده چهر
به تسبیح او، غافل از یکدگر
جماد و نبات و ملک، جانور
برندش بدبار عزت سجود
چه مسلم، چه ترسا، چه مغ، چه یهود
خورندش ز خوان عنایت رغیف
غنی و فقیر و قوی و ضعیف
به مسلم، چو روزی مسلم نکرد
باو آنچه داد از مغی کم نکرد
نه روزی بدانش فروزی دهد
بهر کس که جان داد روزی دهد
نبندد ره روزه هیچکس
جز آن روز کش بست راه نفس
جهان را چو روزی ده آمد خدای
گرسنه نمانند شاه و گدای
تفاوت نه، چون هر دو گشتند سیر
گر این نان جو خورد، آن شهد و شیر
ازویند چون تیرودی جامه خواه
برهنه نمانند درویش و شاه
چو تن گرم شد، فرق نه در میان
گر این پشم پوشید و آن پرنیان
گر آسوده یی بینی اندر جهان
ز من پرس، مشمارش از آگهان!
ندانسته مستدرج از مستحق
مگو رستگاری او جسته حق
ببین چون نشستند، بر فرق تاج
سلیمان و شداد بر تخت عاج
ور آزرده یی بینی از آسمان
ز من پرس و از وی مشو بدگمان
ندانسته از امتحان انتقام
مگو از مکافات شد تلخ کام
ببین کرده چون کرم و پشه ز نیش
تن و مغز ایوب و نمرود ریش
چه شد جایگاه کعبه، یا دیر شد
خوش آن بنده کش عاقبت خیر شد
بسا موبد زند خوان کز کنشت
کشاندش بطوف حرم سرنوشت
بسا شیخ وارسته کز خانقاه
بدیرش درآورد بخت سیاه
گنه بیند و از نظر، برد
مگر بنده خودو، پرده ی خود درد
چو بحر عنایت در افزایش است
بهر جرم امید بخشایش است
بحق شرک اگر آورد ابلهی
پشیمانی او را نماید رهی
بناحق چو رنجد ازو جان کس
همین کو پشیمان شود نیست بس
چو بخشایش دادگر بایدش
بکوشد که رنجیده بخشایدش
وگرنه ز عدل است دور اندکی
که باشند مظلوم و ظالم یکی
که ایزد ز ظالم مگو بگذرد!
چو مظلوم بگذارد، او بگذرد
چو بینی دو روزی ای آموزگار
که ظالم امان یافت از روزگار
نگویی که، از وی نپرسند باز
که اید ز پی روزگاری دراز
خوش آن سرشکن، کش سراکنون شکست
همین جا ز اندیشه ی حشر رست
چه شد ظالم امروز بر دار نیست؟!
که دار مکافات این دار نیست!
هم امروز و فرداست فاش و نهان
که مظلوم و ظالم روند از جهان
هم امروز تا چشم بر هم زنی
رود هم فقیر از جهان هم غنی
چو فردا ز مغرب دمد آفتاب
کشد هر کجا خفته یی سر ز خواب
که و مه، در افگنده سرها بزیر
ستمگر، بدست ستمکش اسیر
در آنجا شود نیک از بد جدا
ز عفو و غضب، تا چه خواهد خدا
غرض، هیچکس واقف از کار نیست
دریغا که یک دیده بیدار نیست
نظر خواست دیدن نشانی از او
زبان خواست کردن بیانی از او
از اول نظر سر بسنگ آمدش
در اول نفس، دل به تنگ آمدش
خود گفت: ازین ره سراغیم هست
که از نور ذاتش چراغیم هست
ز اندازه چون پای برتر نهاد
هم اول قدم پای بر سر نهاد
دل از گوهر عشق چون مایه داشت
در این راه هم پای و هم پایه داشت
همی رفت افتان وخیزان براه
همی گفت هر گام، وا خجلتاه
ندانم کجا با که دمساز گشت
که نتواند از بیخودی بازگشت
نه هر دل در این رهگذر پا گرفت
نه هر مهره بر تاج شه جا گرفت
شناسایی او، چو ناید ز ما
بعجز خود اقرار باید ز ما
کسی کش دل از دانش خود خوش است
چو آن خارکش، پیر، خواری کش است
که با شمع شب پا بصحرا نهد
نداند کجا سر، کجا پا نهد؟!
چو از شمع مهرش شود دیده گرم
کشد شمع خود، زیر دامان ز شرم
خدایا چو هستی ما خواستی
ز حرفی دو این مجلس آراستی
بر افروختی نه سپهر و در آن
برافروختی شمعها ز اختران
از این چارگو هر که کردی عیان
زمین ساختی نقشها در میان
ز گل نقش آدم بپرداختی
بشکلی که میخواستی ساختی
ز جان و خرد، کردیش سرفراز
دلی دادیش، گنج صدگونه راز
چو آگاه بودی ز داناییش
بهر کار دادی تواناییش
از آن روز فیروز، تا این زمان
که بر ما همی گردد این آسمان
گه از بطن زال حبش مهوشی
بر آری چو ز انگشت دان آتشی
گه از صلب میر ختن زنگیان
کنی همچو انگشت از آتش عیان
ز نیروی حکم تو رب مجید
بد از نیک و نیک از بد آمد پدید
اگر بیهش آمد وگر هوشمند
همه نقش ها را تویی نقشبند
ولی سر نقشت، بما فاش نیست
بلی، نقش آگه ز نقاش نیست
در آن روز کآیینه ها صاف بود
ز نور جمال تو شفاف بود
بهر گوش کآمد نوای الست
بلی گفت چون آینه زنگ بست
همه گفتگوها فراموش کرد
چراغی که افروخت خاموش کرد
چه بودی گذشتی خوش ایام ما
چو آغاز ما بودی انجام ما
چه میگویم ای روزگارم سیاه
نه رهبر شناسم نه رهزن نه راه
اگر گم کنم راه، بر من مگیر؛
و اگر عذر خواهم، ز من درپذیر!
بهم کرده هر جا دو کس داوری
ز تو جسته هر یک نهان یاوری
بسوی تو هر کس ز هر سو روان
تو را خوانده هم دزد و هم کاروان
شب و روز جویند فارغ ز غیر
مسلمانت از کعبه ترسا ز دیر
اگر پرده از روی کار افگنی
ز هم هر دو را شرمسار افگنی
نبود و نباشد تو رامنزلی
بجز دل، بود گر کسی را دلی
یکی را بسر بر فرازی درفش
یکی را کنی تنگ بر پای کفش
یکی ا دهی گوهر شب چراغ
یکی روز از مهر گیرد سراغ
یکی را نهی جام زرین بدست
یکی را سبوی سفالین، شکست
یکی را کنی جامه از پرنیان
یکی دلق پشمینش رفت از میان
یکی هر چه خواهد برآریش کام
یکی آرزوها گذاریش خام
یکی مرغ و ماهیش بر خوان نهی
یکی سفره خواهیش از نان تهی
گر آن سرخوشان شد، ور این لب گزان
نه سودت ازین، نه زیانت از آن!
خوش آید ز تو، هر چه آید همی
که آن از تو آید، که شاید همی
نشانی بجنت، کشانی بنار
ز کس می نیندیشی ای کردگار
همه روزه خضری و اسکندری
بری گر بظلمات و باز آوری!
گر این آب نوشد، که نگذاردش؟!
ور آن تشنه ماند، که آب آردش؟!
ز تو هر چه پیدا، ندانم چه ای؟!
ز تو هر که شیدا، ندانم که ای؟!
بطفلی که هیچ اختیارم نبود
توانایی هیچ کارم نبود
ز پستان مادر بپروردیم
بگفتار و رفتار آوردیم
چو بگرفت نیرو سراپای من
کشیدم سر از طاعت، ای وای من
روانی خرد جوی دادی مرا
زبانی سخنگوی دادی مرا
چنان کن، که گویم ثنایت همی
چنان کن، که جویم رضایت همی
ز بهر تماشای این گلشنم
دو چشم از کرم ساختی روشنم
چنان کن، که هر گل که بینم نخست
شناسم که عکس گل روی تست
ز اول چنان کن، که باشم رضا
بهر حکم کآخر کنی از قضا
رسد ورنه حکم قضا بیگمان
چه غمگین بود بنده، چه شادمان
بکش دستم از آستین کرم
پس آنگه بدامانم افشان درم
نماند درم، ورنه آخر بکف
چه خود داده باشم، چه گردد تلف
چو سازم تلف، از کریمان نیم
چو خود داده باشم، پشیمان نیم
ز من، تا کسی نشنود آه سرد
شکیباییم بخش و آنگاه درد
جهان بگذرد، ورنه از نیش و نوش
چه بیهوده نالم چه باشم خموش
چو نالم، جهانی کنم تنگدل؛
چو بندم لب، از کس نباشم خجل
ز جان، با خرد آشناییم ده
بچشم، از خرد روشناییم ده
آذر بیگدلی : مثنویات
شماره ۴ - خرد راه جوی و خرد رهنمای
خرد راه جوی و خرد رهنمای
خرد دور بین و خرد دیر پای
خرد آشکارا کن هر نهان
خرد گر نبودی، نبودی جهان
خرد مجلس افروز میر و وزیر
خرد دانش آموز برنا و پیر
خرد نور پاش و خرد پرده پوش
نگهبان جان و دل و چشم گوش
بلطف خرد گشت خرسند دل
بجان خرد خورد سوگند دل
سخنگوی را شد خرد پاسبان
که هم بندد و هم گشاید زبان
همه جانور، گر پرد ور چرد
ابا آدامی رام شد از خرد
خرد را چو دادند میزان بدست
بمیزانش سنجیده شد هر چه هست
بدی، نیکی، افزونی و کاستی
دروغ و کژی، راست و راستی
زن و مرد، از وی عفیف و غیور
بهنجار نزدیک و از فتنه دور
گذارد خرد پای چون در میان
فتد از در سود پای زیان
توانگر دهد بینوا را درم
کند بینوا نیز شکر کرم
بود گر خردشان بود دست رس
عسس واقف از دزد و دزد از عسس
توانا بحکم خرد بردبار
وزان ناتوان راست حزم اختیار
زده از خرد تکیه بر تخت شاه
وز آن برده فرمان شاهی سپاه
عیت بشاه از خرد باج داد
که دیوانه بنگه بتاراج داد
فقیه از خرد، کفر وایمان شناس
طبیب ا زخرد، درد و درمان شناس
خرد چیست، گویم بدانی درست:
چراغی کش افروخت ایزد نخست
درین ره که پیش است هرزه روی
بسر ز آن چراغش بود پرتوی
کسی کش بود خضر راه آن چراغ
تواند گرفتن ز منزل سراغ
وگرنه دریغا که گم کرد راه
و یا تیره اختر فگندش بچاه
ز گنج خرد آدمی مایه یافت
وز آن مایه، در عالم این پایه یافت
وگرنه، سرافراز این ده نبود
بجان از دگر جانور به نبود
خردمند داند خرد را بها
که از دست دامن نکردش رها
هر آن آدمی کش خرد در سر است
بر اولاد آدم سر و سرور است
وگر هوشیار و خردمند نیست
خرد را بر او هیچ پیوند نیست
اگر چار دفترش از بر بود
اگر هفت کشورش چاکر بود
گرش سر بود زیر تاج کیان
ورش تیغ رستم بود بر میان
اگر نرگسش چشم آهو کند
اگر غنچه اش خنده بر گل زند
گرش جامه زر تار و زرکش بود
ورش تیر آرش بترکش بود
بیزدان اگر آدمی دانمش
و یا ز آدمی زادگان خوانمش
دلا، آنچه من گفتمت این زمان
بود نقشی آراسته از گمان
چه گویی که چون دانش افزایدت
گشایی چو چشم این بچشم آیدت
که هر جانور نیز چون آدمی
نهان باشدش با خرد همدمی
چه میگویم این راز ناگفتنی است
در این باغ این غنچه نشکفتنی است
از این راز چون هیچکس دم نزد
کس این مجلس چیده بر هم نزد
ندیدند سودی چو زین جستجو
نکردند زین جستجو گفتگو
همان به که من نیز چون دیگران
شوم لاله چون گوشها شد گران
ازین راه بی بن کنم پای سست
برم بارگی را براه نخست
جهان تیره شد آذر از دود جهل
خرد باز جستن، نه کاری است سهل!
بدست از خرد گیر روشن چراغ
مگر از خردمند جویی سراغ
خردمند را هر کجا بر خوری
بدان کشو کز نخل او برخوری
وگر بیخرد بینی، از وی گریز
ابر خاک شور، آب شیرین مریز
کنون بخرد و بیخرد درهم است
کسی کاین دو از هم شناسد کم است
نشانی است از بخردانم بیاد
دهم آن نشان، کت فرامش مباد
خردمند و نابخرد ای هوشمند
بود خودشناس و بود خود پسند
اگر بخردی خواهی، این نکته سنج:
نه بیجا برنجان، نه بیجا برنج
بود مایه ی رستگاری خرد
خردمند باید باین برخورد
منم کیمیاگر، خرد کیمیا
گرت کیسه از زر تهی شد بیا
خرد کیست؟ خضر طریق صفا
خرد نیست جز گوهر مصطفی!
آذر بیگدلی : مثنویات
شمارهٔ ۵ - در نعت و منقبت حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله
محمد که همتای او از نخست
سهی سروی از خاک آدم نرست
خدا را مطیع و جهان را مطاع
زهی خواجه گز فقر بودش متاع
پسند آمد «الفقر فخری» از او
که ملک سلیمان نکرد آرزو
بچشم اشکریز و بلب خنده ناک
بتن جان روشن، بجان نور پاک
گل طاوها میوه ی یا و سین
بهار نخستین، ترنج پسین
نرفته بمکتب، نخوانده کتاب؛
کتاب ملل را فگنده در آب
ز هفتم زمین گیر، تا نه فلک
بفرمان او انس و جن و ملک
گهی شهپر جبرئیلش بسر
گهی پرده ی عنکبوتش بدر
ز خلق جهان کس باین پایه نه
جهانیش در سایه و، سایه نه
بود سایه هر کالبد را ولی
نبد سایه آن کالبد را بلی
چو مهرش دمید از زمین و زمان
زمین سایه افگند بر آسمان
تهی دست و، پر دست خلقش ز دست؛
گرسنه، از آن سیر هر کس که هست
ز بردست هر کشورش، زیر دست؛
از او بت شکن هر کجا بت پرست
هنوز آب در خاک آدم نبود
نشانی ز هستی عالم نبود
که از نو رخود آفرید ایزدش
نه نوری که اختر فرو ریزدش
شد آن نور چون گوهر دلپسند
به پیرایه ی خاتمی سر بلند
صدف یافت از صلب آدم نخست
در آنجا بهر صلب کان راه جست
سرافرازیش داد از همسران
چه دین پروران و چه پیغمبران
چنین از فلک تا بخاک آمده
در اصلاب ارحام پاک آمده
چو نخلش دمید از ریاض عرب
رطب یافت نخل عرب از طرب
برآمد چو خورشیدش از زیر میغ
بدستیش تاج و بدستیش تیغ
ز غمگین غم، از سرکشان سرگرفت؛
بدوریش داد از توانگر گرفت
به بتخانه ها ز اختر واژگون
فتادند از پا بتان سرنگون
شد از رایتش رایت کفر پست
در افتاد بر طاق کسری شکست
ز دریاچه ی ساوه گفتی سحاب
بر آتشگه فارس افشاند آب
بملک عرب از عجم تاج رفت
درفش فریدون بتاراج رفت
بشست آب زمزم، می از جام جم
بمخموری افتاد شاه عجم
گرش نامه پرویز بدخو درید
همش تیغ فرزند، پهلو درید
چو تابید آن مه ببام قریش
قریش از وفا و جفا شد دو جیش
چو دارد جماد و نبات اختلاف
عجب نیست در نوع انسان خلاف
چنان کز افق شاه انجم گروه
درفش زر افشاند بر دشت و کوه
شد از خار و خارای نزهت زدا
گل لعل گون، لعل گلگون جدا
نبی هم بتکمیل چون یافت نام
تمامی از او یافت هر ناتمام
یکی سنگ، تسبیح گفتش بدست؛
یکی سنگش، از درج گوهر شکست!
سرنگ از طبر زد، نحاس از ذهب؛
جدا گشت چون حمزه از بولهب
رؤف، رحیم،کریم، کظیم
که ایزد ستودش بخلق عظیم
خدیو جهان خواجه ی کائنات
علیه السلام و علیه الصلوه
تو و انبیا یا نبی الوری
فاین الثریا و این الثری
فرستنده ات از فرستادگان
بپا داشته بر در استادگان
تو را داده پی بهره آدم ز روح
خدا ناخدایی کشتی نوح
ذبیح و خلیل اند دل خوش ز تو
بجان رسته از تیغ و آتش ز تو
گر آراست در خاک بطحا خلیل
سرایی بنام خدای جلیل
همانا نبودش مرادی جز این
که سازی مقام ای رسول گزین
اگر نه، غنی بود حق ا زمکان
نخواهد مکان صانع کن فکان
گر آورد از طور، موسی قبس؛
ز روی تو بود آن قبس مقتبس
سلیمان کند، بیندار مشتری؛
در انگشت سلمانت انگشتری
دهن شست عیسی بشهد و بشیر
که شد از قدومت بشر را بشیر
گرفت ای ز پیغمبران سرفراز
ز نام تو هر چار دفتر طراز
بچار آینه از تو افتاد نور
به انجیل و تورات و فرقان، زبور
سر از تاج معراج بادت بلند
ز تشریف رحمت تنت بهره مند
آذر بیگدلی : مثنویات
شمارهٔ ۶ - در کیفیت معراج رفتن آن جناب افضل التحیه و الثنا
شبی نور پرور سپهر برین
نه از ماه از نور ماه آفرین
فروزانتر از روز روشن شبی
که میتافت چون مهر هر کوکبی
چو رخسار لیلی فروزنده لیل
درخشان نجوم از سها تا سهیل
بتکبیر برداشته چون سروش
خروس سحر ز اول شب خروش
ز ذکرملک، دیو گم کرده راه
شدش تیره زندان خاکی پناه
فلک مجمری، اخگرش اختران؛
برافروخه شب چو عود اندران
عروس شب آرایش از ماه داشت
فلک ز اختران چشم بر راه داشت
شبانگاه خندید افق لب گزان
وزان شد نسیم سحرگه وزان
نهان کرد دستی بمشرق دراز
که شد ز اول شب در صبح باز
همه شب، بذوق تماشای مهر
بگرد سر خاک گشتی سپهر
محمد کز اول فلک سیر بود
وز او، آخر کارها خیر بود
بخلوتگه ام هانی غنود
ز بیداری بخت خوابش ربود
بنظاره ی خاک از نه فلک
گرفتند پرواز خیل ملک
بر ایشان سبق جست روح الامین
فرود آمد از آسمان بر زمین
بدستش عنان براقی چو برق
که بیننده ناکردش از برق فرق
رونده چو بر برگ نسرین نسیم
دونده چو سیماب بر لوح سیم
ز ابریشمش یال و از مشک دم
ز فیروزه اش ساق، از یشب سم
تک او را بصد فلک وز هلال
در افتاده نعلش بصف نعال
نداده چرا کرده تا در جنان
بپایی رکاب و بدستی عنان
ز آغاز تا آن نفس در فراغ
همش پشت از زین، همش ران ز داغ
نه طیر و بنسرین چرخ آشنا
نه حوت و، ببحر فلک در شنا
قوایم چه بر خاک بطحا نهاد
بآب و بآتش، بخاک و بباد
بنرمی و گرمی و تمکین و تک
خرامان گرو برد از یک بیک
نه آب و، بر آن نوح گسترده رخت
نه خاک و، بر آن آدم افگنده تخت
نه آتش، خلیل اللهش در کنار
نه باد و، سلیمان بر آن شد سوار
در آمد بر آن حجره چون جبرئیل
صلا داد کای یادگار خلیل!
تو را خوانده ایزد بعرش برین
ز جان آفرینت بجان آفرین
چو یاری تو را بر سر یاری است
مخسب ار چه خواب تو بیداری است
چو در لا مکانت گشادند جای
سرت گردم، از خاک بردار پای
رهی تا ز چشم بد خاکیان
نهی پای بر چشم افلاکیان
بعرش برین نزهت آراستند
چنان کز خدا خواستی خواستند
ز جا خیز ای سید مهربان
که امشب نماند بدیگر شبان
بر اقیت آوردم اینک ز نور
که چون نور از چشم بد باد دور
چو مشاطگان بسته حور جنان
ز چشمش رکاب و ز زلفش عنان
فشان آستینی بر این نه حجاب
فگن سایه یی بر سر آفتاب
بشکرانه سلطان ملک وجود
نگفته سخن، سود سر بر سجود
پس آنگاه چون سرو بر پای خاست
بسوی براق آمد از حجره راست
مگر جست چون برقش از ره براق
شهش گفت از من چه جویی فراق؟!
براقش جوابی پسندیده گفت
که: ای آگه از رازهای نهفت
در این عالم از یمن اخلاص تو
حقم کرد چون مرکب خاص تو
بجنت هم ای شهسوار گزین
مکش مرکبی غیر من زیر زین
پس از عهد بر پشت او پا نهاد
در اول قدم پا بر اقصی نهاد
صف انبیا را شد آنجا امام
شدش کارها ز آن امامت تمام
ز خود خلعت خاکیان خلع کرد
در قلعه ی نه فلک قلع کرد
دل چار مادر چو بیمهر یافت
بآغوش آبای علوی شتافت
گرفت اوج، آن مرکب تیزهوش
جهان زیر پا و دو عالم سپهر
بگردون چو دامن کشان راه جست
بشمع مه انداخت دامن نخست
قلم بستد از میر دفتر نگار
نهادش دگر دفتر اندر کنار
برآورد از چنگ ناهید چنگ
دگرگونه قانون نهادش بچنگ
بچارم سپهرش چو افتاد راه
همان دید ازو مهر، کز مهر ماه
چو از مقدمش یافت عیسی سراغ
پذیره شدش بر کف از خور چراغ
نشست اتش خشم مریخ از او
جهان را شد این قصه تاریخ از او
چو زد بوسه بر دست او مشتری
در انگشت او کرد انگشتری
ز خقتان کیوان سیاهی بشست
کلاه بره، درع ماهی بشست
ببرد آب فردوس از بوی خویش
فسرد آتش دوزخ از خوی خویش
ملایک برو کرده در هر حصار
لآلی منثور اختر نثار
همی رفت با او ملایک قرین
عنان کش نشد تا بعرش برین
ز برق تجلیش چون سینه تفت
به رفرف نشست از براق و برفت
شد از سدره چون خواست رفتن نخست
پر و بال جبریل و میکال سست
چو از ترک صحبت خبر جست شاه
بگفتندش : ای شاه گیتی پناه
ز روز ازل، هر یکی را ز ما
جدا پایه یی داده رب السماء
چو برتر کشانیم پر ز آن نشان
شود برق قهاری آتش فشان
ز سدره چو گامی دو شد پیشتر
بمقصد شدش میل دل بیشتر
چنان کافتد از منظری آدمی
کند سرعتش بیش قرب ز می
بمرکز ز میل طبیعی که داشت
ز هر پایه پایی که بالا گذاشت
دو بالا شدش پویه ی بارگی
دل از خاکیان کند یکبارگی
ز رفتارش افلاکیان رنگها
از او باز پس مانده فرسنگها
از او عرشیان چون بریدند پی
ولایت ولایت همیکرد طی
چو بگذشت ز آن قصرهای بلند
ز پیش نظر پرده ها برفگند
ز گرد جهت رفت دامن فشان
بجایی که آن را ندانم نشان
چو در سایه ی عرش رایت فراشت
بجز نقد دل هیچ با خود نداشت
مکین شد چو در ساحت لامکان
گشاد از پی کار امت دکان
بنقد دل ازحق خرید آنچه خواست
وز آن کار با بیدلان کرد راست
چه گویم چه گفت؟ آنچه میخواست گفت
ز جان آفرین آفرینها شنفت!!
بدید آنچه در طور، موسی ندید
شنید آنچه بایست آنجا شنید
باخلاص در بارگاه قبول
اجابت ز ایزد، دعا از رسول
سرش از شفاعت چو افسر گرفت
ز حق وعده ی روز محشر گرفت
باین خاکی نور پرورد بین
زمین گشته ی آسمان گرد بین
یتیمی شد اهل جهان را پدر
کسی را ندادند قدر اینقدر
چو میرفت، ماهی شتابنده بود
چو برگشت، خورشید تابنده بود
ز نور مه و مهر گر برد وام
بگردن ز گردون زمین داشت وام
چو او سایه بر عرش ذوالمن فگند
زمین وام گردون ز گردن فگند
نرفته همان گرمی از بسترش
که خود رفت و آمد ببالین سرش
چه یا رب گذشت آن زمان بر زمین
که رفت از زمین آن رسول امین
چو بر آسمان تافت آن نور پاک
تو گفتی برآمد ز تن جان خاک
بس این نیست از داور انس و جان
که آمد دگر بر تن خاک جان؟!
وگرنه نماندی زمین را نشان
فلک بودش از گرد دامن فشان
مرا چون بیک لحظه پیک نظر
تواند جهان گشت و آمد دگر
در انکار این قصه کوشم چرا؟!
چو بینم ز حق چشم پوشم چرا؟!
تو را مهر و مه بنده، ای یثربی
یکی یثربی و یکی مغربی
ز ایزد درود ای شه پاک زاد
بر آل و بر اصحاب پاک تو باد
خصوص آنکه شب خفت بر جای تو
نه پیچید روزی سر از رای تو
علی، شیر حق؛ نفس خیر البشر
سر پیشوایان اثنی عشر!
همان باب سبطین و زوج بتول
که خواندش چو هارون برادر رسول
برازنده ی افسر هل اتی
طرازنده کشور لا فتی
در شهر علم نبی، آنکه کند
دراز خبیر و سر ز عنتر فگند
شنیدم بفرمان حی قدیر
علی را پیمبر بروز غدیر
ببالای سر برد و با خلق گفت
که: تا چند این راز باید نهفت؟!
از آنان که دارندم آیین و کیش
شمارد مرا هر که مولای خویش
پس از ن بداند که مولی علی است
ز هر کس بمولائی اولی علی است
بود پس صحیح این خبر پیش من
تو گفتی که بودم در آن انجمن
جهان بود ازین پیش سرتاسر آب
کشیدندش از خاک نقشی بر آب
از آن خاک بس پیکر انگیختند
بساحل چه خس، چه گهر ریختند
هم امروز و فرداست کان تیره آب
زند موج و ساید بچرخش حباب
هم از لطمه ی موج آن آب پاک
شود شسته آلودگیهای خاک
زند غوطه در بحر کشتی بسی
ز کشتی نشینان نماند کسی
دلا خیز ار این ورطه ی موج خیز
بکشتی آل پیمبر گریز
که خود گفته آن ساقی راح و روح
مرا اهل بیت است کشتی نوح
بآن هر که پیوست رست از هلاک
بکشتی نوحم ز طوفان چه باک
مکن دست از آن کشتی آذر جدا
که دست خدا باشدش ناخدا
شود کشتی نیک و بد چون غریق
نشیننده را نوح بهتر رفیق
اگر سوی آتش روم با خلیل
وگر با کلیمم ره افتد به نیل
مرا بالله از باغ نمرود به
ز فرعون و قصر زر اندود به
آذر بیگدلی : مثنویات
شماره ۷ - کنم شکر ایزد، که چون سامری
کنم شکر ایزد، که چون سامری
نیم رهزن مردم از ساحری
قلم بر کفم رایت موسوی است
سخن بر لبم آیت عیسوی است
چه رایت؟ کزان شاه را بندگی است!
چه آیت؟ کز آن مرده را زندگی است!
برخصت که دستم قلم برگرفت
ز وصف سخن لوح زیور گرفت
جهان آفرین کاین جهان آفرید
طراز جهان خواست، جان آفرید
ز هر چیز بینی در این انجمن
فزون است کالای جان را ثمن
زهر جانور نیز شد در زمی
بلند از خرد پایه ی آدمی
بحکم خرد آدمی دمبدم
ز هر پایه خواهد فراتر قدم
چو در زیستن برتری دید و بس
همی جست آن پایه در هر نفس
چرا کآنچه نامش نهادی کمال
همه اندک، اندک پذیرد زوال؟!
درین دیر فانی است باقی کسی
که از وی نشان دیر ماند بسی
بلی ماند و ماند ز خلق ز من
نشان باقی از نام و نام از سخن
بهای سخن خود چنان شد گران
که شد معجز ختم پیغمبران
چو شد خلقت جنیس حیوان درست
سخن خاصه ی آدمی شد نخست
بود آری آنکوست آدم نژاد
بسنجیدن گوهر نظم شاد
بهای سخن، از حد افزون بود؛
فزون تر بود خود، چو موزون بود
سخن را گرفتند میزان بکف
شناسند تا وزن در از خزف
نبینی که رسم است گوهر فروش
ز دانش کشد بار میزان بدوش
وگرنه خریدار در در دکان
نداند بهای کم و بیش آن
نخست آنکه گنج سخن برگشاد
ز سنجیدن گوهر آورد یاد
ز حکمت طلسمی بر آن گنج بست
که نتواند آن را بخیلی شکست
نه هر کس برد ره بآن گنج راز
مگر کاو نخسبد شبان دراز
سحرگاه خواند هزار و یک اسم
بدست وی آید کلید طلسم
کند دل از آن گنج بیرنج شاد
بخیر آرد از صاحب گنج یاد
بشادی در آن گنج آراسته
که هست از خزف ریزه پیراسته
چنان بنگرد، کش نخوانند دزد
تماشای گوهر بسش دست مزد
و یا باغبانی یکی باغ کشت
کزو شد خجل باغبان بهشت
تذرو تو آن سرو موزون در آن
گل و بلبل از حد افزون در آن
چنان وقت رفتن در باغ بست
که پای خزان و پر زاغ بست
مگر ز آمد و رفت لیل و نهار
بآنجا کشد دامن اندر بهار
وزد بادنوروز در باغها
گریزند از بلبلان زاغها
بآن باغ، از خنده ی نوگلی
در آید خروشان کهن بلبلی
بنظاره ی سروی از این چمن
نشیند تذروی بشاخ سمن
بشام و سحر، نغمه سازی کنند
بسرو بگل، دست یازی کنند
دگر باغبانان آزاده بخت
بنوبت کشیده بآن باغ رخت
هر آنکو زد آنجا بشادی دمی
بهر دم برون کرد از دل غمی
گهی میوه خورد و گهی گل در ود
فرستاد بر باغبانش درود
چو رنگین گلی چید، تخمی فشاند
چو شیرین بری خورد، نخلی نشاند
که هر کاید آنجا ز آیندگان
سر آرد دمی با سرایندگان
گلش چیند و دل کند شاد از آن
برش نوشد و آورد یاد از آن
سخن سنج یاران عهد قدیم
که بودند در بزم دانش ندیم
بروی عروسان معنی بکر
که جا بودشان در شبستان فکر
فگندند از خط مشکین نقاب
نهفتند از شب پره آفتاب
که تا چشم نامحرمان باد دور
ز رخسار آن مهوشان غیور
مگر روزی آزاده مردی ز راه
در آید کشد برقع از روی ماه
دهد جلوه گلها چو بلبل بباغ
بخندد بکنج نغمه خوانی زاغ
ز نظم آنچه دفتر بپرداختند
کهن جلدی از بهر آن ساختند
که نابخردی سوی او ننگرد
مباد از جدل پرده ی خود درد
چنان کز غرور ابله زرق کوش
زند طعنه بر صوفی پوست پوش
بود روزی از گردش مهر و ماه
ز صاحبدلی بروی افتد نگاه
هم از دیدنش، دیده روشن کند
هم از خواندنش، سینه گلشن کند
شود آگه از رازهای نهان
که پوشیده دانشوران ز ابلهان
از آن نیکویی در نهاد آورد
برحمت ز گوینده یاد آورد
چه ماند نگارنده را دل بتاب
نخوانند اگر عامیانش کتاب
آذر بیگدلی : مثنویات
شماره ۸ - یکی روز در ساحت گلشنی
یکی روز در ساحت گلشنی
گرفته سرچشمه ی روشنی
من و یکدو تن همدم نیکبخت
نشستیم در سایه ی یک درخت
ز یکدست هاتف نواساز من
ز یکسو صباحی هم آواز من
بصحبت گشاده زهر نکته سنج
کتاب غزلهای رنگین چو گنج
ز گوهر فروشان عهد قدیم
خلف مانده دیدیم درها یتیم
فرستاده غواص شان را درود
بهر دور شد نوحه را هم سرود
بگرد یتیمیش از دیده اشک
روان بود از دلنوازی نه رشک
صباحی که بادا صباحش بخیر
چو آن انجمن دید خالی ز غیر
کتابی کهن داشت با خود نهان
برآوردش از زیرکش ناگهان
گسسته ز هم عقد شیرازه اش
کهن، لیک معنی همان تازه اش!
بدستان گرفتم ز دستش کتاب
رهاندم ز گردش چو گنج از خراب
گشودم، چه دیدم؟ یکی بوستان!
که بادا تماشاگه دوستان!!
ورقها، چو برگ رزان فصل دی؛
پریشان و فائح از آن بوی می
درختان کهن، میوه ها نوبرش
ز جان پرورش داده جان پرورش
چو فردوس، گل رسته در وی بسی؛
که خاری نیازرده دست کسی
همانا باین عالم آمد بهشت
که رضوان در آن هر چه بایست کشت
گلی ورنه از بوستانی نرست
که خارش بخون دست گلچین نشست
کسی میوه ورنه ز باغی نچید
که از باغبان زهر چشمی ندید
دلم برد از دست، بوی گلش؛
جگر خون شد، از ناله ی بلبلش!
مگر بلبلش کو بلب قند سود
معزی امیر سمرقند بود!
چه گفتم که باید زنم سر بسنگ
کجا بوستان دارد این آب و رنگ؟!
دلارا یکی نازنین نامه بود
که بر مشک ترکا بتش خامه سود
در اوراقش از چشم عبرت نگر
ندیدم بجز پاره های جگر
سراسر بخون دل آمیخته
ز چشم سیاه قلم ریخته
در آن نقش، بس قصه ی دردناک
چو لوح جبین اسیران خاک
نوشته در آن قصه ی دلنواز
بسی داستانهای ناز و نیاز
درخشان گهرهای غلطان در آن
نهان گنج درویش و سلطان در آن
هم از شادی جستن لعل مفت
هم از ماتم آنکه این لعل سفت
سرودم ز ایوان گردون گذشت
سرشکم ز دامان جیحون گذشت
صباحی، لب خود بدندان گرفت
شکفتش چو گل روی و گفت: ای شکفت
که این نامه کارام جان من است
چو تنها شوم، همزبان من است
مرا بود مونس بهر انجمن
کسی جز تو نگرفتش از دست من
که بیند خطای خطش از صواب
و یا خواندش کو نگوید جواب
همانا نیاموخت در روزگار
کسی این لغت را ز آموزگار
حریفان که امروز نام آورند
ز دعوی بملک سخن داورند
شکر را ز حنظل ندانند چیست؟!
ندانند امیر سمرقند کیست؟!
در این عهد، هر کو دو مصرع نگاشت
سر عجب بر آسمان برفراشت
دو خر مهره هر کو بهم کرد جفت
کمان کرد کو گو هر نظم سفت!
نبینی که آمد درین مرز و بوم
همای همایون، کم از بوم شوم؟!
خریدار گوهر در این شهر نیست
فروشنده را از بها بهر نیست
تو هم رنج بیهوده زین پس مبر
سخن پیش هر ناکس و کس مبر
چه لازم کز اندیشه دل خون کنی
مگر مصرعی چند موزون کنی
که در خواندنش چون بر آری نفس
گذارند انگشت بر لب که بس
ورش سازی از کلک و دفتر بسیج
نگیرند چون این کتابش بهیچ
مرا در دل افسون او کار کرد
ز خوابم بافسانه بیدار کرد
باو گفتم از روی رفق: ای رفیق
عفی اله که هم صادقی هم صدیق
هم آن به که شبها نسوزم دماغ
نیفروزم از بهر کوران چراغ
چه بیجا گذارم زر اندر خلاص
که نشناسدش صیرفی از رصاص
چه گردم پی در شناور چو غوک؟
که نگشایدش رشته زالی ز دوک
بدین گونه ما را سخن در میان
فرا داشته گوش، روحانیان
که از یکطرف هاتف آواز داد
دل رفته از من بمن باز داد
بگرمی مرا گفت: ای هوشمند
ز بازار سرد سخن شکوه چند؟!
پس از عهد استاد فن رودکی
که در دری سفت از کودکی
بنوبت سخن گستران ازعدم
نهادند در بزم دانش قدم
چو او چید هر کس سخن را اساس
گهر ریخت در جیب گوهر شناس
نیوشنده را جان از آن تازه شد
جهانی ز نامش پر آوازه شد
هر آن کز سخن طرز دیگر نهاد
خزف در ترازوی گوهر نهاد
اگر پنج روز این سرای سپنج
تهی شد ز ارباب دانش، مرنج
نماند و نماند بیکسان جهان
شود آشکار، آنچه بینی نهان
شنیدی که جمشید فرخنده بخت
چو بیگانگانش گرفتند تخت
ز بیداد ضحاک تازی، ز مغز
تهی شد سر نوجوانان نغز
جهان بود آشفته سالی هزار
بدو نیکش از ظلم زار و نزار
دگر کز جفا شد پشیمان سپهر
گرایید یکچند از کین بمهر
درفش فریدون برافراخت باز
جهان رشک ایوان جم ساخت باز
فلک روزکی چند بر زید و عمرو
اگر بوزه پیمود بر جای خمر
نخواهد شدن ریشه ی تاک خشک
ز میخانه آید همان بوی مشک
کنون گر بگیتی سخندان نماند
گلی در همه باغ خندان نماند
ز بلبل نشانی نه در بوستان
ز طوطی تهی گشت هندوستان
نگیرند کج نغمه زاغان باغ
ز عطر گل و طعم شکر سراغ
چمن را تهی از سمن کرد دی
ز گل وز شکر شاخ خالی و نی؟!
مخور غم، که فرداست از کوهسار
برافراخته چتر ابر بهار
صبا ریخته گل بدامان شاخ
شکر کرده نی را گریبان فراخ
بگلبن بر آورده بلبل خروش
بمنقار طوطی شکر کرده نوش
سخن گستران کرده رو سوی باغ
بدستی کتاب و بدستی ایاغ
نقاب از رخ گل گشایند خوش
بآهنگ بلبل سرایند خوش
غزل سر کند مطرب از هر کسی
فرستند رحمت بر آنکس بسی
بیا زین کتابی که در دست تست
ببین نقش حال معزی درست
شش اندر صد و پنج اندر ده است
که خاک معزی زیارتگه است
گهی هیچ از او نام نشنیده کس
گهی در جهان نام او بود و بس
گر او رفت، بر جای او کس نماند
سخنگو، سخندان، سخن رس نماند
تویی خود بحمدالله امروز نیز
بمصر سخن چون معزی عزیز
هم او هم دگر ناظمان جهان
که بودند از کار نظم، آگهان
ز تو زنده شد در جهان نامشان
بود گر چه در خاک آرامشان
بسعی تو ضایع نشد رنجشان
که گوهر برآوردی از گنجشان
بنال ای کهن بلبل بوستان
که چون گل گشاید دل دوستان
بباغ از گل و میوه بنشان درخت
که تا بیند و چیند آزاده بخت
از این خاکدان چون بخلد برین
کنی رو، که بادت لحد عنبرین
هر آنکو گلی چیند از باغ تو
چو لاله دلش سوزد از داغ تو
هر آنکو خورد میوه ات از درخت
به نیکی کند یادت ای نیکبخت
سراسر سخنهاش بی عیب بود
مگو هاتف، او هاتف غیب بود!
دری سفت، کآویزه ی گوش شد؛
زبان را شکایت فراموش شد!
باو گفتم: ای ابر گوهر فشان
ز گوهر بود در چه بحرت نشان؟!
بگو تا بآن بحر کشتی برم
وز آن بحر گوهر بدست آورم!
چه طرزت بود در سخن دلنواز؟
کز آن طرز بندم سخن را طراز!
بگفت: ای که نظمت سراسر خوش است
برآری زهر بحر گوهر، خوش است
ولی شد چو نقد جوانی ز دست
درین بحرت افتاد ماهی بشست
نیرزد که گیرد طمع دامنت
نزیبد که گردد هوس رهزنت
مخوان از طمع سفلگان را خدیو
منه از هوس نام حوران بدیو
غزلخوانیت گر چه باشد بسهو
شمارندش، ا زدوستان دور، لهو
مگو مدح شاهان، چو نبود بجا
که ناچارش آخر بگویی هجا
چه لازم چو فردوسی آیی ز طوس
بغزنین و شه را کنی پایبوس؟!
بری سی چهل سال بیهوده رنج
که بر دامن افشاندت شاه گنج؟!
بخاری ز اندیشه عمری قفا
کش از وعده آخر نبینی وفا؟!
شه گنجه را چون نظامی بعمد
چه خوانی شب و روزی از اخلاص حمد؟!
که حمدونیان را شوی ده خدا
نشینی ز کنج قناعت جدا؟!
چه در مدح کوشی؟ که چون انوری
کند مغفر اندر سرت معجری!
ببلخت نشانند بر خر زرشک
ز رخ خوش فشانی و از دیده اشک!
گر از نخل دانش، ثمر بایدت
به بستان سعدی گذر بایدت
که هر رنگ گل خواهی آنجا شکفت
ز هرگونه گویی سخن شیخ گفت
دگر گفتمش: ای تو را من رهی
عفی الله که دادی مرا آگهی
بچشم، آنچه گویی بجای آورم
اگر لطف ایزد شود یاورم
نباشد مرا گر چه در انجمن
زبان عاجز از هیچگونه سخن
ولی ز آن نچینم سر از رای تو
که زیباست رای دل آرای تو
بکوتاه دستان مشو بدگمان
خدنگم بزه بین، زهم در کمان!
همان گویم اکنون که گوید سروش
بآهنگ سعدی برآرم خروش
اگر شیخ گل چید از بوستان
که افشاندش بر سر دوستان؟!
و گر رشته از دسته گلها گسیخت
بدیهیم بونصر بن سعد ریخت
من اینک یکی گنج اندوختم
ببازاریان مفت نفروختم
گزیدم از آن در و یاقوت و لعل
که شبدیز شه را فشانم به نعل
بشیرین لب او داد اگر داد پند
به شیرازیان ارمغان برد قند
من آوردم اینک شکر ز اصفهان
که شیرین کند خسرو از وی دهان
شها، شهریارا، سرا، سرورا
فلک بارگاها، جهان پرورا
جبین سای پیر و جوان، قصر تست
به از عصر نوشیروان عصر تست
جهان از تو در مهد امن و امان
چو از مهدی هادی آخر زمان
ز جودت، چنان سیر شد چشم آز
که مفلس به منعم ندارد نیاز
ز تیغت، چنان یافت گیتی قرار
که کودک ندارد بدیوانه کار
بمهرت دل دوست نازنده باد
برمحت سر خصم بازنده باد
بعهد تو، ای دوار مهربان
که بخشنده دستی و شیرین زبان
دلی را نمی بینم اندوهناک
تن از رنج فارغ، رخ از گرد پاک
جهان امن و، روزی مردم فراخ
برو بومش آباد، از ایوان و کاخ
مرا برد لیک این غم از دل سرور
که آسایش مردم آرد غرور
چو راه غرور افتد اندر دماغ
خرد را برد روشنی از چراغ
پس آنگه کند خانمانها خراب
شود سنگ از او خاک و دریا سراب
برآنم کنون ای شه حق شناس
که داری ز حق جانب خلق پاس
که تا دیو غفلت نزد راهشان
کنم از ره پند آگاهشان
ببین هر که را شد ز پیر و جوان
چو از جوش اخلاط تن ناتوان
طبیبی بناچار میبایدش
که جان از دوای وی آسایدش
گر از سوء اخلاق نیز آدمی
خلایق گریزندش از همدمی
حکیمیش باید پسندیده رای
که چون گردد از پند دستان سرای؟!
دمد چون گل از شکرش بوی خوش
دهد بوی آن گل شکر خوی خوش
تو را گر چه حاجت نه از آگهی
به پندکسی، خاصه پند رهی
ولی پا نهد هر که در محفلی
چو خواهد بصحبت گشاید دلی
سخن سرکند با سر انجمن
بود گر چه با دیگرانش سخن
پس از ذکر ایجاد رب مجید
که چون کرد آفاق و انفس پدید
چو دیدم درین نغز مجلس درست
کز اهل جهان روی مجلس به تست
نوشتم به پند کسان این کتاب
شود تا که دیده از آن بهره یاب
بهر قطعه اش کز خرد آیتی است
جداگانه اندرزی و حکمتی است
حکایات دلکش، مثل های نغز
که هوش آورد غافلان را بمغز
صدفهاست پر گوهر شاهوار
سبوها پر از باده ی خوشگوار
خنک آنکه زین تازه می نوش کرد
وزین گوهر، آویزه ی گوش کرد
بهر بیتی از آن ز بستان دری است
تر و تازه چون گلستان دفتری است
نیارستم، آمد چو خود بر درت؛
بمجلس فرستادم این دفترت
که خواند دبیر تو بر جای من
بقصر تو، ای فرخ آن انجمن!
وز آن انجمن تا بهر کشوری
برد از من این نامه دانشوری
بدانش جهان را درین روزگار
تو باشی به پند من آموزگار
طفیل تو هر کو شود کامیاب
ز پندی که من دادمش زین کتاب
برحمت ز تو یاد آرد نخست
که عنوان این نامه از نام تست
مرا هم چو کردم تو را بندگی
بآمرزش حق دهد زندگی
نبینی که از خوان شاهنشهان
گدا میخورد روزی اندر جهان
حریفان مرا دیده برخاستند
برویم ز نو بزمی آراستند
گرفتند یک یک مرا در کنار
تو گویی کشیدندیم انتظار
شدم تا نشینم بصف نعال
ز هر جانبم خاست بانگ تعال
فزودند از احترامم بقدر
نمودند چون دل مقامم بصدر
ز هر سو بسی داستانها گذشت
بسی داستان بر زبانها گذشت
یکی جست راز سپهر برین
یکی از جهان وز جهان آفرین
ز کیفیت خلق عالم بسی
سخن گفت در انجمن هر کسی
من اندیشه ی کار خود داشتم
سراسر سخن قصه پنداشتم
یکی گفت با من که: ای همنفس
چرا بوستان را شماری قفس؟!
کنون کز گل آمد زمین حله پوش
ز هر مرغی آوازی آمد بگوش
شد از چهره ی گل ز اندام سرو
نواسنج بلبل، غزلخوان تذرو
بهر گوشه زین باغ روحانیان
فگندند بس گفتگو در میان
تو کز باغ دانش کهن بلبلی
بدل خارها داری از هر گلی
چرا همدم دوستان نیستی؟
مگر مرغ این بوستان نیستی؟!
بگو با حریفان نیکو نهاد
کز اوضاع گیتی چه داری بیاد؟
که این قبه ی نیلگون آفرید؟
که بود آفریننده؟ چون آفرید؟!
بساط زمین، از چه آراستند؟
ز آرایش آن، چه میخواستند؟
بهار و خزان اندرین باغ چیست؟
خروشیدن بلبل و زاغ چیست؟
چرا رنگ این باغ چون ریختند
گل و خار را درهم آمیختند؟!
چرا خاک گه گرم شد، گاه سرد؟!
چرا برگ گه سبز شد، گاه زرد؟!
همه کس گل از باغ چیند بسی
چرا باغبان را نبیند کسی؟!
سخنگو، سخن چون باینجا کشاند
مرا از ثری تا ثریا کشاند
باو گفتم: ای یار دمساز من
بلند است این پرده ز آواز من
بآهنگ دیگر مرا دستگیر
ازین، اندکی نغمه را پست گیر
توانم مگر منهم ای هم نفس
برآرم سری از شکاف قفس
سراسر بگوش تو گویم نهفت
ز سیمرغ، عقل، آنچه گوشم شنفت
زبان بست، مرغ از نوایی که داشت؛
فروتر پرید از هوائی که داشت
دگرها که بودند از اهل هوش
همه بسته لبها، گشادند گوش
تهی دیدم از غیر چون انجمن
چنین بر لب آمد ز غیبم سخن
که راز جهان یکسر آمد نهان
جز این کآفریننده دارد جهان
چرا کاندرین مجلس دلپسند
ندید است کس نقش بی نقشبند
وگر گویی از زادن این در گشاد
نخستین پدر بازگو از چه زاد؟!
خرد را بیکتاییش نیست شک
که کار دو صانع گر آید ز یک
بانباز آن یک ندارد نیاز
که باشد به نیروی خود کارساز
وگر این کند آنچه آن یک نکرد
برو، گرد معبود عاجز مگرد!
بلی، روستا هم ندارد شکی؛
که سلطان شهر از دو بهتر یکی!
وگر بازپرسی ز نادیدنش
که نادیده نتوان پرستیدنش
نبینی که از کلک صورت نگار
بسا نغز پیکر که شد آشکار
بود گر چه هر چهره را دیده باز
نیارند نقاش را دید، باز!
جهان را دهد روشنی آفتاب
ولی چشم خفاش را نیست تاب
توانا و دانا و آمرزگار
که آمرزد آن را که بیند فگار
بود علم و حکمت سزاوار او
که جای سخن نیست در کار او
درین گر کسی گفتگو میکند
چرا خود نکرد آنچه او میکند؟!
وز این مجلس خاص کاراستید
حکایت ز چون کرد او خواستید
چه گویم؟ کتب خانه دیدم بسی
حدیث بزرگان شنیدم بسی
ولی آنچه گفتند ارباب هش
باین نغز تحقیقم افتاد خوش
که جان آفرین کآن نگهدار ماست
بما چون شناسایی خویش خواست
نخستین یکی گوهر تابناک
برآورد از غیب، از غیب پاک
نه بایع در آنجا و نه مشتری
که نامش نگارم در انگشتری
بعین عنایت بوی بنگرین
خرد نام کردش خود از خود خرید
بآن در یکدانه بس عشق باخت
سرانجامش، از برق هیبت گداخت
شد آب آن در ناب، صافی زلای
بموج آمد آن قطره ی بحرزای
بهم بست از آن آب نه دایره
بشوق از ازل تا ابد سایره
یکی چون دل عارف از نفس پاک
دگر یک پر از گوهر تابناک
وز آن یک بیک هفت بحر نگون
حبابی برانگیخت سیمابگون
چو کیوان در ایوان هفتم خزید
ز کین آوری لب بدندان گزید
چو عباسیانش، سلب قیرگون
بویرانی خان و مان رهنمون
مهین داور کشور دار و گیر
زمین پرور کشت دهقان پیر
غبار رخ پشم پوشان از او
خمار سر درد نوشان از او
بقصر ششم شد چو برجیس چست
سیاهی ز دامان کیوان شست
هر آن عقده کو بست، این برگشود؛
هر آن خار کو کشت، این بر درود
از او جسته امید دل راستان
سعادت، غلامیش بر آستان
نیفگنده کس بر جبین چین از او
همه رونق دین و آیین از او
چو بهرام در قصر پنجم نشست
ز تیغش هراسی بر انجم نشست
ازو دست دزدان بیغما دراز
وزو رهزنان را سر ترکتاز
رخش ز اتش خشم افروخته
چو برق آتشش کشت ها سوخته
هم افزوده طغیان کاووس از او
هم آلوده دامان ناموس از او
چو در منظر چارم آسود مهر
برافراخت رایت، برافروخت چهر
ز هر شهر، کو روی کردی نهان؛
شدی تیره در چشم مردم جهان!
بهر خطه، کافروختی او چراغ
ز دیدار هم کردی اهلش سراغ
شهان راهمه بخت فیروز از او
ز هم امتیاز شب و روز از او
چو ناهید شد شمع سیم سرای
دل عالمی گشت شادی گرای
فشاند آب بر هر چه بهرام سوخت
هر آن پرده کو بر درید، این بدوخت
عروسان ازو در فریبندگی
وز آن جامه را داده زیبندگی
همه طالع حسن مسعود از او
همه سازش و سوزش عود از او
رواق دوم گشت چون جای تیر
بلوح قضا شد قلمزن دبیر
ازو کودکان پیش آموزگار
کمر بسته در مکتب روزگار
بکسب، هنر، مجلسی ساخته
حساب همه کار پرداخته
ورق خوانی رازدانان ازو
زبان دانی بیزبانان از او
چو مه شد برین طاق دامن کشان
ز مهرش بتن خلعت زرفشان
گه افزود و گه کاست او را جمال
گهی بدر بنمود و گاهی هلال
گهی رو، گه ابرو نمودی ز ناز
بدستی سپر ساز و شمشیر باز
پذیرفته سامان، همه کار ازو؛
همه کار را گرم بازار ازو
بحکمش چو افلاک سر برکشید
بهر یک ده و دو خط اندر کشید
بهر بهره نقشی مناسب فتاد
مهندس بهر نقش نامی نهاد
هم از مهر خود داد پیوندشان
هم از شوق در گردش افگندشان
شد از گردش چرخ آتش پدید
ز زیر فلک شعله بالا کشید
ز جنبیدن آتش خانه سوز
برآمد هوائی چو ابر تموز
چو جنبش هوا را بمسکن کشاند
هوا آب روشن ز دامن فشاند
عیان شد بجنبش از آن آب کف
خلف ماند از آن خاک نعم الخلف
گرفتند هر یک بجایی قرار
فروغ و نسیم و زلال و غبار
باندازه آمیزشی دادشان
بهم سازگاری خوش افتادشان
از آن چار گوهر که در هم سرشت
جهانی شد آراسته چون بهشت
ز نزهتگه خاک چون نه فلک
بطاعت کمر بسته خیل ملک
براهی که بنمودشان از نخست
دمی پا ز رفتن نکردند سست
فرومانده در سایه ی پیر خویش
نه پس رفته از منزل خود نه پیش
همه فارغ از فکر و مشغول ذکر
چرا؟ کو عنن دارد و فکر بکر!
هم اندر زمین فوج دیو و پری
گشاده زبان در ثنا گستری
نعیم و جحیم، آیت لطف و قهر
ز لطفش شکر ریز و از قهر زهر
نعیم از که؟ از بنده ی بیگناه!
بود گر چه از بندگان سیاه!!
جحیم از که؟ از زشت کاران خویش؛
بود گر چه از سروران قریش!
فلک دایره، مرکزش خاک نغز
اگر خاک را نغز گفتم، نلغز!
نه گنجینه گنج شاهی است خاک؟!
نه مشکوه نور الهی است خاک؟!
غرض، راز پنهان چو میخواست فاش
شدند اختران از فلک نور پاش
ثوابت بگردش چو، کردند میل
فشاندند نور از سها تا سهیل
گرفتند در حجله ی رنگ و بوی
همین چار زن، بار، از آن هفت شوی
ز آتش شد این خاک فرسوده گرم
هم از باد آشفته وز آب نرم
بجنبش در آمد رگ رستنی
عیان گشت پس گوهر جستنی
هم از خنده ی برق در کوهسار
هم از گریه ی ابر در مرغزار
همه رنگ بگرفت در کوه، سنگ
همه گل برآمد ز گل رنگ رنگ
هر آن آب کز ابر بر آب ریخت
بجیب صدف عقد لؤلؤ گسیخت
ز نزدیکیو دوری آفتاب
که گه بست و گاهی روان کرد آب
پدیدارشد در جهان چار فصل
بآن چار گوهر رساندند اصل
چو با هم یکی گشت لیل و نهار
نهادند نامش خزان و بهار
بصیف و شتا انجم تیز گرد
گهی گرم کرد انجمن گاه سرد
گهر ریز شد ابر نیسان مهی
هوا نیز، دم زد ز روح اللهی
گرفتند چون باد شد جستنی
درختان دوشیزه آبستنی
چو مریم بشب مه نهادند بار
چو عیسی همه میوه ی خوشگوار
ز لطفش، که با خاک هم سایه شد
بسی هیکل از جان گرانمایه شد
بآبی و خاکی، چه وحش و چه طیر
هم او داد جان، بی میانجی غیر
پرنده ببالا، چرنده بزیر
شب و روز در ذکر حی قدیر
جهان آفرین، ایزد ذوالجلال
بر آن شد که خود را ببیند جمال
نه صورت نما دید، آیینه یی
نه در خورد آن گنج، گنجینه یی
ز گل خواست آیینه یی ساختن
وز آن رایت عشق افراختن
برآورد از آستین دست جود
یکی مشت خاک از زمین در ربود
بر او ز ابر رحمت ببارید آب
هم آتش گرفت از دم آفتاب
درو در دمانید باد بهشت
یکی نغز پیکر از آن گل سرشت
چهل روز در جایی افتاده بود
بر آن ریخت هر روز باران جود
ز طین طهور و ز ماء معین
همین پرورش دید یک اربعین
چو دیدند آن پیکر دلنواز
ملک را ز غیرت زبان شد دراز
سخنهای بیهوده گفتند باز
جوابی که باید شنفتند باز
چو آراست آن نغز پیکر ز گل
باو داد جان و، ازو خواست دل
برافروخت چون قصر افلاکیان
یکی قلعه، نامش دژ خاکیان
بر آن دژ هر آن رخنه کاو بود باز
بهر رخنه جاسوسی آمد فراز
که هر روز و هر شب زخیر و ز شر
رساند بوالی آن دژ خبر
بفرمان ایزد دل هوشمند
بشاهی آن قلعه شد سربلند
در آن قلعه، فیروزمندیش داد
بر اعضا همه سربلندیش داد
همش بست تعویذ جان بر یمین
همش کرد بر گوهر عشق امین
بهر مشت گل، نام دل، مشکل است؛
اگر گوهر عشق دارد، دل است
چه دل؟ قطره خونی بدانش شگرف!
نهفته در آن قطره دریای ژرف
چو در ملک تن رایتش برفراشت
خرد را بدستوری او گماشت
خرد داشت بر کف چو روشن چراغ
نشاندش بایوان کاخ دماغ
نظر دیده بان شد، بمنظر نشست؛
بسالار خوانی مگر بر نشست
بهر گفتگو چه یقین، چه گمان
زبان گشت بر راز دل ترجمان
چو حسن ازل دیده بر دل گشاد
ره آشنایی بدل خواست داد
بدلآلگی شد نظر سرفراز
نهان ساخت آگاه دل را ز راز
رسید از نظر دل بدیدار حسن
شد از روی دل گرم بازار حسن
در آن انجمن عشق چون راه جست
دل و حسن بستند عهدی درست
چو با حسن دل آشنایی گرفت
چراغ وفا روشنایی گرفت
شد آن عهد محکم ز روز الست
مبیناد تا روز محشر شکست
شد آن نقش را کار هستی چو راست
بگفتش که: برخیز، از جای خاست
نخست آفریننده را یاد کرد
جهان را از این دانش آباد کرد
بخلوتگه قرب کردش ندیم
از آن خواندش آدم که بود آن ادیم
در آن خاک، گنجی که بودش نهفت
خرد نام آن گنج را عشق گفت
الا کج نبینی که عشق و هوس
شماری ز یک جنس ای هم نفس!
اگر هیکل گربه بینی چو شیر
نلغزی که آن بیدل است، این دلیر!
برد هوش این، از سر تیرزن
خورد موش آن، از در پیرزن
مگو کسوت جغد و شاهین یکی است
که هر رهروی را در این ره تکی است
یکی، جا بویرانه اش خواستند
یکی، ساعد شاهش آراستند
نه هر کس دم از عشق زد، صادق است؛
نه این دعوی از هر کسی لایق است
بود عشق آیین فرسودگان
هوس، پیشه ی دامن آلودگان
چو آدم باین پایه موجود شد
بکروبیان جمله مسجود شد
ملک، کآدمی داشت در تابشان
گل آلود ازین خاک شد آبشان
ز رازی که با آدم آموختند
لب اعتراض ملک دوختند
عزازیل کش نام ابلیس بود
عزیز ملایک بتلبیس بود
همانا که در رزم دیو و ملک
ملک برد اسیرش بسوی فلک
بسالوسی آنجا نشیمن گرفت
ملک آگه از وی نشد، ای شگفت!
گذشتی شب و روزش اندر نماز
چو زهاد ایام ما زرق ساز
چو دید آن سر سرکشان در زمین
دل بوالبشر شادمان، شد غمین!
فرشته چو بردندی او را نماز
کشید آن سیه دل سر از سجده باز
هماندم ز حجاب این نه حجاب
بفرمان نبردن رسیدش خطاب
چون آن بی ادب بود آتش مزاج
بپاسخ شد آتش فشان از لجاج
که من ز آتشم، آدم از خاک پست؛
باین آتش این خاک چون یافت دست؟!
بآتش اگر سوزیم، باک نیست؛
مرا خود سر سجده ی خاک نیست!
چنان کآدمی راست ز آتش گزند
مرا هم ز خاک است دل دردمند
سری کآن تو را سالها سجده کرد
نخواهم رسد بروی از خاک گرد
نه پاس ادب آن تنک ظرف داشت
همانا غرورش باین حرف داشت
وگرنه ز شاه آورد چون پیام
امیران ببوسند پای غلام
هر آن خس که بویی بود از گلش
دهد جای بر چشم خود بلبلش
شدش حکم ایزد باین رهنمون
که دیوی تو، رو سوی دیوان کنون
بگفت: آمدم بنده اینجا، نه دزد؛
کنون خواهم از شحنه ی عدل مزد
وگر دزدم، آخر بسی سال و ماه
در این آستان داشتم سجده گاه
هر آن خانه کش خواجه دارد کرم
بشب در ره دزد ریزد درم
که آید نهان چون بامید گنج
براحت برد گنج نابرده رنج
خطاب آمد از حضرت ذوالجلال
که ای قاید کاروان ضلال
تو را گرچه این بندگی بود زرق
شدت بندگی خرمن و، زرق برق
ولی مزد اینک سپارم ترا
دو روزی بخود واگذارم تو را
کنون دادمت مهلت این دیو زشت
که تا روز حشرت نمایم سرشت
در آن دم که دیوان دیوان کنم
تو را از گنه دل غریوان کنم!
دگر گفت: ای پاک پروردگار
من و آدمی را بهم واگذار
رعایت مکن جانب خاک را
ببین صحبت برق و خاشاک را
چنان کاو مرا راند ازین آستان
بعالم سمر گشت این داستان
کنم منهم از زور بازوی خویش
بیک بازویش، هم ترازوی خویش
بنرد و دغا بین که میبازد او
ببازی و بازوش مینازد او
بگفت ایزدش: خود غلط باختی
که خود را ازین پایه انداختی
دریدی چه خود پرده ی خویشتن
همی نال از کرده ی خویشتن
هم اکنون شوی چون بدهلیز خاک
شود آشکارا ز ناپاک پاک
نبینی کند زرگر هوشمند
چو از کوره ی خاک آتش بلند
بر آن آتش افشاند چون سیم و زر
عیان شد بدو نیکش از یکدگر
بود کان زر، صلب آدم همی؛
که دارد زر و خاک با هم همی
شود چون بنی آدمت هم نشین
هم او خاک و هم تویی آتشین
اگر میل خاکش کند سوی خاک
چو آدم ز آلودگی گشت پاک
وگر بر دلش در گرفت آتشت
تو در دوزخ، او گشت هیزم کشت
چو ابلیس شد رانده ی آستان
ز دستان بیادش بسی داستان
بر آن شد که از جادویی دم زند
یکی تیسشه بر پای آدم زند
برون آرد او را ز باغ جنان
بگشت زمین سازدش هم عنان
چو کارش برضوان بنامد درست
بجنت ز هر جانور راه جست
چو دیدندش از طاعت شه بری
نکردش از ایشان یکی رهبری
بطاووس و مارش در افتاد چشم
در آن دید شهوت، درین یافت خشم
خود ارا و مردم گزار دیدشان
بدمسازی خود سزا دیدشان
چو دانست کز خشم و شهوت همی
تواند زد آسان ره آدمی
بهمراهی آن دو آشفته رای
ز رضوان نهان جست در روضه جای
در آن روضه حوا و آدم قرین
زبان کرده از شکر حق شکرین
اثر کردش افسون بحوا نخست
که زن بود و زن را بود رای سست
فسونش بحوا دمادم رسید
پس آنگه ز حوا بآدم رسید
بگلزار فردوس بی اختیار
چه حوا و آدم، چه طاوس و مار
شنیدند چون اهبطوا از سروش
برآورده از جان غمگین خروش
در این خاکدان خونچکان از جگر
فتادند هر یک بجایی دگر
هم ابلیس آمد، هم آدم فرود؛
بر ابلیس لعنت، بر آدم درود
خلیفه چه شد آدم اندر زمین
همی بود ابلیسش اندر کمین
که تا از فسون دگر دم زند
مگر راه فرزند آدم زند!
ز اول نفس، تا دم واپسین؛
بود کار ابلیس با هر کس این
سرانجام از دوزخ و از بهشت
بود تا چه این خلق را سرنوشت؟!
مگو: خاک آدم چه نیکو سرشت
بصلب اندرش چیست زیبا و زشت؟!
چه میگویم؟ این حرف را مغز نیست
بخار از گلم سرزنش نغز نیست!
گیاهی نروییده زین بوستان
چه ایران، چه توران چه، هندوستان
که در ریشه و شاخ و برگش نهان
دوائی ندیدند کار آگهان
بخار و خس از خاصیتها بسی
نهفته است اگر چه نبیند کسی
بسا درد، کش خس ز سنبل به است؛
بسا زخم، کش خار از گل به است
غرض، ای زر از جهان آگهان؛
به تحقیق این رازهای نهان
سخنها بگرد دلم میگذشت
جرس بسته لب، محملم میگذشت!
همیخواستم برگشایم نفس
گره واکنم از زبان جرس
لبم را ادب دوخت در انجمن
که گفتن نشاید گزافه سخن
اگر تن زدم، از ادب دور نیست؛
چراغ مرا بیش از این نور نیست
چه غم، زد گرم خنده دانشوری؟!
که خندد بر او نیز داناتری!
چه خوش گفت با پیشرو واپسی
که: جستند هم بر تو پیشی بسی
گرت من نیم از قفا گرم خیز
نخواهی رسیدن بایشان تو نیز!
ببین باغبان تا گلی پرورد
پس از خار دامان مردم درد
نیوشندگان خود ز جان آفرین
بمن خواند هر یک هراز آفرین
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۱ - شبی میگذشتم ز ویرانه یی
شبی می‌گذشتم ز ویرانه‌ای
ز پا دیدم افتاده دیوانه‌ای
نه دیوانه، فرزانه‌ای حق شناس
چه دیو و چه دیوانه زو در هراس
جهان گشته‌ای، خضرش از همرهان؛
جهان دیده‌ای، بسته چشم از جهان
نه جز ز آسمان، سایه‌ای بر سرش
نه جز موی سر، جامه‌ای در برش
ره فقر پیموده با پای لنگ
فراخ آستین بوده با دست تنگ
به شیدایی آسوده خاطر ز شید
همه عمر آزاد از عمرو و زید
دلش گنج اسرار حق را امین
نه او از کسی نه کسی زو غمین
به خود گفتی، از خود شنفتی بسی؛
مرنجان کسی را، مرنج از کسی
نه با آسمان کینی از وی گمان
نه ز او کینه‌ای در دل آسمان
هم او گردن عجز افراشته
هم از وی فلک دست برداشته
گرسنه، ولی سیر از ناز و نوش
برهنه، ولی خلق را عیب پوش!
تهی دست و پا بر سر گنج‌هاش
ز فاقه دل آسوده از رنج‌هاش
دو گز بوریا کرده بر خاک فرش
زده دست کوتاه، بر ساق عرش
اقامت گزین در مقام رضا
رضا داده جانش به حکم قضا
سرش مست عشق و دلش هوشیار
لبش خنده ریز و مژه اشکبار
گهی خنده می‌کرد و گه می‌گریست!
به او گفتم: این خنده و گریه چیست؟!
چه دیدی بگو گر نه ای ز اهل زرق
که گریان چو ابری و خندان چو برق؟!
چو دیوانه افسانه‌ی من شنفت
فشاند اشک چون شمع خندان و گفت:
چه پرسی؟! که گر گویمت سرگذشت
ز عیش جهان بایدت در گذشت!
تو را کام شیرین، مرا باده تلخ؛
تو از غره گویی سخن، من ز سلخ!
خردمند را، بی‌خرد یار نیست
به آسوده، فرسوده را کار نیست
زدم بوسه بر دستش آنگه به پای
که ای دانش آرای فرخنده رای
منم تشنه کام و تو بارنده میغ؛
ز تشنه چرا آب داری دریغ؟!
مرا از کرم باش آموزگار
بگو تا چه ها دیدی از روزگار؟!
ز وضع جهان هر چه دیدی بگو
ز بیننده هم گر شنیدی بگو
دل از عجز نالی من سوختش
چو شمع آتش من رخ افروختش
همش های های و همش قاه قاه؛
همی گفت: ای خضر گم کرده راه
مگو زین سرای سیاه و سفید
دو چشم و دو گوشم چه دید و شنید؟!
گر آنچه شنیدستم از روزگار
شمارم، کشد تا به روز شمار
چه خوش گفت پیر پسندیده گوی
سخن هر چه می‌گویی از دیده گوی
کنونم مزن طعنه‌ها، هوش باش
چو از دیده گویم سخن، گوش باش
ببین تا چه دیدم ز دور سپهر
ز اندوه و شادی، ز کین و ز مهر
شود تا تو را هم دل آگه ز راز
نه پرسی از این خنده و گریه باز
هم اینجا در اندک زمانی نه دیر
که از خودپرستان شدم گوشه گیر
یکی ژرف دریا بدیدم نخست
که موج غبارش رخ ابر شست
سفاین خرامنده چون بط بسش
لبالب ز در دامن هر خسش
به آن لجه ریزان بسی شد به شط
درون پر ز ماهی، برون پر ز بط
در اصداف رخشان در از هر طرف
چو دری در این لاجوردی صدف
به غواصی الیاسی از هر کنار
بر آورده بس لؤلؤ شاهوار
کشیده از آن دست گوهر فروش
شهان را به تاج و بتان را به گوش
پی صحبت خضر گفتی کلیم
بگسترده در ساحل آن گلیم
فروزنده ماهیش چون آفتاب
در افتاده از دست موسی در آب
شناور سمک ها به پشت و شکم
زر و سیم ریزان به دامان یم
به قعرش ز ساحل زر ماهیان
چو سیمین کواکب ز گردون عیان
همه سرگرانی به هم داشتند
مگر یونس اندر شکم داشتند؟!
به صید بط و ماهیش صبح و شام
به هر گوشه صیادی افگنده دام
مگر ناخدای خداناشناس
نپذرفت از غرقه‌ای التماس
پس آن غرقه را موج هر سو کشاند
در آخر دم از دیده خونی فشاند
ببین قطره خونی به دریا چه کرد؟!
ز بنیاد آن چون برآورد گرد؟!
چنان ناگه آن بحر طوفان گرفت
که ماندند از آن فیلسوفان شگفت
فرو بست دم آن خروشنده یم
نه نامی به‌جا ماند از آن یم، نه نم
هم آنجا عیان شد یکی پهن دشت
پرنده پر افشان، چرنده بگشت
سفاین ز گرداب بر گل نشست
شدش ناخدا غرق و لنگر شکست
روان هر شکاری به کف تیغ تیز
نموده به مرغابیان رستخیز
ز خون بطان بطن یم شد یمن
درش چون عقیق یمن در ثمن
ز غوک و ز ماهی آن بحر شور
شکم ساخته پر وحوش و طیور
برآمد ز تر دامنی خاک خشک
ره گاو عنبر زد آهوی مشک
فگنده در این جاده‌ها کاروان
در آن جاده‌ها کاروان‌ها روان
گدایان مفلس ز رخشنده در
صدف کرده خالی و زنبیل پر
بسا بی کله سرور عهد شد
بسا پابرهنه که بر مهد شد
ز مرجان و در برده چندان به دوش
که هر پیله ور گشت گوهرفروش
کنون مانده ز آنجا دو روشن سمک
به هفتم زمین و به هشتم فلک
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۲ - یکی کوه دیدم هم از دست راست
یکی کوه دیدم هم از دست راست
که از دامنش هر غباری که خاست
برآراست گیسوی حور بهشت
سر زلف غلمان بعنبر سرشت
بدخشانه و بهرمان کان لعل
به کانون خورشید افگنده نعل
به پای گل و لاله اش سبزه فرش
سر سبزه اش، سوده بر پای عرش
ز ابری که برخاستش از کمر
لبالب ز گوهر شدی هر شمر
عقاب و پلنگش پر و سر فگند
ز نسرین و شیر سپهر بلند
چرا گاه ثور و حمل دامنش
ببازی گری جدی، پیرامنش
کمر بند جوزا شد او را نطاق
قمر از کمرگاه آن در محاق
گوزنی که در دامنش داشت گشت
شدش آبگاه این زر اندود طشت
نمودارش از یکطرف بیشه یی
نخورده به نخلی از آن تیشه ای
درختش همه میوه ریزان ز شاخ
از آن روزی تنگدستان فراخ
گرفته به کف هر گیاهش چراغ
که گیرد ز دیدار موسی سراغ
نه طور و، کلیمی ز هر گوشه هست
برآورده بهر مناجات دست
فروزان ز هر دست او آفتاب
عیان دیده حسن ازل بی حجاب
گله رانده از خاندان شعیب
بدنبال از اصحاب کهفش کلیب
عصا بر نیاورده سر از شجر
عیون منفجر کرده از هر حجر
روان چشمه ها با هم آمیخته
به هر سنگ از آن قطره ها ریخته
تو گفتی مگر درج گوهر شکست
و یا بر فلک عقد گوهر گسست
از آن چشمه ها کآبش آغاز کار
به دریا همی ریخت ز آن کوهسار
یکی رود برخاست چون زنده رود
که از مصر، نیلش رساندی درود
به دشت آمد از کوه دامن کشان
بر آن، خیل مرغابیان پرفشان
جدا گشته ز آن رود بس نهرها
شد این داستان شهره در شهرها
زمین یافت ز آن رود بس خرمی
ز هر شهر گرد آمدش آدمی
در آنجا یکی شهر آباد شد
که بنیاد آن محکم از داد شد
به دشت از لب رود تا پای کوه
فراهم شده مردم از هر گروه
ملل سر نپیچیده از دین خود
بسر برده با هم بآیین خود
جهان کهن یافت از سر نوی
در آن هم نشین، تازی و پهلوی
بسی باغ و بستان دلکش در آن
بسی کاخ و قصر منقش در آن
بهر کوچه اش جوی آب روان
به رنگ می از سایه ی ارغوان
ز گرمابه اش پاک، چه تن چه دل
که بودیش آب و هوا معتدل
در آنجا نشانی نه ز آلودگی
ز پاکی تن، دل در آسودگی
بنای وی از سنگ و، سنگ رخام؛
گلش از زر پخته وز سیم خام
عیان روزن از سقف چون اخترش
روان آب از جوی چون کوثرش
ز خاکستر گلخنش ریخته
بچشم اختران سرمه ی بیخته
عیان چار بازارش از چارسو
بآن خلقی از چار سو کرده رو
محلات بیرون ز اندازه اش
گشاده به فردوس دروازه اش
ز یشم وز مرمر سقوف و فروش
همه مردمش در خرید و فروش
ز سرمایه ی خود توانگر همه
ز همسایه ی خود غنی تر همه
در آنجا دو یار موافق بسی
به هر خانه معشوق و عاشق بسی
به طفلی هم از حسن مستان یکی
به عشق آشنا در دبستان یکی
یکی آگه از کار مهر و وفا
یکی واقف از رسم جور و جفا
به هر سو در آن شهر آراسته
که آگنده بودی ز هر خواسته
عمارات عالی نعمان پسند
چو ایوان بهرام وکسری بلند
از آنها یکی چون قصور بهشت
ز عنبر گلش، وز زر و سیم خشت
مهندس، باشکال اقلیدسی
نهادش بناها همه هندسی
سدیر و خورنق از آن گشته پست
وز آن یافته طاق کسری شکست
بنا کرده حجار و نجار روس
به دیوار مرمر، بدر آبنوس
ز هر سو به آن ساحت دلپسند
قلم بر کف آمد بسی نقشبند
در آن نقشهای فریبنده کرد
ز مهر و سپهرش زر و لاجورد
فروش ملون، نشیمن فروز
قنادیل روشن، شبان کرده روز
نشسته در آن قصر شاهی بزرگ
کش از عدل خوردی بره شیر گرگ
جهانی ز انصاف پابست او
ز حق یافته روزی از دست او
همه از زبان دار و از بی زبان
در آن خانه مهمان و شه میزبان
همش طوق بر گردن مهر و ماه
همش حلقه بر گوش درویش و شاه
جهانش، به درگاه آورده باج
شهانش، به گردن گرفته خراج
ز عدل و کرم، خسروان بنده اش
سپاه و رعیت، سر افگنده اش
فتادی چو بوسیدیش پا رکاب
ز زین رستم، از تخت افراسیاب
ز داد و دهش کرده آن شهریار
ز مظلوم مسکین، تهی آن دیار
هزارش بت مشکبو در حرم
خرامنده چون سرو باغ ارم
همش پایداری آزادگان
همش دستگیری افتادگان
هزارش سهی سرو در آستان
به هوش و هنر هر یکی داستان
گهی تا کند تازه و تر دماغ
برافروختی شب زمینا چراغ
نشستی و با مردم هوشمند
گرفتی می از ساقی نوشخند
ولیکن، نه چندان که گردد خراب
جهان از غم او، چو او از شراب
شهی کو غم زیر دستان خورد
چه غم گرمی از دست مستان خورد؟!
همان می، همان غم گواراش باد؛
چواسکندر، اورنگ داراش باد
شهی کو چه ساغر به دست آورد
به ناموس شاهی شکست آورد
دهد نقد دولت ز کف رایگان
کشد جام می با فرومایگان
همش کام فرخندگی تلخ باد
همش غره ی زندگی سلخ باد
گهی با دلیران سنان بر سنان
گهی با دبیران قلم در بنان
گهی همدم گوشه گیران شدی
گهی پندآموز پیران شدی
گهی با جوانان شکارافگنان
به صحرا شدی طبل عشرت زنان
همش زیر پا باد رفتار رخش
تن آهن، سمش سنگ و نعلش درخش
هم از سیم چوگان بکف چون هلال
وز آن گوی زرین خور پای مال
جهاندی ز جا هر یک آهو تکی
دوان از پی انداختی هر یکی
سگ و یوز، ببرافگن و شیر گیر
نه از دستشان ببر رستی، نه شیر
گرفتندی از باره ی کوه وزن
هم از دشت آهو، هم از که گوزن
ز چنگال شاهین و منقار باز
به جا کبک و تیهو نماندند باز
تهی کرده هر یک ز نزدیک و دور
زمین از وحوش و هوا از طیور
سر از گور بر کرده بهرام گور
که تا بیند آن صید گه را ز دور
مگر شد در این عرصه ی دار و گیر
شهان را شکار از دوره ناگزیر
یکی آنکه تا دوست سازند رام
چو مرغش فشاندند دانه به دام
دگر خصم را سر به فتراک زین
ببندند چون صید وحشت گزین
ز هم شاد القصه شاه و سپاه
مهان در رفاه و کهان در پناه
زده در دل مردم هر دیار
ز رشک آتش آن شهر و آن شهریار
که کس شهریاری چو او دادگر
ندید و چو آن شهر، شهری دگر
زمینی بشرقی آن شهر بود
که خاکش بهر زهر پازهر بود
رسیدی از آن تربتم بر مشام
شمیمی دل آویز هر صبح و شام
نرسته، گلش چیدمی رنگ رنگ
چو دل، غنچه اش دیدمی تنگ تنگ
ننالیده، مرغانش آوازها
به گوشم رساندند بس رازها
نرسته، در آن خاک دیدم نخست
هر آن سبزه کآخر از آن خاک رست
نبسته، عیان دیدم آغاز کار
هر آن نقش کانجام شد آشکار
ز پاکی مگر خاک آن بود آب
که راز دلش را ندیدم حجاب
نمودم به دل گنج نادیده کس
ز مردم نهان گفتمش هر نفس
که: خیز ای دل عاقبت بین من
هم آیینه ی من، هم آیین من
نکشته ببین تا از این خاک نغز
چه روید که از هوشت آگنده مغز؟!
فتاده من و دل به پهلوی هم
نهاده سر خود بزانوی هم
در آن انجمن خلوتی ساختم
نظر سوی آن دشت انداختم
در آن خطه دیدم من از خشت خام
همانجا که کیخسرو از خط جام
ز سنگش دل آن نیز در سینه دید
که اسکندر از لوح آیینه دید
عجب مانده ز آن دشت ناکاشته
که خاکش چه ها زیر سر داشته؟!
بناگاه دیدیم کز ماه و مهر
بر آورد دستی ببازی سپهر
یکی پرده بر گرد هامون کشید
بسی لعبت از پرده بیرون کشید
هم از نور انجم هوا گرم کرد
هم از گرمی آن زمین نرم کرد
سراپرده ی ابر بالا کشاند
وز آن پرده لولوی لالا فشاند