تعداد ۶۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۹۰ - کسی درد سخن، تا دل نگردد خون چه می داند؟
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۹۲ - دل از وحشت سرای عالم غدّار می گیرد
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۰۱ - صفای عارضش، رنگ از رخ مهتاب بزداید
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۰۲ - مکن کاری که حرفی از زبان من برون آید
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۰۳ - به دل گفتم که خواهد غمزهٔ نامهربان آمد
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۰۴ - ز هر چاکی که دارد سینه من، بوی خون آید
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۰۵ - گیاه خرّمی از تربت پاکم نمی روید
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۰۶ - درنگ ازکاروان ما سبکباران نمی آید
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۰۷ - مداوای جنون از دیده بی خواب می آید
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۰۸ - وجود کاملان بر ناقصان دشوار می آید
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۰۹ - ز معراج خریّت، خواجه سنگین بار می آید
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۱۰ - ز هجران کار دلتنگی به سامان دیر می آید
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۱۱ - در آن محفل که شمع من، تجلی ساز می آید
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۱۵ - مرنج از طعنهٔ خصم و مکن عرض کمال خود
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۱۷ - خجل چون بید مجنون گشتم از نشو و نمای خود
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۱۹ - گهر چون سفته گردد، همچو اشک از دیده ها افتد
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۲۰ - شود چون جوهر آیینه پیدا، تار می افتد
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۲۲ - ز شیرین کاری من، بیستون آباد می گردد
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۲۳ - نمی دانم چه سودا در سر مخمور می گردد
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۲۷ - دلم، شب بر خس و خاشاک کویش تا سحر غلتد
دلم، شب بر خس و خاشاک کویش تا سحر غلتد
چو آن شبنم که در گلزار، بر گلهای تر غلتد
نه پای رفتن و نی دست دامنگیریش دارم
درین بی دست و پایی ها، مگر اشکم به سر غلتد
درین بزم آن قدر از خود، ز خودکامی طمع دارم
کزین پهلو سپند من، به پهلوی دگر غلتد
سرت گردم، مکن منع از تپیدن، نیم بسمل را
رسد عاشق به آرامی، چو در خون جگر غلتد
چو آن شبنم که در گلزار، بر گلهای تر غلتد
نه پای رفتن و نی دست دامنگیریش دارم
درین بی دست و پایی ها، مگر اشکم به سر غلتد
درین بزم آن قدر از خود، ز خودکامی طمع دارم
کزین پهلو سپند من، به پهلوی دگر غلتد
سرت گردم، مکن منع از تپیدن، نیم بسمل را
رسد عاشق به آرامی، چو در خون جگر غلتد