تعداد ۳۹۵۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نظام قاری : مخیّل‌نامه (در جنگ صوف و کمخا)
بخش ۶ - در آگاه شدن کمخا از مخالفت آن رختها و بخود پیچیدن
کلاهی دو گوشی زناگه بگوش
ستاده همی بود آنجا خموش
ازان رختها این حکایت شنید
سراسر ازیشان سخنها کشید
شد آنجمله را کرد صاحب وقوف
که خواهند شاهی سپردن بصوف
باردوی کمخا در آمد چو گرد
فراویز وار اینخبر پهن کرد
بکمخا چو روشن شد اینشرح حال
برآمد زغم سرخ و گلگون و آل
بکمسان ونخ گفت این طرفه تر
که از یک گریبان بر آید دوسر
هزارش سرار صوف بالا بود
درازی او همچو پهنا بود
بدامان جاهم نخواهد رسید
من آنکس که این بندک آنجا کشید
نمدسان بمالم کنم تخته بند
ستاده جل از وی بمانم نژند
بوی آتش از قرمزی در زنم
بلادش چو پنبه بهم برزنم
کسی کوکه گوید بآن ناشناس
بهر کس پلاس و بماهم پلاس
به پیری چنین داغ میری نگر
که پشمینه پوشی بود تا جور
نظام قاری : مخیّل‌نامه (در جنگ صوف و کمخا)
بخش ۷ - تعرض کردن حبر با مخیل در مجلس کمخا
در آن بارگه حبر آمد بپیش
بگفتا نیاریم ازین تاب بیش
که او نسبت شر بخاتون کند
سرجهل از خویش مفتون کند
مخیل بدو گفت روتن بزن
چو تو موج زن باشی او موج زن
بتو دارد او اینهمه ماجرا
بدامان کمخا نهادن چرا
مگر پیشواز زنان نیست او
بجیبش زلولو نیابیم گو
نظام قاری : مخیّل‌نامه (در جنگ صوف و کمخا)
بخش ۸ - در ایلچی فرستادن کمخا و باج از صوف و سقرلاط طلب کردن
چنین گفت ابیاری خسروی
که بشنو سخن چون تو شاه نوی
بسرپوش گفتند چیزی براز
نباید کشیدن چو میرز دراز
بباید فرستادن ایلچی برو
نباید نهاد این حدیثش برو
طلب کردن از صوف و ارمک خراج
گرفتن بضرب از سقرلاط باج
سری گر برآید رجیب خلاف
توهم دزد و دشمن بکین برشکاف
پسند آمدش اینسخن زود و گفت
که با جبه اش خرمی باد جفت
قبائی بایلچیگری خواستند
بنوروزی و چمته آراستند
فرستاده شد بهر تحصیل مال
بنزدیک صوف از برای منال
یکی میشد آهسته ایلچی براه
بدو کرد مدفون یزدی نگاه
چرا گفت نی چست تر میدوی
ببالای حجله مگر میروی
زقبرس بسوی خطاروی کرد
بدش ابلقی پوستین ره بورد
بمان ایلچی رخت اینجا براه
شنو قصه صوف و آن بارگاه
نظام قاری : مخیّل‌نامه (در جنگ صوف و کمخا)
بخش ۹ - در نشاندن صوف را بپادشاهی
بشاهی بشد صوف بر صندلی
نشاندند بر تختگاه ملی
برآمد بگردش همه جامها
بهر جا نوشت از بمی نامها
که ماننده دگمه در کرد جیب
برآیند و باشند عاری زعیب
رخوت زمستان فراوان قماش
که بددر بر مردمان جمله فاش
شنیدند احکام والای او
ندیدند جز رای اعلای او
مکر جنسهایی که بود از قصب
کزا بر یشمین داشتندی نسب
بتابیده رو را زفرمان او
نبودند قطعا به پیمان او
بگفتند دیگر برسم سجیف
بقیقاج نیزش بگرد لحیف
نخواهیم و نکنیم ازین پس رها
که پشمان به بیند بیکره بما
میان بند گفتا دو سرمان مگر
بود تاز کمخا به پیچیم سر
بیاویزم آنگه بدامان صوف
عقود سپیچم نخوانند یوف
در آن بارگه گفت پک پیش شاخ
میانهای دندانش از گو فراخ
نمانند الباغ کز آنمیان
بهر حالیش هست بند زبان
که تیزی بازار این فتنه جو
نه بستست چون بقچه بندی برو
که اینان بدینسان دو شلواریند
گرفتار قلبی و طراریند
دگرانکه تارخت اطلس زرخت
بسر برکرا مینهد تاج و تخت
همه زینت تا جداریش راست
بشدانچه ازرخت و اسباب خواست
زپشمینه شلوار میخواست یام
رساندن بکمخا پیام و سلام
که در منبر جمله ام خطبه خوان
زوالا بزن زربنامم روان
که ایلچی کمخا درآمد بدم
همه خرمیها بدل شدم بغم
نظام قاری : مخیّل‌نامه (در جنگ صوف و کمخا)
بخش ۱۰ - در بند کردن قباکه بایلچیکری آمده بود و غضب نمودن
سراسر سخنهای او باز راند
خطی چند مخفی بنزدش بخواند
بسی دسته بسته فرستاده بود
جوابش بره چشم بنهاده بود
شه صوف ماند از رسنالت شگفت
بدندان بخیه یقه خود گرفت
بدان ازشکن کرد ابرو بچین
بگفتا که قحبه نمائیش بین
دراصلش خطا دانم آن ناتمام
همه نقش باطل نژادش حرام
قبارا نهادن بفرمود بند
پس از گرد ره نیز چوبش زدند
بد از ترک تو بیش تیغی بساز
چماقی هم از دکمه پا دراز
به پشمینه شلوار گفت این ببر
بگویش که اینست تاج و کمر
سکه خطبه ات نیز دشنام داد
مبارک بود زود در پوش شاد
میان اینزمان جنگ را بسته دار
مشرف کجا میکنی کارزار
چو بالش نهم پنبه ات در دهن
ببستر بیند از مت زار تن
بقد جوابش هر آنچه او برید
زایلچی کمخا تمامی رسید
چو از سوزن او روی درهم کشید
بجز جنک رائی و روئی ندید
چنین گفت یا ساقیان قدک
بتنها مرا هست صدبار لک
من از پوستین برکنم پوستش
بماتم درد پیرهن دوستش
زگرد سپاهش کنم خاک بیر
که بیدش زند گردد او ریز ریز
مرا مینهد پنبه آن با نمد
زرختم مگر هست یار و مدد
بشلوار والا زرای کتان
درم پاچه ات گفت درپاچه دان
بدو گفت والای شاهد لقا
بحناست گوئی مگر دست ما
مگو عیب یقه تو ای دگمه بیش
بدارید سر در گریبان خویش
نظام قاری : مخیّل‌نامه (در جنگ صوف و کمخا)
بخش ۱۱ - در گریختن ایلچی از بند صوف
بهنگام خفتن یکی پیش بند
گریزاند ایلچی یلمه زبند
گرفتند پیراهنی در طریق
که باید بدادن بدست رفیق
بگفتا مرا خود نماندست جان
زدست شکنج ولت گازران
من از یلمه بودم همیشه بتنگ
گذشتی همی روز نامم بننگ
نظام قاری : مخیّل‌نامه (در جنگ صوف و کمخا)
بخش ۱۲ - مثل
چه خوش گفت درزی بیک جامه پوش
چو تشریفی میفکندش بدوش
که به در فراخی بمردن بسی
که جان پروراند بتنگی کسی
بشستن چه سودش دهد داوری
در اشنان ما جامه دیگری
بگفتندش اینقصه از فعل بد
مینداز چون رخت گرما زخود
که بس گربه بیدت اندر ازار
کنیم ارنگردد قبا آشکار
نه سوزن بد آخر قبائی چنین
که ناگه فرو رفت اندر زمین
هم آغوش و هم خفت او بوده است
بروزو بشب جفت او بوده است
بگفتا نه تنها مرا محرمیست
میان بندو دستار با خرمیست
باودسته کارد وابسته هم
تنها درین کشتنی نی منم
توازریسمانی که رفتی بچه
چرا خود نگیری بجرمش کله
دوصد ترسم ار بیش ازین میدهی
که کندست گیوه زپای تهی
نظام قاری : مخیّل‌نامه (در جنگ صوف و کمخا)
بخش ۱۳ - در چریک انداختن و لشکر آوردن از اطراف
چریک ملابس زهر کشوری
بخواند او زبومی که بود و بری
محبر بجست ومخیل بخواند
حریری و شرب مقفل بخواند
جگن را طلب کرد از افتگون
که رنگین و با جاه آمد برون
زراه عدن جامهای بموج
همی آمد از هر طرف فوج فوج
دبیقی دق مصری و بندقی
علمهاش هررنک تا فستقی
چه از جنس اعلای اسکندری
چه رومی باف و چه از قیصری
سراجی شهابی نظر بافته
دگر موش دندان و بشکافته
عجب جنسها آمدند از ختا
بایشان شدن روبرو دان خطا
زدیبای ششتر زیزدی قماش
که آوازه شان در عراقست فاش
زابریشم لاهجی شکلها
برآمد بماننده اژدها
هرانچه او تعلق بدان میگرفت
از آنها که رگشان بجان میگرفت
زدیبای رومی و چینی حریر
بخرگاه آراسته کت سریر
زهند و ستان سالوی ساغری
رسیدند سمشی و دو چنبری
چو بنمود در تسملو آن زره
گریبانی از اوحدی گفت زه
زره بست والا بنوعی دگر
ازان پنبهای کنادش سپر؟
بیک معجر ار کار روسی رسد
زسر کوی سوزن چماقش زند
کتان فرم آمد و مغربی
دگر کیسه بعد از و صاحبی
شلوار هم گشته پنهان سلاح
بداند کسی کوست اهل مزاح
زشهر ابرقوه دستار شاش
که از فش زروی جدل گشته فاش
زتن جامه و کدروئی گزی
زکستونی و برکجین و قزی
دوتاره ز(کربرکه) آمد برون
دگر چونه و شیله از حد فزون
سرافراز این جملگی گلفتن
که در جامها هست چون سربتن
بریده ره از قندهار اینچنین
که افتاد سالوی معجر بچین
چو خاتونئی بود ابریشمین
چو چتری وفوتک کلی و کژین
بیک شربتی گفت شیرینه باف
که نتوان ز حد برد دعوی ولاف
زجان خود از درد آورده ایم
بموئینه کی جنگ ما کرده ایم
که از پشت ایشان بتیغ و سنان
سمور آیدش قندس کین ستان
بسرما که بیژن نکردست حرب
نیارست هم گیو بنمود ضرب
باو کرده اند این و آن کارزار
درین جنگ ما را شود کارزار
نیاریم از پوستین کینه خواست
سخن پوست کنده بگوئیم و راست
نخوانندتان در عروسی و سور
و یا در حجال نشاط و سرور
از ایشان اگر بر شما بگذرد
یکی پف کند بادتان میبرد
بجائی که باشد سپاه امتعه
بسرتان بدرد همه مقنعه
جوابش چنین گفت عقد سپیچ
شما را پس چرخ باید بسیج
عجب اینکه با انکه خاتون رسید
زهر گوشه هر یک سری میکشید
یکی جامه فخ کانراست صیت
زهندوستان هم بیاورد بیت
چو شد رایت کرد یزدی پدید
یل زوده از اصفهان هم رسید
برنجک خود و دامک سرسبک
رسیدند هر دو دل از غم تنگ
کلهجه سرانداز و موبند باز
سرآغوش با پیچک سرفراز
دگر چادر زوده و چشم بند
بشوخی و فتنه گری چشم بند
چو ترغوو و چون قیفک و تافته
از آنان که قلبند و ور بافته
چو دارائی آنکوزحسنش خجل
شده روی پوشان چین و چکل
هم از جیبها کرد کشته سران
هم از یقها جمله گردنکشان
بوالای مشکین و شده کمر
بگفتا چه بافید در این حشر
چه وصله نشینیم گفتند لیک
سیاهی لشکر بشائیم نیک
قضا را سجاده مگر باردا
دگر خرقه و طیسان و عصا
مله ریشه میلک و مرشدی
چه صوفک چه خود رنگ آن مسودی
زسرهای سی پارها هم شمط
دگر جامه قبر از آن نمط
وزان رختها کان بقبر افکنند
بتابوتها نقش و زیور کنند
باینها موافق شده بهر کین
جبه بکترو خود و جوشن کجین
نه از بهر یاران دعا میکنید
شمامان بهمت مدد میدهد
بکافورئی گفت برد یمن
که شرمی ندارید از خویشتن
بمانم از این هر دو جانب دژم
که شان هست پیوند ووصلت بهم
بصوف آستر که زوالا بود
گهی او فراویز کمخا بود
بخرگه سقرلاط در فصل دی
چو قیقاج یابی بدامان وی
زروی حقیقت چو می بنگرند
سرو تن زکرباس یک دیگرند
بجوئید صلح و یکی پیرهن
بگو باش دروی ازین پس دو تن
توئی شاهد من که همچون نگار
درینحالت از دست رفتست کار
که از هر جهت لشکری آمدند
همانان دسمالک ما شدند
نظام قاری : مخیّل‌نامه (در جنگ صوف و کمخا)
بخش ۱۴ - گفتار در بیان انکه اینمعارضه و این داوری در چه فصل بود
بوقت بهاری بد این گفتگو
زنو بود آفاق در شست و شو
نسیمش زوالای باد صبا
شکوفه قلفی گلش جزم ولا
زخود پوستین میفکندند خلق
سلیمی ببر کرده بر جای دلق
در اطلس بقیقاج و سوزن جلنگ
چو بلبل که بر برگ گل ساخت چنگ
زدارائی و شرب گوئی جهان
شد از زیب و زبور همه گلستان
پر از پنبه دانه تگرگ بهار
ز حلاج بانگ پنک رعد وار
کمان حلاجیش قوس قزح
زدی چنگ در جامه دان فرح
زمین جملگی پرده زرنگار
مشلشل بدو سبز بد سبزه زار
نظام قاری : مخیّل‌نامه (در جنگ صوف و کمخا)
بخش ۱۵ - در کوچ کردن کمخا و اسبها را طلب داشتن
کمیتی در آورد کمخا دلیر
زوالای بادصبائی بزیر
مطبق براسبی زخسقی نشست
که جزوی نبد سرخ خنگی بدست
یکی تافته از برای کتل
نهادند داغ اتو بر کفل
مجرح بدش اختجی با دوال
که همراه گردد بوقت رحال
دگر بقچه برابرش صندلی
نشسته همی کرد تخت ملی
مدول یکی اطلس بانژاد
برآمد بگلگون والا چو باد
مقرر شدانکه بهر روی بر
که باشد الاغ خودش زآستر
نبودش یکی خام شوره نورد
ببارش ببستند هم در نورد
یک صوفک و خاصک دلپذیر
در آن خیل و امانده بی بارگیر
مگر جقه بود آنجا حکم
بگفتا روند این دو بر پشت هم
بدادند خانشاهی آنکوست خاص
زخود رنگ یک بارگیریش خاص
بر آن بر نهادند از آن پس بخیل
که همجنس گیرد بهمجنس میل
ولی زردک قاری بینوا
بدش کاسری پاره وان در ملا
زبانگ قصاره بکرباس راست
چو در جنگ از اسبها شیهه خاست
برون برد بار و بنه جامه خواب
بزد چارشب خیمه بی طناب
منادی زن چرخ قز بانگ زد
که ای رختها زانکه عینید وزد؟
زسلطان کمخا چنانست جار
کزین قیتل آنکس که جوید فرار
و یا دارد امروز پوشیده رو
نیاویزمش بر سر چارسو
نظام قاری : مخیّل‌نامه (در جنگ صوف و کمخا)
بخش ۱۶ - خواب دیدن جامه خواب و تعبیر آن
شبی دید ناگه لحافی به خواب
که از میخ در جامه شد خراب
بر خرقه‌ای شد که تعبیر کن
مر این آیه را شرح و تفسیر کن
بگفتا به این حال ناگفته است
که چون عقد دستار آشفته است
عجب گر به هم برنیاید لباس
معارض شود با حریری پلاس
اگر میخ دیده نباشد چه باک
بری باد از فتنه دامان پاک
به سلطان کمخا تباهی رسد
گزندی به والای شاهی رسد
سجیفی خشیشی بباید کنون
ز بازو چو تعویذ کردن نگون
که تا ایمن از چشم عین البقر
بماند به هر حال دور از خطر
نظام قاری : مخیّل‌نامه (در جنگ صوف و کمخا)
بخش ۱۷ - در لشکر آراستن صوف
وزان روی صوف از پی کارزار
شدش جمع پشمینه بیشمار
بسان فراویز بر دامنش
برآمد زهر سوی پیرامنش
چو طاقین که از جامها اوست طاق
چو سته عشر نامدار عراق
زانکوره کردند یاور طلب
بیامد مدد نیزشان از حلب
زد میزرینی و هم زاغکی
دگر بید بازاری و شالکی
سقرلاط و بزمات و آن بنات
چو ماشاک و تفتیک و عین ثبات
نمدهای باران چه جای چه بور
که مالش بسی آزمودند و زور
زجرجانیان انجمن تیره گشت
زتر بینیان عالمی خیره گشت
زره گشت ناگاه گردی بدید
بگفتند زیلو بلشکر رسید
زهر جنس و هر جای با جهرمی
تو گوئی گرفتند روی زمی
بپشتی بیامد زهر سوکول
به پیکار سرما نموده جدل
بلشکر گهش پوستینها همه
بیامد چو پیش شبانان رمه
چو سنجاب و قاقم سموروفنک
دله صدرو روباه و ابلق ادک
تعلق بدین داشت هر چیر گرم
باو بود وابسته هر جنس نرم
چو بارانی و پیش بند و جقه
دگر چکمه سرفراز از یقه
جبه چه قبا پوستین و سلیم
دگر ینمچه باحنین و سلیم
باین جمله تشریف گفت ای گروه
شما میشوید از معارض ستوه
که در زیر هر جبه پنهان شوید
ببالای پوشی گریزان شوید
نظام قاری : مخیّل‌نامه (در جنگ صوف و کمخا)
بخش ۱۸ - در جنغی زدن صوف با پوستینها
به پیوست باصوف موئینها
همی رفت جنغی به پشمینها
که باید قراول نمد ساختن
علم ازدم روبه افراختن
هزاران نمد کرد باید گرین
چو پیلان و خرطومشان آستین
قماشاتی از پوستین هم غریب
کز ایشان بود شکلهای عجیب
پلنگ از نهالی نمودن عیان
ززیلوچه هم شیرهای ژیان
که نرمینها خود چه تاب آورند
بر این قماشان زبیم گزند
بجنب زنان سایه پرور یکی
که دارد بحا رختها بیشکی
لباسی از آنها زبان برگشاد
چو دردست درزی بزانوفتاد
بصوف اینچنین گفت کای شاه نو
مبارک ترا باد این گاه نو
فلک باد گوی گریبان تو
شب و روز معزی دامان تو
هزار آستین بادت و جبه صد
گراز در بود گوی جیبت رسد
بری بادی از چشم مخفی خوان
که ازآش چربت کند ناگهان
مباداکه گردی زروغن خراب
که پوشند آندم بگل آفتاب
زما تا بسلطان کمخاست دور
فتد در میان رختها را فتور
دو آبست حبر و خشیشی بره
کز ایشان نداریم موئی پنه
زصندوق مفرش مگر بیشمار
بسازیم کشتی زبهر گذار
دگر جامه گفت ازینسوی ما
بود موج بسیار و گردابها
زسنجاب هم هست آبی بپیش
که از آب ایشان فزونست و بیش
جوابش بگفتند کای یاوه گو
چه غم جامه را باشد از شست و شو
تواند زما انکه آنجا رسید
گلیم خود از آب بیرون کشید
بباید کنون رخت بربست زود
بآن جامها جمله جبه نمود
نظام قاری : مخیّل‌نامه (در جنگ صوف و کمخا)
بخش ۱۹ - سوگند دادن صوف بسقرلاط و سنجاب
سقرلاط و سنجاب را خواندند
چو تسمه بر ایشان سخن راندند
که باید شما را کنون عهد کرد
از اندازه بیرون قسم نیز خورد
نه این رو بگرداند از هیچ رو
نه او هم دهد پشت از هیچ سو
لبانرا بدندان درهای گوی
گزیدند که بی روئی از ما مجوی
بتشریف منبر ببرد یمن
بآن خرقه کآمد بویس قرن
بخرگاه والا و فرهنگ بخت
زاسباب بروی زهرگونه رخت
بتعظیم خیمه که از احترام
عمودش بخدمت نموده قیام
بقدر سراپرده و کندلان
چه از شامیانه چه از سایبان
برخت مغرق خجل کرده ورد
زمهر و سپهرش زرو لاجورد
جواهر زهر نوع و زرینها
لآلی زهر جنس سیمینها
بزین مرصع که خورشید را
بودرشک بروی ززیب و بها
ببال پرو گوشهای صدف
برین مستمع گشته از هر طرف
ببستان سجاده پرنیاز
که مسواک دروی بود سروناز
که هرگز نگردیم از رای تو
نه پیچیم از حکم والای تو
بخود گر بگیریم ازین حرب تن
میان توی بادا بتنمان کفن
نظام قاری : مخیّل‌نامه (در جنگ صوف و کمخا)
بخش ۲۰ - آهنگ نمودن صوف به پیکار کمخا
پس انگه مقرر شد ازداوری
بر افراد این جامه لشکری
که از جنس موئینه و آستر
بود زیرشان اسبها سر بسر
ازین رختهائی که ما را بزیر
بدندی شوند این زمان بارگیر
نگیرند ازینجمله با خویشتن
دو توئی و یکتائی و پیرهن
تکلتو چنین گفت باجل براه
که آمد کنون نوبت پایگاه
نظام قاری : مخیّل‌نامه (در جنگ صوف و کمخا)
بخش ۲۱ - بزیارت خرقه رفتن و حاجت خواستن صوف ازرختها
بشد بهر حاجت بر خرقه صوف
بدش درعقب ارمک فیلسوف
نمد تکیه زیلو گرفته بدی
همی همرهش هر کجا کو شدی
قرین گشته سجاده باصفا
بد از پیش مسواک و از پس عصا
برگوشه گیر نمد شد نخست
زپیر حصیری مهمات جست
بگفتا سزد بوریا نیز دید
زهمت نمد را بخود در کشید
زار باب صفه کسی کو خبر
بپرسد ندانم جز اینها دگر
بدش نذر از بهر حاجت روا
که روغن برد جامه چرب را
چراغی هم از کیف گلگون بجیب
نهد تا رسد روشنائی زغیب
نظام قاری : مخیّل‌نامه (در جنگ صوف و کمخا)
بخش ۲۲ - رزم صوف و کمخا
یکی دیده بان از علم بر منار
سپاهی آن لشکر بیشمار
بدید و بدین سر خبر باز داد
که آن رختها آمد اینک چو باد
طلایه زرخت طلادوز بود
چو مهر فلک عالم افروز بود
ندیدند القصه آسایشی
رسیدند با هم در آرایشی
ارخته چو برداشت رخت و بنه
بدش ز آستین میسره میمنه
طلا دوز کرد آن سیاهی نگاه
بگفت این زر سرخ و روی سیاه
چو دستار بافش فرو هل نمود
زدرزو زگو جامه گودرز بود
نگر کیسه میخ حمل لباس
بتحقیق روئین تن او را شناس
میان بندها را علم ساختند
بحرب ملابس بر افراختند
زسرهای دستارچه بد درفش
همه سرخ و زرد و کبود و بنفش
همی بوددستار بر صندلی
ابا تاج بر قلبگاه ملی
که صف را چو آئین بیاراستند
سلحها سراسر به پیراستند
زبس گرد پنبه که ازجبه خاست
یکی روی را آستر شد دور است
فرو رفت و بر رفت در آن نبرد
بهر جبه سوزن زهر خرقه گرد
چپرهابد از خرقه پوستین
سپرهایشان از الرجاق زین
برآورد دستار گرزی گران
فرو کوفت برترک توبی روان
برآهیخت گرزی کدینه برخت
بزد برقدک تا که شد لخت لخت
زحرب و زضرب آن ملاکم نشد
نمد زینشان خشک یکدم نشد
زنیهای جولاهگان نیزه بود
کتکهای قصار همچون عمود
خیاط آنچنان ناوکی در سپوخت
که ده روی از جامه درهم بدوخت
چو دو لشکر برد درهم زدند
برو آستر را بیکدم زدند
کشیده بت و شال و خفری رده
ملای مله جمله برهم زده
نظام قاری : مخیّل‌نامه (در جنگ صوف و کمخا)
بخش ۲۳ - رفتن پهلوان پنبه در معرض هلاک و عزاداشتن تن جامه و کرباس بروی
بشد پهلوان پنبه اندر نبرد
زمیدان دامان برآورد گرد
بگفتا سلاحمم به ببینید تنک
که من چند مرده حلاجم بجنگ
من آنم که اطلس و والا چو دست
بگردن در آرند با هم نشست
در آنجا شوم محرم دخل و ساز
میانشان بخشم بآرام و ناز
من آنم که در بیشه جامه خواب
برم گرگ سرما نیاورد تاب
هم از دولتم جبه را فربهیست
نهالی و بالش بفر و بهی است
مرا چون در آجیده میلک نهند
ببخت من انگشت کاری کنند
زنی چون در آرایش افزار من
به بیند شود سست و بیخویشتن
کد وروی گرزی بزد بر سرش
که چون گرد شد بر همه پیکرش
چو کرباس او را بدانحال دید
بباره شد و ناله بر کشید
یکی ریسمان بود بر گردنش
دریده بتن گشته پیراهنش
بپوشید تن جامه در تن سیه
بگفتا که ای پشت گرم سپه
کنون کارکرباس گشت از تو خام
بود بی وجودت قبا ناتمام
چرا بر تو پشمینه را دل نسوخت
که این ضرب کاری بجانت سپوخت
نمد زین مبیناد روی سفید
جل خرسک از وی شود نا امید
مربع بقبرش بماناد صوف
زقرساق و پاچه جداباد صوف
بگرماوه بگریست فوطه زغم
هی چبد گلکینه دردش بدم
رسانید عین البقر چشم شور
نهادندش انکه بپایش بگور
نظام قاری : مخیّل‌نامه (در جنگ صوف و کمخا)
بخش ۲۴ - رزم کمخا بصوف
سه روز و سه شب درهم آویختند
بسی گرد از فتنه انگیختند
چهارم نخ خور چو شد بافته
بچرخ این قزآل شد تافته
به پیچیده شد سالوی ساغری
زته باز شد معجر چنبری
خزسیم دوزی شده زیر سنگ
قبای زرافشان بر آمد زتنگ
همی گفت ازان رختها موی بند
معلق بیکموی باشیم چند
یکی تسمه گفتش که ای نابکار
نهادی همی پای بردم مار
قبارا در آنحرب با ترس و باک
شد از تیغ مقراض دل چاک چاک
زچرخ قزآوازه سوره خاست
زدفین فغان بهر ماسوره خاست
چه از گرد بالش چه ازمتکا
زدند از دو سر طبل مرجنک را
کشیدند موئینها جمله تیغ
زکرباس خیمه هوا گشت میغ
ززیلوو خرگه در آن رزمگه
زمین هشت شد آسمان گشت ده
قواره سری بود بی ور بدن
زمی لکه بر جامه خون ریختن
بنوبت زدن بهر والا ولنج
زده میخ حمل از دو جانب صرنج
سر سرخ سوزن چو می برفراشت
زانگشتوانه یکی خود داشت
گو جیب پهلو شده کینه جو
همی برد دسمال یک یک فرو
ببست کارد زاندم که خود بر کمر
زپهلوی او خود جهان معتبر
که در حب پس کرده خونخوار بود
هرانچه او نه او کشته مردار بود
ببریدن رخت درزی فتاد
چکاچاک مقراض و گزوانهاد
در آن قلبگه قیفک اول گریخت
پس و پیش شلوار والا گسیخت
میان بندرا شد علم سرنگون
شدند اطلس و شرب و خارا زبون
نمیدید کمخا در آن حرب گاه
بجز قلعه کوشک دیگر پناه
خود و همبرانش بدانجا شدند
جدا زاستر جمله روها شدند
ازان دگمها بسکه میتاختند
همه بچه خرد انداختند
چو سجاده پروای مسواک داشت
جرزدان عصا هم بره واگذاشت
زتنبان نمودند از آنجا سلیح
عبائی ازینجا بگفتا ملیح
سه روز و سه شب بود جنگ حصار
بسی جامها شد ازان زخم دار
چنین گفت زیلوی ابریشمیین
بارمک که ای نامدار گزین
زکمخا تو داری زروئی جهت
من از صوف دارم زوجهی صفت
باین هردو باشد که صلحی دهی
کنم چون نمد تکیه ات همرهی
فروپیچی این قصه جنگ و کین
بگیریم یکبارگی بر زمین
نظام قاری : مخیّل‌نامه (در جنگ صوف و کمخا)
بخش ۲۵ - در صلح انداختن ارمک میان کمخا وصوف
چو ننمود رو هیچ فنح و فلاح
بشد ارمک آنجا زبهر صلاح
دری چند از دگمه با خود ببرد
که نتوان شمردن چنین کار خورد
وزآنجا خبر شد که ارمک رسید
بسی جامه کمخا بپایش کشید
گرفت او همی دامنش زانبساط
کشید آستین وی این ازنشاط
مقرر نمودند با یکدیگر
که هر یک بفصلی بود تا جور
شود آن یکی شاه رخت بهار
بود در خزان این یکی شهریار
ولیکن لباسات قلب از میان
زدندی گره هر دم از ریسمان
که جائی نخواهد رسید این سخن
نخواهد شد این گفتگوها کهن